آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت هفتم

Rate this post

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

صبح به خاطر برف سنگینی که باریده بود جاده چالوس بسته شده بود. مجبور شدیم زودتر حرکت کنیم و از جاده هراز برویم. برف آنجا هم می بارید. زمانی که براي خوردن نهار نگه داشتیم گلوله برفی بزرگی درست کردم و درست به طرف سها نشانه رفتم، او سرش را دزدید و به صورت بابا خورد. بابا هم به تلافی، گلوله اي درست کرده و به طرفم نشانه رفت .بغل رستوران محوطه بزرگی وجود داشت به جاي خوردن نهار به برف بازي مشغول شدیم. فقط خانم بهادري و هما کنار ایستاده بودند. هانی سعی داشت فقط سپهر را نشانه بگیرد ولی نمی توانست چون سپهر محلش نمی گذاشت. از پشت دست هاي سپهر رو محکم گرفتم و گفتم: هانی جون محکم بزن  .

هانی-آخه محکم بزنم دردش می گیره  .

– نه بابا، بزن چیزیش نمی شه  .

سپهر آهسته گفت: غزال خواهش می کنم این کارو نکن، غزال! جان سپهر دستتو بکش  .

گوش نکردم، سپهر هم سرش را پائین گرفت و خورد به صورت خودم. الکی دستم را روي چشمم گذاشتم وبا فریاد گفتم:

آخ چشم، کور شدم  .

سپهر فورا برگشت و گفت: دستتو بکش ببینم، عزیزم من که گفتم این کارو نکن  .

دستم را از روي چشمم برداشتم و گفتم: باز نمی شه، انگار کور شدم  .

همه دورم جمع شده بودند و هر کسی اظهار نظري می کرد و من آه و ناله میکردم. عمو محمود که دقائقی پیش به رستوران رفته بود با سر و صداي ما بیرون آمد و مظطرب گفت: غزال چی شده، چرا داد می زنی؟ 

بابا- موقع بازي گلوله خورده به چشمش و الان هر کاري میکنه باز نمیشه  .

عمو- غزال جان، عزیزم آهسته چشماتو باز کن ببینم  .

دیگر نتوانستم فیلم بازي کنم و چشمم را باز کردم و با خنده گفتم: عمو جون بهشون کلک زدم  .

سهند- حناق بگیري، بازي زهرمارمون کردي. شیطونه میگه همچین بزنم که هر دو تاشون کور بشه  .

معصومانه گفتم: یعنی دلت میاد تا آخر عمرم کور بشم  .

سهند- خوب بلدي با این زبونت آدمو خر کنی  .

– بلا نسبت تو! خر چیه، تو سرور منی، تاج سرمی  .

عمو رو به هم گفت: حالا اتفاق دیگه اي نیافتاده بیاین بریم تو   .

و همه به داخل رستوران رفتیم. قبل از داخل شدن برگشتم و به سهند گفتم: فکر نکن جدي،جدي تاج سر و سرور منی .

نوکر بی جیره و مواجب بنده هستی  .

و بلافاصله داخل شدم و مجالی به سهند ندادم. و آنهایی که پشت سر من بودند به خنده افتادند. وقتی پدرام کنار میز نشست، به من گفت: غزال تو واقعا نوبري. جلوي بزرگتر ها خوب بلدي فیلم بازي کنی و گناهها رو گردن سهند می اندازي. و خودتد، تو دل همه جا می کنی  .

  • یعنی میگی من بدم؟ و محبتم نسبت به همه دروغه .

  • نه خیلی هم خوبی، فقط کمی شیطونی و بازیگوش. مثلا یادته اون شب چقدر سپهرو …

  • آقا پدرام بقیه اش رو ادامه نده، خودم فهمیدم. چشم دیگه این کار هارو تکرار نمی کنم .

سهند- توبه گرگ کرگه  .

پدرام- سهند تو هم همچین بی تقصیر نیستی، تن تو هم می خاره ها  .

پدرام سر به سر من و سهند می گذاشت، بعد از نهار دوباره به راه افتادیم. سهند داخل ماشین موهایم را گرفت و کشید ،براي اینکه لجش را دربیاورم از یاشار پرسیدم: یاشار معنی شیدا چی میشه؟ 

یاشار- به به، امسال دیپلم می گیري نمی دونی معنی شیدا چی میشه؟ 

  • خوب ندونستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است .

سهند دستپاچه دست کشید وگفت: غزال من بعدا بهت میگم  .

سهیل با شیطنت گفت: نمی دونم چرا بعضی وقت ها سهند به غزال باج میده، یادتونه اون دفعه هم دستشو گذاشت جلوي دهنش  .

  • سهند جان هر وقت از تو پرسیدم جواب بده، من از یاشار پرسیدم .

یاشار خنده کنان جواب داد: شیدا یعنی واله، عاشق شدن بی حد و اندازه، دلدادگی  .

حالا اسم دختره یا پسر؟ 

سپهر به جاي یاشار جواب داد: نکنه اسم دوست دختره سهند، شیداست؟ 

همه زدند زیر خنده و سهند زیر لب ادامه داد: زهر مار! حسابتو می رسم  .

  • آفرین سپهر تو چقدر نابغه اي، این مشکل منو آسون کردي .

سهند- دیوونه حسابتو می رسم  .

  • ببین یاشار، داره واسه من خط و نشون می کشه .

یاشار- سهند جدا تو خجالت نمی کشی، هنوز دهنت بوي شیر میده. تازه داري براي غزال خط و نشون هم می کشی؟ 

  • اتفاقا از عروسی آیدین به بعد به جاي شیر، بوي عشق و عاشقی میاد .

سهند چپ چپ نگاهم می کرد و ما سر به سرش می گذاشتیم و او گوش می کرد  .

سه روزي بود که از شمال برگشته بودیم و ظهر ها به خاطر اینکه ازشر تلفن هاي سپهر در امان باشم، تلفن ها را از پریز می کشیدم و قبل از آمدن مامان وصل می کردم و خوشبختانه در این مدت ندیده بودمش  .

روز سه شنبه تازه از مدرسه رسیده بودم و داشتم مانتو ام را در می آوردم که تلفن زنگ زد. سریع تلفن را برداشتم تا ساناز از خواب بیدار نشود. که صداي سپهر در گوشی پیچید: 

  • بی انصاف تلفنو قطع نکن کارت دارم .

  • اجازه بده از راه برسم بعد زنگ بزن. هنوز لباسمو در نیاوردم و غذا هم نخوردم .

  • پس خواهشا تلفن رو از پریز نکش تا نیم ساعت بعد زنگ بزنم کار مهمی دارم .

  • باشه، فعلا خداحافظ .

تند تند لباسم را عوض کردم و چند قاشق غذا خوردم و به اتاقم رفتم روي تخت دراز کشیده بودم و خواب کم کم چشمانم را سنگین می کرد که تلفن زنگ زد: بفرمائید 

سپهر- خوابیده بودي، مزاحمت شدم  .

  • نه تازه داشت خوابم می برد که توي بیکار مزاحم شدي. به جاي اینکه هر روز تلفن کنی، یه خورده به خودت زحمت بده و بیا دنبالمون و هر کاري داشتی بگو. آقاي راننده قول میدم حقوق خوبی بهت می دم .

  • من بدون حقوق هم دربست نوکر خانم هستم. ولی افسوس که اجازه این کارو ندارم. چون بابا سرمو می بره .

  • چرا؟

  • براي اینکه قبل از دیدنت خیلی سفارش کرده که مراقب رفتارم باشم. و از نزدیک شدن به تو و حرف زدن حذر کنم .می گفت تو با بقیه دخترا فرق داري. چشم و چراغ و دردونه فامیل هستی. دیگه نمی دونست نا خواسته از دور دلم عاشق و دیوونه تو می شه .

  • واي، چه پسر حرف گوش کنی هستی. آخی طفلکی! دلم برات میسوزه، چقدر مواظب اعمالت بودي. حتما خیلی زجر کشیدي که به طرفم نیومدي و آزارم نکردي .

سپهر- لعنتی مسخره ام می کنی! اونقدر که تو اذیتم کردي من کاري نکردم. الان هم جز حرف دلم چیزي بهت نمی گم. راستی می دونی که قراره برات خواستگار بیاد  .

  • نه از کجا بدونم، مگه علم و غیب دارم. حالا طرف کی هست که اول تو خبر دار شدي؟

  • یعنی سها بهت نگفته مهمون داریم؟

  • نه فقط گفت که عصر یه سر بیام خونتون، خوب مهمونتون کیه؟

  • دیشب عمه با لیلی و بهزاد آمدند. عمه از تو خیلی خوشش اومده و براي همین اومده تو رو براي بهزاد خواستگاري کنه. تو بهزادو دیدي؟

  • نه سعادت نداشتم که زیارتش کنم. حالا چه شکلی هست؟ خوشگل یا نه. اگه مثل تو باشه نمی خوامش .

  • پس مثل من نباشه قبول می کنی. زیبا و جذابه و مورد قبول خانم واقع میشه .

  • پس خیلی عالی شد .

با فریاد گفت: بی انصاف پس دل من چی میشه؟! یعنی من ادم نیستم که هر کاري می کنم ازم خوشت نمی یاد. می دونی چه بلایی سرم آوردي. دیوونه ام کردي. خونه خرابم کردي. با اون چشمات جادوم کردي و آتیشم زدي  .

سپس ارامتر ادامه داد: چرا اینقدر بی انصاف و سنگدلی، چرا؟ غزال  ……

با صداي لرزان گفتم: بله 

  • اگه جلوي پات زانو بزنم و التماست کنم قبول می کنی که واقعا از ته دل و از اعماق وجودم دوست دارم .

  • نه، من نمی خوام جلوي پام زانو بزنی یا التماسم کنی. تو خودت گفتی من به دختري دل نمی بندم و فقط براي چند صباخی که خوش باشم باهاشون دوست میشم. پس من چطوري حرفهاتو باور کنم که واقعا دوستم داري و عشقت تب تند و هوس نیست؟ و وقتی منو وابسته خودت کردي ولم نمی کنی و نمیري دنبال یکی دیگه؟! حرفهاي تو مثل وز، وز زنبور تو گوشم مونده. اگه من به جاي تو بودم وقتمو تلف نمی کردم و داممو جاي دیگه پهن می کردم .

چند دقیقه اي هر دو ساکت شدیم تا اینکه سپهر سکوت را شکست و گفت: ممنون که نصیحت ام کردي از این پس مثل زنبور وز وز نمی کنم و مزاحم اوقات سرکار خانم نمی شم  .

و بدون خداحافظی گوشی را گذاشت. تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفته و مانند غریقی در وسط دریا در میان تلاطم امواج قرار گرفته بودم. نمی دانستم چیکار کنم، مانده بودم بر سر دو راهی. چون براي کسی مثل من هضم این کلمات خیلی سخت بود. از فکر کردن سرم ترکید. چون عقل حکم می کرد از آدم هوس بازي مثل سپهر دوري کنم. ولی دلم مرا به جلو سوق می داد تا به ندایش پاسخ دهم. نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار بود و چیزي به آمدن مامان و بابا نمانده بود. بلند شدم و به حمام رفتم تا کسالتم را با گرمی آب برطرف کنم کمی سرحال شوم. تازه بیرون آمده بودم که بابا زودتر از مامان رسید. تند تند آماده شدم تا بابا منو به خونه عمو سعید رساند  .

زنگ را زدم و داخل شدم، لیلی و سها جلوي در به انتظارم ایستاده بودند. با دیدن لیلی، پله هل را دو تا یکی کردم و بالا دویدم و یکدیگر را درآغوش کشیدیم. بعد از احوال پرسی خودم را به بی خبري زدم و با تعجب پرسیدم: لیلی خانم کی تشریف آوردین؟ 

– دیشب ساعت نه و نیم، ده بود اومدیم  .

اخم کردم و به سها گفتم: بی معرفت چرا بهم نگفتی؟ ترسیدي نهار بیام اینجا. اگه مامان و بابا می دونستند اونها هم می اومدند  .

سها- خواستم غافلگیرت کنم. الانم میري و به خاله شیرین خبر میدي  .

در دلم گفتم: چقدر هم غافلگیر شدم، چون قبل از تو آقا داداشت خبر داده بود  .

با هم به داخل رفتیم. اول با عمه خانم و بعد با بهزاد سلام و احوال پرسی کردم. حق با سپهر بود، بهزاد پسري زیبا و جذاب و تقریبا شبیه عمو سعید بود ولی به زیبایی سپهر نمی رسید، چون سپهر فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود  .

خاله خودش به مامان تلفن کردو آمدن عمه را خبر داد و براي شام دعوتشان کرد  .

همه دور هم جمع و مشغول صحبت بودیم. بهزاد زیر چشمی نگاهم می کرد. سعی می کردم نگاهم با نگاهش تلاقی

نکند. ساعت یک ربع به شش عمو سعید و سپهر هم آمدند. قیافه هر دو پکر و گرفته بود و سپهر حتی زحمت سلام دادن به خود را نداد و انگار نه انگار که مرا دید. بدون اعتنا و توجه کنار بهزاد نشست  .

عمه خانم با دیدن قیافه آنها پرسید:چی شده، شما دو تا باز سگرمه هاتون ترهمه؟ نکنه باز جر و بحث داشتین؟ 

سپهر- نه عمه جان، چرا جر و بحث کنیم  .

عمو- آقا راست میگه جر و بحث نکردیم. فقط حضرت آقا بدون خبر، سر خود رفته براي نیمه شب یک شنبه بلیط گرفته ،انگار اونجا حلوا پخش می کنن که آقا با عجله می خواد بره  .

با شنیدن این جمله ته دلم خالی شد. چون مسبب اصلی من بودم شاید اگر کمی ملایم تر با او حرف می زدم، هرگز فکر رفتن نمی کرد. خاله چنگی به صورتش انداخت و گفت: واي خدا مرگم بده، کجا می خواي بري مادر؟ مگه چقدر پیش ما موندي که به این زودي خسته شدي. نکنه باز مهرداد زنگ زده و هوایی شدي که می خواي بري؟ 

سپهر برافروخته و بلند جواب داد: مگه قرار بود براي همیشه موندگار بشم که با زنگ زدن مهرداد فیلم یاد هندوستانکنه. نخیر، نه مهرداد زنگ زده نه کس دیگه اي. نه اینکه از شما خسته شدم، الان پنج ماه که اینجا هستم و مدت کمی نیست و باید برم و به کارام سر و سامون بدم  .

عمه- عمه جان وقتی خانواده تو اینجاست، تو کجا می خواي بري. مگه اینجا چه عیبی داره که نمی تونی زندگی کنی  .

سپهر – از اول هم قرار نبود من اینجا بمونم. نمی تونم اینجا راحت باشم. هیچی نداره خراب شده که دل آدم خوش باشه. مثل زندون دست وپام بسته است  .

لیلی به شوخی گفت: نکنه ما مزاحمت شدیم و از اومدن ما ناراحتی که می خواي فرار کنی  .

سپهر- دستت درد نکنه لیلی، این چه حرفیه،شما عزیز و مراحم ما هستین  .

سپهر با طعنه و کنایه ادامه داد: اینجا فقط یک نفر غریبه و مزاحمه و بقیه خودي هستند  .

چ.ن می دانستم دلش از کجا پر است جوابی ندادم و سرم را پایین انداختم. عمو با عصبانیت جواب داد: سپهر مواظب حرف زدنت باش. غزال با سها هیچ فرقی نمی کنه و اینجا خونه خودشه  .

بی توجه به حرفهاي عمو نیشخندي زد و گفت: راستی تو بیکار هستی که هر دم و دقیقه میاي اینجا، مگه خونه و زندگی نداري  .

  • فکر نکنم اومدن من ربطی به تو داشته باشه. اگه وجود من ناراحتت می کنه میتئنی تشریف ببري به اتاقت .

با تمسخر لبخندي زدم و ادامه دادم: نکنه با هانی جون حرفت شده که با توپ پر اومدي، آقاي مهندس  .

مثل اسپند روي آتش از جا بلند شد و با فریاد گفت: بابا همه اش تقصیر شماست که این تخم لق رو تو دهن این دیوونه شکوندي  .

با فریاد جواب دادم: دیوونه تویی یا من که سر خونواده ات داد می زنی، کاش به جاي مهندس درس ادب یاد می گرفتی که اینطور هوار نکشی  .

با دیدن اشک هاي سها دیگر ادامه ندادم و بلند شدم تا به آشپزخانه بروم و آبی بخورم که خاله رنگ پریده و پریشان بلند شد و گفت: غزال جان کجا میري؟ تو رو خدا حرف هاي این پسر رو به دل نگیر. نمی دونم امروز چه مرگش شده  .

  • خاله جون می خوام یه لیوان آب بیارم چون موتور سرش خیلی داغ کرده و لازمه که خنک بشه .

خاله خیالش آسوده شد و سر جایش نشست ولی سها همراه من آمد و با گریه گفت: غزال من معذرت می خوام، مبادا بري و اینجا دیگه پا نذاري، باور کن اونوقت من دق می کنم  .

سرش را به سینه ام چسباندم و گفتم: دیوونه مگه بچه هستم که قهر کنم. براي من تو مهمی. جان من دیگه گریه نکن  .- یعنی باور کنم از ما دلگیر نیستی؟ 

  • آخه چرا از شما دلخور باشم. سپهر هم حتما از جایی ناراحته، چون تا به حال با من اینطوري صحبت نکرده بود .

پارچ آب و لیوان را برداشتم و با هم به هال رفتیم. به غیر از سپهر که سرش را بین دستانش گرفته بود همه به من نگاه می کردند. احساس کردم عمو سپهر را سرزنش می کرد چون با داخل شدن من بقیه حرفش را ادامه نداد. لیوان را پر اب کردم و بهش گفتم: بیا این آبئ بخور تا حالت جا بیاد  .

سپهر- نمی خورم  .

  • خودت گفتی که نمی خوري پس هر چه آید خوش آید .

و فورا پارچ آب یخ رو روي سرش خالی کردم. مثل جرقه از جا پرید، پارچ رار روي زمین انداختم و ازش دور شدم  .

سپهر- لعنتی وایسا تا حسابتو برسم  .

بدون توجه که به دنبالم می امد به طرف پله ها دوئیدم که عمه خانم گفت: وامصیبتا!! 

عمو- سپهر ولش کن، تقصیر خودته که نیش اش زدي  .

سپهر توجهی به گفته هاي آنها نداشت و دنبال من می دوید، سه چهار تا پله مانده به طبقه دوم به عقب برگشتم. همان لحظه پام پیچ خورد و به سمت پائین پرت شدم. از ترس چشمانم را بستم. اگر سپهر پشت سرم نبود به پائین پرت می شدم. وقتی از سالم بودنم مطمئن شدم چشمانم را باز کردم و خودم را در آغوش سپهر دیدم. رنگ به چهره اش نبود و پریشون پرسید: خوبی، سالمی؟ چی شد که افتادي؟ 

نگاهی به چشمان آشفته و خاکستریش کردم و لبخند زنان جواب دادم: 

  • آره خوبم، فقط پام درد می کنه، آخه پام پیچ خورد .

لحظه اي چشمم به پشت سپهر افتاد بقیه هم پریشان ایستاده بودند. از اینکه در بغل سپهر بودم خجالت کشیدم و خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و روي پله نشستم. همان لحظه صداي آیفون در خونه پیچید  .

خاله عصبانی گفت: سپهر الان جواب خونواده شو چی میدي؟ اگه پاش شکسته باشه چی؟ 

  • قرار نیست اونا چیزي بدونن. اگر هم شکسته باشه خودم یه چیز سر هم می کنم میگم. شما نگران نباشید. شما برید پائین تا متوجه نشدن .

بهزاد- اگه شکسته باشه یا حتی مو ورداشته باشه ورم می کنه  .

لیلی نگاهی به مچ پایم کرد و گفت: نه ورم نکرده  .

آنها پایین رفتند و سها وسپهر ماندند، با کمک سها به اتاقش رفتیم. سپهر هم رفت تا لباس هاي خیس اش را عوضکند. طفلکی سها در آب گرم پاهایم را ماساژ میداد. سپهر هم بعد از عوض کردن لباسهایش آمد تا حالم راپرسید که جواب دادم: یه کمی بهتره  .

سپهر- سها برو پماد بی حس کننده و باند رو بیار تا مچ پاش رو ببندیم  .

بعد از رفتن سها کنارم نشست و دستم را، به دستش گرفت و با دست دیگرش موهاي پریشانم را مرتب کرد و گفت:

غزال منو ببخش. همه اش تقصیره منه که اذیت ات کردم. اگه بلایی سرت می اومد چه خاکی تو سرم می ریختم .

هیچوقت خودمو نمی بخشم  .

خیره به صورتش نگاه کردم و گفتم: عیبی نداره، چون باعث رفتن و عصبانیت تو من هستم. حالا اتفاقی نیافتاده که ناراحت شدي  .

…. دستش را دور شانه ام انداخت و سرم را روي شانه اش گذاشت، نتوانستم عکس العملی نشان دهم چون گرماي تنش آرامم می کرد  .

سپهر- غزال آخه دل آشفته ام به چشاي تو عادت کرده، دل زبون بسته. کاش از روز اول دلم با دلت همزبون نمی شد .تا الان به خاطر تو، آواره نمی شد و در کنار محبوبش می موند. آخه قبل از اینکه، تو توي دلم پا بذاري، اینطوري بیقرار نبودم. خیلی دوست دارم. تو اولین و آخرین عشق منی، هر جا که باشم  .

سرم رابلند کردم و به چشماش که پر از اشک بود خیره شدم. دل من هم مثل او گریان و لرزان بود. قلبم سخت می تپید ،بی قرار بودم ولی هر کاري می کردم، نتوانستم احساسم را بیان کنم. با چرخیدن دستگیره سپهر فورا اشک هایش را پاك کرد و با فاصله نشست و سرش را پایین انداخت. سها کمی از پماد را به پایم مالید و با باند بست. سپهر هم بیرون رفت .

بعد از رفتنش پرسیدم: سها مهرداد کیه؟ 

  • پسر خاله مه! اونها هم چندین ساله که در رم زندگی می کنند، ولی شوهر خاله ام در ایرانه، اون محیط اونجا رو دوست نداره .

در دلم گفتم مهرداد برادر مهسا ست. خیلی دلم می خواست مانع رفتن سپهر شوم ولی غرورم اجازه نمیداد. وقتی کارمان تمام شد به حالت عادي پایم را روي زمین گذاشتم و با هم به نزد بفیه رفتیم  .

مامان- شما دو تا اون بالا چی کار می کردین که لیلی تنها مونده  .

  • درس می خوندیم .

مامان- حسنی به مکتب نمیرفت، وقتی می رفت جمعه می رفت  .

  • مامان! جلوي همه آبرومو بردي .

١١۴

مامان- گفتم تا شاید به غیرتت بر بخوره و این سال آخریه یه تکونی به خوودت بدي. راستی تا یادم نرفته بهت بگم ،سهند کارت داشت یه تماس باهاش بگیر  .

فورا به سراغ تلفن رفتم و شماره خانه عمو را گرفتم. خود سهند جواب داد یعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم: خیر باشه سهند جان چی کار داشتی؟ 

سهند- می خواستم بگم از هفته آینده مسابقات باشگاهی شروع میشه، آقاي ادیب از طرف خواهرش پیغام داد که بهت خبر بدم. چون همه روزه تمرین داریم  .

با فریاد گفتم: آخ جون. پس از فردا بسم اﷲ  .

بعد از گذاشتن گوشی مامان پرسید: چی گفت که اینطور هیجان زده شدي و داد و فریاد به راه انداختی  .

  • هفته آینده چهارشنبه مسابقات شروع میشه. می گفت که از فردا باید هر روز برم .

ساناز با اخم گفت: واي از فردا کارمون دراومد، خونه میشه میدون جنگ  .

  • لوس، اصلا از فردا تا پایان مسابقات میرم خونه عمو اینا که مزاحمتون نشم .

عمه خانم در حالی که می خندید گفت: مگه چه کلاسی می ري دخترم که خونه میدون جنگ می شه؟ 

  • کلاس کاراته .

لیلی مات و مبهوت پرسید: کلاس کاراته؟ نمی دونستم رزمی کاري. حالا کمر بندت چه رنگیه؟ 

  • قهوه اي که اگر برنده شم سیاه می گیرم .

  • خیلی جالبه، مگه چند ساله که کلاس میري؟

  • از هشت سالگی ولی مرتب نرفتم .

سهیل- لیلی، غزال سوار کاري و تیر اندازي هم بلده  .

سپهر- بیچاره شوهرش. چون اگه حرفی برخلاف میل اش بزنه، حسابش رو با مشت و لگد یا گلوله می رسه  .

  • آقا سپهر چرا این همه ازم تعریف و تمجید می کنید. خوبه شنبه شما می رید و فقط مامان که این همه منو شرمنده می کنه .

تا موقع شام، صحبت در مورد علت رفتن سپهر بود و بابا و مامان زبان به نصیحتش گشوده بودند. سپهر در حالی که به سئوال هاي دیگران جواب می داد، تمام حواسش به من و بهزاد بود. چون بهزاد زل زده بود به صورتم. در دلم بهش می خندیدم، به خاطر حسادتش نسبت به بهزاد  .

١١۵

بعد از شام سپهر، گوشه دنجی را گیر آورد و رفت نشست. وقتی داشت به اطراف نگاه می کرد، دعا می کردم تا زودترمهمانی امشب به پایان برسد، در دلم گفتم: خدا کنه امشب سها اصرار نکنه که بمونم  .

چشمانم را بستم و روي صندلی نشستم وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم در نگاهش گره خورد. دقایقی بعد بلند شد و به پذیرائی رفت. صداي دل نشین و روح نواز پیانو بلند شد. سپهر هنگام نواختن آهنگ، شعر زیباي الهی ناز را می خواند: 

باز اي الهه ناز 

با دل من بساز 

کین غم جان گداز 

برود ز برم 

گر دلم نیاسود 

از گناه تو بود 

بیا تا ز سر گنهت گذرم 

باز می کنم دست یاري به سویت دراز 

بیا تا غم خود را با راز و نیاز 

ز خاطر ببرم 

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف 

به خدا همچون مرغ پر شور وشرر 

به سویت بپرم 

اون که او به غمت دلبندد چون من کیست 

ناز تو بیشتر از این بهر چیست 

روحم در حال پرواز بود، دست و دلم می لرزید. بعد از تمام شدن آهنگ بابا خواست تا آهنگ دیگري بخواند. همه آهنگ هایش بوي غم می داد و خاله با ناراحتی گفت: مدتیه که این پسره عوض شده. تقصیر این سعیده، از وقتی صحبت ازدواج با هانی رو پیش کشیده اخلاقش عوض شده  .

سهیل با شیطنت جواب داد: مامان شاید هم عاشق شده و شما بی خبرید  .

١١۶

خاله- سپهر و این کارا؟ فکر نکنم چون تنها کاري که از سپهر بر نمی یاد عشق و عاشقی است. چون انوقت هوس رفتن نمی کرد  .

عمو- پدر سوخته تو این حرفها رو از کی یاد گرفتی؟ نکنه حرف دل خودته که پاي سپهر و، وسط می کشی  .

سهیل از شرم سرخ شد و سرش را پائین انداخت که باعث خنده شد. با خنده گفتم: 

سهیل خجالت نکش، بگو. شاید فکري به حالت کردیم  .

سهیل- استاد، دست شما درد نکنه، شما چرا؟ 

دستانم را به حالت تسلیم بالا بردم تا مبادا حرفی بزند و باعث آبرو ریزي شود  .

  • خاله من الان ته و تو قضیه رو درمیارم .

عمو- غزال جان نرو، میترسم شرمنده ات بشم  .

بابا- سعید نترس، غزال از زبون کم نمیاره. فوقش تو سر و کله همدیگه می زنن  .

بهزاد- دائی جان حق با آقاي سراج! غزال خانم از کسی کم نمیاره، درسته؟ 

  • دقیقا همین طوره، چون من از رو نمی رم .

بلند شدم و به پذیرائی رفتم چون پشتش به من بود، منو ندید  .

آهسته نزدیک شدم و دستم را روي شانه اش گذاشتم. بدون اینکه نواختن پیانو را قطع کند، سرش را بالا گرفت و لبخندي زد  .

صندلی را کنارش گذاشتم و به صورتش که با لبخند زیبا تر شده بود خیره شدم. وقتی تمام شد گفت: 

کاش می دیدم چیست 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم بهاریست 

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را 

می تابانی 

بال مژگان بلندت را می خوابانی 

آه وقتی تو چشماتت 

آن جان لبالب از جاندارو را 

سوي این تشنه جان سوخته می گردانی 

موج موسیقی عشق 

از دلم می گذرد  .

  • براي هر چیزي یه شعري میگی؟!

سپهر- میشه علت قدم رنجه کردن بانو رو بدونم  .

  • مثلا اومدم خبر از دل تو بگیرم چون سهیل به خاله گفت: حتما عاشق شدي که این کارو می کنی .

سپهر خنده بلندي سر داد و گفت: تو که خبر از حال من داري، چرا بهشون نگفتی. راستی پات هنوز درد می کنه؟ 

  • یعنی اینقدر منو دوست داري که راضی به مرگمی، چون اگه جواب می دادم بابا پوست سرمو می کند البته نه… گردنمو میزنه .

  • بی انصاف اگه من راضی به مرگت بودم که خودمو سپرت نمی کردم که از پله ها پرت نشی. ولی عجب لحظه قشنگی بود کاش ادامه داشت .

خندید و ادامه داد: مار از پونه بدش میاد جلوي لونه اش سبز میشه. از من فرار می کنی اونوقت می افتی تو بغلم  .

سرم را پائین انداختم و گفتم: خیلی لوسی، کاش منو نمی گرفتی و می افتادم پائین  .

  • آخه تو چرا نه رحم نه مروت، نه انصاف؟

  • پس به دفعه بگو سلاخم .

با گفته من به قهقه افتاد و گفت: من فداي سلاخی به خوشگلی تو برم که دل وحشی منو رام خودش کرده. دیدي به

خاطر تو و فقط با یه نگاه تو لب به مشروب نزدم و اومدم و عقده دلمو سر این خالی کردم. راستی عروس خانم، دومادو پسندیدي؟ 

چشمانم رابستم و گفتم: نه، چون جلوي همه خردم کرد و می خواد ترکم کنه  .

در حالی که صداش می لرزید گفت: جان سپهر، چشماتو باز کن و جواب بده  .

چشم باز کردم و به چشمانش خیره شدم که گفت: لعنتی چرا الان اینو میگی؟ الان که کار از کار گذشته و من بلیط گرفتم  .

  • اگه راستشو بگم ناراحت نمی شی؟

  • نه بگو! خیلی هم خوشحال میشم .

  • بیش از هر چیز به خاطر خاله اینا، راضی به رفتنت نیستم. چون من باعث شدم که تو بري. نمی گم …

به میان حرفم دوید وگفت من ساده لوحو باش که فکر کردم به خاطر دل خودت می خواي از رفتن منصرف بشم  .

  • من نگفتم فقط به خاطر اونا نمی خوام بري، بلکه گفتم هشتاد درصد به خاطر خانواده ات و بیست درصد به خاطر دل خودم .

  • پس هر وقت دل رحیمت عزم صلح کرد و به صد در صد رسید بهم خبر بده تا براي همیشه برگردم. در ضمن از طرف من به مامان بگو من عاشق نشدم بلکه مجنون، دیوانه و آواره شدم. البته این قسمت شو به دل خودت بگو. حالا هم تا شک نکردن و گردن لیلی منو نزدن پاشو برو .

چشم به هر دوشون میگم  .

بلند شدم که بروم دوباره صدایم کرد: غزال  .

-بله؟ 

-خیلی دوست دارم،خیلی،خیلی! فهمیدي؟ 

در حالی که می رفتم جواب دادم: دیوونه،دیوونه، دیوونه! 

کنار دست خاله نشستم و گفته سپهر را برایش گفتم که جواب داد: من که می دونم سپهر اهل این حرفا نیست. بیخود نبود که هانی رو قبول نکرد  .

مامان- نازي سپهر حق اونو قبول نکنه. آخه حیف نبود که پسري به این خوبی با هانی ازدواج کنه؟ سپهر هم خوش قیافه است هم شغل خوبی داره. من هم بودم قبول نمی کردم  .

-شیرین دست رو دلم نذار که از دست سپهر خونه. به قیافه و شغل نیست که، اگه از کارهاش و اخلاقش بگم، میگی هانی از سرشم زیادیه  .

عمه- نازي بس کن، سپهر هم جوونه. همه اول جوونی از این کارا می کنن. شما هم همچین بی تقصیر نیستید که زیاد پر و بالش دادید و آزادش گذاشتین  .

سپهر که حرفهایشان را شنیده بود با صداي بلند گفت: شما خانم ها تا بیکار میشینین غیبت می کنین  .

و در خالی که نزدیک می شد گفت: 

-شیرین خانوم ممنون که طرفداریمو می کنید. شما بگید آخه دختر قحطیه که این لقمه رو واسم گرفتن. دختره وراج سر آدمو می خوره  .

مامان- تو هر وقت خواستی زن بگیري بگو خودم یه دختر خوب و خوشگل برات پیدا کنم که مثل حوري باشه  .

سهیل به جاي سپهر جواب داد: حتما این کارو می کنه، کی بهتر از شما که حامی و طرفدارش هستین  .

سپهر که حرفهاي مامان به مزاجش خوش آمده بود با لبخندي که بر لب داشت جواب داد: خوب درساي استادت رو یاد گرفتی  .

عمه- مگه سهیل دانشگاه میره؟ 

سپهر خنده اي کرد و گفت: نه عمه جون، سهیل پیش غزال درس می خونه و حسابی هم ازبر میشه. مگه نه؟ هفته پیش که به شمال رفته بودیم دو تایی، سه تا مار گرفته بودند که یکی رو زیر پاي هما خواهر هانی انداخته بودند که بیچاره از ترس داشت سکته می کرد. دو تاشو هم تو جیب من گذاشته بودند  .

بهزاد با چشمان گشاد شده گفت: غزال خانم کاراي شما دیدنیه، خیلی هنره که دختر از مار نترسه  .

-من دختر کوهستانم، نه دختر نازنازوي شهري  .

مامان در حالی که می خندید سرش را تکان داد وگفت: این دختر من آخر چک برگشتی میشه، چون هر خونه پا بذاره ،ویرون می کنه. البته یه پسر عمو داره که لنگه خودشه، که به تازگی سهیل هم به اونا اضافه شده. خوبه هما متوجه نشده که کار شما دوتاست و گرنه آبرومون می رفت  .

– اتفاقا شیرین خانم کاراي غزال آدمو به وجد میاره و به نظرم تو هر خونه اي پا بذاره شادي و شعف میاره. مگه نه مامان؟ 

عمه خانم گفته هایش را تایید کرد. زیر چشمی به سپهر نگاه کردم که اخم کرده بود  .

شب هر چقدر لیلی و سها اصرار کردند، نماندم و به بهانه درس و کتاب به خانه خودمان رفتم چون براي شب جمعه مامان همه را براي شام دعوت کرده بود  .

صبح در مدرسه، زنگ آخر، نرگس خانم، فراش مدرسه با یک جعبه شیرینی به داخل کلاس آمد و گفت: غزال این جعبه شیرینی مال قنادي لادن که سفارش داده بودي آوردم  .

مات ومبهوت جعبه را گرفتم تا شک نکند که من سفارش ندادم و باعث دردسر نشود. وقتی در جعبه را باز کردم کاغذي داخلش بود که نوشته بود: نذرتان قبول. فهمیدم سپهر سفارش داده  .

مینا- غزال راستشو بگو خودت سفارش دادي یا کس دیگه اي فرستاده  .

-مگر فرقی هم می کنه، مهم اینه که حاجت من روا شده، حالا پاشو براي بقیه هم تعارف کن  .

مینا- این روزا خیلی مشکوك شدي. نکنه تو هم مثل بنفشه عقلتو از دست دادي و خبریه؟ 

-نه خیالت راحت باشه، من عقلم سرجاشو اگه هم خبري باشه اول تو رو خبر می کنم تا نصیحت ام کنی  .

بعد از رفتن مینا، بهناز آهسته در گوشم گفت: سپهر فرستاده، آره کلک؟ 

چشمکی زدم که صداي اعتراض بقیه درآمد که می گفتند: زود باش، به ما هم بگو کی فرستاده  .

هرچقدر سیم، جیم کردند نتوانستند از زیر زبانم حرف بکشند و آخر دست از بازجویی کشیدند. ظهر هر چقدر نشستم خبري از سپهر نشد. حالا دیگه اون ناز می کرد، با خودم گفتم حتما عصري جلوي باشگاه می آید. عصر به بتشگاه رفتم چون پایم درد می کرد زیاد تمرین نکردم و گوشه اي نشسته و تماشا می کردم. وقتی از کلاس بیرون آمدم به جاي سپهر، یاشار رو دیدم. تعجب کردم چون هیچ وقت بدون خبر نمی آمد. جلو رفتم و سلام کردم و پرسیدم: یاشار چی شده که بدون اطلاع اومدي دنبالم  .

-مگه باید خبري باشه که به دیدنت بیام. از وقتی که از شمال آمدیم به خونه ما سر نزدي، براي همین اومدم تا ببرمت خونه خودمون. حالا اگه ناراحت شدي برگردم  .

-نه خیلی هم خوشحال شدم فقط یه خورده نگران شدم. یاشر موبایلتو بده به خونه زنگ بزنم بعد بریم  .

-زحمت نکش خودم از عمو اجازه گرفتم و حتی کتاب و لباساتو آوردم تا شب هم بمونی  .

-آفرین صد باریک اﷲ، چفدر زرنگ شدي و همه کارا رو ردیف کردي. بابت همه چیز ممنونم. راستی یاشار اگه کار بخصوصی نداري بریم براي سها و سپهر کادو بگیریم  .

-بنده در خدمتم، شما امر بدید تا اونجا برم  .

خندیدم و گفتم: امروز چی شده لفظ قلم حرف می زنی؟ برو مغازه نقره فروشی می خوام کادوي شیک و فانتزي بگیرم  .

با هم به مغازه نقره فروشی که صاحبش دوست بابا بود رفتیم. با کمک و همفکري یاشار، یک قاب عکس براي سها و ست خودکار و جا سوئیچی براي سپهر خریدیم. یاشار هم از طرف خودش براي سپهر یک جا خودکاري خرید. موقعی که از مغازه بیرون آمدیم یاشار گفت: غزال انشااﷲ دفعه بهد براي خریدن آئینه و شمعدان اینجا بیایم  .

لحظه اي قلبم از حرکت ایستاد. چون این حرف از طرف یاشار اصلا باور کردنی نبود. نگاهی به صورتش انداختم. عشق و محبت در چشمانش موج می زد. بدون اینکه جوابی بدهم به طرف ماشین رفتم. یاشار هم پشت سر من آمد. در دلم گفتم: خدایا یه سر دارم و هزار سودا. حالا جواب کدومشون رو بدم  .

هر دو ساکت بودیم و من به جلو چشم دوخته بودم که یاشار سکوت را شکست و گفت: غزال ناراحتت کردم  

بدون اینکه نگاهش کنم سرم را تکان دادم   .

یاشار- پس چرا یکدفعه ساکت شدي و حرف نمی زنی؟   – دارم فکر می کنم، آخه ازدواج کردن کار بسیار مشکلیه   ،مخصوصا اگه خلق و خوي طرف مقابل رو نشناسی.( وانمود کردم که متوجه منطورش نشدم) و قبول مسئولیت براي آدمی مثل من خیلی سخته. ترجیح میدم تا آخر عمرم مجرد بمونم   .

یاشر احساس کرد متوجه منظورش نشدم با لحن خاصی پرسید: نظرت در مورد عشق چیه؟  

خنده اي کردم و جواب دادم: یاشار عجب سوال سختی کردي. من  

با معنی این واژه ها بیگانه ام! فقط تا اونجایی که شنیدم و دیدم مثل لیمو شیرین می مونه  

یاشار نتونست جلوي خنده اش را بگیرد و در حالی که می خندید گفت   :

  • چه تشبیه جالبی کردي، پس خیلی شیرینه .

  • اولش آره شیرینه بعد از مدتی که بمونه مثل لیمو شیرین میشه و مثل زهر مار می مونه

  • پس عشقو زهر شیرین باید بخونیم. ولی زهر گرم و سینه سوزیه، و شیرینی این زهر به خاطر این که شورمستی از اونه، زهر است اما !… نوشداروست

  • یاشار من یه کلمه گفتم و تو با هزار جمله جواب دادي. به نظرم تو باید

استاد ادبیات بشی  

  • اگه به اطرافت توجه کنی، معنی و مفهوم عشق و می فهمی و دیگه بیگانه نمیشی .

  • چشم استاد از این به بعد بیشتر به اطرافم توجه می

کنم   .

شام را بیرون خوردیم، سپس به خانه رفتیم. سهند از دیدنم با خوشحالی گفت: غزال به موقع اومدي، یه آهنگ ترکی براي پس فردا شب باید تمرین کنیم  

  • حتما خیلی قشنگه که اینطر هیجان زده

شدي؟  

  • آره، باید ببینی اسمش سودالمه. باید از همه بهتر ظاهر بشیم

عمو- سهند بذار وارد بشه، بعدا فکر رقص و تمرین غیر باش  

یاشار- الان همه دانش آموز ها به فکر کلاس کنکور و دانشگاه هستند اونوقت شما دوتا به فکر وقت گذرونی با رقص و کاراته هستید   .

تا نصفه هاي شب مشغول تمرین بودیم. روز بعد از مدرسه یکراست به خانه عمو رفتم. سهند هم همزمان با من رسید ،زن عمو هم براي کمک به مامان به خانه ما رفته بود. دوتایی خوته را روي سرمان گذاشته بودیم. طفلکی یاشار از سر و صداي ما نمی توانست استراحت کند. شب قبل هم تا موقعی که ما بخوابیم بیدار نشسته بود. تا عصر سرمان گرم بود و عصر با هم به باشگاه رفتیم. حسابی خسته و بی خواب بودم. بعد از اتمام کلاس با یاشار که به دنبالم آمده بود به خانه برگشتم. توي ماشین چرت می زدم. مهمان ها قبل از من آمده بودند. تلو تلو خوران به زحمت بالا رفتم. قبل از اینکه به پذیرائی پیش مهمان ها بروم به حمام رفتم تا رفع کسالت کنم. از خستگی حوصله سشوار کشیدن نداشتم و با حوله کمی خشک کردم. شلوار جین آبی با تی شرت آبی پوشیدم و به پذیرائی رفتم و سلام کردم. مامان با دیدن سر و وضعم گفت:

غزال این چه وضعیه؟ چرا این جوري اومدي؟ برق نداشتیم یا سشوار، برو تا دوباره سرما نخوردي موهاتو خشک کن   .

– حوصله ندارم، خوابم میاد   .

مامان- سیمین این دو تا دیشب چی کار می کردن که یکی اونجا غش می کنه و این یکی هم در حال بیهوشیه   .

یاشار- زن عمو اگه بهد از ظهر به باشگاه نمی رفتند، حتما من هم بیهوش می شدم چون تا نصفه شب دو تایی دیوونه ام کرده بودند. امروزظهر هم که جاتون خالی، خونه رو، رو سرشون گذاشته بودند. مثل زلزله می مونند  .

مامان- مگه چی کار می کردند که صداي تو هم در اومده؟  

بعد لبخندي زد و ادامه داد: هر کس طاووس خواهد جور هندوستان هم کشد. دیروز با پاي خودت زلزله رو به خونه بردي   .

یاشار از خجالت سرش را پائین انداخت. آهسته در گوشم گفت : توبه کن و دیگه زلزله رو با خودت نبر  

یاشار- در عوض این زلزله هم شیرینه هم خانمان سوز  

عمو سشوار به دست آمد و منو مثل بچه ها کنار خودش نشاند وشروع کرد به خشک کردن موهام  

عموسعید- محمود دلم به حالت می سوزه که نمی تونی بچه دار بشی. مرد مگه بچه است که اینقدر لوسش می کنی؟  

عمو- سعید چطور دلت ممیاد به دختر گلم بگی لوس. دخترم مثل شیر می مونه، چند تا مردو حریفه  

عمو با حوصله وظرافت موهایم را می بافت که سهند از خواب بیدار شده و با چشمان پف کرده آمد و وقتی ما رو دید گفت: خدایا کاش من هم دختر بودم تا بابا، نازمو می کشید. بابا اینقدر لوسش نکن فردا اگه شوهرش نازشو نکشه، یا هر روز قهر می کنه میاد خونه خودمون یا طرف رو کتک می زنه و هر روز باید کلانتري بریم. چرا که خانم آقا رو گوشمالی داده  

  • حسود، چون عمو عاشق و شیداي منه این کارا رو می کنی

سهند به حالت تسلیم دستانش را بالا برد و گفت: ببخشید من غلط کردم حرفی زدم  

سپهر- سهند تا تو باشی که دیگه سر به سر غزال نزاري. ببین با یه جمله چطوري کوتاه اومدي   .

سهند کنار سپهر نشست و با هم آهسته حرف می زدند و می خندیدند. حرصم گرفته بود. بنابراین بلند شدم و جلوي پاي سهند زانو زدم و گفتم   :

  • سهند نمی دونی وقتی مهمون داریم نباید پچ پچ کرد و خندید؟

سپهر – حرف هاي منو تکرار می کنی. چطور تو می تونی به داداش من درس بدي ولی من نمی تونم به داداشت درس 03 یا ست یاد بدم – نکنه یه وقت آقا سپهر از راه بدرش کنی؟ هرچند که مد تیه از راه بدر شده و همچین بی دست و پا نیست سهند آهسته گفت: غزال ببین آقا دوماد چطوري نگاه می کنه. آخه قبل از این که تو تشریف فرما شی، عمه خانم براي بهزاد خان، از تو خواستگاري کرد. به گمونم به غیرتش برخوردهلحظه اي سکوت کردم، سپس جواب دادم: به اون چه ربطی داره، حالا که اینجوریه بکش اونطرف می خوام بین شما دو تا بشینم بین آن دو نشستم و دستم را دور گردن سهند انداختم. سپهر موذیانه پرسید: غزال میشه نظرتو در مورد بهزاد بپرسم. هر چند که آقا محمود جواب رد بهشون داد   .

  • وقتی بزرگترم جوابشو داده، چرا از من سوال می کنی. حتما صلاح ندونستن .

سپهر- من نگفتم که صد در صد جواب نه رو گفت. بلکه چون بهزاد ایران زندگی نمی کنه، قبول نکرد که بهزاد هم گفت، اگه نظر تو مثبت باشه حاضره براي همیشه به ایران بیاد براي اذیت کردنش جواب دادم : من ترجیح می دم با یکی از پسراي فامیل ازدواج کنم تا غریبه. چون از بچگی باهاشون بزرگ شدم و با اخلاق و رفتارشون آشنا هستم   .

براي اینکه آثار جمله ام را در صورتش ببینم، نگاهش کردم و ادامه دادم: سپهر راستی، تو این چند وقته به دربند رفتی؟ 

آه بلندي کشید و گفت: من خودم در بند زندگی می کنم، اونجارو می خوام چیکار؟  

  • راست میگی، خونه شما هم مثل دربنده، پر دار و درخت. فقط کوه و رودخونه نداره. حالا امشب به خاطر من از دربند خودت بیرون بیا تا با هم به دربند ما بریم .

  • مثل دفعه قبل، دعوتم می کنی؟

  • نه این دفعه، جدي، جدي دعوتت می کنم. می خوامروزهاي آخر بهت خوش بگذره. و اونجا که میري گهگاهی به یاد ما بیافتی .

چنان نگاهی کرد که دلم لرزید و برایی همین بلند شدم و پیش سها و لیلی رفتم. مامان و خانم ها به آشپزخانه سروقت غذا رفتند و بابا و مردها براي تماشاي تلویزیون به هال رفتند. ما هم دور هم نشسته و راجع به مسائل مختلف صحبت می کردیم که کم کم بحث به درس و دانشگاه کشیده شد. سها در مورد تست و کنکور سوال می کرد و یاشار هم منو سهند رو نصیحت می کرد . سپهر که دلش پر بود و دنبال بهانه می گشت تا تلافی کند  .

با تمسخر گفت: همه که نمی تونن دکتر یا ( اشاره به خودش) مهندس بشن. یکی هم باید رخت شور بشه. اونم لازمه .

اونوقت میگن غزال رخت شور   .

١٢۴

آن قدربهم برخورد و عصبانی شدم که حد نداشت. دلم می خواست خفه اش کنم. لحظه اي چشمم به شیرینی هاي بزرگ خامه اي وي میز افتاد. بلند شدم و دو تا برداشتم و به صورت سپهر مالیدم که یاشار داد زد   :

  • غزال این چه کاریه که می کنی؟ تو که طاقت شوخی نداري، چرا شوخی می کنی؟

  • طاقت شوخی دارم، ولی طاقت مسخره و متلک رو ندارم .

از سر و صورت سپهر شیرینی می بارید. قیافه اش خیلی خنده دار شده بود و با خنده گفتم: سپهر چقدر قیافه ات خوشگل و بامزه شده، پاشو توي آیینه خودتو ببین   .

سهیل- کاش دوربین بود و عکس می گرفتیم   .

  • اتفاقا تو دوربینم عکس هست، الان میارم .

بلافاصله دستانم را پاك کردم . دوربینم را آوردم و عکسی از سپهر گرفتم  

  • حالا می تونی بري و صورتتو بشوري .

سپهر- چشم خانم رخت شور، فقط یادت باشه که پیراهنمو خوب بشوري و گرنه اخراج میشی   .

و به دنبالش خنده اي سر داد . زیر لب زمزمه کردم: هه، هه و زهرمار، دیوونه 

سپهر براي شستن صورتش به هال رفت. عمو سعید با دیدن قیافه سپهر خنده کنان گفت: سپهر مگه قحطیه که با سر رفتی تو شیرینی، چه عجله اي براي خوردن داشتی که خودتو به این وضع انداختی  

بابا- حتم دارم کار غزاله   !!

سپهر- بله آقایسراج، دست گل دختر شماست   ..

عمو سعید- عجب دسته گلی با شیرینی درست کرده   .

بابا- غزال خانم، لطف کن و یکی از پیراهن هاي منو به سپهر بده تا عوض کنه چون مامان دستش بنده   .

چون آدم وسواسی بود پیراهن نویی برداشتم و اتو کردم . سپس به اتاق ساناز که موهایش را آنجا خشک می کرد رفتم و گله مندانه گفتم: سپهر چرا سه روزه با من لج کردي و جلوي همه هر چی از دهنت درمیاد بهم می گی؟  

سپهر- به همون دلیل که تو حرص منو درمیاري و آزارم میدي گوش کن ببین چی میگم : بدین افسونگري، وحشی نگاهی  

نزن بر چهره رنگ بی گناهی  

شرابی تو، شرابی زندگی بخش  

١٢۵

شبی می نوشمت خواهی نخواهی  

پس… بی خودي جوش نزن. بالا بري پایین بیاي آخرش مال منی   .

  • مثلا چرا؟

  • چون بعد از رفتن من تازه می فهمی همون بلایی که سر من آوردي سر خودت هم اومده .

  • آقاي شاعر پیشه تو خواب هم نمی تونی ببینی مالک روح و جان من شدي .

  • نمی توانم؟ ابروهایم را بالا انداختم اما او حرکتی کرد که حس کردم ،

داخل تنور افتاده ام، نمی دانم چه حالی بهم دست داد. تمام تنم می سوخت بدون اینکه عکس العملی نشان دهم، از شرم فورا اتاق را ترك کردم و او فاتحانه خندید. از جسارتش و صحنه اي که چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود دست و دلم می لرزید. سر میز با غذا بازي می کردم و او در حالی که مستانه می خندید غذایش را با اشتها خورد   .

علی رغم میل باطنی ام به دربند رفتم و تا رسیدن به خانه حال خوشی نداشتم. خوشبختانه آنقدر خسته بودم که به محض دراز کشیدن خواب چشمانم را ربود و مجال فکر کردن را نداد. صبح با صداي ساناز بیدار شدم وقتی گفتم: سلام، صبح بخیر. ساناز خندید و گفت: سلام، ظهر بخیر. چون ساعت دوازده از خستگی تا لنگ ظهر خوابیده بودم.. ولی از موقع چشم باز کردن تمام صحنه هاي دیشب در ذهنم جان گرفته بود و مثل فیلم تکرار می شد. زندگی در اروپا بی پروا و جسورش کرده بود که به راحتی به خودش این اجازه را داده بود نزدیکی هاي عصر مامانم به اتاقم آمد و گفت: چند لحظه اي بشین می خوام باهات حرف بزنم چون می دونستم در مورد چی می خواد صحبت کنه، مثل بچه هاي متین و سر به زیر کنارش نشستم و گفتم: من در خدمتم شیرین خانم   .

  • دیروز، عمه خانم از تو براي بهزاد خواستگاري کرده، می خوام نظرتو بدونم .

  • مامان شما هر کاري رو که خودتون صلاح می دونید انجام بدید چون من عقلم به این کارا قد نمی ده . فقط اینو

میدونم که بهزاد نه سال از من بزرگتره و این فاصله خیلی زیاده و دیگه این که من با روحیات اون آشنایی ندارم و دیگه این که نمی تونم دور از شماها زندگی کنم   .

مامان نگاه عمیقی به صورتم کرد و گفت: آفرین چه دلایل قاطع و خوبی آوردي. حالا عقلت قد نمی داد اینارو گفتی ،اگه قد میداد چی می گفتی؟  

مامان صورتم را بوسید و دوباره گفت: ما هم،همین نظر رو داریم. دیشب عمو محمود مخالفت خودشو اعلام کرد و هر چی سنگ جلوي پاشون انداخت اونا قبول کردند ولی خواستم باز نظر تو رو هم جویا شم. حالا پاشو آماده شو که زود باید بریم   .

بعد از بیرون رفتن مامان، نفس راحتی کشیدم و با خودم گفتم: خدایا شکرت که از شر این یکی راحت شدم. چون حالا حالا نمی خوام درگیر خونه وزندگی بشم. و می خوام آزادانه زندگی کنم طبق معمول بلوز و شلوار مشکی پوشیدم. هیچ

١٢۶

وقت دوست نداشتم دامن یا پیراهن بپوشم چون معذب بودم. مامان براي هر دو کادو ساعت گرفته بود. قبل از اینکه به خانه شان برویم بابا به گلفروشی رفت. لحظه اي با دیدن گلها به فکرم رسید که همه چیز را فراموش کنم و آخرین شب اقامتش، به کدورتها، پایان بخشم. از ماشین پیاده شدم و پیش بابا رفتم و دو شاخه گل رز برداشتم و همراه بابا به از مغازه بیرون آمدیم   .

اولین مهمانشان ما بودیم. از خاله سراغ سها و سپهر را گرفتم که گفت در اتاقشان هستند. اول پیش سها رفتم، لیلی هم آنجا بود. صورت سها را گرفتم و بوسیدم و تبریک گفتم . کادو اش را همراه با شاخه گلی تقدیمش کردم. سپس به اتاق سپهر رفتم و چند ضربه زدم و وارد شدم. جلو آینه کراواتش را می بست که با دیدنم، نگاهی به سر تا پایم کرد   .

– سلام، مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم   .

سپهر- سلام به روي ماهت، کاش همیشه مزاحم بشی. راستی آفتاب از کدوم طرف در اومده که شما اینجا اومدي؟  

جلوتر رفتم و کادو و شاخه گل را بطرفش گرفتم و گفتم: اومدم بهت تبریک بگم  .

سپهر- دروغ نگو چون اگه می خواستی تبریک بگی، همون پایین جلوي همه هم می تونستی بگی. نکنه غرورت اجازه نمی ده بگی دوستم داري. ولی من روزي صد بار میگم غزال دوست دارم، دوست دارم   …..

به چشمانم خیره شد. عشق در چشمانش موج می زد. در برق نگاهش نمی دونم چی بود که دلم را به آشوب می انداخت .قلبم در سینه عاشقانه می تپید، احساس می کردم که صداي ضربان قلبم را می شنود. آتش این عشق هر لحظه ممکن بود خرمنی را بسوزاند که به جاي خرمن، دل مرا می سوزاند. چشمانش همانند ستاره می درخشید. از خود بیخود شده بودم. نمی دونم چقدر در اون حال بودم که با صداي در هر دویمان از رویا بیرون آمدیم. سپهر چند قدم عقب رفت و روي صندلی جلوي آیینه نشست. سپس گفت : بله؟  

که فرید داخل شد. با دیدنم دستپاچه شد و بدون اینکه حرفی بزند بیرون رفت. من هم گل و کادو را روي میز آرایش گذاشتم. خواستم بروم که سپهر دستم را گرفت . بوسید و تشکر کرد. بدون هیچ حرف و حدیثی از اتاق بیرون رفتم. براي آنکه مرا در آن حال نبیند و پی به آشفتگی و شیدایی درونم، نبرند به دستشویی پناه بردم. صورتم سرخ شده بود، براي

اینکه از حرارت درونم کاسته شود صورتم را براي چند لحظه زیر آب گرفتم. بعد پیش سها ولیلی رفتم. به اصرار لیلی

کمی آرایش کردم و به طبقه پایین رفتیم. کم کم سر و کله بچه ها هم پیدا شد. کتی و پدرام با عمو اینها هم رسیدند .

بنفشه و بهناز را به پدرام نشان دادم و گفتم: آقا پدرام این دو تا هم شریک جرم من بودند   .

و هر دو را معرفی کردم که با هم احوالپرسی کردند. پدرام به بهناز گفت: بهناز خانم شما بودین که غزال رو صدا می کردین، درسته؟  

بهناز- بله، شما آدم باهوشی هستین، با یه بار صدا ها رو از هم تشخیص می دین   .

پدرام- کارم منو اینقدر تیز بین بار آورده. مجبورم نسبت به اطرافم خیلی دقیق باشم  .

مهمان زیادي دعوت کرده بودند و اغلب هم امده بودند و ولی از سپهر و فرید خبري نبود. بهناز مرتب می گفت: چرا عروس خانم تشریف نمی آرن؟  

و هی متلک بار سپهر می کرد، با آمدن آقاي بهادري هانی را به بچه ها نشون دادم وگفتم: بچه ها ببینید زن دادش سها رو می پسندید   .

بهناز- غزال مثل جن می مونه، مخصوصا با اون موهاي سیخ، سیخ اش   .

و همه زدند زیر خنده، همان لحظه بهناز محکم به پهلویم زد و گفت: آقاي داماد هم تشریف آوردند. به سلامتی ایشون یه کف بلند   .

بنفشه – چقدرهم شیک کرده، کت وشلوار و بلوز مشکی و کراوات سفید. صورت سه تیغ و بوي اودکلنش فضا رو پر کرده. به گمونم امشب قصد دلبري داره و سیندرلا رو پسندیده   .

نگاهش کردم، حق با بنفشه بود چقدر خوشگل و تو دل برو شده بود. با تک تک مهمانها و بچه هاي کلاس، سلام  

و علیک کرد و خوش آمد گفت  .

آخر از همه پیش ما آمد. نوبت به بهناز که رسید، بهناز با تته پته سلام کرد و تبریک گفت. سپهر لبخندي زد و گفت :

بهناز خانم من به معذرت خواهی بابت اون روز بدهکارم و به خاطر رفتار بدي که با شما داشتم عذر می خوام  .

بهناز نتونست جوابی بده، به جاي اون من گفتم: ایندفعه از خطات گذشتم ولی امیدوارم اولین و آخرین خطات باشه   .

سپهر- چشم و ممنون که از گناه این حقیر گذشتی   .

بهنار نیشگونی ازپایم گرفت که یکدفعه گفتم: آخ، دردم گرفت!! بهناز مگه مرض داري؟؟  

بهناز چپ چپ نگاهم کرد و آهسته گفت: نمی تونی جلوي اون زبونتو نگه داري؟  

  • چرا می ترسی که باز داد و فریاد راه بندازه. نترس امشب استثنائا خوش

اخلاق تشریف داره   .

سپهر- براي اینکه امشب روح تشنه ام از دل پاك فرشته آب خورده   .

این جمله را گفت و از ما دور شد. بهناز و بنفشه نگاهی به من کردند و گفتند: یعنی چی؟ منظورش چی بود؟؟  

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم   :

  • راستی پسر عمه سها ازم خواستگاریکرده، همونی که پیش عمو سعید نشسته .

بهناز- به به، افتادیم تو عروسی. خوب تو چی جواب دادي؟  

با آمدن سهند نتوانستم جواب دهم. سهند، دست مرا گرفت و گفت   :

  • همه دارن برا خودشون می

رقصند و کیف می کنن. اونوقت شما پیرزنا، نشستین و یکریز دارین حرف می زنین  

بهناز- سهند اگه مردي، برو اون از دماغ فیل افتاده رو بلند کن   .

سهند با تعجب گفت: بهناز جان ببخشید کی از دماغ فیل افتاده! چون من فین دماغی نمی بینم  

تا سهند این را گفت، صداي خنده من و بهناز بلند شد. طوري که از جمع  

جدا شدیم و دوباره رویی صندلی نشستیم. از خنده، اشکام سرازیر شده بود. سهند مات ومبهوت به اطرافش نگاه می کرد و می گفت: هر چی نگاه می کنم این فین دماغ اقا فیل رو نمی بینم  

سهیل هم پیش ما آمد و رو به سهند گفت: سهند چی گفتی که این دو تا از حال رفتن. حالا دنبال چی می  

گردي؟  

سهند- دنبال فین دماغ می گردم  

سهیل- اه سهند، حالمو بهم زدي.. این چه حرفیه که می زنی؟  

سهند- خنگ خدا، دنبال فین دماغ فیل می گردم. این  

پیشنهاد و بهناز داده   .

سهیل- پس تو از من هم خنگتري، چون منظورش هماست  

سهند- خوب اینو  

یه ساعته پیش می گفتین وقتمو تلف نمی کردم. الان جورش می کنم 

بعد از رفتن سهند، من وبهناز هم بلند شدیم. سهند پیش هما رفت. نمی دانم چی گفت که چند لحظه بعد همابلند شد و با هم رقصیدند  

بهناز- غزال من دیگه نمی تونم سر پا وایسم، چون بدنم از بس خندیدم سست و بیحال شده   .

  • پس بیا بریم پیش فرید و یاشار بشینیم

  • ببخشید سرکار خانم فرید کیه؟

  • دوست جون جونیه سپهره، پسر خوب و نجیبیه .

با هم پیش انها رفتیم . بهناز را به فرید معرفی کردم و کنارشان نشستیم   .

یاشار گفت   :

اونجا براي چی معرکه گرفته بودین و می خندیدین؟  

خصوصی بودند و نباید همه بدونن   .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن