خانه / آخرین مطالب / رمان برای من بمان پارت سیزدهم

رمان برای من بمان پارت سیزدهم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

شال خودمو سر کردم و اومدم بیرون پله هارو اومدم پایین رو مبل لم داده بود و تلوزیون میدید یواشکی اومدم برم اشپزخونه که صداش اومد احمد:وایسا خریدارو بکنن خالیه الکی نرو

پاییز:چشم رفتم رو مبل بشینم که صدام کرد پاییز:بله اقا

الیاس:بیا شونه هامو ماساژ بده

از این کاری که هرشب مجبور به انجامش بودم متنفر بودم مثل همیشه به اجبار رفتم سمتش دستاشو دوطرف مبل دراز کرد دستامو گذاشتم رو شونه های مثل سنگش شروع کردم به ماساژ دادنش دستام داشت میشکست دیگه الیاس:کافیه

نفس بلندی از اسودگی کشیدم نشستم مبل کنارش صدای در زدن اومد  اومدم پاشم که خودش بلند شد

با تعجب نگاهش کردم درو باز کرد و وسایلو از احمد گرفت درو که بست بلند شدم دوتا از کیسه هارو گرفتم

یه عالمه خرید کرده بودن اوردشون اشپزخونه  الیاس:شامو اماده کن پاییز:چشم

بعد رفتنش کیسه هارو باز کردم و همه چیو گذاشتم تو جاش با دیدن شام چشمام برق زد  پیتزا مرغ سوخاری همبرگر و قارچ سوخاری بود با ذوق بالا پایین پریدم خیلی وقت بود هوس کرده بودم با انرژی که دریافت کرده بودم غذاهارو گذاشتم ماکروفر داغ شن روی میز ناهار خوری اشپزخونه نوشابه سالاد ترشی و چیزاهای دیگه گذاشتم بعد داغ شدن غذاها صداش کردم پاییز:اقااا

غذاهارو گذاشتم رو میز صدای قدم هاش اومد دستورش بود زمان هایی که تنهاییم باهم غذا بخوریم نشست رو صندلی منم نشستم کنارش منتظرش موندم الیاس:شروع کن دیگه پاییز:چشم

الیاس

با لذت به غذا خوردنش نگاه کردم مثل یه خانوم با شخصیت تمیز و با ذوق غذا میخورد خداروشکر حدسم درست بود  بیشتر دخترا غذاهای فست فودی دوست داشتن با دستمال دستامو تمیز کردم کشیدم کنار الیاس:علایقت چی هاست ؟

از خوردن دست کشید و با تعجب نگاهم کرد پاییز:علایقم؟

اومم یکی از علایقم اینه برم کنار دریا سیب زمینی ذغالی و چایی ذغالی درست کنم بخورم صندلی بزارم کنار اتیش و تا صبح به دریا نگاه کنم اوممم یکی دیگه هم …….

با تفریح به این دختر کوچولو و علایقش نگاه کردم

علایق پاک ساده این فرشته کجا بود که تا الان تو زندگی من نیومده بود مثل مادرم پاک بود بی طرف بود

پر از حس خوب بود عجیب ترین تصمیم عمرمو گرفته امشب از الیاس همیشگی دور باشم و بشم مثل

همون زمانایی که مادرم زنده بود همون زمان هایی که الا خواهر کوچولوم سالم بود همون زمانایی که یه خانواده چهار نفری خوشحال بودیم

الیاس:وسایل لازمو بردار امشب میریم لب دریا جوری بلند شد که صندلی برگشت پاییز:واقعاااااا؟

به چشمای ستاره بارونش نگاه کردم الیاس:اره

مثل بچه ها بالا پایین پرید  پاییز:مرسیییییی اقاااااا پاییز

از خوشحالی روبه مرگ بودم هیچ وقت فکر نمیکردم اون الیاس اخمو که منو دزدید یه روز بتونه خوشحالم کنه فکر میکردم تا اخر عمرم قراره زندانی باشم قهوه و چایی دم کردم و تو دوتا فلاکس ریختم سیب زمینی و فویل هم برداشتم خوراکی هم برداشتم چند تا همشو گذاشتم داخل یه نایلون با دو رفتم طبقه بالا لباس گرم پوشیدم و از داخل کمد اتاقم دوتا پتو مسافری برداشتم داشتم پله هارو میومدم پایین که پتوها از دستم گرفته شد برگشتم پلیور مشکی و شلوار کرم پوشیده بود  موهاشم مثل همیشه داده بود بالا

الیاس:برو من میارم پاییز:چشم

مشمای وسایلو برداشتم باهم رفتیم بیرون یکی از نگهبانا سریع اومد جلو و وسایلو گرفت باهم از ویلا زدیم بیرون که دستم قفل دست الیاس شد با تعجب برگشتم سمتش

الیاس:تاریکه گم میشی

با خجالت کنارش راه رفتم به دریا که رسیدیم با تعجب نگاه کردم آتیش برپا شده بود و کنارش چند تا تشکچه  گذاشته بودن دست الیاسو ول کردم رو یکیشون نشستم و با لذت به روبه روم نگاه کردم باد خنک میوزید الیاس:یه کاری میکنی برام؟ با تعجب برگشتم سمتش پاییز:چی اقا

شالتو بردار و موهاتو باز بزار پاییز:اما نگهب…..

الیاس:اون ورن نمیان این سمت

با خجالت شالمو برداشتم و کش موهامو باز کردم باد وزید و موهامو به بازی گرفت لبخندی زد و شعریو زیر لب گفت به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

لیوان داغ قهوه رو گرفتم لای دستام تا گرم بشه با ژست خاصی نشسته بود و به روبه رو نگاه میکرد

الیاس:نمیخوای از گذشتت بگی؟

خیلی وقت بود دلم میخواست با یکی در  و دل کنم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم اون شخص الیاس باشه

نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم

از بچگیم خاطره خوبی ندارم تنها چیزی که یادمه اینه همیشه پدرم منو مقصر مرگ مادرم میدونست بابام مادرمو عاشقانه دوست داره با گذشت چندین سال از مرگش هنوزم دوسش داره هرکاری واسم کرده از سر اجبار بود اگر بزرگم کرده از سر اجبار بوده اگر بهم غذا داده از سر اجبار بوده اگر بهم جای گرم داده از سر اجبار بوده

همیشه دوست داشتم زندگی منم مثل بقیه باشه پدرم بهم محبت کنه بهم کنایه نزنه نیش نزنه

درسم تموم شد دیپلم گرفتم اجازه نداد برم دانشگاه رفتم سراغ کار تا کمتر منت بشنوم قطره اشکی از چشمم اومد پایین همه اینا ادامه داشت تا با سهیل اشنا شدم پدرم اجازه نمیداد با هم ازدواج کنیم  از رفتار هاش میفهمیدم به خاطر انتقام از من بود محبت هایی که پدرم به من نکردو سهیل کرد فکر میکردم میتونم بعد این همه سال خوشبخت بشم ولی اشتباه میکردم

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم همچنان خیره به روبه رو بود بعد چند دقیقه صداش اومد

الیاس:میخوای زندگی منو بدونی کنجکاو سرمو تکون دادم

الیاس:راز دار خوبی باش و به کسی نگو پاییز:چشم

مادرم ایرانی بود اولین بار پدرم اونو تو کاباره در حال فروش دختر دیده  جزو دخترای ایرانی دزدیده شده بود و اورده بودنش به قیمت های کلان به عربا بفروشن تو نگاه اول عاشق چشمای مادرم شده خریدتش و به عنوان خدمتکار اورده عمارتش بعد ۱ سال عشقشونو به هم اعتراف کردن و ازدواج کردن زندگی شادی داشتیم ۵ سالم بود یه شب پدرم با یه نوزاد تو بغلش اومد خونه بچه یکی از خدمتکارا بود که از کتک زیاد شوهرش و خون ریزی زیاد مرده بود اسم اون دختر بچه کوچیکو گذاشتیم آلا مادرم و پدرم مثل بچه خودشون بزرگش کردن هیچ وقت بین ما فرق نذاشتن مادرم همیشه با موهای بلند و بازش مارو  مینشوند رو پاهاش و برامون لالایی میخوند همه چی خوب بود یه خانواده خوشبخت چهار نفره بودیم تا زمانی که شد ۸ سالم آلا ۳ سالش .پدرم تو کارش دشمن های زیادی پیدا کرد نگهبانا بادیگاردا همه زیاد شده بودن اجازه بیرون رفتن نداشتیم مکث کرد

مامانم دزدیده شد ۰ هفته هیچ خبری ازش نبود پدرم مثل مرغ سرکنده شده بود آلا بیتابی میکرد بعد دوهفته جنازه  مادرمو انداختن دم در عمارت با بهت نگاهش کردم پاییز:چ…یی

برگشت سمتم

الیاس:شنیدنش هم وحشتناکه نه؟ ولی من با چشمای خودم دیدم جنازه فرشتمو جنازه مادرمو با بدترین شکل ممکن کشته شده بوداشکام قطره قطره اومد پایین بعد اون پدرم شد یه قاتل یکی که رحم  به هیچکس نمیکنه یه جوری بدون نبود مادرم زندگی میکردیم تا ۷ سال پیش شد آلا عاشق دوستش شد

خواهر کوچولوم بی اندازه عاشق بود از چشماش عشق میبارید اومدم خواستگاری خانواده خوبی بودن پسره خوب بود شب نامزدیشون پسره نیومد عوضش عکس هاش اومد پاییز:چه عکسی؟ خیره شد تو چشمام عکسای رابطش با مهلقا هعع بلندی کشیدم به روبه روش نگاه کرد

الیاس:بعد از اون ماجرا آلا ۶ تا خودکشی ناموفق داشت به دلیل شوک زیادی که بهش وارد شده بود و اسیب هایی که به خودش میزد  مجبور شدیم بیمارستان روانی بخوابونیمش

قهوشو تا ته خورد و بلند شد

بعد مادرم و خواهرم زندگی منو پدرم  شد اینی که میبینی

چهرش شد مثل سنگ یخی

الیاس:پاشو بریم فردا خیلی کارها داریم دلم نمیخواست به این زودی بریم پاییز:میش….

الیاس:نه نمیشه پاشو وسایلو خودشون جمع میکنن چهرم گرفته شد پاییز:چشم

بلند شدم پشت سرش راه افتادم دوباره تا ویلا دستمو گرفت وارد ویلا که شدیم مستقیم رفت بالا منم بعد جمع کردن وسایل رفتم بالا پنجره رو باز گذاشتم و دراز کشیدم رو تخت زندگی خیلی سختی داشته به جرئت میتونم بگم از زندگی من سخت تر مادرش خواهرش هوففف  پتورو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم

سهیل

۰ ماهه از غیب شدن پاییز میگذره ناامید از همه جا مجبور شدم برگردم ایران  کارایی داشتم که نمیتونستم ناتمام بزارمشون مثل همیشه در کتاب خونه رو باز کردم تحمل این فضا بدون پاییز واسم سخت بود نفسگیر

داخل منجلابی گیر کرده بودم که فقط پاییز میتونست نجاتم بده به غیر از من و خانوادم کسی دنبالش نبود

پدرش شادو خرم بود انگار بار اضافه رو شونه هاش برداشته شده بود تنها نشونی که از پاییز داشتیم یه اسم بود نمیدونم هنوز کویته یا نه ولی من منتظرشم به خاطر شغل مخفیم نمیتونستم پلیسو وارد ماجرا کنم هویتم لو میرفت پوفف کلافه ای کشیدم

ناامید از همه جا وارد کتاب خونه شدم اول از همه قفسه کتابارو چک کردم سرجاش بود کتاب خاندان بزرگ که سلطنتی بودن چند ماه پیش ازشون دزدیده بودیم کتابو گذاشتم سر جاش برگشتم سمت میز بعد پاییز کسیو نیاورده بودم چون اینجا مال اون بود دفترو باز کردم با حس سنگینی نگاهی اومدم برگردم که شئ سنگینی خورد پشت سرم گیج سرمو تکون دادم برگشت به پشت مرد نقاب پوشیو دیدم ضربه محکم تری

خورد سرم دیگه نتونستم تحمل کنم چشمامو بستم و افتادم زمین

الیاس

صدای در اتاقم اومد الیاس:بیا تو

احمد:ارباب همه کارا امادست  الیاس:خوبه پسره چی شد احمد:کارو انجام دادیم اقا منتظر دستور شماییم الیاس:خوبه بیاریدش ویلا  احمد:چشم

پوزخندی زدم از جام بلند شدم  هم به کتاب رسیدم هم به پاییز

لباسمو مرتب کردم اومدم بیرون پاییز رو مبل سرو ته خوابیده بود و کتابو نگاه میکرد خندم گرفت موهاش پخش شده بود رو زمین دلم خواست یکم اذیتش کنم رفتم جلو تر هنوز متوجهم نشده بود

الیاس:شنیدم سوسک های ریز عاشق موهای پریشونه رو زمینن

با شنیدن صدام جیغ بلندی زد و پرت شد پایین موهای پریشونشو داد پشت گوشش با استرس دنبال شالش گشت اشاره به پشت مبل کردم مثل ملخ پرید شالو انداخت رو سرش

پاییز:اق..اا بب.خشیدد حوا…سم نب..ود اومدید الیاس:ناهار پختی؟ سرشو تکون داد

پاییز:نه اقا داشتم کتابو میگشتم  نمیدونستم چی درست کنم با لذت به حرکات بکرش نگاه کردم الیاس:نمیخواد چیزی درست کنی

امروز با هم درست میکنیم با تعجب نگاهم کرد

یهویی زد زیر خنده بلند بلند میخندید اخم هامو کشیدم تو هم با دیدن قیافم سریع صاف وایساد پاییز:ببخشید

الیاس:چه چیز خنده داری بود که  مادمازل خندش گرفت؟ دوباره زد زیر خنده

پاییز:اخهه بانمک میشه پیش بند ببندید برید اشپزی کنید

الیاس:اونا غذاهای زنونست  امروز میخوایم غذای مردونه درست کنیم قهوه با کیک واسم بیار  پاییز:چشم

یکی از نگهبانارو صدا کردم

-بفرمایید ارباب

الیاس:از یه جای مطمئن گوشت دنده گوساله و جوجه بگیر از جاش مطمئن شو زودم بیا

-اطاعت میشه ارباب

پاییز

کم کم دیدم داشت نسبت بهش عوض میشد انگار اون مردی که نشون میده  نیست خوشمزه ترین غذایی بود که امروز  خوردم  بعد ناهار الیاس به طرز عجیبی از وقتی که احمد اومده خوشحال بود دلیلشو نمیدونستم ولی عجیب دلم شور میزد داشتم میزو جمع میکردم که صداش اومد برو اتاقت تا وقتی نگفتم نیا بیرون پاییز:چشم

باقی وسایلو جمع کردم  بعد گذاشتن ظرف هاتو تو ماشین ظرف شویی رفتم اتاقم بوی دود گرفته بودم از لباس هایی که الیاس گرفته بود یه دست گذاشتم کنار حوله رو برداشتم رفتم حموم

………………………..

حدود دوساعت تو وان بودم خستگیم کامل در اومده بود خودمو شستم اومدم بیرون حولرو بستم دور موهام

تازه چشمم به تخت افتاد با تعجب رفتم سمتش کفش پاشنه بلند سفید و یه لباس مجلسس بلند و پوشیده سفید نامه کنارشو برداشتم )تا نیم ساعت دیگه این لباسو بپوش پایین باش(

تو دلم اشوب به پا شد یعنی چی شده به حرفش گوش نمیکردم تنبیه میشدم مجبورا موها خشک کردم و لباس رو پوشیدم از استرس تپش قلب شدید گرفته بودم دستمو گذاشتم روش  پاییز:اروم باش لعنتی

نفس عمیقی کشیدم رفتم بیرون

با بهت به صحنه روبروم نگاه کردم پاهام خشک شده بود ونمیتونستم تکونش بدم فقط به نقطه روبه روم زل زده بودم با چشمای اشکی و بدن خشک شده برگشتم سمت الیاس

پاییز:چر…..اا

الیاس:هرکسی بخواد منو دور بزنه

تاوانشم میبینه و تاوان کسی که کتاب موروثی مارو میدزده چیه؟ بلند خندید از صدای خندش بدنم لرزید  الیاس:احمد اسلحه

نگاه الیاس کردم از احمد اسلحه رو گرفت گذاشت رو سر سهیل جیغ بلندی زدمم پاییز:نههههه

با صورت زخمی بیهوش افتاده بود رو صندلی از دیدن صحنه روبه رو قلبم لرزید پاییز:خواهش میکنم نکن این کارو الیاس:در عوضش چیکار میکنی برام؟ حاظر بودم واسه سهیل جونمم بدم پاییز:هرکاری که بگی حتی جونمم میدم عمیق نگاهم کرد الیاس:احمد بگو عاقد بیاد با بهت نگاهش کردم

پاییز:عا…قد واس…ه چ..ی

با اخم های درهم برگشت سمتم

الیاس:مگه نگفتی هرکاری بخوام میکنی پس نق نقت واسه چیه؟ اسلحه رو فشار داد رو سرش الیاس:نکنه از جونش سیر شدی پاییز:باشه باشه ولش کن توروخدا

رفت نشست رو مبل روبه رو الیاس:بهوشش بیارید سطل ابو خالی کردن رو سرش

سهیل با داد بلندی بهوش اومد چشماش رو من ثابت موند صداش گرفتش همراه شد با ریختن اشک های من

سهیل:پاییز اینجااا چیکارر میکنیی پاییز:سهی..ل گو..ش کن

سهیل:اینجا چیکار میکنیی لعنتیی این لباس هاا چیه تنتتت

از شنیدن صدای پر از رنجش قلبم به درد اومد رفتم سمتش سرمو تکیه دادم به سرش

پاییز:حاظرم هرکاری کنم واسه زنده بودنت از من دلگیر نباش مجبورم خودخواهم نمیخوام چیزیت بشه

سهیل:چی داری میگیی این حرفا چیهه اینجا چه غلطی میکنی اشکام قطره قطره اومد پایین افتاد تو صورتش کل صورتش خونی بود پاییز:منو ببخش بدون هر اتفاقیم بیفته باز عاشقتم سهیل

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *