آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت چهاردهم

5 (100%) 1 vote[s]

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

صدای داد های بلندش اومد بوسه ای رو پیشونیش زدم عقب گرد کردم  روی مبل نشستم و خیره شدم به مردی که سهمم نبود به مردی که نتونستم بهش برسم جدا شدن از سهیل یعنی لحضه به لحضه مردن من  سرمو گذاشتم رو پاهام از ته دل زجه زدم با صدای الیاس سرمو بلند کردم الیاس:پاشو عاقد اومد

اشکامو پاک کردم  بدون توجه به دست دراز شده الیاس بلند شدم عاقد اومد داخل روی صندلی کنار الیاس نشستم دهن سهیلو بسته بودن مرد من از ته دل زجه میزد و من نمیتونستم کاری کنم فقط تنها چیزی که میدونستم این بود واسه زندگی عشقم هرکاری میکنم چادری اومد رو سرم سرمو بلند کردم قیافه اخم الود الیاسو دیدم اشکامو پاک کردم و چادرو درست کردم عاقد:پسرم عقد دائم باشه یا صیغه الیاس:صیغه ۹۹ ساله  عاقد:مهریه پسرم

چشمامو بستم دیگه هیچی واسم مهم نبود

………………………..

عاقد:برای بار سوم تکرار میکنم

پاییز منشی فر فرزند منصور منشی فر ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای الیاس بن راشد با مهریه معلومه یک جلد کلام الله مجید و ۱۲۲۲ سکه بهار ازادی در بیاورم

اشکام قطره قطره ریخت رو دستم بخون عاقد یه بار نه صد بار بخون صدبارم بگم بله بازم دلم پیش اونه مگه نمیگن خطبه عقد بین دونفر که همدیگه رو  دوست ندارن باطله پس چرا مال ما باطل نیست

بله گفتن همراه شد با فریاد های بی صدا سهیل

نمیدونم چقدر گذشت نمیدونم عاقد کی رفت فقط لحضه ای به خودم اومدم که من الیاس و سهیل تو اتاق خواب بودیم سهیل دستو پاهاش بسته شده بود به صندلی

الیاس:خب حالا برسیم به اصله کاری زنو شوهرا معمولا شب حجله دارن درست؟پس چرا من و زنم نداشته باشیم

سهیل:دستتت بهششش بزنییی روزگارتوووو سیاهههه میکنممممم محکم زد تخت سینم پرت شدم رو تخت

پاییز:ولممم کن لعنتیی چی میخوای از جونممم  الیاس:چیزی که حقمه بیشترشو نمیخوام

لباسامو تو تنم پاره کرد جیغ بلندی زدم لباشو گذاشت رو لبم محکم شروع کرد بوسیدن خودمو تکون میدادم از دستش خلاص شم ولی زورم بهش نمیرسید تمام بدنمو  می مکید و گاز های عمیق می گرفت پاییز:توروخداا نکنن التماست میکنم نکنن

چند لحضه از حرکت وایساد و نگاهم کرد اما خیلی زود برگشت به چهره قبلش شلوارشو که در اورد با وحشت نگاهش کردم

پاییز:توروخدا این کارو نکنن من میمیرم ایننن کارو نکن سهیل:دستتت بهششش نزننن عوضییییی

خودشو تنظیم کرد و با یه حرکت واردم کرد خشک شدم و قطره قطره اشکام ریخت تموم شد زندگی من تموم شه اینده من تموم شد ارزوهای من تموم شد من پاییز دختر تنهای همیشگی جلوی چشمای عشقم بهم تجاوز شد چشمامو بستم تا ضربه های دردناکشو نبینم چشمامو بستم تا صورت پر بهت سهیلو نبینم

چشماموبستم تا حقارتمو نبینم چشمامو بستم تا خار شدنمو نبینم چشمامو بستم تا تنها بودنمو نبینم چقدر تنهام دلم میخواد این روزا یکی میومد میگفت من کنارتم من نمیزارم دیگه اذیتت کنن یکی بود که پشت بود پناه بود یکی بود نمیزاشت این ادما از تنهایی من سواستفاده کنن یکی بود وقتی اینجوری ویرون بودم

منو میساخت کاش یکی بود نمیزاشت  اینجوری زمین بخورم چشمام بسته شد  خدایا این اخرین خوابم باشه دیگه نمیکشم سیاهی مطلق

الیاس

چشماش بسته شد نفس عمیقی کشیدم بالاخره برای خودم شد تمام و کمال ملافه رو دورش پیچیدم و دکمه شلوارمو بستم رنگ صورتش سفید شده بوسه ای رو پیشونیش زدم برگشتم سمت پسره پر از بهت نگاهم میکرد انگار هنوز  نتونسته بود اتفاق هارو هضم کنه رفتم سمتش دستمو گذاشتم رو شونش الیاس:هم قانونی هم شرعی زن من شد هنوز میخوایش؟ سرشو انداخت پایین

سهیل:نه واسه خودت پوزخندی زدم

الیاس:چه عاشق فداکاری دوست دارم همسرم از زبون خودت بشنوه این موضوعو عقب گرد کردم پاییزو بغل کردم رفتم بیرون اروم گذاشتمش رو تخت پتو رو کشیدم روش صورتش خیس اشک بود روی چشماشو بوسیدم الیاس:ببخش منو مجبور بودم

کنارش دراز کشیدم سفت تو بغلم گرفتمش بدون استرس عطر موهاشو عمیق بو کشیدم چشمامو بستم و بعد مدت ها با ارامش خوابیدم

پاییز

با احساس خفگی و درد از خواب پریدم دلم شدید درد میکرد اتفاقات افتاده دونه دونه از جلوی چشمام رد شد بی اختیار بلند زدم زیر گریه نمیتونستم تکون بخورم صدای الیاس اومد

الیاس:پاییز درد داریی؟کجات در میکنهه؟

با تمام زوری که داشتم محکم هلش دادم به پشت ملافه رو دورم گرفتم پاشدم پاییز:قلبممم درد میکنههه میتونی خوبش کنییی؟ دارهه میترکههه میتونی خوبششش کنی؟ میتونییی عشقمووو بهم برگردونیی؟ میتونی دوباره دخترممممم کنییی؟ لعنتییی چراااااا مگه چیکارتتت کردهههه بودممممم جلوی کسی که عاشقش بودم  جلوی کسی که عاشقم بودد بهم تجاوززز کردییی زانو زدم رو زمین از ته دل بغضم ترکید

الیاس:دوست داشتنی در کار نبود اون پسر از اولم تورو دوست نداشت از عصبانیتت حمله ور شدم سمتش مشت های محکممو کوبیدم قفسه سینش پاییز:دروغ ننگوووووو دروغ نگوووووو سهیل منو دوستت دارههه

الیاس:باشه برو پیشش هنوز اینجاست لباساتو عوض کن برو ببینش ببین کی دروغ میگه

بدون توجه به حرفاش به سمت اتاق خودم رفتم هرجور شده باید سهیلو  میدیدم  در اتاقو بستم پشت در سر خوردم زمین خدایا کمکم کن دیگه از نفس انداختن کمکم کن بلند شدم برم حموم که گرمی خونو لای پام حس کردم لبمو به دندون گرفتم بی صدا بغضم ترکید با بی حالی رفتم حموم به زور خودمو شستم

در اتاقو باز کردم فضا تاریک بود  سهیل هنوز تو همون حالت رو صندلی بود دلم کباب شد واسش و اشکام قطره قطره ریخت رو صورتم رفتم پشتش دستشو باز کردم سرش پایین بود نگاهم نمیکرد پاییز:س…هی..ل

جوابمو نداد دستو بردم سمت صورتش که زد زیرش با شوک نگاهش میکردم پاییز:سهیل؟

سهیل:دست نزن به من زن متاهل به پسر مجرد دست نمیزنه پاییز:سه..یل چی می….گی منم پاییز اخم هاشو کشید تو هم برو پیش شوهرت قلبم تیر عمیقی کشید چ…ی؟

سهیل:برو پیش شوهرت کاری نداری پیش من

شدت اشکام بیشتر شد سرم گیج میرفت تمام زورمو جمع کردم بتونم سرپا وایسم پاییز:مگه عاشقم نبودی مگه دوسم نداشتی پس چرا این حرفو میگی؟ پوزخندی زد

سهیل: منو تو دیگه حرفی نداریم به زندگیت و شوهرت برس  تیر اخرو زد

-برو دیگه نمیخوامت ناباور نگاهش کردم پاییز-چ..ی؟ سرد نگاهم کرد

سهیل-واضح گفتم دیگه نمیخوامت قلبم تو سینم سنگینی میکرد

پاییز_ای کاش باحرفات عاشقم نمیکردی ای کاش میتونستم بگم چقدر دلمو شکستی هق زدم کاش میتونستم بگم چطور با اشکام از چشمم قطره قطره افتادی ای کاش میتونستم بگم چقدر تیکه تیکه شکستیم با حرفات گذشته مثل باد اومد جلو چشمام

فلش بک به گذشته

پاییز:اگه میتونی بگیرم

شالمو سفت کردم شروع کردم دویدن سهیل پشت سرم بود سهیل:پاییز بگیرمت کل صورتتو بستنی مالیدم  برگشت پشت بلند خندیدم زبونمو در اوردم پاییز:عمرا بتونی بگیریم

حواسم نبود پام گیر کرد به شلنگ داشتم با صورت میخوردم زمین که یکی از پشت گرفتم از عطرش شناختم سهیله تو همون حالت برم گردوند پیشونیمو بوسید

سهیل:هیچ وقت از من فرار نکن اینو بدون هرجای دنیای باشی پیدات میکنم چون جات پیش منه

لبخند عمیقی از ته دل زدم  پاییز:سهیل قول بده تنهام نمیزاری؟

سهیل:مگه میتونم دختر کوچولومو تنها بزارم  تا ته دنیا هر اتفاقی بیفته پیشتم عشقم

انگار یکی از گذشته هلم داد به حال پوزخندی زدم پوزخندی که تلخیش تا عمق دهنم اومد

پاییز:این بود عاشقیت؟این بود قولت؟ این بود مرد بودنت  اشکام بدون اختیارم میریخت

پاییز:دلمو بردی که الان اینو بگی؟ عاشقم کردی که بگی برم؟ از کجا این فاصله اومد سهیل؟ از کی واست غریبه شدم هیچی نمیگفت فقط نگاهم میکرد سهیل:از وقتی زن یکی دیگه شدی

بی اختیار بلند بلند خندیدم  خندیدنی همراه با گریه

پاییز:هه زن یکی دیگه شدم؟ بی دردسر ترین راهو انتخاب کردی خودتو کشیدی کنار

اختیارمو از دست دادم

پاییز:توی لعنتیی که میخواستیی ولم کنیی چراا عاشقممم کردیی چراااا  دستمو گرفتم قلبم

چرا منو کشیدی تو این زندگی تاریکی  ای کاش با حرفات با کارات قول هات عاشقم نمیکردی من اینو فهمیدم تو از اولم عاشقم نبودی مرسی که منو به خودم اوردی اقای فربانی مرسی که از رویای دخترونم کشیدیم بیرون

سهیل:به نفعه همست که ما از هم جدا شیم برو به زندگیت برس فکر کن از اولم نبودم

شکستم روحم جدا شد ازتنم مگه مردن فقط دفن کردنه من روحم مرد دیگه زنده نیستم

سرمو گرفتم روبه اسمون

پاییز:خدایا اینه عدالتت؟ دیگه اینجا جای من نبود اخرین نگاهمو به صورتش کردم  پاییز:ایشالا خوشبخت بشی

بدون گفتن حرفی دیگه اومدم بیرون داشتم خفه میشدم خودمو رسوندم به حیاط خالی بود درو باز کردم با دو خودمو رسوندم ساحل با بلند ترین صدا گریه کردم پاییز:چراااااااااااا حققق من ایننن بوددد خداااااا حققق من اینننن نامردیییی بودددد پاهامو بغل کردم تکیه دادم به تنه پشتم نمیدونم چقدر گذشته بود

نیم ساعت  یک ساعت سه ساعت

واسه چی میپرسم؟ مگه واسه کسی مهمم یا کسی واسم مهمه؟ انگشتمو فشار دادم رو مورچه ای که رو تنه بود کی گفته نباید کسیو کشت؟ چون جانش شیرینه؟که حق زندگی داره؟چه مسخره  جان منم شیرین بود ولی منو کشتن خودمو دنیای دخترونمو رویاهامو ارزوهامو روحمو کشتن بغضم میگیره دیگه دختر نیستم دیگه سهلیو ندارم دیگه عشق ندارم من یه دختر دست خوردم نمیزارم اشک هام جاری شه سریع  پاکشون میکنم چرا باید زندگی کنم وقتی زنده نیستم چرا باید زندگی کنم وقتی بی احساس ترین دختر زمین شدم

انگار زندگی قسم  خورده تا اشک منو در نیاره راحت نمیشه بلند شدم تیر های قلبم از همیشه بیشتر بود

یکی در میون نفسم میگرفت نفس عمیقی کشیدم  اولین قدمو برداشتم لعنت به زندگی

دومین قدم لعنت به عشق سومین قدم لعنت به سهیل چهارمین قدم خداحافظ زندگی قدیمی پنجمین قدم  تا نصفه رفتم تو اب سلام زندگی جدید

تا گردن به اب رسیده بودم چشمامو بستم سرمو بردم زیر اب خدایا این دنیات واسم عذاب بود تورو به خودت قسم اون ور دیگه عذابم نده داشتم خفه میشدم که صدای داد یکیو شنیدم و کشیده شدم بیرون

دیگه هیچی نفهمیدم و ……رسیدن به ارزوم  سیاهی مطلق

الیاس

ارتباط تو با پاییز تموم شد فهمیدی؟ دیگه نبینم دورو بر زنم باشی

سهیل:چشم من دنبال زن مردم نیست ارزونی خودت کتابم که گرفتی دیگه  حرفی با هم نداریم

پوزخندی زدم اروم رفتم جلو مشت محکمی به صورتش زدم

الیاس:اینه واسه اشکای زنم که الکی واسه پس فطرتی مثل تو ریخت احمدددددددد احمد:جانم ارباب

الیاس:بده بچه ها حسابشو برسن حیفه مهمونمون بدون پذیرایی بره خونشون بعدم جوری که لیاقتشه پرتش کن در خونشون احمد:چشم

صدای داد هاش میومد ولی واسم مهم نبود از پنجره نگاهش کردم دلیل این حالش تقصیر منه؟ نه مسلما تقصیر من نیست من با تمام وجود خواستمش و از خواستنش دست نمیکشم این قانون منه چیزی که ماله منه تا ابد مال منه از جاش بلند شد اروم اروم رفت تو دریا

الیاس:لعنتیی

سریع دویدم بیرون فاصله زیاد بود با بیشترین سرعت خودمو رسوندم سرشو برد زیر اب بلیزمو در اوردم پریدم داخل اب لحضه اخر گرفتمش

…………………….

دستامو ضربدری فشار دادم رو سینش بعد چند بار ضربه کل اب ها اومد بیرون نفس عمیقی کشیدم  سرفه هاش عمیق بودم بغلش کردم و اروم پشتشو دست کشیدم صدای گریه بلندش اومد بغلش کردم سرشو گذاشت رو سینم صداش زمزمه ارومش اومد

پاییز:چرا این کارو کردی چرا واسه تلافیت زندگی منو نابود کردی چرا تنها چیزی که داشتمو ازم گرفتی

اخم هامو کشیدم تو هم بدون توجه به حرفاش به سمت ویلا رفتم لباساش خیس شده بود و تمام برجستگی هاش معلوم بود نگهبانای احمق زل زده بودن بهش عصبی شدم

الیاس:بههه چی نگاههههه میکنیددددد احمق هااااا

سرشونو انداختن پایین پاییز تو دستام لرزید الیاس:حساب تک تکتونو میرسم

……………………………

لباساشو عوض کردم روی تخت خوابوندمش تب داشت صورتش مثل کوره آتیش بود  لباسای خودمو عوض کردم اومدم بیرون احمددد احمدددد در سالنو باز کرد  احمد:جانم ارباب

برو یه خدمتکار زن مورد اعتماد پیدا کن و دکتر و سریع بیارش احمد:چشمم ارباب همین الان میرم  دنبالش پسره چی شد؟

احمد:حسابشو رسیدیم ارباب نگران نباشید

الیاس:خوبه زود باش حالش خوب نیست احمد:چشم

اب سرد و پارچه ای برداشتم رفتم بالا تبش خیلی شدید بود دستمال خیسو همه جای بدنش گذاشتم یکم تبش کم تر شد صورت خیسشو دست کشیدم و پیشونی داغشو عمیق بوسیدم

الیاس:قول میدم زندگی واست بسازم که گذشتت جلوش زانو بزنه

پاییز

با صدای تیک تاک ساعت چشمامو باز کردم یه دور به اطراف نگاه کردم هنوز زندم؟ یعنی بازم نمردم؟

با خشم بلند شدم سرمو از دستم کندم

-خانومم چیکار میکنی؟

با چشمای عصبی برگشتم سمت صدا  از لباسش معلوم بود پرستاره پاییز-بههه تووو چه ربطییی دارههه گمشووو بیروننن

اومد سمتم کنترلمو از دست دادم جیغ بلندی کشیدم موهاشو گرفتم تو چنگم و محکم کشیدم صدای جیغش کل اتاقو برداشته بود در اتاق محکم کوبیده شد الیاس اومد داخل صورتش عصبی بود ولی نه به  اندازه من

الیاس:داریی چه غلطیی میکنی پاییزز پرستارو محکم هلش دادم اونور

پاییز:خفهههه شووووو برووو گمشوووو زندگیموووو نابوددد کردییییی اشغالللل  هرچی وسایل بود پرت کردم سمتش احساس میکردم حنجرم پاره شد گلدونو برداشتم محکم کوبیدم زمین

الیاس داشت میومد سمتم که سریع یه تیکه از شیشه روی زمینو برداشتم پاییز:جلو بیاییی زدمممم

الیاس:پاییز گوش کن دختر خوبی باش شیشه رو بده به من افرین کار اشتباه نکن پاییز:چرااا نجاتمممم دادیییی توو زندگییی منو نابوددد کردیی ارزوهایههه منو کشتییی هیچکسس منو نمیخوادد من چرا باید زنده باشم

شیشه رو فشار دادم دستم که یه طرف صورتم سوخت شوکه سرمو بلند کردم الیاس با صورت پر از خشمش جلوم بود تا به خودم بیام یه سیلی دیگه بهم زد گرمای خونو گوشه لبم حس کردم

الیاس:تمومش کن این مسخره بازی هارو اینو تو گوشت فروو کن من شوهرتم وظیفته تمکین کنی فهمیدی؟ انقدرم مثل زنای کُُلی داد نزن  مات نگاهش میکردم

الیاس:تو دیگه خدمتکار من نیستی هرروز که بلند میشیی اینو تو گوشت فرو کن که من شوهرر دارم دیگه مجرد نیستم

اشکام از هم سبقت گرفته بودن یک بار دیگه حقیقتو کوبید تو صورتم تو آغوش گرمی فرو رفتم بی اختیار  هق هقم بلند شد پیرهنشو محکم تو چنگم گرفتم از خودم از الیاس از سهیل از بابام از مادرم از روزگار از همشونن متنفر بودم  نفسم گرفت انگار یکی با جفت دستاش گلومو گرفته بود ونمیزاشت نفس بکشم

تیر های عمیق قلبم از همیشه شدید تر شده بود صداهایی میشنیدم ولی واضح نبود صداها هر لحضه ازم دورتر میشد کم کم چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم

………………………….

الیاس چی؟

-سکته خفیفیو رد کردن خداروشکر به خیر گذشته ولی نباید زیاد تحت فشار ناراحتی باشن و استرس شدید واسشون سمه چون بیمارستان نیست نمیتونیم مشکل دقیقشو بفهمیم ولی حتما باید اکو بدن اینجور که معلومه مشکل قلبی یا داشتن یا به وجود اومده الیاس:کی بهوش میاد؟

تا شب بهوش میان ۰ یا ۳ روز استراحت کنن خوب میشن الیاس:خوبه پرواز واسش مشکلی نیست؟

-نه قربان الیاس:میتونی بری

به پرستار نگاه کردم که داشت سرمشو چک میکرد پوف کلافه ای کشیدم اومدم بیرون

احمد دم در وایساده بود

احمد کارارو ردیف کن فردا صبح برمیگردیم کویت

احمد:چشم ارباب

خدمتکاری نیاورده بودم خونه دوست نداشتم بینمون فضول باشه سرم شدید درد میکرد ناچارا رفتم اشپزخونه قهوه درست کنم

…………………………….

روی صندلی گهواره ای روبه روی شومینه نشستم قهوه تلخمو با فکر مشغولم  خوردم برای اولین بار نمیدونستم چیکار کنم ادم احساسی نبودم ادمی نبودم که عاشق بشم الانم نشدم من عاشق نیستم دوسشم ندارم فقط میخوامش روش حس مالکیت دارم و تنها چیزی که میدونم اینه باید مال من بشه عطر تنش موهاش چشمای بکرش رفتار های خالصش با فکر این که یکی دیگه صاحب پاییز باشه خون جلوی چشمامو گرفت تلفنم زنگ خورد حوصله جواب دادن به هیچ کسیو نداشتم  قطع شد دوباره زنگ خورد بدون نگاه کردن بهش برش داشتم بله

-الیاس کجایی پسر

-چی شده اراز آلا حالش خوبه؟ نکنه دوباره حمله داشته

اراز:هیشش پسر نگران نباش زنگ زدم خبر خوشحال کننده بدم بهت الیاس:چی؟

الا از صبح سه دفعه اسمتو گفته بالاخره این دختر صحبت کرد

از ته دل لبخند عمیقی زدم بالاخره خواهر کوچولوم حرف زد خدایا شکرت حالش بهتره؟

اراز:مثل همیشست ولی حالش روبه بهبوده حتما بیا بهش سر بزن الیاس:میام کاری نداری؟ اراز:نه خداحافظ

لیوانو گذاشتم پایین مستقیم رفتم اتاق پاییز هنوز بی هوش بود  پرستار بلند شد با لوندی اومد سمتم با اخم نگاهش کردم الیاس:کی بهوش میاد؟ صداشو با عشوه گری کشید

تا چند ساعت دیگه بهوش میاد  دستشو گذاشتم رو سینم

-چطوره تا اون موقع یکم خوش بگذرونیم پوزخندی زدم

الیاس:چطوری خوش بگذرونیم؟

دکمه های اول و دوم شومیزشو باز کرد سینه هاش معلوم شد

-تا اون موقع یکم بهت حال بدم موافقی؟

با تفریح نگاهش کردم روپاهاش بلند شد خواست لباشو بزار رو لبم که هلش دادم به پشت چسبید به دیوار

دستمو گذاشتم رو دیوار خم شدم روش

الیاس:کوچولو تو اصول من نازو نوازش نیست عشق بازی نیست سرمو بردم دم گوشش  فقط….. کردنه

ولی نه دست خورده هایی مثل تورو دستمو بردم بین پاش و محکم تو مشتم  گرفتم صدای اخش در اومد

الیاس:حالا کارتو انجام بده تا ندادم  نگهبانا دوطرفتو یکی نکردن مفهومه؟ با درد سرشو تکون داد  ولش کردم نمایشی دستمو تمیز کردم برگشتم با چشمای باز پاییز مواجه شدم

رفتم سمتش دستشو گرفتم تو دستام انتظار داشتم عکس العمل نشون بده اما بی تفاوت نگاهم کرد با تعجب نگاهش کردی الیاس:خوبی؟

جوابی نداد فقط مات نگاهم میکرداز عصبانیت بلند شدم درو محکم کوبیدم اومدم بیرون بالاخره تموم میکنی این بازی هاتو نشستم رو تاپ حیاط و نفس عمیقی کشیدم

………………………

۱ ماه بعد تیک تاک تیک تاک تیک تاک  تیک تاک

۳۲ روزه گذشته ۳۲ روزه نسبت به اطرافم بی احساسم ۳۲ روزه حرف نزدم واسه کی حرف بزنم؟واسه کی احساس داشته باشم؟ مهربونی های اطرافیان مهربونی های الیاس همه واسم پوچه تو خالیه زمانش که بهش التماس کردم نکنه اون کارو بهم توجه نکرد الان میخواد توجه کنه؟ ههه چه جالب مثل همیشه در زده شد و بتول خانوم اومد تو دیگه تو اتاق سابق نبود یه اتاق با تم سفید بنفش کاش بزارن  برگردم به همون اتاق

بتول خانوم کنار گوشم حرف میزد اما من بی حرف به دیوار روبه روم خیره بودم این روزا اون نقطه برام قشنگ ترین جا شده بود قاشقی اومد جلوی دهنم نمیخواستم غذا بخورم نمیخواستم با  کسی حرف بزنم فقط میخواستم خودم باشم  ساکت تاریک

داخل همون اتاق خودم نه این اتاق تجملاتی بی حرف بلند شدم پابرهنه اومدم بیرون زیر چشمام گود رفته بود و لاغر شده بودم راه میرفتم سرم گیج میرفت یعنی سهیل کجاست الان بهم فکر میکنه؟ شایدم ازدواج کرده نه اون هنوز منو دوست داره حرفاش اومد تو گوشم پوزخندی زدم هه چه فکر های مسخره ای درست مثل زندگیم حرف هامم مسخره شده بود در اتاق سابقمو باز کردم رفتم داخلش خودمو انداختم رو تخت و مثل همیشه چشمامو بستم

………………………..

با احساس نفس های گرمی زیر گردنم چشمامو باز کردم تو تاریکی صورت الیاسو دیدم با وحشت نگاهش کردم تو تاریکی چشماش برق میزد سرشو برد تو گودی گردنم و گاز عمیقی گرفت جیغ بلندی زدم  دهنش بوی گند مشروب میداد الیاس:اومم چه بوی خوبی میدی حرفاشو میکشید از مستی زیاد

پاییز:ولمم کن اشغالل ولممم کننن دستت نزنن بهمم به خدااا این سریی بهم دستت  بزنی خودمو میکشممم قهقهه بلندی زد

الیاس:وقتی زن خوشگلم خونه خوابیده واسه چی برم سراغ یکی دیگه لباسامو تو تنم پاره کرد زار زار گریه میکردم

پاییز:ولممممم کنننننن

تمام تنمو مک های محکم میزد از درد ضعف رفتم مشت های محکم میزدم پشتش ولی انگار به سنگ میزدم عصبی شد با لباس هام محکم دستامو بست برم گردوند به پشت از فکر بهش هم موهای تنم سیخ شد پاییز:الیاس نن…

خشک شدم تا مغز و استخونم تیر کشید جیغ بلندی زدم بدون کنترل خودم جیغ  میکشیدم دردش طاقت فرسا بود زجه های من واسش نبود درد کشید من واسش مهم نبود فقط فکر لذت خودش بود از پشتم در اورد محکم کرد جلوم دیگه حال جیغ کشیدنم نداشتم  بدون هیچ لذتی فقط  درد درد درد

نمیدونم چقدر گذشت نمیدونم چقدر زجه زدم چقدر التماسش کردم مایه گرمیو داخلم حس کردم  دیگه نای فکر کردن به چیزیو نداشتم درد تمام وجودمو گرفته بود چشمامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم

الیاس

با سردرد شدید چشمامو باز کردم اینجا چیکار میکنم اومدم پاشم دستامو گذاشتم کنار پاشم که یخ کرد با بهت بغلمو نگاه کردم پاییز با بدن خونی و صورت سفید رو تخت بود با ترس تکونش دادم -پاییز پاییزز پاییزز پاشوو

هیچ تکونی نمیخورد مثل یه تیکه یخ بود نبضشو گرفتم میزد کلافه بلند شدم گوشیمو پیدا کردم

شماره ارازو گرفتم  با دومین بوق جواب داد  اراز:جا…..

الیاس:سریع بلور رو بردار بیاین عمارتت زود باشش اراز:چی شده؟

الیاس:اراززز سریعع بیاا داره میمیره اراز:۱۲ دقیقه دیگه اونجام

با کلافگی موهامو چنگ زدم اون اشغال اگر نبود مشروبو نمیخوردم ۱۲ دقیقه واسم مثل مرگ گذشت صدای زنگ عمارت اومد سریع رفتم بیرون بالای پله ها وایسادم  الیاس:اراز بیاید بالاا

بلور رفت داخل ارازو نزاشتم بره با تعجب نگاهم کرد اخم هامو کشیدم تو هم الیاس:لباس تنش نیست

با همون تعجبش سرشو تکون داد  جلوی در اتاق سر خوردم زمین اراز:کیه

باهاش خیلی راحت بودم اراز دوست بچگی من بود دانشگاهمون ازدواجش همه چیش با هم بودیم

از تمام زندگی هم خبر داشتیم نفس عمیقی کشیدم شروع کردم

الیاس:با نامزدش به کتاب ربط داشتن دزدیدمش کردمش خدمتکارم بعد یه مدت خوشم اومد ازش  میدونستم قبول نمیکنه و نامزدشم دوسش نداره واسه همون عقدش کردم بهش تجاوز کردم شد زنم دیشبم مکث کردم سخت بود واسم گفتن دوباره کلمه تجاوز سخت بود بگم به زنم تجاوز کردم دیشبم قرار با یکی از شرکا تو بار بود نفهمیدم چقدر خوردم هیچی یادم نیست فقط صبح بلند شدم دیدمش با اون وضع

هیچی بهم نگفت فقط نگاهم کرد نه توبیخم کرد نه حرفی زد اراز همیشه همین بود همو خوب درک میکردیم بلور با دستکش های خونی اومد بیرون نگاهش کردم سرشو با تاسف تکون داد

بلور:رابطه بدی داشته خیلی بد که باعث خون ریزیش شده بیهوش شدنشم واسه ضعف زیادشه

الیاس:الان حالش خوبه؟ عمیق نگاهم کرد

بلور:الیاس این دختر حیفه سنش به قدری نیست بتونه روابط خشنو تحمل کنه عصبی شدم

الیاس:بلور فقط جواب سوالمو بده حالش خوبه؟ سرشو تکون داد بلور:اره

نفس عمیقی کشیدم

اراز:خب حالا که حالش خوبه پس ما بریم

بلور:جایی نمیریم باید بهوش بیاد دوباره چکش کنم اراز نگاه من کرد

الیاس:بریم پایین تا یه چیزی بخوریم بهوش اومده

اراز و بلور رو فرستادم آلاچیق در اتاقشو باز کرد اروم مثل فرشته ها خوابیده بود بدون نزدیک شدن بهش درو بستم رفتم اتاق خودم تا لباسامو عوض کنم

………………………………

دوتا از خدمتکارا با سینی خوراکی اومدن قهوه و کیکو رو میز گذاشتن اشاره کردم برن

الیاس:آلا خوبه؟

اراز:وایسا کیکمو بخورم گشنمه بعد میگم بلور محکم زد تو سرش

بلور:همچین میگی گشنمه انگار من تو خونه بهت غذا نمیدم پشت چشم نازک کرد اراز:من غلط بکنم خانومم حالا اجازه میدی بخورمش؟ بلور:بخور شکمو

بلور دکتر زنان بود و اراز روان پزشک ۳ سال پیش تو یه سناریو باهم اشنا شدن ۴ ماه بعدش ازدواج کردن

بی حدو مرز عاشق هم دیگه بودن

قهوه مو برداشتم  بدون توجه به کل کل اونا به اسمون خیره شدم فنجونو نزدیک لبام بردم جسم کوچیک بالای سقف عمارت توجهمو جلب کرد  دقتمو بیشتر کردم پاییزو دیدم  فنجونو انداختم پایین  الیاس:اراز بدوووو

با بیشترین سرعتی که داشتم دویدم سمت بالا تو دلم خدا خدا میکردم دیر نشده باشه در بالکن باز کردم ملافه رو دورش پیچیده بود و پایین نگاه میکرد الیاس:پاییز اونجا خطرناکه بیا این ور برگشت سمتم صدای گرفتش اومد

پاییز:مگه خطر ناک تر از تو هست؟ حداقل یک دفعه درد میکشم راحت میشم پیش تو باشم هرروز درد میکشم میمیرم عصبی شدم

الیاس:دختره کله شقق بیا پایین

یه قدم به سکو نزدیک شد اراز نفس زنان اومد داخل اراز:الیاس برو بیرون

الیاس:تا نیاد پایین جایی نمیرم صدای ارومش اومد

اراز:گوشه وایسا حواسشو پرت میکنم بگیرش کلافه پوفی کشیدم اومدم کنار

اراز:الان فکر میکنی خودتو بندازی پایین چی میشه راحت میشی؟ نه ادم های ضعیف خودکشی میکنن

ادم های قوی میمونن انتقام میگیرن میگی الیاس بهت تجاوز کرده؟ خب باشه خودتو بکشی اون به سزاش میرسه؟نه نمیرسه بیا پایین قوی باش با جیغو داد با ضعیف بودن با خودکشی کردن هیچی حل نمیشه

از قیافه پاییز معلوم بود شل شده تمام حواسش به اراز بود صداش پر بغضش اومد

پاییز:واسه چی زندگی کنم واس کی زندگی کنم  واسه پدرم که ازم متنفره؟واسه مادرم که ندیدمش؟واسه عشقم که ولم کرد؟ واسه کسی که بهم تجاوز کرد؟ تو چشم جامعه من یه هرزم یه دختر دست خوردم واسه چی اخه زندگی کنم واس کی زندگی کنم؟

اراز:همه اینا درست حق داری ولی بگرد دنبال دلیلش اگر پدرت دوست نداره حتما دلیل داره اگر عشقت ولت کرده مطمئن باش دوست نداره اگر دوست داشت ولت نمیکرد یه عاشق واقعی تو هر شرایطی باشه معشوقشو ول نمیکنه حتی مرگ تو چشم جامعه تو هرزه نیستی حتی گناهم نکردی قبلش عقد کردی با اون چشمای ابیش جوری نگاهم کرد که از تمام کارام شرمنده شدم

پاییز:شرعی عقد کردیم ولی دلم چی وقتی دلم باهاش یکی نیست چی وقتی نمیخوامش چی

اراز:باشه خودتو بنداز حالا که نمیخوای قوی باشی نباشی بهتره کسی نیاز به یه دختر ضعیف نداره

با گوشه چشم بهم اشاره کرد اروم اروم رفتم سمتش درست لحضه اخر که میخواست خودشو بندازه گرفتمش جیغ های بلند میزد  پاییز:ولممم کننننن دستایه کثیفتتتووو نزنن بهممم

الیاس:بسههههه خفههه شووو دیگههه  قبلاا همم گفتمم تو گوشتتت فرو کنننن توو زنننن منیییی  پاییزز:نهههه

به زور بغلش کردمم بردم اتاق خودم اراز پشتم اومد مسکنو اماده کرد زد بهش کم کم چشماش بسته شد کلافه پتورو کشیدم روش الیاس:مثل خر گیر کردمم توش نمیدونم چه غلطیی کنم اراز:میخوایش؟ الیاس:منظورت چیهه مکث کرد

اراز:۷ سال پیش بهت یه پیشنهادی دادم  قبول نکردی ۷ ساله گذشت آلا هنوز تو تیمارستانه ضربه شدید روحی بهش خورده اگر الان کاری نکنیم میشه بدتر از آلا کلافه موهامو تو چنگم گرفتم پیشنهادش هیپنوتیزم بود ۷ سال پیش بود گفت اگر این کارو نکنیم آلا خوب نمیشه  من قبول نکردم درست گفته بود اگر اون موقع قبول کرده بودم الان خواهرم اینجا بود کنارم بود الیاس:ضربه نمیبینه؟

اراز:دوحالته یا نمیتونه طاقت بیاره  حافظش کلا پاک میشه یا طبق حرف های ما عمل میکنه

رفتم جلو دستمو گذاشتم رو سینش

الیاس:همه چیو میسپارم بهت میدونی اعتمادم کامله مواظبش باش

اراز:مثل آلا مواظبشم نگران نباش همونجوری که آلا مثل خواهرمه پاییزم خواهرمه اخرین نگاهمو به پاییز دوختم بدون گفتن حرفی اومدم بیرون ثریا پشت در بود بلور:نگران نباش از فردا روز جدیدی براش شروع میشه الیاس:امیدوارم

پله هارو اومدم پایین سوار ماشین شدم مستقیم روندم پیش خواهر کوچولوم فقط اون بود که میتونست ارومم کنه

ماشینو پارک کردم نفس عمیقی کشیدم پیاده شدم مستقیم رفتم اتاقش هرکی رد میشد احترام میزاشت

رسیدم دم در دوتا تقه زدم صدایی نیومد درو باز کردم رفتم داخل خوابیده بود کنارش نشستم موهاشو از رو صورتش کنار زدم الیاس:آلا خواهر کوچولوم

.

.

.

اروم چشماشو باز کرد چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد دستمو گرفت بوسه ای روش زدم بغلش دراز کشیدم گرفتمش بغلم الیاس:چقدر لاغر شدی خرگوش کوچولو

.

.

.

نمیخوای باهام حرف بزنی؟ سرشو تکون داد

الیاس:من برات حرف بزن؟ سرشو گذاشت رو سینم

الیاس:داداشت یه کار اشتباه کرده یه دخترو رنجونده ولی درستش میکنم میخوای بیارمش ببینیش؟

لباسمو چنگ زد به غیر از پرستار مخصوصش آراز من و بابا هرکی میومد اتاق جیغو داد میکرد سرشو بوسه ای زدم الیاس:پاشو موهاتو شونه کنم واست

سریع پاشد شونشو از کنارش داد بهم پشتش نشستم موهای بلندشو شونه کردم شونش که تموم شد بافتم واسش الیاس:آلا کشو بده بهم

دستشو اورد بالا چشمم به کبودی دستش خورد مچشو گرفتم با دقت نگاهش کردم جفتش کبود بود اخم هامو کشیدم تو هم

الیاس:جای چیه ؟؟

ترسیده سرشو برد پایین  نفس عمیقی کشیدم عصبانیتم فوران نکنه الیاس:آلا جواب منو بده جای چیهه

هیچی نگفت بهم بلند شدم رفتم بیرون پرستارش کنار چند نفر وایساده بود صحبت میکرد با عصبانیت رفتم جلو  جلوش وایسادم  فوق العاده عصبی بودم الیاس:دست آلا واسه چی کبوده رنگش پرید

-نمید….

الیاس:خفههه شووو یه بار دیگه بهت فرصت میدم راستشو بگی  صورتمو بردم جلوش دستاش واسه چی کبوده اشکاش راه افتاد

-شیخ به…خدا…ا دوباره حمله داشت نمیتونستیم ارومش کنیم مج…مجبور شدیم ببندیمش

سیلی محکمی زدم صورتش پرت شد زمین

الیاس:مگهههههه نگفتممم حق نداریدددد ببندینشششششش

بی صدا گریه میکرد دستامو مشت کردم الیاس:میتونی بری دیگه لازمت ندارم با التماس به پام افتاد

-شیخ نکنن این کارو غلطط کردم

بدون توجه بهش رفتم اتاق کنار پنجره وایساده بود بیرونو نگاه میکرد تصمیممو گرفته بودم رفتم جلو صورتشو تو دستام گرفتم خیره شد تو چشمام الیاس:آلا دوست داری از اینجا بری بیرون؟ چشماش برق زد سرشو تکون داد

الیاس:به داداش قول میدی کار اشتباهی نکنی؟ باز سرشو تکون داد

الیاس:قول میدی به داداش خوب شی؟

سرشو گذاشت رو سینم محکم بغلش کردم سرشو بوسیدم

الیاس:دیگه جات اینجا نیست کارارو میکنم میارمت خونه جات کنار خودمه

تا شب پیشش موندم حالم خیلی بهتر شده بود تصمیمم واسه بردنش قطعی بود اینجا امن نبود واسش داروهاشو خورد خوابوندمش رو تخت پتورو مرتب کردم روش پیشونیشو بوسیدم

الیاس:من میرم ولی زود میام میبرمت باشه عزیزم؟

لبخندی زد برای بار اخر نگاهش کردم اومدم بیرون سوار ماشین شدم روندم سمت عمارت تلفنمو برداشتم چندین تماس از اراز بود نگران شدم  سرعتمو بیشتر کردم

…………………………..

ماشینو دادم پارک کنن خودم پیاده شدم درو زدم خدمتکار باز کرد از سالن سر و صدا میومد رفتم داخل با چشمای درشت شده به روبه رو نگاه میکردم اراز با دیدنم زد زیر خنده دهنمو از تعجب بستم  الیاس:اینجا چه خبره؟ صدای گرفته پاییز اومد پاییز:ایشون شوهرمه؟

چشمام درشت شد صدای اراز اومد اراز:ببند مگس رفت توش

بی صدا خندیدن

بلور:اره عزیزم ایشون شوهرتونه تو که تصادف کردی مردو زنده شد هرشب سیگار هرشب گریه باورت میشه جلوشو نگرفته بودیم خودشو از پل پرت کرده بود پایین  چشمام بیشتر از این باز نمیشد الیاس:چی میگید شما؟

اراز:پاییز جان تو برو اتاق استراحت کن ما میایم

با گیجی سرشو تکون داد بلند شد با رفتنش برگشتم سمتشون الیاس:چیکار کردیدد شما؟این چرت و پرت ها چیه؟

آراز:همونجوری که میخواستیم شد دقیق طبق حرف ما عمل میکنه و گذشتشو فراموش کرده گیج شده بودم  الیاس:یعنیی چیی

آراز:پاییز پدر مادرش مردن خودش  دنبال کار میگرده تو بهش پیشنهاد کار میدی خدمتکار اینجا میشه به مرور زمان عاشق هم میشین ازدواج میکنید پاییز تصادف میکنه حافظشو از دست میده

بلور: انقدر عاشق هم هستین که پاییز بیمارستان بوده میخواستی خودتی بکشی افسرده شدی

زن و شوهر بلند زدن زیر خنده با قیافه مات شده نگاهشون میکردم  الیاس:چیکارررر کردیددد شمااا بلند شدن

اراز:مگه همینو نمیخواستی؟خب ما هم همین کارو کردیم دیگه زندگی جدیدتو بساز راست میگفت منم دقیقا همینو میخواستم

اراز:خب دیگه ما زحمتو کم کنیم برو با زنت خوش بگذرون  الیاس:آراز میخوام آلا رو بیارم خونه آراز:چی؟

الیاس:کاراشو بکن میام دنبالش  آراز: ام….

الیاس:آلا میاد خونه همین ممنون که اومدید بدون گفتن حرفی پله هارو رفتم بالا

پاییز

با صدای تقه ای که خورد حواسم جمع شد در باز شد همون پسره که میگفتن شوهرمه اومد داخل با تعجب نگاهش میکردم الیاس:خوبی

سرمو انداختم پایین لبمو گاز گرفتم پاییز:اهوم بهترم

چند ثانیه نگاه کرد اومد جلو تا بفهمم چی شد لباشو گذاشت رو لبم محکم میبوسید نفس کم اورده بودم پیرهنشو چنگ زدم ولم کرد سرشو گذاشت رو پیشونیم

الیاس:دلم واست تنگ شده بود

دراز کشید منم کنارش دراز کشیدم زل زدم به چشمای خوش رنگش اروم خندید الیاس:چیه توله نگاه میکنی پاییز:من چند سالمه؟

دستاشو نوازش گونه برد داخل موهام

الیاس: بیست سالتهپاییز:اسم تو چیه؟

-الیاس

پاییز:کی ازدواج کردیم؟ الیاس:چند ماهه

پاییز:واقعا عاشق هم بودیم؟ مکث کرد

الیاس:چطوره بعدا جواب این سوالتو بدم الان بریم بیرون بگردیم؟ پاییز:میشه یکم بخوابیم بعد بریم؟ لبخندی زد و دستاشو باز کرد الیاس:بیا بغلم

به طرز عجیبی اروم بودم و به مرد روبه روم اعتماد داشتم رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو سینش  انقدر موهامو نوازش کرد که نفهمیدم کی خوابم برد

با حس سرما چشمامو باز کردم از لای چشمای نیمه بازم الیاسو دیدم از رو تخت بلند شد رفت داخل یه اتاقی حدس میزدم حموم باشه خمیازه بلندی کشیدم بلند شدم  دلم درد میکردش از رو تخت بلند شدم رفتم جلوی ایینه دقیق خودمو نگاه کردم موهام بلند تا باسنم بودش چشمای رنگی صورت گرد اندام پر هنوز داشتم خودمو برسی میکردم که گرمای چیزیو پشت سرم حس کردم  جیغ بلندی زدم برس دستمو کوبیدم پشتم صدای اخ بلند مردی اومد برگشتم الیاسو دیدم سرشو گرفته بود هععع بلندی کشیدم

پاییز:واییی ببخشیددد فکر کردم یکی دیگست ببخشیدد بیا پایین ببینم چی شدد ماشالا قد نیست که نردبونه باید صندلی  بزارم برم بالا تو پشت من چیکار میکنی مگه جنی یهوو ظاهر میشی همین جوری

بدون مکث حرف میزدl صدای خنده بلندش اومد  لبامو جمع کردم پاییز: به چی میخندی؟ خم شد نوک بینیمو بوسید الیاس:غر زدنات هم قشنگه  سرشو با دقت چک کردم

پاییز:خداروشکر چیزی نشده

الیاس:با صلاح سردت ترکوندی منو میگی چیزی نیست؟

محکم زدم شکمش تازه حواسم جمع شد فقط یه حوله دور کمرش بسته شده بود ازخجالت قرمز شدم سریع پشتمو کردم بهش باز خندید

الیاس:لبو شدی از خجالت انگار اولین بارش داره منو لخت میبینه تازه بزار از خاطرات خوب رابطمون بگم

اولین بار همچین نگاهش میکردی انگ……

جیغ بلندیی زدمم

الیاس:تازه گرفته بودی دست ……..

پاییز:واییی نگوو دیگهه چیزییی

چشمامو بستم دویدم سمت حمام درو بستم تکیه دادم بهش صدای خنده های بلندش از پشت در می اومد نفس عمیقی کشیدم  الیاس:پاییزز لباس واست میزارم بپوش بیا پایین الیاس

تازه داشتم معنی واقعی زندگی درک میکردم پشیمون بودم از کارام؟ نه اصلا پشیمون نبودم  نه از تجاوزم نه از ازدواجم و نه از هیپنوتیزمش به نظر خودم بهترین کار این بود بهترین کاری که باعث میشد پاییز مال  من بشه به بتول خانوم سپردم که گوش خدمتکارارو بکشه چیزی لو ندن و به خودش هم گفتم ازدواج کردیم و حافظشو از دست داده اولش تعجب کرد ولی بعدش اشک های  شوقش بود که دونه دونه میریخت

هوا عالی بود تصمیم گرفتم صبحانه رو تو آلاچیق بخوریم تا اومدن پاییز زنگ زدم به اراز و مقدمات اومدن آلا رو آماده کردم  تصمیمم این بود امروز برم دنبالش هرچی زودتر بیاد بهتره داشتم با تلفن صحبت میکردم که دیدمش موهاشو باز گذاشته بود و شال انداخته بود دورش هنوز حجب و حیاشو داشت لبخندی زدم با خجالت اومد نشست جلوم  پاییز:سلام

الیاس:چطوری خانوم خجالتی  قرمز شد صورتش بلند خندیدم

الیاس:باشه صبحانتو بخور میخوایم بریم یه جایی باهم پاییز:کجا؟

اخم کرد

الیاس:بخور

پاییز

زیر چشمی نگاهش کردم تکیه داد بود به به پشتش و با ژست خاصی قهوه میخورد صبحانمو تموم کردم  الیاس:صبحانت تموم شد؟ پاییز:اهوم

قهوه شو گذاشت رو میز پاشد الیاس:میخوام بردم بدوم میای؟ با ذوق بلند شدم

پاییز:اره ولی قول بده سوالامو جواب بدی با تاسف سرشو تکون داد  الیاس:سریع بپوش

پاییز:چشمممم

به سمت عمارت قدم برداشتم بدون نگاه کردن به اطراف مستقیم رفتم اتاقی که بودم بعدا هم وقت بود برای کاوش کردن اطراف در کمدو باز کردم یه ست جالب ورزشی داخلش بود که توجهمو جلب کرد شلوار ابی تاپ نیم تنه و سویشرتش همونو برداشتم پوشیدم موهام محکم دم اسبی بستم و در اخر کلاهی رو سرم با

رضایت به خودم نگاه کردم اومدم از اتاق بیرون چشمم به اتاق روبه روش افتاد درش باز بود یه حس عمیقی وادارم میکرد برم داخلش درو باز کردم رفتم تو اتاق ساده ای بود با بیخیالی شونه ای بالا انداختم

خواستم برگردم که توجهم به گوشه بالش جمع شد یه چیز سفید زیرش بود که فقط گوشش معلوم بود

انگار عکس بودش بالشو بلند کردم عکس سه در چهار یه پسری بود پشتشو نگاه کردم

)س.پ( نوشته بود سرم تیر عمیقی کشید و حرف های یکی تو ذهنم تکرار شد

فلش بک به گذشته

اراز-اماده ای شروع کنیم؟ بلور-اره

اراز-امپولو تزریق کن و سفت نگهش دار

.

.

.

صدای جیغ ارام دخترک در اتاق طنین انداخت بلور-حله شروع کن

بدنش داشت لمس میشد ترسیده به اطرافش نگاه کرد

-پاییز پاییز به من نگاه

دخترک ترسیده به چشمان مرد زل زد ساعتی گرد با زنجیر نقره ای را جلوش تکون داد

اراز-اگر با من هم حرکت بشی قول میدم از اینجا ببرمت

دخترک سست سرشو تکان داد و با حرکت ساعت هماهنگ شد چشمانش داشت سنگین میشد

اراز-گذشتتو فراموش میکنی تنها مرد زندگی تو الیاسه

عکسی جلوی چشمانش قرار گرفت بی اختیار دوباره حرکات ساعت را دنبال کرد اراز-فقط عاشق این شخص میشی مرد دیگه ای تو ذهنت نمیاد الیاس شوهر تو و عاشق همین فهمیدی؟

تو تنهایی و فقط الیاسو داری بی اختیار سرشو تکون داد

اراز-تکرار کن با من الیاس شوهر منه من عاشقشم ما عاشق همیم گذشته رو یادم نمیمونه تا ابد

دخترک فارغ از اطرافش تکرار کرد و همراه با آن گذشته را فراموش کرد ساعت گرد به دنبال زنجیر براق و زیبایش چپ و راست می رود و چشم های دخترک آنقدر

دنبال ساعت می دود که دست آخر سنگین می شود و پلک هایش روی هم می افتند

فلش بک به حال

با خنده سرمو تکون دادم عکسو پاره کردم گذاشتم سرجاش بیرون اومدنم از اتاق همزمان شد با ورود الیاس مشکوک نگاهم کرد الیاس:اونجا چیکار میکردی؟

پاییز:هیچ درش باز بود کنجکاو شدم داخلشو ببینم

نگاهش از چشمام افتاد رو لبام از لبام رو یقه بازم که سینه هام معلوم بود یادم رفته بود زیپو کامل ببندم سریع زیپو کشیدم بالا تا به خودم بیام لبام قفل لباش شد و دستامو بالا قفل کرد داغ شدم از حرکتش تو همون حالت در اتاقو باز کرد و پرتم کرد رو تخت اروم خندیدم با یه حرکت پیرهنشو در اورد اومد روم لبامو محکم و خشن میبوسید دستام بدون اختیار خودم موهاشو چنگ زد از لبم زبونشو کشید تا گردنم زیپ لباسمو باز کرد نیم تنمو داد بالا داغوی زبونش روی سینم موهای تنمو سیخ کرد

اه عمیقی کشیدم

الیاس:پشیمون شدم اول کارمونو تموم کنیم بعد بریم بیرون پاییز:اما گفتی کا…..

کفشمو در اورد شلوار و شرتمو کشید پایین حرفم تو دهنم موند زیر دلمو بوسه ای زد چشمامو از خجالت بستم و ملافه رو چنگ زدم

دستش سینمو چنگ زد از دردش اه عمیقی گفتم صدای زیپ شلوارش اومد و بعد اون دردی که زیر دلم پیچید اخ بلندی گفتم و کمرشو چنگ زدم پاییز:الیاسس درش بیاررر درد میگیره

اشکم داشت در میومد سنگینیشو انداخت روم و لبمو به دندون گرفت مک های عمیقی میزد و روان و با ریتم مخصوص خودشو حرکت میداد حالا درد اولیه خودشو به لذت شیرینی داده بود روی کمرش خط های نامعلومی میکشیدم کل بدنم داغ کرده بود و خیس عرق بودم کنارم دراز کشیدم و منم یه وری کرد

با یه دستش پامو گرفت بالا و اون یکی دستشم دورم حلقه کرد و سینمو تو چنگش گرفت حرکاتشو تند کرد جوری که تخت به لرزش افتاد صدای جیغم کل اتاقو برداشته بود با لرز عمیقی اروم گرفتم زیر دلم نبض میزد چند دقیقه بعد صدای اه مردونشو زیر گوشم شنیدم و گرمایی که داخلمو سوزوند جفت دستاش دور تنم حلقه کرد و بلند بلند نفس گرفت  جون تکون خوردن نداشتم گرمای بوسش روی پیشونیم غرق لذتم کرد الیاس:مرسی عروسکم

لبخند کم جونی زدم انقدر انرژیم رفته بود که چشمامو بستم و تو گرمای اغوشش حل شدم

الیاس

موهاشو از رو صورتش کنار زدم لبخندی زدم تا حالا هیچکس نتونسته بود اینطوری راضیم کنه باید ممنون اراز باشم که این لذتو داد بهم وقتی بوسیدمش فکر کردم مثل سابق میخواد رفتار کنه ولی وقتی خودشم  باهام همکاری کرد غرق لذت شدم  با انرژی بوسه ای رو لبش زدم سرشو گذاشتم رو بالش خواستم پاشم که دستمو گرفت چشماش نیمه باز بود  پاییز:کجا میری؟ الیاس:میرم حموم

دستاشو باز کرد پاییز:منم ببر

بلند خندیدم تا به خودش بیاد بلندش کردم جیغ بلندی زد پاییز:الیاسسسسس نگفتمم اینجوری که ضربه ای زدم رو باسن لختش الیاس:اینجوری حالش بیشتره

در حمومو باز کرد دوش اب سردو باز کردم تو همون حالت رفتم زیر دوش جیغ بلندی زد

پاییز:الیاسسسس یخخ زدمم ببندشش

ابو گرم کردم گذاشتمش زمین خودشو جمع کرد بغلم اروم خندیدم الیاس:سردته؟ محکم زد رو سینم

پاییز:نه گرممه دارم فیلم بازی میکنم

درجه ابو بیشتر کردم پاییزو کشیدم بغلم رفتم زیر دوش موهای خیسش دورش ریخته بود  اون بدن فریبنده و موهای دورش صحنه خیلی داغی بود بی اختیار به شیشه حموم کوبوندمش و لباشو گرفتم دهنم

پاهاشو دور کمرم حلقه کرد تو همون حالت بردم داخلش اه عمیقش تو گلوش خفه شد

محکم بهش ضربه میزدم گردنشو گاز محکمی گرفتم که پشتمو چنگ زد سرعتمو بیشتر کردم و با اه خفیفی داخلش خالی کردم سرشو تکیه داده بود به شونه هام و نفس نفس میزد بعد چند دقیقه اروم گذاشتمش زمین یه لحضه سرش گیج رفت که سریع گرفتمش  الیاس:خوبی؟

پاییز:اهوممم بریم بیرون خیلی گشنمه الیاس:بزار بشورمت میریم

پاییز:نه نه تو بشور خودتو برو منم میام مشکوک نگاهش کردم الیاس:مطمئنی؟ پاییز:اره

از لپ های قرمز شدش فهمیدم خجالت کشیده با تاسف سرمو تکون دادم

………………………….

گوشی اتاقو برداشتم مستقیم وصل شد اشپزخونه

-بفرمایید شیخ

الیاس:به بتول خانوم بگو غذای مارو اماده کنه زود بیارید بالا

-چشم

گوشیو گذاشتم رو میز موهامو ژل زدم مرتب کردم امروز باید آلا رو میاوردم میخواستم آشناش کنم با پاییز

لباسامو پوشیدم منتظر رو تخت نشستم از فردا باید کارای شرکتو شروع میکردم این مدت سپرده بودم به احمد و درگیر کارای پاییز بودم صدای در اومد از فکر اومدم بیرون و به صحنه روبه روم نگاه کردم از قصد

حوله تنپوشو پوشیده بودم که پاییز اون یکی حوله رو برداره حوله فقط جاهای حساسشو پوشونده بود  با خجالت سرشو انداخته بود پایین و نگاهم نمیکرد الیاس:بیا اینجا ببینم جوجه

سربه پایین اومد سمتم موهاش باز دورش بود اخم کردم  الیاس:چرا خشک نکردی موهاتو؟ پاییز:خودش خشک میشه هوا خوبه

دستشو گرفتم روی صندلی نشوندمش از کشو سشوارو در اوردم پاییز:الیاس خودش خشک میشه نمیخواد الیاس:هیشش بشین سرجات تا خشک کنم

پاییز

تو حموم از خجالت زیاد فرستادمش بیرون ضعف داشتم و به زور سرپا وایساده بودم  با هر بدبختی بود خودمو شستم لای پام قرمز شده بود و درد میکرد بعد دو رابطه که داشتیم به خشن بودن الیاس پی برده بودم ولی در کنارش مهربون بود تضاد خیلی جالبی داشت نمیدونم قبلا چطور بودیم باهم نمیدونم چطور عاشقش شدم ولی تنها چیزی که میدونم اینه من این مردو باید دوست داشته باشه باید سوالاتمو ازش میپرسیدم هیچی از گذشتم نمیدونم خیلی بده که خاطره ای تو ذهنم نیست تو هیجای خونه عکس عروسیمون هم نیست تمام اینا واسم سوال شده بود تنها حوله ای که تو حموم بود یه حوله کوتاه بود پوف کلافه ای کشیدم و حوله رو برداشتم تنها قسمت های حساسمو پوشونده بود موهامو خشک نکردم همونجوری گذاشتم دورم پخش شه هوا خوب بود خودش خشک میشد درو باز کردم رو تخت نشسته بود و نگاهم میکرد تمام بدنمو کنکاش میکرد  خجالت زده سرمو انداختم پایین صداش اومد

الیاس:بیا اینجا ببینم جوجه

اروم رفتم سمتش همون اولش اخم هاش رفت تو هم الیاس:چرا خشک نکردی موهاتو پاییز:هوا خوبه خشک میشه

دستمو کشوند رو صندلی نشوندتم از ایینه نگاهش کردم دستاش خیلی نرم داخل موهام حرکت میکرد غرق لذت شده بودم از نوازش اروم دستاش صدای در اتاق اومد سشوارو خاموش کرد  الیاس:بیا تو

دوتا خدمتکار سر به زیر با سینی پر اومدن داخل الیاس:میتونید برید

-چشم

سشوارو روشن کرد دوباره کامل موهامو خشک کرد الیاس:بریم ناهار بخوریم کلی کار داریم

پاییز:باشه

حوله رو سفت کردم دورم بلند شدم الیاس سینیو گذاشت رو تخت روبه روش نشستم غذا باقالی پلو بود با مرغ و مخلفات دورش توی یه سینی بزرگ ریخته بودن پاییز:الیاس

با چشمای درشت شده برگشت سمتم پاییز:چیزی شده؟ گلشو صاف کرد الیاس:نه چیزی نشده بله  پاییز:ما کجا زندگی میکنیم؟

الیاس:کویت حالا غذاتو بخور بعد سوالاتتو میپرسی پاییز:چشم

قاشق چنگالو گذاشتم تو سینی کشیدم کنار الیاس:سیر شدی؟ پاییز:اهومم

الیاس:لباستو بپوش  بریم بیرون میخوام با خواهرم اشنات کنم تعجب کردم پاییز:خواهرت؟

الیاس:اره به دلایلی چند ساله بیمارستان روانیه  پاییز:چرا؟

اخم هاشو کشید تو هم الیاس:بعدا میگم بهت چشمامو مظلوم کردم  پاییز:الیاس بگو دیگههه؟

الیاس:نامزدش بهش خیانت کرد نتونست طاقت بیاره حالا برو لباس بپوش بریم ناراحت شدم  پاییز:میریم ملاقاتش؟ الیاس:نه میاریمش خونه

با خوشحالی زیاد بلند شدم در کمدو باز کردم نمیدونستم چی باید بپوشم متفکر کمدو نگاه کردم که دستای گرمش دور کمرم حلقه شد

الیاس:اینجا باید با حجاب بری بیرون واسه ما که ساکن کویتیم حجاب اجباریه پاییز:هومم چه خوب

یه دور دیگه کمدو چک کردم در اخر شلوار جذب کرم و یه مانتو بلند برداشتم که تا مچ پام بود ازاد بود تو تنم و یه  طرفش گل داشت شال و کفشم برداشتم الیاس تکیه داد به کمد

پاییز:برو بیرون بپوشم دیگه الیاس:نه منتظرم بپوش بریم پاییز:الیاسسسس اروم خندید  الیاس:باشه زود بیا

سریع لباس هارو پوشیدم رفتم پایین هرچی اطرافو نگاه کردم ندیدمش در ورودیو باز کردم تکیه داده بود به ماشین و با ژست خاصی سیگار میکشید درو بستم سرشو برگردوند سمتم و با لبخند عمیقی نگام کرد

پاییز:بریم؟ الیاس:بریم

در ماشینو باز کردم سوار شدم الیاسم سوار شد و با یه تیک اف حرکت کرد اصراف فوق العاده سرسبز و دیدنی بود سرمو  برگردوندم سمتش با یه دست فرمونو گرفته بود و یه دستشم تکیه داده بود به شیشه پاییز:الیاس الیاس:بله

پاییز:چرا تو خونه عکسی از عروسیمون نیست؟ با این حرفم اخم هاشو کشید تو هم الیاس:نیازی نیست بدونی پاییز:عع بگ….

صدای داد بلندش اومد الیاس:لازمممم نیستت بدونیی از ترس زبونم بند اومده بود بی حرف رومو برگردوندم سمت شیشه و به بیرون نگاه کردم سرعتشو بیشتر کرد تا رسیدن به مقصد هیچکدوم هیچ حرفی نزدیم ماشینو پارک کرد الیاس:پیاده شو

با قهر رومو برگردوندم بعد چند دقیقه صداش اومد

الیاس:وقتی چیزو نمیگم بهت دلیل بر این نیست که بهت مربوط نیستش نمیخوام ناراحت بشی ما عروسی نگرفتیم  با بهت برگشتم سمتش پاییز:چر…اا

تو چشمام نگاه کرد

الیاس:چون کسی خبر نداره من ازدواج کردم

اشک تو چشمام جمع شد  یاد حرف های اون پسر افتادم گفته بود من خدمتکار الیاس بودم از خونه ماشین و چیزای دیگه به این پی  برده بودم خانواده مرفعی داره ولی…. لبخندی زدم  متاسفانه باید این حقیقتو قبول میکردم درسته الان زنشم ولی خدمتکارش بودم گذشته رو نمیشه تغییر داد بغضمو قورت دادم و اشک هامو پاک کردم با لبخند گنده ای برگشتم سمتش پاییز:بریمم؟

چند ثانیه نگاهم کرد سرشو اورد جلو و عمیق لبامو بوسید چشمامو بستم و همراهیش کردم با گاز محکمی که گرفت ازم جدا شد لبم میسوخت و دهنم طعم خون گرفته بود با انگشت شصتش لبمو پاک کرد الیاس:الان میتونیم بریم

با هم پیاده شدیم دستمو چفت دستش کرد

الیاس

برای لو نرفتن قضیه مجبور شدم اونجوری بهش بگم البته دروغم نگفته بودم واقعیتو گفتم ولی به یه شکل دیگه به هیچ وجه راضی  نبودم پاییزو از دست بدم دستاشو قفل دستم کردم و با هم رفتیم داخل  جلوی دراتاقش مکث کردم برگشتم سمتش الیاس:پاییز میشه چند لحضه بیرون وایسی تا من ارومش کنم؟ پاییز:من اینجا رو صندلی میشینم تو برو داخل نگرانم نباش

الیاس:مرسی

در باز کردم رفتم داخل آلا لباس پوشیده اماده داشت بیرونو نگاه میکرد اومدنمو حس کرد برگشت سمتم و لبخندی زد رفتم جلو و محکم بغلش کردم الیاس:خوبی عزیزم؟

بعد چند لحضه صدای گرفتش اومد آلا:عالیم داداش با شوک نگاهش کردم الیاس:حرف زدی؟ تک خنده ضعیفی کرد

آلا:داداش دوست دارم خوب شم دیگه خسته شدم به صورت نازش نگاه کردم

الیاس:به داداش قول میدی پشیمونش نکنی؟

آلا:داداش ۷ سال گذشته ۷ سال عمر من اینجا هدر رفته میخوام زندگی جدیدمو شروع کنم درسته یکم برام سخته ولی تمام تلاشمو میکنم

الیاس:آلا مثل گذشته شو عزیزم آلا:تمام تلاشمو میکنم داداش دستمو دورش حلقه کردم  الیاس:بریم؟

اخرین نگاهشو به اتاق کرد  آلا:بریم

درو باز کردم پاییز رو صندلی نشسته بود و یه بچه هم بغلش بود یه لحضه فقط یه لحضه تو دلم گذشت کاش این صحنه واقعی بود و بچه من رو پاهاش بود سرمو تکون دادم و صداش کردم همچین محو بازی با بچه شده بود که صدامو نشنید  آلا:این کیه؟

الیاس:همون کسی که میخواستم باهات اشناش کنم  پاییز

با کنجکاوی برگشت سمتم  آلا:کیه داداش؟

مکث کردم

الیاس:زنم

با چشمای درشت شده نگاهم کرد  آلا:چی؟زنت؟

الیاس:وقت واسه صحبت زیاده فعلا بریم از اینجا بی حرف دنبالم اومد جلوی پاییز وایسادم الیاس:پاییز نمیخوای بریم؟ پاییز:عع چه زود اومدی الیاس الیاس:زیاد کار نداشتم پاشو بریم

پاییز:باشه چند لحضه وایسا بدمش مادرش بعد بریم

بچه رو بغل کرد رفت سمت ایستگاه پرستاری برگشتم سمت آلا که بی تفاوت اطرافو نگاه میکرد پاییز اومد پیشمون پاییز:حالا میتونیم بریم

تازه نگاهش خورد به آلا با لبخند مهربونی نگاهش کرد دستشو برد جلو پاییز:سلام عزیزم خوشبختم از اشناییت

نگاه دستش کرد بی توجه بهش به سمت  جلو حرکت کرد پوف کلافه ای کشیدم  الیاس:پاییز از رفتارش ناراحت نشو  امیدوارم درکش کنی سرشو تکون داد  پاییز:درکش میکنم

دستمو دور کمرش حلقه کردم الیاس:بریم

پاییز

از فضای خفه اونجا اومدیم بیرون عقب نشستم تا راحت تر باشن یه جورایی خودمو مزاحم حس میکردم تو طول راه مدام با الیاس حرف میزد و الیاسم لبخند از رو لباش پاک نمیشد موبایلش زنگ خورد و با زبانی که

نمیشناختم شروع به صحبت کرد معلوم بود خبر بدی بود که یهو عصبی شد تلفنو پرت کرد رو داشبورد و سرعتشو زیاد کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم  پاییز:الیاس چی شده؟

الیاس:هیچی یه مشکل کوچیک هست باید برم کارخونه شمارو پیاده میکنم تا شب میام

دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه مارو جلوی در پیاده کرد و خودش با سرعت رفت بی حرف رفت داخل هنوز اسمشم نمیدونستم  پشت سرش راه افتادم و مستقیم رفتم اتاق لباسامو با یه شلوار جین و تیشرت  عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم چشمامو بستم یکم بخوابم که یادم افتاد این دختره خونست پوف کلافه ای کشیدم  کش موهامو باز کرد تا یکم هوا بخوره  همونجوری رفتم پایین لباس های مرتب پوشیده بود و قهوه به دست تکیه داده بود رو کاناپه روبه روش نشستم نسبت بهم بی تفاوت بود زل زدم بهش قهوشو گذاشت رو میز

آلا:تو دیگه از کجا پیدات شد؟ واسه مال و ثروت داداشم کمین کردی؟ یا واسه خودش؟ بگو چند دفعه باهاش خوابیدی تونستی راضیش کنی بگیرتت؟ با دهن باز نگاهش کردم بی اختیار چند قطره اشک ریخت رو گونم پاییز:چ….یی؟ پوزخندی زد

آلا:بگو چقدر میخوای تا پاتو از زندگی داداشم بکشی بیرون؟ از عصبانیت بلند شدم از جام

پاییز:من دنبال مال و ثروت کسی نیستم بلند خندید

آلا:پس میریم گزینه دوم دنبال خودشی

بدون گفتن حرفی عقب گرد کردم مستقیم رفتم اتاق پشت در سر خوردم و اشکام دونه دونه ریخت رو تخت دراز کشیدم انقدر گریه کردم که چشمام سنگین شد خوابم برد

……………………………

با بوسه گرم روی لبام چشمامو باز کردم از پشت چشمای خابالودم چهره خسته الیاسو دیدم

پاییز:خسته نباشی عزیزم

از گریه زیاد صدام گرفته بود با حالت پرسشی نگاهم کرد الیاس:چیزی شده؟ بلند شدم از جام

پاییز:نه مگه قراره چیزی بشه؟یکم  خسته بودم خوابیدم الیاس:تونستی با آلا ارتباط برقرار کنی؟

پس اسمش آلا بود

با یاداوری حرفاش پوزخندی تو دلم زدم پاییز:نه زیاد

الیاس:پاشو بریم شام بخوریم

پاییز:تو برو من لباس عوض میکنم میام عزیزم از کنارم بلند شد الیاس:باشه زود بیا

رفتش بیرون نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم در کمدو باز کردم بلیز شلوار ستی برداشتم با کتونی سفید موهامو بالای سرم دم اسبی جمع کردم با زدن عطری که رو میز بود کارمو تموم کردم

…………………………

از پله ها اومدم پایین صدای خنده هاشون تا بالا میومد سعی کردم انرژی های منفیو از خودم دور کنم  پاییز:سلامم

جفتشون برگشتن سمتم الیاس بالبخند سر تا پامو نگاه کرد در جوابش لبخندی زدم محو چشمای هم بودیم که صدای آلا اومد

آلا:داداش این چه زنیه گرفتی اومد خونه مستقیم رفت اتاقش اصلا مهمان نواز خوبی نیست هرچند اینجا خونه منم هست ولی……

با بهت نگاهش میکردم اخم های الیاس رفت تو هم الیاس:آلا حتما خسته بوده پاییز همچین ادمی نیستش آلا:شاید بریم شام من خیلی گرسنمه

ازجاشون بلند شدن هنوز داشتم نگاهشون میکردم این خواهر الیاس بود؟واقعا خواهرش همچین شخصیتی داشت؟ الیاس اومد سمتم یه دستشو دور کمر من حلقه کرد یه دستشم دور کمر آلا باهم به سمت میز رفتیم صندی بغل الیاس نشستم آلا هم روبه روم خدمتکارا به گوشه وایساده بودن الیاس:شروع کنید

……………………………

با اشتها داشتم غذامو میخوردم که صداش اومد آلا:داداش کجا اشنا شدید باهم؟

الیاس مکث کرد

الیاس :مهم نیست دستمو گرفت تو دستاش الیاس:مهم اینه الان پیشمه

از ته دل لبخندی بهش زدم مرد من همیشه کنارم بود آلا:داداش بگو دیگه کجا اشنا شدید  الیاس:آلا کاف….

حرفشو قطع کردم و اروم صداش کردم برگشت سمتم

پاییز:ما چیز پنهونی نداریم از هم خواهرت باید واقعیتو بدونه با اطمینان به چهرش نگاه کردم پاییز:من خدمتکارش بودم  تا جملم تموم شد زد زیر خنده انقدر خندید که تو مرز انفجار بود  آلا:خد..مت…کا..رش بودی؟ اشک تو چشمام جمع شد

آلا:پس از خانواده خدمتکارا هستی اوخییی عزیزمم

دستام تو دستای الیاس فشرده شد تحمل فضای موجود رو نداشتم با یه ببخشید کوتاه میزو ترک کردم مستقیم رفتم اتاقم کنترل اشکام دست خودم نبود از عصبانیت بدنم داغ شده بود در حمومو  باز کردم با لباس رفتم زیر دوش اب سرد دندونام تق تق صدا میداد از سرما خودمو بغل کردم اشکام لای اب گم میشد ولی قلبم چی؟میتونست این  تحقیر هارو فراموش کنه ؟

الیاس

با عصبانیت برگشتم سمت آلا

الیاس:این چه مزخرفاتی بود بهش گفتی خجالت نمیکشی؟

آلا:مگه چی گفتم داداش؟واقعیتو گفتم دیگه من چیکار کنم ناراحت میشه تقصیر خودشه واقعیتو نمیپذیره

از عصبانیت روبه انفجار بودم از لای دندونای کلید شدم غریدم الیاس:میری ازش معذرت میخوای این حرفا نه در حد خواهرمه نه زنم قاشقو انداخت تو بشقابش

آلا:داداش اینم مثل بقیست دیگه دوروز دیگه میندازیش بیرون چرا شلوغ میکنی پس چرا باید معذرت خواهی کنم از اون دختره کلفت میزو برگردوندم زمین جیغ بلندی کشید

الیاس:یادتتت نرههه کی بودیییی چی شدیی همون دخترههه کلفتت که میگیی زنه منهههه دیگه نمیخواممم از این حرفاا بشنومم فهمیدیییی؟ آلا:ار..ه اره فهمیدم

سریع رفتش از پله ها بالااز اولم همین بود دعواش که میکردیم خودشو حبس میکرد اتاقش نشستم رو صندلی و سرمو گرفتم لای دستام کنترل آلا خیلی سخت بودش باید با اراز صحبت میکردم دوتقه به در زدم جواب نداد درو باز کردم رفتم تو صدای دوش اب میومد رفته بود حمام لباسامو در اوردم در حمومو باز کرد با لباس زیر دوش اب بود و خودشو بغل کرده بود رفتم جلو اب یخ یخ بود سریع ابو داغ کردم کشیدمش بغلم سرشو گذاشت رو سینم و چشماشو بست الیاس:این چه کاریه دختر نمیگی مریض میشی؟

دستاشو دورم حلقه کرد و خودشو سفت تر بهم چسبوند غرق لذت شدم روی سرشو بوسه ای زدم یکم زیر اب داغ نگهش داشتم تا گرمش بشه دونه دونه لباساشو در اوردم جفتمونو شستم و حوله تن پوشی تنش کردم کلاشو گذاشتم رو سرش

الیاس:برو من الان میام

سرشو تکون داد حوله دور کمرم بستم منم رفتم بیرون رو تخت نشسته بود جلوی پاهاش نشستم

الیاس:آلا اینجوری نبودش به خاطر خیانتی که بهش شده نسبت به همه بدبینه امیدوارم ببخشیش  صدای گرفتش اومد

پاییز:مگه چه خیانتی بهش شده؟

مکث کردم قبلا اینارو گفته بودم بهش تکرار گذشته واسم سخت بود اما باید میگفتم بهش

الیاس:نامزدش شب نامزدیشون بهش خیانت کرد فیلم هاش رسید دست آلا پاییز:اوه دختر بیچاره چی کشیده حقم داره شاید منم جاش بودم ……

الیاس:هیشش گذشته تموم شده و توهم جای اون نمیشی  رو تخت دراز کشیدم و کشیدمش بغلم سرشو گذاشت رو سینه لختم پاییز:امیدوارم همه چی درست شه

چونشو گرفتم نگاه چشمای خوش رنگش کردم

الیاس:زمان هایی که من نیستم مواظبش باش لطفا پاییز:نگران نباش حواسم هستش

نگاه لباش کردم چشمام خمار شده بود با این که دو دفعه رابطه داشتیم بازم تشنه بدنش بودم لبامو گذاشتم رو لباش و گرسنه بوسیدمش همراه با من حرکت میکرد خوب لباشو خوردم و گاز گرفتم با مک  محکمی جدا شدم ازش نفس نفس میزد و دور لبش قرمز شده بود کنارش دراز کشیدم و چشمامو بستم تا بدن لختش تحریکم نکنه دستمو دورش حلقه کردم انقدر موهاشو نوازش کردم که نفهمیدم کی چشمام بسته شد

پاییز

با حس گرمای دلپذیری بیدار شدم دستای الیاس دورتنم حلقه بود و نفس های گرمش میخورد به صورتم اروم برگشتم سمتش تو خواب خم اخم میکرد اروم موهای صورتشو کنار دادم بوسه ای رو لباش زدم بلند شدم امروز روز جدیدی بود ساعت ۷ صبح بودش لباس مناسبی پوشیدم و موهامو از کنار بافتم اخرین نگاهمو به آیینه کردم اومدم بیرون کسی تو طبقه بالا نبود اروم پله هارو رفتم پایین  خدمتکارا مشغول تمیز کردن خونه بودن بدون نگاه کردن به کسی رفتم اشپزخونه کل خدمتکارا برگشتن سمتم لبخند زدم بهشون  پاییز:سلام صبح بخیر

-سلام خانوم بفرمایید امری دارید؟

پاییز-اومم میشه من امروز اماده کنم صبحانه رو؟

-ولی خانوم اقا بفه…..

صدای یه زن میانسالی اومد برگشتم  سمتش چهره خیلی مهربونی داشت

-دخترا برید بیرون همه

-بتول خا…..

بتول:برید بیرون دوست داره خودش واسه شوهرش صبحانه اماده کنه

-چشمم

همه رفتن بیرون به چهره مهربونش نگاه کردم  پاییز:ببخشید میشه اسمتونو بدونم؟ لبخند شیرینی زد

-بتول دخترم هرچی میخوای صدام کن

پاییز:پس من خاله صداتون میکنم اومم میشه کمکم کنید؟ به ساعت روی دیوار نگاه کرد

بتول:اقا ۱ساعت دیگه میرن سرکار باید عجله کنیم چطوره از چیزایی که دوست دارن شروع کنیم؟ پاییز:عالیی

بتول:آلا از اول عاشق عکاوی بود مادر  خدابیامرزش زیاد درست میکرد براش  پاییز:عکاوی چیه؟ بتول:یه غذای عربیه  پاییز:اومم الیاس چی؟ اروم خندید  بتول:شاکشوکا

پاییز: من که نمیدونم اینا چیه ولی کمکتون میکنم درست کنیم دوتا پیاز داد دستم

بتول:اینارو حلقه کن تا برسیم به بعد

………………………….

گشنیزو گذاشتم رو غذا و تکمیل شد با رضایت به میز نگاه کردم  پاییز:خاله چیزی کم نیستش؟ بتول:نه عزیزم بریم صداشون کنیم بیان صدای گرم الیاس اومد الیاس:دنبال ما بودید؟

با خنده برگشتم سمتش کت و شلوار شیکی پوشیده بود آلا هم اخم الود کنارش بود اروم خندیدم پاییز:صبح بخیر گونمو بوسید

پاییز:صبح تو هم بخیر عزیزم چه صبحانه لذیذی مگه نه آلا؟ آلا:نه  الیاس:آلااا

آلا:باشه داداش

دستشو گذاشت پشت کمرم نشستم صندلی کنار الیاس صدای پر تعجب آلا اومد آلا:کی عکاوی درستت کرده؟ لبمو گاز گرفتم

پاییز:من با کمک بتول خانوم  اخم کرد با حرص شکرو برداشت آلا:خودتون بخورید

سرمو انداختم پایین الیاس دستشو گذاشت رو پام اشاره کرد چیزی نگم قهوه شو خوردش و یکی از عکاوی هارو برداشت با لذت داشت میخورد الیاس:پاییزز از فردا برام از اینا درست کن لبخند گنده ای زدم پاییز:چشمم

الیاس

زیر چشمی نگاهش کردم تمام حواسش به بشقاب عکاوی ها بود از بچگی عاشقش بود و عادت داشت بخوره

یکیشونو برداشتم جلوش نگه داشتم

الیاس:یادت نره بهت چی گفتم عزیزم بگیر بخور

چشماش برق زد گرفت از دستم با اشتیاق نگاهش میکردم خیلی وقت بود اینجوری ندیده بودمش

صبح بهش تذکر دادم این رفتارهاشو ادامه بده مجبورم برگردونمش تیمارستان صبحانه مو کامل خوردم الیاس:مرسی عزیز دلم عالی بود  آلا همچنان داشت میخورد الیاس:نترکی دختر آلا:نترس داداش ترکیدم دوباره بادم میکنی ساعتمو نگاه کردم

الیاس:اوهه دیرم شد

بلند شدم گونه جفتشونو بوسیدم

الیاس:من برم دیگه

پاییز تا دم در همراهیم کرد کیفمو داد دستم پاییز:به سلامت بری عزیزم

سرمو بردم جلو روی لبش بوسه ای زدم پاییز:الیاسسسس یکی میبینههه بلند خندیدم

الیاس:نترس کسی نمیبینه خداحافظ پاییز:مواظب باش

……………………………

درو بستم لباسامو مرتب کردم رفتم سالن تلفنش دستش بود داشت عربی صحبت میکرد بدون کنجکاو شدن به صحبتش رفتم سالن تلوزیونو روشن کردن چند دقیقه بعد سایشو کنارم حس کردم  نشست مبل کنارم آلا:مهمون داریم با تعجب برگشتم سمتش

پاییز:کی؟ نیشخندی زد آلا: میبینی  شونه ای بالا انداختم آلا:چند سالته؟ پاییز:۰۲ تو چی؟ آلا:۰۸

دیگه هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد ساکت جفتمون نشسته بودیم بی حوصله کانالو عوض کردم که صدای زنگ خونه اومد آلا با ذوق پاشد رفت سمت در  تعجب کردم با همون تعجبم بلند شدم ببینم چه خبره

……………………………..

با استرس گوشه ناخونمو جوییدم -جواب بده دختر کی ازدواج کردید

دیگه اشکم داشت در میومد چند ساعت بود پدر الیاس اومده بود و داشت سوال پیچم میکرد تو دلم لعنتی به آلا فرستادم

آلا:پدر من که گفتم بهتون کل جریانو عصاشو کوبید زمین

-ساکت مگه خودش زبون نداره تو حرف میزنی الا-چشم

خدا خدا میکردم الیاس زودتر بیاد از استرس حالت تهوع گرفته بودم

-بگو ببینم کی ازدواج کردید پاییز-م..ن من نمید…ونم

اخم هاشو کشید تو هم قیافش وحشتناک شده بود بی اختیار قطره های اشکم ریخت تو صورتم صدای ماشین اومد با دو بلند شدم رفتم سمت پنجره الیاس از ماشین پیاده شد دوید سمت خونه درو واسش باز کردم دستاشو باز کرد برام رفتم بغلش

پاییز:الیاسس خداروشکر زوود اومدی داشتم دق میکردم صدای محکم عصا اومد

-پسر بدون اطلاع من ازدواج کردی الیاس بازومو گرفت

الیاس:برو اتاق من میام پاییز:باشه

سریع از اون فضای خفقان اومدم بیرون در اتاقو بستم پشت در تکیه دادم نفس عمیقی کشیدم از سردرد زیاد موهامو باز کردم و رو تخت نشستم

……………………….

الیاس

با عصبانیت و چشمای قرمز شده به آلا نگاه کردم سرشو انداخت پایین برگشتم سمت پدرم

الیاس:اره ازدواج کردم  اومد جلو سیلی محکمی بهم زد

-اینو واسه این زدم که بدون اجازه پدرت همچین غلط بزرگی کردی با کمک عصاش صاف وایساد

-ولی خوشگله و از همه مهم تر شبیه مادرته هوف کلافه ای کشیدم

-پدر بریم بشینیم

مثل همیشه صدر مبل نشست

-منتظرم

الیاس:پدر ازش خوشم میومد ازدواج کردیم همین چیز دیگه ای نیستش که بخوام توضیح بدم بهتون دست کشید به ریش هاش

-دختر بود؟

از عصبانیت قرمز شدم الیاس:پدر کافیه دیگه تموم….

-ببند دهنتو رو حرفم حرف نزن دختر بود الیاس:بله دختر بود با من زن شد دیگه؟ -خوبه آلا دخترم برو صداش کن بیاد آلا:چشم پدر الیاس:خودم میرم

-بشین سر جات آلا میره

عصبی پاهامو تکون دادم فهمیدن پدر خیلی بد شد میخواستم حالا حالا ها مخفی نگه دارم ولی با فهمیدنش  هوفف

صدای پاشنه کفششون اومد پاییز سر با زیر کنارم نشست

-دختر جون سرتو بگیر بالا زل بزن به چشمام پاییز نگاهش کرد -پدر مادرت زندن؟ پاییز:نه

چند لحضه مکث کرد انگار داشت فکر میکرد

-به انتخاب پسرم شک ندارم چون هیچ وقت اشتباه نمیکنه به ظاهر دختر خوبی هستی ماشاالله خوشگلم هستی دلم نمیخواد پسرم بی صدا زن بگیره برای همون دوهفته دیگه یه مهمونی میگیریم و رسما نامزدش اعلام میشی با چشمای درشت شده نگاهش کردم

-هرچند حساب این مخفی کاریشو میده اما بعد نه الان

الیاس:پدرر این کار…..

-ساکت تو که نمیخوای رو حرفم حرف بزنی سرمو انداختم پایین الیاس:نه

-خوبه مهمونی نامزدیت تو عمارت بزرگه لباساتونو خودم میفرستم به انتخاب خودم آلا با من میای عمارت آلا:چشم پدر اومد سمتم

آلا:داداش با من قه….

الیاس:برو آلا تا تیکه تیکت نکردم برو

چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد بدون گفتن چیزی رفتن از عصبانیت روبه انفجار بودم من نمیخواستم کسی بفهمه نمیخواستم به کسی تعهد داشته باشم ولی با این کار میرم تو بند ازدواج

دستای کوچیکشو گذاشت رو بازوم

پاییز:الیاس چیک….

یه لحضه کنترلمو از دست دادم الیاس:خفههه شوو گمشووو کنار نبینمت

ناباور نگاهم کرد با چشمای اشکی یه لحضه پشیمون شدم از کارم کتمو برداشتم بدون نگاه کردن بهش اومدم بیرون

پاییز

ناباور نشسته بودم رو زمین ۱ ساعت بود رفته بود ولی هنوز از شوک نیومده بودم بیرون یعنی نمیخواست با من ازدواج کنه یعنی دوسم نداشت؟ پوزخندی زدم کی دلش میخواد یه خدمتکار زنش بشه مسلما کیس های خیلی مناسب تری واسش هست منو فقط واسه یه چی میخواد بغض گلومو گرفته بود و داشتم خفه میشدم خودمو رسوندم بیرون حیاط پر محافظ بود بدون نگاه کردن  بهشون بی سر و صدا نشستم رو تاپ پشت حیاط که دید بهشون نداشت باد ازادانه موهامو به رقص گرفته بود تاپش خیلی بزرگ بود دراز کشیدم روش اشک از تیغه بینیم رد شد پایین انقدر گریه کردم که چشمام سنگین شد

الیاس

اخرین شاتو خوردم پاشدم دیر وقت بود چند ساعت بود که تو این بار خراب شده بودم تلو تلو کنان رفتم بیرون راننده درو واسم باز کرد نشستم تو ماشین هیچ راهی نداشتم گیر کرده بودم تو منجلاب تمام نقشه هام برعکس شده بود

-شیخخ شیخ بیدار شید لطفا رسیدیم

چشمامو باز کردم سردرد شدید داشتم به اطراف نگاه کردم چشمام تار میدید الیاس:رسیدیم؟

-بله

درو باز کردم پیاده شدم قدم های ارومم سمت عمارت برداشتم زنگو که زدم در با شتاب باز شد

بتول:وای پسرم کجایی از ظهر زنگ میزنم تلفنتم جواب نمیدی الیاس:چی شده بتول جونم بتول:کوفته بتول جونم پاییز نیستش کل خونه رو زیر و رو کردم نیستش انگار اب یخ ریختن رو سرم

الیاس:یعنی چ…ی نی…ست..ش

بتول:نیست به کسی هم نمیتونستم بگم تلفنتم که جواب نمیدادی موهای مزاحم صورتمو محکم کشیدیم بالا الیاس:احــمــد احــمــدددد کل نگهبانا جمع شده بودن  احمد:امر کنید ارباب یقشو گرفتم

الیاس:پاییز ڪــجــاســت

احمد:ار..باب کسی از عمارت نرفته بیرون  الیاس:پس پاییز کــوشــشششش صدای خابالود پاییز اومد پاییز:نترس فرار نکردم

پاییز

با صدای دادهای الیاس چشمامو باز کردم صداش انقدر بلند بود که تا اینجا میومد از سرما بدنم خشک شده بود  بفرما تحویل بگیر پاییز خانوم از اون موقع گرفتی خوابیدی تا الان خب معلومه رو این تاپ بدنت خشک میشه دیگه با کمر درد بلند شدم رفتم سمت عمارت صدای داد هاش بلند تر شده بود الیاس:پس پاییز کــوشــشششش

پوزخندی نشست رو لبم تازه یادش افتاده کجام تمام جسارتمو جمع کردم پاییز:نترس فرار نکردم

برگشت سمتم لباساش چروک شده بود و موهای بلندش پخش صورتش چشماش از عصبانیت قرمز شد

با صدای داد بلندش پریدم تو جام

الیاس:به چییی نگاههه میکنیددد حروممم زادهههه هااا گمشیدد نبینمتون

تو کمتر از چند ثانیه کل حیاط خالی شد هنوز تو بهت بودم که سیلی محکمش نشست رو صورتم از شدت ضربش پرت شدم زمین

الیاس:کارت به جایی کشیده که با این لباس جلوی نگهبانا جولان میدیی؟ ارههه؟ تازه حواسم جمع لباسام شد حق داشت لباسم باز بود و بدتر از اون موهام که باز دورم بود ولی بخشی از لختی تنمو پوشونده بود بدون اختیار خودم اشکام ریخت پایین بازومو محکم کشید بلندم کرد صورتشو نزدیک صورتم کرد

الیاس:میخوای لج منو در بیاری؟با این کارات میخوای چیو ثابت کنی هاننن؟

نفهمیدم چی شد فقط لحضه ای به خودم اومدم که دستم نشسته بود رو صورتش با بهت نگاهم میکرد

پاییز:بسهههههه بسههههه دیگهههه تو میخواییی چیوووو ثابتتت کنی یه روز میگیی دوستتت دارممم میگییی عاشقتممم روز بعددد جوری رفتاررر میکنیی انگار منو فقط واسههه رابطهه میخواییی نمیخواد با رفتارر هاتت نشوننن بدیی خودم میدونمم واستت کمم خودم میدونمم من خدمتکار جایی تو قلبتت ندارممم میدونمم خیلی دخترایی شاخخ تر از من هستنن واستت ولی بسههه انقدر عذابم نده لعنتی

مشتمامو محکم کوبیدم به سینش

انقدررر عذابممم ندهه انقددر با کارات وابستمم نکنن اصلا خودمو میکشمم تا مجبور نباشی باهام ازدواج کنیی محکم بغلم کرد پاییز:ولممم کنننن

الیاس:هیشش ارومم باش اروم باشش تموم شد روی سرم بوسه ای زد الیاس:اروم باش عزیزم

محکم هلش دادم عقب ولم نکرد خودمو پرت کردم پشت پام پیچ خورد و از ۴ تا پله پرت شدم پایین  جسم سنگینش افتاد روم نفسم رفت از درد جیغ بلندی زدم  همراه با اون صدای هق هق بلندمم شروع شد صدای نگرانش کنار گوشم اومد الیاس:پاییز خوبیی چی شدی دخترر؟ پاییز:بلندد شووو له شدمممم

سریع بدنشو بلند کرد از روم دستمو گرفت بلندم کنه که جیغم رفت هوا الیاس:کجات درد میکنه؟

پاییز:کمرممم نمیتونم تکونش بدم اخخ ماماننننن کمرممم

…………………………….

اروم گذاشتم روی تخت هنوز داشتم گریه میکردم الیاس:زنگ زدم دکتر بیاد نگران نباش چیزی نیستش  پاییز:کمرم درد میکنهه

بغلم دراز کشید و مشغول نوازش موهام شد تو سکوت فقط تماشاش میکردم

الیاس:معذرت میخوام نمیخواستم اون جوری بشه روز سختی داشتیم و خیلی فشار روم بود

لبام از بغض لرزید

الیاس:من نگفتم نمیخوامت اگر نمیخواستمت بدون ازدواج کردن باهات رابطه برقرار میکردم پس این فکرای پوچو از ذهنت دور کن

نمیتونستم دور کنم از خودم این فکر مثل خوره افتاده بود به جونم که الیاس منو دوست نداره

پاییز:پس چرا امروز جوری رفتار کردی انگار منو نم….

الیاس:هیشش گفتم که بهت تحت فشار بودم تموم شد کمرت بهتر شد تازه یادش افتادم

پاییز:اهومم الان بهترم نمیخواد دکتر بیاد چیزیم نشده الیاس:نه بیاد چک کنه بهتره

سینشو گاز محکمی گرفتم صدای دادش بلند شد با چشمای خشمگین نگاهم کرد لبخند ملوسی زدم  پاییز:خوبم نمیخواد بیاد

با درد بلند شد همونجوری که سینشو میمالوند رفت سمت تلفنش الیاس:با این گازی که تو گرفتی ثابت کردی حالت از من بهتره

بالشو سفت بغلم گرفتم با این که خوابیده بودم باز خوابم میومد بالش هم بوی عطرشو میداد چشمام کم

کم گرم شد و به خواب پر لذتی فرو رفتم

…………………………..

الیاس

پاییز خوابیده بود ولی من هنوز نتونسته بودم بخوابم سردرد شدید داشتم و چشمام از بی خوابی میسوخت

امشب وقتی نگاه هرز نگهبانارو دیدم کنترلمو از دست دادم  نفهمیدم یه لحضه چیکار کردم ولی حرف هاش منو به خودم اورد انگار یه تلنگر لازم بود که متوجه بشم من این دخترو میخوام اره پاییز زنه منه کسیه که خوشی های از دست رفته منو بهم برگردوند وقتی باهاش خوبم واسه چی بهم بزنم؟

انگار پدر هم موافق بود اگر غیر از این بود مطمئنن نمیگفت مراسم نامزدی هوفف هنوز یاد کار آلا میفتم عصبی میشم  باید ارازو میفرستادم پیشش تا طول درمانشو ادامه بده بدن نرمشو گرفتم دستم با نوازش بدنش و لمس سینه های خوش  دستش نفهمیدم کی خوابم برد

………………………….

۰ هفته بعد پاییز

با بالا پایین شدن ماشین چشمامو باز کردم بی حوصله برگشتم سمت الیاس پاییز:پس کی میرسیممم

بلند خندید از اون خنده ها که دلمو میلرزونه

الیاس:حالا خوبه کل راهو خواب بودی زحمت حملتم که با من بود

محکم ترین مشتمو زدم به بازوش ولی انگار سنگ بود بدتر دست خودم در گرفت با کلافگی نگاهش کردم

اروم لپمو کشید

الیاس:مورچه خودمی تا ۱ ساعت دیگه میرسیم

خوشحال بیرونو نگاه کردم قرار بود مراسم تو عمارت بزرگ انجام شه مثل اینکه اونجا عمارت مادربزرگ و پدربزرگ بابای الیاس بوده  و خارج شهر اهنگ زیاد کردم و فارغ از اطرافم خندیدم  از نظر خودم خوشبخت ترین دختر دنیا بودم اما نمیدونستم که همیشه پشت شادی زیاد یه غم بزرگ هست

ماشینو داخل عمارت پارک کرد معماری خیلی عالی داشت باغ بزرگ که معلوم  بود حسابی بهش رسیدن

محافظا دور تا دور عمارت مستقر بودن با شوق به اطراف نگاه کردم الیاس:اماده ای؟ پاییز:بله که امادم

از ماشین پیاده شد در سمت منو باز کرد کمک کرد پیاده شم لباسی که واسمون فرستاده بودن ست هم بود یه لباس ساده سفید که دنباله خیلی بلندی داشت با ارایش لایتی که ارایشگر خودشون واسم انجام داده بود

دستشو سمتم دراز کرد  دستو دور بازوش حلقه کردم پله هارو رفتیم بالا از ذوق رو پام بند نبودم ضربان قلبم تند شده بود و احساس میکردم میخواد از سینم بزنه بیرون محافظا درو واسمون باز کردن

صدای دست زدن جمعیت رفت بالا مهمونا خیلی زیاد بودن همشون اشرافی با لباس های گرون  قیمت که تنها کارشون فخر فروختن بود دست تو دست هم تا جایگاه رفتیم پدر الیاس و آلا از بین مهمونا اومدن سمتمون آلا مثل همیشه اخم داشت ولی پدرش خیلی خوشحال بود پیشونیمو عمیق بوسید دستای جفتمونو گرفت تو دستش

-تنها ارزوی من خوشبختی بچه هامه  الیاسو مسپرم بهت دخترم مواظبش باش بغض کردم کاش پدر مادر منم بودن بغلش کردم

پاییز:هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم مطمین باشید عروس خوبی واستون میشم چیزی که در شاََن شما باشه

از بغلش جدا شدم آلا بدون توجه به من الیاسو بغل کرد پوف کلافه ای کشیدم  رو مخم بود این دختر امشب هم دست از کاراش نمیکشه

………………………..

با کل مهمونا اشنا شده بودم تقریبا به هر میزی میرسیدیم باید چند دقیقه وایمیسادیم نگاه دخترا روی الیاس بود دلم میخواست دونه دونه موهاشونو بکنم بازوشو محکم تر فشار دادم اخم کردم الیاس با تعجب برگشت سمتم سرشو اورد زیر گوشم

الیاس:چی شده گربه ملوس من  حسودیت شد؟ لبخند ملایمی زدم

پاییز:به هرکدوم از این دخترا نگاه کنیجنازشونو تحویل میگیری الیاس:اوهه چه خشن پس مواظب چشمام باشم

سنگینی نگاه کسیو حس کردم اطرافو نگاه کردم حواسم به نگاه خیره پیرمردی جمع شد خیلی پیر نبودش میانسال بود عجیب بود چهرش کپی چهره من بود مخصوصا چشماش نگاهش هوس الود نبود بیشتر متعجب بود بیخیال شونه ای بالا انداختم  کل میزهارو گشته بودیم پدر الیاس رفت بالای سن با اشتیاق نگاهش میکردم سرمو گذاشتم رو شونه الیاس

-خانوم ها اقایان از همینجا به همتون خوش اومد میگم خیلی متاسفم که امشب همسرم بینمون نیست ولی میدونم هرجای……

صدای تیر اندازی بلند شد با وحشت اطرافو نگاه کردم معلوم نبود از کجا ولی پشت هم صدای شلیک گلوله میومد پاهام خشک شده بود مهمونا همه پراکنده شده بودن و صدای جیغ بلند شده بود یکی دستمو کشید الیاس: پاییز بدو باید بریم

چند تا محافظ کنار ما و چند تا کنار آلا و پدر الیاس بودن رسیدیم بهشون  الیاس:پدر چی شدهه مگه امنیت چک نشده بود -الان وقت این حرفا نیستت بدو باید بریم راه مخفی

الیاس دست منو و آلا رو کشید از داخل یه راه رویی عبور کردیم پاشنه کفش اذیتم میکرد و کندم کرده بود همچنان داشتیم می دویدیم که صدای شلیک گلوله و اخ مردونه ای بلند شد با وحشت جیغ بلندی زدم

آلا:باباااااااا

برگشتم پدر الیاس شکمشو گرفته بود و خم شده بود صورت الیاس بدتر از من شوکه بود با قدم های بلند رفت سمتش اشکام ریخت پایین چرا این طور شد اخه خداا ؟ آلا جیغ میزد و گریه میکرد

آلا: بابااا توروخدااا پاشووووو داداششش یه کارییی کننن

الیاس:نگران نباش چیزیش نمیشه پدر قویه به خاطر ما زنده میمونه

به زور پاهامو تکون دادم نزدیکشون شدم اختیار گریه هام دست خودم نبود  نور قرمزی خورد به پیرهن الیاس با شوک نگاه کردم حواسشون اصلا به اطراف نبود دقیق تر نگاه کردم پشت کمد ته راه رو  یه مرد سیاه پوش با اسلحه وایساده بود چشمم حرکاتشو دنبال کرد اماده شلیک بود اگر شلیک میکرد  مستقیم میخورد به آلا و الیاس اون لحضه هیچ عکس العملی نتونستم انجام بدم حرف های پدر الیاس پیچید تو ذهنم

-مواظبش باش

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن