خانه / آخرین مطالب / پارت اول تا اخر رمان برای من بمان

پارت اول تا اخر رمان برای من بمان

پارت اول تا اخر رمان برای من بمان

لینک پارت های یک تا اخر انتهای مطلب

نویسنده: ملیکا شاهرودی

ژانر:عاشقانه

خلاصه:

پاییز دختری درد دیده که پدرش اونو مقصر مرگ مادرش میدونه دست روزگار میچرخه درست زمانی که فکر میکنه داره خوشبخت میشه توسط افرادی ناشناس دزدیده میشه
الیاس پسری مغرور یک دنده و دورگه به دنبال کتابی اجدادی هست که ادعا میکنه دست پاییزه ولی وقتی میبینتش یه دل نه صد دل عاشقش میشه برای نگه داشتنش ……
همه در رمان برای من بمان

قسمتی از رمان:

با سهیل خداحافظی کردم و درو بستم ۱ ساعت دیر کرده بودم رفتم داخل بابا  داشت روزنامه میخوند  پاییز:سلام باباجون  زیر چشمی نگاهم کرد

– ۱ ساعت دیر کردی کجا بودی؟ پاییز:با سهیل بیرون بودم بابا

-باشه برو تو اتاقت با بغض نگاهش کردم  پاییز:چشم

رفتم تو اتاقم با همون لباس ها خودمو پرت کردم رو تخت

اسم من پاییزه ۰۲ سالمه و دیپلمه حساب داری دارم بعد دیپلم بابا اجازه نداد درسمو ادامه بدم از زمانی که یادمه بابا منو دوست نداشت چون منو مقصر مرگ مامان میدونست بعد از تموم شدن مدرسه تو یه کتابخونه شروع کردم به کار کردن سهیل صاحب اونجا بود عاشقش نبودم ولی دوسش داشتم همیشه مثل یه مرد کنارم بود

۱ ساله که نامزدیم ولی بابا اجازه نمیده ازدواج کنیم میگه زوده صدای گوشیم اومد سهیل بود یکی از عادت هاش این بود وقتی میرسید خونه بهم پیام میداد جواب پیامشو دادم خیلی خسته بودم چشمامو بستم و همونجوری خوابیدم

با صدای زنگ گوشیم بلند شدم رفتم جلوی ایینه ریملم پخش شده بود صورتم و کل چشمامو سیاه کرده بود خندم گرفت شده بودم شبیه عروس مرده

رفتم دستشویی بعد انجام دادن کارام اومدم بیرون نشستم جلوی ایینه موهامو که تا باسنم بود شونه کردم و دم اسبی بالای سرم بستم یه برق لب و ریمل زدم و پاشدم ساعتمو نگاه کردم ۷ بود ۱ ساعت دیگه باید سرکار باشم سریع کمدمو باز کردم یه شلوار تنگ مشکی یه مانتوی کرم که تا زانوهام بود و مغنعه مشکیمو برداشتم سریع پوشیدم رفتم بیرون بابا سرکار بود یه شرکت ساختمانی داشت درامدش خوب بود ولی برای من نبود هیچ وقت نبوده اگرم بوده از سر اجبار همیشه منتش سر من بود برای همین بود که شروع کردم کار کردن چند تا لقمه نون پنیر خوردم و رفتم بیرون تا ایسگاه اتوبوس پیاده رفتم وقتی رسیدم دیدم اتوبوس اومده خداروشکر دیگه وای نمیسم دوساعت بعد ۰۲ دقیقه رسیدم کتاب خونه درش باز بود پس سهیل اومده بود

رفتم داخل حواسش گرم کتاب روبه روش بود هنوز کسی نیومده بود از فرصت استفاده کردم اروم رفتم جلو یهویی یه جیغ فرا بنفش کشیدم یه متر پرید بالا و کتاب از دستش افتاد

شروع کردم خندیدن به نفس نفس افتاده بود

سهیل:پاییزززززززز این چه کاریه اخه دختر سکته کردم نمیگی من بمیرم تو بیوه میشی بی شوهر میشی  رفتم سمتش گونشو بوسیدم پاییز: ببخشید اقایی

از اون لبخند های خوشگلش زد که چال گونش معلوم شد انگشتمو کردم تو چالش و تکون دادم

سهیل:باز من خندیدم افتادی به جون این چال هام  لبامو جمع کردم خو خیلی خوشگله منم از اینا میخوام

پارت اول

پارت دوم

پارت سوم

پارت چهارم

پارت پنجم

پارت ششم

پارت هفتم

پارت هشتم

پارت نهم

پارت دهم

پارت یازدهم

پارت دوازدهم

پارت سیزدهم

پارت چهاردهم

پارت پانزدهم

پارت آخر

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

رمان عشق تدریجی

پارت اول تا اخر رمان عشق تدریجی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *