آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت بیست ودوم

Rate this post

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

-چرا پشت سر زنت این جوري حرف می زنی،هر چی باشه اون مادر پسرته   .

سپهر-مادر پسرم؟!خواهش می کنم این کلمه مقدس رو در مورد اون بکار نبر،چون حالم از هر چی مادره بهم می خوره.شراره مادر نیست!یه زن هرزه است که نمید ونه بچه اش کجا بزرگ میشه،همیشه پیش مادر بزرگش یعنی مادر خودش میذاره تا با خیال آسوده با معشوقه هاش بگرده.پولی رو که از من می گیره خرج عیش و نوش و دود و دمش می کنه   .

٣۵۴

-چرا خودت نگهش نمی داري که تا تو محیط آلوده بزرگ نشه   .

سپهر-چون که دوسش ندارم ازش متنفرم   .

-اشتباه می کنی.چون اون که با میل خودش به این دنیاي بی وفا پا نذاشته،پس گناهی نداره که این وسط قربانی شما بشه   .

سپهر-قبول دارم ولی چیکار کنم دست خودم نیست.اونقدر که طلا رو دوست دارم،اونکه از پوستو خون خودمه،دوستش ندارم   .

از فریبی که خورده بود و فکر می کرد طلا از خون خودش نیست خنده ام گرفت براي همین با شرم گفت:مسخره ام می کنی،بخند،آره،بخند چون می گم طلا رو بیشتر دوست دارم.چیکار کنم دست خودم که نیست دوستش دارم. براي این هم نباید از تو اجازه بگیرم   .

-چرا فکر می کنی مسخره ات می کنم،من دارم به بازي روزگار می خندم   .

سپهر-غزال چرا هیچ وقت به من نگفتی که حامله نمی شی.وقتی سهیل بهم گفت که حامله نمی شدي احساس کردم خونه رو،رو سرم خراب کردن   .

براي خاتمه دادن به بحث بلند شدم که بروم .اوهم بلند شد و جلویم ایستاد گفت می دونی چیه من تورو خیلی دوست دارم اما نمی دونم اینو چه جوري باید بهت ثابت کنم هر کاري بگی حاضرم بکنم به عقب هلش دادمو گفتم کاري لازم نیست بکنی فقط درست زندگی کن   .

خندید و جواب داد:آدم دیوونه که چیزي حالیش نیست.آخ نمی دونی چه قدر آروم شدم و انرژي گرفتم عزیز دلم   .

می خواستم به داخل بروم که ادامه داد:عزیزم زیاد به خودت وعده نده، چون نمی زارم دست پیام بهت برسه و زنش بشی.پس بیخودي وقتتو هدر نده و برگرد سر خونه و زندگیت.طلا رو هم مثل بچه ي خودم رو تخم چشام بزرگ می کنم   .

جوابش را ندادم و به داخل رفتم. آهسته در را باز کردم و بدون پوشیدن لباس راحتی به زیر لحاف خزیدم ساناز خواب آلود پرسید:سپهر اومد؟   -آره بگیر بخواب   .

آفتاب تازه می خواست طلوع کند که خوابم بردوصبح با صداي بهناز که پشتم نشسته بود و مثل بچه ها می گفت:یاله برو اسبه، هی هی .بیدار شدم   .

-زهر مار!پاشو خرس گنده ،کمرم درد گرفت   ..

بهناز-آقا اسبه لطفا خفه شو و به راهت ادامه بده   .

٣۵۵

-بهناز تو رو خدا پاشو کمرم درد گرفت   .

بهناز-چرا خانم تا لنگ ظهر کپیدین،پس پا نمی شین؟  

-بابا غلط کردم ببخشید   .

از پشتم بلند شد و سپس گفت:مرض گرفته دیروز اونقدر اوضاع قمر در عقرب بود که یادم رفت بگم،بلا گرفته خیلی جیگر شدي   .

-بله این جیگر گفتناي تو کار دستم داد و دیدي هم که چه خاکی تو سرم شد   .

بهناز-من که خاکی نمی بینم،حالا هم پاشو که آقاي احتشام تلفن کرده بود و کارت داشت   .

بلند شدم و اول دوش گرفتم،سپس به سرو صورتم رسیدم و پیش بقیه رفتم.قبل از هر کاري پیش طلا که بغل سپهر نشسته بود رفتم و بغلش کردمو پرسیدم:  

-عزیزم خوبی؟پات درد می کنه؟  

دستانش را دور گردنم حلقه کرد و صورتم را بوسید و جواب داد:نه،خوب شده   .

-خدارو شکر،ببینم صبحونه خوردي؟  

طلا-صبح با سپهر جون رفتیم بیرون و جیگر خوردیم.آخه سپهر جون می گه جیگر براي پات که خون ازش رفته خوبه   .

سهند-غزال خانم دخترت از کله سحر بیدار شده و نذاشته که سپهر هم بخوابه و بعد با هم رفتن بیرون   .

به فرانسه جواب دادم:خوب که چی بشه،وظیفه شو انجام داده.شاهکار که نکرده،اگه منظورت اینه که تشکر کنم   .

سهندهم به فارسی جواب داد:ماشاله زبونت هم مثل نیش مار می مونه.حالا برو تا نیش نزدي صبحونتو بخور   .

خاله-غزال جون اگه چند دقیقه صبر کنی نهار آماده میشه   .

چشمی گفتم و به طرف تلفن رفتم و شماره پیام را گرفتم.بعد از سلام و احوال پرسی پیام گفت:نهار بیا اینجا که عصر هم به رستم رود برویم چون مهندس شکوهی از تو هم دعوت کرده که شام بریم ویلاشون   .

طلا که حرفهایمان را میشنید با حال زار و شیون کنان گفت:اي واي پام درد می کنه،مامی من نمی تونم راه برم،من نمی تونم با شما بیام   .

-آخه تو که الان می گفتی درد نمی کنه   .

با لب و لوچه آویزون گفت:خوب الان یه دفعه درد گرفت.اي واي خدا چیکار کنم مردم   .

-پیام شرمنده نمی تونم با شما بیام ،انشاله دفعه بعد   .

٣۵۶

پیام زیاد اصرار نکرد چون می دانست بی فایده است و به خاطر طلا همراه آنها نمی روم.به قیافه ي طلا که دقت کردم دیدم همش بهانه است براي نرفتن.بعد از قطع کردن تلفن فرید در حالی که می خندید گفت:غزال این کلک هارو خودت یادش دادي؟   -چطور؟  

فرید-آخه قبل از تو از بالاي مبل پایین می پرید و معلق می زد.حالا یه دفعه چنان دردي گرفته که آه و نالش تا عرش رفته   .

نمی دانم طلا با ایما و اشاره به سپهر چه گفت که سپهر چنان قهقه ي بلندي سر داد که باعث حیرت و تعجب همه شد.حدس زدم کار سپهر موذي باید باشد که یکدفعه پاي طلا درد کشنده گرفته است.وقتی طلا از بغلم پایین پرید و پشتک زنان پیش سپهر رفت و گفت:سپهر جون حالا بریم سوار تله کابین بشیم؟  

و او هم جواب داد:باشه بعد از نهار می ریم   .

حدسم به یقین تبدیل شد.چون در این چند روزه براي اولین بار خنده با صداي بلندش را می دیدم،نخواستم حرفی زده و تو ذوقش بزنم   .

نمی توانستم به خاطر مردي که در آینده قرار بود همسرم باشد،جگر گوشه و دختر عزیزم را آزرده خاطر کنم.طلا از هر کس و هر چیزي برایم با ارزش تر و مهم تر بود   .

بعد از نهار همگی به غیر از بزرگترها به نمک آبرود رفتیم،باز خاطرات شیرین گذشته در ذهنم جان گرفت.از یادآوري آن خاطرات حالم به کلی دگرگون شد.مغموم و گرفته سوار تله کابین شدم.شیدا پرسید:غزال چرا پکري؟از اینکه با پیام نرفتی ناراحت شدي؟  

-نه   .

بقیه راه را در سکوت سپري کردم.وقتی بالاي کوه رسیدیم هوا مه گرفته بود و زیاد قابل دید نبود نگران و دلواپس طلا

بودم که او هم لحظه اي از سپهر جدا نمی شد،تا در کنار خودم با خیال آسوده نگهش دارم.براي همین به عقب برگشتم و آهسته بهش گفتم:مارمولک خیلی مواظبش باش فهمیدي؟  

سپهر-بله بانوي زیباي من   .

خدایا چکار باید می کردم،در مقابل پرخاش و بد زبانی من با مهربانی و عطوفت جواب می داد.احساس خفته مرا بیدار می کرد.از طرفی هر چه می گذشت رابطه طلا با سپهر نزدیکتر می شد وحتی گاهی اوقات به جاي بازي با بچه ها وقتش را با سپهر سپري می کرد و ترجیح می داد با او باشد   .

روز پنجم فروردین از صبح اضطراب و دلهره داشتم.از تشکیل زندگی زناشویی،مجدد وحشت داشتم.براي همین سعی می کردم به نوعی خودم را سرگرم کنم تا کمتر فکر کنم براي همین از زن عمو خواستم پختن غذا را به عهده من بگذارد و به این ترتیب تا ظهر سرگرم کار شدم.وقتی غذا را کشیدم و همه را براي نهار دعوت کردم،سهیل گفت:خدایا خودمو بهتو سپردم،یا گرسنه می مونیم یا مسموم میشیم  .

شیدا-اتفاقا آقا سهیل دست پخت غزال حرف نداره   .

ساناز-شیدا جون آخه تا حالا آشپزي کردن غزال رو ندیدیم چه برسه که بخوریم براي همین منم می ترسم   .

-نترسین چون آدم وقتی مجبور بشه تن به هر کاري میده و یاد می گیره   .

سها-پس خیلی سختی کشیدي تا یاد بگیري وخصوصا با بچه و دانشگاه   .

-و کار!چون بعد از ظهرها کار هم می کنم   .

عمو سعید-نابرده رنج گنج میسر نمی شود.حالا غزال از هر لحاظ برتر و نمونه است.آقاي احتشام باید به داشتن همچین زنی افتخار کنه و قدرش رو بدونه   .

طعنه،عمو سعید به سپهر دلم را خنک کرد و زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم اخمهایش در هم رفته است   .

بعد از جمع کردن سفره با انگیزه ي بیشتر و دلشوره کمتري به اتاق رفتم تا مثل بقیه خودم را آماده رفتن به مهمونی کنم   .

باران از روز قبل به شدت می بارید و بچه ها نمی توانستند به حیاط بروند و بازي کنند،در پذیرایی مشغول بازي بودند و سرو صدا می کردند که صداي اعتراض آقایون که در حال استراحت بودند بلند شد.براي همین بچه ها را داخل اتاق فرستادیم تا کمتر سر و صدا بکنند.ساعتی که گذشت براي سرکشی به بچه ها رفتم که دیدم طلا و مهدیس نیستند،دلم به شور افتاد و با نگرانی پرسیدم:پس طلا و مهدیس کجا هستند؟  

بابک:زن دایی با هم رفتند کلوچه بردارند   .

به آشپزخانه سرك کشیدم ولی اونجا هم نبودند.بهناز را صدا کردم و به تک تک اتاق ها سر زدیم.ولی هیچ اثري از آن

دو نبود.سرو صداي ما باعث شد آنهایی که خواب بودند بیدار شوند.تمام ساختمان را زیرو رو کردیم ولی انگار آب شده و رفته بودند زیر زمین.یک دفعه زن عمو گفت:یا ابوالفضل نکنه رفته باشن لب دریا   .

فورا روسري برداشتمو بدون پالتو بیرون دویدم،خدا می داند خودم را با چه سرعتی به ساحل رساندم چون دریا طوفانی بود و می ترسیدم طعمه دریا شده باشند   .

وقتی دیدم بی خیال به طرف آب می دوند و بر میگردند نفس راحتی کشیدم و صدایشان کردم.هر دو مثل موش آب کشیده خنده کنان به طرفم دویدند به عقب که برگشتم دیدم همه از خانه بیرون آمدند   .

از خوشحالی گریه ام گرفت و خدا رو شکر کردم که هر دو سالم بودند.وقتی پیشم آمدند در آغوش کشیده و بوسیدمشان و گفتم:آخه این چه کاري بود که کردید،نگفتید ممکنه تو دریا غرق بشین   .

مهدیس-خاله ما که زیاد جلو نمی رفتیم وقتی آب دنبالمون میومد فرار می کردیم   .

بهناز-دستتون درد نکنه   .

بچه ها را بغل کردیم و به خانه برگشتیموچون لباس هاي خودمم گل آلود شده بود با سر و صورت آرایش کرده بچه ها را به حمام بردم.آب ریزش بینی و عطسه هایشان شروع شده بود.یک ساعت نگذشته بود که تب هر دو هم بالا رفت   .

دودستی بر سرم کوبیدم.چون با تب کردن طلا مصیبتم شروع می شد. براي همین رفتم و لباس مهمانی را از تنم بیرون آوردم و لباس راحتی تنم کردم وقتی از اتاق بیرون آمدم مامان با دیدنم گفت:چرا لباساتو در آوردي مگه نمی خواي بري؟  

-نه با این وضع طلا کجا می تونم برم؟  

زن عمو-مادر جون تو برو من طلا رو نگه می دارم،یه سرما خوردگی ساده که ناراحتی نداره   .

مامان هم گفته زن عمو را تاکید کرد و گفت:تو برو مابچه رو نگه می داریم   .

سهند-زن عمو نمی شه،حتما غزال باید باشه چون شما نمی دونید که چیکار باید بکنید.حالا غزال کپسول اکسیژن آوردي؟  

محض احتیاط در مسافرت کپسول کوچکی بر می داشتم و براي همین گفتم :آره آوردم   .

ساناز-یعنی وضعش اونقدر وخیم میشه؟  

-متاسفانه،بله براي همین باید خودم بالاي سرش باشم   .

بابا-آخه عزیزم نمی شه که تو همراه ما نباشی   .

عمو-زنگ می زنیم و عذر خواهی می کنیم و میگیم که بچه ها مریض شدن و ما نمی تونیم بیاییم   .

-آره این فکر خوبیه   .

تلفن را برداشتم و به خانم احتشام خبر دادم که به خاطر بچه ها نمی توانیم در مهمانی شرکت کنیم.او خیلی ناراحت شد و ضمن اظهار تاسف خواست تا با مامان صحبت کند.وقتی گوشی را به مامان دادم خانم احتشام خواست حداقل آنها در مهمانی تولد خاطره شرکت کنند.چون بیش از حد اصرار کرد ،مامان پذیرفت و به غیر از من و بهناز و فرید و مهدیس بقیه رفتند.سپهر هم که از روز قبل گفته بود نخواهد آمد،ماند   .

با بالا رفتن تب طلا،نفس کشیدنش هم دچار مشکل شده بود،براي همین ماسک را جلوي دهنش قرار دادم تا راحتتر تنفس کند  

با وخیم شدن حالشان مجبور شدیم به دکتر مراجعه کنیم.دکتر بعد از معاینه گفت:به احتمال زیاد ذات الریه کرده،ولی این یکی یه سرما خوردگی ساده است   .

دکتر خواست طلا را بستري کند چون کلینیک کثیف و فاقد امکانات بود قبول نکردم و گفتم:تو خونه راحت تر می تونمبهش برسم،اینجا آدم سالم هم مریض میشه چه برسد به یکی که خودش مریض هست   .

دکتر-خانم ولی هر شیش ساعت یکبار باید به دخترتون آمپول تزریق بشه   .

-خودم می تونم چون دوره ي کمکم هاي اولیه آموزش دیدم.در ضمن آمپول هاشو همراهم آوردم.آمپول ها رو در آوردم و نشونش دادم   .

لبخندي زد و گفت:شما که نیازي به دکتر نداشتید پس چرا به خودتون زحمت دادین و اومدین اینجا   .

-جهت اطمینان   .

بعد از گرفتن دارو هاي مهدیس به خانه برگشتیم.قبل از هر کاري اول مرغ بار گذاشتم تا سوپ آماده کنم.بهناز هم آب لیمو شیرین گرفت.هر دو مشغول کار بودیم که تلفن زنگ زد و فرید جواب داد،سپس صدایم کرد و گفت:غزال آقاي احتشام با تو کار دارن   .

رفتم و گوشی را از فرید گرفتم.پیام بعد از احوال پرسی حال طلا را پرسید و گفت:  

-اگه حالش بد شد تلفن کن.چون پسر داییم متخصص ریه است،فورا خودمونو می رسونیم   .

از طنین صداي پیام مشخص بود که از این اتفاق پیش آمده ناراضی و دلخور است.بعد از چند دقیقه صحبت خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم تلفن دوباره زنگ زد.فکر کردم که پیام مجددا تلفن کرده است   .

جواب دادم کسري بود   .

کسري-سلام عروس خانم احوال شما عروس خانم کجا رفته بودین؟راستی احوال عروس گل من چطوره شنیدم مریضه   .

-سلام،آره مریضه،حالشم خیلی بده خوب افسانه چطوره بچه ها خوبن؟  

کسري-بله همشون خوبن وسلام دارن.چند دقیقه پیش تلفن کردم خونه نبودي؟  

-بچه ها رو برده بودیم دکتر.اونجا هم که غیر از دیوار و دو تیکه وسایل دیگه چیزي نداشت.می ترسم حالش وخیم تر بشه و تا برسونیم تهران بلایی سرش بیاد   .

کسري-نترس هیچ اتفاقی نمی افته خدا بزرگه.شاید هم قسمت نبود که امروز بري مهمونی   .

-منظور؟آقا کسري،نکنه   ….

حرفم را قطع کرد و گفت-نه بابا چه منظوري،همین طوري یه چیزي از دهنم در رفت،آخه الان آقا پیام یه گوشه عبوس و گرفته،کز کرده براي همین. راستی از اطرافیان،از باباش چه خبر؟  

به فرانسه جواب دادم:قمر در عقرب،طلا مثل کنه به پدرش چسبیده و اعصابمو خورد کرده،دلم می خواد هرچه زودتربرگردم اونجا و از این وضع خلاص بشم.چون دارم خفه میشم   .

-نه فعلا خفه نشو،چون شنیدم باباش جذاب و قشنگه و باعث حسادت پیام خان ما میشه   .

قبل از اینکه جواب کسري را بدهم بهناز گفت:غزال خانم مثل اینکه مزاحمت شدیم که کانال رو عوض کردي   .

خندیدم و گفتم شما نه ولی بعضی ها چرا!  

سپس به کسري گفتم:که این طور!نمی دونستم به غیر از مغرورو بودنش حسود هم هست   .

کسري-چرا دقیقا همین طوره.حالا تا لنگه دمپایی نخوردم بیا و با افسانه هم صحبت کن،من خداحافظ.بعد از صحبت با افسانه و قطع کردن تلفن بهناز گفت:حناق گرفته چی می گفتی که ما نباید می فهمیدیم   .

سپهر-شما نه،منو گفت که مزاحمش هستم   .

بهناز-مثل اینکه آقا کسري خیلی هم صمیمی و خودمونیه  

-خیلی!چون کسري مرد فوق العاده خوبیه،وقتی باهاش حرف می زنم نا خود آگاه آروم می شم   .

سپهر خندید و جواب داد:پس زنگ زده بود تا براي بهم خوردن نامزدیت دلداریت بده   .

با اخم گفتم:نخیر زنگ زده بود حال طلا رو بپرسه،در ضمن برام زیاد مهم نیست چون سلامتی طلا مهم تر از هر کس و هر چیزیه.ببینم نکنه تو به طلا یاد داده بودي که بره لب دریا؟  

سپهر-مگه عقلمو از دست داده بودم که دوتا طفل معصوم رو بفرستم پیشواز مرگ   .

بهناز-غزال تو هم بعضی وقتا عقلت پاره سنگ ور می داره ها.آخه سپهر چه دشمنی با تو وطلا داره؟  

-ببینم چقدر رشوه گرفتی که انقدر ازش طرفداري می کنی؟  

بهناز-تو این فک و فامیلاي پیام خان دکتر روانشناس پیدا نمی شه تا تورو معالجه کنه،چون شنیدم بیشتر فامیلاشون دکترن   .

خندیدم و گفتم-چرا،کسري اتفاقا یکی از بهترین روانپزشکان پاریسه   .

فرید-غزال ازت یه سوالی بکنم ناراحت نمی شی؟  

سرم را تکان دادم که پرسید:حتماتحت نظر این آقاکسري هستی درسته؟  

باز سر تکان دادم که دوباره گفت:پس چرا کاملا خوب نشدي؟  

-با این همه فشار واسترس چه طور می تونم خوب بشم.البته مدتی بود که دچار این حالت نمی شدم ولی از وقتی که پاگذاشتم اینجا دوباره مریض شدم   .

بهناز-مگه مجبور بودي که این بچه رو بیاري که باعث دردسر بشه   .

-بیچاره طلا مگه باعث و بانیش اونه،تازه وجود اون بهم آرامش و امید میده و چه بسا اگه طلا نبود الان زیر خروارها خاك خوابیده بودم.همان لحظه طلا چشم باز کرد و گفت:مامی من گرسنه ام   .

بلند شدم و مقداري آب مرغ و نان آوردم و کم کم بهش دادم.وقتی خورد دوباره سر جایش دراز کشید و گفت:سپهر جون   .

سپهر- جونم   .

طلا-میاي پیش من بخوابی،آخه وقتی چشمامو می بندم یه غولی از دریا میاد بیرون و می خواد منو بخوره   .

سپهر بلند شد و کنارش نشست و دستش را گرفت و گفت:عزیزم چون تب داري کابوس میبینی و گرنه تو دریا که غول نیست تا تورو بخوره   .

سپس رو به من کرد و گفت:غزال تنش مثل کوره داغه،چیکار می خواي بکنی؟  

-نمی دونم پا شویشم که کردم ولی تبش پایین نیومده،تب مهدیس قطع شده ولی طلا نه   .

ناگهان به ذهنم رسید که با مصرف استامینوفن می توانم کمی تبش را پایین بیاورم،از میون داروها برداشتم و از فرید و سپهر خواستم تا چند لحظه ما رو تنها بگذارند   .

بهناز-خانوم دکتر می خواي چیکار کنی که آقایون نباید باشن؟  

-چند دقیقه دندون رو جیگرت بزار می فهمی   .

بعد از تموم شدن کارم بلند شدم که بروم و دستهایم را بشویم که بهناز گفت:آفرین راستی راستی مادر شدي.یه مادر

نمونه که مجهز به وسایل لازمه،چون من دوتا بچه بزرگ کردم ولی تا این حد کاردان نبودم و فکر اینجاشو نمی کردم   .

-ببخشید تو از اول هم یه خورده کودن بودي   .

لنگه دمپاییش را درآورد و به سویم پرتاب کرد من هم سرم را دزدیدم و خورد به صورت سپهر،خنده اي از ته دل کردمو گفتم:بهناز دستت درد نکنه اون یکی لنگشو هم بنداز،چون دلم خنک شد   .

سپهر-اگه دل تو با اینا خنک میشه من میگم هر چی دمپاییه پرت کنن تو صورت من،تا تو آروم بشی   .

-پررو!  

ساعاتی را که با هم بودیم سپهر سعی می کردبا یادآوري خاطرات گذشته،دلم را به دست بیاورد و دلجویی کند،هر چنددر دلم آشوبی به پا شده بود ولی به روي خودم نمی آوردم و سعی می کردم خودم را بی اعتنا نشون بدم.ساعت یازده و نیم بود که بزرگترها از مهمانی برگشتند   .

موقع خواب باز مامان اصرار کرد که من بخوابم و اون کنار طلا بشینه و مراقبش باشه ،که قبول نکردم   .

بهناز مهدیس را به اتاق خواب کنار خودش برد و من در هال چراغ را روشن گذاشتم و نشستم.دقایقی بعد از خوابیدن همه سپهر به هال آمد و کنارم نشست   .

-چرا اومدي و نخوابیدي،آخه تو دیشبم نخوابیدي؟  

سپهر-اگه اجازه بدي و مزاحم نباشم،ترجیح می دم پیش شما بشینم تا بخوابم،چون تا وقتی تو بیدار باشی من خوابم نمیبره   .

به صورتش خیره شدم،خدایا چقدر بهش نیاز داشتم تا خستگی این راه پر فراز و نشیب از تنم بیرون برود.براي همین لبخند زنان جواب دادم:فقط پسر خوب اگه ممکن یه بالش بهم بده   .

با خرسندي و خشنودي رفت و برایم بالش آورد.دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم که پاهایم راروي پاهاي خودش گذاشت و شروع به ماساژ دادن کرد.احساس می کردم خون در رگهایم به جریان افتاده و گرمی مطبوعی را حس می کردم.ولی باید جلوي احساسات و عواطفم را می گرفتم چون یک بار چوب اشتباهم راخورده بودم.با همین کارهاش و مهرو محبت هاش که همه تزویر و ریا بود،زندگی ام را تباه و خراب کرده بود.همین طور در کشمکش و جدال بودم که خواب چشمانم ار سنگین کرد تا این که با صداي سپهر هراسان از خواب پریدم:چی شده اتفاقی افتاده؟   

سپهر-نترس،موقع آمپولشه،براي همین بیدارت کردم.دارو هاشو دادم فقط مونده آمپولش   .

نگاهی به طلا کردم که با چشمانی سرخ و بی رمق به لبخندي مهمانم کرد.سپس به ساعت نگاه کردم ساعت پنج و نیم بود و من با خیال آسوده چهار ساعت تمام خوابیده بودم.سپهر لیوان شیر داغ را به دستم داد   .

که طلا گفت:مامی سپهر جون براي منم شیر داغ کرده بود،همشو خوردم   .

-آفرین دخترم.دست سپهر جونم درد نکنه   .

سپس رو به سپهر گفتم:ببخش سپهر که من خوابیدم و تو بیدار موندي.با این حال که نگران طلا بودم ولی راحت خوابیدم.حالا پاشو برو بخواب که جسابی خسته شدي   .

سپهر-نه خسته نیستم،اگه می خواي بگیر بخواب من بیدارم   .

آمپول طلا را تزریق کردم و خواباندمش، که مامان هم پایین آمد و گفت:غزال تو پاشو یه خورده بخواب من پیش طلا هستم   .

-مرسی من هم تازه بیدار شدم،چون سپهر مواظبش بود   .

مامان-ممنون پسرم پس تو برو استراحت کن من پیش غزال هستم   .

بعد ازرفتن سپهر مامان در این فرصت پیش آمده در مورد طلا و چون و چراي زندگیم سوال می کرد.از روزي که به پاریس قدم گذاشته بودم برایش تعریف کردم تا با زنده کردن گذشته و یاد مصیبت هایی که کشیده بودم اشک از چشمانم سرازیر شد.مامان هم،هم پاي من گریه می کرد.هیچ وقت این قدر با مامان راحت درد و دل نکرده بودم.براي همین احساس سبکی و آرامش می کردم.احساس می کردم باري از دوشم برداشته شده است.بعد از اتمام حرفهام به دستشویی رفتم تا آبی به صورتم بزنم که یکدفعه مامان فریاد کشید:غزال غزال،سراسیمه بیرون دویدم.چی شده؟  

مامان-طلا کبود شده،چند بار سرفه کرد و بعد کبود شد   .

نفس طلا به سختی بالا می آمد،فورا ماسک اکسیژن را که ساعتی پیش برداشته بودم دوباره جلوي دهانش قرار دادم و درجه اش را هم زیاد کردم.دقایقی طول کشید تا توانست به حالت عادي نفس بکشد که هر ثانیه اش به اندازه یک قرن برایم گذشت.از ناراحتی شقیقه هایم به شدت درد می کرد وسست و بی حال روي مبل ولو شدم.از جمع که با صداي فریاد مامان بیدار شده و با نگرانی چشم به طلا دوخته بودند عذر خواهی کردم .بعد بابا پرسید:حالا تو چرا دهنت کف کرده؟  

-خمیر دندون،آخه داشتم مسواك می زدم   .

سهند-بلند شو بشور که خیلی خنده دار شدي   .

-حوصله ندارم سرم درد می کنه   .

عمو سعید-عمو جون نمی شه که خمیر دندون تو دهنت بمونه،بلند شو دخترم!الحمداﷲ که به خیر گذشت   .

وقتی از دستشویی بیرون اومدم نگاهم در نگاه سپهر گره خورد،رنگ پریده در حالی که شقیقه هایش را فشار می داد گوشه اي نشسته بود.با دیدنش دوباره خشم و نفرت همه وجودم را در بر گرفت.دلم می خواست خفه اش کنم که باعث و بانی اش او بود و تازه اظهار علاقه هم می کرد   .

چون ساعت هفت بود دیگر کسی نخوابید و سهیل رفت و براي صبحانه نان خرید.دقایقی بعد از خوردن صبحانه طلا هم که کمی حالش بهتر شده بود بیدار شد و گفت:مامی دیگه اینو نذار،دردم می گیره   .

-آخه عزیزم می ترسم دوباره حالت بد بشه  .

طلا-خواهش می کنم خسته شدم می خوام بلند شم و بازي کنم   .

-اي واي نه،تو باید استراحت کنی و گرنه خوب نمی شی و اونوقت مجبوري یک هفته تو رختخواب بمونی   .

طلا-پس کیف و عروسکم رو بیار،تا همین جا بازي کنم.مهدیس و بهاره رو هم صدا کن   .

٣۶۴

خاله-عزیزم چون صبح زوده اونا هنوز خوابیدن،توهم بخواب تا وقتی اونا بیدار شدن با هم بازي کنین   .

طلا-آخه خوابم نمیاد.خاله جون پس تو بیا و با هم توپ بازي کنیم   .

خاله-چشم طلا خانم که خودتم مثل طلا می مونی و خوشگل و نازي   .

به ناچار وسایل بازي اش را آوردم تا سرگرم شود.طلا سپهر را صدا کرد و گفت:سپهر جون بیا سه تایی بازي کنیم   .

سپهر آمد و کنار دست طلا نشست.طلا نگاهی به صورتش کرد و پرسید: سپهر جون چرا چشات سرخه.باز سرت درد می کنه   .

سپهر –آره عزیزم،یه خورده درد می کنه   .

طلا-پس بیا بوست کنم تا خوب بشه   .

سپهر در آغوشش کشید و همدیگر را بوسه باران کردند.مامان که کنارم بود و شاهد این صحنه بود آهی کشید و گفت:آخ تف به روزگار،بی خودي نیست که از روزي که سپهر رو دیده،این قدر بهش علاقه مند شده   .

سپهر و خاله کمی با طلا بازي کردند تا اینکه طلا خسته شد و دست از بازي کشید و خوابید.بعد از خوابیدن طلا،سپهر هم که دو روز تمام بیدار مونده وبود،رفت تا ساعتی بخوابد   .

نزدیکی هاي ظهر خانم احتشام و پیام و دکتر با سبد گل و عروسک آمدند،اخم هاي پیام هنوز باز نشده بود،انگار من باعث مریض شدن طلا بودم.پیمان بعد از معاینه اطمینان داد زیاد مهم نیست و زود خوب می شود و تنگی نفس اش از ذات الریه نیست و بیشتر به خاطر مشکل دستگاه تنفسی اش است   .

یک ساعتی نشستند و بعد عزم رفتن کردند.مامان براي روز بعد براي شام دعوتشان کرد.بعد از رفتنشان شیدا که از پیام خوشش نمیامد با ترشرویی گفت:آقا چنان اخم کرده که انگار غزال با دست خودش طلا رو مریض کرده   .

بهناز هم که منتظر جرقه بود ادامه داد:نه بابا انگار از دماغ فیل افتاده بود خیلی فیس و افاده داشت.   

-شما دوتا حرص نخورید،مهم منم که قبولش دارم   .

عمو سعید:غزال جون نمی خوام پشت سرش بد گویی کنم یا خداي نکرده پشیمونت کنم،نه ولی عمو جون یه خورده بیشتر حواستو جمع کن.راستش دیشب یه گوشه براي خودش نشسته بود و درست بر عکس مادر و برادرش.احساس می کنم کم حرف و دیر جوشه و این با روحیه تو جور در نمیاد   .

-چشم،سعی میکنم حواسمو جمع کنم تا راه رو به خطا نرم   .

حق با عمو سعید بود.نباید کورکورانه یا از روي لجاجت با سپهر خودم و طلا رو در آتش می انداختم.باید با تدبیر و درایت تصمیم می گرفتم تا موفق شوم   .

٣۶۵

عصر روز بعد چون حال طلا بهتر شده بود،حمامش کردم و لباس گرمی تنش کردم.سپس لباس مناسبی تنم کردم و سر وصورتم را به نحو احسن آراستم،که باعث نیش و کنایه بهناز شده بود.ولی من اعتنایی نمی کردم و منتظر آمدن مهمانها بودم   .

ساعت هفت و نیم بود که رسیدند کمی بعد از آمدنشان خانم احتشام رو به بابا گفت:اگه اجازه بدید همین جا حلقه نامزدي رو به دست عروسمون بکنیم تا خیالمون آسوده بشه که غزال جون دیگه عروس ماست   .

بابا-خواهش میک نم هر جور که شما صلاح بدونید   .

وقتی خانم احتشام حلقه را از کیفش بیرون آورد و من وپیام کنار هم قرار گرفتیم قلبم به شدت می تپید.پیام حلقه را که با سنگ هاي درشت آذین شده بود،به دستم کرد.احساس می کردم سنگی روي قلبم قرار داده و فشار می دهند.زیر چشمی به سپهر نگاه کردم.چشمانش سرخ و شفاف و رنگش مثل گچ سفید شده بود و مغموم و گرفته نگاهم می کرد.دلم می خواست هاي هاي گریه سر بدهم.که به یاد شعر زیباي استاد مشیري افتادم   .

چشمان من،به دیده او خیره مانده بود  

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما  

آه،از آن صفاي خدایی زبان دل  

اشکی از آن نگاه نخستین،گواه ما  

ناگاه،عشق مرده سر از سینه بر کشید  

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم  

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت  

آهی کشید از حسرت که این منم  

باز،آن لهیب شوق و همان شور و التهاب  

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود  

ما هر کدام رفته به دنبال سر نو شت  

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود!  

با یاد این اشعار،احساس می کردم صداي کف زدن همانند پتکی بر سرم کوبیده می شود.جسمم در میان جمع و روحم در میان آسمان مه گرفته سرگردان پرواز می کرد.تا وقتی که مهمان ها حضور داشتند سعی می کردم خودم را به نوعی سرگرم کرده و تظاهر به شادي کنم   .

٣۶۶

حال سپهر از من وخیم تر بود.چون همانند جسم بی روح،ساکت و خاموش کنار فرید نشسته بود.حتی لب به غذا نزد و فقط زمانی که طلا پیشش می رفت چند لحظه با او صحبت می کرد.بعد از رفتن آنها،بی حوصله به بهانه خواب به اتاق پناه بردم و بهناز هم آمد و با حرص گفت:آخر زهرتو ریختی دیوونه   .

-بهناز ولم کن!بذار به درد بی درمون خودم بمیرم.در ضمن نمی خواد سنگ دیگرون رو تو به سینه بزنی   .

بهناز لب تخت نشست و در حالی که سعی می کدر آرام صحبت کند گفت:غزال چرا با کسی که بهش علاقه نداري می خواي ازدواج کنی؟ببین من حق می دم که مقصر سپهره و اون اشتباه کرده ولی باز هم تورو دوست داره و می تونه تورو خوشبخت کنه.خیلی ها تو این سرزمین هستن که دوتا زن دارن.(ببخشید ولی خیلی ها بی خود می کنن که دوتا زن دارن)آخه سپهر پیش شراره نمی ره که براي تو مشکلی ایجاد کنه(واقعا که این بهناز خیلی پررو هستش)شما دوتا می تونید در کنار هم زندگی تازه اي بسازید.طلا هم که با سپهر مشکلی نداره اونقدري که به سپهر علاقه داره به پیام نداره.خودت دیدي که حتی یه بار هم بغل پیام نرفت و مدام دوروبر سپهر می پلکید از اون گذشته قبول کن تو این ماجرا تو هم بی تقصیر نبودي.یادته دو ماه به دو ماه تنهاش میذاشتی تو به زندگیت اهمیت نمی دادي و بیشتر به فکر کارهاي شخصی خودت بودي   .

-پس با این حساب همه پل هاي پشت سر من خراب شده و راه برگشتی نیست،تازه پسر مردم که آل – ت دست من نیست که هر رم سازي رو کوك کنم.در ضمن اگه بهش علاقخ نداشتم تن به این ازدواج نمی دادم.حالا فهمیدي؟  

بهناز-مثل سگ دروغ می گی و مطمئنم یه روزي پشیمون و نادم میشی ولی دیگه خیلی دیر شده   .

-ممنون از لطفت خانم غیب گو اگه حرفات تموم شده می خوام بخوابم شب بخیر   .

بالش را از زیر سرم بیرون کشید و محکم کوبید به صورتم و بعد گفت:احمق !تو دیوونه شدي   .

تا نیمه هاي شب آنقدر در جایم غلت زدم که خسته و بی حال خوابم برد.صبح با نوازش دستان گرم و بوسه هاي طلا بیدار شدم   .

طلا-سلام مامی صبح بخیر   .

-سلام دختر گلم صبح تو هم بخیر چه خبرها؟  

طلا-مامی جون صبح که تو بیدار نشدي،سپهر جون بیدارم کرد و دارو هامو بهم داد.مامی اون خیلی مهربونه.هر وقت صداش می کنم فورا چشماشو باز می کنه.صبح هم که بیدارش کردم،با هم رفتیم لب دریا و بعد رفتیم نون و یه عالمه شکلات خریدیم و بعد اومدیم و بهم صبحانه داد   .

-دستش درد نکنه.طلا تو عمو پیام رو بیشتر دوست داري یا سپهر جونو؟  

طلا-راستش رو بگم دعوام نمی کنی؟  

صورتش را بوسیدمو دستی بر سرش کشیدم و گفتم : نه عزیزم بگو   .

طلا-سپهر جونو قد ستاره ها دوست دارم!کاش به جاي عمو پیام اون بابام می شد   .

قلبم فشرده شد وآهی از نهام برآمد،سرش را به سینه ام فشردم تا التیام بخش زخمهایم باشد.طفلکی طلا با داشتن پدر،یتیم شده بود و در واقع فداي غرور و خود خواهی من شده بود. این خیلی سخت و دردناك بود که از داشتن نعمت پدر محروم باشد   .

-طلا این حرفهارو سپهر یادت داده؟  

سرش را بلند کرد و جوا داد:نه مامی،وقتی به سپهر جون گفتم باباي من میشی،گفت این حرفارو پیش مامانت نزن چون ناراحت میشه.آخه اون تورو خیلی دوست داره.حالا مامی میشه عمو پیام رو با سپهر جونعوض کنید و اون بابام بشه   .

براي این که از زیر جواب سوالش در بروم گفتم:پاشو بریم صبحانه بخوریم که خیلی گرسنه ام   .

همه صبحانه خورده بودند الا من،من قبل از اینکه صبحانه بخورم به بابام گفتم:بابا میشه این چند روز باقی مونده رو به تهران بریم،می خوام چند روزي هم تهران باشم   .

بابا-هر طور که دوست داري،فقط به عمو اینا هم بگو اگر اونا هم مایل بودند با هم بریم،به مامان و ساناز هم بگو آماده بشن   .

وقتی به عمو و زن عمو گفتم قبول کردند و همه آماده رفتن شدیم.وهر چقدر که خاله و عمو سعید اصرار کردند که دور هم باشیم زیر بار نرفتم چون از علاقه اي که بین سپهر و طلا بوجود آمده بود می ترسیدم و میخ واستم هر چه زودتر از آنجا فرار کنم   .

تلفنی از پیام و خانواده اش خداحافظی کرده و به راه افتادیم.نزدیک غروب به تهران رسیدیم،درست بعد از شش سال قدم به خانه اي می گذاشتم که روزي با اشک و اه از ان خار شده بودم .طلا هم با تعجب نگاه کرد و پرسید:مامی اینجا کجاست؟چرا نرفتیم خونه خودمون   .

-اینجا خونه بابا بزرگ ایناست.سه روز دیگه هم میریم خونه خودمون.نکنه دلت تنگ شده؟  

طلا-بله،دلم یه ذره تنگ شده چون اینجارو هم دوست دارم. مامی جون؟  

-جونم!!؟  

طلا-دیگه سپهر جون نمیاد که ببینمش؟  

نمی دونم! شاید بیاد و دیدیش   .

چون خسته راه بودیم شب زودتر از همه با طلا در اتاق خودم که هنوز به همون صورت باقی بود خوابیدیم و صبح با صداي گنجشکان و نور آفتاب چشم باز کردم.بلند شدم تا بساط صبحانه را بچینم که با سروصداي من مامانم بیدار شد  .مامان-سحر خیز شدي امروز،نکنه نتونستی راحت بخوابی؟  

-اتفاقا خیلی هم راحت خوابیدم مدت ها بود این طورراحت و آسوده نخوابیده بودم،حالا که شما بیدار شذیذ من برم نون بخرم بیام   .

مامان-برو عزیزم   .

با دیدن اغذیه فروشی سر خیابان بجاي بربري کله پاچه خریدم برگشتم.بقیه هم بیدار بیدار شده و منتظرم بودند.با دیدن ظرف کله پاچه بابا گفت:زنگ بزن عمواینا هم بیان،چون سهند هم خیلی دوست داره   .

طلا-بابا بزرگ این چیه که دایی جون هم دوست داره؟  

بابا-کله پاچه است تا حالا نخوردي؟  

طلا-نه!خوشمزست؟  

-بله عزیز دلم ،دختر گلم   .

ساناز-بابا چی شده امروز همش قربون صدقه طلا میرین؟  

بابا-آخه باباجون ابن چند روزه خدمونو به زور کنترل کردیم تا پنهان کاري خواهرتو،فاش نکنیم   .

ساناز حیران پرسی-پنهان کاري غزال؟؟!!!  

نگاهی به من و طلا کرد و با هیجان گفت:یعنی طلا دختر خودشه؟  

مامان-بله   .

ساناز-واي خداي من!اصلا باورم نمی شه،آخه چرا به من نگفتین؟  

بابا-از ترس،خدا می دونه چطوري طاقت آوردیم و خودمونو کنترل کردیم که بقیه نفهمن که نوه به این خوشگلی و خانمی دان   .

ساناز طلا را در آغوش کشید و او آنقدر بوسیدش که صداي طلا در آمد از خوشحالی چشمانش پر از اشک شده بود   .

ساعت 01 بود که امیر نامزد ساناز با پدر و مادرش براي عید دیدنی آمدند،پسر مودب و سر به زیري بود که مرتب عرق پیشانیش را پاك می کرد.قد متوسطی با پوست تیره و چشم و ابروي مشکی اندامی لاغر داشت.از نظور مالی در سطح متوسطی بودند و پدر و مادرش هر دو فرهنگی بودند.به غیر از امیر پسر بزرگشان دو پسر دیگر هم داشتند.خانواده گرم و با محبتی بودند.مامان هم عمو و هم اونا رو براي نهار نگه داشت   .

طلا که نه بچه اي بود بازي کند و نه سپهر که سرگرم شود مرتب بهانه می گرفت.براي اینکه سرگرم شود و کمتر اذیتکند اسباب بازي اش را آوردم تا شاید کمتر بهانه بگیرد.گرم صحبت بودیم که یک دفعه شیدا روي مبل پرید و با لکنت گفت:.مو..ش….موش   .

ساناز مهین خانم مادر امیر و مامان هم بالاي مبل نشستند،بابا فورا پیف پاف و جارو آورد و در به در دنبال موش می گشتیم ولی مگر می توانستیم پیدایش کنیم از زیر مبل ها فرار می کرد.در این اوضاع و احوال دیدم که طلا هم نیست.همه جا را زیرو رو کردیم ولی اثري نبود.با قفل بودن در امکان بیرون رفتنش هم نبود.لحظه اي سهند به آن طرف سالن نگاه کرد و گفت:بذار ببینم انگار پشت پرده قایم شده   .

سهند رفت و پرده را بالا زد.طلا در حالی که از خنده ریسه می رفت گفت:دایی جون ترسیدین؟  

سهند-آي پدر سوخته،پس کار تو بود   .

سپس رو به بقیه گفت:نترسین این نیم وجبی با کنترل آقا موشه رو هدایت می کنه   .

امیر موش را از زیر میز برداشت و خنده کنان گفت:پس یه ساعته دنبال این موش پلاستیکی کرده بودیم،خانم ها لطفا تشریف بیارین پایین   .

سهند طلا را بغل کرد و پیش ما آورد و پرسید:دایی جون این چه کاري بود کردي،ببین چطوري رنگشون پریده   .

پدر امیر-خوب طلا خانم مارو سر کار گذاشتیا،من میگم چرا پیف پاف بیهوشش نمیکنه پس بگو   …

طلا-آخه پلاستیکیه عمو کسري برام خریده   .

سهند-دست عمو کسري درد نکنه با این چیز خریدنش،همه رو زهر ترك کرد.ببینم دایی جون دیگه چی برات خریده؟  

طلا-نمی گم.(دیگه اینجاها خیلی یکنواخت شده منکه حوصلم سر رفت)  

تازه از خوردن نهار فارغ شده بودیک که پیام تلفن کرد و گفت به تهران آمده و از اینکه در این یازده روز زیاد با او نبودم دلخور بود و گلایه می کرد.براي اینکه از دلش در بیاورم قول دادم که شب با هم ساعتی بیرون برویم   .

وقتی مهمانها رفتند چون از صبح زود بیدار شده وبودیم خواستیم تا استراحتی بکنیم که مزاحم تلفنی این اجازه رو نداد،بابا عصبانی شد و هر چه فحش بود نثارش کرد و آخر سر هم تلفن هارا از پریز بیرون کشید   .

نزدیک غروب پیام با دسته گلی به دنبالم آمد،چند دقیقه اي نشست سپس با هم بیرون رفتیم.از اینکه در کنار پیام به عنوان نامزد قرار می گرفتم سخت در عذاب بودم و پذیرفتنش برایم دردناك بود   .

براي همین پیام پرسید:غزال چرا ساکتی،وقتی حرف نمی زنی هم تعجب می کنم و هم احساس میکنم ناراحتی؟  

-نه چرا نا راحت باشم،آخه نمی دونم چی بگم چون الان وضع فرق کرده قبلا فقط در مورد کار باهات حرف می زدم ولی حالا   .

حرفم را قطع کرد و گفت:نکنه خجالت می کشی ولی فکر نمی کنم چون بهت نمیاد می تونی از همون حرفهایی که با سپهر می زدي بزنی.نگاهی به صورتش انداختم حسادت کاملا از قیافه اش پیدا بود   .

سکوت کردم وجوابی ندادم چون نمی خواستم در اولین روز ملاقاتمان جر و بحث کنیم چرا که او هم یک بار ازدواج کرده بود من طعنه اي نمی زدم  

سکوتی را که بینمان حاکم شده بود طلا شکست و گفت:عمو پیام ،میشه بریم پارك   .

پیام-طلا جون نمیشه یه روزه دیگه بریم پارك و در عوض یه جاي دیگه بریم که خوراکی هاي خوب و خوش مزه داره   .

طلا-باشه ولی یادت باشه که بهم قول دادي ها   .

پیام-چشم یادم نمیره،ببینم طلا خانم تو منو بیشتر دوست داري یا عمو سپهر رو؟  

طلا-لبخند زنان جواب داد:سپهر جون رو   .

پیام سرخ شد و تا به دربند برسیم دیگر حرفی نزد.از این عمل پیام خیلی رنجیدم و براي همین داخل رستوران بهش گفتم:پیام تو نباید به خاطر حرف طلا ناراحت بشی چون اون بچه است   .

پیام-دست خودم نیست آخه من یخورده حسودم و همه چیز رو فقط براي خودم می خوام خوب حالا بگو ببینم چی می خورید   .

-من فعلا چاي می خورم طلا تو چی می خوري؟  

طلا-من از اون میوه قرمز هاي جلوي در می خورم   .

پیام-اسم اونا آلو جنگلیه الان میگم برات بیارن   .

چون عهد کرده بودم اشتباهات گذشته را تکرار نکنم سعی کردم در مقابل پیام نرمش نشان بدهم.وبا اخلاق و روحیه اش بیشتر آشنا بشوم تا دوباره شکست را تجربه نکنم   .

ولی در عوض پیام ،هر لحظه که طلا اسم سپهر را می آورد رنگ به رنگ می شد و گاهی اوقات هم جوابش را نمی داد   .

روز بعد،قبل از ظهر یاشار و فرشته که شب قبل از شیراز برگشته بودند،به دیدنمان آمدند.پیج سال از آخرین دیدار من و یاشار می گذشت و در این چند سال تغییري نکرده و فقط کمی چاق شده بود و فرشته را هم سومین بار بود که می دیدمش   .

بعد از نشستن فرشته تبسمی کرد و گفت:بلاخره یوسف گمگشته باز اومد و خانواده اش رو خوشحال کرد.هر کس که میبینه اینو میگه،بله بلاخره طلسم شکست واومد   .

طلا از وقتی که آنها آمده بودند به صورت فرشته چشم دوخته بود و همین طور نگاهش می کرد و بعد از گذشتن دقایقیگفت:فرشته جون،شما آرزو هاي همه رو برآورده می کنی؟  

فرشته متعجب پرسی:آرزو،مگه تو آرزویی داري؟!  

طلا-بله من هم آرزو دارم،دیدي فرشته آرزوي سیندرلا رو برآورده کرد؟  

فرشته-بله دیدم حالا بگو آرزوي تو چیه شاید تونستم برآورده کنم   .

طلا-من عمو پیام رو نمی خوام می خوام سپهر جون بابام بشه اونو خیلی دوست دارم   .

حرفهاي طلا خنجري بود بر قلب دردمندم ،بغضم گرفت خدایا چیکار باید می کردم این جه مصیبتی بود که به سرم آمد چرا باید دختري از پدرش ،محبت گدایی می کرد   .

وقتی چشمم به یاشار افتاد غمگین و سرزنش بار نگاهم کرد و سرش را به علامت تاسف تکان داد.بقیه هم اشک در چشمانشان حلقه زده بود،مخصوصا بابا که بلند شد و به اتاق خودش رفت.بلند شدم که به بهانه دستشویی،در خلوت و تنهایی چند قطره اي اشک ریخته و باري از دردهایم کم کنم که تلفن زنگ زد و ساناز گوشی را برداشت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:غزال آقاي احتشام   .

زیر لب زمزمه کردم:خروس بی محل!به ناچار گوشی را گرفتم و سلام کردم که پیام گفت:چی شده؟انگار پکري.اتفاقی افتاده؟  

-نه چیزي نشده.فقط یخورده بی حالم   .

پیام-می خواي بیام دنبالت و با هم بریم دکتر؟  

-نه   .

پیام-آخه می خواستم نهار با هم باشیم   .

-شرمنده،چون پسر عموم و خانمش اینجا هستند   .

یاشار-غزال به خاطر ما موذب نباش هر جا میخ واي برم ما مزاحمت نمی شیم   .

پیام حرف یاشار را نشنید و گفت:خوب بیا،مگه چند روز اینجا هستی؟  

با قاطعیت جواب دادم:نه نمی تونم  

پیام با دلخوري خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت   .

فرشته که از حرف طلا بسیار متاثر شده بود بغلش کرد و باهاش حرف می زد و بعد از گذاشتن گوشی گفت:غزال عجب دختر ناز و شیرین زبونی داري،آدم از نگاه کردنش سیر نمی شه؟  

سپس غمگینانه ادامه داد:اي کاشما هم یه همچین دختري داشتیم  

-خوب یکی از شیر خوار گاه بیارین،خیلی از بچه ها هستند که نیازمند دست گرم و با محبت شما هستند.مهم به دنیا آوردن نیست بلکه تربیت صحیح اونه   .

مامان در ادامه حرفم گفت:غزال راست میگه این کار شما هم اجر دنیوي داره هم اخروي   .

تا وقتی که براي نهار به رستوران شاندیز برویم این حرفها ادامه داشت.سعی می کردم یاشار را قانع کنم که بچه اي از پرورش گاه بیاوردند و بزرگ کنند   .

بعد از نهار که به خانه برگشتیم باز مزاحمت تلفنی شروع شد ساناز همه تلفن ها را کشید در اتاقم دراز کشیده بودم که یکدغعه به ذهنم رسید شاید سپهر باشد براي همین تلفن رو وصل کردم و صداي زنگش را هم کم کردم با اولین زنگ گوشی را برداشتم و به دست طلا دادم حدسم درست بود چون سپهر با شنیدن صداي طلا جواب داد.طلا هم از خوشحالی بال در آورده بود.سپهر به او گفت که به تهران آمده و حتما به دیدنش خواهد آمد و چند بار هم حال مرا پرسید و موقع خداحافظی هم گفت:صورت مامی رو ببوس   .

در دل خدارا شکر کردم که قبل از اینکه فاجعه اي رخ دهد،راهی پاریس خواهم شد.باید با پیام صحبت می کردم اگه مرا می خواست باید به پاریس می آمد چون من به هیچ قیمتی حاضر نبودم طلا را از دست بدهم.اعصابم خورد شده بود و از فکر و خیال نتوانستم دقیقه اي چشم روي هم بگذارم.بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.چون سرم به شدت درد می کرد قهوه اي درست کردم.به فکر چاره اي بودم تا از شر سپهر خلاص بشوم،براي همین شماره موبایلش را گرفتم بعد از چند بار بوق زدن خواب آلود جواب داد:الو   .

-ببخشید آقاي مهندس می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟  

سپهر-سلام،چه عجب خانم خانما باز خطایی از من سر زده که این طوري عصبانی شدي،گردن من از مو باریکتره،می تونی بزنی   .

-نمی خواد با چرب زبونی خرم کنی،گردنتو نگه دار براي زن عزیزت.فقط گوش کن ببین چی می گم خواهش می کنم دست از سر من وطلا بردار و بذار زندگیمونو بکنیم چون می دونم الان بهناز دهن لق شماره خونه و شرکت رو بهت داده،ولی اینو بدون اگه تلفن کنی خفه ات می کنم   .

خنده اي سر داد و گفت:تهدیدم میک نی؟منو می ترسونی آره؟ولی من ازت خواهش می کنم بیا و همین الان خفه ام کن تا از این زندگی راحت بشم.خانومم میاي،عشق و امیدم میاي؟   -زهر مار،اونقدر پررویی که هر چه قدر بهت بگم روت کم نمی شه   .

سپهر-غزال؟  

-بله   .

-لعنتی حداقل یه بار ،انم محض رضاي خدا بیا و خونتو ببین،آخه با هزار عشق و امید اینجارو برات ساختم تا تو قفسزندگی نکنی و دلت نگیره ولی افسوس که همه آرزو هام بر باد رفت و فنا شد   .

یک دفعه آتش خشمم سرد شد و با صدایی لرزان پرسیدم:  

-خونه…کدوم خونه،من چیزي در این مورد نمی دونم   .

سپهر-یادته شبها دیر به خونه میومدم،خسته و کوفته میومدم و تو فکر می کردي با شراره بودم،ولی عزیزم اون روزها درگیر ساختن این خراب شده بودم!نه دنبال خوش گذرونیم،با تمام خستگی همه ي قهر ها و دعواهارو به جون و دل می خریدم تا براي تولد و فارق التحصیل شدنت این جارو بهت هدیه کنم.اگه سالگرد پدر بزرگ خواستم چند روزي ارومیه بمونی فقط براي این بود تا اومدن تو اسباب کشی کنم و تو رو غافل گیر و خوشحال کنم!  

طاقت شنیدن بقیه ي حرفهایش را نداشتم و براي همین تلفن را قطع کردم و شروع کردم به گریه کردن سرم روي میز بود که ساناز هم آمد و گفت:غزال با سپهر حرف می زدي آره،چی می گفت که این طور گریه می کنی   .

-تا میام همه چیزو فراموش کنم با حرفهاش آتیش به جونم می زنه   .

ساناز-تو که هنوز دوسش داري پس چرا ازش جدا شدي.نمی خواهی باز هم علتش رو بگی؟  

-چرا دیگه کاسه صبرم لبریز شده و درد داره داغونم می کنه،دردي که شیش سال با خودم کشیدم و آواره شدم و از خانوداه ام جدا شدم.به خاطر دوست عزیزم شراره خانم،به خاطر اعتماد بیش از اندازه ام   .

ساناز-واي خداي من!ما نمی دونستیم شراره دوست توئه،امروز همش حرفاي عجیب و غریب می شنوم.خوب بقیه اش رو ادامه بده   .

-براي اینکه شما فقط اونو تو مراسم ختم دیدین،درست از همون روز پاش به خونه ما باز شد و به اسم همدم و غم خوار وارد خونه و زندگیم شد و آخر همه چیزمو تصاحب کرد.یادته اون روز سر زده به تهران برگشتم!؟سیا از قبل در جریان بود

و براي همین دورادور مراقبشون بوده و دیده شراره چند شب تا صبح خونه ما مونده.اون روز که خودم از پشت در حرفاشونو شنیدم که دارن مسخره ام میکنن و می خندن درو که باز کردم شوکه شدن و بقیه شو هم که خودت می دونی   .

ساناز اشک هایش را پاك کرد و گفت:چطور تونستی این همه دردو تحمل کنی و صداتو در نیاري؟چرا گذاشتی به خاطر گناهی که مرتکب نشده بودي از خونه بیرونت کنن،چرا هیچی نگفتی و همه رو روي دلت تلمبار کردي که مریض بشی  .

-براي اینکه نمی خواستم به خاطر ما کدورتی بین بابا و عمو سعید پیش بیاد   .

ساناز-تو خیلی مهربونی و یک قلب رئوف و در ضمن پر دردي داري   .

در آن لحظه صداي بابا از هال بلند شد:ساناز،بابا جون دوتا چایی براي من و مامانت بیار که امروز این درد و دل شما دوتا خواهر اعصاب مارو پاك بهم ریخته   .

٣٧۴

-ببخشید بابا،ما نمی دونستیم شما بیدارید،وگر نه با حرفهامون شما رو ناراحت نمی کردیم   .

به هال رفتمو ادامه دادم:شرمنده،من اولاد خوبی براي شما نبودم و غیر از دردسر چیز دیگه اي براتون نذاشتم   .

بابا-فدات بشم!این چه حرفیه دردو رنج شما،مال ما هم هست.بیا بشین کنارم که نمی دونستم همچین دختر فداکاري دارم و قدرشو ندونستم ولی بابا جون کاش همون روز همه چیزو می گفتی و این چند سال تو غربت گرفتار نمی شدي   .

مامان-حالا که هیچ نقطه مبهم و نا گفتنی تو زندگیت براي ما نمونده،خواهشا براي همیشه برگرد پیشمون   .

-می ترسم   .

چهار نفري درد و دل کردیم،چقدر سبک شده بودم.گویی تمام بار عالم از دوشم برداشته شده بود.تا اینکه ساعت شش و نیم تلفن زنگ زد بابا گوشی را برداشت و از طرز حرف زدنش فهمیدم پشت خط سپهر است،بعذ از چند لحظه بابا رو به من گفت:غزال سپهر می گه اگه ناراحت نمی شی و اجازه میدي به دیدن طلا بیاد   .

چون طلا خواب بود به راحتی جواب دادم و با صداي بلند گفتم:  

-اولا بگو ما با پیام قرار داریم ثانیا لازم نکرده و زحمت نکشه چون طلا نیازي به دیدن اون نداره   .

بابا بعد از قطع کردن تلفن گفت:بابا جون این درست نیست که بچه اي رو از محبت پدرش محروم کنی،آخه عزیزم طلا چه تقصیري داره که این وسط قربونی بشه و بسوزه.سپهر به تو بد کرده نه به طلاواجازه بده بفهمه که پدرش کیه،واﷲ گناه داره،دلم ریش شد وقتی از فرشته خواست آرزوشو برآورده کنه   .

-نه بابا امکان نداره چون من طاقت جدایی از طلا رو ندارم   .

بابا-من هم از عاقبت کار می ترسم،می ترسم یه دختر عقده اي بار بیاد یه لحظه خودتو جاي اون بذار ببین چه حالی پیدا می کنی.عزیزم تو همیشه دوتا پدر بالا سرت بوده و هیچ کم و کسري نداشتی و در واقع از محبت بیشتري هم بر خوردار بودي درسته دخترم؟  

حرف بابا منطقی بود ولی من چاره اي نداشتم نمی توانستم دخترم را دو دستی تقدیم پدرش بکنم   .

براي فرار از واقعیت به پیام تلفن کردم و قرار ملاقات گذاشتم.اوخیلی خوشحال شد.ساعتی بعد به دنبالمان آمد و با هم بیرون رفتیم.اول به پارك نیاوران رفتیم تا طلا کمی بازي کند سپس به بستنی فروشی رفتیم.چون طلا عادت نداشت جایی بند شود،ورجه وورجه می کرد وبستنی قیفی اش را روي لباس پیام ریخت و پیام هم عصبانی شده و به تندي گفت:آه طلا حواست کجاست ببین لباسمو کثیف کردي(واي منکه خیلی گرخیدم)  

طلا معصومانه نگاهش کرد و گفت:ببخشید   .

٣٧۵

خشمم را فرو خوردم چون به غیر ازخودم کسی طلا را دعوا نکرده بود.یعنی کثیف شدن کت آنقدر ارزش داشت که اینطور به دردانه من پرخاش کند.طفلکی طلا آرام در آغوشم خزید،قلب پرنده کوچکم به شدت می تپید.چون پیام دید هیچ کداممان دست به بستنی نزدیم بدون هیچ حرفی پول بستنی را پرداخت کرد و بیرون آمدیم   .

داخل ماشین طلا آهسته در گوشم گفت:مامی میریم خونه   .

-ما رو ببر خونه   .

پیام-غزال چه زود بهت بر می خوره.تقصیر خودته که انقدر لوسش کردي،یه دیقه آروم نمی شینه   .

-به قول کسري مریض نیست که یه جا آروم بگیره   .

پیام-خوب کسري هم زیاد به بچه هاش پرو بال میده که این قدر فضول و شیطون هستن   .

-ممنون که به موقع گوشزد کردي سعی می کنم بچه هاي تورو با ادب تربیت کنم   .

پیام-طعنه می زنی،فکر نکنم حرف نا معقولی زده باشم.حالا لطفا مثل نی نی کوچولوها زود قهر نکن   .

-نه قهر نکردم.فقط ما رو ببر خونه که می ترسم اول راه ،با هم دعوا کنیم   .

با جدیت جواب داد:اگه می خواي نازتو بکشم باید بگم من از این ادا و اصول ها خوشم نمیاد چون سی و شیش سالمه و مثل پسرهاي بیست و چهار ساله حوصله قهر و ناز کشی رو ندارم   .

-حداقل صبر می کردي سه روز بگذره بعد صفات خوبتو بروز می دادي   .

و دیگر هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد تا اینکه پیام کنار خیابان نگه داشت و از ماشین پیاده شد و رفت.مسیرش را تعقیب کردم که دیدم وارد گل فروشی شد دقایقی بعد با دسته گلی برگشت و گفت:این دفعه نازتو می کشم ولی خواهش می کنم دیگه مثل بچه ها رفتار نکن   .

سپس رو به طلا گفت:همه اش تقصیر توئه فسقلی   .

لبخند تصنعی زدم و دسته گل را گرفتم و حرفی از رفتن به خانه نزدم چون نمی خواستم کدورتی پیش بیاد.پیام به سمت خانه خودشان رفت. هرچه قدر اصرار کرد به داخل بیاییم قبول نکردم و در ماشین منتظرش شدیم بعد از عوض کردن لباسش به هتل استقلال رفت.تلفنی میزي براي شام رزرو کرده بود.مدیر هتل با دیدن پیام جلو آمد و با خوش رویی خوش آمد گفت.چون پیام از تجار معروف و سرشناس بود هر جا که قدم می گذاشت با احترام و عزت تحویلش می گرفتند.همین طور که در دست و دل بازي و ولخرجی معروف بود   .

میز زیبایی برایمان چیده بودند.هر چند که اشتهام کور شده بود ولی براي حفظ ظاهر چند قاشقی به زور قورت دادم،بعد از خوردن شام ما را به خانه رساند و رفت.واقعا عالم بچگی چیز دیگري است،چون طلا فورا همه چیز را از یاد برده و ب همحض رسیدن شروع به بالا و پایین پریدن کرد   .

٣٧۶

روز بعد مصادف با سیزده بدر بود،طبق قرار قبلی با عمو به فشم رفتیم به خاطر رنجشی که از پیام داشتم دعوتش نکردمو به مامان گفتم: 

-اون با دوستاش قرار داره   .

وقتی به فشم جلوي باغ رسیدیم ماشین عمو سعیئ و افشین جلوي در بود.با تعجب پرسیدم:مگه اونا هم اومدن؟چه بی خبر   .

مامان-دیشب وقتی شما بیرون بیودین نازي تلفن کرد و اطلاع داد که برگشتن و صبح میان این جا   .

وقتی به داخل رفتیم دیدم خانواده افشین هم آمده اند.از اینکه سپهر همراهشان نیامده بود خوشحال شدم(آره جون خودت).لی این خوشحالی زیاد دوام نیاورد چون دقایقی بعد همراه فرید آمد.با خودم گفتم:خدایا چه قدر خوب می شد که رابزه نزدیکی با خانواده اش نداشتم و مرتب مجبور به دیدنش نمی شدم   .

با فریئ و بهناز به گرمی سلام و احوالپرسی کردم ولی به سپهر فقط یک سلام خشک و خالی کردم و بعد با طعنه رو به بهناز گفنم:بهناز جون چرا زن و بچه دوست عزیزتون رو نیاوردین خدا رو خوش نمیاد که امروز هم خونه یمونن   .

بهناز اخمی کرد وجواب داد:اگه خیلی دلت براشون می سوزه برو پیششون تا تنها نباشن.در ضمن نمی خواد تو غصه اونا رو بخوري،چون الان با دوستانشون در حال خوش گذرونی هستن.میگم خانم دکتر این زبون شما پادزهر خوبیه براي واکسن   .

-مسخره حالا دیگه منو مسخره می کنی؟  

دمپاییم را در آوردم که بهناز فرار کردو من هم به دنبالش دویدم.دور استخر می چرخیدیم که یک دفعه بهناز تو استخر افتاد و شروع کرد به داد و بیداد کردن:واي مردم بیا کمکم کن!یخ زدم مردم   .

فرید و سپهر ایستاده بودند و می خندند به ناچار رفتم تا دستش را بگیرم و بیرون بیارمش که بی انصاف دستمو کشید و با سر رفتم داخل استخر،بهناز حق داشت که داد و بیداد کند چون آب یخ بود.از سرما می لرزیدم.ولی براي بیرون رفتن باید تا پله ها شنا می کردیم و آب یخ اجازه شنا را نمی داد که آن فاصله زیاد را شنا کنیم.سهیل و سهند هم به صداي بهناز بیرون آمده بودند و به جاي کمک هر هر می خندیدند .ولی سپهر جلو آمد و اول دست بهناز را گرفت و بیرون کشید و بعد دستش را جلو آورد تا مرا هم بیرون بکشد.من هم به جاي اینکه دستش را بگیرم و بیرون بیایم.ترجیح دادم شنا کنم که فریاد زد وگفت:غزال تو چقدر لجبازي الان میمیري   .

سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و تنم یخ زده بود که بیرون آمدم،نمی توانستم راه بوم و به زحمت خود را به حمام رساندم   .

بهناز زود تر از من به حمام رفته بود.هر دو با آب گرم خودمان را گرم کردین.وقتی بیرون آمدیم،سها برایمان شیر داغ و قرص سرما خوردگی آورد   .

بعد از گرم شدن براي بازي وسطی دوباره به حیاط رفتیم، درست وسط بازي بودیم که طلا سپهر را صدا کرد و گفت:سپهرجون تو بیا و با ما تاب سواري بکن   .

بابک-آره دایی جون تو بیا با ما بازي کن،اینا هیچ کدومشون مثل شما نمی تونن هل بدن   .

سهیل خنده کنان گفت:آقا سپهر برو مهد کودك که احضار شدي.آخه عزیز دلت بابک خان نمی تونه بدون تو بازي کنه   .

سپهر-سهیل جلوي بچ هها این طوري نگو من همشونو به یک اندازه دوست دارم.الان ناراحت می شن و به بعضی هام بر می خوره   .

-چرا بهم بر بخوره همه می دونن تو بابک رو از بهاره و بردیا و مهدیس بیشتر دوست داري و اون عشق توئه   .

طلا-یعنی مامی جون سپهر منو دوست نداره   .

-در ظاهر شاید   …

طلا-یعنی چی؟  

سهند-یعنی دایی جون مامانت سادیسم داره،حالا برو عزیزم تاب بازي کن،به گمونم تو استخر سرش به دیواره ها خورده   .

بهناز خندید و گفت:نه سهند عقلش یخ زده و به درد سگ ها می خوره   .

یاشار به طرفداري از من جواب داد:حالا شما دوتا چرا گیر دادین به غزال؟دیواري کوتاه تر از دیوار غزال پیدا نکردین.بیایین بازیمونو ادامه بدیم   .

و سپس توپ را پرت کرد.دو ساعتی بازي کردیم و بعد خسته و گرسنه توپ را رها کردیم تا براي خوردن نهار بریم.پیش بچه ها رفتنم تا طلا را به داخل ببرم.سپهر در حالی که رگهاي گردنش بیرون زده بود گفت:چرا جناب احتشام طلا رو دعوا کرده،تو که براي همه یه متر زبون داري چرا جوابشو ندادي؟یعنی اونقدر عاشق سینه چاکش هستی که به این بچه ترجیحش دادي   .

-کاسه داغ تر از آش شدي؟تو از کجا مطمئنی جوابشو ندادم که سرم داد می زنی   .

لحظه اي مکث کردو سپس گفت:ببخش که تند رفتم و سرت داد زدم،کاش بودي و میدیدي چه طوري با بغض داشت تعریف می کرد خوب دلم آتیش گرفت!یعنی کثیف شدن کت اونقدر اهمیت داشت   .

دستم را گرفت و روي تاب نشاند و پرسید:غزال جان طلا راستشو بگو خیلی دوستش داري؟  

چون به جان طلا قسمم داده بود سکوت کردم چه باید می گفتم،می گفتم(نه فقط از روي لجبازي تن به این کار دادم)  

سپهر-چرا ساکت شدي،یعنی جان طلا این قدر برات بی اهمیت؟  

-نه خیر چون که زندگی خصوصی من به تو ربطی نداره  .

با اشاره،ساناز و امیر را نشان داد و گفت: خوش به حالشون،یادش بخیر ما هم یه زمانی زیر این درختان کنار رودخونهفارغ از غم دنیا قدم می زدیم ولی حالا زندگی خانم براي من خصوصی شده،انگار نه انگار ما زن و شوهر بودیم.درسته خانم دکتر؟  

بلند شدم و طلا را بغلش گرفتم و جواب دادم:گذشته ها،گذشته بهتره به فکر آینده باشیم   .

و بی معطلی به راه افتادم،چون بازگو کردن خاطرات مشترکمان،دگرگونم می کرد و آرامشم را از من می گرفت.از آن لحظه به بعد ناخود آگاه حواسم به ساناز و امیر کشیده می شد و به حالشان غبطه می خوردم.و دیگر نه حوصله بازي داشتم و نه بگو و بخند چون در گذشته سیر می کردم.عصر خسته و بی حال با کوله باري از غم،به شهر برگشتم.براي آرام شدن اعصابم،دوتا آرام بخش خوردم و بدون اینکه شام بخورم،خوابیدم.صبح وقتی بیدار شدم ساناز به دانشگاه رفته بود و مامان و بابا هم رفته بودند تا سري به شرکت بزنندو برگردند   .

من هم باید می رفتم آجیل و کمی خرت و پرت می خریدم ولی حوصله بیرون رفتن نداشتم.روي کاناپه دراز کشیده بودم که تلفن به صدا در آمد،وقتی گوشی را برداشتم خانمی پشت خط بود که به گرمی احوالپرسی کرد گویی مدت ها بود مرا می شناخت،هر چی به ذهنم فشار آوردم صدایش را نشناختم که گفت:-غزال نکنه حواس پرتی پیدا کردي که منو نشناختی   .

-راستش هر چی فکر می کنم به جا نمی آرمتون،ممکنه لطف کنید و خودتونو معرفی کنید   .

-خنگ! منم فرنوش، دوست و هم کلاسیت هستم یادت اومد؟  

جیغ کشیدم و گفتم-واي!فرنوش تویی،اصلا صداتو نشناختم،خوب چه طوري چیکار میکنی   .

-من خوبم تو چطوري؟  

-من هم خوبم،راستی از کجا فهمیدي من اومدم   .

-غزال انگار جدي جدي حواس پرتی پیدا کردي.خوب خنگ خدا آقاي زمانی بهم گفت.حالا پاشو زود بیا اینجا که خیلی دلم برات تنگ شده راستی دختر گلت رو هم بیار که خیلی تعریفشو شنیدم   .

از اینکه دوباره با سپهر روبرو بشم،رضا نبودم و از طرفی هم دلم می خواست دوست خوب و دیرینه ام را ببینم براي همین با من من گفتم:-آخه امروز؟  

فرنوش حرفم را قطع کرد وگفت:آخه ماخه نداره.زود پاشو بیا و نهار هم مهمون منی   .

-خیلی خوب!یه ساعت دیگه میام.راستی شرکت همون قبلیه یا عوض شده؟  

-تو همون خیابونه منتها چند قدم بالاتر از ساختمان قبلیه،پلاك 471 ،منتظرم   .

طلا را از خواب بیدار کردم و اول به حمام رفتیم،سپس صبحانه خوردیم.حدود ساعت 01 بود که از خانه بیرون رفتیم،تابه ونک برسیم نیم ساعتی طول کشید.سر راهم سبد گل با شیرینی گرفتم،سپس به آنجا رفتم با راهنمایی سرایدار به طبقه پنجم رفته و لحظه اي جلوي در تامل کردم و چند نفس عمیق کشیدم و بعد با چند ضربه به در داخل شدم.منشی شرکت عوض شده بود که با دیدن ما سرش را بلند کرد و گفت:  

-بله بفرمایید،امري داشتید؟  

-من با خانم مهندس کمالی کار دارم   .

منشی-چند دقیقه تشریف داشته باشید چون رفتن بیرون و بر می گردن   .

محل شرکت نسبت به قبلی بسیار بزرگ با تعدادي اتاق بود که سر و صداي زیادي هم می آمد.در اتاق ها که باز می شد چشم به داخل می دوختم تا شاید آشنایی ببینم،ولی هیچ خبري از فرنوش و بقیه نبود.یک ربعی می شد که منتظر نشسته بودیم وکم کم حوصله طلا سر رفت چون یک جا ساکت و آرام نشسته بود.آخر لب به اعتراض گشود و گفت:مامی بلند شو بریم خسته شدم،حوصله ام سر رفت.آخه این جا کجاست که اومدیم   .

-دفتر کار سپهر،اگه چند دقیقه هم تحمل کنی دوستم میاد و هم این که سپهر رو میبینی   .

طلا-آخ جون،پس الان سپهر جون کجاست؟  

-نمی دونم الان هر جا باشه میاد   .

منشی-ببخشید خانم می شه بدونم شما به چه زبونی صحبت می کنید   .

طلا زود تر از من جواب داد:فرانسه   .

منشی: خانم کوچولو مگه تو فارسی بلدي؟  

طلا-بله که بلدم   .

منشی با دقت براندازم کرد و سپس پرسید:معذرت می خوام شما خانم سراج هستید.غزال سراج،همسر آقاي مهندس؟  

از اینکه مرا به عنوان همسر سپهر می شناخت برایم جالب و خنده دار بود که گفتم:بله من غزال هستم   .

از جایش بلند شد و با گشاده رویی گفت:  

-پس چرا نگفتید شرمنده که منتظرتون گذاشتم.راستش چون قیافتون تغییر کرده نشناختمتون   .

-خواهش می کنم ولی من قبلا شما رو ندیدم.پس شما از کجا منو می شناسید؟  

منشی-من عکس شمارو،هر روز روي میز آقاي مهندس می بینم.الان هم منتظر شما هستن.بفرمایید.باز هم عذر می خوام که منتظرتون گذاشتم   .

با اشاره دست منشی،طلا به سمت اتاق دوید در را باز کرد و با دیدن سپهر با صدایی که شبیه فریاد بود گفت:سلام سپهرجون   .

-سلام خانم خوشگله،خوش اومدي خانم خانما   .

داخل شدم و سلام کردم که دستش را به طرفم دراز کرد.بالاجبار دست دادم،از تماس دستش،گرمی خاصی در بدنم ایجاد شد.مرتب این احساسم را سرکوب می کردم چرا که شخص دیگري نامزدم بود و باید از فکر سپهر بیرون می آمدم   .

سپهر-بفرما خانم چرا سر پا ایستادي   .

خواستم بشینم که ضربه اي به در زده شد و متعاقب آن منشی با گل به داخل آمد و گفت:آقاي مهندس غزال خانم زحمت کشیدن   .

سپس نگاهی مو شکافانه به صورتم انداخت و لبخند زنان از اتاق خارج شد   .

سپهر-ممنون چرا زحمت کشیدي،تو خودت باغی از گلی و نیازي به این نبود   .

از این که تغییري در کلامش ایجاد نشده و هنوز همان حرف هاي سابق ورد زبانش بود.بی دلیل خوشحال شدم و لبخندي به رویش زدم و پرسیدم:پس عمو سعید و فرید کجا هستن   .

سپهر-بابا یه خورده کسالت داشت نیومده،مثل این که دیروز نا پرهیزي کرده و غذاي چرب خورده و دوباره فشارش بالا رفته و قلبش هم ناراحته براي همین مونده خونه تا استراحت کنه.فرید هم رفته شهرداري و یک ساعته دیگه بر میگرده   .

-آخه وقتی می دونه ضرر داره چرا رژیمشو بهم می زنه   .

قبل از اینکه سپهر جواب بدهد،طلا گفت:سپهر جون چرا همش با مامی حرف می زنی،پس من چی؟  

سرش را به سینه اش فشرد و جواب داد:ببخشید خانم طلا همه اش تقصیر مامانت که حواس منو پرت می کنه   .

سپس بسته کادوپیچ شده اي از کتش در آورد و به دست طلا داد و گفت:بیا ببین اینو دوست داري؟  

طلا با ذوق و شوق زیاد بسته را باز کرد.داخل جعبه النگو و انگشتري که با زنجیر به هم وصل شده بودند قرار داشت و غیر از آن دستبندي دیگر هم که با یاقوت زینت شده بود وجود داشت.تعجب کردم چرا که طلا بچه بود و این هدیه مناسبش نبود. سپهر با دقت النگو را به دست طلا کرد.طلا هم چند بار صورتش را بوسید و تشکر کردواز خوشحالی چشمانش برق می زد   .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن