آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان برای تو که نیستی نوشته مهسا باقری

Rate this post

رمان برای تو که نیستی

نویسنده:مهساباقری

خلاصه

به شانه هایم زدی تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کردی؟
تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟!

و من حالا برایت مینویسم
برای تو که نیستی!!

برای تو که نیستی ،روایتگر زندگی غزلِ یازده ساله است که پس از طلاق والدین ،با ازدواج مجدد مادرش فصل جدیدی در زندگی اش رقم می خورد.
آشنایی با پسر دوم خانواده محمدی و زندگی جدید در محیطی متفاوت از غزل شاد و سرزنده فرد دیگری می سازد که عواقبش سال ها بعد نمایان می شود.

قسمتی از رمان:

با ناراحتی چشمام رو میبندم و باز میکنم…خدا میدونه چه حالی دارم.صد بار خودم رو توی این چند دقیقه سرزنش کرده بودم که چرا از همون اول دستمال برنداشتم تا الان به غلط کردن نیفتم.این دستای لعنتی رحم و مروت نداشتند.این ژن لعنتی هم دیگه داشت اشکم رو در می آورد و از طرف دیگه استرسی که تحمل میکنم خودش رو با لرزش دستام نشون میده. اونقدر با خودم و کتاب و لرزش دستام درگیرم که امین هم متوجه میشه و کنار گوشم زمزمه میکنه -خوبی؟ سری تکون میدم ولی میدونم که راضی نشده.اگه حرف میزدم لرزش صدام شوکه اش میکرد و آبروم میرفت.چقدر تا دیروز جلوی همه نقش آدمای خونسرد و بیخیال رو بازی کرده بودم.ولی خدا میدونست که حالا چقدر دلم گریه کردن میخواست و یه صخره ای که روش بایستم و از ته دل جیغ بزنم تا این استرس و نگرانی لعنتی تخلیه بشه. -غزل؟ مامان بود که کنارم خم شده بود و با نگرانی نگاهم میکرد.سوالی نگاهش میکنم و اون میفهمه که طبق معمول یه جای دیگه سیر میکردم. -حواست رو جمع کن دختر!! وقتی عصبی میشد درست مثل خودم زیر لب جوری میغرید که حساب کار دست طرف مقابل میومد.دقیقا همین اتفاق برای منم می افته که حواسم رو بالاخره به صدای عاقد میدم ولی… -عروس رفته گلاب بیاره.

صدای بلند و رسای کیمیا پتک میشه و روی سرم فرود میاد.نگاهم به جعبه مخمل قرمز روی دامنم میفته و تازه میفهمم که ناجور گند زدم.زیر لفظی رو هم گرفته بودم. -برای بار چهارم عرض میکنم عروس خانم. چشمام رو محکم میبندم و باز میکنم..میتونم از همینجا چشمای سرزنشگر حاج بابا و اخم های درهم امیر و حتی پوزخندهای ارغوان رو حس کنم.همیشه بساطی داشتیم سر این حواس پرتی من!! -دوشیزه محترمه مکرمه،سرکار خانم غزل محمدی.آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و زوجیت همیشگی آقای امین پرتو به صداق و مهریه ای که قبلا خوانده شد در آورم؟آیا وکیلم؟ سکوتی که جمع رو فرا میگیره استرسم رو بیشتر میکنه.خداشاهده نمیتونستم جلوی لرزش صدام و بدتر از اون دستام رو بگیرم. میدونم که دیگه نباید دو دل باشم.مامان میگفت عادیه…همه ی تازه عروسا شک و تردید رو موقع بله گفتن دارن.از طرفی من تصمیمم رو گرفتم…دیگه برای پشیمون شدن و فکر کردن دیره!! با نفس عمیقی و قرآن رو میبندم و میبوسم. -با اجازه پدر و مادرم بله!! به محض تموم شدن جمله ام صدای هلهله خانم ها به قدری بلنده که کسی متوجه هول بودنم نمیشه.اولین کاری هم که میکنم گذاشتن قرآن کنار آینه ست و برداشتن چند برگ دستمال کاغذی. بالاخره امین هم بله میگه و خیال همه رو راحت میکنه.من اما عرق دستام رو میگیرم و بعد به آرومی پیشونیم رو پاک میکنم.از درون میسوزم ولی پوست بدنم دون دون میشه و یه لرزی به بدنم افتاده.یه نفر مدام توی مغزم داره میگه “چکار کردی با خودت؟” و من سعی میکنم بی توجه باشم چون اگه بخوام به ساز اون برقصم تا آخر عمر باید یه چیزایی رو تحمل کنم و دم نزنم…و مهم تر از همه چیز رفتن از این خونه اولویت اول منه. -مبارک باشه عروس گلم!!! صدای مادر امین منو از فکر بیرون میکشه و سر سفره عقد برمیگردونه…واقعا هیچی از این مراسم نفهمیده بودم.

رمان برای تو که نیستی بصورت آنلاین بوده لذا جهت حفظ حقوق نویسنده به کانال تلگرام این رمان از اینجا کلیک کنید

ویا آدرس کانال تلگرام را کپی کنید:mahsa_bagheri75@

www.60tip.ir
www.60tip.ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن