آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت بیست و سوم

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

کردم چرا که طلا بچه بود و این هدیه مناسبش نبود. سپهر با دقت النگو را به دست طلا کرد.طلا هم چند بار صورتش را بوسید و تشکر کردواز خوشحالی چشمانش برق می زد   .

طلا-سپهر جون اینو هم دستم می کنی   .

سپهر-خانم خانما این کادوي مامانته به خاطر نامزدیش آخه اونروز غافلگیرمون کردن ومن نتونستم هدیه اي براش بخرم   .

این حرف سپهر همانند پتکی بر سرم وارد شد.یاراي حرف زدن نداشتم.به زحمت توانستم تشکر کنم که طلا دوبارهپرسید:آخه مگه من نامزد کردم که براي من هم خریدي   .

سپهر-نه فدات بشم،چون به تو عیدي نداده بودم خریدم.اونجا خیلی گشتم ولی چیزي که شایسته طلا خانم باشه پیدا نکردم   .

دستبند را جلوي صورتم گرفت و گفت این مال توئه.چشم بستم چون نفسم بند آمد و احساس خفقان می کردم و طلا اعتراض کرد و گفت:سپهر جون چرا دست منو نبوسیدي   .

سپهر-عزیزم دست تورو هم می بوسم   .

سپهر دست طلا را بوسید و اون هم دستانش را دور گردن سپهر انداخت و صورتش را بوسه باران کرد.در اون لحظه ضربه اي به در زده شد  .

سپهر-بفرمایید   .

باباز شدن در اندام فرنوش میان در نمایان شد،با خوشحالی از جا بلند شدم و همدیگر را در آغوش کشیدیم   .

فرنوش-چه طوري غزال خانم،حالا میري و پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی بی معرفت   .

-چی کار کنم،اونقدر خوشی دوروبرم ریخته بود و سرگرم بودم که مجال نگاه کردن به پشت سرمو نداشتم   .

سپهر در مقابل طعنه من گفت:هر چی دل تنگت می خواهد بگو   .

فرنوش طلا را از بغل سپهر گرفت و گفت:طلا خانم که میگن شمایید.به به چه قدر خوشگل و نازي خاله  

سپس رو به من ادامه داد:غزال این گل رو از کدوم باغ گلچین کردي.هزار اﷲ اکبر از خوشگلی چیزي کم نداره.آدم دلش می خواد فقط نگاش کنه.طلا خانم من هم یه دختر دارم ولی به خوشگلی تو نیست مثل مامانش از زیبایی بهره اي نبرده   .

-جدي میگی،کی ازدواج کردي؟  

فرنوش-چهار سالی میشه با مهندس سمیعی که این جا کار می کرد،می شناختیش که   .

فرنوش-درست هم سن بهاره است.راستی آقاي مهندس چه قدر طلا شبیه خواهرتونه   .

قلبم هري ریخت چون تا حالا کسی به این دقت طلا را نگاه نکرده بود و چنین اظهار نظري نکرده بود.سپهر هم نگاهی به طلا کرد و گفت:  

-درسته،تا به حال من دقت نکرده بودم مخصوصا رنگ و فرم چشاش شبیه سهاست ولی ایکاش نسبتی با اون داشت   .

طلا-سپهر جون یعنی چی؟  

سپهر-یعنی اینکه ایکاش خاله سها عمه تو بود   .

طلا-کاش! چون من عمه ندارم   .

قلبم داشت از جا کنده می شد که خوشبختانه فرنوش به موقع به دادم رسید و گفت:غزال پاشو بریم با همکاراي جدیدمون آشنات بکنم.چون همه شون بیرون صف کشیدن و مشتاق دیدارت هستن   .

-چرا مگه تحفه هستم؟  

فرنوش-از تحفه هم بدتري چون تو این چند سال اونقدر که آقاي مهندس ازت تعریف کرده و گفته که همه می خوان با اون لیلی که آقاي مهندس رو به مرز جنون کشیده آشنا بشن   .

بیرون اتاق چهار خانم و دو مرد جوان منتظرمان بودند.با دیدن ما از جا بلند شدند و سلام کردند   .

من هم سلام کردم که فرنوش گفت:بچه ها این هم لیلاي گمشده ي ما،دیدین آقاي زمانی حق داره مجنون بی قرارش باشه   .

با تک تکشان آشنا شدم.هر کدام حرفی می زدند،باورم نمی شد که سپهر تا این حد عاشق و دلباخته ام باشد و بعد از جدایی هنوز هم به یاد من زندگی کند.مشغول صحبت بودیم که فرید هم آمد و با دیدنم گفت:به به خانم دکتر،قدم رنجه فرمودین،منت گذاشتین.اگه می دونستم حتما زیر پاتون گوسفندي،گاوي قربونی می کردم   .

-فرید،چیه بلبل زبون شدي.مثل اینکه کمال همنشینی با بهناز رو تو هم اثر کرده   .

فرید-بله دقیقا   .

سپس رو به بقیه گفت:بچه ها این طور که بوش میاد امروز نهار مهمون آقا سپهر هستیم.حالا هر کی،هر چی دوست داره سفارش بده   .

سپهر-بی انصاف مگه من هر روز به شما تخم مرغ میدم که این طوري میگی   .

فرید-به دل نگیر شوخی کردم   .

نهار را در جمع گرم کارمندان شرکت خوردم،بعد از نهار کم کم آماده رفتن می شدم که منشی به داخل اتاق سپهر آمد و گفت:آقاي مهندس خانم حسینی پشت خط هستن   .

سپهر رنگ به رنگ شد و آهسته و آرام پرسید:نگفت چه کار داره؟  

منشی نگاهی به من کرد و گفت:چرا،گویا آب جوش،روي پاي پسرتون ریخته و بردنش بیمارستان دي و خواستن که شما هم برین اونجا   .

سعی کردم خودم را بی اعتنا و خونسرد نشان دهم،ولی خدا می داند چه حالی داشتم،بلند شدم و گفتم:من مزاحمت نمیشم تو برو   .

فرنوش و فرید،خاموش و مضطرب به من چشم دوخته بودند و طلا با ناراحتی گفت:مامی خواهش می کنم یه خورده دیگه بمونیم   .

-نه عزیزم میبینی که سپهر کار داره و باید بره بیمارستان   .

طلا-ما هم باهاش میریم وقتی کارش تموم شد دوباره با هم بر میگردیم   .

فرنوش-غزال چی می خواد   .

چون طلا فرانسوي صحبت می کرد متوجه حرف هایش نشده بودند که خودش زودتر از من جواب داد:خاله من می گم بمونیم ولی مامی می گه نمی شه،سپهر جون کار داره   .

فرید-خوب راست میگه،به این زودي کجا می خواي بري،فردا هم که راهی هستی   .

-تا برم و استراحت بکنم عصر شده،باید یه مقدار هم خرید کنم و زیاد وقت ندارم   .

از همه خداحافظی کردم و بیرون آمدم.ماشین بابا دست من بود چند قدمی حرکت نکرده بودم که حس حسادت و نا کامی سراپایم را سوزاند.براي همین ماشین را کنار خیابان پارك کردم و با تاکسی خودم را به بیمارستان رساندم.راننده مردمسنی بود که خواستم چند دقیقه اي مواظب طلا باشد تا به داخل بروم و برگردم.فورا به قسمت اورژانس رفتم.از فاصله نه چندان دور دیدم سپهر با دکتر مشغول صحبت است چشمم دنبال شراره می گشت،تصمیم داشتم جلوي همه عقده چند ساله ام را روي سرش خالی کنم چون هر چی کشیدم،تقصیر او بود.بی پدري دخترم،در به دري خودم و همه تلخی ها و زجر کشیدنم جلوي چشمانم رژه می رفت.همان جا روي نیمکت نشستم که صدایی رشته افکارمو از هم گسست   .

سپهر-غزال حواست کجاست،کجا سیر میکنی که منو نمی بینی،پس طلا کو،کجاست؟  

پوزخندي زدم و گفتم:طلا!!مگه برات اهمیت داره؟  

کنارم نشست و دستم را به دستش گرفت و گفت:اگه می خواستی بیاي اینجا چرا با خودم نیومدي.ببین به چه حالی افتادي.رنگت پریده،دستات هم که یخ زده.نگفتی طلا کجاست؟  

-جلوي بیمارستان،پیش راننده تاکسی   .

یلند شدو گفت:واي خداي من آخه به چه اعتباري بچه رو پیش یه غریبه گذاشتی،عجب دل و جراتی داري دختر،اگه بلایی سرش بیاره چی؟  

٣٨۴

و متعاقبش بیرون رفت.از حماقت خودم ترس برم داشت،اگر بلایی سرش می آمد هر گز خودم را نمی بخشیدم.لحظه اي بعد سپهر همراه طلا به داخل آمد و کنارم نشست و لبخند زنان گفت:مثلا با ماشین خودت نیومدي که من متوجه نشم،آره دیوونه.خوب نگفتی کجاها سیر می کردي که نتونستی خودتو پنهون کنی   .

-تو بد بختیام در به دریام،چون هر چی می کشم از تو و اون همسر عزیزته حالا کجا تشریف داره که ندیدمش و قطره اشکی از چشمانم بیرون چکید. دستش را بر پشتم گذاشت و با دست دیگرش اشکهایم را پاك کرد و گفت:غزال هر چی می خواي بگو،ولی خواهش میکنم برگرد سر خونه زندگیت.می دونم روح تورو آزرده کردم و گناهکارم ولی به جان عزیزت مثل سگ پشیمونم وبدون تو نمی تونم زندگی کنم   .

-یه بار اشتباه کردم و گول حرف هاي تورو خوردم،براي هفت پشتم بسته. اگه همون روزها درست فکر می کردم و تصمیم می گرفتم الان بهترین زندگی رو داشتم.توبرو و بچسب به زن و بچه ات.واونایی که این وسط قربونی می شن به درك   .

بلند شدم که برگردم،دستم را گرفت و گفت:بشین،کجا می ري.الان پانسمان پاي میلاد تموم می شه و باهم میریم   .

-نمی خوام اون کثافت رو ببینم.حالم از هر دوتون بهم می خوره   .

سپهر-من که گفته بودم اون همیشه دنبال عیش و نوشه.میلاد رو مادربزرگش آورده.بیا کلید رو بگیر و تو ماشین منتظر باش  

با تمام رنجشی که از او به دل داشتم،ولی باز هم نمی توانستم از آن دل بکنم.و بی اختیار کلید را گرفتم و با طلا داخل ماشین منتظرش ماندیم.دقایقی طول کشید که با میلاد اومدند.میلاد هیچ نشانی از سپهر نداشت.سیه چهره با لبانی پهن و چشمانی سیاه و کوچک!نسبت به سنش هم خیلی ریزه بود   .

میلاد را روي صندلی عقب گذاشت.برگشتم و حالش را پرسیدم که طفلکی لبخندي زد و تشکر کرد.از اینکه هر دو بچه اش کنارش بودند خنده ام گرفت،اگر شراره هم بود جعممان تکمیل می شد   .

طلا بغل من نشسته بود و نگاهی به میلاد و بعد هم نگاهی به سپهر می کرد.و بعد آهسته در گوشم گفت:مامی چرا میلاد مثل سپهر جون نیست، خیلی زشته   .

چشم غره اي رفتم و گفتم:ساکت باش   .

سپهر-چی می خواد که مثل ابن ملجم نگاهش میکنی. طلا جون چی می خواي بگو خودم برات می خرم   .

یه فرانسه گفتم بگو:بستنی می خوام   .

چون ترسیدم حقیقت را بگوید و میلاد ناراحت شود،طلا گونه پدر بی خبرش را بوسید و گفت:بستنی می خوام   .

سپهر-می دونی که به تازگی خیلی بد اخلاق شدي،آخه یه بستنی چیه که این طوري چشم غره میري   .

٣٨۵

سپس رو به طلا گفت:عزیزم الان می خرم ولی اول براي میلاد ساندویچ بخرم که نهار نخورده،بعد میریم و بستنی میخریم باشه   .

طلا به علامت رضایت سرش را تکان داد.ومیلاد پرسید:بابا این خانم کیه؟  

از اینکه میلاد سپهر رابابا صدا زد،حال بدي بهم دست داد.سپهر نگاهی عمیق به صورتم انداخت و گفت:عزیز دل منه روحه منه   .

براي این که مسیر حرف را عوض کنم از میلاد پرسیدم:میلاد جون چرا نهار نخوردي حتما از درد و گرسنگی دلت هم ضعف رفته   .

غمگین و معصومانه جواب داد:آخه کسی نبود که بهم نهار بده،مامان همیشه با دوستاش بیرون میره و مادر بزرگ هم که اغلب خوابه یا خونه همسایه هاست   .

-صبحانه خوردي یا نه؟  

میلاد –خودم کیک و شیرینی برداشتم خوردم.آخه مامان تا ظهر می خوابه اگه بیدارش کنم میگه توله سگ چرا نمی زاري بخوابم   .

خون به صورتم دوید و میلاد گفت:خانم شما هم طلا رو دعوا میکنید کتکش می زنید؟  

-نه عزیزم   .

بلوزش را بالا زد و گفت-ببین مامان چطوري منو زده،دستمو هم گاز گرفته. می دونی چرا .سرم را تکان دادم که گفت:براي اینکه مهمون داشت و من حواسم پرت شد و توپ رو پرت کردم خورد به لیوان نوشابه و برگشت روي لباساش   .

از دیدن کبودي هاي بدنش و مظلومیتش دلم به درد آمد و نتوانستم جلوي ریزش اشکهایم را بگیرم و به گریه افتادم.سپهر هم ماشین را کنار خیابان پارك کرد و سرش را روي فرمان گذاشت.با اعصبانیت بهش گفتم:بی رحم، به جاي این کار بیارو خودت بزرگش کن.یعنی تو عرضه نگه داشتن یه بچه رو نداري.این هم نتیجه هوس بازي هاي جنابعالی   .

طلا-میلاد بابات هم تورو می زنه   .

-نه باباکه خوبه،اونو دوسش دارم،همه چیز برام می خره   .

طلا-سپهر جون چرا مامانشو دعوا نمی کنی که اذیتش نکنه.مامی اصلا بیار خونه خودمون تا پیش ما بمونه   .

سپهر-غزال راست میگه،اگه تو برگردي خونه من می تونم بیارمش پیش خودمون،آخه نمی تونم که تو خونه تنهاش بزارم چون تا عصر سر کار هستم   .

طلا-خوب مامی هم میره سر کار،من هم میمونم پیش لیزا   .

٣٨۶

-عقل بچه بیشتره،یه پرستار بگیر تا هم به میلاد برسه و هم به تو،چند ماهه دیگه هم میشه مامان میلاد   .

سپهر-تو فقط نیش و کنایه بزن.بجاي اینکه دردي از دردهاي من دوا کنی   .

-شرمنده،چطور می تونم به یه مرد غریبه کمک کنم   .

سپهر-حالا من غریبه ام آره؟پس تماشا کن   .

ماشین با سرعت زیاد از جا کنده شد.مثل دیوانها رانندگی می کرد تا به حال این طور عصبانی ندیده بودمش.طلا از ترس مثل بید می لرزید،محکم در آغوشش گرفتم.قلبش به شدت می تپید،نگاهی به میلاد انداختم.اون خوشش آمده و میخندید.با این سرعت سر سام آور نمی دانستم کجا می رود تا اینکه طلا گفت:سپهر جون،یه خورده یواش برو من می ترسم   .

خنده اي کرد و گفت:چشم عزیزم؛فقط به خاطر گل روي تو   .

-میشه بگی کجا میري؟من باید زود برگردم خونه،الان مامان اینا نگران میشن   .

بدون اینکه جوابی بدهد به راهش ادامه داد.خیابان نیاوران داخل یک کوچه فرعی پیچید و چند متر جلوتر،جلوي در آهنی ایستاد و چند بوق پی در پی زدولحظه اي بعد مرد میانسالی در را باز کرد و سپهر ماشین را به داخل هدایت کرد.حدس زدم همان خانه ایست که در موردش صحبت می کرد   .

میلاد-بابا اینجا کجاست؟  

دلم به حال طلا سوخت چرا که او نمی توانست مثل میلاد پدرش را صدا کند و از مهر پدري برخوردار باشه   .

سپهر در جواب میلاد گفت:این جا خونمونه   .

میلاد-من نمی رم پیش مامان،بابا تورو خدا می خوام پیش شما بمونم   .

سپهر-منهم تو رو آوردم پیش خودم و از این به بعد چهار تایی می مونیم.من و مامان غزال و تو و طلا خانم   .

-زیاد به خودت وعده نده.رودل می کنی.من ازت  …

جلوي بچه ها بقیه جمله را نا گفته گذاشتم.چون می دانستم طلا ناراحت خواهد شد.طلا با شنیدن این جمله گفت:آخ جون سپهر جون من دوست دارم تو بابام باشی نه عمو پیام و می خوام پیش ات بمونم   .

سپهر ماشین را جلوي ساختمان نگه داشت.بی اختیار پیاده شدم چون از روزي که بهم گفته بود،مشتاق دیدن خانه بودم و حال این فرصت برایم مهیا شده بود.حیاط بسیار بزرگ بود و باغچه ها پر از گل و درخت و گیاه بودند. همان طور که خودم می خواستم   .

خانم جوانی جلوي در ورودي ایستاده بود که به محض پیاده شدن ما جلو آمد و سلام و علیکی کرد و میلاد را از بغلسپهر گرفت وقتی به داخل ساختمان پا گََذاشتم از دیدنش غصه ام گرفت.چون آرزوي همچین خانه اي را داشتم   .

سپهر-خانومم اول بیا یه نگاهی به خونه ات بنداز بعد استراحت کن.دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.طلا هم به دنبال ما راه افتاد.اول به زیر زمین که استخر و سونا و جکوزي و وسایل بازي و ورزش قرار داشت رفتیم..کنار استخر زنی ایستاده و آهویی از پیاله اش آب می خورد   .

سپس به طبقه همکف که هال و پذیرایی،آشپزخانه و دو اتاق وجود داشت. به یکی از آنها متعلق به اتاق کار سپهر بود رفتیم   .

توي پذیرایی از دیدن مبلمان خودم تعجب کردم و پرسیدم:مامان که می گفت همه رو به سمساري فروختن   .

آه بلندي کشید و گفت:بله من هم از همون سمساري خریدم چون اینا عطر و بوي تورو می داد و یادآور خاطراتمون بود.تو این مدت دلمو به این وسایل بی روح خوش کردم   .

بغض سد راه گلویم شد و دیگر حرفی نزدم و به بقیه جاها سرك کشیدم، همه جا پر بود از عکسهاي تکی یا دو نفریمان که همه را سپهر نقاشی کرده بود و به دیوار آویخته بود.طلا با دیدن عکس عروسیمان که بالاي شومینه قرار داشت خیره شد و بعد پرسید:مامی تو عروس سپهر جون بودي؟  

سپهر- بله طلا جون، حالا اون عروس داره از من فرار می کنه و حکم یه غریبه رو براش دارم   .

طلا- خوب اگه مامی فرار می کنه من عروست میشم. دوست داري؟  

سپهر خنده کنان طلا رابغل کرد و بوسید و جواب داد: فدات بشم چرا دوست ندارم. ببینم شیطون کوچولوتو که این همه خودتو تو دل من جا کردي، نمی گی بعد از رفتن شما، من چیکار کنم. غصه این آهوي سنگ دل رو بخورم یا غصه دوري خانم خوشگل رو؟  

طلا- کدوم آهو رو میگی، اینجا که آهو نیست. تازه مگه نگفتی می خواي ما رو اینجا نگه داري؟  

حرف طلاباعث خنده هردویمان شد و سپهر خنده کنان جواب داد:  

-مگه اسم مامانت غزال نیست، خوب غزال هم یعنی آهو و من نمی تونم این آهو را به زور تو قفس نگه دارم باید خودش هم بخواد   .

طلا- مامی خواهش می کنم بمون اینجا، من می خوام پیش سپهر جون بمونم تا غصه نخوره   .

-آخه عزیزم نمی شه، اونوقت درسامو چیکار کنم. تابستون براي عروسی خاله ساناز دوباره برمی گردیم   .

سپهر-یعنی اونوقت براي همیشه برمی گردي پیش من   .

-نخیر! پس مردم که بازیچه دست من نیستند که یک روز بگم می خوامت و روز دیگه بگم چون آقا سپهر خواسته کهبرگردم سر خونه زندگیش تا پسرش پرستار داشته باشه نمی خوامت!  

سپهر- خیلی بی انصافی، مگه من تو رو به خاطر میلاد می خوام. من زنمو، زندگیمو، عشق مو می خوام. این گناهه ،عیبه؟  

در طبقه بالایی بودیم که در اتاقی را باز کرد با دیدن تخت دو نفره مان حدس زدم، این اتاق همون اتاقی است که قرار بود یک روز به من تعلق داشته باشه. سپهر با ناراحتی در کمد را باز کرد و گفت: ببین همه وسایلت، همه لباسات هنوز هم سرجاشه. در این چند سال رغبت نکردم به یک زنی نگاه کنم حتی به زن شرعی خودم. جلوي احساسا و غرایزم را گرفتم چرا که فقط تورو می خواستم و قلبم براي تو می تپید. بعد تو میگی به خاطر میلاد می خوامت؟ نه خیر خانم! روزي که فهمیدم قراره به زودي با رامین ازدواج کنی. همه دنیا روي سرم خراب شد و از ناراحتی یک هفته توي خونه افتادم. تو همه اش فکر می کنی که این وسط فقط تو بودي که عذاب می کشیدي، نه خیر عزیزم، من هم مثل تو طرد شدم، همه به چشم یه قاتل نگاهم می کردند و ازم بریده بودند. بهناز و فرید تنها غم خوار و همدمم بودند. درسته باعث تمام بدبختی ها خودم بودم ولی تاوانش را هم تا به امروز خودم پس دادم. غزال خواهش می کنم بیا و یه بار دیگه هم خانمی کن و یه بار دیگه از خطاهام گذشت کن و یه فرصت دوباره بهم بده   .

-متاسفم چون خیلی دیر شده و تو هم بهتره فکر منو از سرت بیرون کنی   .

از آن اتاق بیرون آمدم و در اتاق دیگري را باز کردم. از دیدن وسایل اتاق، آهی از نهادم برآمد، با سلیقه خاصی، تخت و کمد و اسباب بازي ها رو چیده بود. طلا از دیدن آن همه وسایل بازي مخصوصا تاب و سرسره به وجد آمده بود و با ذوق و شوق گفت: سپهر جون اجازه می دید سوار سرسره بشم   .

در دلم گفتم» چرا که نه، چون همه اینها متعلق به تو است« که خودش جواب داد: چرا اجازه نمی دم، برو عزیزم سوار شو   .

طلا چند بار از سرسره پلاستیکی که پایین اش استخر توپ قرار داشت بالا رفت و سپس پرسید: سپهر جون اینجا اتاق میلاده   .

سپهر- نه گلم اینجا اتاق بچه آهوي منه   .

طلا- یعنی من؟ چون من بچه مامی هستم   .

سپهر لبخندي زد و گفت: بله یعنی تو   .

از ته نگاه سپهر غم می بارید براي اینکه دوباره تسلیم احساساتم نشم دست طلا را گرفتم و گفتم: طلا بیا بریم دیرمون شد   .

سپهر- کجا خانم اونقدر نگه ات می دارم تا قبول کنی   .

-سپهر جدي، جدي انگار عقل تو از دست دادي. اومدنم اشتباه محض بود! اگه پیام بفهمه چی فکر می کنه وآبروم میرهچه برسه به اینکه یه شب هم بمونم   .

سپهر- باشه برو چون نمی خوام آبروت بره. ولی اینو هم بدون که خیلی راحت می تونی حلقه رو پس بدي و برگردي و زندگی مونو از نو شروع کنیم   .

-واقعا که کارهاي تو از روي عقل نیست. ببین الان نزدیک یک ساعته که طفلکی میلاد پایین تنهاست   .

سپهر- اون الان خوابیده چون براي تسکین دردش مسکن تزریق کردن. از رعنا خانم خواستم تا بخوابوندش   .

حق با سپهر بود چون وقتی پایین رفتم میلاد خوابیده بود. چند دقیقه اي نشستیم و رعنا خانم که با شوهرش آنجا زندگی می کردند چاي و شیرینی آورد. سپس سپهر ما را کنار آژانس برد، از او خداحافظی کرده و به خانه رفتیم. داخل ماشین به طلا سپردم که حرفی از رفتنمان به خانه سپهر به کسی نزنه، به خصوص به پیام   .

وقتی به خانه رسیدیم مامان و بابا هم آمده بودند و چون یادداشت برایشان گذاشته بودم دلواپس نبودند ولی گلایه داشتنند که چرا دیر آمده ام و این روز آخر را بیرون سپري کردم. عذر خواهی کردم و پرسیدم: پیام تلفن نکرده؟  

مامان- چرا یه باري تماس گرفت که گفتیم با دوستات رفتی بیرون، گفت حتما باهاش تماس بگیري   .

از اینکه مجبور بودم به پیام دروغ بگویم عذاب وجدان داشتم ولی چاره اي جز این نداشتم چون با میل خودم به خانه سپهر نرفته بودم   .

وقتی با پیام تماس گرفتم و گفتم که می خواهم براي خرید بیرون برم گفت که منتظر باش تا به دنبالم بیاید و با هم برویم. ساعتی بعد به دنبالم آمد و خوشبختانه چون طلا خواب بود او را با خودم نبردم. بعد از خرید براي خداحافظی از پدر و مادرش به خانه آنها رفتیم، وقتی مانتو ام را از تنم درآوردم، چشمش به النگو افتاد و پرسید: مبارکه تازه خریدي؟  

-بله   .

-از گوهر بین خریدي؟ چون این کارهاي ظریف و شیک و در عین حال گرون قیمت فقط اونجا پیدا میشه   .

باز به دروغ سرم را تکان دادم و خدا رو شکر کردم که طلا همراهم نیست چون حتما با آب و تاب می گفت »سپهر جون خریده   «

چند دقیقه اي هم پیش آنها نشستیم و بعد باهم بیرون آمدیم. پیام هر چقدر اصرار کرد که شام را بیرون بخوریم، نپذیرفتم .چون می خواستم چند ساعت باقی مانده را با خانواده ام باشم. وقتی به خانه رسیدیم ساناز و امیر هم آمده و منتظرمان بودند. بعد از شام، پیام به خانه خودشان رفت   .

بعد از رفتن پیام بابا گفت: غزال حالا که پیام رفت نمی خواي سري به سعید بزنی و هم اینکه ازشون خداحافظی کنی  .

-چرا اتفاقا خودم هم همین تصمیم را داشتم   .

با هم به اتفاق امیر به خانه عمو سعید رفتیم. میلاد هم آنجا بود ولی خبري از سپهر نبود. طلا فورا پرسید: پس سپهرجون کجاست؟ چرا میلاد تنها اومده؟  

سهیل- مگه تو میلاد رو می شناسی؟  

طلا- بله امروز دیدمش   .

سهیل- طلا این سپهر چی کار کرده که اونو بیشتر از ما دوست داري. همه اش ورد زبونت سپهره   .

طلا- عمو سهیل ببین چه النگوي قشنگی برام خریده، براي مامی هم گرفته، مامی نشونش بده؟  

مامان با اخم زیر لب زمزمه کرد: چرا ازش گرفتی؟ خجالت نکشیده بعد این همه بلا که سرت آورده باز دنبالت راه افتاده  .

جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم که طلا دوباره پرسید: عمو نگفتی سپهر جون کجاست؟  

خاله- عزیزم باز سرش درد می کنه بالا تو اتاقش خوابیده   .

طلا- خاله برم بیدارش کنم؟  

خاله- آخه عزیزم سرش خیلی درد می کرد   .

بابا- طلا جون بذار استراحت کنه   .

طلا شانه بالا انداخت و به طرف پله ها دوید، صدایش کردم:  

طلا نرو، برگرد، این کار تو درست نیست. باز هم اعتنایی نکرد و بالا رفت. تمام اتاق ها را می گشت چون صداي کوبیده شدن در به گوش می رسید. با باز کردن در اتاق سپهر فریاد کشید: اینجاست پیداش کردم   .

عمو سعید- بچه عجیب ایه. زود با همه انس می گیره، دو هفته است سپهر رو دیده ولی انگار که سالهاست اونو می شناسه   .

خاله- درست مثل خود غزال، در و تخته با هم خوب جور دراومدن   .

خاله خواست دوباره بره و چایی بیاره که مانع شدم و خودم رفتم و آوردم. وقتی چایی تعارف می کردم سپهر و طلا هم آمدند. چشمانش سرخ و متورم بود و صورتش سرخ، سرخ طوري که به کبودي می زد. بابا پرسید: سپهر جان رنگت چرا اینطوري شده   .

سپهر – فشارم بالا رفته   .

بابا- مگه قرص استفاده نمی کنی، خیلی خطرناکه   …

سپهر- چرا قرص خوردم تا کمی بهتر شدم   .

چایی برایش گرفتم و گفتم: شرمنده که طلا با این حالت بیدارت هم کرد   .

لبخندي زد و گفت: نه اتفاقا چند ساعتی بود که خوابیده بودم و باید دیگه بیدار می شدم   .

نگاهی به صورتش انداختم. معلوم بود که دروغ می گوید و گویی تازه رفته تا بخوابد و طلا نگذاشته بود. از قرار معلوم گریه هم کرده بود. حتما باز هم با خاله جروبحث کرده بود، شاید هم به خاطر میلاد، دلم برایش سوخت. چون من هم به نوعی مقصر بودم و اگر رفتار صحیحی داشتم و زندگی را براي خودم و براي او جهنم نمی کردم،الان در کنار هم زندگی بهتري را داشتیم، اي کاش زمان به عقب برمی گشت و من جبران اشتباهاتم را می کردم   .

در تمام مدتی که آنجا بودیم به خودم و سپهر فکر می کردم و به آینده اي که پیش رو داشتیم. آیا پیام می توانست شوهر خوبی براي من و پدر خوبی براي طلا باشد، یا از چاله درآمده و به چاه می افتادیم؟!  

حدودا یک ساعتی نشستیم. موقع رفتن وقتی با سپهر دست می دادم و خداحافظی می کردم آرام گفتم: خواهشا میلاد رو پیش خودت نگه دار گناه داره   .

سر تکان داد و حرفی نزد. وقتی به خانه رسیدیم، بعد از بستن چمدانهایم خوابیدم. چون صبح ساعت پنج پرواز داشتیم .

وقتی با صداي زنگ ساعت بیدار شدم دیدم بابا و مامان زودتر از من بیدار شدند   .

طلا را هم بیدار کرده و حاضر شدیم. همراه بابا و مامان به فرودگاه رفتیم. سهند و شیدا با عمو و زن عمو دقایقی بعد آمدند   .

موقع خداحافظی شیدا آهسته در گوشم گفت: غزال اونجارو، چه جالب نامزدت الان تو خونه راحت گرفته خوابیده ولی سپهر اون گوشه ایستاده و از دور بدرقه ات می کنه   .

به نقطه اي که شیدا اشاره می کرد نگاه کردم که دیدم سپهر گرفته و مغموم و با حسرت نگاهمان می کند، لحظه اي ایستاده و حیران نگاهش کردم که متوجه نگاهم شد و لبخندي زد و دستی تکان داد. اصلا انتظار نداشتم که آن موقع صبح به فرودگاه بیاید و اگر سهند اعتراض نمی کرد تا ساعت ها همچنان می ایستادم   .

سهند- چیه؟ چرا خشکت زده؟ نمی خواي بري تو؟  

-هیچی، هیچی بریم   .

از مامان و بقیه جدا شدیم و به داخل رفتیم. وقتی هواپیما در فرودگاه پاریس نشست، نفس راحتی کشیدم. چون بعد از پانزده روز دلشوره و اتفاقات جوراجور و عذاب روحی از دست سپهر دوباره به آرامش می رسیدم   .

در پارکینگ فرودگاه از سهند و شیدا جدا شدیم و به خانه خودمان رفتیم. دلم براي خانه و زندگیم و لیزا تنگ شده بود .

لیزا جلوي در منتظرمان ایستاده بود. به محض پیاده شدن اول طلا را در آغوش گرفت چون حکم بچه اش را داشت   .وقتی به داخل رفتم چون حسابی خسته و کوفته بودم بعد از خوردن چایی رفتم تا بخوابم ولی طلا همچنان گرم صحبت با لیزا بود و اتفاقات این چند روزه را با آب و تاب فراوان تعریف می کرد   .

عصر رامین که با مریم آشتی کرده بود به دیدنمان آمدند و بعد از آن هم کسري و افسانه با بچه ها آمدند. من هم براي شام همه را نگه داشتم تا دور هم باشیم. از نگاه هاي رامین پیدا بود از اینکه او را انتخاب نکرده ام ناراضی است   .

از صبح روز بعد دوباره کار و فعالیت هاي روزمره ام را آغاز کردم. به علاوه اینکه باید روي پایان نامه ام هم کار می کردم و این بیشتر وقتم را به خود اختصاص می داد. اغلب تا دیروقت بیدار بودم. طوریکه کمتر وقت می کردم با ایران تماس بگیرم و بیشتر مامان تلفن کرده و حالمان را جویا می شد. چون به پیام گفته بودم وقت ندارم، خودش هفته اي دو سه بار تماس می گرفت. سعی می کردم با روحیاتش بیشتر آشنا شوم، تا در آینده کمتر دچار مشکل بشم. و با بیرون کردن فکر و مهر سپهر، مهر او را در دلم جایگزین کنم که تا حدودي هم موفق شده بودم و از فکر سپهر بیرون آمده بودم  .

یک روز دیروقت بود که از شرکت آمدم و تا رسیدم، لیزا گفت: سپهر تماس گرفته و با طلا هم صحبت کرده   .

-لیزا از این به بعد هر وقت زنگ زد بگو طلا نیست، باشه؟  

لیزا- باشه   .

یک ماهی میشد که از ایران برگشته بودیم که احساس می کردم طلا نسبت به قبل گوشه گیرتر و کم اشتهاتر شده است .و هر کاري کردم علت اش را نفهمیدم و دست به دامن کسري شدم. کسري چند روز مرتب به خانه ما می آمد و با طلا حرف می زد تا شاید علت را بفهمد   .

کسري- غزال چون بچه است نمی دونه از چی ناراحته، فقط تا اونجایی که من فهمیدم مشغله زیاد تو باعث شده که احساس کنه بهش بی توجهی شده و دیگه مثل سابق دوستش نداي   .

-آخه میگی چی کار کنم؟  

-یه خورده از کار شرکت کم کن و به بچه برس   .

لیزا- دکتر تازگی ها خیلی زود عصبانی میشه و پرخاش می کنه و حرف منو هم کمتر گوش می کنه   .

چاره اي نداشتم و باید بیشتر مواظبش می شدم. براي اینکه کمتر احساس تنهایی کنه از شیدا خواستم تا صبح ها به جاي نشستن در خانه، پیش طلا بیاید و خودم هم تا آنجایی که امکان داشت شبها زود می آمدم خانه. ولی طلا باز هم زودرنج و کم اشتها شده بود و سر هر چیز کوچک بهانه می گرفت. همه اینها ریشه روانی داشت و به دوره بارداریم مربوط می شد که با دست هاي خودم تیشه به ریشه ام زده بودم. خلاصه طلا سخت عذابم می داد، چون روز به روز لاغزتر شده و کاري از دست من برنمی آمد. هرچقدر هم با او حرف می زدم یا عصبانی میشد یا می زد زیر گریه، تا اینکه یک روز یک شنبه سهند او را به پارك برد وقتی به خانه برگشتند، منو به گوشه اي کشید و گفت:  

-می دونی از چی ناراحته؟  

-اگه می دونستم که راحت می تونستم مشکل شو حل کنم. تا این طوري آب نشه   .

سهند با بغض جواب داد: دل تنگ باباش شده، چرا وقتی سپهر زنگ می زنه لیزا گوشی را بهش نمیده   .

دو دستی به سرم کوبیدم و گفتم: پس بگو خاك تو سرم شد. من به لیزا گفتم   .

سهند- متاسفم، این مشکل فقط به دست خودت حل میشه و از دست من کاري ساخته نیست   .

سه روز می گذشت ولی من هنوز نتوانسته بودم با خودم کنار بیام و موضوع را با سپهر در میان بگذارم. از طرفی هم نگران طلا بودم و می ترسیدم باز با حماقتم دستی، دستی طلا را از بین ببرم. وقتی از دانشگاه بیرون آمدم بی حوصله به سمت شرکت به راه افتادم. وقتی رسیدم مگی با دیدنم گفت: غزال براتون مهمون اومده   .

متعجب پرسیدم: مهمون، کیه؟   -از دوستان قدیمی شما هستن   .

با خودم گفتم » یعنی کیه، این دوست قدیمی از کجا پیداش شده   «

در اتاقم را باز کردم که از تعجب خشکم زد. سپهر خنده کنان گفت:  

چیه ؟ انتظار دیدنمو نداشتی   .

-نه، تو اینجا چی کار می کنی؟  

-هر کجاي دنیا که باشی براي دیدنت میام   .

-خوش اومدي، بفرما   .

از مگی خواستم برایمان قهوه بیاره، وقتی نشستم نمی دانستم از آمدنش خوشحال باشم یا ناراحت. همین طور در فکر بودم که گفت: چه قدر لاغر شدي، پاي چشمات هم گود افتاده، مثل اینکه دوري دلبر بهت نساخته، آره؟  

-این همه راه رو اومدي تا بهم متلک بگی و طعنه بزنی. نه خیر، درس و کار از یه طرف، درد طلا هم از یه طرف   .

تکانی به خودش داد و گفت: چه دردي؟ مریض شده   .

علت ناراحتی طلا را نگفتم و فقط گفتم: مدتیه بی اشتها شده و پرخاشگري می کنه، وقتی باهاش حرف می زنی داد و فریاد می کنه و بعد هم گریه می کنه   .

سپهر- اجازه می دي من باهاش حرف بزنم. آخه بی انصاف چرا وقتی زنگ می زنم نمی ذاري باهام حرف بزنه، چیزي ازت کم میشه؟ نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده، آروم و قرارمو ازم گرفته. احساس می کنم چیزي گم کردم   .

-باورم نمی شه که یه دختر بچه این همه ازت دلبري کرده باشه که به خاطرش پاشی بیایی اینجا   .

٣٩۴

-دله دیگه، نمی شه کاریش کرد   .

-راستی چرا مستقیما نرفتی خونه و اومدي اینجا   .

-چون فقط آدرس اینجا رو داشتم، با هزار بدبختی گیرش آوردم. به خاطر ویزا هم اول مجبور شدم برم رم و از اونجا بیام   .

-تو دیوونه اي، دیوونه! حالا هم پاشو بریم خونه که دل و دماغ کار کردن ندارم   .

-تازه فهمیدي، از روزي که تو رو دیدم به این بلا گرفتار شدم   .

یادداشتی براي رامین گذاشتم و با سپهر به خانه رفتیم. طلا روي تاب نشسته بود و با دیدن ماشینم اول اعتنایی نکرد ولی وقتی چشمش به سپهر افتاد، با خوشحالی فریادي کشید و از تاب پایین پرید  

سپهر هم فورا از ماشین پیاده شد و او را درآغوشش گرفت به صداي جیغ طلا، لیزا هم بیرون دوید و با دیدن سپهر که از عکس اش می شناخت، مثل مجسمه ها ایستاد   .

طلا با بغض گفت: سپهر جون خیلی دلم برات تنگ شده بود   .

-عزیزم دل من هم برات تنگ شده بود، یه ذره شده، براي همین اومدم ببینمت   .

از دیدن این صحنه حال عجیبی بهم دست داد و اشکم سرازیر شد. لیزا هم مثل من تحت تاثیر قرار گرفته بود و گریه می کرد   .

وقتی به داخل رفتیم، چون هنوز نهار نخورده بودم و به شدت گرسنه بودم از لیزا خواستم تا کمی غذا گرم کند. و بعد از عوض کردن لباس، پیش سپهر آمدم طلا هم از گردن سپهر آویزان شده بود و لحظه اي رهایش نمی کرد. مثل دو عاشق دل باخته همدیگه رو می بوییدند و می بوسیدند. دلم به درد آمده بود و به بازي روزگار لعنت می فرستادم. چرا باید اینجوري میشد. چرا باید پدر و دختري از وجود هم باخبر نمی شدند. چرا باید من به دلم مهر سکوت می زدم و به تماشاي درد و درمان دخترم می نشستم. اگر سپهر کمی دیر می آمد طلا را از دست می دادم. مانده بودم سر دو راهی که آیا به

سپهر بگویم یا نه؟ براي همین از دست خودم و از دست زندگیم عصبانی شده بودم. سپهر دستی به پشتم زد و گفت: چیه تو فکري، نکنه از اومدن من ناراحت شدي؟  

-نه اتفاقا به موقع اومدي، چون طلا از دیدنت از این رو به اون رو شد   .

سپهر- چه عجب، غرورت اجازه داد که اینو بگی   .

با مشت بر شانه اش کوبیدم و گفتم: من مغرورم آره   .

خنده کنان گفت: حقیقت تلخه غزال خانم   .

می خواستم دومین مشت را بزنم که لیزا غذا را آورد. سپهر گفت:  

٣٩۵

اول بخور تا بعد بتونی براي مشت زنی انرژي داشته باشی   .

قاشق را از من گرفت و به طلا غذا داد، او چنان با اشتها می خورد که باعث تعجب من و لیزا شده بود.. شب بعد از شام سپهر بلند شد تا به هتلی که از قبل رزرو کرده بود برود. اما طلا مانع شد و گفت:  

نمی ذارم بري، باید پیش ام بمونی   .

سپهر- عزیزم صبح دوباره برمی گردم باشه؟  

طلا- نه باید بمونی، مامی جون خواهش می کنم تو بهش بگو   .

به ناچار گفتم: خوب بمون چرا تعارف می کنی. می ریم از هتل ساکتو هم بر می داریم   .

با طعنه جواب داد: آخه می ترسم نامزدت ناراحت بشه و یا آبروت بره   .

اخمی کردم و گفتم:  

-سپهرخواهش می کنم اینقدر طعنه نزن. به اندازه کافی اعصابم خورده، در ضمن قبلا هم بهت گفتم سلامتی طلا از همه چی مهمتره، فهمیدي؟  

سپهر- بله، پس طلا پاشو بریم تا کتک نخوردیم   .

سه نفري به هتل رفتیم و بعد از برداشتن ساك و تسویه با هتل، ساعتی در خیابانها گشتیم و دوباره به خانه برگشتیم .ملافه و پتوي نو برداشتم که اتاق مهمان را آماده کنم چون وسواس زیادي داشت. اما گفت: غزال خانم احتیاجی به این کار نیست   .

-چرا؟ کار بدي می کنم؟ خوب نمی خوام معذب باشی، و را حت بخوابی. گفتم شاید ملافه و پتو با خودت نیاورده باشی   .

سپهر- نه تو خونه زنی که چهار سال باهاش زیر یه سقف زندگی کردم   .

-پس پاشو که دیر وقته   .

طلا هم همانجا پیش سپهر خوابید. من هم رفتم اتاق خودم، تا پاسی از شب بیدار بودم و فکر می کردم. نزدیکی هاي صبح با خواب هاي پریشان بیدار شدم   .

رفتم بیرون که دیدم طلا و سپهر راحت کنار هم خوابیده اند. انگار که سالیان سال همدیگر را می شناسند. سپهر انقدر مظلوم خوابیده بود که دلم به حالش سوخت و تا نزدیکی هاي صبح قدم زدم و راه رفتم و به گذشته فکر کردم که چرا باید سرنوشت ما سه نفر اینطور بشه   .

٣٩۶

صبح با کسالت پا به دانشگاه گذاشتم. بعداز ظهر هم بی توجه به این که سپهر در خانه مان مهمان است به شرکت رفتم .خیالم از بابت طلا راحت بود و براي اینکه کمتر سپهر را ببینم دیروقت به خانه رفتم. منتظر من بودند تا براي گردش بیرون برند. از نگاهش مشخص بود که از دستم ناراحت و دلخور است. ولی من اعتنایی نکردم   .

با هم به خیابان رفتیم، سپهر براي خاله و بقیه کمی سوغاتی خرید. چون ظهر بهم اطلاع داده بودند که لباس عروسی ساناز آماده است با هم رفتیم و تحویل گرفتیم. لباس عروسی که براي طلا هم سفارش داده بودم حاضر بود و فقط لباس مامان و خودم مانده بود. هفته آینده آماده می شد. شام را بیرون خوردیم و بعد به برج ایفل رفته و سپس به خانه برگشتیم .موقع خواب باز در را قفل کردم، چهار روز از اقامت سپهر می گذشت که نزدیک ظهر لیزا تلفن کرد و گفت: قبل از رفتن به شرکت اول سري به خونه بزن   .

دلهره به جانم چنگ انداخت. در دلم گفتم » یعنی چی شده، چه اتفاقی افتاده، نکنه پیام تلفن کرده و فهمیده و یا خودش اومده. اگه اینطور بود چه جوابی باید می دادم.« با دلهره به خانه رفتم سگرمه هاي سپهر درهم بود و طلا ولیزا ساکت نشسته بودند. پرسیدم:  

چی شده، چرا اخم هات تو همه؟  

با دیدن شناسنامه طلا در دستش دلم هري ریخت، رو به لیزا گفتم: لطفا طلا رو ببر حیاط   .

بعد از رفتن آنها سپهر فریاد زد و گفت: این چیه غزال، چرا این همه سال از من پنهون کردي. چرا دروغ گفتی، پس طلا دختر خونده توئه، آره؟  

بلند شد و به طرفم آمد فکر کردم می خواهد کتک ام بزند ولی شکر خدا بازوهایم را گرفت و محکم تکان داد و گفت: صبر کن ببین چی کارت می کنم! تا از دروغ گویی توبه کنی! حالا منو فریب می دي. اصلا به چه حقی وجود دخترمو از من پنهون کردي، به چه حقی؟  

از دیدن صورت برافروخته و چشمان خونبارش، ترجیح دادم ساکت بمانم تا حرف بزند و خودش را سبک کند چون می دانستم فشارش بالا رفته و ممکن است با جواب نادرستم سکته کند. هر چه از دهنش دراومد گفت تا اینکه خسته شد و

و روي مبل ولو شد. فورا از ساکش قرص هاي فشارش را آوردم و داخل آب مقداري آب لیمو ریختم و بهش دادم، هیچ وقت ندیده بودم اینطور عصبانی شود و سرم داد بکشد   .

سپهر- اون یکی زهرمار رو هم بیار که سرم ترکید   .

بقیه داروهایش را هم آوردم. چندتایی تو حلقش ریخت . سرش را دردستانش گرفته و فشار می داد. بالش و پتو آوردم و گفتم: یه خورده استراحت کن تا حالت جا بیاد   .

دراز کشید. طلا و لیزا به داخل آمدند و طلا به کنارم آمد و با بغض گفت:  

-مامی، سپهر جون باباي منه؟ بغلش کردم و سرش را به سینه ام فشردم و گفتم: آره عزیزم   .

از چشمان بسته سپهر اشک می چکید، اشک هایش را پاك کردم که چشم باز کرد و گفت: چرا این کارو کردي؟ منهالو میگم چرا اینقدر این بچه رو دوست دارم و وابسته اش شدم. تو هم حتما از اینکه به سادگی منو فریب دادي راضی و خوشحال بودي، آره؟ خوب تلافی کردي. واسه همون یه روزه پا شدي و اومدي. پس از قبل برنامه ریزي کرده بودي   .

-نه به خدا، اشتباه می کنی، اگه همون روزا می دونستم که به جاي تقویت، سم تو خونش نمی ریختم. من هم حرفهاي زیادي براي گفتن دارم. فعلا تو یه خورده استراحت کن و بخواب، بعدا با هم حرف می زنیم   .

سپهر- نه بگو، دیگه طاقت ندارم   .

-می شه اول تو بگی شناسنامه رو از کجا پیدا کردي؟ یعنی از کجافهمیدي؟  

سپهر- بعد از صبحانه خواستم برم بلیط بگیرم که دیدم طلا شناسنامه و پاسپورتشو آورده که براي اون هم بلیط بگیرم و با خودم ببرمش. گذاشتم روي میز، لیزا با دیدنش طلا را دعوا کرد و با عجله اومد که برداره. منم یه لحظه شک کردم و زودتر از لیزا برداشتم، تا بازش کردم از دیدن اسم و فامیلی خودم، چشام سیاهی رفت. احساس کردم دارم خفه میشم براي همین به لیزا گفتم بهت تلفن کنه. چون خیلی از دستت عصبانی بودم و نمی تونستم تا شب تحمل کنم. منو ببخش که سرت داد کشیدم و بد رفتاري کردم. دست خودم نبود   .

لبخندي زدم و گفتم: اگه تو منو ببخشی، منم تو رو می بخشم. ولی باور کن من موقعی که اینجا اومدم نمی دونستم حامله ام. تازه دوماه بعدش فهمیدم، اونهم زمانی که در بیمارستان بستري بودم کسري بهم گفت، یعنی وقتی که چهار ماهه حامله بودم و سه ماه بعدش طلا به دنیا اومد   .

سپهر- ولی من نمیذارم دیگه پیش تو بمونه، چون نمی خوام زیر دست جناب احتشام بزرگ بشه هنوز نه به بار نه به داره سرش داد می کشه، حتما چند روز بعد کتکش هم میزنه   .

-ولی من بدون طلا نمی تونم زندگی کنم، اون همه چی منه، همه زندگیمه   .

سپهر- اونم مشکل خودته، من طلا را با خودم می برم. حالا اجازه می دي من بخوابم سرم بدجوري درد می کنه   .

-بخواب   .

چون آرام بخش زیادي خورده بود فورا خوابش برد. من هم به سهند تلفن کردم و موضوع را اطلاع دادم. از اینکه آمدن سپهر را اطلاع نداده بودم گله مند بود   .

سهند قبل از بیدار شدن سپهر خودش را رساند. وقتی بیدار شد تا چشمش به سهند افتاد لبخندي زد و گفت: از قرار معلوم ،مثل اینکه سرم می خواد بره زیر آب   .

-چند دفعه آدم کشتیم آقا سپهر که این دفعه نوبت تو باشه   .

سهند بلند شد و به طرف سپهر رفت و او هم بلند شد و با هم روبوسی کردند، سپس سهند گفت: بی معرفت چهار روزه اینجایی و سري به ما نمی زنی   .

سپهر- تقصیره خواهرته، چندبار آدرستو خواستم هربار طفره رفته و نداده. حالا هم براي تشکیل دادگاه خانواده احضارت کرده   .

سهند- بله من اومدم بهت بگم آقا سپهر حق نداري دخترتو ببري البته از طرف غزال   .

-سهند یعنی تو طرفدار منی یا اون؟  

سهند- من طرفدار حق ام، اگه تو مادرشی اون هم پدرشه. چی بگم، یعنی من نمی تونم دخالت کنم   .

آمدن سهند بی فایده بود، چون سپهر پاش را در یک کفش کرده بود و می گفت:من طلا را با خودم میبرم و همانطور هم شد. روز بعد سپهر همراه طلا به ایران پرواز کرد. غم بر تمام وجودم حاکم شد. در این روزهاي حساس نمی دانستم چه کار باید بکنم. درست در آخرین روزهاي فارغ التصیل ام بود که طوفانی در زندگیم شروع به وزیدن کرد. حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم نه با کسري و افسانه تماس داشتم و نه به تلفن هاي پیام جواب می دادم. تنها کارم گریه و زاري بود. درست یک هفته از رفتن طلا می گذشت. شب بی حال و خسته دراز کشیده بودم که افسانه با بچه ها سرزده آمد. پویا فورا سراغ طلا را گرفت و پرسید: خاله طلا کجاست؟ رفته خونه داییش   .

بغضم دوباره سرباز کرد و با گریه گفتم: نه عزیزم رفته پیش باباش، یعنی باباش برده   .

افسانه با دهان باز و چشمانی گشاد شده، گفت: چی، باباش. کی چطوري؟آخه از کجا فهمیده؟  

مختصري از آنچه اتفاق افتاده برایش تعریف کردم. او شروع کرد به سرزنش کردن که چرا اجازه دادم به خانه ام بیاید و تنهاشون گذاشتم و…و   …

تا اینکه کسري برسد افسانه همچنان پشت سر سپهر بد و بیراه می گفت. کسري جواب داد: افسانه این حرفها چه معنی داره؟ طلا باید می فهمید پدر داره، تا یک عمر در حسرت نداشتن پدر نسوزه، اون باید سایه پدر بالاي سرش باشه تا عقده اي بار نیاد. شکر خدا غزال که الان هیچ مشکلی نداره. همون عید باید سپهر رو در جریان می گذاشت تا کار به اینجا نمی رسید   .

افسانه- تو هم که همش سنگ سپهر رو به سینه می زنی و به فکر اون هستی   .

کسري- نه خیر خانم من به فکر آینده هستم و به سرنوشت اون طفل معصوم فکر می کنم. نه مثل تو که به فکر پیام هستی   .

بین افسانه و کسري دلخوري پیش آمد که باعث و بانیش من بودم. دیگر حالم از خودم و زندگیم بهم می خورد. بعد از رفتن آنها انقدر گریه کردم تا بیهوش شدم   .

هر روز بالاجبار به دانشگاه و سرکلاس می رفتم. پانزده روز از رفتن طلا می گذشت و من فقط دوبار توانسته بودم با اوحرف بزنم آن هم موقعی بود که مامان او را به خانه خودشان آورده بود. سپهر به تلافی کارم اجازه صحبت کردن نمی داد. آخرین بار که به خانه اش تلفن کردم، تهدید کرد و گفت:  

-اگه یک بار دیگر اینجا تماس بگیري براي همیشه از دیدن دخترت محرومت می کنم   .

ترسم از این بود که نکند سپهر به خاطر پنهان کاري از دستم شکایت کند و به ضرر من تمام شود. این فکر و خیال حوصله هر کاري را از من گرفته بود. دل به کار نمی دادم و کمتر به شرکت می رفتم. فقط سعی می کردم تا درسهایم را به خوبی بخوانم تا هر چه زودتر تمامش کنم و راهی ایران شوم. در این معرکه پیام از طرفی با نیش و کنایه هایش آزارم میداد. زندگیم شده بود جهنم. کمتر شبی می شد که به خاطر دختر گلم، اشک نریزم. روزها را می شمردم تا هر چه زودتر به سوي دخترم بشتابم. یک ماه نیم دوري از طلا، مثل یک قرن گذشت. به محض تمام شدن امتحاناتم بلیط گرفته و به سوي تهران پرواز کردم. چون دو هفته تا عروسی ساناز فرصت باقی بود، سهند و شیدا همراه من نیامدند   .

موقعی که در فرودگاه مهرآباد پا به زمین گذاشتم دل تو دلم نبود. و براي در آغوش گرفتن طلا بی قراري می کردم. بعد از امورات گمرکی بلافاصله به سمت در خروجی به راه افتادم. از دور و از پشت شیشه در میان استقبال کنندگان چشمم دنبال طلا می گشت ولی هرچه گشتم ندیدمش   .

همه بودند، مامان، بابا، ساناز و همچنین، عمو محمود و زن عمو، عمو سعید و خاله، سهیل ولی خبري از طلا نبود. وقتی جلو رفتم بعد از سلام اولین سوالی که پرسیدم: پس طلا کو؟  

عمو سعید سر تکان داد و گفت: شرمنده ام، این پسره لجباز و دیوونه نذاشت بیارمش. به خدا من هم دیگه حریف اش نمی شم   .

خودم را در آغوش عمو سعید انداختم و هاي هاي گریه کردم، عمو دلداریم می داد و می گفت: عزیزم گریه نکن، خودم با پدرام صحبت کردم و مطمئن باش دخترتو از طریق قانون بهت برمی گردونم چون اون لیاقت نگه داري از بچه رو نداره   .

بعد از تمام شدن گریه هایم با تک تک شان روبوسی کردم و بعد دسته جمعی به خانه ما رفتیم. در خانه هر کسی حرفی

می زد و اظهار نظري می کرد و من بی طاقت چشم به ساعت دوخته بودم تا به محض رفتن مهمانها به دیدن طلا بروم .

ساعت دو بود که رفتند. بلافاصله بلند شدم و مانتو به تن کردم   .

بابا- دخترم این وقت شب درست نیست بري اونجا. شاید درو برات باز نکنه   .

-اونقدر میشینم پشت در تا دلش به درد بیاد   .

مامان- عزیزم تا صبح چیزي نمونده، من و بابات صبح میریم و باهاش حرف می زنیم   .

-نمی تونم، دیگه طاقت ندارم. حتی شده از دیوار بالا میرم و می بینمش   .

۴٠٠

ساناز- می خواي منم باهات بیام   .

-نه خودم تنهایی میرم   .

کلید ماشین را برداشتم و به سمت خانه سپهر به راه افتادم. جلوي در ماشین را پارك کرده و پیاده شدم. قلبم به شدت می تپید، انقدر از دستش ناراحت بودم که حد نداشت، دلم می خواست خفه اش کنم. فکر نمی کردم تا این حد پست و نامرد باشد که تلافی کند و آزارم دهد. دستم را روي زنگ گذاشتم و یک ریز زنگ زدم، خواب آلود جواب داد: کیه این وقت شب، مگه سر آوردي که اینطور زنگ می زنی؟  

-نه خیر! خبر مرگتو آوردم   .

سپهر- ببخشید شما، ملک الموت هستید   .

-حالا دیگه منو نمی شناسی دیوونه. اگه دستم بهت برسه خفه ات می کنم، صبر کن   .

سپهر- خانم ملک الموت فردا صبح تشریف بیارید تا ببینم کارتون چیه، چون الان خوابم میاد   .

-سپهر مسخره بازي رو بذار کنار، به جان طلا اگه درو باز نکنی از دیوار میام بالا   .

در را باز کرد، تا جلوي ساختمان دویدم. خنده کنان دست به سینه ایستاده بود. گفت: اي واي خانم سراج شمائید، ببخشید که نشناختمتون، رسیدن به خیر! چرا بی خبر تشریف آوردین، اگه خبر می دادین گوسفندي زیر پاتون قربونی می کردم   .

-زهرمار، مرض گرفته الان خودم قربونی ات می کنم تا یادت نره با کی طرفی، حالا برو کنار می خوام طلا رو ببینم   .

سپهر- براي همیشه اومدي یا لحظه اي   .

-از دیدن قیافه نحس ات عقم میگیره، چه برسه بخوام باهات زیر یه سقف زندگی کنم   .

سپهر- پس لطفا برگرد پیش آقاي احتشام چون هر چی باشه طلا از گوشت و خون منه، انشاﷲ از عشقت به شوهر محبوبت که از دیدنش عق نمی زنی یه دختر میاري و هر چقدر خواستی می بینی اش   .

-حساب تو با طلا جداست، برو کنار دیونه ام نکن   .

سپهر- این وقت شب مزاحم شدي هیچ، تهدیدم می کنی؟ برو فردا صبح با وکیل عمو سعیدت بیا  .

چون بحث و جدال فایده اي نداشت به پایش افتادم و گریه کنان گفتم: سپهر خواهش می کنم بذار فقط چند لحظه ببینمش   .

فورا بلندم کرد و گفت: لعنتی این چه کاریه میکنی، بیا بریم داخل و ببینش   .

۴٠١

دستش را انداخت دور کمرم و به داخل برد. هر چند که از تماس تنم با تنش ناراحت شدم ولی ترسیدم اعتراض کنم وناراحت شود و اجازه دیدن طلا را ندهد. با هم بالا رفتیم. طلاي عزیزم آرام درخواب بود، طاقت نیاوردم که بیدارش نکنم ،آنقدر بوسیدمش که چشم باز کرد و گفت: مامی اومدي؟  

بغلش کردم و به سینه ام فشردم و گفتم: آره عزیزم، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. اومدي پیش بابات و منو هم فراموش کردي؟  

-نه مامی من شما رو فراموش نکردم بلکه خیلی هم دلم تنگ شده بود   .

-پس چرا با، بابابزرگت اینا نیومدي فرودگاه تا زودتر ببینمت   .

طلا- آخه بابا گفت اگه من با بابابزرگ بیام فرودگاه دیگه نمی تونه شما رو ببینه. ولی اگه اینجا بمونم شما مجبور میشید بیایید اینجا   .

کمی دلم آرام گرفت. پس قصد تلافی و آزار نداشت. هر چند که دیگه بهش اعتماد نداشتم. در این فکر بودم که طلا پرسید: مامی می مونی پیشم   .

-پاشو لباستو بپوش با هم بریم خونه مادربزرگ   .

سپهر- شرمنده غزال خانم، از این به بعد هر وقت خواستی دخترمونو ببینی باید تشریف بیاري اینجا، طلا با تو جایی نمیاد   .

-آخه سپهر چرا با من لج می کنی و آزارم میدي. جواب پیامو چی بدم، نمیگه اینجا تو خونه تو چه غلطی می کنم   .

شانه بالا انداخت و گفت: میل خودته، می تونی یکیشون رو انتخاب کنی، یا طلا یا آقا پیام   .

عجب مصیبتی گیر کرده بودم.می دانستم می خواست من از پیام دست بکشم و دوباره برگردم پیش او. دیگر نمی دانست حالم از همه مردها بهم می خورد و اگر می توانستم حلقه پیام را هم پس می دادم. از روي ناچاري به خانه تلفن کردم و بابا گوشی را برداشت   .

-سلام بابا، من یه ساعت دیگه برمی گردم چون سپهر نمی ذاره طلا را با خودم بیارم   .

بابا- نصفه شب کجا راه میافتی توي خیابون، سپهر که نمی خواد تورو بخوره، بمون صبح بیا   .

-چشم خداحافظ   .

گوشی را گذاشتم و با خیال راحت در را به رویش بستم و مانتو از تنم بیرون آوردم و از لباس راحتی هایی که متعلق به چند سال پیشم بود برداشتم و پوشیدم. بعد طلا را بغل کرده و با هم پایین رفتیم، کلید ماشین را به طرفش پرت کردم و گفتم: اگه زحمت نیست اون ماشین رو بیار داخل   .

برق رضایت و شادي در چشمانش ظاهر شد، فاتحانه کلید را برداشت و به حیاط رفت. بعد از رفتن سپهر نگاهی به طلا کردم و پرسیدم: خانم خانما چقدر تپل شدي، مگه ورزش نمی کنی هان؟  

۴٠٢

طلا- چرا بابا برام مربی گرفته و تو خونه تمرین می کنیم ولی اونقدر بهم غذا و خوراکی میده، این طوري تپل شدم   .

-طلا بابا رو خیلی دوست داري اذیتت که نمی کنه؟  

طلا- نه مامی، بابا خیلی مهربونه، من هم خیلی، خیلی دوستش دارم، شما رو هم به اندازه بابا دوست دارم   .

با طلا صحبت می کردم که داخل آمد و فورا برایم شیرینی و چاي آورد. مشخص بود که به انتظارم نشسته و خواب را بهانه می کرد، هر چی می گفت و می پرسید جوابش را نمی دادم تا اینکه طلا خوابش گرفت. با هم تو اتاق سپهر که تخت دو نفره خودم قرار داشت خوابیدیم. قبل از اینکه بخوابم اول در را قفل کردم   .

صبح وقتی از خواب بیدار شدیم سپهر رفته بود. رعنا خانم با بیدار شدن ما فورا میز صبحانه را چید. تند تند صبحانه را خورده و از فرصت استفاده کردم و طلا را با خودم بردم. هر چند خودش قبل از بیدار شدن ما رفته بود تا من به راحتی طلا را با خودم ببرم   .

وقتی به خانه رسیدیم، دیدم مامان و بابا سرکار نرفته و منتظرم هستند. با دیدن طلا آنها هم نفس راحتی کشیدند. تا عصر طلا پیشم بود که ساعت پنج و نیم سپهر به دنبالش آمد و با خودش برد. دقایقی بعد از رفتن آنها، خانم احتشام و پیام آمدند. از دستش دلخور بودم چرا که به خودش زحمت نداده بود تا براي استقبالم به فرودگاه بیاید. چند دقیقه اي بعد از آمدنشان خانم احتشام گفت: غزال جان ما اومدیم تا هر چه سریعتر مقدمات عروسی رو فراهم کنیم تا پیام هم از این بلاتکلیفی دربیاد و سروسامانی به این زندگیش بده   .

-شرمنده من تا زمانی که تکلیف طلا مشخص نشده و خیالم از بابتش آسوده نشده نمی تونم عروسی کنم   .

خانم احتشام- آخه چرا عزیزیم؟ ازدواج شما چه ربطی به مساله طلا داره. شما می تونید بعد از ازدواج دوتایی دنبال کار طلا باشید   .

بعد رو به بابا گفت: آقاي سراج شما به غزال جون بگید شاید قبول کنه و هر چه زودتر به سر خونه و زندگی خودش بره   .

چون می دانستم ممکن است با ازدواج با پیام وضع از اینی که هست بدتر شود و شاید براي همیشه از دیدنش محروم شوم سکوت کردم و حرفی نزدم و به حرف هایی که میان بابا و مامان و آنها رد و بدل می شد گوش می دادم. تا اینکه

کتی و پدرام با دو پسرشان آمدند و با شلوغ شدن خانه پیام و خانم احتشام قصد رفتن کردند. هر چقدر مامان اصرار کرد براي شام نماندند و رفتند. از اینکه پیام نماند ناراحت نشدم چون می توانستم با خیال راحت با پدرام صحبت کنم. بعد از رفتن آنها، پدرام زودتر از من گفت: غزال می دونی آقاي زمانی خواسته به دفاع از تو از دست پسرش شکایت کنم   .

-بله می دونم، دیشب عمو بهم گفت. ولی تو فکر می کنی با شکایت کردن مشکل من حل میشه؟  

پدرام- راستشو بخواي نه، مشکل تر میشه چون برگ برنده الان دست اونه و نهایتا من با پارتی بازي و دوندگی می تونم تا هفت سالگی نگه داریشو برات جور کنم. به نظر من بهترین راه حل حرف زدنه و کنار اومدن با سپهره تا شاید قانعش کنی و بتونی حضانتشو بطور دائمی به عهده بگیري   .

۴٠٣

-حرف زدن با سپهر بی فایده است.چون وقتی می تونم طلا را براي همیشه پیش خودم نگه دارم که دوباره برگردم پیشسپهر و این تنها خواسته اونه   .

مامان با چشمان گرد شده گفت: چی؟ غلط کرده، چر اون موقع که دنبال خوش گذرونی و عیاشی بود فکر تورو نمی کرد .

حالا به یادش افتاده، به خدا فقط به احترام سعید و نازي چیزي بهش نمی گم وگرنه بلایی سرش میاوردم که عیاشی از یادش بره   .

بابا- شیرین تو که باز زود آتیشی شدي، اجازه بده پدرام بقیه حرفشو بزنه!  

یاشار- پس با این حساب در این موقع حساس، ازدواج تو بیشتر تحریک اش می کنه و کار خراب تر میشه   .

پدرام- صد درصد، اول باید صبر کنه تا تکلیف طلا روشن بشه بعد هر کاري خواست بکنه   .

با آمدن فرید بحث خاتمه یافت و حرف عروسی ساناز پیش کشیده شد. بابا همه را براي شام نگه داشت و سفارش پیتزا داد. جاي خالی طلا در بین بچه هایی که داشتند بازي می کردند ناراحتم می کرد و غمی بزرگ در دلم رخنه کرده بود .اصلا حواسم به حرفهاي بقیه نبود و در عالم خودم با این مشکل بزرگ دست و پا می زدم، تا شاید راه حلی بیابم. شب باز بعد از رفتن مهمانها به اتاقم پناه بردم و در خلوت تنهایی به فکر راه حلی بودم که کم کم چشمانم سنگین شد   .

صبح باز براي دیدن طلا راهی خانه سپهر شدم که در کمال ناباوري رعنا خانم گفت: صبح زود آقاي مهندس با طلا رفتن مسافرت   .

با شنیدن این جمله انگار یک سطل آب یخ روي سرم خالی کردند. بی اختیار روي زمین نشستم و گریه کردم، ضجه می زدم و به خدا التماس می کردم. بعد از این همه انتظار فقط یک روز موفق به دیدن دخترم شده بودم   .

رعنا خانم- اي واي خدا مرگم بده، چرا اینطوري می کنید خانم   .

بیچاره با چثه ضعیفش از زمین بلندم کرد و به داخل برد و برایم شربت درست کرد. چند دقیقه اي نشستم تا آرام شدم .

بعد بلند شدم و یکراست به شرکت عمو رفتم. عمو سعید با دیدن حال پریشانم گفت:  

چی شده دخترم، چرا اینطور پریشونی؟  

-عمو شما بگید با این سپهر چی کار کنم، من نرسیده اون طلا رو برداشته رفته مسافرت! آخه چرا اینقدر اذیتم می کنه ،من چه هیزم تري بهش فروختم که این قدر شکنجه ام میده   .

عمو سعید- به جان عزیزت منم نمی دونم چی کارش کنم! صبح فرید بهم گفت که رفته مسافرت، باور کن از دستش به تنگ اومدم. دیگه آبرویی از دست این احمق برام نمونده. دیروز اون زنیکه پدر سگ نمی دونی به خاطر سه روز دیرشدن پولش چه قشقرقی به راه انداخته بود. فقط از خدا می خوام زودتر منو بکشه و از این زندگی راحت بشم. باباجون نمی دونم هر کاري رو که خودت صلاح می دونی بکن، چون من که عاجزم   .

۴٠۴

-ببخشید که من باعث ناراحتی شما شدم از بی درمونی به شما پناه آوردم.چی کار کنم؟  

عمو- حق داري عزیزم، با این قلب مریض ام به جاي استراحت، فقط حرص و جوش سپهر رو می خورم. این همه کار ریخته سرم اونوقت این آقا رفته مسافرت، این هم از کمک کردنشه   .

-اگه کمکی از دست من برمیاد بگید، من در خدمتم. چون شما حق پدري در گردن من دارید   .

عمو- پیر شی بابا   .

دیگه به خانه نرفتم و در شرکت ماندم و در کاها به عمو کمک کردم تا شاید با کار کردن کمتر فکر کنم و هم جور آقا را بکشم. هر روز به امید اینکه آقا برگشته باشه به شرکت می رفتم و عصر با روحی آزرده و خسته به خانه برمی گشتم. هر چقدر هم از فرید و بهناز سوال می کردم که کجا رفتند، اظهار بی اطلاعی می کردند. ولی می دانستم دروغ می گویند .بابا و مامان نمی دانستند به فکر عروسی باشند یا به فکر چاره درد من، سپهر هم موبایلش را خاموش کرده بود تا مبادا من تماس بگیرم. یک هفته بی خبري دیوانه ام کرده بود. جوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم. از طرفی در این گیر و دار پیام هم موي دماغم شده بود و اغلب شبها دنبالم می آمد و با هم بیرون می رفتیم. از روي ناچاري به دنبالش به راه می افتادم ولی همه اش تو خودم بودم که آخر اعتراض کرد: غزال تو همه را فداي طلا کردي! خواسته هاي من براي تو هیچ ارزشی نداره، آخه تا کی می خواي امروز و فردا کنی و عروسی مونو به تاخیر بندازي   .

لحظه اي مکث کردو سپس گفت: نکنه پشیمون شدي   .

نگاهی بهش انداختم و گفتم: تو خیلی سنگ دلی، بعد از دو ماه فقط یک روز تونستم طلا رو ببینم، تو اگه بودي ناراحت نمی شدي، حالا تو انتظار داري من برات رقص و پایکوبی کنم. باید در موقعیت من قرار می گرفتی تا بدونی چی می کشم اونوقت نمی گفتی پشیمون شدي؟  

پیام- اگه حالتو درك نمی کردم که این قدر کوتاه نمی آمدم، چه طور حوصله منو نداري ولی حوصله کار کردن اونهم تو شرکت آقاي زمانی رو داري؟  

از بدبختی و درماندگی اشکم سرازیرشد. چون پیام از دل بی قرار من خبر نداشت و نمی دانست چی می کشم و از روي ناچاري به آنجا میرم، دستم را به دستش گرفت و گفت: معذرت می خوام، قصد ناراحت کردن تو رو نداشتم   .

با حرص دستم را بیرون کشیدم و گفتم: تو فقط بلدي نیش و کنایه بزنی، طلا پاره تنه منه، من نمی تونم به این راحتی ازش دست بکشم. مگه تو نمی دونستی که من یه دختر دارم و حاضرم جونمو فداش کنم، پس چرا می خواي فراموشش کنم   .

پیام- آخه مگه من میگم فراموشش کن یا ازش دست بکش، ولی یه کمی هم به من توجه کنی خوب میشه! ناسلامتی من نامزد تو هستم   .

به زور لبخندي زدم و گفتم: چشم سعی می کنم   .

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن