آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت آخر

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

چون نمی خواستم اشتباه گذشته رو تکرار کنم و تمام هم و غم من شده بود طلا، ولی چه باید می کردم، آن شب برخلافتمامی شبها به خانه آنها رفتم و تا دیر وقت آنجا بودم   .

روز بعد دوباره پیام دنبالم آمد و به استقبال سهند وشیدا و کسري و افسانه و بچه ها به فرودگاه رفتیم. هر چه به تاریخ عروسی نزدیک می شد بیشتر غمگین و افسرده می شدم، می ترسیدم به خاطر اینکه جشن را به کام من تلخ کند طلا را نیاورد   .

تمام اقوام از ارومیه آمده بودند. دو روز مانده به مراسم عروسی همراه عمو بهرام و زن عمو به استقبال سیاوش رفتم .

سیاوش که از دور چشمش به من افتاد لحظه اي ایستاد و مات و مبهوت نگاهم کرد و بعد بیرون آمد و لبخند زنان گفت:

من خواب می بینم، خدایا اصلا باورم نمی شه   .

-نه باورت بشه چون در عالم بیداري منو می بینی   .

سیاوش- کی اومدي پس چرا به من نگفتن؟  

-ده روزي میشه، حتما خواستن غافلگیرت کنن. در ضمن پانزده روز هم عید اومده بودم   .

سیاوش- بابا چرا بهم نگفتین، من چند بار ازتون سراغشو گرفتم   .

زن عمو- آخه پسرم تو راهت دور بود گفتنش دردي رو دوا نمی کرد. غیر از اینکه ناراحت می شدي دیگه سودي نداشت .

بالاخره دختر عموته و می دونستیم که حتما دلتنگش هستی. گفتیم بیایی اینجا و بفهمی بهتره   .

سیاوش- خوب بی معرفت چطوري؟ شوهرت چه طوره، با اون اومدي؟  

خنده اي کردم و گفتم: نه خیر یه سري هم به تو باید توضیح بدم   .

و شروع کردم به تعریف کردن موضوع. از سیر تا پیاز برایش توضیح دادم. بعد از شنیدن حرفهایم گفت که چرا این مردیکه بی شعور دست از سرت برنمی داره   .

لحن کلام سیاوش باعث دلخوریم شد. نمی دانستم چرا دوست نداشتم کسی پشت سرش بدگویی کند   .

سیاوش با ناراحتی زیر لب زمزمه کرد: حقته، تو همیشه غریبه ها رو به خودي ترجیح می دادي. اگه قصد ازدواج داشتی ،چرا این همه به سهند پیغام گذاشتم، سراغی ازم نگرفتی. نمی دونستی من هنوز هم دوست دارم   .

-خواهش می کنم گذشته ها رو پیش نکش. راستشو بخواي من از هر چی مرده حالم بهم می خوره   .

و با این حرف سیاوش را از ادامه بحث بازداشتم. وقتی به خانه رسیدیم سفره نهار پهن شده بود و همه منتظر ما بودند .باز دوباره همه فامیل دور هم جمع شده بودند و جاي پدربزرگ و خان عمو خالی بود. و در میان بچه ها هم جاي عزیز دل من   .

۴٠۶

صبح روز عروسی چون هنوز سپهر، طلا را نیاورده بود بی حال و کسل از خواب بیدار شدم تا همراه ساناز به آرایشگاه بروم. با گرفتن دوش کمی از کسالتم کاسته شد. مشغول خوردن صبحانه بودیم که زنگ در به صدا درآمد و ساناز گفت:

اي واي امیر اومد ولی ما هنوز آماده نشدیم   .

مامان- آخه امیر عجله داره واسه همون زود اومده. چند دقیقه اي منتظر میشه تا آماده شین   .

بابا بعد از جواب دادن با خوشحالی گفت: غزال بدو برو پایین که سپهر طلا رو آورده   .

گرمی خاصی به تنم دوید. با عجله خودم را به دم در رساندم. بعد از بغل کردن و بوسیدن طلا، به چشماي خاکستري و خمار سپهر خیره شدم و گفتم: بی انصاف چرا این کارو کردي، نگفتی من هم مادرشم و حق دارم دخترمو ببینم   .

لبخندي زد و گفت:اتفاقا چون بی انصاف بودم آوردمش. وگرنه باید شش سال بعد می آوردمش   .

-من با هزار عشق و امید از اون سر دنیا به دیدنش اومدم، اونوقت تو یه روز ندیده با خودت بردیش مسافرت. این همون عشقیه که ازش دم می زنی؟  

-اگه این عشق و علاقه نبود که این کارو نمی کردم و فحش و بد رفتاري خانواده مو به جون نمی خریدم   .

و بعد به سمت ماشین رفت و قبل از سوار شدن پرسید: اگه دست و پاتو می گیره ببرمش و عصر بیارم   .

-نه ممنون با خودم می برم آرایشگاه   .

-پس خداحافظ تا عصر   .

با طلا بالا رفتیم. طلا از دیدن آن همه آدم ماتش برده بود و با غریبی خودش را بغل بابا انداخت و بعد در گوش بابا چیزي گفت که بابا خنده کنان بلند گفت: نترس عزیزم، اینها همه تو رو دوست دارن   .

مامان- چی میگه مسعود؟  

بابا- میگه اینجا چرا این طوري نگام می کنن من می ترسم   .

بسته اي دست طلا بود که رو به مامان گرفت و گفت: مامان بزرگ براتون سوغاتیآ اوردم   .

مامان- ممنون عزیزم دستت درد نکنه   .

مامان بسته را باز کرد و داخل اش، بسته اي نبات و زعفران و غیره بود. بسته اي کادوپیچ شده اي هم بودکه مامان خواست باز کند که طلا گفت: اون مال مامی جونه   .

مامان دوباره صورت طلا را بوسید و تشکر کرد. من هم بسته خودم را باز کردم و از دیدن سرویس جواهر که با زمرد کار شده بود خوشحال شدم چون انقدر گرفته و ناراحت بودم که یادم رفته براي خودم طلا بگیرم   .

ساناز- غزال چه کادوي قشنگی برات گرفته، خوش به حالت که همچین دختري داري. خیلی هم به موقع و به جا خریده   .

۴٠٧

مامان- لازم نکرده از اونا استفاده کنی، به خودش پس بده و از سرویس هاي من استفاده کن   .

طلا که متوجه مامان شد با اخم گفت: چرا مامان بزرگ؟ اونارو من خریدم   .

سپس از کیف اش دو تا هزاري درآورد و گفت: ببین از اینا دوتا دادم و خریدم   .

ساناز- طلا جون نمی شه دوتا هم بدي و براي خاله ات بگیري   .

طلا با خوشحالی گفت: باشه به بابا می گم، تا منو ببره و براي خاله جونم هم بگیرم   .

خنده ام گرفت چون طفلکی فکر می کرد با دو هزار تومان میشود سرویس گران قیمت خرید. در همین اثنا که هنوز آماده نشده بودیم امیر سر رسید. تند تند آماده شدیم و ما را به آریشگاه برد   .

طلا در آریشگاه شیطنت می کرد و از این صندلی به آن صندلی می پرید و به وسایل روي میز دست می زد و باعث شده بود اخم هاي آریشگر تو هم برود. ساناز صدایم کرد و گفت: غزال تو رو خدا زنگ بزن بیان دنبال طلا، آرایشگر اونقدر که نگاه طلا کرد صورتم خراب شد  .

-آخه به کی بگم، کجا بفرستم، الان همه کار دارن؟  

ساناز- خوب به سپهر بگو، اون که الان تو خونه بی کار نشسته   .

-اصلا فکرشو نکن، اونوقت فکر می کنه بهش محتاجم   .

ساناز ابروهایش را درهم کشید و جواب داد: واي غزال از دست تو، چه قدر مغروري. به خاطر غرور بی خود تو من امشب مثل عنتر میشم   .

-چشم! حالا تو اخم هاتو باز کن، الان بهش میگم بیاد دنبالش   .

بالاجبار شماره خانه سپهر را گرفتم. بعد از چند بار بوق زدن رعنا خانم جواب داد: الو   .

-سلام رعنا خانم، ببخشید سپهر خونه است؟  

-سلام خانم، بله خونه هستن ولی خوابیدن   .

-لطفا بیدارش کن   .

لحظه اي بعد صداي خواب آلود سپهر در گوشی پیچید: الو جانم   .

-سپهر سلام، معذرت می خوام که بیدارت کردم می خواستم ببینم برات مقدوره که بیایی دنبال طلا، چون خیلی اذیت می کنه   .

-خواهش می کنم خانم چرا نمی تونم، فقط شما لطف کنید و آدرس بدید، تا من چند دقیقه دیگه خدمت برسم   .

۴٠٨

-ممنون پس یادداشت کن   .

نیم ساعت طول نکشید که سپهر خودش را رساند. وقتی طلا را بیرون بردم خنده کنان گفت: لجباز من که بهت گفتم بذار همراه خودم ببرم، گفتی نه، خوبه تو طلا رو بهتر می شناسی و می دونی که یه جا نمی تونه ساکت و آروم بشینه   .

-اومدي که متلک بارم کنی، اصلا نمی خوام ببریش. اگه برم خونه خودم نگه اش دارم بهتر از کنایه هاي توئه   .

سپهر- لوس نشو، نمی خواد بري خونه. من اومدم دخترمو ببرم، تا تو بتونی با خیال راحت به خودت برسی و شب کنار نامزد عزیزت بیشتر حرص منو دربیاري. حالا اگه کاري نداري ما رفع زحمت کنیم   .

-نه ممنون که قبول زحمت کشیدي و تشریف آوردي   .

-راستی چیزي لازم ندارین تا تهیه کنم   .

در حالی که به داخل می رفتم گفتم: نه اگه هم لازم داشتیم به نامزدم میگم   .

عمدا روي کلمه نامزد تاکید کردم تا عصبانیش کنم. تا شاید عقده چند ساله ام را که مثل غده سرطانی در وجودم ریشه دوانده بود و جسم و روحم را آروم، آروم می سوزاند و خاکستر می کرد، التیام بخشم   .

زیر سشوار نشسته بودم و با دیدن ساناز که غرق شادي و لذت بود، پرنده خیالم به روز عروسی خودم کشیده شد. چه روز خوب و فراموش نشدنی بود. چنان در رویاي خودم غوطه ور بودم که متوجه گذشت زمان نشدم. با خاموش شدن سشوار به دنیاي حقیقی و تلخ پا گذاشتم. منیره شاگرد سیما خانم بود که گفت: ببخشید که بیدارتون کردم، دم در کارتون دارن   .

-با من، کیه؟  

-نامزدتون   .

متعجب از جایم بلند شدم، چون این کار از پیام بعید بود. هفته قبل که به عروسی یکی از اقوام دعوت شده بودم وقتی

خواستم به آرایشگاه به دنبالم بیاید، گفت: وقت ندارم و خودت بیا. و من هم از لج به بهانه طلا عروسی نرفتم. پس حتما اتفاقی افتاده بود   .

وقتی جلوي در رفتم با دیدن سپهر و طلا هم خیالم آسوده شد و هم لجم گرفت و با اخم بهش گفتم: می شه بگی این ادا و اصول چیه و چرا سرکارم گذاشتی. امرتونو بفرمایید   .

خنده کنان در ماشین را باز کرد و یک جعبه شیرینی با دو پلاستیک غذا برداشت و به دستم داد و گفت: گفتم موقع نهاره و ممکنه گشنتون شده باشه براي همین مزاحم شدم اگه کم بود بگو تا دوباره بگیرم   .

باز تند رفته بودم شرمگین و خجالت زده سرم را پایین انداختم و تشکر کردم و با غذاها و شیرینی به داخل رفتم   .

در دلم گفتم » تو هیچ وقت رفتار خوبی باهاش نداشتی و همیشه عجولانه قضاوت کردي، تو در مقابل اون هیچ وقت کوتاه نیومدي و با غرور و تکبر زندگی اونو هم خراب کردي. یعنی فکر می کنی پیام هم می تونه در مقابل رفتارت و

۴٠٩

غرورت کوتاه بیاد« ولی این غیر ممکن بود باید خودم را اصلاح می کردم تا این دفعه زندگی ام تداوم پیدا می کرد و ازهم نمی پاشید. ساناز با دیدن وسایل دستم گفت: دست آقا پیام درد نکنه، شوهر خواهر خوب و پولدار اینجا به درد می خوره. پس غزال خانم لطف کن به امیر بگو این همه راه رو از پیچ شمیرون بلند نشه و برامون غذا بیاره   .

-چشم ولی این کار پیام نیست، سپهر زحمت کشیده   .

خنده اي کرد و گفت: اتفاقا خودم هم تعجب کردم، ولی باور کن غزال اگه صدتا شوهر هم بکنی هیچ کدوم مثل سپهر نمی شه تازه سایه اش همه جا دنبالت هست، پس بهتره به خودت زحمت ندي و دوباره زنش بشی. چون تنها سپهره که با این اخلاق گند تو می سازه. ببخشید که رك وپوست کنده بهت گفتم   .

لبخندي زدم و گفتم: نه اتفاقا خوشحال شدم که نظرتو گفتی چون خودمم سعی دارم رفتارمو عوض کنم اما نه به خاطر سپهر   .

-خواهر من، من بهت قول می دم نمی تونی، چون عادت کردي به اخلاق و رفتارت مخصوصا در مقابل شوهرت   .

ساعتی بعد حاضر و آماده منتظرداماد و بقیه بودیم. طولی نکشید که رسیدند. بعد از بیرون رفتن عروس من هم بیرون رفتم و کنار دست سهند نشسته و به سمت خانه عمو سعید که جشن عروسی ساناز آنجا قرار بود برگزار شود رفتیم. وقتی رسیدیم گوسفندي آماده قربانی بود و بوي خوش اسپند همه جا را گرفته بود. چشمم دنبال طلا میگشت که دیدم عروس خوشگل و نازم، دست سپهر را گرفته و منتظر ماست. با دیدنم جلو دوید و گفت: مامی جون ببین چه قدر خوشگل شدم ،بابایی بردهlesalon de coiffare (سالن زیبایی) و این تاجو رو سرم گذاشتم   .

-آره عزیزم خیلی خوشگل شدي، دست بابایی درد نکنه، حالا بیا دنباله تور خاله رو بگیر   .

طلا- آخه من که دوماد ندارم   .

نگاهی با دوروبر انداختم و با دیدن مهرداد و بابک گفتم: من برات پیدا کردم، برو دست مهرداد یا بابک رو بگیر   .

و طلا هم با صداي بلند گفت: مهرداد دوماد من میشی؟  

که باعث خنده همه شد و هر دو به دنبال عروس و داماد به راه افتادند. در اتاق عقد وقتی خطبه عقد خوانده می شد سعی می کردم از تلاقی چشمانم با نگاه سپهر که گوشه اي ایستاده و به صورتم زل زده بود اجتناب کنم، چون نمی خواستم با وجود پیام به مرد دیگري فکر کنم. وقتی عکس یادگاري با عروس و داماد می گرفتیم بابا صدایم کرد و گفت:  

-غزال جون بیا که مهمونات اومدن   .

بیرون رفتم و با دیدنشان گفتم: پس چرا دیر کردین، عقد تموم شد   .

افسانه- تقصیر این کسري است، یه ساعته با سر و صورتش ور میره، هی لباس عوض می کنه، والا صد رحمت به ما زنا   .

خنده کنان پرسیدم: چرا مگه قراره خواستگاري کنه، ببینم کلک نکنه به فکر تجدید فراش افتادي   .

چشمکی زد و جواب داد: دیگه جلوي اینا نگو که پدرمو درمی آرن   .

-پس زود بیا حداقل عکس با هم بگیریم   .

توي اتاق عقد اول کسري و افسانه را معرفی کردم، و آنها به رسم یادگاري هدیه اي به عروس و داماد دادند. بعد از گرفتن عکس هنوز آنجا بودیم که طلا آمد و با دیدنشان فریاد کشید و گفت: سلام عمو کسري، و به بغل کسري پرید   .

الحق که کسري هم طلا را مثل بچه هاي خودش دوست داشت و از هیچ محبتی دریغ نمی کرد. لحظه اي بعد طلا گفت: عمو می خواي بابامو نشونت بدم   .

-بله چرا نمی خوام   .

طلا- پس بیا بریم. پویا تو هم بیا می خوام باباي خوب و مهربونمو ببینی. قد ستاره ها دوستش دارم   .

کسري نگاهی به من کرد و همراه طلا و پویا به دیدن سپهر رفت. طلا از داشتن پدر چنان می نالید که دلم به درد می آمد. افسوس که من این چند سال را در حق اش ظلم کرده بودم   .

بعد از رفتن آنها، ما هم بیرون می رفتیم که پیام آهسته گفت: غزال این چه لباسیه پوشیدي، اصلا پوشیده نیست   .

-فقط یه خورده پشت اش بازه   .

پیام- یه خورده نه، زیاد! چون پشتت کاملا بیرونه و همین طور یقه ات هم   ….

نگاهی به یقه لباسم که هفت بود و با بند از پشت گردنم به هم گره خورده بود انداختم. درست تا وسط سینه ام پیدا بود و چاك ام تا بالاي زانو بود   .

-از دفعه بعد سعی می کنم کمی پوشیده بپوشم. آخه من فکر نمی کردم از نظر تو ایرادي داشته باشه   .

پیام- راستشو بخواي فقط جایی که سپهر هست دوست دارم خودتو بپوشونی. چون اونقدر که نگات می کنه حرصمو درمی آره   .

در دل به حسادت سپهر و پیام خندیدم. در سالن کنار پیام و خانواده اش نشستم که کسري نیز به ما پیوست. لحظاتی بعد سهیل آمد و گفت: پیرزن چرا نشستی و فقط حرف می زنی، بلند شو نا سلامتی عروسی خواهرته   .

دستم را گرفت و بلند کردو به دنبال خودش کشید. در این فرصت پیش آمده گفتم: سهیل چرا دیگه حرفی از خاطره نمی زنی؟  

-راستش به خاطر اینکه نمی خوام بیش از این سپهر رو ناراحت کنم، براي همین قید شو زدم. هر چی فراوونه دختره!

این نشد یکی دیگه، ما به درد هم نمی خوریم   .

نگاهی به عمق چشمانش انداختم دروغ می گفت چون خیلی خاطره را دوست داشت واز این فداکاري که به خاطرهبرادرش می کرد دلم به حالش سوخت. اصلا همش تقصیر من بود. اگه پاي من وسط نبود دنبال خاطره می رفت و رضایت اش را جلب می کرد   .

براي همین رفتم خاطره و شایان و تابان را هم بلند کردم و با هم به وسط جمع رفتیم. دقایقی بعد که به سر جایم برگشتم دیدم قیافه پیام گرفته است علتش را پرسیدم: پیام چرا اخم کردي اتفاقی افتاده؟  

کسري جواب داد: تقریبا! آخه پیام خان ما دوست نداره نامزدش با غریبه ها برقصه   .

جا خوردم و با دهان باز پرسیدم: غریبه ها؟! اونا همه پسر عمه و عموهاي من هستند، فقط سهیل بینشون از اقوام نیست که اونم مثل سهند می مونه   .

کسري- خوب منظور ما همونا هستند مخصوصا سهیل خان   .

با حیرت به صورت پیام زل زدم. افسانه چینی به پیشانی انداخت و گفت: کسري میشه بگی تو چرا آتیش بیار معرکه شدي. مگه پیام خودش زبون نداره که تو جواب می دي؟ ببین می تونی اوقات تلخ کنی   .

به خاطر افسانه حرفی نزدم و ساکت نشستم. ولی همچنان حرفهاي کسري در گوشم زنگ می زد چون براي اولین بار بود چنین چیزي می شنیدم. چند دقیقه اي نگذشته بود که کسري بلند شد و دست من و افسانه را گرفت و گفت: آقا پیام اجازه هست نامزدتون با من برقصه یا نه؟  

پیام- کسري لطفا مزه نریز   .

کسري چشمی گفت و ما را به وسط برد. با اونا می رقصیدم که پویا آمد و گفت: خاله طلا افتاده تو استخر   .

لحن کلام پویا باعث ترسمان شد و سه تائی به حیاط دویدیم. طلا دور تیوپ پر از گل می چرخید. از اینکه سالم بود خیالم آسوده شد. صدایش کردم: طلا بیا بیرون، چرا با لباس پریدي؟  

طلا- آخه می خوام این گل رو بردارم   .

-این همه گل این بیرون است، چرا می خواي اونارو برداري   .

هر کاري کردیم طلا بیرون نمی آمد. بابا و عمو سعید هم به ما پیوسته بودند و آنها هم هرچقدر می گفتند بیرون نمی آمد. نمی دانستم چی کار کنم با اون سر و شکل نمی توانستم بپرم تو اآب. از بابک خواستم سپهر را صدا کند. دقایقی بعد آمد و گفت: دایی جون داخل نبود   .

در دلم گفتم » پس کدوم گوري رفته، حتما رفته پیش شراره!!« چون به هیچ وجه باور نمی کردم با او رفت و آمد نمی کند   .

مستاصل و درمانده کنار استخر ایستاده بودم و طلا، یکی یکی گلها را بیرون می آورد. پنج نفري حریف اش نمی شدیم .

تا اینکه مهرداد گفت: عمو سپهر اومد   .

برگشتم دیدم از بیرون می آید، با حرص نگاهش کردم، فرصت طلب!  

عمو سعید- سپهر بیا ببین این دخترت چی کار می کنه، با لباس پریده که هیچ، بیرونم نمی یاد   .

سپهر- یعنی پنج نفري نتونستین بیرون بیارینش که از من می خواین   .

کسري- آخه آقاي مهندس دخترتون مثل مامانش یک دنده است. براي همین قبول نمی کنه تا همه گل ها رو برنداشته بیرون بیاد   .

-می شه اول شما لطف کنید و بگید وسط جشن کجا رفته بودید. الان چه وقته تفریحه   .

بابا- ببخشید من حواسم نبود بگم چون فرستاده بودم دنبال یه کار مهم   .

کسري آهسته در گوشم گفت: خانم خیطی مالیات داره   .

سپهر چوبی آورد و با آن تیوپ را به لبه استخر آورد و به دنبال آن طلا هم بیرون آمد سپهر کلیدي از جیبش درآورد و گفت: برو از تاق من حوله بیار تا سرما نخورده   .

بابا- دوساعته اینجا وایستادیم و با این بچه کلنجار میریم ولی عقلمون قد نمی ده که این کارو بکنیم   .

با عجله داخل رفتم و از اتاق سپهر حوله آوردم و دور طلا پیچیدم، خواستم بغلش کنم که سپهر گفت: بده به من، لباساي تو خیس می شه   .

کسري و افسانه نگاهی به من و سپس به سپهر انداختند. همگی با هم به داخل رفتیم و سپس من و سپهر به طبقه بالا رفتیم تا به سر و وضع طلا برسیم. با کمک سپهر فورا لباسهایش را عوض کرده و موهایش را خشک کردیم   .

موقعی که می خواستم از اتاق بیرون بروم دستم را گرفت و گفت:  

-می دونی خیلی خوشگل و ناز شدي، البته از اول هم بودي ولی حالا بیشتر   .

-خوب منظور، واسه همین نگه ام داشتی   .

-نه غیر از این می خواستم بگم غزال خانم طلا به وجود هردومون نیاز داره، نذار سرنوشتش تغییر کنه و خداي نکرده آسیب ببینه   .

-این حرفها همش بهونه است و اینو بدون که من هیچ وقت به اون خونه برنمی گردم   .

سپهر- پس اونوقت من یا مجبورم دوباره ازدواج کنم، یا هر طور شده با شراره کنار بیام و مدارا کنم تا به هردوشون برسه   .

با شنیدن این جمله به ته دره سقوط کردم.چه طور می توانستم نازدونه ام رو به دست نامردي بسپارم، آن هم زنی مثلشراره که پسر خودش را زیر مشت و لگد می گرفت   .

با کوله باري از درد و غم بدون هیچ حرف و کلامی بیرون آمدم. حوصله پیام را نداشتم و به دنبال آشنایی می گشتم که دیدم سها و بهناز و شیدا کنار هم نشسته اند. بهناز با دیدنم گفت: چرا رنگت پریده باز رفته سازمان انتقال خون؟  

-بهناز سربه سرم نذار حوصله ندارم   .

سها-چرا، مثل اینکه عروسی خواهرته   .

-از دست برادر تو، آخر این عروسی رو کوفتم کرد و زهر خودشو ریخت  .

سها- چرا مگه چی کار کرد؟  

آنچه سپهر لحظه اي پیش بهم گفته بود، گفتم، طفلکی سها با ناراحتی سر تکان داد و گفت: متاسفم این سپهر عقلشو از دست داده   .

بهناز- اتفاقا تصمیم عاقلانه اي گرفته. خوب اون بیچاره هم حق داره، نمی تونه که تا آخر عمرش به پاي تو بشینه   .

از حرص محکم به پشت گردنش کوبیدم که با صداي بلند گفت: آخ مرض گرفته! چرا می زنی،حقیقت تلخه   .

فرید و سپهر هم پیش ما آمدند، بلند شدم که بروم. سپهر گفت: تا چند روزه دیگه همه رو به عروسی خودم دعوت می کنم. اونم تو خونه خودم، خانم دکتر حتما با آقاي احتشام تشریف بیارید. منتظرم   .

خیره خیره نگاهش کردم و رفتم. ولی تا پایان عروسی چیزي نفهمیدم و به زور خودم را شاد نشان می دادم که باعث ناراحتی مادر و بقیه نشوم. ولی فقط خدا می دانست چه طوفانی در دلم به پا شده بود و آرامش ام را بهم زده بود   .

بعد از رساندن عروس و داماد به خانه خودشان، به خانه برگشتیم. به بهانه خستگی زودتر از همه طلا را بغل کرده و به اتاقم و به خلوت تنهاییم پناه بردم. بعد از به خواب رفتن طلا، بغضم شکست و انقدر گریه کردم تا خسته و بی حال به خواب رفتم   .

صبح وقتی از خواب بیدار شدم تا عصر همچنان گوشه اي نشسته و زانوي غم بغل کرده بودم و براي همین آخرین نفري که براي پاتختی به خانه عروس و داماد رفت، من بودم. آخر شب عروس و داماد را به فرودگاه رساندیم تا به مدت دو هفته به پاریس بروند. هزینه بلیط و ماه عسل را من به عنوان کادو در روز پاتختی داده بودم   .

صبح بعد از رفتن مهمانها به خانه عمو رفتم، چون طاقتم دیگر طاق شده بود حرف هاي سپهر را به بابا و مامان گفتم   .

بابا در جوابم گفت: دخترم همه اینها به تصمیم تو بستگی داره در واقع به سرنوشت طلا. یا باید خودتو فدا کنی یا طلا رو   .

مامان- نمی دونم نفرین کی پشت سرمون بوده که زندگی دخترم این طوري شد. دیگه من هم این وسط موندم   .

۴١۴

بابا- امروز با عمو محمود هم در میان بگذار شاید راه حل بهتري پیشنهاد کنه   .

نزدیک ظهر به خانه عمو رفتیم. چون روز بعد مهمانها می رفتند زن عمو همه را به نهار دعوت کرده بود، خانواده امیر هم حضور داشتند. وقتی در جمع مشکل به وجود آمده را مطرح کردم هرکسی حرفی می زد و اظهار نظري می کرد. من هم در وسط دریا در میان امواج،همانند غریقی به این سو و آن سو می رفتم تا شاید نجات پیدا کنم. تا اینکه سیاوش گفت: به نظر من براي اینکه خیال سپهر رو راحت کنی باید حلقه پیام رو پس بدي و وقتی آبها ازآسیاب افتاد طلا رو بردار و براي همیشه از ایران برو، برو جایی که دستش بهت نرسه   .

این حرف سیاوش باعث عصبانیت عمو و بابا شد. ولی این پیشنهاد بد جوري ذهن مرا به خودش مشغول کرد چون بهترین راه حل بود   .

سه روز از این ماجرا می گذشت که خانم احتشام شب به خانه ما آمد و از بابا خواست تا من هم همراه پیام وکسري و افسانه چند روزي به مسافرت بروم. وقتی حرفهایش تمام شد دل به دریا زدم و گفتم: خانم احتشام می خواستم بگم …

بگم که من به درد پیام نمی خورم چون با وجود طلا به غیر از دردسر چیز دیگه اي براتون ندارم   .

خانم احتشام انگشت به دهن پرسید: چی، چرا؟ اونهم بعد از پنج ماه، مگه بدي از ما دیدي یا رنجیدي؟  

-به خدا من از شما نرنجیدم، اگه اون موقع جواب مثبت دادم دلیلش این بود که پدرش خبر نداشت و من بدون دردسر می تونستم با پیام ازدواج کنم. شما هم مادر هستید و احساس منو درك می کنید. نمی تونم به خاطر ازدواج از دیدن دخترم محروم بشم   .

و به گریه افتادم، بابا در ادامه حرف من گفت: حقیقتا سپهر گفته اگه غزال ازدواج کنه به هیچ وجه اجازه نگه داري طلا رو بهش نمی ده   .

بعد از کلی حرف زدن و کلنجار رفتن حلقه را از دستم درآوردم و به دست خانم احتشام دادم. بیچاره دست از پا دراز تر و با حالی گرفته خانه را ترك کرد. بعد از رفتن آنها چون سرم به شدت درد می کرد به اتاقم رفتم و دراز کشیدم. از اینهمه مصیبت دیگر کارد به استخوانم رسیده بود و احساس مرگ می کردم. ساعتی بعد مامان در را باز کرد و گفت: سپهر پاي تلفنه و باهات کار داره   .

گوشی را برداشتم و به سردي گفتم: بله بفرمایید   .

سپهر- سلام، چرا دمغی؟ نکنه بد موقع مزاحم شدم   .

-امرتونو بفرمایید   .

-غرض از مزاحمت، ما فردا به مدت چند ماه میریم اهواز، چون قرارداد یک پروژه رو بستیم و باید اونجا کار کنیم   .

-خوب به سلامتی، حالا با عمو میري یا با فرید؟  

۴١۵

-با هیچ کدوم، با دختر عزیزم میرم   .

با فریاد گفتم: چی؟ با دخترت، سپهرتو انگار دیوونه شدي. توي این گرماي مرداد ماه طلا رو کجا می بري. در ضمن پیش کی می خواي بزاري؟  

سپهر- عمه ولیلی، اگه اونا نگه اش دارن بهتر از اینه که مزاحم شما بشه   .

-اگه منظورت از شما، من و پیام هستیم. بذار خیالتو آسوده کنم چند ساعت پیش حلقهاش رو پس دادم پس بی خودي ادا درنیار و بذار طلا پیش ام بمونه   .

سپهر- جدي، خیلی برات متاسفم! به هر جهت شرمنده چون برام مقدور نیست که بذارم پیش تو بمونه. نمی تونم مدت زیادي ازش دور باشم. در ضمن بهت اعتماد ندارم   .

-سپهر تو دیگه شورشو درآوردي. یعنی چی من این همه سال تک و تنها بزرگش کردم و زحمتشو کشیدم که تو یه روزه صاحبش بشی. اون موقعی که از پله ها افتاد و بین مرگ و زندگی دست و پا می زد جنابعالی کجا بودي؟ بیست روز تمام تو بیمارستان بالاي سرش کشیک دادم. من لاي پنبه بزرگش کردم نه تو خونه این و اون. حالا تو می خواي تو گرماي جنوب بسپاري دست یکی دیگه، چطور دلت میاد باهام چنین رفتاري رو بکنی؟ سنگ دل، بی رحم   .

چند دقیقه اي هر دو ساکت شدیم تا اینکه گفت: باشه پیشت بمونه اما به یه شرط   .

-به چه شرطی؟  

-که شناسنامه و پاسپورتشو بدي به من. چون اطمینان ندارم و می ترسم طلا رو هم برداري و بري   .

از اینکه از نیت من مطلع شده بود حیران ماندم و آرامتر گفتم: قبوله، فقط یادت باشه آقا سپهر که در همیشه روي یه پاشنه نمی چرخه   .

خنده اي کرد و گفت: نه یادم نمی ره، فقط صبح زود بیا چون باید صبح راه بیافتم تا غروب برسم   .

صبح زود قبل از رفتن سپهر به آنجا رفتم. با خشم و غضب مدارکم را به سینه اش کوبیدم و گفتم: حالا اجازه دارم طلا

رو ببرم.صورتم را میان دستانش گرفت و خیره به چشمانم گفت: لعنتی چرا این همه،هم منو و هم خودتو عذاب می دي .یعنی من اونقدر بدم که نمی تونی تحمل ام کنی. حتی به خاطر طلا حاضر نیستی با من زندگی کنی من هر کاري می کنم یا هر حرفی که می زنم به خاطر اینه که می خوام با هم باشیم. من هیچ وقت قصد جدا کردن طلا رو ازتوندارم. به جان عزیزت، به جان طلا خیلی دوست دارم باور کن دروغ نمی گم   .

در آغوشم کشید و ادامه داد: اگه می خواي براي همیشه از شرم راحت بشی دعا کن که برم ته دره و نابود بشم   .

صداي ضربان قلبش، گرماي تنش، آرامشی در وجودم ایجاد کرد که دلم می خواست ساعت ها در همان حال باقی بمانم .

پرسیدم: چرا با ماشین میري؟  

۴١۶

-بدون ماشین این ور و اون ور رفتن سخته، براي همین می خوام با ماشین برم. فقط دعا کن که دیگه برنگردم   .

-دعا می کنم که سایه ات همیشه بالا سر طلا باشه چون تازه طمع پدر داشتن رو چشیده   .

-بالاي سر خودت چی، تو نمی خواي؟  

با لودگی جواب دادم:خوب معلومه منم دوست دارم که سایه بابا تا آخر عمر بالاي سرم باشه   .

خندید و گفت: تو دیوونه اي، دیوونه اي که به سختی میشه به قلبش نفوذ کرد. خب خانم خانما من دیگه می رم که دیرم شد، کاري نداري؟  

-نه برو به سلامت، فقط مواظب خودت باش و آهسته رانندگی کن   .

-چشم خانم هر چی شما دستور بدید   .

آب و قرآن آوردم واز زیر قرآن ردش کردم و پشت سرش آب ریختم. رعنا خانم و شوهرش هم کنارم ایستاده بودند. علی آقا گفت: هیچ وقت آقاي مهندس را مثل امروز شاد و شنگول ندیده بودم   .

رعنا خانم- در واقع از عید که شما رو دیدن سرحال شدن مخصوصا وقتی فهمیدن طلاجوون دختر خودشونه   .

-شما چند ساله سپهر رو می شناسید؟  

علی آقا- از وقتی اینجا رو شروع کردن به ساختن، من بودم. بیچاره آقاي مهندس با چه ذوق و شوقی اینجا رو می ساختن و از آن روزي که تنهایی ساکن اینجا شدن همیشه ناراحت و غمگین بودند و آرزو می کردند که شما حدااقل یک بار اینجا پا بذارید   .

حرفهایشان به دلم نشست و آرامشی عجیب به دلم حاکم شد. خواب بودن طلا بهانه اي شد تا در کنارش بمانم و بخوابم .

چون به راحتی نمی توانستم از خانه و زندگیم دل بکنم   .

ساعت ده و نیم با سرو صداي طلا چشم باز کردم. به محض بیدار شدن پرسید: مامی کی اومدي؟  

-سلام عزیزم،صبح قبل از رفتن بابا اومدم   .

طلا-اومدي که پیشم بمونین؟  

-اومدم تا تو همراه خودم به خانه مامان بزرگ ببرم   .

-نه مامی خواهش می کنم اینجا بمونید، آخه من دوست دارم خونه خودمون بمونیم! جون من قبول کنید   .

-باشه دخترم، قسم نخور می مونیم   .

قبل از صبحانه به مامان تلفن کردم و گفتم که تا آمدن سپهر در خانه اش خواهم ماند. هرچند که خودم هم بی میلنبودم ولی باز طلا را بهانه قرار دادم تا مدتی بمانم   .

بعد از صبحانه، مبلمان را با کمک رعنا خانم به سلیقه خودم چیدم بعد از ظهر هم کمی استراحت کردم، سپس با طلا بیرون رفتیم و شام را هم بیرون خوردیم. تازه رسیده بودیم که بهناز و فرید هم آمدند وقتی نشستند بهناز گفت: غزال خانم اجازه هست از قصرتون دیدن کنیم. آخه نگهبانتون اجازه نمی داد قبل ازورود سرکار کسی اینجا قدم بذاره.ژستی گرفتم و گفتم: شرمنده می ترسم به چیزي دست بزنید و خراب بشه   .

بهناز- اهه! چه غلطا، نیومده دستور هم میده. خیلی دلت بخواد که نگاش کنیم   .

-بلند شو، شوخی کردم. فرید تو هم میایی؟  

فرید- نه من فیلم نگاه می کنم شما راحت باشید. غزال فقط امیدوارم براي همیشه خانم خونه ات باشی و سپهر رو هم خوشحال کنی   .

لبخندي زدم و همراه بهناز رفتم. شب وقتی بهناز و فرید رفتند به اتاق خواب رفتم تا بخوابم   .

از وقتی که از سپهر جدا شده بودم این آرامش را نداشتم و همیشه در تلاطم و اضطراب بودم. صبح چون حوصله ام سر رفت به مامان و خاله تلفن کردم تا براي شام دعوتشان کنم مامان بااکراه قبول کرد. بعد از آن یک دفعه به یاد عمو افتادم. فورا گوشی را برداشته و شماره گرفتم. شیدا گوشی را برداشت بعد از سلام و احوالپرسی با او گوشی را به زن عموداد   .

-سلام زن عمو، حالتون چطوره؟  

-سلام دخترم من خوبم، تو چطوري؟ طلا جون خوبه؟  

-ممنون، هردومون خوبیم. زن عمو غرض از مزاحمت، می خواستم بگم اگه لطف کنید و شام تشریف بیارید خونه ما خوشحال میشیم. راستش حوصله ام سر رفته بود واسه همون خواستم همگی دور هم جمع باشیم   .

زن عمو- عزیزم از نظر من اشکالی نداره، فقط باید عموت قبول کنه. می شناسیدش که!!  

-راضی کردن عمو با من، الان بهش تلفن می کنم. خوب اگه با من کاري ندارید خداحافظ   .

-نه عزیزم صورت طلا را ببوس، خداحافظ   .

وقتی به عمو تلفن کردم اول راضی نمی شد که به خانه سپهر پا بگذارد. ولی وقتی من زیاد خواهش و تمنا کردم، قبول کرد   .

بعد از گذاشتن گوشی تا عصر با ذوق و شوق کار می کردم. اول عمو سعید و خاله آمدند. برق شوق و رضایت در چشم هردوشون غوغا می کرد. بیچاره ها اولین بارشان بود که به خانه جدید پسرشان پا می گذاشتند. بعد از آنها عمو و بعد مامان و بابا رسیدند. در میان آنها فقط سیاوش بود که از نگاهش خشم و خشونت می بارید و در فرصتی که پیش آمدنارضایتی خودش را بروز داد. مشغول چیدن میز شام بودم که به بهانه خوردن آب به آشپزخانه آمد و گفت: چرا اینجا موندي، نمی تونستی بري خونه خودتون؟  

لبخند زنان جواب دادم: اینجا هم خونه خودمه، چون مالک اصلی اش خودم هستم   .

سیاوش- غزال این بهترین فرصته که می تونی ازش استفاده کنی، ولی مثل اینکه خودت بی میل نیستی که دوباره با این آشغال زندگی کنی   .

-سیا خواهش می کنم درست حرف بزن، سپهر هر چقدر هم که بد باشه پدر طلا است و من اجازه نمی دم پشت سر پدر دخترم این چنین حرف بزنی. در ضمن من نمی تونم برم چون مدارك هردومون پیش سپهره   .

با عصبانیت لیوان را محکم روي میز کوبید و رفت. هرچند که از دستش ناراحت شدم ولی سعی کردم خونسردي خودم را حفظ کنم و باعث ناراحتی سایرین نشم   .

سر میز شام بودیم، سپهر زنگ زد. بعد از سلام علیک کوتاهی گوشی را بدست طلا دادم   .

شب خوب و فراموش نشدنی برایم بود. چون بعد از مدت ها به دور از غم و غصه و کدورت ها باز دور هم جمع شده بودیم   .

آخر شب وقتی همه مهمانها رفتند از عمو سعید و خاله خواهش کردم که شب را پیش ما بمانند   .

عمو سعید چون داروهایش همراهش نبود با سهیل به خانه رفت ولی خاله شب را ماند. تا نیمه هاي شب با هم حرف می زدیم و درد و دل می کردیم. خاله با زبان بی زبانی از من می خواست، دوباره با سپهر ازدواج کنم   .

نزدیکی هاي ظهر، که خاله تازه رفته بود. کسري بی خبر و سرزده آمد. تعجب کردم و به محض نشستن پرسیدم: از کجا فهمیدي اینجا هستم، آدرسو از کی گرفتی، مگه قرار نبود شماها به مسافرت برید؟  

کسري- دختر چقدر عجولی تو؟ یکی یکی بپرس تا جواب بدم. اولا که هر جا که تو باشی من پیدات می کنم. ثانیا از بابات گرفتم. ثالثا بی معرفت چرا بی خبر عروسی کردي و در ضمن چون هیچ کس حوصله مسافرت نداشت فعلا صرف نظر کردیم   .

-اولا من عروسی نکردم و موقتا به خونه سپهر که رفته اهواز مجبور شدم به اصرار طلا بمونم. ثانیا اومدي که سرزنش ام کنی؟  

کسري- تقریبا، آخه دختر خوب چرا همون روز اول با من مشورت نکردي که کار به اینجا بکشه. هر چند که شکر خدا این وصلت بهم خورد و صورت نگرفت   .

-چرا؟  

-چون تو و پیام دو قطب مثبت بودید و به جاي جذب هم از هم دور می شدین. چون پیام دوست داره زنش از خودش

چند پله پایین تر باشه و این در مورد تو صدق نمی کرد، هر دوتون غد و یک دنده اید و دیگه اینکه تو دکترا داري و اون فوق لیسانس و از نظر مالی هم چیزي از اون کم نداري و قیافه ات هم خیلی سر بود و در واقع با اصرار بیش از حد خاله و افسانه قبول کرد با تو ازدواج کنه   .

-جدي میگی؟ پس معیارهاي غلطی براي ازدواج داره! من اصلا به این مسائل فکر نکردم و نمی کنم و به صفا و صمیمیت بیشتر اعتقاد دارم تا اینا   .

کسري- براي همین بود که من از عاقبت این ازدواج می ترسیدم. نمی گم پیام مرد بدیه، نه. ولی به درد تو نمی خوره .چون تو مردي رو می خواي که مطیع و فرمان بردارت باشه و در واقع اینجور بار اومدي و بزرگ شدي. اگه اون چهار سال هم سپهر کوتاه نمی آمد باور کن همون ماه اول کارتون به طلاق می کشید. عشق و علاقه سپهر به تو باعث شده بود که سکوت کنه و تو هر جور خواستی زندگی کنی  

-راستش خودمم به این نتیجه رسیدم که اخلاق و رفتار خوبی ندارم و به درد هیچ مردي نمی خورم   .

کسري- چرا می خوري، ولی به شرطی که رفتارتو اصلاح کنی و زندگی خوب و بهتري داشته باشی. می دونی براي چی اومدم، چون بیچاره بابات خواسته باهات حرف بزنم. آخه فکر می کنه تو از من حرف شنوي داري   .

-جدي، حتما در مورد سپهر درسته؟  

چشمکی زد و گفت: البته حق با باباته، چون تو دیگه خانم و عاقل شدي و باید به فکر آینده خودت و طلا باشی تا لطمه نخورده؟ خودت خوب می دونی که طلا زمینه مریضی رو داره و با کوچکترین مشکلی عصبی و پرخاش گر میشه. پس نذار این غنچه نشکفته، زود پژمرده بشه. به خدا خیلی از خانواده ها هستن که حسرت این جور دختري را می خورند، یکی اش یاشار پسر عموي خودت. اجازه بده طلا زیر بال پر هردوتون بزرگ شه، اگه فکر می کنی کس دیگه اي می تونه جاي سپهر رو براي طلا پر کنه، سخت در اشتباهی! در این یک ماه و نیم که پیش اش بوده، بابات دورادور مواظب اش

بود شکر خدا سپهر خیلی خوب ازش نگهداري کرده و مثل چشماش مواظب اش بوده. تو باید به خاطر طلا هم که شده برگردي سر خونه و زندگیت حتی اگه سپهر رو دوست نداشته باشی، فهمیدي؟  

-ببینم این نظر باباست یا نظر خودتم اینه؟  

کسري- من هم با پدرت هم عقیده ام. چون سپهر مرد ایده آلیه و با یه بار اشتباه که البته تو هم بی تقصیر نیستی، نباید کسی رو دار زد. هر اشتباهی قابل بخشش است، قتل که نکرده. اونهم در مورد مردي که تو رو از جان خودش بیشتر دوست داره و عاشقانه تو رو می پرسته. من به شخصه خودم از سپهر خوشم میاد. خواهش می کنم فکر شراره رو از فکرت بیرون کن و فکر کن شوهرت به یه آدم نیازمند کمک می کنه و زندگیتو بکن   .

-سعی می کنم بیشتر در این مورد فکر کنم شاید تغییر عقیده دادم   .

کسري- اي بابا مثل اینکه من یک ساعته برات روضه می خوندم، در ضمن در مورد اومدنم به افسانه حرفی نزن، چونمن به عنوان دکترت اینجا اومدم . این وظیفه منه که آگاهت کنم ولی با این حال اونا باز هم ناراحت می شن   .

-پس با این حساب افسانه خیلی از دست من دلخوره و می خواد سر به تنم نباشه   .

خنده اي کرد و گفت: نه تا این حد، ولی خوب یه خورده دلگیره که اونم به مرور زمان از یاد می بره   .

نگاهی به دور و برش کرد و گفت: ببینم اینجا نگار خونه است، نگار خونه غزال و طلا   .

-همه اینها رو خودش کشیده   .

کسري- پس هنرمند هم هست، خیلی عالی کشیده، خوب با اجازه اگه امري ندارید من رفع زحمت کنم   .

-چه عجله اي داري، نهار پیش ما بمون   .

-ممنون، نهار به یکی از دوستام قول دادم که حتما برم پیشش. به امید خدا یه روز دیگه با بچه ها می یام   .

بعد از رفتن کسري در خلوت و تنهایی خیلی فکر کردم، کسري راست می گفت نباید طلا را قربانی می کردم و باید هر طور بود با سپهر کنار می آمدم و خودم را سپر بلاي دخترم می کردم   .

دوازده روز از رفتن سپهر می گذشت و من در این مدت کم کم خودم را آماده پیوند این رشته گسسته می کردم. براي همین اغلب شبها که سپهر تلفن می کرد چند دقیقه اي صحبت می کردم و بعد تلفن را بدست طلا می دادم. در سیزدهمین روز رامین تلفن کرد وگفت: مشکلی پیش اومده و باید هر چه زودتر خودتو به پاریس برسونی   .

شب منتظر سپهر بودم تا براي رفتن کسب تکلیف کنم. ساعت از دوازده گذشته بود ولی هنوز تلفن نکرده بود، چند بار خودم تلفن کردم که یا در دسترس نبود و یا خاموش بود. ساعت یک و نیم بود که زنگ خانه زده شد لحظه اي ترس برم داشت» یعنی این موقع شب کی بود و براي چی اومده بود« با ترس و لرز به سمت آیفون رفتم و با دیدن سپهر بر روي مانیتور نفس راحتی کشیدم. دزدگیر را خاموش کردم و سپس در را باز کردم. جلوي در به انتظار ایستادم و به محض رسیدن گفتم: سلام، چرا بی خبر اومدي؟ ترسیدم مگه کلید نداري   .

-سلام به روي ماهت، معذرت می خوام که بیدارت کردم و ترسوندمت. آخه خانمم با انداختن کلید که با سر و صداي دزدگیربیشتر می ترسیدي   .

-چرا دیروز نگفتی که میایی؟  

-قرار نبود بیام، چون دیگه دیدم طاقتم طاق شده و دل تنگتون هستم، و از طرفی هم بلیط گیر نیامد گفتم با ماشین دو روزي برم و برگردم. طلا خوابیده؟  

-آره، عصري اونقدر تو آب بازي و شنا کرده بود که حسابی خسته شده و سرشب خوابیده ولی من منتظر تلفنت بودم   .گل از گل اش شکفت و با لبخند گفت: جدي؟ باور نمی کنم که تو منتظر من بوده باشی. یعنی تو اون سوراخ سمبه هايدلت مهري نسبت به من باقی مونده   .

براي اینکه جوابی ندهم مسیر صحبت را عوض کردم و پرسیدم: راه طولانی حتما خسته ات کرده، چایی می خوري؟  

دست دور گردنم انداخت و گفت: آخ که تو چقدر مغروري، دیدن شماها به خستگی راه می ارزه، و تا تو چایی آماده کنی من طلا را ببینم ودوش بگیرم و بعد بیام، اجازه هست؟  

-بله اجازه ما هم دست شماست   .

صورتم را بوسید و به طبقه بالا رفت. من هم به آشپزخانه رفتم و فورا چایی آماده کردم و چند برش از کیکی که عصر پخته بودم در بشقاب گذاشتم، داشتم چایی می ریختم که آمد، دوباره دستانش را دور کمرم حلقه کرد و صورتش را به صورتم چسباند و گفت:  

نمی دونی چه قدر دلم براتون تنگ شده بود، داشتم دیوونه می شدم. می دونی با اومدنت هم من و هم این خونه، جان تازه اي گرفتیم   .

-سپهر؟  

-جانم   .

-می تونم چند روزي با طلا به پاریس برم، آخه عصر رامین زنگ زده بود و می گفت مشکلی پیش اومده و باید برگردم   .

دستانش را باز کرد و روي صندلی نشست و گفت: رامین زنگ زده بود یا می خواي از دست من فرار کنی و براي همیشه منو حسرت به دل بذاري؟!  

دستپاچه جواب دادم: نه به خدا، اگه مهم نبود نمی رفتم چون   ….

نتوانستم حرف دلم را بزنم و سکوت کردم. وقتی سکوتم را دید گفت:  

-چون چی؟ چرا ادامه نمی دي؟  

یک دفعه شیطنتم گل کرد و خواستم کمی سربه سرش بگذارم چون همیشه از آزار و اذیت اش لذت می بردم. براي همین جوابی ندادم که دوباره گفت: چرا باور نمی کنی که هنوز هم دوست دارم، اي خدا دوست داشتن زیادي هم عذابه .شیش سال به پات نشستم و هر روزبه خودم وعده و وعید دادم که آره یه زمانی میشه که دوباره با هم باشیم و بهش ثابت کنم که به غیر از اون به کس دیگه اي فکر نمی کنم. ولی حیف که همه اش سراب بود   .

دستانش را زیر چانه اش ستون کرده و به صورتم خیره شد و غرق در رویا شده بود و ترانه اي را زیر لب زمزمه می کرد:  

اگه فکر یه هم صدایی، بیا با اسم صدام کن تو منو اینجوري دیوونه کردي بیا فکري برام کن  

تو تک وتنها تو جاده عشق قدم گذاشتی بی هم سفر آخه مسافر دوست دارم من، بیا منو با خودت ببر  

انقدر غرق رویا بود که متوجه بلند شدنم نشد. منکه حالم به کلی منقلب و دگرگون شده بود، نتوانستم جلوي احساسم را بگیرم. براي همین از پشت سرش دستانم را حلقه گردنش کردم و بوسیدمش. دستانم را لمس کرد و با تعجب گفت:

غزال!  

-جانم   .

-چی کار کردي؟ اصلا باورم نمی شه، جان من یک بار دیگه تکرار کن تا باور کنم که خواب نبودم و در عالم بیداري گونه ام داغ شد   .

دوباره صورتش را بوسیدم و گفتم:آخه تو اجازه ندادي که بگم آقا سپهر من… می خوام… تا آخر عمرم پیش ات بمونم  .

هیجان زده بلند شد و در آغوشم کشید که ادامه دادم: اگه فکر می کنی که قصد فریب دادنت تو رو دارم طلا رو نمی برم   .

-نمی دونی چقدر خوشحالم کردي، دلم می خواد داد بزنم تا همه بفهمند. صبح میریم محضر و عقد می کنیم اونوقت با خیال راحت هرجا که خواستی تا هر زمان طلا رو با خودت ببر! غزال؟  

-جانم   .

سپهر- میشه بگی چی باعث شدتغییر عقیده بدي و دوباره هم سفر خاطره هام بشی؟!؟  

-در وهله اول به خاطر طلا ولی الان دلم به طرفت پر کشید! خوب من هم که سنگ نیستم واحساس و عاطفه دارم   .

-عشق و هستی من فداي این دل سرسخت و باعاطفه ات بشه که آخر سر رحم اومد و عزم صلح کرد و با این کارت دوباره تمام آرزوها و امید ها رنگ حقیقت به خودش گرفت   .

-سپهر تو رو قسم میدم به این عشقی که داري نذار دوباره بال و پرم بشکنه. چون من دیگه طاقت شکست و دربدري رو ندارم. باور کن روح من هم تشنه محبته تا یک بار دیگه به باورهام اعتماد کنم و زندگیمو از نو بسازم   .

-بهت قول میدم، به پاکی عشقمون قسم می خورم که دیگه خطا نکنم. چون اگه تو هم رنگ پاییزي، من هم مثل زمستون، بی جان و بی رنگ ام، و درخت زندگیم فقط با وجود تو می تونه شکوفا بشه چون مرحم دردهام فقط تویی،تو   .

مرا محکم به سینه اش فشرد و ادامه داد: امشب با این قدم تو، دوباره کوچه باغ هاي قلب ویرانم تبدیل به گلستان شد و قسم می خورم به جان عزیزت دیگه نرنجونمت، قبوله؟  

-قبوله، حالا بشین تا یه چایی دیگه بریزم چون این یخ کرد بعد برو بخواب که خسته اي   .

سپهر- برم نه، بریم این چند سال بس نیست که امشب هم سرپا شور و هیجانم باز می خواي تنها بخوابم. مطمئن باش اگه از در بیرونم کنی از پنجره میام تو. راستی چرا طلا تو اتاق خودش خوابیده؟  

-چند شبه که تنها می خوابه، میگه بزرگ شدم و دوست دارم تو اتاق خودم و به تنهایی بخوابم   .

-آخ که فداي دختر بزرگ و خوشگل ام بشم، که دوباره تو رو به من رسوند و باعث این پیوند شد. در واقع اگه طلا نبود تو دیگه روي خوش به من نشون نمی دادي و چه بسا که الان شوهر کرده بودي و چند تا هم بچه قد و نیم قد داشتی   .

-نه بابا، بگو دوتا جین. راستی سپهر طلا تو این مدت اذیتت نکرده؟  

-چرا تا دلت بخواد، مخصوصا اوایل مرتب بهونه می گرفت و تو رو می خواست همش اینور و اونور می بردمش و وعده و وعید می دادم تا که آروم میشد. بعضی موقع ها اونقدر که عصبانی میشد با توپ به جون درو پنجره می افتاد و می زد ومی شکوند. تا عصر سرش با بچه هاي سها گرم می شد. بیچاره مامان مهد کودك باز کرده بود و به خاطر طلا از اونا هم نگه داري می کرد. یک روز جمعه بود، کار داشتم و سرم به کار گرم بود، یک دفعه احساس کردم بوي ادویه میاد. از اطاق که بیرون آمدم دیدم هرچی ادویه، سماق و نمک… تو کابینت بود برداشته و روي فرش خط کشی کرده و می گفت رنگین کمان درست کردم. نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. یه بار هم رفته بود از انباري رنگ ها رو برداشته بود و با رنگ روي دیوار پذیرایی نقاشی کرده بود. غذاهاي جورواجور می خواست که من بیچاره اسمشونو هم نشنیده بودم براي اینکه منو اذیت کنه با عمو فرانسه حرف می زد تا متوجه نشم. بچه خیلی شیطونیه درست مثل خودت. خلاصه حسابی پدرمو درآورد. غزال تو چطوري با درس و کار و خونه داري طلا رو بزرگ کردي؟ حتما خیلی سختی کشیدي نه؟  

در حالی که به کارهاي طلا می خندیدم ،گفتم: خیلی ولی انصافا رامین همیشه کمک حالم بود. بیشتر کارهاي شرکت به عهده رامین بود وگرنه نمی تونستم ادامه تحصیل بدم. اتفاقا یک بار هم این بلا رو سر خودم آورد. چند هفته اي روي یک نقشه بیمارستان کار کرده بودم، روز آخري که باید نقشه رو تحویل می دادم اومدم خونه تا بردارمو ببرم به رامین بدم، دیدم روي میز کار نشسته و با دیدنم گفت: مامی بیا برات خونه کشیدم   .

سپهر قهقه اي زد و گفت: چیزي که عوض داره گله نداره، یادته چه بلایی سرم آوردي، خوب بچه ام چی کار کنه به نقاشی علاقه داره   .

-بله چون در و دیوار خونه همیشه سیاهه   .

بعد از خوردن چایی رفتیم تا بخوابیم ولی مگر می شد، آنقدر حرف روي دلم تلنبار شده بود که ساعتها باید حرف می زدم

تا کمی آرام می گرفتم. سپهر دردي جز تنهایی و دوري نداشت ولی من آنقدر زجر کشیده بودم که هر روزش به اندازه یک کتاب میشد. چون دهنم خشک شده بودسرم رااز روي سینه اش بلند کردم تا آب بخورم که دیدم صورتش خیس از اشک است   .

-سپهر داري گریه می کنی؟  

-آخه مسبب این همه رنج و عذابها منم، من با دستهاي خودم تو رو به ته دره فرستادم. منو ببخش! کاش می مردم و این حرفها رو نمی شنیدم   .

۴٢۴

اشکهایش را پاك کردم و گفتم: خدا نکنه، اصلا دیگه حرفی نمی زنم تا تو ناراحت نشی   .

در همان لحظه طلا آهسته در را باز کرد و گفت: مامی من جیش دارم   .

چراغ خواب را روشن کردم و گفتم: بیا تو عزیزم من بیدارم   .

با روشن شدن اتاق سپهر را دید و با خوشحالی روي تخت پرید و گفت: بابایی کی اومدي؟  

سپهر بغلش کرد و بوسیدش و گفت: چند ساعتی میشه دخترم، چون خسته بودي بیدارت نکردم   .

-طلا بیا اول بریم جیش کن بعد بیا با بابا حرف بزن   .

به محض بیرون آمدن از دستشویی دوباره روي تخت پرید و دست بر گردن سپهر انداخت و صورتش را بوسه باران کرد و گفت: بابا دیگه نرو، وقتی میري دلم میگیره، خیلی غصه می خورم   .

سپهر- فداي اون دلت بشم. فعلا باید با مامی بري مسافرت وقتی برگشتی می برمت پیش خودم. باشه؟  

طلا- بابا چرا پیش مامی خوابیدي،زشته الان مامی فکر می کنه پسر بدي هستی ها   .

سپهر- پدرسوخته چرا وقتی پیش تو می خوابم زشت نیست، پیش مامان زشته هان؟  

طلا- چون که من دخترت هستم   .

سپهر- خوب مامان هم زن منه   .

طلا- آره مامی؟  

سرم را به علامت مثبت تکان دادم و چون خوابم می آمد به ساعت نگاه کردم. ساعت چهار و نیم بود. گفتم: طلا نمی خواي بخوابی، پاشو عزیزم   .

-می خوام پیش شما بخوابم، این وسط   .

-پس بگیر بخواب، چون بابا خسته است و بقیه حرفا باشه برا صبح که بیدار شدیم   .

طلا- چشم مامی جون ولی آخه خوابم نمی آید   .

سپهر- دخترم بخواب چون مامی خوابش میاد و خستگی من بهونه است   .

خندیدم و چشمانم را بستم،صبح ساعت ده و نیم بود که بیدار شدم و دیدم سپهر و طلا کنارم نیستند قبل از اینکه پایین بروم دوش گرفتم و سپس به خودم رسیدم و بیرون رفتم. سروصدایشان از اتاق طلا می آمد. وقتی در را باز کردم دیدم تمام اسباب بازي ها روي زمین ریخته و دوتایی بازي می کنند   .

-سلام   .

۴٢۵

-سپهر- سلام، سر و صداي ما بیدارت کرد؟  

-نه خودم بیدار شدم، شماها کی بیدار شدین، صبحانه خوردین؟  

سپهر- ساعت نه، طلا خورده ولی من منتظر خانمم بودم   .

-پس پایین منتظرم   .

بعد از صبحانه چون سپهر کار داشت بیرون رفت. من هم باید به خرید می رفتم. قبل از رفتن تلفنی به مامان خبر دادم که بعد ازظهر به محضر می رویم تا عقد کنیم. سپس به خاله تلفن کردم و اطلاع دادم. از خوشحالی دلم می خواست فریاد بزنم و به همه بگویم. وقتی از خرید برگشتم غذاي مورد علاقه سپهر خورشت فسنجان درست کردم و منتظرش نشستم. هر چه زمان می گذشت نگران تر می شدم چون ساعت از سه گذشته بود و خبري از سپهر نبود. تلفنش هم خاموش بود. با نگرانی راه می رفتم و به ساعت نگاه می کردم، براي اینکه اسباب نگرانی دیگران نشوم به کسی اطلاع ندادم. ساعت شش و نیم بود که سهیل آمد، پریشان به نظر می رسید براي همین گفتم: سهیل چی شده؟ چرا پریشونی؟ براي سپهر اتفاقی افتاده؟ چون از ساعت یازده و نیم رفته و هنوز نیومده   .

سهیل- از خوشحالی حواسش پرت شده و با یک ماشین تصادف کرده و الان هم تو کلانتریه. براي همین اومدم دنبالت   .

-واي خدا نکرده طرف مرده   .

-نه،نه فقط زود آماده شو بریم، طلا رو هم پیش رعنا خانم بذار شب می یاییم دنبالش و می ریم خونه خودمون   .

با عجله حاضر شدم و همراه سهیل بیرون آمدم، آنقدر که حواسم پرت بود دکمه هایم را بالا و پایین بسته بودم. جلوي کلانتري سهیل بهم یادآوري کرد. داخل کلانتري از دیدن بابا وعمو سعید و عمو محمود دلم هري ریخت. پس حادثه سهمگین تر از اون چیزي بود که من فکر می کردم. وقتی کنار بقیه رسیدم پرسیدم: چی شده، چرا همه تون اینجا جمع شدین؟ پس سپهر کجاست؟  

بابا- بریم داخل، جناب سرهنگ منتظر توئه و الان سپهر رو میارن   .

جناب سرهنگ با دیدن ما سلامی گفت: لطفا شما بیرون باشید و فقط خانم بمونن   .

بعد از بیرون رفتن آنها پرسید: خانم شما چه نسبتی با آقاي سپهر زمانی دارید؟  

-من همسر سابق ایشون هستم و قرار بود امروز دوباره با هم عقد کنیم   .

-می شه علت طلاق و ازدواج مجددتونو بدونم   .

بی کم و کاست توضیح دادم. قبل از اینکه دوباره سوال کند پرسیدم:  

میشه بگید سپهر الان کجاست؟ و این سوالات چه ربطی به تصادف سپهر داره؟  

۴٢۶

-شما که باید بهتر بدونید. مگه این گردن بند متعلق به شما نیست   .

از دیدن زنجیرم که شب قبل پاره شده بود حیران ماندم و به زور آب دهانم را قورت دادم و گفتم: بله ولی دست شما چی کار می کنه، من داده بودم سپهر برایم درست کنه   .

با عصبانیت فریاد زد و گفت: خانم دیگه بسه نمی خواد براي من هم رل بازي کنی. آقاي زمانی الان در حال مرگ هستن و شما اظهار بی اطلاعی می کنید. بهتره همه چیز رو اعتراف کنید   .

دستانم را روي صورتم گذاشتم و گریه کنان جواب دادم: باور کنید من نمی دونم چه بلایی سر سپهر اومده   .

-پس من به یادتون می اندازم. این گردن بند رو توي دست آقاي زمانی پیدا کردند، کنار اتوبان تهران-کرج با سر و صورت خونین افتاده بود و همه اون آقایونی که بیرون هستن شهادت دادند این گردن بند متعلق به شماست. شما براي رهایی خودتون کمر به قتلش بسته بودید ولی خوشبختانه فعلا ایشون نفس می کشن   .

خجالت کشیدم علت پاره شدن زنجیرم را بگویم. چون در اثر بی احتیاطی خود سپهر پاره شده بود. از آن پس هر چه که جناب سرگرد می پرسید جوابی نمی دادم که آخر با خشم خودکارش را روي میز کوبید و گفت: شما تا روشن شدن حقایق و به هوش آمدن آقاي زمانی بازداشت هستید  .

با درماندگی گفتم: حداقل بگید چرا بیهوش شده چه بلایی سرش اومده؟  

پوزخندي زد و گفت: به خاطر جراحتی که بهش وارد شده، ضربه اي که بهش خورده و چاقویی که در چند سانتی متري قلبش فرو رفته و آثار ضرب و شتمی که در بدنش هست، دیگه چی باید بگم. دلیل بیهوش بودنشو فهمیدین. راستی شما رزمی کار هم که هستید پس به راحتی از عهده چند مرد برمی آیید، چه برسه به مردي که علاقه بیش از حد به شما داره   .

همه چیز بر علیه من بود. چون چند دقیقه بعد از سپهر بیرون رفته بودم و سه ساعت بعد به خانه برگشته بودم. چاره اي جز تحمل نداشتم   .

وقتی سرگرد بابا و بقیه را به داخل صدا کرد. بابا و عمو ساکت شدند و ولی عمو سعید گفت: من ضمانت ایشون را بر عهده می گیرم تا آزادش کنین چون مطمئنم غزال بی گناهه   .

با ضمانت عمو سعید و گذاشتن سند، اجازه آزاد شدن تا زمانی که سپهر به هوش بیاید و یا متهم اصلی دستگیر شود را پیدا کردم   .

وقتی سوار ماشین شدم گفتم: باور کنید من این کارو نکردم، آخه دلیلی براي کشتن سپهر نداشتم چون با میل خودم راضی به ازدواج مجدد شده بودم   .

عمو سعید – گریه نکن دخترم! ما می دونیم کار تو نبوده، چون اون موقع که باید این کارو می کردي رهاش کردي و رفتی و حالا با وجود طلا امکان نداره دست به این کار بزنی. ولی متاسفانه دلایل ما قابل قبول قانون نیست و همه چیز بر علیه توئه، غصه نخور ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه و خدا بزرگه   .

-سهیل میشه بگی کجا میري؟  

سهیل- اول شما را به خونه می رسونم و بعد میرم بیمارستان   .

-پس منم باهات میام   .

بابا- آخه کجا میري؟ کاري از دست تو برنمی آید   .

گریه ام گرفت و با درماندگی گفتم: پس شما هم فکر می کنید من این بلا رو سرش آوردم، آره؟  

عمو سعید حرفش را قطع کرد و گفت: مسعود چی کارش داري؟ بذار بره. عمو جون تو برو بیمارستان، نگران طلا نباش .

سها هست، تا هر وقتی خواستی بمون   .

بعد از رساندن آنها به خانه عمو سعید با سهیل به بیمارستان رفتیم. فرید و افشین هم جلوي بخش مراقبت هاي ویژه ایستاده بودند. به ایستگاه پرستاري رفتم و با هزار خواهش و تمنا اجازه گرفتم و به داخل رفتم. با دیدن سپهر دلم آتش گرفت و آه از نهادم برآمد. سر، صورت، دست، پاها همه باند پیچی شده بود و دستگاههاي زیادي بهش وصل بود. دست بی جانش را به دستم گرفتم و ناله کنان رو به خدا گفتم: خدایا منو ببخش دیگه تنهاش نمی ذارم، دیگه اذیتش نمی کنم. خدایا نذار دخترم پدرش رو پیدا نکرده، طمع بی پدري رو بچشه، به دختر معصوم و بی گناهم پدرشو ببخش  

هم چنان به درگاه خدا التماس می کردم و به پهناي صورتم اشک می ریختم. تا اینکه پرستار آمد و گفت: خانم لطفا بیرون باشید. الان یک ساعته که اینجا هستید   .

به ناچار بلندشدم و بیرون رفتم. از نگاههاي فرید احساس می کردم که او هم مرا مجرم می داند و آخر طاقت نیاوردم و گفتم: فرید تو فکر می کنی که کار من بوده که اینجور نگاهم می کنی؟  

-نمی دونم   .

-به مرگ طلا، به جون خودش، اگه روح من از این ماجرا خبر داشته باشه. من تو خونه نشسته بودم و منتظرش بودم بیاد و بعد از ظهر به محضر بریم   .

ناباورانه پرسید: محضر براي چی، یعنی می خواستین عقد کنید. پس چرا سپهر به من حرفی نزده بود   .

براي اینکه من دیشب بهش گفتم. صبح هم از وقتی بیدار شده بود سرش به طلا گرم بود و بعدش هم نمی دانم با کی قرار داشت که از خونه بیرون رفت   .

فرید- پس زنجیر تو، تو دستش چی کار می کرد، چرا پاره شده؟  

-حتما فکر می کنی موقع درگیري پاره شده، آره، نه خیر! من که نمی تونم همه چیز رو موبه مو به همه تعریف کنم   .

فرید- گریه نکن، حالا کاریه که شده فقط دعا کن زنده بمونه و گرنه پاي تو هم گیره و یه عمر باید تاوانش رو پس بدي. و زندگی هر سه تون تباه میشه   .

-من به فکر زندان رفتن خودم نیستم. فقط دلم می خواد بدونم کدوم نامردي اینکارو کرده و چرا؟ من سپهر رو دوست دارم و دیگه هیچ کینه اي ازش به دل ندارم که قصد تلافی داشته باشم. نمی دونم چرا هر چی مصیبته سر من میاد. چند بار حوادث تلخ و کشنده رو باید به چشم ببینم، آخه چرا؟ از شدت ناراحتی به هاي هاي افتادم. چه قدر باید تحمل می کردم، به خدا دیگه صبرم لبریز شده بود. چرا همه اش رنج و عذاب! چرا آب خوش از گلوم پایین نمی رفت   .

سهیل- غزال بس من، پاشو با افشین برو خونه، می ترسم تو مریض بشی. من و فرید اینجا هستیم و اگه خبري شد بهتون خبر می دیم، اونوقت می تونی بیایی   .

-نمی تونم برم خونه، نترس اونقدر که سگ جونم طوریم نمی شه   .

افشین- کفر نگو، اینا همش امتحاناییه که باید پس بدیم. فقط کم و زیاد داره. حالا پاشو برو خونه و استراحت کن. فردا باز میایی   .

هر چقدر که اصرار کردند زیر بار نرفتم و آخر افشین و فرید رفتند و من و سهیل ماندیم. بعد از رفتن آنها سهیل پرسید:

غزال شام خوردي یا نه؟  

-نهار نخوردم چه برسه به شام   .

-چیزي می خوري برات بگیرم   .

-من اشتها ندارم، واسه خودت بگیر   .

بدون شام تا صبح راه رفتیم و هر از گاهی هم از پرستار به زور اجازه می گرفتیم و سري به سپهر می زدیم، صبح ساعت هفت و نیم بود که دکتر مغز و اعصاب براي ویزیت آمد. بعد از معاینه پرسیدم: دکتر کی بهوش میاد؟  

دکتر نگاهی کرد و پرسید: شما چه نسبتی با ایشون داري؟  

به دروغ گفتم: دخترعمه شون هستم   .

دکتر- متاسفانه ضربه سختی به جمجه اش وارد شده و مقداري هم خون تو رگ هاش لخته شده و براي همین تا آثار و علائم حیاتی ایجاد نشده نمی تونیم عمل اش کنیم. باید منتظر معجزه بود. دعا کنید   .

دو دستی بر سرم کوبیدم و همانجا روي زمین نشستم و به سجده افتادم و به درگاه خدا ناله و استغاثه کردم. سهیل در حالی که بلندم می کرد گریه کنان گفت: غزال صبر داشته باش، خدا بزرگه. مرگ و زندگی دست اونه و اگه اراده کنه همه چی سرجاش برمی گرده   .

-به خدا اگه بفهمم کدوم نامردي این کارو کرده، به خدا خفش می کنم. آخه چه دشمنی باهاش داشته   .

سهیل مرا روي صندلی نشاند و بیرون رفت. دقایقی بعد با چند اب میوه و کیک برگشت   .

سهیل- غزال بیا یه کم کیک و آب میوه بخور. الان ضعف می کنی   .

-نمی تونم، انگار راه گلومو بستن، حالت تهوع دارم   .

-خوب معلومه که حالت تهوع پیدا می کنی، شکم خالی فقط گریه کردي. آخه با نخوردن تو که سپهر به هوش نمیاد و مشکل حل نمیشه. خودت رو هم از پا درمی آري. غزال؟  

-بله   .

-خدا به دادمون برسه، مامان اینا هم اومدند   .

به سمت در سالن برگشتم. با دیدن عمو و خاله نفس در سینه ام حبس شد. چه باید می گفتیم   .

سهیل- غزال نباید بگیم که دکتر چی گفت، چون دیروز وقتی از کلانتري زنگ زدن و خبر دادن بابا از حال رفت اگه الان هم بفهمه درجا سکته می کنه   .

از حالت راه رفتنشان مشخص بود چه حال و روزي دارند. گرد ماتم و اندوه روي صورتشان را پوشانده بود. وقتی به ما رسیدند خاله خودش را در آغوش من انداخت و با آه و فغان گفت: دیدي پسرمو، عزیزمو به چه روزي انداختن، دیدي چه خاکی تو سرم شد. جگر گوشه ام داره جلوي چشمم پر پر میشه   .

به زور خودم را کنترل کردم و گفتم: خاله آروم باش! به امید خدا زود خوب میشه   .

خاله- از دیروز تا حالا گوشم به زنگ بود تا کی خبر به هوش آمدنشو میدن، ولی کو؟  

وقتی به داخل رفتن، چند دقیقه اي بیشتر نتوانستند طاقت بیاورند و با چشمانی سرخ بیرون آمدند. انگار به اندازه چند سال پیر شده بودند. از دیدن حال و روزشان دلم ریش ریش شد و طاقت نیاوردم. خودم را به محوطه بیمارستان رساندم و در کنار درختی نشستم. زار زار گریه می کردم و به خدا التماس می کردم، خدایی که همیشه و همه جا فریاد رسم بود و به کمکم شتافته بود. وقتی کمی سبک شدم و سرم را از روي زانوهایم برداشتم، با دیدن دو چشم آشنا در لباس سفید لبخند روي لبانم نشست. گفتم: خاطره تو اینجا چی کار می کنی؟  

خاطره- طرح من تو این بیمارستانه! تو اینجا چی کار می کنی، نکنه براي طلا اتفاقی افتاده که اینطور دل شکسته آه و ناله می کردي   .

-نه باباش کنج اینجا افتاده   .

-چرا؟  

-دیروز نمی دونم کدوم بی پدر و مادري تا حد مرگ زدش. اونم با چاقو   .

-الان در چه وضعیته؟ عملش کردن؟  

-نه امکان عمل تا به هوش اومدنش نیست، خون تو مغزش لخته شده   .

خاطره- واي خداي من   .

-خاطره تو یه کاري بکن، اینجا مثل قصاب خونه می مونه، کسی به حرف آدم گوش نمی کنه، دیروز سه ساعت دنبال دکتر گشتن تا یکی شون اومده بالاي سرش   .

-متاسفانه بعضی بیمارستان هاي دولتی خوب به مریض هاشون نمی رسن. الان من به دایی پیمان تلفن می زنم تا یه سر به اینجا بزنه، چون تو این بیمارستان دوست و آشنا زیاد داره   .

-افسانه اینا رفتن یا نه؟  

-پریروز رفتن، اتفاقا پروازشون با آقا سهند و شیدا یکی بود. چون اونا رو هم تو فرودگاه دیدیم   .

-من چون پروازشون دیر وقت بود نرفتم   .

با خاطره پیش سپهر رفتیم. خاطره بعد از سفارش به پرستاران بخش، از پیش ما رفت و نزدیکی هاي ظهر همراه پیمان آمد. ذراه اي از آثار کدورت و ناراحتی در وجودشان نبود و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و همین رفتار و برخورد خوبشان موجب شرمساریم شد. ولی چاره اي نداشتم، چند تن از پزشکان که همه از دوستان پیمان بودند سپهر را ویزیت کردند و همگی یک جمله را تکرار کردند تا وقتی که به هوش نیاید کاري از دست ما ساخته نیست   .

با دلی آکنده از درد، به انتظار معجزه خداوند نشستم. آن شب ساناز و امیر از سفر ماه عسل برمی گشتند و من به جاي شادي و سرور، در بیمارستان چشم به در اتاق icu دوخته بودم. وقتی بعد از اتمام زمان ملاقات مامان از من خواست تا همراهشان بروم جواب دادم: از طرف من از همه شان معذرت خواهی کن چون نمی تونم تو خونه آروم و قرار داشته باشم

  .

مامان- آخه عزیزم موندن تو اینجا که فایده اي نداره. در ضمن به خاطر لطف و محبتی که در حقت روا داشته این قدر خودتو عذاب میدي و ناراحتی؟ همون بهتر بمیره تا از شرش راحت بشی و مثل اسیر تو خونش مجبور به زندگی نشی   .

به صورتش نگاه کردم و جواب دادم: مامان چی میگی، فکر نمی کردم تا این حد سنگ دل باشی. ولی من درست برعکس شما هیچ کینه اي ازش در دل ندارم و دعا می کنم خدا هر چه زودتر شفاش بده و به هوش بیاد   .

مامان- براي اینکه عقل نداري   .

و با اخم و ناراحتی از من خداحافظی کرد و رفت. باز من ماندم و سهیل، و سکوت و تاریکی شب   .

دومین شبی که به انتظار طلوع عمر دوباره سپهر نشسته بودیم. چه انتظار سخت و کشنده اي بود. هر بار که چشمانم سنگین می شد با دیدن کابوسهاي وحشتناك، سراسیمه از خواب می پریدم   .

عقربه هاي ساعت به کندي حرکت می کرد. احساس خفقان می کردم وقتی صداي اذان در کریدور پیچید جان تازه اي گرفتم. وضویی با عشق ساختم و سجاده اي از عشق رو به درگاه خداوند منان پهن کردم و به راز و نیاز پرداختم تا شاید از سر لطف وکرم به من دل شکسته دل رحمی کند   .

چهار روز در دلهره و اضطراب سپري شد. در پنجمین روز چون حسابی خسته و بی خواب بودم به خانه عمو رفتم. زحمت نگه داري طلا به گردن فرشته افتاده بود. او هم با دل و جان ازش نگه داري می کرد. وقتی رسیدم طلا مشغول بازي بود و با دیدنم هیچ اعتنایی نکرده و همچنان سرگرم بود. کنارش رفتم و گفتم: طلا جون سلام، نمی خواي بیاي بغلم   .

با اخم جواب داد: من با تو قهرم، چرا منو تنها گذاشتی و رفتی   .

قبل از اینکه منظورش را بپرسم فرشته گفت: منظور طلا جون اینه که چرا بدون اون رفتی مسافرت   .

طلا- بله چرا منو با خودت نبردي، مگه منو دوست نداري، صبر کن بابا بیاد بهش میگم   .

دلم آتش گرفت، چون طفلک نمی دانست چه بلایی سر پدرش آمده وآفتاب عمرش در حال غروب است. بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: باشه هروقت اومد بگو. ولی دخترم من تورو خیلی دوست دارم. چون اونجا بچه ها رو راه نمی دن تورو نبردم. حالا اخم هاتو باز کن. می دونی که طاقت قهرتو ندارم   .

لبخندي زد و دستانش را دور گردنم حلقه کرد، بعد از کمی حرف زدن با طلا به حمام رفتم و بعد از گرفتن دوش پیش بقیه رفتم. منتظرم بودند تا شام بخوریم. نگاهی به جمع کردم و پرسیدم: پس سیا کجاست؟ منتظرش نمی مونید   .

زن عمو- یک هفته اي میشه که با دوستاش رفته اصفهان   .

دیگه حرفی نزدم و شام خوردم. بعد از شام چند دقیقه اي نشستم و سپس با طلا رفتیم تا بخوابیم. قبل از اینکه بخوابیم گفتم: طلا، خانمی اجازه میدي، چند روزي پیش یکی از دوستام که مریضه بمونم   .

-منم با خودت می بري؟  

-آخه عزیزم بچه ها رو که به بیمارستان راه نمی دن. تو اگه اجازه بدي من برم، منم بهت قول میدم زود، زود بهت سر بزنم. آخه دوستم تنهاست و مامان و باباش اینجا نیستند   .

طلا- باشه برو، مامی چرا بابا تلفن نمی کنه، دلم براش تنگ شده   .

بغضم گرفت و به زور جواب دادم: جتما کارش زیاده و وقت نکرده، نگران نباش تلفن می زنه! همانطور که ناز و نوازشش می کردم خوابم گرفت   .

صبح وقتی به بیمارستان می رفتم ماموري منتظرم بود. دوباره به کلانتري رفتم و دوباره از من بازجویی کردند و به زور می خواستند جرمی را که مرتکب نشده بودم به گردن بگیرم. خلاصه بعد از دو ساعت سین جین و انگشت نگاري، اجازه مرخصی دادند که از آنجا یکراست به بیمارستان رفتم. افشین و سها هم آنجا بودند. ساعتی کنارم ماندند و رفتند. همه غمگین چشم به درگاه خدا دوخته بودند و دعا می کردند. سه روز دیگر در تب و تاب سپري شد و باز شب هشتم براي دیدار طلا به خانه رفتم. تازه از حمام بیرون آمده بودم که سیاوش هم از راه رسید. نگاه عمیقی کرد و گفت: غزال چرا پکري، انگار کشتی هات غرق شده؟  

-دقیقا!  

-چرا؟ می شه علت اش رو بدنم   .

نگاهی به طلا که کنجکاوانه به دهانم چشم دوخته بود کردم و رو بهش گفتم: طلا پاشو برو تو اتاق بازي کن   .

-آخه می خوام پیش شما بشینم   .

-آخه نداره، برو یه خورده بازي کن، خودم صدات می کنم   .

بعد از رفتن اش گفتم: سپهر رو با چاقو زدن و الان کنج بیمارستان افتاده   .

سیاوش- براي همین اینقدر داغونی، این که دیگه ماتم گرفتن نداره   .

چون حوصله بحث نداشتم جوابی ندادم و عمو گفت: چرا نداره، آدم براي غریبه اي که در حال مرگه دل می سوزونه چه برسه به مردي که چند سال باهاش زندگی کرده باشه   .

سیاوش- یعنی اونقدر حالش وخیمه   .

-به خاطر ضربه اي که به سرش خورده، هشت روزه تو کماست   .

لبخندي زد و گفت: خوب بهتر، در عوض از دست این مرتیکه آشغال راحت می شی   .

-لطفا خفه شو چون من هنوز هم سپهر رو دوست دارم   .

پوزخندي زدم و ادامه دادم : در ضمن اگه بمیره پاي من هم گیره چون موقعی که پیداش کردن گردنبند من هم تو دستش بوده   .

سیاوش با چشماي گشاد شده گفت: نه این دروغه، باور نمی کنم؟  

عمو- چرا حقیقت داره و الان هم غزال با قید ضمانت آزاد شده و اگه   ….

بغض اجازه حرف زدن به عمورا نداد و سیاوش هم با قیافه گرفته به اتاقش رفت. دقایقی نگذشته بود که طلا با رنگ پریده به حال پیشم آمد و گفت: مامی گردنبند تو گم شده؟  

بغلش کردم و وقتی کمی آروم گرفت گفتم: بله عزیزم، چطور مگه؟  

طلا- نه گم نشده، اون دست باباست. خودم وقتی عمو سیاوش به دوستش می گفت شنیدم   .

ضربان قلبم بیشتر شد، احساس کردم قلبم از جا کنده می شود، عمو طلا را از بغل ام گرفت و عادي و خونسرد پرسید:  

خوب عموجون دیگه چی گفت؟  

طلا- گفت چرا این کارو کردي، مگه قرار نبود داره … داره سپهر   ….

عمو- دار و ندار   .

طلا- بله دار و ندار سپهر مال تو باشه و غزال هم مال من. بعد گفت مجبور میشم که بگم که تو… آخه عمو جون اونا با دروغ سر بابام رو کلاه گذاشتن من می ترسم! چون عمو سیا گفت تو رو هم می کشم. براي همین من از پشت پرده که یواشکی قائم شده بودم فرار کردم   .

-نترس عزیز من. تا وقتی که با منی از هیچ چیز نباید بترسی   .

دردي مثل صاعقه از سرم گذشت، سرم را بین دستانم گرفتم و فشار دادم تا شاید دردش کمتر شود. عمو بعد از شنیدن حرف هاي طلا شماره اي را گرفت و گفت: مسعود پاشید بیایید اینجا می خوایم شام رو دور هم باشیم   .

فهمیدم اول می خواهد آنها را در جریان بگذارد. زبانم قفل شده بود و نمی توانستم حرف بزنم چون نیمی از این معما برایم حل شده بود و فهمیدم سیاوش در این ماجرا دست داشته و حدس زدم مخاطبش به احتمال زیاد باید شراره باشد که در صورت مردن سپهر اموالش به میلاد می رسید چون من نیازي نداشتم. در همین فکر و اندیشه بودم که سیاوش به حمام رفته و مرتب و آراسته آمد. دقایقی بعد هم بابا و مامان به همراه ساناز و امیر از راه رسیدند. به محض رسیدن ساناز، عمو رو به سانازگفت: عمو جون اگه زحمتی براتون نیست طلا رو ببرید بیرون و شام را هم بیرون بخورید چون طفلکی چند روزه تو خونه مونده   .

ساناز بی چون و چرا طلا را همراه امیر بیرون بردند. بعد از رفتن آنها عمو روبروي سیاوش ایستاد و گفت: خوب آقا سیاوش تعریف کنید ببینیم این چند روزه کجا بودید؟ خوش گذشت؟  

همه چشم به عمو دوخته بودیم و کسی جرات حرف زدن را نداشت چون از خشم و ناراحتی رگهاي گردنش بیرون زده و صورتش سرخ شده بود. سیاوش که از رفتار عمو جا خورده بود با خونسردي که سعی می کردداشته باشد گفت: خوب معلومه، با دوستام رفته بودیم اصفهان   .

عمو چنان کشیده اي به صورتش زد که خون از دماغش جاري شد. سپس با فریاد گفت: بی شرف، آدم کش! خجالت نکشیدي. نمی دونستم تو این چند سال مار توآستین ام پرورش می دم. احمق چرا این کارو کردي. می خواي غزال رو اینطوري بدست بیاري، درسته؟  

۴٣۴

و کشیده دیگري زد و ادامه داد: پس چرا خفه شدي و حرف نمی زنی، جوابمو بده   .

سیاوش که سرش پایین بود جواب داد: براي اینکه اون کثافت غزال رو از من گرفت. من این همه سال منتظر همچین فرصتی می گشتم تا تلافی کنم   .

عمو- به دست آوردي، آره؟ به چه قیمتی؟ به قیمت ریختن خون یه آدم بی گناه، اونی که چند دقیقه پیش باهاش حرف می زدي کی بود؟ چرا سر سپهر کلاه گذاشتین، نکنه با شراره دست یه یکی شدي؟  

سیا- میلاد پسر سپهر نیست. اون موقع شراره دنبال یکی می گشت که گند کاریشو به گردن یکی بندازه تا شاید به پولی برسه   .

عمو- و توي کثافت کمکش کردي تا زندگی دختر عموتو تباه کنی! مثلا خیلی دوستش داري. آخه بی شرف مگه تو وجدان نداري، چطور دلت اومد همچین معامله اي بکنی، چرا آبروي سپهر رو بردي. نامرد، حیوون   .

کسی حرفی نمی زد و فقط عمو بود که سیا را سرزنش می کرد. وقتی حرفهایش تمام شد به عمو بهرام تلفن کرد و ماوقع را برایش شرح داد. سیاوش بلند شد تا از خانه بیرون برود ولی، عمو روي مبل هلش داد و گفت:  

کجا؟ اگه پاتو از اینجا بیرون بذاري خودم می کشمت   .

تا آن لحظه مثل یه تکه سنگ ایستاده بودم و حرفی نمی زدم ولی یک آن تمام تلخی هاي زندگی ام مثل فیلمی جلوي چشمام زنده شد. دیوانه وار بلندش شدم و بهش حمله کردم. با مشت به سر و سینه اش می کوبیدم و بدوبیراه می گفتم .

دلم می خواست خفه اش کنم تا آرام بگیرم. سیاوش بدون اینکه عکس العملی نشان دهد ایستاده بود و نگاه می کرد .

بابا با دیدن این صحنه بلند شد و دستانم را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت: بابا فدات شم، می دونم خیلی زجر کشیدي ولی کاریش نداشته باش و بسپرش به دست خدا اون می دونه چطوري جوابشو بده   .

-آخه بابا این پست فطرت زندگی منو خراب کرده، سپهر رو پیش من و همه بدنام کرد تا به هدف خودش برسه. من تو

شش سال تو حسرت خونه و زندگیم و شوهرم سوختم و ساختم، چه شبهایی که از دوري شما اشک نریختم. دخترم از داشتن پدر محروم شد   ….

بابا سرم را روي سینه اش فشار داد و دلداریم می داد ولی من آرام نمی شدم. لحظه کمی تسکین پیدا کردم که پلیس به دستهاي سیاوش دستبند زد و از خانه بیرونش برد. خیلی دلم می خواست زمان دستگیري شراره هم حضور داشتم ولی افسوس که در آن شرایط ممکن نبود. زنی هوسران که به خاطر پول زندگی ما را به بازي گرفت وآبروي سپهر را برد   .

آن شب یکی از سخت ترین و غمناك ترین شبهاي عمرم بود. مثل مارگزیده به خود می پیچیدم و تا طلوع آفتاب چشم روي هم نگذاشتم و دست به دامن خدا شدم   .

صبح با پاهاي لرزان قدم به بیمارستان گذاشتم، چون روي، روبرو شدن با خانواده سپهر را نداشتم. وقتی رسیدم تنها سهیل آنجا بود و حال سپهر را که پرسیدم جواب داد: هنوز بی هوشه   .

۴٣۵

سپس سهیل پرسید: غزال دیشب چه اتفاقی افتاد که اینقدر پریشون و داغونی   .

با شرمندگی ماجراي شب قبل را تعریف کردم، با خودم گفتم» الانه که سهیل سیلی محکمی به صورتم بزنه و با لگد از اونجا بیرونم کنه« ولی سهیل به جاي فحش و ناسزا با مهربانی دست روي شانه ام گذاشت و گفت: بسه دیگه، اینقدر گریه نکن شاید خواست خدا این بود که با این کار همه چیز فاش شده و شما دوباره با آسودگی و اعتماد کنار هم زندگی کنید   .

زمانی ترس و دلهره من پایان یافت که با عمو سعید و خاله که از ماجرا باخبر شده بودند روبرو شدم. آنها نه تنها با من بد رفتاري نکردند بلکه با ملایمت دلداریم داده و دعوت به آرامش کردند   .

تنها هم و غم من در این میان سپهر بود به درگاه خدا عجز و زاري می کردم و شفاي سپهر را می خواستم. این تب و تاب دو شب دیگر نیز به طول انجامید. دم دماي صبح بود که با هزار خواهش و تمنا از پرستار اجازه گرفتم تا دقایقی را در کنار سپهر بمانم. کنار تختش نشستم و دست بی جانش را در دست گرفتم. زیر لب زمزمه کردم: سپهر منم غزال، چرا ازم روبرگردوندي، چرا نگام نمی کنی، چرا دستهاي گرم و مهربونت رو روي سرم نمی کشی، نکنه دیگه از دستم خسته شدي و دوستم نداري، آخه چرا می خواي ما رو تنها بذاري، آخه تو که اینقدر بی وفا نبودي   .

همانطور که سرم روي دستش بود حرف می زدم و گریه می کردم. از شدت بی خوابی و خستگی چشمانم سوخت. کم کم چشمانم سنگین شد. لحظه اي سراسیمه از خواب پریدم که تکانی روي صورتم احساس کردم اول احساس کردم خواب می بینم چون کسی کنارم نبود. ولی وقتی دقیق شدم، حرکت انگشتهاي سپهر را روي دستم احساس کردم. با عجله خودم را به پرستار رساندم. زبانم از خوشحالی بند آمده بود و بریده بریده گفتم: خانم موحدي … انگشت   …

پرستار- چی شده؟   -انگشتاشو تکون داد   .

-حتما خواب دیدید چون دوبار بالاي سرش اومدم شما خواب بودید   .

-نه باور کنید! بیایید خودتون از نزدیک ببینید   .

با خانم موحدي بالاي سر سپهر رفتم، قلبم به شدت می تپید. خانم موحدي بعد از کنترل علائم و دقت در حالات سپهر لبخند زنان جواب داد: بله حق با شماست، همین الان به دکتر تلفن می کنم و اطلاع می دم   .

فورا به بیرون رفتم و به افشین که در حال چرت زدن بود گفتم: افشین، پاشو مژده بده که سپهر داره به هوش میاد   .

-راست میگی؟  

در این لحظه افشین دستانش را بلند کرد و گفت: خدایا به بزرگیت شکر، می دونستم دست رد به سینه امون نمی زنی   .

۴٣۶

اشک هر دونفرمان از خوشحالی جاري شده بود و مرتب خدا را شکر می کردیم و به انتظار رسیدن دکتر نشسته بودیم .دکتر بعد از معاینه دستور انتقال به اتاق عمل را داد. بعد از آن فورا به همه تلفن کرده و اطلاع دادیم. دقایقی طول نکشید که همه به بیمارستان رسیدند. من و سهیل داخل بخش منتظر بودیم و بقیه در محوطه بیمارستان   .

درست بعد از شش ساعت انتظار، دکتر از اتاق عمل بیرون آمد و در حالی که لبخند می زد گفت: شکر خدا، خطر رفع شده و جاي نگرانی نیست. یک ساعت بعد به اتاق میارنش. واقعا معجزه شد که به هوش اومد چون همه ما قطع امید کرده بودیم   .

دست دکتر را گرفتم و می خواستم ببوسم که دکتر پس کشید و گفت: دخترم شرمنده ام نکن! من که کاري نکردم وظیفه ام بود. باید از خدا تشکر کنی که عمر دوباره بهش داد   .

-شما هم خیلی زحمت کشیدید و این وقت صبح تشریف آوردید. تا عمر دارم این لطف شما رو از یاد نمی برم و مدیون شما هستم   .

دکتر دستی به پشتم زد و گفت: گفتم که وظیفه ام را انجام دادم و در ضمن من ارادت خاصی به دکتر احتشام و پیمان جان دارم. حالا اگه اجازه بدید از حضورتون مرخص میشم   .

دکتر خداحافظی کرد و رفت. ما در اتاق منتظر سپهر ماندیم. وقتی از ریکاوري آوردنش کاملا به هوش نیامده بود. ولی همچنان آه و ناله می کرد و دل همه را به درد آورده بود. لبانش خشک شده و به هم می چسبید. پنبه اي را خیس کردم و به لبانش مالیدم که هر بار چشمانش بی رمق اش راباز می کرد. با کم شدن اثر داروهاي بیهوشی ناله هایش شدید تر می شد. تا اینکه پرستار مسکنی تزریق کرد تا کمی از دردش کاسته شد   .

زمان ملاقات به خاطر ممنوع الملاقات بودن کسی به داخل نیامد و همه از پشت در از احوالش با خبر می شدند   .

شب باز خودم در کنارش ماندم. نزدیک صبح کاملا به هوش آمده بود. چون وقتی چشم باز کرد با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد صدایم کرد:  

-غزال……غزال   .

-جانم چی می خواي؟  

سپهر- آب   .

-عزیزم تا دکتر اجازه نده نمی تونم بهت آب بدم، اگه یه کمی دیگه تحمل کنی، تا صبح چیزي نمونده بذار دکتر بیاد   .چند بار چشمانش را باز و بسته کرد. ولی تا ساعت هشت که دکتر براي ویزیت آمد چند بار چشمانش را باز کرد و آب خواست. تا اینکه دکتر آمد و بعد از معاینه کامل گفت: می تونید بهش مایعات بدید، آبمیوه، چایی   …

بعد از رفتن دکتر با قاشق آرام، آرام بهش شیر خنک دادم، بعد از خوردنچند قاشق انگار جان تازه اي گرفت چون لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و دستم را فشار داد. ولی طفلک همچنان درد داشت و ناله می کرد. با کمک مسکن آرام شده و به خواب می رفت   .

عصر به خاطر طلا به خانه رفتم. وقتی بغلش کردم اول ازسپهر پرسید و گفت: مامی ، بابا چرا تلفن نمی کنه؟ دلم برایش تنگ شده. مامی تو باهاش دعوا کردي که قهر کرده   .

-نه عزیزم چرا باهاش دعوا کنم، کارش خیلی زیاده و وقت نمی کنه، مطمئنم دو سه روز دیگه حتما بهت تلفن می کنه  .

با اینکه خیلی خسته بودم ولی براي سرگرم کردنش با فرشته به شهربازي بردمش. صبح آهسته از کنارش بلندشدم تا مبادا بیدار شود و مانع رفتنم شود. ساعت هشت و نیم بود که به بیمارستان رسیدم. آهسته دستگیره را چرخاندم تا مبادا بیدارشان کنم که دیدم هم سپهر و هم سهیل هر دو بیدار هستند، سلام کردم و به کنار سپهر رفتم و صورتش را بوسیدم و گفتم: خوبی، باز هم درد داري؟  

سهیل- اگه هزار و یک درد هم داشت با آمدن تو خوب شد. از دیشب پدر منو درآورده، اول می گفت ما، ما، فکر می کردم مامانو می خواد. یکی دو ساعت که گذشت شروع کرد به مار…ال گفتن، گفتم مار دیده یا آل زده! خلاصه تا صبح دنبال مار گشتم و تازه پیش پاي تو فهمیدم تورو می خواد   .

در حالی که می خندیدم جواب دادم: آره جون خودت، تو گفتی و منم باور کردم. حالا پاشو برو خونه که بی خوابی زده به سرت   .

سپهر- طلا حالش چطوره، خوبه؟  

-خوبه ولی طفلکی فکر می کنه باز رفتی اهواز، دل تنگت شده و بی قراري می کنه، وقتی حالت یه خورده بهتر شد باید بهش تلفن کنی   .

سپهر- حتما   .

بعد از رفتن سهیل لبه تخت نشستم و در حالی که صورتش را نوازش می کردم با شرمندگی گفتم: سپهر منو ببخش، من تو رو خیلی اذیت کردم و نمی دونم با چه زبونی ازت معذرت خواهی کنم   .

دستش را روي لبم گذاشت و جواب داد: ادامه نده، فقط می خوام همیشه پیشم بمونی. دستش را بوسیدم و از روي لبم برداشتم و گفتم: اگه تو هم بیرونم کنی این دفعه دیگه من نمی رم و قول میدم جبران گذشته رو بکنم و زن خوبی باشم .

خیلی دوست دارم   .

وقتی سپهر از بیمارستان مرخص شد، نه تنها بر علیه سیاوش و شراره شکایت نکرد بلکه به خاطر عمو و میلاد، از گناهانشان گذشت و خواستار آزادیشان شد   .

و من هم با کوله باري از تجربه براي بار دوم به عقد سپهر درآمدم و طبق قولی که به سپهر داده بودم با تمام قوا به طلا و سپهر می رسیدم و رضایتش را جلب می کردم. درست بعد از ده سال زندگی در کنار هم به آرامش رسیده بودیم. زمانی آرامش ما به اوج خود رسید که خدا درست بعد از یک سال از آن ماجرا پسري به ما عطا کرد که به خاطر طلوع خورشید زندگیمان، نامش را طلوع گذاشتیم   .

اما از عدالت خداوند سیاوش بعد از آزدي براي همیشه به آلمان پرواز کرد اما بعد از چهار ماه تصادف کرد و قطع نخاع شد و روي ویلچر به ایران بازگشت   .

وقتی خواستم دفتر خاطراتم را ببندم، سپهر که کنارم ایستاده بود گفت:  

غزال قبل از اینکه ببندیش زیرش بنویس» عشق چراغ هدایتی است براي هر گم کرده راهی« چون دوست دارم وقتی بچه ها بزرگ شدن این دفتر رو بخونن و درس عبرتی بگیرن   .

پایان 

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن