آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت دوازدهم

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

سپهر چشم غره اي به فرید رفت و جواب داد: به جاي حرف زدن غذاتو بخور حیف این غذاهاي خوشمزه نیست که زهرمار کنی، طفلکی بهناز خیلی زحمت کشیده  

-سپهر اونجا چی کار کردي که می ترسی فرید حرف بزنه؟  

براي انکه دلگرمش کنم گفتم:نترس من در خوب بودن تو شکی ندارم   .

چون به مزاجش خوش آمد جواب داد: مرسی عزیزم که روشو کم کردي. از بچگی خیلی با من لجه، دوست داره جلوي همه منو کنف کنه، نمی دونم چه هیزم تري بهش فروختم که با من دشمنی داره   .

فرید- آخه از بچگی دختر عموها و دختر خاله ها خیلی تو رو تحویل می گرفتن حسودیم می شد   .

می دانستم شوخی میکنند چون بیشتر از پنج سال نبود که با هم دوست شده بودند و براي همین به حرفهایشان می خندیدیم   .

روز عروسی افشین و سها هم از راه رسید، مراسم توي هتل برگزار می شد تا خانم ها و آقایان از هم جدا باشند. وقتی سها با لباس عروسی به تالار قدم گذاشت مثل فرشته ها زیبا و معصوم شده بود. مثل همیشه ساکت و سربه زیر و کمتر حرف می زد   .

آنها به خاطر درس سها به ماه عسل نرفتند و قرار بود در اولین فرصت به مسافرت بروند. همه کارهاي سها درست برعکس من بود. با ازدواجش همه چیز تغییر کرده بود. آنها در طبقه دوم خانه آقاي ضرغامی که به عروس و داماد تخصیص شده بود، زندگی مشترك را آغاز می کردند. البته از نظر مالی در مضیقه نبودند. فقط به خاطر اینکه از پسرشاندور نباشند، خواستند تا با آنها زندگی کنند   .

آخر شب بعد از اتمام مراسم وقتی می خواستیم هتل را ترك کنیم با بهزاد که به عروسی ما نیامده بود روبرو شدم .

دستپاچه سلام کردم   .

بهزاد- سلام از ماست عروس خانم! بهتون تبریک می گم، امیدوارم به پاي هم پیر شین. هرچند که من زودتر از سپهر پیشنهاد ازدواج داده بودم   .

غافلگیر شدم، لحظه اي مکث کردم و جواب دادم: اتفاقا برعکس میگین، سپهر زودتر از همه حتی زودتر از همه عموهایم خواستار ازدواج با من بود، چون ابتدا من قبول نمی کردم، نمی توانست رسما اقدام کنه ولی دیگه قسمت هرچی باشه همون میشه   .

-بله قسمت! قسمت شما هم پسر دایی من بود   .

براي اینکه مجال حرف زدن بهش ندم گفتم: با اجازتون من میرم، چون سپهرکارم داره   .

بهزاد- خواهش می کنم، بفرمایید. درست مثل اون دفعه   .

با عجله ازش دور شدم و پیش سپهر که کنار عمو سعید ایستاده بود رفتم. سپهر با نزدیک شدنم جلو آمد و گفت:  

-چی شده، چرا مثل لبو سرخ شدي؟  

-هیچی نشده، داخل گرم بود به همین خاطر سرخ شدم   .

دستش را پشتم گذاشت و گفت: بیا بریم سوار ماشین شیم غزال تیز پاي من، دیدم باز بهزاد گیرت انداخته بود لازم نیست دروغ بگی   .

-تو چند تا چشم داري که حواست هم پیش مهموناست هم پیش من که ما رو دیدي   .

-عشق من، من همیشه حواسم پیش توست که مبادا، صیاد دیگه اي بخواد آهوي منو، صید کنه   .

-حالا دیگه از این حرفها گذشته چون آهوي تو به دامت افتاده و محاله که از دام این صیاد مهربون که دست نوازش بر سرش می کشه دل بکنه، خیالت راحت باشه من دیگه تو دریاي عشق و محبت تو غرق شدم   .

-خوب حالا بگو ببینم این پسر عمه جان من چی چی بهت می گفت؟  

هر چه بین ما رد و بدل شده بود گفتم تا مبادا دل چرکین شود. بعد از شنیدن حرفهایم خنده اي کرد و گفت: فدات بشم تو از همه سري، نمی دونم به چی تشبیه ات کنم، افسونگر یا حوري یا پري، ولی هر چی هستی واقعا محشري، چون عاشق دیوونهاي مثل من داري که حاضره جونشو فدات کنه   .

-فکر کنم تا چند ماه دیگه منو هم به درد خودت مبتلا کنی، چون حرفها و زمزمه هات، امید و انرژي مثبت به من میده .

اونوقت تو میشی مجنون و من میشم لیلی بی قرارت   .

-این که خیلی خوبه چون دو تا همسفر عاشق، سفرشون هر چقدر سخت و دشوار باشه به راحتی می تونن به پایان برسونن چون عشق چراغ هدایته که هر گم کرده راهی رو به مقصد می رسونه   .

دستش را محکم در دستم فشار دادم چون حس می کردم دنیا مال من است، دنیایی که پر بود از آدمهاي خوب و مهربان که هیچ محبتی را از من دریغ نمی کردند   .

شبی که قرار بود سهند براي گذراندن دوره آموزشی به همدان برود، به دیدنش رفتیم برعکس روزهاي قبل با هم جر و بحث نمی کردیم و کنار هم نشسته و حرف می زدیم که باعث تعجب همه شده بود. کتایون گفت: چی شده امروز شما دو تا، تو سر و کله همدیگه نمی زنین و با هم آروم و ساکت حرف می زنین و درد و دل می کنید   .

با بغضی که در گلو داشتم جواب دادم: چون مدتی از هم دور میشیم و فرصت درد و دل کردن رو نداریم  

سهند- دوري از همه شما برام سخته مخصوصا از این تحفه که خیلی دلم براش تنگ می شه، هرچند که مدتیه کمتر به ما سر می زنه و بی معرفت شده   .

زن عمو- نه پسرم از بی معرفتی نیست هرکسی ازدواج بکنه نسبت به قبل تغییر می کنه، ایشاﷲ نوبت خودت هم میشه   .

سپهر- سهند جان براي اینکه معرفت اش رو بهت ثابت کنه امشب پیش ات می مونه، تا صبح هرچقدر خواستین با هم درد و دل کنید   .

هر دو خوشحال شدیم و سهند گفت: سپهر جون قربون معرفتت راحتم کردي چون روم نمی شد بهت بگم، با خودم گفتم شاید بهت بگم و ناراحت شی و اجازه ندي   .

سپهر- چرا ناراحت شم، هر برادري این حق و اجازه رو داره، نه عمو جان   .

عمو دستی به شانه سپهر زد و گفت: این لطف و محبت تو رو می رسونه، خوشحالم که داماد خوبی مثل تو نصیبمون شده که مراعات دختر ما رو می کنی   .

-عمو جان مراعات نه، بگو مواظب، درست مثل شما کپی برابر اصل   .

یاشار- غزال این اصطلاحات تو آدم رو به خنده می اندازه. ودیگه این که سپهر هم مثل بابا عاشق توست! چون تنها آدم عاشقه که دوست نداره به معشوقش صدمه برسه   .

گفته یاشار معنی و مفهوم زیادي داشت به یاد روزي که در جنگل با سیاوش دعوا کردیم افتادم با این حال که می دانستم از نامزدي من و سپهر ناراحت است، ولی براي این که من ناراحت نشم، یه کلمه هم به من حرفی نزد، فکرم مغشوش بود که صداي سهند مرا به خودم آورد   .

-سهند چرا خودتو گرفتی، بابا بی خیال یاشار یه چیزي گفت، تو هم واقعا فکر نکن کشته مرده زیاد داري، چون اونوقتکار شهرداري سنگین میشه و هی باید نعش جمع کنه   .

-لوس و بی مزه، تو فکر این بودم که از فردا من و عاشق و شیدا، چطوري باید بدون تو زندگی کنم   .

در حالیکه می خندید گفت: زیاد غصه نخور یا نامه برات می نویسم یا تلفن می کنم  .

ساعتی بعد همه رفتند و من رختخوابم را در اتاق سهند پهن کردم تا شب با هم بخوابیم. وقتی تنها شدیم سهند پرسید:

غزال میشه بگی وقتی یاشار اونطوري گفت چرا تو فکر رفتی؟  

-راستش به یاد شمال و دعواي سیاوش افتادم و متوجه شدم که منظور یاشار عمو نبود بلکه خودش بود، درسته؟  

-اتفاقا من هم به یاد اون روز افتادم، یاشار به جاي جانبداري از سیا از تو جانبداري می کرد، شاید من هم اگه تو موقعیت اونا بودم همون رفتار سیا رو داشتم. ولی یاشار ترجیح داد ساکت باشه، خدا می دونه چقدر دوست داره. چون از بچگی اسم تو رو تو گوشش نجوا کردن که عروسش هستی. یاشار با تو بزرگ شده و عشق تو مثل نهالی با بزرگ شدنش، رشد کرده و شاخه هاش همه وجودشو دربرگرفته ولی چیزي که باعث تعجب من شد این بود که تو چرا سپهر رو انتخاب کردي، چون همه خیال می کردند تو یاشار رو دوست داري. البته من نمی گم سپهر مرد خوبی نیست، چون امروز با رفتارش درس خوبی به من داد، با این حال که از علاقه و خواستگاري یاشر خبر داشت، ولی اجازه داد که امشب تو اینجا بمونی، اگه من جاي سپهر بودم هیچ وقت این کارو نمی کردم   .

-همه شما سخت در اشتباه بودین چون من، یاشار رو مثل تو دوست دارم و هیچ فرقی بین شما دوتا برام نیست. و من همیشه محبت هاي یاشار رو به این حساب می ذاشتم، یعنی در واقع با این واژه ها بیگانه بودم تا این که سپهر از راه رسید و چشم و دل منو با این واژه ها آشنا کرد اوایل فکر کردم هوس یا تب زودگذره که با رفتنش خاموش میشه. ولی اون نمی خواست بره وقتی حسابی ناامید اش کردم، تصمیم به رفتن گرفت تا اینکه روز تولدش احظه هاي آخر دیدم نه هم عشق اون واقعیه هم من دوستش دارم و جواب مثبت بهش دادم   .

سهند گیج حرفهایم شده بود گفت: اصلا باورم نمی شد آخه تو خیلی اذیت اش می کردي و سپهر هم همیشه از دستت عصبانی و شاکی بود و رفتارش عادي بود حتی من فکرمی کردم برعکس خیلی ها نسبت به تو بی اعتنا است   .

-اولا آدم سیاستمداریه که باعث میشد خودشو بی اعتنا نشون بده. ثانیا عصبانی بودنش به خاطر بی توجهی هاي من بود نه شوخی ها و آزار و اذیت من   .

آن شب تا صبح بیدار ماندیم و با هم از هر دري سخنی گفتیم تا اینکه بقیه هم بیدار شدند داشتیم صبحانه می خوردیم تا هر چه زودتر عمو و سهند راهی شوند که زنگ خانه، زده شد. زن عمو با نگرانی گفت: یعنی این وقت صبح کیه، چی کار داره؟  

یاشار با عجله بلند شد و جواب داد و سپس رو به ما گفت: سپهر، کتاب و مانتوي غزال وآورده   .

-اصلا یادم نبود باید به دانشگاه برم   .

زن عمو- داشتن شوهر خوب و مهربون همین حسن رو داره که همه جا و همیشه به فکر زنشه   .

سپهر هم به داخل آمد و با هم صبحانه خوردیم سپس خواست تا زودتر حاضر شوم تا مرا برساند. دقایقی هر چهار تایی خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم و هر کسی به مقصد خودش حرکت کرد. داخل ماشین مغموم و گرفته نشسته بودم که سپهر گفت: دیشب بدون من راحت خوابیدي؟  

نگاهی به چشمان خمارش کردم و با شیطنت گفتم:  

-آره خیلی راحت، خیلی وقت بود که مثل دیشب راحت و آسوده نخوابیده بودم   .

با اخم دوباره پرسید: چرا یعنی اونقدر بدم که با من بودن ناراحت و اذیت میشی؟  

خیلی جدي جواب دادم: در اون که شکی نیست، شاید بیشتر از اون که فکرشو می کنی   .

-یعنی پشیمون شدي که منو انتخاب کردي، چی شد بی وفا که یک شبه تغییر عقیده دادي؟  

دیگه نتوانستم جلوي خنده ام را بگیرم و با خنده گفتم: قربون قیافه معصومت برم، چون که دیشب تا صبح بیدار نشستیم و همین باعث شد که سربه سرت بذارم   .

-دیوونه دلم هري ریخت، فکر کردم ازم ناراضی هستی که اینطوري میگی، پس یکی طلبت باشه   .

-اتفاقا من خدا رو شکر می کنم که همسر خوبی مثل تو نصیبم شده پس چه دلیلی داره که ناراضی باشم، هان عزیزم؟  

-آخه عزیزم دیشب من نتونستم بدون تو بخوابم براي همین از تو هم پرسیدم   .

-پس پیش به سوي چرت زدن تو در سر کار من هم سر کلاس   .

روزهاي شیرین و به یاد ماندنی در زندگیم شروع شده بود و هر روز با خاطره خوب و خوشی به پایان می رسید. مخصوصا روزهاي پنجشنبه و جمعه که به فشم می رفتیم. در این میان فقط جاي خالی سهند باعث دل تنگیم میشد. چون دو ماه از رفتنش می گذشت و عمو و زن عمو به دیدنش رفته بودند و سهند نتوانسته بود به مرخصی بیاید   .

زندگی همه دوستان و هم سن و سالانم تغییر کرده بود و هرکدام به نوعی سرگرم خانه و زندگی خودشان بودند. براي همین کمتر همدیگر را می دیدیم. من روزها به دانشگاه می رفتم و روزهاي زوج به باشگاه می رفتم. بقیه روزها هم به نوعی سرگرم بودم، تقریبا نسبت به بقیه در آرامش بسر می بردم چون سپهر در کارهاي خانه و آشپزي و درسهایم کمک حالم بود. برعکس من طفلکی سها، وقت سر خاراندن نداشت. چون همه کارها بر دوش خودش بود، بهناز هم نخستین روزهاي بارداري را پشت سر می گذاشت و با ویار دست و پنجه نرم می کرد. مینا در مشهد در رشته مهندسی الکترونیک قبول شده بود و از ما دور شده بود. زیباچون در دانشگاه قبول نشده بود در کلاسهاي آرایشگري و خیاطی ثبت نام کرده

بود. ثریا هم مثل ما ازدواج کرده و سرش به خانه داري گرم بود. تنها کسی که همیشه گوشه خانه کز می کرد و تنها بودبنفشه بود انگار بدون حمید دنیا به آخر رسیده زانوي غم بغل کرده بود   .

روزهاي چهارشنبه و پنج شنبه کلاس نداشتم. عصر روز سه شنبه وقتی به خانه رسیدم، سپهر زودتر از من آمده بود. کمی تعجب کردم، مثل همیشه با چهره بشاش و خنده هاي دلنشین جواب سلامم را داد. نگاهی به صورتش که شادتر از روزهاي دیگه به نظر می رسید کردم و پرسیدم:  

چی شده امروز خیلی شاد و شنگولی، برق چشات داد می زنه که خبري هست   .

کمی من من کرد و گفت: راستش فردا صبح قراره با بچه ها بریم مسافرت، اونهم مجردي   .

-بله، بله؟ نفهمیدم مسافرت می خواي بري اونهم بدون من، تو که شعار میدي بهشت بدون من برات جهنمه، چی شد زود جا زدي هان؟  

خیلی خونسرد جواب داد: آخه عزیزم بهشت با شمال فرق داره، چشم هر وقت خواستم برم بهشت تو رو هم با خودم می برم   .

عصبانی شدم، چه زود می خواست بدون من به مسافرت برود. با صداي نسبتا بلندي گفتم: تو خیلی بدي، حالا که اینجوریه من هم با دوستام قرار می ذارم این دو روزه رو با هم به شمشک براي اسکی بریم. اتفاقا مجردي اونم بدون آقا بالاسر خیلی خوش می گذره. چون کسی نیست دستور بده   .

سپهر هرهر می خندید و عصبانیتم را بیشتر می کرد: فکر خوبیه ولی لعنتی من کی آقا بالا سر بودم و دستور دادم   .

دیگر جوابش رو ندادم و سراغ غذا رفتم. چون ظهر هم چیزي نخورده بودم سر میز هرچی می پرسید جوابش رو نمی دادم و ساکت بودم. و به دنبال راه چاره اي می گشتم چون از شدت عصبانیت در حال انفجار بودم. شب موقعی که فوتبال تیم مورد علاقه اش را میداد، از لج کنترل را برداشتم و کانال را عوض کردم و گفتم: امشب نوبت منه که فیلم نگاه کنم   .

-غزال خواهشا بزن فوتبال، تو که فیلم نگاه نمی کنی چی شد امشب هوس فیلم به سرت زده؟  

توجه نکردم و مرتب کانالها رو عوض کردم تا لجش رو در بیارم. در یک چشم بهم زدن دستانم را گرفت و کنترل را از دستانم قاپید و در حالی که سفت و محکم دستانم را گرفته بود گفت: اگه تونستی، حالا کانالها رو عوض کن   .

هرچقدر تلاش و تقلا کردم بی فایده بود، آخر خسته، دست از تلاش کشیدم که گفت: چیه خسته شدي یا کلک می زنی که دستاتو ول کنم   .

سرم را به طرف شانه ام خم کردم و جواب دادم: تو چطور دلت میاد بدون من بري یعنی بهت خوش می گذره؟  

سپهر- آخی، چقدر مظلوم شدي، اصلا بهت نمی یاد، حالا اگه منو دوست داري بدون اینکه به تلویزیون دست بزنی پاشو برام چایی بیار   .

١٨۴

سلانه، سلانه پا شدم وچایی آوردم، هر چی بهانه به نظرم می رسید اوردم تا منصرفش کنم ولی بی فایده بود و فقط یکجمله می گفت: نچ، نمی شه قول دادم   .

موقع خوابیدن بهش پشت کردم و خوابیدم. او هم بی اعتنا خوابید  .

براي اولین بار بهم پشت کردیم. با خودم گفتم » یعنی به این زودي خسته شد، پس اون حرفها و حدیثها همش دروغ بود و تب تندش به زودي فروکش کرد« کلافه شده بودم و از این پهلو به آن پهلو غلت می زدم، چون عادت کرده بودم سرم را روي دستش بگذارم و بخوابم ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش نزدیک شوم. دقایقی بعد برگشت و گفت: لعنتی تو که نمی تونی بخوابی چرا قهر می کنی، بیا بغلم   .

حرکتی نکردم که دوباره با لحن خاص که بوي خواهش می داد ادامه داد: نازنین من بیا و این عاشق مست رو در انتظار نزار. بیا و جام عشقم رو از شراب ناب وجودت لبریز کن   .

نتوانستم مقابله کنم و در مقابلش تسلیم شدم. برگشتم و لبخند زدم که نشانه صلح و آشتی بود. چاره اي جز قبول اینکه به تنهایی برود، نداشتم   .

صبح با نوازش دستان گرمش، چشم باز کردم. دیدم صورتش را اصلاح کرده، سر تا پا کرم پوشیده و بوي خوش عطر تنش، همه فضا رو پر کرده، گفتم: به به، چه تیپ زدي! مثل دومادا شدي، نکنه می خواي بري خواستگاري که اینطور به قر و فرت رسیدي. حالا چرا منو بیدار کردي، من که کلاس ندارم   .

-می دونم، بیدارت کردم که ببرمت خونه مامان اینا که تنها نباشی   .

خونسرد جواب دادم: می تونم خودم برم شما زحمت نکش. چون می خوام تا ظهر بخوابم   .

قاطع و محکم گفت: لازم نکرده! پاشو زودتر حاضر شو تا اول تو رو برسونم و بعد با خیال راحت برم   .

سعی کردم خونسردي ام را حفظ کنم و اول صبحی اوقات تلخی نکنم تا با خاطره بد به مسافرت نرود. بدون کلامی بلند شدم و دست و صورتم را شستم و آماده شدم. دم در ایستاده بودم تا برویم. مشغول خوردن صبحانه بود که گفت: مگه صبحانه نمی خوري؟  

-نخیر میل ندارم، حالا تا دیرتون نشده، تشریف بیارید بریم   .

بعد از تمام شدن صبحانه اش با یک لیوان شیر و چند تا خرما آمد و گفت: پس اینو بخور تا ضعف نکنی   .

از حرص خیره نگاهش کردم و لیوان را از دستش گرفتم و لاجرعه سر کشیدم تا زودتر از این معرکه خلاص شوم. چون هر لحظه ممکن بود کنترلم را از دست بدهم. وقتی سوار ماشین شدم، دیدم از قبل تمام وسایل را آماده کرده و داخل ماشین گذاشته. در دلم گفتم» خدایا عاقبت این سفر رو به خیر کن انگار خیلی عجله داره   «

١٨۵

خانه ما در خیابان جردن قرار داشت، سر چهارراه پارك وي به جاي اینکه مستقیم برود، به سمت اتوبان پیچید. متعجبنگاهش کردم و گفتم: سپهر جان انگار امروز حالت زیاد مساعد نیست، چون اشتباه رفتی   .

دماغم را بین انگشتانش گرفت و گفت: عزیزم برو عقب پتو و بالش هست تا لنگ ظهر بگیر بخواب، هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم   .

ناباورانه گفتم: تو که گفتی با بچه ها میري، اونهم مجردي   .

لبخند دلنشینی بر لب آورد و جواب داد: عشق من، ما که بچه نداریم. به همین خاطر گفتم مجردي تا عکس العمل تو را ببینم که دیدم. خیلی واویلا بود   .

-ولی تو خیلی منو ترسوندي، مخصوصا چند دقیقه پیش با خودم گفتم الان یه کتک نوش جان می کنم، نمی شد همون دیشب می گفتی و خیال تو و منو راحت می کردي   .

-اولا خواستم غافلگیرت کنم چون عاشق این کارم، ثانیا تو چرا فکر می کنی هر وقت حرفمون بشه باید کتک بخوري   .

-چون شنیدم چند بار تو گوش بعضی ها زدي، خوب براي همین می ترسم   .

-دیوونه هیچ وقت خودتو با اونا مقایسه نکن. چون سهیل یک طرف قضیه رو دیده و برات تعریف کرده. خانمم من حاضرم جونمو فدات کنم اونوقت بیام و کتک ات بزنم؟ امکان نداره هر چقدر هم از دستت عصبانی باشم این کارو نمی کنم، روزهاي اول که اینقدر اذیتم کردي و هرچی می خواستی بارم می کردي، این کارو نکردم حالا که زنم، وصله تنم هستی محاله   .

-فدات شم تا الان رفتار خوبی با من داشتی و مهر و محبتت مثل بارون رو سرم باریده، راستی سپهر جان من که براي خودم لباس برنداشتم   .

-مگه سر کار خانم براي من لباس و سایر وسایل برداشتی یعنی حاضر کردي که الان نگران خودت هستی؟ دیروز قبل از اومدن شما، بنده همه چیز رو آماده کردم. چون خیلی بدم، درسته غزال؟  

شرمنده ازمحبتش گفتم: شرمنده که درست صحبت نکردم سعی می کنم جبران کنم تا عزیزم ازم دلخور نشه   .

-عشق و امید من، من عاشق این رفتار بچگونه ات هستم   .

نور آفتاب باعث شده بود خوابم بگیرد هرکاري کردم تا نخوابم نمی شد و هی چرت می زدم، چشمانم مست خواب بود که سپهر ماشین را کنار اتوبان نگه داشت و گفت: برو خانم عقب راحت بگیر بخواب. نمی خواد خودتو شکنجه کنی   .

پیاده شدم و در صندلی عقب دراز کشیدم و کم کم چشمانم سنگین شد، نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با توقف ماشین چشم باز کردم. نگاهی به ساعتم انداختم درست چهار ساعت خوابیده بودم   .

سپهر- ساعت خواب خانم. خوش خواب چقدر می خوابی، ببینم گرسنه ات نیست؟  

١٨۶

بلند شدم و نشستم و به اطراف نگاه کردم. محیط ناآشنا بود و تا بحال ابن رستوران را ندیده بودم: سپهر اینجا کجاست؟من تا حالا اینجا رو ندیدم من گمان می کردم رسیدیم   .

سپهر- خوب براي اینکه اولین باره می خواي به دیدن داداشت بري   .

با شنیدن این جمله خدا می داند چه حالی بهم دست داد و با خوشحالی داد زدم: واي خدا! چه شوهر ماهی نصیبم کردي که از دل تنگم خبر داره   .

به صورتش خیره شدم. واقعا قلبش هم مثل اسمش، آبی و بزرگ و پر از احساس و عشق و مهربونی بود   .

-چرا اینجوري نگام می کنی مگخ چند ساله که منو ندیدي که اینجوري بهم زل زدي؟  

-براي اینکه از دیدنت سیر نمی شم، اي عشق آسمونی من. درست مثل آسمان نیلگون و بی انتهایی و دلت مثل باغی می مونه که پر از گل و با احساسه و هر روز گلبرگ وجود منو، بر عشق خودت می پیچی و من از ته دل خوشحالم که این گل عاشق در باغ دلم روییده   .

-مرسی که احساستو نسبت به من به این زیبایی بیان کردي حالا پیش از ان که با نگاهها و حرفات دیوونه ام نکردي ،پیاده شو بریم غذا بخوریم که از گرسنگی مردم   .

-سپهر؟!  

-جانم!-نمی دونم با چه زبونی و چه جوري ازت تشکر کنم. عزیزم خیلی دوست دارم   .

-فدات بشم   .

اگه کسی نبود و در جاي خلوتی بودیم صورت و دست و پاهایش را می بوسیدم، خودم را خوشبخت ترین زن دنیا می دانستم که به قله خوشبختی رسیده بودم   .

سپهر- چرا رفتی تو فکر، مگه نهار نمی خوري، ساعت یکه   .

-چرا اتفاقا خیلی هم گرسنه ام، فقط تو فکر این بودم که اي کاش تو یه جاي خلوتی بودیم یا هوا تاریک بود، چون اون موقع هم من می گفتم، آقا سپهر چشاتو ببند تا یه یادگاري بهت بدم، یادت میاد؟  

سوتی کشید و گفت: مگه میشه اون روز رو فراموش کنم مخصوصا اون صحنه رو، وقتی رسیدیم هتل، حتما این کارا رو بکن تا روحم به یه نوایی برسه و تغذیه بشه   .

-بینوا روح تو که هیچ وقت سیر نمی شه   .

-از تندي آتیش عشق، حالا پیاده شو که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد   .

بعد از خوردن نهار بسوي همدان رهسپار شدیم، وقتی رسیدیم اول به مهمانسرا رفتیم و بعد از کرایه کردن اتاق، بعد ازیک ساعت استراحت، به آدرسی که سپهر از عمو محمود گرفته بود به دنبال سهند رفتیم. پادگان شصت کیلومتري با شهر فاصله داشت. جلوي دژبانی سپهر پیاده شد و به داخل رفت. خیلی طول کشید و همین باعث نگرانی شد که مبادا مرخصی ندهند وقتی بیرون اومد مضطرب پرسیدم:  

-چی شد، مرخصی ندادن؟  

-مگه میشه این همه راه رو بیایم و نتونیم اجازه بگیریم، فقط کمی طول میکشه تا بیاد چون توي چادر بین اون کوهها نگهشون میدارن   .

-واي چرا تو تو چادر مگه خوابگاه ندارن، تو سرما. تو دل کوه نگه میدارن که چی بشه؟  

-سربازیه دیگه، واسه همینه میگن مرد رو پخته می کنه   .

بعد از دو ساعت جلوي دژبانی قدم رو رفتن، دو سرباز سوار بر موتور جلوي دژبانی رسیدند. در وهله اول سهند را نشناختم چون سرش را تراشیده بودند و خیلی هم لاغر شده بود، سپهر با دیدنش به داخل رفت. دل تو سینه ام نبود و براي دیدن و در آغوش کشیدنش لحظه شماري می کردم، بعد از گذشتن دقایقی با هم بیرون آمدند. فورا به طرف اش دویدم و همدیگر را بغل کردیم. اشک گونه هاي هردونفرمان را خیس کرده بود و سربازهایی که جلوي در ایستادده بودند نگاهمان می کردند و سپهر هم تحت تاثیر قرار گرفته و اشکهایش جاري شده بود   .

-سهند چرا اینقدر لاغز شدي، مگه اینجا بهتان غذا نمی دهند؟  

سهند- چرا هر روز یه بره درسته و کباب شده میدن، اونقدر اضافه می مونه که جلوي سگ ها و گرگها میریزیم. خانم خانما، خونه خاله نیست که لاي پنبه بزارنمون و یا رو سرشون بزارن و حلوا، حلوامون کنن. عزیزم فقط به اندازه اي که سیر بشیم میدن و اینقدرمشق میدن و کار می کشن که غذاي خورده رو پس بدیم   .

-آخه اینجوري از پا میافتی، بیچاره زن عمو الان چقدر غصه تو رو میخوره، راستی چرا لباس تکاوري پوشیدي؟  

سهند- اولا نترس بادمجون بم آفت نداره، ثانیا خواهر من ناسلامتی رزمی کارم و دوره تکاوري آموزش میبینم. یعنی جزو سربازان ویژه هستم و بعد از تمام شدن دوره آموزشی به کردستان یا سد کرج منتقل ام می کنند. اگه دوست داري تو رو هم معرفی کنم ها   .

سپهر به جاي من جواب داد: دستت دردنکنه، داشتیم؟ آوردمش که تو رو ببینه یا ازم جداش کنی؟  

سهند- نترس اینجا امریکا نیست که خانمها توش خدمت کنن   .

وقتی به مهمان سرا رسیدیم سهند پرسید: راستی غزال برا من لباس آوردي چون پانزده روزه که حموم نرفتم. در واقع لباشامو از تنم بیرون نیاوردم   .

-واي خداي من، امروز چه چیزهاي عجیب و غریب می شنوم. خیلی سخت می گذره،نه. در ضمن از سپهر باید بپرسیچون منم تا نزدیکی هاي اینجا خبر نداشتم، همه وسایل ها رو اون آماده کرده   .

سپهر- آره آوردم برو حسابی حموم کن تا دلی از عذا دربیاري   .

سهند-ممنون که زحمت کشیدي. قربون هرچی داماد خوبه برم. غزال خانم تو هم قدر شوهرتو بدون که لنگه نداره   .

طفلکی سهند یک ساعت در حمام بود وقتی بیرون آمد از تمیزي برق می زد. بعد از آن سه نفري به شهر رفتیم و یه گشتی زدیم و بعد شام خوردیم و دوباره به مهمانسرا برگشتیم. روز بعد سهند ما را به جاهاي دیدنی و اماکن تاریخی از جمله غار علی صدر برد، آنجا از شدت سرما می لرزیدیم بعد به مقبره شاه بزرگ و نامی بابا طاهر عریان   ….

در این سفر دو روزه هم باسهند بودیم و هم با تاریخ و فرهنگ یکی دیگر از شهرهاي کشورمان آشنا شدیم. خیلی بهمان خوش گذشت. عصر روز جمعه لحظه جدایی و وداع سر رسید، لحظه سختی بود. مخصوصا براي سهند که باید به آن شکنجه گاه برمی گشت   .

از زندگی در کنار سپهر آنچنان غرق لذت بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. با رسیدن تعطیلات نوروز تازه متوجه شدم که یکسال از پیوند من و سپهر، سپري شده، باز چند خانواده در شمال دور هم جمع شده، و لحظات خوبی را سپري کردیم. هر روز یاد و خاطره سال گذشته برایمان تداعی می شد. انگار همین دیروز بود که سرم به خاطر سپهر شکسته بود. امسال با فراغ خاطر با هم بودیم و به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. واقعا چه روزهاي خوب و به یاد ماندنی بود  .

کم کم فصل بهار هم تمام شد و تابستان که آغاز امتحانات ترم دوم هم بود از راه رسید. بیشتر وقتها از خانه بیرون نمی رفتمتا سال اول دانشگاه را با موفقیت به پایان برسانم و تعطیلات مجبور به خواندن واحدهاي پاس نشده نباشم که خوشبختانه با پشت کار خودم و کمک سپهر توانستم موفق شوم. آخرین روز بعد از پایان جلسه به شرکت پیش سپهر رفتم، تا براي به ارومیه رفتن برایم بلیط تهیه کند، سپهر با دیدنم گفت: خسته نباشی، چه عجب از این طرفا آفتاب از کدوم طرف درآمده   .

-می خوام چند روزي به ارومیه برم. آخه پارسال هم نتونستم برم   .

-بی معرفت تنهایی می خواي بري، یعنی بدون من بهت خوش می گذره   .

-تنهایی هم که نه با ساناز می خوایم بریم. راستی چرا حرفهاي خودمو بهم تحویل میدي، می خواي تلافی کنی؟  

-نه عزیزم قصد تلافی ندارم فقط زود برگرد چون من زیاد نمی تونم تنها بمونم طاقت دوري تو ندارم   .

-سعی می کنم زود برگردم   .

سه روز بعد، یعنی روز یکشنبه دوتا خواهر با هم رهسپار ارومیه شدیم. مامان ازاینکه سپهر را تنها می گذارم خیلی سرزنشم کرد ولی من گوش به حرفش ندادم. چون همه باز آنجا جمع شده بودند، کتایون و پسرش چند روزي زودتر از ما به ارومیه رفته بودند. یاشار و زن عمو هم آمده بودند و عمو هم به خاطر سهند مانده بود تا در صورت گرفتن مرخصی سهند که درکرج خدمت می کرد، پیش ما می آمدند. تنها چیزي که در این میان آزارم میداد، زخم زبان سیاوش بود که به هر بهانه اي نیشم میزد. سعی می کردم کمتر با او برخورد کنم   .

یک روز صبح با هم دسته جمعی به شکار رفتیم. کتی کیانوش را چون شیر خشک می خورد، پیش عمه گذاشت و همراه ما آمد. موقعی که کنار چشمه کتري را آب می کردم، سیاوش به کنارم آمد و با تفنگ پرنده اي را که در حال پرواز بود نشانه رفت   .

وقتی پرنده زخمی روي زمین افتاد، رو به من کرد و گفت: روزي این گلوله رو تو مغز شوهرت خالی می کنم تا براي همیشه از شرش راحت بشم   .

از جمله اش چنان برآشفتم که یقه اش را گرفتم و جواب دادم:  

مطمئن باش همون کار رو خودم انجام میدم تا آرزوي منو با خودت به گور ببري. احمق کثافت   .

و با عصبانیت پیش بقیه برگشتم و کتی گفت: چی شده باز گر گرفتی؟  

-نمی دونم چرا این دیوونه دست از سرم برنمی داره و هرچی از دهنش درمی آید نثار سپهر می کنه   .

کامیاب- ولش کن، محلش نزار، می بینم از موقعی که اینجا اومدي مرتب به هر بهانه اي اذیتت می کنه. کم کم من هم به این نتیجه رسیدم که عقلشو از دست داده   .

-دقیقا   .

رفتار سیاوش پاك گیج ام کرده بود ولی نه می توانستم از پدربزرگ و بقیه دل بکنم و نه اینکه نسبت به رفتار او بی خیال باشم و براي همین دور از چشم بزرگترها مرتب بگو و مگو می کردیم و از طرفی چون نزدیک بیست روز بود آنجا بودم ،سپهر هم می خواست تا برگردم تهران ولی من خیال برگشتن نداشتم. یعنی احساس دلتنگی نمی کردم و در کنار فامیل جاي خالی سپهر را احساس نمی کردم. دو روز مانده به سالگرد ازدواجمان سپهر همراه مامان و عمو و سهند به ارومیه آمدند. شب موقع خواب که تنها شدیم، سپهر گله مندانه گفت: لعنتی به این زودي از دست من خسته شدي که خیال

آمدن نداري. الان درست بیست و سه روزه که اینجایی، فکر می کردم دلت برام تنگ میشه و زود برمی گردي. ولی نخیر خیال باطل. تازه می خواي دو هفته دیگه بمونی   .

-یعنی من حق ندارم در عرض یک سال که پیش تو بودم، یک ماه هم پیش فامیلهام باشم؟ تو خیلی بی انصافی   .

-بی انصافم که بهت اجازه دادم بیایی، اگخ میگفتم چند روز با خوردم بیا و برگرد چی می گفتی!  

کلمه اجازه خیلی برایم گران آمد براي همین خیلی عادي جواب دادم: اجازه؟ مگه من بچه ام که بهم اجازه بدي، من آزادم و هروقت خواستم میام و هر وقت خواستم برمی گردم، فهمیدي؟ دیگه هم دوست ندارم این جوري باهام صحبت کنی و دستور بدي   .

بهش پشت کردم و لحاف رو روي سرم کشیدم. با حالتی که توام با خواهش و تمنا بود گفت: نی نی کوچولو بازهم کهقهر کردي. من فقط قصد شوخی داشتم اونی که باید اجازه بده تویی نه من. تا هر وقت خواستی بمون عیبی نداره من هم به دلم میگم صبر داشته باشه و طاقت بیاره و این همه بهونه عشق اش رو نیاره   .

لحظه اي سکوت کرد. حرفهایش مانند آبی بود بر آتش خشمم. ولی با این حال باز می خواستم ادامه دهد و به قول معروف نازم را بکشد. لحاف رو از روي سرم پایین کشید و گونه ام را بوسید و موهایم را نوازش کرد و ادامه داد: آخه لعنتی به من هم حق بده، بدون تو خونه سوت و کور. شبها خواب ندارم، بدون تو دلم میگیره. تازه ببین تو بی انصافی یا من به جاي اینکه این لب تشنه رو لب چشمه ببري و سیراب کنی، تشنه نگه می داري. آخه سر در کمند عشق تو، جان در هواي توست. پس بیا و لطفی در حق این بینواي عاشق بکن، به خدا ثواب داره، انشاا… اجرت با خداست   .

خنده ام گرفت و در حالی که می خندیدم به طرفش برگشتم جواب دادم: آقا امشب سه شنبه است نه شب جمعه. معلومه از اون گداهاي تازه کاري   .

آه بلندي کشید و گفت: نخیر عزیزم من دو ساله از گداهاي کوي عشقم   .

عصر روزي که سالگرد ازدواجمان بود سپهر بسته بزرگی به دستم داد و گفت: عزیزم تبریک میگم. ناقابله ببخشید، اینو سفارش دادم یکی از دوستام از ایتالیا فرستاده   .

تشکر کردم و بسته رو باز کردم. داخل جعبه، لباس شب خیلی قشنگ از رنگ مشکی قرار داشت. از دیدنش یکه خوردم چون اصلا دوست نداشتم پیراهن تنم کنم. پوشیدن همچین لباسی برایم سخت بود به فکر فرو رفتم که سپهر پرسید:

انگار خوشت نیومده آره؟  

-نه اتفاقا خیلی هم قشنگه ولی من پیرهن دوست ندارم و باهاش راحت نیستم   .

سپهر- خوب بپوشی عادت می کنی، تو خانمی و از این به بعد باید از این لباسها بپوشی نه شلوار   .

-اگخ ناراحت نمی شی باید بگم من ترجیح میدم شلوار بپوشم تا پیرهن   .

با دلخوري جواب داد: هر جور راحتی! نمی خوام تو این شب عزیز باز هم باهام قهر کنی   .

و بلافاصله بلند شد و از اتاق بیرون رفت. با خیال آسوده لباسی که سپهر برایم تدارك دیده بود کنار گذاشتم و یک دست از لباسهایی که همراه آورده بوددم پوشیدم. وقتی به سالن رفتم نگاهی بر سر تا پایم کرد وبا لبخندي که بر لب داشت گفت: الحق که یک دنده و لجبازي   .

-ازم دلخوري؟  

-نه به قول مامان نسرین هر که طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد   .

پریدم و صورتش رابوسیدم و دوباره تشکر کردم و جشن بدون هیچ ناراحتی به پایان رسید   .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن