آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت چهارم

Rate this post

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

از گریه نفسم بند نمیومد تمام زورمو جمع کردم و هلش دادم اما به اندازه ۱ سانتم تکون نخورد

پاییز:فرر..ارررر م…یکنمم شکا…یت میکنم از..ت نمیت…ونی بزور..نگهم….دار..ییی اینجا

دستشو اورد سمتم که چشمامو بستم  موهامو نوازش کرد

الیاس:هومم میخوای شکایت کنی

باشه ازادی بری خودم میبرمت شکایت کنی ولی….

چشمامو باز کردم صداشو اورد پایین

الیاس:اون موقع اسون ترین مجازاتت که برات در نظر میگیرم تجاوز و پخش شدن فیلماته حالا انتخابتو بکن

رفتم تو فکراگر این کارو میکرد بدون شک خودمو میکشتم

معشوقش هم میشدم فرقی با دستمال کاغذی استفاده شده نداشتم نمیتونستم وایسم نابود شدن کسی که دوسش داشتم هم ببینم تنها راهم خدمتکار شدنم بود درسته غرورم خورد میشه ولی حجب و حیامو از دست نمیدادم الیاس:زود انتخابتو بکن برده کوچولو من اصلا ادم صبوری نیستم لبام از بغض لرزید چشمامو بستم و اشکام اومد پایین پاییز:خ…..دمت……کار…..ت..میش…م

صدایی ازش نیومدچشمامو باز کردم و نگاهش کردم با تعجب نگاهم میکرد

الیاس:چرا نمیخوای خانوم این عمارت بشی؟ همه ارزوشونو که این پیشنهادو بشنون پول زمین خونه شهرت لذت همه چی صاحب میشن چرا قبول نکردی؟

اشکامو پاک کردم

پاییز:اونجوری فرقی با فاحشه های خیابون ندارم اونجوری فرقی با یه دستمال کثیف ندارم حاظرم غرورمو خورد کنم ولی حجب و حیامو از دست ندم

چند ثانیه نگاهم کرد و رفت عقب نفس عمیقی کشیدم الیاس:اوکی

به داخل کمد اشاره کرد لباس فرمت اونجاست به غیر اون چیز دیگه ای نمیپوشی ساعت ۷:۳۲ صبح بیدارم میکنی قبلش وانو هم اماده میکنی لباس و صبحانه اماده باشه بعد حمام ساعت ۰ ناهار اماده روی میز  باشه

غذارو اشپز میپزه قبلش خودت تست میکنی  بعد میخورم روزی ۴ بار قهوه میخورم ساعت هاشو باید تنظیم کنی بعدازظهر عصرونم تو الاچیق اماده باشه ساعت ۹ شام سرو میشه قبل خواب ماساژم میدی اتاقمو هرروز تمیز میکنی لباس ها اتو کشیده بدون کوچیک ترین چروک اجازه بیرون رفتن از عمارت و صحبت کردن با کسیو نداری هرکدومو نافرمانی کنی مجازات سختی داری متوجه شدی؟ با چشمای درشت شده و دهن باز نگاهش میکردم

پاییز: مگه اسیر گیر اوردیییییی پادگان اینجوری ساعت دار نیست با چشمای عصبی نگاهم کرد

الیاس:موبه موی کارایی که گفتمو انجام ندی از به دنیا اومدنت پشیمونت میکنم فهمیدییییی؟ از ترس پریدم تو جام پاییز:چش…..مم

الیاس:خوبه از فردا صبح کارت شروع میشه میگم غذاتو بیارن اتاق انگشت اشارشو گرفتم سمتم الیاس:یادت نرهه فقط امشب

پوزخندی زد

الیاس:از فردا کارت به عنوان خدمتکار شروع میشه

رفت از اتاق بیرون و بغض شکسته منو ندید رفت از اتاق بیرون و غرور خورد شده منو ندید با یاداوری سهیل بلند زدم زیر گریه بدون اون چجوری زندگی کنم اخه خدایاا این حق من نبود مگه به غیر از زندگی با سهیل ازت چی خواستم یعنی بابا داره چیکار میکنه؟اصلا به فکر من هست؟یعنی برگردم قبولم میکنه  پوزخند عمیقی زدم پوزخندی از جنس درد

اشکامو پاک کردم و بلند شدم ضعیف بودن فایده ای نداشت باید قوی باشم و با مشکلاتم بجنگم تو اتاق یه در دیگه هم بود درشو باز کردم حمام و دست شویی بود فارغ از همه چی لباسامو در اوردم رفتم حوله پشت درو که به نظر تمیز بودو بستم دورم فقط جاهای حساسمو میپوشوند اب از موهای بلندم میریخت روی بدنم

درو باز کردم اطرافو نگاه کردم کسی نبودش فقط یه سینی روی تخت بود به سمت در رفتم و درشو قفل کردم

………………………….

نشستم رو تخت و سینیو کشیدم جلوی خودم با تعجب به سینی نگاه کردم باقالی پلو با مرغ مگه غذاهاشون ایرانی بود؟ شونه ای بالا انداختم و غذامو خوردم سینیو گذاشتم روی میز بغلم بدنم خشک شده بود به سمت لباس های خودم رفتم پاره و کثیف؛قابل پوشیدن نبود با کلافگی موهامو ریختم سمت چپم پاییز:حالا چی بپوشممم

چشمم خورد به کمد داخل اتاق به سمتش رفتم و بازش کردم سه دست لباس راحتی که اتیکتش کنده نشده بود داخلش بود با خوشحالی یکیشونو برداشتم  لباس زیر های خودمو و یه دست از لباس های کمدو پوشیدم  بعد شونه کردن و بافتن موهام رو تخت دراز کشیدم پتورو تا نصفه  انداختم روم و چشمامو بستم

الیاس:

پوزخندی به جنس سادگی این دختر زدم نمیدونست توی همه جای اون اتاق دوربینه بدن جذاب و بی نقصی داشت نه لاغر مردنی نه چاق جذابیتش موهای خیلی بلندش و چشمای خوش رنگش بود لباساشو در اورد رفت زیر دوش اب یه ذره دیگه نگاه میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم در لپ تابو محکم بستم

انتظار نداشتم قبول نکنه پیشنهادمو اگر قبول کرده بود الان روی تختم بود مطمئنم یکم بهش سخت بگیرم خودش التماس میکنه واسم بودن باهام سیگارمو تو جای سیگاری خاموش کردم به زودی با پاهای خودت میای بغلم بره کوچولو دلم سرگرمیه همیشگی خودمو میخواست

…………………….

کد مخفی درو زدم و واردش شدم این اتاق در مخفی از اتاق من داشت از بیرون نگاه میکنی زیرزمینه ولی اون فقط بیرونشه کسی از داخلش خبر نداره نمیدونه هرکسی میاد داخل این اتاق زنده بیرون نمیره

به سمت برده جدیدم رفتم با چشمای ترسیده نگاهم میکرد از بالا تا پایینشو  نگاه کردم بانمک بود ولی برام هیچ جذابیتی نداشت چونشو گرفتم و سرشو بلند کردم  الیاس:اسمت چیه؟

صداش میلرزید  ش…بن….مم الیاس:چند سالته؟ شبنم:۰۵

الیاس:خوبه قراردادو خوندی  امضا کردی  و بابتش پول گرفتی حالا وظیفت اینه کارتو انجام بدی  سرشو تکون داد شبنم:چشم ارباب

الیاس:برو رو تخت تا بیام

پیرهنمو در اوردم و به سمتش رفتم رو تخت دراز کشیده بودم روش خیمه زدم و دستاشو بالاسرش قفل کردم ترسیده نفس نفس میزد  پوزخندی زدم ترسیدی؟

شبنم:نن..ه ..ار.باب

خم شدم رو صورتش

الیاس:ولی باید بترسی عزیزم چون من ادم مهربونی نیستم  با یه حرکت تا ته واردش کردم

صدای جیغ بلندش کل اتاقو برداشت و منو غرق لذت کرد

بدون مکث تلمبه میزدم و اون فقط جیغ میکشید

نوک سینشو گرفتم دندونم و محکم کشیدم سیلی های محکمی به سمت چپ صورتش زدم که لبش پاره شد برش گردوندم به پشت و وارد سوراخش کردم هههه از پشتش معلوم بود چقدر داده بی میل درش اوردم

الیاس:خیلی گشادی پشتت حال نمیده یه جور دیگه باید بهم حال بدی  با گریه سرشو تکون داد

اهنو گذاشتم داغ بشه . شوک الکتیریکی و طناب هارو برداشتم با ترس نگاهم کرد و عقب عقب رفت

الیاس:به نفعته برگردی جات وگرنه اینو میزارم تو زبونت سریع برگشت سر جاش دستاشو محکم بالای تخت بستم الیاس:خب دوست داری اول کجات باشه شبنم:ن.هه..ارب..ا..ب خواهشش میکنممم

سیمو گذاشتم رو شکمش صدای جیغش تو اتاق اکو شد  شبنم:اربابببب نکنیددد لطفااا

الیاس:نشنیدم چی گفتی درجشو ببرم بالا؟ بلند خندیدم درجه رو بردم بالا و گذاشتم بین پاش

شبنم:جیغغغغغغغغ اخخخخخخخ ارباببببببب التماس میکنم تمومش کنیدد

سیمو انداختم کنار شلاق تیغیو برداشتم شلاق مورد علاقم که تیغ های برنده روش بود بردم بالا و محکم زدم به رون پاش  پاهاش زخمی شد و صدای گریش بلند. ۱۲ تا ضربه زدم باهاش انداختمش کنار رفتم دور و به نقاشی که درست کرده بودم خیره شدم

ترکیب بدنش با زخم هاش جالب شده بود واسه امشب کافیش بود فقط باید مهر بردگیشو میزاشتم روش میله داغ شده رو برداشتم و نگاهش کردم سرخ شده بود به سمت بردم رفتم با چشمای نیمه باز و اشکی نگاهم میکرد الیاس:واسه امشب اخریشه

مهر داغ شده رو گذاشتم رو قفسه سینش که جیغ گوش خراشش بلند شد بوی سوختگی گوشتش بلند شد

صدای جیغ هاش قطع شد بیهوش شده بود میله رو انداختم کنار به سمت اتاقم رفتم تلفن اتاقو برداشتم و شماره احمدو گرفتم احمد:امر کنید ارباب

الیاس:یکیو بفرست اتاق جمع کنن دختره رو فعلا تا زخم هاش خوب شه کاریش ندارم بگو استراحت کنم

احمد:چشم ارباب

لپ تابو باز کردم اتاق پاییزو چک کنم بدون خاموش کردن برق ها خوابیده بود  لب های خوش فرمش باز بود یکم / لب تابو بستم بدون عوض کردن لباس هام خودمو انداختم رو تخت و چشمامو بستم

پاییز

از ترس خواب موندنم ساعت ۶ صبح بلند شدم پوفف کلافه ای کشیدم  خدا لعنتت کنه الیاس

جامو مرتب کردم رفتم دستشویی بعد انجام دادن کارام اومدم بیرون جلوی ایینه وایسادم موهامو شونه کردم

از بغل بافتم بلندیش خیلی اذیتم میکرد اما هیچ وقت بهشون دست نمیزنم چون سهیل عاشق موهایه منه  با یاداوری سهیل قطره اشکی از چشمم اومد پایین  پاییز:برمیگردم پیشت مطمئنم بلاخره از اینجا میام بیرون

به سمت کمد رفتم درشو باز کردم لباس مخصوص خدمتکارارو در اوردم نگاهش کردم از حرص و عصبانیت رو به انفجار بودم دامن کوتاه مشکی و یه بلیز تنگ و چسبان و ساپورت شیشه ای پرتشون کردم گوشه کمد بمیرمم اینارو نمیپوشم داخل کمد شلوار دمپای سورمه ای و یه شومیز سفید بود پوشیدمشون شال خودمم انداختم رو سرم به ساعت نگاه کردم ۶:۳۲ بود  برای اخرین بار تو ایینه خودمو چک کردم رفتم بیرون

با تعجب به اطراف نگاه کردم انگار کاخ بود تمام وسایل سلطنتی بودن تابلوهای بزرگ و قیمتی که از همینجا میتونستم  حدس بزنم قیمتش چنده پله هارو رفتم پایین چند نفر مشغول تمیز کاری بودن به سمتشون رفتم پاییز:ببخشید میشه بگید اشپزخونه کجاست دونفرشون برگشتن سمتم

-جدیدی؟

بله

‘مستقیم برو اولین ورودیو بپیچ سمت چپ پیش بتول خانم برو راهنماییت میکنه پاییز:ممنون

عمارت انقدر بزرگ بود که گیج شده بودم پاییز:چجوریی اینجارو تمیز میکنن اخه

…………………..

وارد اشپزخونه شدم چند نفر در حال کار کردن بودن به سمت یکیشون که به نظر بزرگ تر از همه بود رفتم

پاییز:ببخشید میشه بگید بتول خانوم کجاست؟ لبخندی زد

-بتول خودمم دخترم  پاییز:من خدمتکار جدیدم

بتول:میدونم دخترم اقا گفت که خدمتکار مخصوص جدید داره ماشالا چقدر خوشگله چشمات

پاییز:چشماتون قشنگ میبینه بتول خانوم وقتم داره میگذره میشه بگید باید چیکار کنم؟

نفس عمیقی کشیدم تنها دری که با بقیه فرق داشت اتاق اخر بود در چوبی قهوه ای تیره که روش اژدهای بزرگ بود سینیو گذاشتم رو زمین درو باز کردم با سینه لخت خوابیده بود اخم کردم

و چشمامو دزدیدم سینیو برداشتم روی میز بغلش گذاشتم

سه تا در داخل اتاق بود دونه دونه بازشون کردم  یکیش دستشویی بود یکیش حموم یکیشم کمد لباس

پوزخندی زدم زندگی مرفع اقا زاده اینه پس

چشمم به ساعت افتاد همش ۱۲ دقیقه وقت داشتم سریع رفتم داخل حموم .

حمامش اندازه کل اتاق من بود. اب و ولرم کردم بعد پر شدنش شامپوی یاسو ریختم داخلش

پاییز:خب اینم از این

از حمام رفتم بیرون به ساعت نگاه کردم ۷:۳۲ دقیقا به موقع رسیدم به سمتش رفتم

پاییز:اقاا اقاا بیدار شید ساعت ۷:۳۲

هوففففف

پاییز:بترکیی که انقدر میخوابیی

الیاس:دفعه بعدی اینجوری بیدارم کنی خفت کردم

با شنیدن صدای بم و خوابالودش هعع بلندی کشیدم و رفتم عقب پاییز:ببخشیید از جاش بلند شد الیاس:دیگه تکرار نشه

بدون شنیدن جوابم رفت حموم از حرص پامو کوبیدم زمین و اداشو در اوردم پاییز:مرتیکه مزخرف فکر کرده کیه

به سمت اتاق لباس هاش رفتم واسش لباس بزارم انقدر لباس داخل اتاق بود که گیج شده بودم چی واسش بزارم یه ردیف رگال شلوار های اسپرتش یه ردیف رگال کت و شلوار هاش یه ردیف پیرهن هاش یه ردیف تیشرت هاش قفسه کفش ها در کشوهارو باز کردم انواع ساعت ها و کراوات همینجوری سردرگم دور خودم می چرخیدم

پاییز:اهه الان چی بزارم کنار اخهه من از کجا بدونم لباس چی میپوشه

با کلافگی پوف بلندی کشیدم  صداش از پشت گوشم اومد

الیاس:واسه چی لباس کارتو نپوشیدی؟

سریع برگشتم عقب تو یه قدمی صورتم بود بیشعور لخت با یه حوله یه وجبی جلوم وایساده خجالت نمیکشه

اخمی کردم و چند قدم رفتم عقب سرمو انداختم پایین پاییز:اون لباس خیلی بازه من نمیپوشمش الیاس:یعنی از دستور من سرپیچی میکنی؟ پاییز:خیر ولی من اون لباسو نمیپوشم خیلی بازه چند ثانیه متفکر نگاهم کرد الیاس:چرا؟یه دلیل قانع کننده بگو

پاییز:دوست ندارم تنو بدنمو واسه کسی به نمایش بزارم و فکر نمیکنم این سرپیچی باشه

با اخم نگاهم کرد سرموانداختم پایین صداش اومد

الیاس:زمانایی که میرم شرکت یا قرار های رسمی دارم کت و شلوار میپوشم زمانایی که میام خونه لباس راحتی بستگی به فصلش داره ولی اینجا بیشتر اوقات گرمه پاییز:چشم

چند ثانیه نگاهم کرد و رفت بیرون پیرهن سفید کت و شلوار مشکی شو گذاشتم کنار کفش چرم مشکی و کراوات مشکی هم گذاشتم کنار به سمت بیرون رفتم داشت صبحانشو میخورد الیاس:اماده کردی؟ پاییز:بله

الیاس:تا اومدنم اتاقو مرتب میکنی یادت نره حق بیرون رفتن و صحبت با کسیو نداری

سرمو انداختم پایین پاییز:چشم الیاس:خوبه

دهنشو با دستمال پاک کرد و به سمت اتاق رفت صبحانشو جمع کردم داخل سینی و منتظر وایسادم بعد ۱۲ دقیقه لباس پوشیده اومده بیرون بدون گفتن حرفی از کنارم گذشت رفت بیرون با بیخیالی شونه ای بالا انداختم

……………………….

۱ ساعت طول کشید تا اتاقو مرتب کنم سینیو برداشتم رفتم پایین مستقیم به سمت اشپزخونه حرکت کردم

بتول خانوم و سه نفر دیگه نشسته بودن رو چایی میخوردن با خجالت رفتم جلو و سلام دادم

بتول:خسته نباشی دخترم بیا بشین  واست چایی بریزم  سینیو گذاشتم تو ظرف شویی و نشستم صدای یکیشون اومد

-بهت یاد ندادن ظرف کثیفیو که میاری بشوری؟ با تعجب نگاهش کردم پاییز:چی

همون که شنیدی ما کلفتت نیستیم ظرفتو بشوریم  صدای بتول خانوم اومد

بتول:مریم بس کن برو کاراتو انجام بده

مریم:من نمیدونم ارباب از چی این دختره خوشش اومده  بلند شد رفت

با بهت داشتم نگاهش میکردم که یکی بشکن زد جلوم  برگشتم سمتش متوجه شباهت بیش از حد خودش و بغلیش شدم؟ پاییز:شما دوقلو هستیددد؟ جفتشون خندیدن من لالم منم لادن دست دادم بهشون خوشبختم منم پاییز لاله:

چقدر قشنگه اسمت مثل خودت موهامو دادم پشت گوشم  پاییز:ممنون

به لباساشون نگاه کردم کاملا پوشیده بود  انگاری لباس من فقط اون شکلی بود بتول خانوم چاییو گذاشت جلوم بتول:از خودت بگو دخترم دستامو دور لیوان حلقه کردم

۰۲ سالمه ایرانیم دیپلم حسابداری دارم

مادرم موقع زایمان فوت کرده خواهر و برادرم ندارم بتول:خدا بیامرزتش پاییز:ممنون

لادن:منو لاله هم ۰۶ سالمونه البته من ۰ دقیقه بزرگترم۹  ساله اینجا کار میکنیم  بتول:دخترا صحبت کافیه دیگه پاشید کاراتونو انجام بدیم لاله:چشمم بتول خانوم بتول:مزه نریز دختر  لادن اتو کردن پرده ها با تو

لاله سالونو طی بکش

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن