آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان وداع آخر نوشته یگانه اولادی

5 (100%) 1 vote[s]

وداع آخر

نویسنده:یگانه اولادی

خلاصه
تصویری زنده تر از تصاویر دیگر جلو می اید… تصویر اتاقی سرد و یک بخاری برقی… تصویر مردی عرق کرده و دختری لرزان… تصویر در زدن کسی و خواندن انا انزلنا… تصویر قول دادن دختر بچه ای به خدا… تصویر بدبختی و فلاکت…
نفسش بند میاید… اکسیژن میخواهد… دستش دوباره روی گلویش مینشیند بغض لعنتی قد گردو را قورت میدهد… اعصابش سخت فشرده میشود… کاش تمام این خاطرات خواب بوده باشد… کاش…!

قسمتی از رمان:

به نام خدا
ماگ چایش را سر میکشد و تفاله اش را میگذارد… برگه ی زیر دستش را میگیرد و با دقت اعداد را محاسبه میکند… شماره ها یکی پس از دیگری از نوبت شمار خوانده میشوند و او هر بار میان حساب و کتاب هایش جواب ارباب رجوعش را میدهد… انگشتش را زیر مقنعه اش میبرد و سرش را که بخاطر سفت بستن کش مویش به خارش افتاده میخواراند… صدای دید دید دستگاه فکس روی مخش است… هر از گاهی به صفحه ی موبایلش نگاهی میندازد و ساعت را چک میکند… حال بچه مدرسه ای را دارد که مدام نگاهش به ساعت بالای تخته است تا هر چه زودتر زنگ خانه به صدا دراید… آقای صابری برای بردن ماگش آمده که سریع میگوید: یه چایی کم رنگ لطفا… بعدش یک لبخند به پهنای صورت میزند و دل آقای صابری، فوق لیسانس کامپیوتر را بدست میاورد… همیشه جلویش معذب است… ازینکه خودش با لیسانس بانکداری و پنج سال سابقه ی کار در بخش اعتبارات مشغول است و او با آن مدرک بالا دو سال است که آبدارچیست احساس شرم میکند…
سری به تاسف تکان میدهد تا بیش از این به حال خراب جوانان مملکت گل و بلبلش فکر نکند… ساعت از دوازده گذشته و معده اش غرولندش بلند شده… بسته ی بیسکوییت ساقه طلایی کرم دار را باز مبکند… یادش بخیر! ان وقت ها که بچه بود دو تا بیسکوییت را از وسط باز میکرد و کرم وسطش را لیس میزد…! کاش میشد باز هم تجدید خاطره کرد…
لیوانش آرام کنار دستش قرار میگیرد: بفرمایید… نوش جان…
عینک فریم مشکی اش را بالا میدهد: خیلی ممنون… بفرمایید بیسکوییت…
صابری لبخند بی جانی میزند و با سر تشکر میکند و میرود…
نمیداند چرا به سرش میزند که بیسکوییت را توی چای بزند و بعد بخورد…
-: شماره ی سیصد و هشتاد و نه به باجه ی سه…
با لذت بیسکوییت نرم شده و داغ را توی دهانش میگذارد… از ابتکارش غرق لذت شده که دوباره کارش را تکرار میکند و حواسش به ارباب رجوع مقابلش نیست…
-: سلام….
سرش را که بلند میکند ماتش میبرد… خشک میشود و قلبش به سمت حلقش هجوم میبرد… بیسکوییت نرم شده ی در هوا معلق، تلپ؛ روی مقنعه اش میفتد… هول میکند و سریع عقب میرود… دستش به ماگ میخورد و کمی از چای روی میز میریزد… هول و دستپاچه به سرعت به سمت کاغذ ها هجوم میبرد….
برای نجات جان فرم ها با آستین مایع روی میز را پاک میکند و فورا در جایش میخ می ایستد…
مراجع رو به رویش با هیجان و متعجب از وضع پیش آمده میپرسد: خودتی رعنا!؟
حس میکند توجه همه را جلب کرده… با احتیاط به اطرافش نگاه میکند… وقتی همه را سرکار خودشان میبیند نفس آسوده ای میکشد و بالاخره سکوتش را میشکند: بفرمایید…
به صندلی پشت پیشخوان اشاره میکند و خودش قبل او روی صندلی چرخ دارش مینشنید و نفسی چاق میکند…
با لذت و لبخند نگاهش میکند و در حالیکه هنوز ناباور است از دیدارش میگوید: چقدر عینک بهت میاد…!
لپش را از داخل میجود و دستش به سمت مقنعه اش میرود و موهایش را داخل تر میفرستد…
لبخندش عمیق تر میشود و نگاهش میچسبد به موهای رنگ شده اش که فقط کمی ازشان پیداست: خوبی؟
پلک راستش میپرد و ساعد دستش میسوزد… گلویش آنقدر خشک شده که حرف زدن برایش مشکل است… لغت مناسبی پیدا نمیکند تا جوابی بدهد…
-: چقدر خانوم شدی!!!
به حسرت پشت جمله اش فکر میکند… آری… خانوم شده بود… بدون او خانوم شده بود… !
باز لبخند میزند: نمیخوای چیزی بگی؟
به خودش می آید… اینجا محل کارش بود نه کافی شاپ که بخواهد دل به دل او بدهد و از تغییراتشان در این سال ها بگوید…
سعی میکند صدایش نلرزد و توجهی به گر گرفتگی صورتش نشان ندهد… گلوی خشکش را صاف میکند و با سری پایین میگوید: بفرمایید… چکاری از دست من برمیاد…؟
جا میخورد… انگار سطل آب رویش خالی کردند… متوجه میشود که قصد آشنایی دادن ندارد…
فرصت پیدا میکند تا از بالای عینکش خوب نگاهش کند… موهای کنار شقیقه اش تک و توک سفید شده اند… چهره اش جا افتاده تر شده… اما هنوز هم مثل همان روزها خوشتیپ و خواستنیست…
خواستنی؟! این دیگر چه اصطلاحی بود که به کار برد؟ لبش را مک میزند و چشم هایش را درویش میکند…
رسمی میشود و انگار کمی اخم دارد: میخواستم شرایط وامتونو بدونم…
سرش را پایین میندازد تا کمتر با او چشم در چشم شود: چه مبلغی مد نظرتونه؟
بی هوا میپرسد: هنوزم عطر الین میزنی؟
قلبش ب لرزه افتاده و سرش به دوران؛ کاش خاطرات گذشته را ب رویش نمی آورد….
متوجه ی معذب شدنش میشود و دنباله ی حرف قبل را پیش میگیرد: سقف وامتون چقدر هس؟
گلویش را به زور صاف میکند و میگوید: یک برابر پولی که میخوابونید…
دستی به چانه اش میکشد و میپرسد: ضامنش چطور میشه؟

رمان وداع آخر بصورت آنلاین بوده لذا جهت حفظ حقوق نویسنده به کانال تلگرام این رمان از اینجا کلیک کنید

ویا آدرس کانال تلگرام را کپی کنید:https://t.me/joinchat/AAAAAE0yUAEE7UbH_Ig8IA

www.60tip.ir
www.60tip.ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن