خانه / آخرین مطالب / رمان غزال قسمت نوزدهم

رمان غزال قسمت نوزدهم

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

طلا- مامی من که عروسک نیستم بهم میگی عروسک   .

-تو از عروسک هم قشنگتري! تو عروسک قشنگ منی   .

و در این لحظات در اسمان سیر می کردم و از اینکه بزرگ شده و درك و فهمش زیاد شده بر خودم می بالیدم. غاقل از اینکه با بالا رفتن سن و رشدش، کنجکاوتر هم میشود. اولین زنگ خطر در شب تولد چهار سالگی پویا به صدا درآمد .

وقتی از مهمانی بازگشتیم، موقع خواب به چشمام زل زد و گفت: مامی جون چرا من مثل پویا و کمند بابا ندارم   .

آواري از مصیبت بر سرم فرو ریخت و ضربه اي بر جسم و روحم وارد شد. چون هیچ وقت به این لحظه فکر نکرده بودم ،در حال جان کندن بودم که چه جوابی بدم که دوباره گفت: مامی حرف بدي زدم که ناراحت شدین؟ فقط پرسیدم باباي من کجاست؟  

اشک به چشمانم هجوم آورد و تنها گفتم: نه  

و سرش را به سینه ام فشردم و سرش را نوازش کردم، تا شاید بدون جواب خوابش ببرد   .

دقایقی بعد خوابش برد ولی من همچنان بیدار مانده و گریه کردم   .

تاچند روز کلافه و سردرگم بودم. حوصله هیچ کاري را نداشتم. چون تابستان هم بود، دیدم بهترین راه، مسافرت است تا سر هر دو نفرمان گرم شود. براي همین براي دو هفته سه نفرمان به هلند رفتیم. به شهر گل و بلبل، زیبایی شهرهاي هلند به حدي تماشایی و زیبا بود که آدم غرق لذت شده و همه چیز را فراموش می کرد. بدین ترتیب این مسئله تا حدي از ذهنم بیرون رفت. بعد از پانزدهروز سیر و سلوك دوباره به پاریس برگشته و کار و فعالیت را از نو اغاز کردم. براي سرگرم شدن طلا در کلاس ژیمناستیک ثبت نامش کردم چون تنها چیزي بود که می توانست طلا را چند دقیقه ارام و ساکت نگه دارد ورزش بود که از تلویزیون پخش می شد. یا رقص باله و کارتون تارزان بود. بجز این مواقع یا روي میز بالا و پایین میپرید یا بالاي مبل ها راه می رفت. همزماان با کلاس ژیمناستیک در کلاس باله هم ثبت نامش کردم. به قدري با استعداد و باهوش بود که به سرعت یاد می گرفت   .

چند ماهی از شروع این کلاسها گذشت که روزي، طبق روال هر هفته، روز شنبه بعد از خرید به پارك رفتیم. پسر بچه اي با ویلونی که به دستش گرفته و مشغول نواختن بود، پول جمع می کرد. طلا هم از من پول گرفته و به سمت پسرك رفت. محو تماشایش شده بود وقتی اهنگ تمام شد پیشم برگشت و گفت: مامی از اینا برام میگیري. میخوام مثل این پسره کار کنم تا تو کمتر کار کنی و خسته بشی. از دلسوزیش بغضم گرفت. صورتش را بوسیدم و گفتم: نه عزیزم من خسته نمی شم تا تو بخواي کار کنی. ولی اگه تو دوست داشته باشی ویلن برات می گیرم تا یاد بگیري   .

دستانش را دور گردنم انداخت و گفت: آخ جون قربون مامانم مهربونم برم   .

از پارك مستقیما به مغازه لوازم موسیقی رفتیم و بعد از خریدن ویلون از فروشنده خواستم مربی با تجربه اي را به خانه

مان بفرستد تا به طلا اموزش دهد. سه روز بعد، مرد میانسالی، بنام ادوارد به خانه مان مراجعه کرده و با حوصله و دقت کامل، آموزش ویلون به طلا را آغاز کرد. روح طلا برعکس من سرکش و ستیزه جو نبود. متواضع، حساس و در ضمن شکننده بود. هر وقت با پویا دعوا می کردند کوتاه می آمد و با صلح و صفا به بازي ادامه میداد و این کارش باعث شده بود، پویا به طلا علاقه بیشتري نسبت به سایر دوستان و هم بازیهایش داشته باشد و کمتر آزار و اذیت اش می کرد   .

تعطیلات کریسمس آن سال پیام و خانم احتشام به پاریس آمدند. در عرض دو سالی که با پیام آشنا شده بودم گاهی با هم تماس تلفنی داشتیم. چون مهندس شکوهی که از آشنایان آنها بود از کارم خوشش آمده بود و با هم رابطه کاري داشتیم   .

روز سه شنبه، دومین روز تعطیلات از صبح به کارهاي عقب افتاده ام رسیدگی می کردم. چون در نبود لیزا که باز به آلمان رفته بود، کارم چند برابر شده بود. عصر حوصله ام سر رفت و دست از کار کشیدم و بعد از گرفتن دوش، حاضر شدم و با طلا به دیدن پیام و خانم احتشام رفتیم   .

سر راه دسته گلی هم گرفتم. خانم احتشام مثل دفعه قبل به گرمی به استقبالم آمد. یک ساعتی نشستیم چون خبري از پیام نشد، سراغش را گرفتم که گفت: مادر دست رو دلم نذار که از دستش خونه   .

-اي واي چرا؟ مگه بچه است که از دستش اه و ناله می کنید   .

خانم احتشام- کاش بچه بود، چون اونوقت حریف اش می شدم. پیش پاي تو باهاش جر و بحث می کردم و آخر هم گذاشت و از خونه رفت   .

-آخه سر چی بگو مگو می کردین؟  

آه بلندي کشید و گفت: عزیزم چی بگم، دل همه آدما پر از قصه است، قصه اي که به دنبالش غصه است   .

افسانه- مامان تو رو خدا باز شروع نکنید، تا دوباره اعصابتون بهم بریزه و مریض بشین. بذار هر غلطی می خواد بکنه   .

مادر- نمی تونم، یعنی هیچ مادري نمی تونه درد بچه هاشو فراموش کنه. اون یکی رو اونطوري از دست دادم و غصه هاش از پا درم آورده درد این پسره هم اینطوري از پا درم میاره   .

بیچاره خانم احتشام با یادآوري الهام و مشکل پیام که نمی دونم چه بود، چهره اش غمگین شد و اشک از گوشه چشمش پایین غلتید. چند دقیقه اي سکوت کرد و سپس با دستمال اشک هایش را پاك کرد و گفت: غزال جان می دونم پدر و مادرت تو این مدت چه زجري کشیدن. اگه پدر و مادري حرفی می زنن، به خاطر اینه که سعادت و خوشبختی بچه هاشونو می خوان. اگه اون موقع که بیست و شش سالش بود حرفمو گوش می کرد حالا به این درد گرفتار نمی شد .هشت ساله تو اتشی که با دست خودش ساخته می سوزه. انگار همین دیروز امد و گفت: مامان می خوام با بیتا عروسی کنم باید برید خواستگاریش. از شنیدن بیتا نفسم بند اومد   .

بیتا حسابدار شرکت بود که چند ماه پیش استخدام شده بود. خیلی زیبا بود. چشمهاي سبز و افسون گر با موهاي بور ،سفید و خوش برو رو، قد متوسطی داشت و روي هم رفته زیبا بود. ولی از نظر خانواده از زمین تا اسمان با ما فاصله داشت. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و بیتا پیش پدر معتادش زندگی می کرد. هر چقدر گفتم پیام این دختره به درد ما نمی خوره، پدرش معتاده، مادرش تا حالا ده تا شوهر کرده و زن درست و حسابی نیست، چطوري می خواي جلوي فامیل سر بلند کنی. می دونی چی گفت، گفت یا بیتا یا هیچکس. تهدیدم کرد اگر قبول نکنی خودم را می کشم، به ناچار تسلیم شدم چون مادرجون هنوز داغ الهامو فراموش نکرده بودم. خلاصه سرتو درد نیارم غزال جون، بالاخره با بیتا عروسی کرد. شب عروسی از حرص و جوش زیادي، وسط جشن از حال رفتم، آخه نمی دونی فامیل هاي بیتا با چه سر و رضعی امده بودند. همه دهاتی، بی اصل و نسب و از قوم تاتار، چنان به میوه و شیرینی حمله کرده بودند که نگو، دوستان و آشنایان ما رو مسخره می کردند و من طاقت این بی آبرویی رو نداشتم. از آنروز خانم شد همه کاره شرکت! با چرب زبونی و حرفهاي عاشقانه، حسابی پیام را خر کرد و دار و ندارش را به اسم خودش کرد. دو سال بعد از ازدواجشون وقتی پیام براي کار به آلمان رفته بود، خبر دادند که تمام چک هایش برگشت خورده، با عجله به شرکت رفتیم. چه شرکتی ،خانم هر چی پیام تو بانک پول داشت کشیده بود و فرار کرده بود. دو سه روز بعد از آن هم فهمیدیم خانم خونه و شرکت رو هم فروخته. به پلیس خبر دادیم ولی چه فایده؟! انگار یه قطره آب شده بود رفته بود زمین. به پیام گفتم پدرت مریض شده هر چه زودتر برگرد وقتی اومد، پدرش هم همه چیز رو فهمید. نمی دونی چه قیامتی شد، شازده دوباره سکته کرد .

پیام شوکه شده و در بیمارستان افتاده بود. فقط خدا رحم کرد که اونم سکته نکرد. ولی جگر گوشه ام از ضربه اي که خورده بود هفت ماه تو آسایشگاه بستري شد. نه با کسی حرف می زدو نه غذا می خورد ، به زور سرم زنده مونده بود .مثل مجسمه ها شده بود. از اونروز به بعد از زن جماعت متنفر شده و هر چی میگم بابا همه اینطوري نیستند، گوش نمی کنه و می گه دیگه نمی خوام زن بگیرم. فقط سرش را انداخته پایین و کار می کنه. از همه بریده، خودش را بیشتر حبس می کنه. واﷲ نمی دونم چه خاکی تو سرم بکنم   .

میگم مادر سی و شش سالته بیا و زندگیت و سر و سامانی بده از تنهایی از لاك خودت بیا بیرون، می گه یه بار واسه هفت پشتم بسه   .

به فکر فرو رفتم، به معمایی که برایم حل شده بود و دلیل آنهمه انزوا و تنهایی، این مساله بوده است. بیچاره پیام! چه سیلی سختی از روزگار خورده بودو درد مشترکی داشتیم   .

ساعت دیگري هم منتظرش شدم ولی نیامد. براي همین بلند شدم تا به خانه برگردم. افسانه هر چقدر اصرار کرد تا شام را بمانم قبول نکردم و سر درد را بهانه کردم   .

افسانه- غزال جون ببخش که مامان با حرفاش ناراحتت کرد. براي همین نمی خواستم در مورد پیام حرف بزنه. چون می دونستم زخم تو هم سر باز می کنه. ببخشید   .

-این چه حرفیه، من بیشتر به خاطر پیام ناراحت شدم، تا خودم. من دیگه گذشته رو از یاد بردم   .

خداحافظی کردم و بیرون آمدم. چون حوصله اشپزي نداشتم دوتا پیتزا خریدم و به خانه رفتیم، ولی میلی به خوردن

نداشتم. اشتهایم کور شده بود. بعد از دادن شام طلا براي عوض کردن لباس به اتاق خواب رفتم و چشمم به عکس سپهر افتاد. بی اختیار جلوي میز ارایش نشستم و دستم را ستون سرم کردم و به عکس اش خیره شدم. در خلوت با عکس بی روح درد و دل کردم . از غصه هایم و از رنج هایی که می کشیدم گفتم اشک می ریختم. نمیدانم چقدر در ان حال بود که دستهاي کوچک و گرم طلا را روي شانه ام احساس کردم فورا اشکهایم را پاك کردم و به طرفش برگشتم  .

طلا- مامی این آقا کیه که باهاش جرف می زنی و گریه می کنی؟  

-این نامردیه که به خاطرش آواره دیار غربت شدم، همونیه که به خاطرش از همه کسم بریدم، از بابام، مامانم، خواهرم و همه عزیزانم، همونیه که دلمو شکوند   .

طلا- مامی؟   

-جانم   .

-همونی که سرتو هم شکوند   .

به یاد چند ماه پیش افتادم که طلا علت خطی که روي پیشانی ام افتاده بود را پرسید که جواب دادم: به خاطر یه ادم بی انصاف و نامرد شکسته و جواب دادم: بله   .

طلا- مامی چرا سر و دلتو شکوند؟ مگه چی کار کرده بودي؟  

بغلش کردم و صورتش را بوسیدم و گفتم: وقتی قد من شدي بهت می گم. پس تا وقتی که بزرگ نشدي سوالی نپرس   .

طلا- چشم، مامی یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟  

-نه ناراحت نمی شم، بگو   .

-مامی جون، من از این آقا نامرده خیلی خوشم میاد   .

قلبم چنان دردي گرفت که نفسم برید. با صداي لرزان جواب دادم: براي اینکه به تو بدي نکرده. حالا پاشو بخوابیم که خیلی خوابم امده   .

خواب براي فرار از این درد ناعلاج، بهترین چاره بود. تا دم دماي صبح از ناراحتی، از این دنده به ان دنده می غلتیدم .چون طلا با اینکه پدرش را ندیده بود ولی مهرش به دلش نشسته بود. مهر پدري بی عاطفه، پدري که از دختر بیزار بود و از وجودش بی خبر   .

صبح با بالا و پایین پریدن طلا که پشتم نشسته بود بیدار شدم. داد و بیداد راه انداخته بود و می گفت: مامی من گشنمه   .

نگاهی به ساعت کردم و دیدم یاعت یازده و ده دقیقه است. طفلکی زودتر از من بیدار شده بود و کمی کیک و شیر خورده بود. ساعتی دیگر که طاقتش طاق شده بود، داد و بیداد راه انداخته بود تا بیدار بشم. چون نزدیک ظهر بود و شام هم نخورده بودم، املت درست کردم و با اشتها شروع به خوردن کردم، مشغول خوردن صبحانه بودیم که ایفون به صدا درآمد ،طلا قبل از من به طرف آیفون دوید و جواب داد و بعد رو به من گفت: مامی عمو پیام   .

به استقبالش رفتم. وقتی داخل آمد، طلا را بغل کرد و گفت:  

خانم خوشگله چقدر بزرگ شدي. ماشا… روز به روز هم که خوشگل و ناز میشی   .

-پس عمو پیام با من ازدواج می کنی تا مامانی غصه نخوره و گریه نکنه   .

طلا به تقلید از پویا و کمند خانم احتشام را مامانی صدا می کرد. با این جمله هر دو شروع به خندیدن کردیم   .

پیام در حالی که می خندید گفت:خوب طلا خانم حالا که تو حاضري با من ازدواج کنی فردا مامانی رو بفرستم خواستگاري قبول می کنی؟ 

طلا- بله قبوله، آخ جون اونوقت من لباس عروسی می پوشم. آخه پویا میگه تو عروس خوشگلی میشی   .

پیام- پس همه این حرفا، زیر سر پویا پدر سوخته است   .

طلا با اخم جواب داد: نخیر عمو کسري نسوخته، من با شما قهرم چون حرف بدي زدین   .

-طلا جون بده آدم با کسی قهر کنه، اونوقت عمو پیام باهات عروسی نمی کنه   .

طلا صورت پیام را بوسید تا با هم آشتی کنند   .

پیام- خوب غزال مثل اینکه لنگ ظهر خواب بودي. چون چشات پف کرده. راستی خونه نو هم مبارکه   .

-مرسی، حالا تا املتمون یخ نکرده بیا بریم، راستش نزدیکی هاي ظهر خوابیدم و براي همین دیر هم از خواب بیدار شدم   .

پیام- بله می دونم که دیروز مامان تو رو ناراحت کرده   .

-حق داره، نمی تونی که تا آخر عمرت یالقوز بمونی. باید تشکیل خانواده بدي و از تنهایی در بیاي   .

پیام- جدي؟ خانم تو که لالایی بلدي چرا خوابت نمی بره . ببین رامین یه دختر یک ساله هم داره، ولی تو هنوز تنها موندي   .

-چه اطلاعات کاملی هم داري، چون من به یاد ندارم که در مورد رامین حرفی زده باشم   .

پیام- مثل اینکه تو از جنس خانوما نیستی و اونارو نمی شناسی. ماشا…. یه پا کارآگاه هستن، افسانه به مامان، مامان هم به من، قبل از اینکه با تو آشنا بشم یعنی ببینمت بیوگرافی کاملی از زندگیت داشتم   .

-پس براي همینه که دفعه اول زیاد تحویل ام نگرفتی   .

خندید جواب داد: نه، چون با دیدنت خاطرات تلخ گذشته برام زنده شد. زیبایی تو من رو یاد بیتا انداخت. راستش اول حرفاي مامان رو باور نداشتم   .

حرفش را قطع کردم و گفتم: پس براي همین اون پولو بهم دادي؟ می خواستی امتحانم کنی؟  

خنده اي سر داد و گفت: اي!! تقریبا. چون همیشه بر این باور بودم که یک زن زیبا از زیباییش سواستفاده می کنه. راستی می تونم ازت یه سوالی بپرسم   .

-صد تا بپرس، چون ما که دیگه از جیک و بیک هم باخبریم   .

پیام- اون استادي که ازش حرف می زدي همسرت بود آره؟  

-درسته   .

-هنوز هم دوستش داري؟ خیلی دلم می خواد ببینمش   ……

-اون برام مرده، چون مسبب همه بدبختی هام اونه. هر چی می کشم از دست اون نامرده، منی که به هیچ وجه حاضرنبودم یعنی نمی تونستم از ایران دور بشم، حالا پنج سال و نیمه که حسرت دیدن زادگاهم، پدرم،مادرم رو دارم. به خاطر اون پدرم روم دست بلند کرد از خونه بیرونم کرد. ببینم اگه تو جاي من بودي ازش متنفر نمی شدي؟  

پیام به نقطه اي خیره شده و به فکر فرو رفته بود. براي همین متوجه سوالم نشد. براي اینکه از فکر و خیال بیرون بیاید ،ابی که در لیوان بود به صورتش پاشیدم. یک متر از جایش بالاپرید. طلا خوشش امده و از خنده ریسه می رفت و میگفت:

آفرین مامی! دوباره بپاش که بترسه   .

پیام- فسقلی حالا دیگه مامانت رو هم تشویق می کنی. اگه جرات داري وایسا تا پارچ رو، رو سرت خالی کنم   .

طلا بیرون دوید و پیام هم به دنبالش، دور مبل ها و صندلی ها می چرخیدند و کوسن را بهم پرت می کردند. بعد از ان طلا با وسایل شوخی که سهند برایش گرفته بود پیام را اذیت می کرد و با هم شوخی می کردند و می خندیدند. براي اولین بار می دیدم پیام با بچه اي شوخی می کند و می خندد و عبوس و گرفته نیست. دقایقی بعد پیام دست از بازي کشید و گفت: عروس خانم من تسلیمم چو اگه همین طور ادامه بدیم مامانت هر دومونو بیرون می کنه   .

بلند شدم تا براي رفع خستگی شربتی بیارم که طلا گفت: نه مامی هیچی نمی گه، بیا بازي کنیم. چون چند روز با پیش با پویا بازي می کردیم با توپ زدیم، شیشه شکست. مامی هم گفت بیایید این ور تا دستتونو نبره   .

پیام- افرین به شما، خدا حفظ تون کنه چقدر شما ساکت و ارام هستین   .

طلا- عمو؟  

پیام- جان عمو؟  

طلا- اگه تو با من عروسی کنی باید بهت بگم بابا؟ خیلی خوب میشه اونوقت من هم مثل پویا بابا دارم   .

از شنیدن این جمله پاهایم سست شد. براي کنترل خودم روي صندلی نشستم و بغضم گرفت   .

خدایا چه ناتوان بودم. چند دقیقه اي بعد بغضم را فروخوردم و با سینی شربت به هال رفتم. اثري از شادي دقایقی قبل در پیام نبودو به جایش گرد غم نشسته بود. شربتش را خورد و بلند شد و عزم رفتن کرد. دم در ایستاد و نکاهی کرد و گفت: غزال اگه جاي تو بودم، حتما ایران می رفتم و دیداري از خانواده ام می کردم. چون چند هفته پیش بابات رو دیدم خیلی شکسته شده. وقتی حرف جنس و این چیزا بود گفتم که از پاریس تهیه می کنم، بیچاره اهی کشید و گفت: من هم اونجا گم کرده اي دارم. ولی دیگه ادامه نداد. و من هم اسمی از تو نبردم، چون سفارش کرده بودي. می دونی شاعر چی میگه   .

سرم را به علامت منفی تکان دادم که گفت:  

شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارست   

حرف قلب من این بوده و هست ان زمانی که بیایی بهار من است  

-افرین!! شاعر هم که شدي   .

پیام- اولا ادم عاشق با شعر زندگی می کنه ثانیا خانم دکتر اینده من فوق لیسانس ادبیات دارم   .

-جدي، این یکی رو نمی دونستم   .

حرفهاي پیام و خانم احتشام، فکرم را به خود مشغول کرده بود و تحت تاثیر قرار گرفته بودم. باید در مورد رفتن به ایران با کسی مشورت می کردم. و بهترین شخص کسري یاور همیشگی ام بود. براي اینکه خارج از محیط خانه و بچه ها، و راحت تر بتوانم صحبت کنم، به مطبش رفتم. بعد از اینکه اخرین نفر مطب را ترك کرد، داخل رفتم و سلام کردم   .

کسري- سلام از ماست خانم دکتر، چی شده باز موتورت داغ کرده، عیب و ایرادي پیدا کرده که اومدي سراغ من؟  

-اگه متلک هات تموم شد، اومدم چند کلمه باهات حرف بزنم. البته اگر وقت داشتی   .

چینی بر پیشانی انداخت و گفت: هر چند وقت برام خیلی ارزش داره، ولی به ناچار، مجبورم که به حرفات گوش بدم. به شرطی که قبل از خوردن لنگه دمپایی به مادامم زنگ بزنم   .

-الهی بمیرم برات که این قدر زن زلیل هستی   .

کسري- چه کنم که دوره زن سالاریه   .

کسري بعد از تماس با افسانه گفت: خوب، دیگه شوخی بسه. حالا من در خدمتم! امرتونو بفرمایید   .

-می خوام چند روزي به ایران به دیدن خانواده ام ببینم. نظرت چیه؟  

با چشمان از حدقه درآمده اش پرسید: بله، بله چی شنیدم. یعنی حقیقت داره که خانم نظرشون عوض شده و از خر شیطون پایین اومدن؟ واي خدایا معجزه شده   .

-کسري اجازه می دي بگم؟ دست از مسخره بازیات بر می داري   .

  • آخه چی کار کنم، خبر خیلی، خیلی مترقبه اي بود. گفتم شاید خواب می بینم. حالا جدي جدي می خواي بري، به سلامتی کی تشریف می بري؟

  • تا چند روز دیگه .

کسري- به، نه به ناز کردنت نه با کله رفتنت. عزیزم حالا با این عجله کجا میري، مرگ من چند روز دیگه هم بمون .

باور کن اینجام مثل خونه خودته، تورو خدا اینقدر غریبی نکن، معذب نباش   .

-کسري تو رو خدا بس کن. اصلا منو ببین که اومدم با تو مشورت کنم   .

٣٠۴

کیفم را برداشتم که بروم که دستم را گرفت و گفت: کجا؟ چه زود هم قهر می کنی. نرفته که باز شروع کردي. نمیدونم وقتی اسم ایران میاد اداهاتو از سر میگیري. حالا جان طلا بگو ببینم که راست میگی یا منو دست انداختی. آخه پارسال عید، تابستون اون همه بهت گفتم. پاتو تو یه کفش کردي که نه، نه که نه   .

-به جان طلا راست میگم   .

جدي جواب داد: پس حالا نرو، صبر کن عید برو. چیزي نمونده.چون عید بهترین موقع است و کینه و کدورت ها زود فراموش میشه   .

کسري راست میگفت چون بابا عادت داشت که اگر با کسی ناراحتی یا کدورتی داشت عید به دیدنش می رفت و یا تلفنی عید را تبریک می گفت. براي رسیدن عید لحظه شماري می کردم. دل تو دلم نبود. چون فقط خدا می دانست که چه سرنوشتی در انتظارم است. یا بابا براي همیشه بیرونم می کرد یا اینکه مرا می بخشید و اشتی می کرد   .

چند روز بعد که روز یکشنبه هم بود، صبح بعد از صبحانه طلا را هم اماده کردم و به دیدن سهند و شیدا رفتیم. وقتی در زدم، دیدم اماده بیرون رفتن هستند. براي همین گفتم: مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم. جایی می خواستین برین؟  

سهند ژستی گرفت و گفت: بله عمه خانم می خواستیم به دیدن شما بیاییم   .

از شنیدن این خبر خوشحال شدم. به شیدا که نگاه کردم دیدم چشمانش از خوشحالی برق می زند. بغلش کردم و بوسیدمش و به هر دوشون تبریک گفتم. بعد از اینکه لباسهاشان را عوض کردند، دور هم نشستیم و گفتم: یه خبر خوب هم من براتون دارم. تصمیم گرفتم عید به ایران برم   .

سهند از خوشحالی فریاد کشید و گفت: واي خداي من بهتر از این نمی شه   .

از خوشحالی بیش از حدش چشمانش پر اشک شد و ادامه داد: پس عید امسال عمو و زن عمو بهترین عید رو دارن. چون هر دوشون سخت در انتظارت هستن   .

شیدا- خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی. حالا براي همیشه می خواي بري؟  

-نه بابا، فقط تعطیلات عید رو می رم و برمی گردم. البته اگه باز بیرونم نکردن و راهم دادن   .

سهند- غزال واقعا تو دیوانه اي. اون بیچاره ها مرتب تلفن می کنند و دورا دور از اوضاع و احوالت باخبر میشن. حالا می آن و بیرونت کنن؟ تو یه تخته کم داري. آخه می دونی وجه اشتراك تو و عمو چیه، اینکه هر دوتون یه دنده و لجبازین و براي همین هم تا حالا دووم آوردین که دور از هم باشین   .

-خوب سهند جان موعظه بسه. راستی در مورد رفتن ام حرفی بهشون نزن، چون همونطور که بی خبر اومدم، بی خبر هم می خوام برکردم   .

سهند-چشم، فقط ما هم همراهیت می کنیم، تا هم ضمانتت رو بکنیم و هم این صحنه دیدنی رو از نزدیک ببینیم   .

٣٠۵

-اولا من ضمانت تو رو نمی خوام چون عمویی دارم که همه جا ضامنمه، ثانیا این همه پول خرج می کنی که بیایی وفیلم تماشا کنی   .

سهند- خیلی هم دلت بخواد که همراهت بیام تحفه   .

به حالت قهر بلند شد و به آشپزخانه رفت که پایش به لبه مبل گیر کرد و سکندري رفت. ولی قبل از اینکه زمین بخورد ،خودش را کنترل کرد. من و طلا بهش می خندیدیم   .

شیدا- طوریت نشد؟  

-نترس بادمجون بم آفت نداره   .

سهند- چیه آفت زده، نرفته بلبل زبون شدي. حالا دیگه ما اخ شدیم. برنمی گردي که، تنها نمی شی که   .

طلا- دایی جون پس من چی برگ چغندرم؟  

هر سه به خنده افتادیم و سهند گفت: قربون تو برم دایی جون کی گفته تو برگ چغندري. حالا بگو ببینم این حرف ها رو از کی یاد گرفتی، از مامان دکترت؟  

با خوشحالی جواب داد:نه از پویا   .

شیدا- این آقا پویا هم شده معلم. هر کاري می کنه طلا فورا یاد می گیره   .

-شیدا خدا به دادت برسه. چون بچه شما با دوتا معلم نابغه میشه   .

از آن پس کارم شده بودخرید، براي همه سوغاتی می خریدم، فقط نمی دونستم چند نفري به فامیل اضافه شده اند. از سهند که می پرسیدم می گفت: وقتی رفتی خودت می بینی   .

-بابا نمی دونم چقدر بگیرم، می ترسم ازم دلخور بشن، راستی سهند تو چرا خرید نمی کنی، نا سلامتی بعد از سه سال به دیدن فامیل ات می خواي بري   .

سهند- وقتی تو می خري من چرا زحمت بکشم؟ من و تو نداریم. در ضمن تو هی برج می سازي و پول پارو می کنی .

من بیچاره کارمندم و با حقوق کارمندي فقط می تونم شکم زنو بچه مو سیر کنم   .

-سهند خودتی، فکر نکن نمی دونم چقدر حقوق می گیري یا عمو ماهانه برات پول نمی فرسته   .

می خندید و می گفت: خواهر و برادر که از این حرفا ندارن، این دفعه تو بخر دفعه بعد من خرید می کنم   .

با ذوق و شوق فراوان روزها رو می شمردم تا روز موعود برسد. مرتب خرید نی رفتم و بهترین لباسها را براي خودم و طلا می خریدم. مخصوصا براي طلا، لباسهاي مارك دار و معروف می گرفتم. بعد از خرید نوبت رسیدن به سر و صورتم بود. با ارایش دائم و بلوند کردن موها، آن هم مرتب شد. براي روز بیست ونهم ساعت یک بامداد بلیط گرفتم. سهند و

٣٠۶

شیدا قبل از ما به فرودگاه رسیده بودند، سهند با دیدن چمدان هایم گفت: واي مگه سفر قندهار می خوایم بریم که پنجتا چمدان برداشتی. این همه وسایل رو کجا می بري. باور کن گمرك گیر می دن و مرجوع می کنن   .

سپس دو دستی به سرش کوبید و به شوخی گفت: خدایا به داد این حمال برس و کمکش کن تا سالم برسه   .

وقتی بلیط ها و پاسپورتها را به دستش دادم از تماس دستم گفت:  

-غزال چرا دستات یخ کرده، سردته؟  

-از استرس زیاده   .

شیدا- چرا؟  

-به خاطر طلا، خیلی می ترسم   .

سهند- نترس، اونا می دونن که تو دختري رو به فرزندي قبول کردي. وقتی رامین بهشون گفته بود، زن عمو تماس گرفت و پرسید، که من هم جواب دادم چند ماه پیش که جنابعالی با من تماس داشتی، گفتی که قراره یه همچین کاري بکنی. و دو سه ماهه بعد زن عمو دوباره تماس گرفت که گفتم بله یه دختر بچه آوردي   .

-ناراحت نشد؟  

سهند- بذار اول برم بارامو تحویل بدم بعدا بشینیم و صحبت کنیم   .

طفره رفتن سهند از جواب دادن حکایت از عصبانیت مامان داشت، ولی چاره اي نبود باید تحمل می کردم   .

داخل هواپیما سهند سر طلا را گرم کرده بود تا حوصله اش سر نرود و اذیت نکند. و شیدا هم با دستهاي گرمش دستم را گرفته و باهام حرف می زد تا زیاد فکر نکنم. ولی من هرچه به تهران نزدیکتر می شدم ااسترسم زییاد و ضربان قلبم ،تندتر و تندتر می شد. براي همین شیدا از مهماندار خواست تا برایم قهوه بیاورد. تا هم گرم شوم و هم فشارم بالا بیاید .

بعد از خوردن قهوه کمی از استرسم کم شد   .

ولی وقتی هواپیما بالاي شهر تهران قرار گرفت، اشک از چشمانم سرازیر شد. به یاد روزي افتادم که مستاصل و درمانده ،با چه حال و روزي با این شهر عزیز وداع کردم. روزیکه تمام درها به رویم بسته شده بود و چاره اي جز رفتن نداشتم .

انقدر حواسم پرت بود که متوجه باز شدن روسري ام نشده بودم   .

سهند- خانم این چه وضعیه، اینجا ایرانه و باید روسري سر کنید تا ممنوع الخروجتون نکردم، روسریتونو سر کنید   .

خندیدم و گفتم: ببخشید برادر حواسم پرت شده بود. قول می دم دفعه آخرم باشه   .

سهند- حتما، راستی غزال خوب شد که هوا سرده و گرنه باید چادر سرت می کردي چون مانتو نداري. البته چون چادر هم نداري باید بیست متر پارچه می خریدیم و مثل هندي ها دورت می پیچیدي   .

-خوب یه دفعه، یک طاقه می خریدیم   .

و شروع به خندیدن کردیم. بعد از انجامامور گمرکی که خیلی هم طول کشید و دادن جریمه به بیرون پا گذاشتیم. فکر کردم حتما افسانه به پیام خبر داده و به دنبالمان آمده، چشمم به دنبالش می گشت ولی از او هم خبري نبود.. براي کسب تکلیف رو به سهند گفتم: خوب آقا سهند حالا کجا باید بریم خونه شما یا خونه ما؟  

سهند- هیچ کدام، چون همه رفتند چالوس. شانس آوردي که همه یک جا جمع اند و تا دلت بخواد همه شونو یکجا می بینی   .

وقتی از سالن بیرون رفتیم هواي شهر را با تمام وجودم می بلعیدم. احساس کردم دوباره متولد شدم. از فرودگاه تاکسی گرفتیم و بدون اینکه نظر شیدا را در مورد دیدن خانواده اش بپرسیم مستقیم به چالوس رفتیم. با دقت به اطراف نگاه می کردم. چقدر تغییر و تحولات ایجاد شده بود. در جاده جوانه زدن درختان نوید بهار، نوید زندگی دوباره را می داد. چه قدر دلم براي دیدن این مرز و بوم تنگ شده بود   .

بعد از طی مسافتی کنار رستورانی که مملو از جمعیت بود نگه داشتیم تا صبحانه بخوریم. طلا متعجب به اطرافش نگاه می کرد   .

طلا- مامی چرا همه اینجا فارسی صحبت می کنند؟  

-عزیزم اینجا ایرانه و زبان ملی اینجاست   .

همه چیز برایش عجیب و غریب بود.مخصوصا طرز لباس پوشیدن خانمها. چون تا حالا مانتو روسري ندیده بود و براي همین مرتب به من و شیدا می گفت: دلم گرفت اینو از سرتون بردارین   .

من و شیدا می خندیدیم و می گفتیم: طلا خانم نمی شه   .

درست بالاي گردنه هزار چم بودیم که از رادیو حلول سال نو را اعلام کردند. تحویل سال نو داخل ماشین و بدون سفره هفت سین لطف دیگري داشت. هرچه به شهر نزدیک تر می شدیم، قلبم دیوانه وار خودش را به قفسه سینه ام می کوبید .

انگار در حال پرواز بودم. وقتی جلوي در ویلا رسیدیم دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم. همین که از ماشین پیاده

شدم چون به جاي دیوار شمشاد وجود داشت و داخل به خوبی دیده می شد سپهر را که روي ایوان و جلوي ساختمان نشسته بود دیدم. خنده از روي لبهایم محو شد، چون انتظار دیدنش را نداشتم. شادي و حرارت چند لحظه پیشم به کوهی از یخ تبدیل شد. خدایا چه باید می کردم. نه پاي رفتن به داخل را داشتم و نه یاراي برگشتن. او هم به محض دیدن ما ،لبخند زنان بلند شد و به سمت در دوید. چون سهند مشغول پایین آوردن چمدانها و حساب کتاب با راننده بود متوجه این صحنه نشد ولی شیدا در کنارم ایستاده بود، دست هاي یخ زده ام را به دستش گرفت و گفت: غزال خودتو کنترل کن   .سپهر فورا در را برایمان باز کرد و در حالی که صدایش می لرزید سلام کرد. سرم را پایین انداختم و جواب سلامش راندادم. بی اعتنا از کنارش رد شدم و به داخل رفتم. ولی سهند و شیدا احوال پرسی کردند. دست طلا را گرفتم و با قدم هاي تند خودم را به ساختمان رساندم از پشت در با صداي بلند گفتم: صاحب خونه مهمون نمی خواین   .

صداي »واي غزاله« بلند شد. کفشهایم را درآوردم. تا در را باز کردم، بابا را دیدم، خودم را در آغوشش انداختم. خدایا چقدر به این آغوش گرم نیاز داشتم. هر دو از خوشحالی گریه می کردیم. بعد از بابا نوبت مامان بود که گریه کنان گفت: مادر می ترسیدم بمیرم و نتونم دوباره ببینمت. چشمام به در خشک شده بود تا بیاي   .

ساناز که براي خودش خانمی شده بود میان خنده و گریه گفت:  

-مامان جان قربون صدقه هاتونو بذارید براي بعد، تا نوبت ما هم بشه   .

دست در گردنش انداختم و گفتم: قربون تو برم! نمی دونی چقدر دلم براتون تنگ شده بود   .

ساناز- ما هم همینطور، خواهر بی وفا که رفتی و شش سال پشت سرت رو هم نگاه نکردي   .

بعد از ساناز با همه روبوسی کردم، عمو سعید، عمو محمود، زن عمو، خاله، سها، سهیل. آنقدر که حواسم پرت بود طلا را فراموش کرده بودم و اگه بغل عمو نمی دیدمش به یادش نمی افتادم. بین بابا و مامان نشستم و بابا دست در گردنم انداخت و سرم را به سینه اش فشرد و دوباره بوسید، سپس دستانش را بالا برد و گفت: خدایا شکرت که امسال بهترین عیدي رو بهم دادي و دخترمو برگردوندي   .

همه گرداگردم نشسته بودند، به غیر از سپهر که گوش اي کز کرده بود و مغموم و گرفته نگاهم می کرد. چند لحظه اي که گذشت عمو محمود رو به بقیه گفت: ببخشید اگه نوبتی هم باشه نوبت این مهمون کوچولو است، با طلا خانم آشنا بشین   .

بابا- ببخشید طلا خانم بیا بغلم ببینم، چه دختر خوشگل و نازي. راستی فارسی بلده حرف بزنه؟  

طلا- بله که بلدم. مثل بلبل حرف می زنم. مگه نه عمو جون؟  

عمو محمود- بله دخترم مثل بلبل فارسی حرف می زنه   .

ساناز- آخی چقدر هم شیرین زبون هستی   .

طلا- من شما رو می شناسم خاله، آخه شیدا جون عکس همه رو نشونم داده   .

ساناز- پس بیا به خاله یه بوس بده   .

طلا پیش ساناز رفت و صورتش را بوسید. سپس یکی یکی اسم همه را می گفت و می بوسیدشون. جلوي مامان که ایستاد و گفت: مامان بزرگ شما چرا اخم کردین. همیشه اخمو هستین؟  

قیافه مامان، نشانه نارضایتی اش بود ولی چاره اي جز تحمل نداشتم و براي همین گفتم: طلا جون مامان بزرگ اخمو نیست، گویا حال نداره و سرحال نیست   .

مامان بدون اینکه توجهی به طلا بکند لبخندي زد و گفت: اتفاقا خیلی هم سرحالم. بعد از اینهمه مدت دخترم اومده   .

طلا سرش را جلو آورد و آهسته در گوشم گفت: مامی آقا نامرده با ما قهره که تنها نشسته؟  

-ساکت باش   .

طلا- چشم   .

چون بهش چشم غره رفتم، پکر دوباره بغل عمو نشست. عمو هم دستی به سرش کشید و رو به ما گفت: چرا بی خبر اومدین، اگه اطلاع می دادین یاشار اینا به شیراز نمی رفتن   .

سهند- اولا این دختر شما رو به زور راضی کردم که بیاد ثانیا خواستیم غافلگیرتون کنیم   .

بابا- چرا دخترم، یعنی تا این حد از ما بیزاري؟  

نگاهی به موهاي سفید و صورت کشیده اش کردم و جواب دادم: حرفاشو باور می کنید؟ تا من گفتم می خوام برم ایران ،زودتر از من راه افتاد. پول بلیط اش رو به گردن من انداخت   .

عمو سعید- خوب غزال جان، رامین خان چطوره. چرا ایشون تشریف نیاورده؟  

به زور جلوي خنده ام را گرفتم تا سپهر پست فطرت فکر نکند دوستش دارم به پایش نشستم. براي همین جواب دادم:

اون هم خوبه، چون کار داشت نتونست بیاد   .

مامان- این چند ساله اونجا چی کار می کردي از زندگیت راضی هستی؟  

سهند به جاي من جواب داد: زن عمو تو شهرداري کار می کنه   .

مامان با چشمهاي گشاد شده پرسید: شهرداري؟ چرا چیکار میکنه؟  

سهند خیلی جدي جواب داد: تو شهرداري، یعنی زمین هارو براشون متر می کنه و گهگاهی هم که حوصله اش سر رفت تخمه می شکونه   .

مامان که تازه متوجه منظور سهند شده بود خنده اي کرد و گفت: سهند تو کی آدم میشی، زن گرفتی ولی باز هم از این ادا هات دست برنداشتی   .

-مامان جان بگو، فردا بابا میشی ولی هنوز عاقل نشدي   .

زن عمو و مامان که خبري از بارداري شیدا نداشتند از شنیدن این خبر خوشحال شدند و بعد از بوسیدن شیدا و تبریک گفتن پرسیدند چند ماهه است؟  

شیدا با شرم جواب داد: سه ماهه   .

به قیافه تک تک افرادي که در آنجا بودند نگاه کردم. همه تغییر کرده بودند، عمو سعید و خاله پیرتر شده بودند، سهیل براي خودش مردي شده بود وقتی در قیافه سها دقت کردم، تازه متوجه شدم که خیلی چاق و چله شده و قیافه اش بامزه تر شده است   .

-سها چقدر چاق شدي، مثل توپ گرد شدي. راستی افشین و بابک کجا هستند؟  

خنده ملیحی کرد و گفت: افشین بچه ها رو برده بیرون   .

-بچه ها رو؟ مگه به غیر از بابک بچه دیگه اي هم دارید؟  

سها- بله دو تا دوقلوي اتیش پاره، بهاره و بردیا، سه ساله هستن   .

-واي چه جالب، ولی خیلی بزرگ کردنشون سخته، چطوري از عهده اش براومدي   .

خاله- پدر من و حاج خانم دراومد تا کمی بزرگ شدن. اینو ساکت می کردي اون یکی گریه می کرد   .

بابا- خوب عزیزم یه خورده هم از خودت بگو. چی کار می کنی؟ از اونجا از زندگیت راضی هستی یا نه   .

-بله چرا راضی نباشم. فقط اوایل تا کمی عادت کنم سخت گذشت ولی الان خدا رو شکر همه چیز بر وقف مراده   .

مامان آهسته گفت: این بچه رو براي چی آوردي. چطوري از پس کاراش برمیایی؟  

جوابی ندادم که بابا گفت: شیرین نرسیده شروع نکن. بچه که نیست حتما صلاح دونسته که این کارو کرد   .

نفس راحتی کشیدم و چشمم دنبال طلا می گشت که دیدم بغل سپهر نشسته و با او حرف می زند، خیلی حرصم گرفت ،من از او متنفر بودم آنوقت طلا بغل اش نشسته بود، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم: طلا بیا این ور مزاحمشون نشو   .

سپهر با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد جواب داد: نه مزاحم نیست   .

-راستی خاله عروستونو نمی بینم، کجا هستن؟  

خاله سرش را پایین انداخت و اهسته جواب داد: سپهر تنها آمده   .

سهند براي عوض کردن جو حاکم بلند شد و گفت: این همه پول سوغاتی دادم ولی یادم رفته بود که تقدیمتون کنم .

الان میارم خدمتتون   .

-به! روتو بنازم، خسیس! دستت درد نکنه این همه زحمت کشیدي   .

چمدانها را آورد و گفت: خواهش می کنم چه زحمتی، فقط اگه کم بود ببخشید، شرمنده   .

وقتی خواست چمدان طلا را باز کند گفتم: سهند جان اون چمدان طلاست و سفیده هم مال منه. بقیه رو باز کن   .

باز از رونرفت و گفت: ببخشید، آخه می دونین خانمم حالش خوب نبود دادم خواهرم بسته بندي کنه   .

سهیل- سهند پاشو بیا این ور که لو رفتی،این همه لاف نزن   .

و باعث خنده همه شد. خواستم چمدانها را باز کنم که افشین و بچه ها آمدند. او هم از دیدنم تعجب کرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی با افشین ، بهاره و بردیا را بغل کردم و بوسیدمشان. و بردیا با شیرین زبانی پرسید: شما کی هستین؟  

-من غزالم، دوست مامان سها   .

بهاره- اگه دوست مامانی چرا تا حالا خونمون نیومدي؟  

-خانم خوشگله چون که اینجا نبودم   .

طلا با دیدن بچه در بغلم، از بغل سپهر پایین آمد و سپس پیشم آمد و به فرانسه گفت : مامی چرا بغل شون کردي؟ دیگه منو دوست نداري؟  

بچه ها رو پایین گذاشتم و گفتم: بچه ها این هم دختر من طلاست   .

و آهسته در گوشش گفتم: دخترم من تو رو بیشتر از همه دوست دارم   .

طلا- پس دیگه بغل شون نکن چون باهات قهر می کنم   .

-آخه عزیزم نمی شه که، چطور همه تو رو بغل می کنن و دوستت دارن. من هم باید اونارو بغل کنم   .

عصبانی شد و با فریاد گفت: نخیر اینجا هیچ کس منو دوست نداره. چون فقط ساناز و سپهر جون بغل ام کردند. بغضم گرفت. او گناهی نداشت که اینجور مورد بی مهري قرار بگیرد   .

بابک که حالا پسر بزرگی شده بود پرسید:زن دایی طلا چرا عصبانی شده؟  

دلم لرزید، هنوز من را زن دایی صدا می کرد. قبل از اینکه جوابی بدهم بردیا گفت: اون که زن دایی ما نیست دوست مامانه. زن دایی ما شراره جونه، مامان میلاد   .

چه لحظات سختی بود. به سختی توانستم خودم را کنترل کنم و بر سر چمدانها نشستم. مشغول دادن سوغاتی ها بودم که تلفن زنگ زد. سهیل بعد از جواب دادن گفت: غزال آقاي اویسی است   .

از اینکه به موقع تلفن کرده بود خوشحال شدم گوشی را گرفتم و گفتم: الو سلام   .

رامین- سلام، سال نو مبارك، چطوري خانم دکتر؟ اوضاع و احوال چطوره، بر وقف مراده؟  

-عید تو هم مبارك، اون هم خوبه بد نیست. مریم جون چطورن؟ پارمیدا خوبه؟  

-مریم قهر کرده و پارمیدا رو برداشته و رفته خونه باباش   .

-چرا؟  

-اصرار می کرد چند روزي بریم مسافرت، من هم گفتم نمی تونم، می بینی که دست تنهام و این همه کار دارم   .

-همین؟ الکی، الکی   .

رامین- باور کن اگه غیر از این چیز دیگه اي باشه. این از شانس بد منه   .

خندیدم و گفتم : کمال هم نشینی بر من اثر کرده، راستی از کسري اینا چه خبر؟  

-قبل از اینکه به تو تلفن کنم زنگ زدم و عید رو تبریک گفتم. فکر کنم الان بهت تلفن کنه، چون دلواپس ات بود .

خوب از اوضاع اونجا تعریف کن   .

-شرمنده   .

رامین- نمی تونی حرف بزنی، آره؟ خوب طلا چطوره، سهند، شیدا ، عمو   …..

-طلا هم خوبه و بقیه هم همین طور   .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *