آخرین مطالبانتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۱۲

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ای بابا برای اوردن یه زیر انداز چقد طول میده صدامو یکم بالا بردم و گفتم۳  _سورنا؟؟؟؟؟  سرش همونطور که تو صندوق عقب بود گفت۳  _جانم خانم؟

با شنیدن این دو کلمه انگار جون از تو پاهام رفت میخواستم فلج بشم بیفتم زمین…

قلبم گرومب گرومب خودشو به قفسه سینم میزد…داغی گونه هامو حس کردم…

چیزی نگفتم و منتظر موندم تا سورنا بیاد…

بعدازاینکه دره صندوق و بست اومد سمتم و زیر انداز و انداخت بعد اینکه نشستیم…

یه اخم نشوند رو پیشونی هاش که درحده چییی ازش ترسیدم…

با صدای کلفت و دو رگه شده گفت۳

_نمیتونستی دو دیقه صبرکنی تا بیام حتما باید صداتو میبردی بالا صدام بزنی که بقیه نگاشون جلب تو بشه…

گیج نگاهش کردم…

با سرش یه سمتی و نشون داد…

ردشو گرفتم رسیدم به چندتا پسر جوون که با نیش باز زل زده بودن بهم…

متعجب سورنا و نگاه کردم…یه لااله الله زیر لبش گفت و ازجاش بلندشد…

رو کرد سمت منو با یه صدایی که تحکم توش موج میزد گفت۳

_پاشو جاتو بامن عوض کن…نمیخوام نگات کنن

ذوق مرگ شدم ولی سرمو مثل یه دختر خوب و اروم و مظلوم انداختم پایین و رفتم سرجاش نشست  بعد ازاینکه غذاها یا بهتربگم فست فودا رو دراوردم بیرون..یه سمبوسه برداشتم و روش سس قرمز زدم و شروع کردم به خوردن…

سورناهم یه ساندویچ برداشت و روش سس سفید زد و خورد….

ینی بگم بهترین شامی که تو عمرم خوردم دروغ نگفتم….پیش کسی خوردم که دوسش داشتم  اصلا انگار یه طعم خاصی داشت…

بعد ازاینکه منو سورنا دخل همشو اوردیم اضافه اشغالارو گذاشتیم تو نایلون تا بندازیم سطل اشغال…

همینطور داشتم بازی بچه هارو نگاه میکردم که با قرار گرفتن یچیزی توجهم جلب شد…

یه جعبه مکعب مربعی مخمل زرشکی توسط دستی ناشناس جلو قرار گرفت…

بهت زده به جعبه روبروم نگام کردم….

کم کم چشای خندون سورنا پدیدار شد…

جعبه رو از دستش گرفتم و سورنا و نگاه کردم….

با سرش به جعبه اشاره کرد و گفت

_نمیخوای درشو بازکنی ببینی چی توشه خانوم کوچولو؟؟؟؟  از شگفتی نمیدونستم چیکار کنم..اروم اروم دره جعبرو بازکردم…

یه گردنبند قلب تو خالی با چهار تا ستاره سمت راستش…چیزیکه همیشه دوسداشتم مرد ایندم بهم هدیه بده….

دستمو گرفتم جلو دهنمو با بهت به جعبه نگاه کردم..نمیدونستم چی بگم….

سورنا جلوم زانو زد…دستای یخ زدو گرفت تو دست گرمش…

صداش پیچید تو گوشم و گوشم و نوازش داد…انگار کر شده بودم صدای هیچکسیو جز اون نمیشنیدم…

_من….من بهت علاقه پیدا کردم ساغر….من….راستش من…

جونم به لبم رسید سریع ازش پرسیدم۳

_راستش تو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه نگاه تو چشمام کرد و گفت۳

_دوست دارم….

با گفتن این حرف انگار دنیا دور سرم چرخید….ازخوشحالی دلم میخواست جیغ بکشم فریاد و داد راه بندازم بپرم ماچش کنم.

دستمو گرفتم جلو دهنمو بابهن به سورنا نگاه کردم..باورم نمیشد بهم اعتراف کردکه دوسم داره…فکرمیکردم این حس و علاقه یطرفس….

بعد ازاینکه همو یه دل سیر نگاه کردیم سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم۳  _راستش سورنا منم دوست دارم فکرمیکردم این حس و علاقه یطرفس…

صدای دلنشینش پیچید تو گوشم..

_الهی من قربونت برم…خب پاشو…

سرمو گرفتم بالا و متعجب نگاش کردم…

_کجا؟؟؟؟

_محضردیگه…بریم عقد کنیم یه شیرینی بگیریم بریم پیش بچه ها یه جشن مختصر بگیریم….

_اما مهلا چی؟؟فکرمیکنم اون دوست داره…

سورنا خنده ای کرد و گفت۳

_نبابا..مهلا جای خواهرمه…راستش منو مهلا نقشه کشیده بودیم تا تورو امتحان کنیم…اخه قبل اینکه بیاد ایران بهش گفتم که تورو دوست دارم ولی از احساس تو باخبر نیستم…اونم قول داد کمکم کنه….و این بود که با حسادتاتو و نگاهات به مهلا فهمیدم بعععله…

خانوم کوچولو دوسم داره.

از حرص دستامو مشت کردم و کوبیدم رو بازوش…

بعدازکلی شوخی و خنده و دور دور با ماشین رسیدیم روستا…

نایلونای خوراکی و گرفتم دستم…

سورناهم جعبه شیرینی و گرفت دستش و به سمت ویلا رفتیم…

برقا روشن بودن و نشون میدادن که بچه ها هنوز بیدارن..قرار بود به همه بگیم….البته هنوز قضیه محضر و عقد جدی نبود…

تا پامونو داخل گذاشتیم یچیزی به سرعت انگار از پشت سرم رد شد…

سریع سرمو برگردوندم و چیزی ندیدم…شونه هامو بالا انداختم و گفتم لابد توهم زدم…

وارد سالن پذیرایی شدیم و متوجه جو متشنج بچه ها شدیم…

خیلی مشکوکن اینجا چرا بطرز عجیبی اروم و ساکته؟؟؟

همه بچه ها رو مبل نشسته بودن و ساکت نگامون میکردن…حتی یونس هم تو اون جمع حضور داشت…

کنار مهلا رو مبل دونفره نشسته بود..

وسایلارو زمین گذاشتم و اخم کردم و گفتم۳

_چیشده بچه ها؟چتونه؟؟

سورنا هم اومد پشت سرم وایساد دید بچه ها هنوز همونطوری نگامون میکنن سوال منو تکرار کرد….

تنهاکسیکه تونست جوابمونو بده یونس بود…

از جاش بلند شد و گفت۳

_یه چیزی یه کسی شکل ساغر اومده بود جلو چشم سونیا…

تیغ فرو رفته بود تو گونه نریمان..

نصف موهای نیما قدش کوتاه شده….

روی مچ پای مهلا یه کبودی جای دندون هست…

منم که انگار یکی با ناخناش کشیده رو کمرم….

خشکم زد..ینی چی؟منکه امروزو همش پیش سورنا بودم…

بچه ها با ترس نگام کردن…چشمم خورد به گونه ی نریمان….

زخمش عمیق بود و بنظرم بهتر بود باید بخیه زده بشه…

فکرمو بلند گفتم بهش و نزدیکش شدم….باترس خودشو کشید عقب و سرشو اینو اونور به معنی نه تکون داد..

به بقیه هم نگاه کردم…

بقیه هم ترسون بهم زل زده بودن…

کم کم یه بغضی گلومو گرفت….

سرمو انداختم پایین و به سمت پله ها دوییدم..

صدای ساغر گفتنای سورنا میومد ولی بی توجه بهش به طبقه بالا رفتم..

درو بستم و با گریه سرخوردم ازپشت در رو زمین…

دستامو گرفته بودم جلوی دهنم تا صدام از اتاق بیرون نره…

صدای جرو بحث سورنا با نیما میومد چند تقه به در خورد ولی جواب ندادم…

چند دقیقه گذشت..شک ندارم صدای در زدن سورناس..

منتظربودم تا یباردیگه دربزنه که صدای سورنا و از طبقه پایین شنیدم…

یه لحظه به خودم لرزیدم و موهای تنم سیخ شد بدون اینکه دست خودم باشه..

جزسورنا ممکن نیس کسه دیگه ای بیاد سراغم چون فعلا همه بچه ها ازم میترسن…

با یه فکرناگهانی ازجام بلندشدم تا ببینم کی پشته دره…دستمو لرزون به سمت دستگیره بردم و اروم بازش کردم..سعی کردم تا وقتی کامل درو بازنکردم به روبروم نگاه نکنم بخاطرهمین به زمین نگاه کردم بعد اینکه در باز شد یه باد خنک وزید تو اتاق…

سرمو اروم اروم اوردم بالا با دیدن فرد روبروم خشک شدم…یه لحظه یه ترسی همه وجودمو فراگرفت..زیر دلم خالی شد لرزش دستامو به وضوح حس کردم..

این کسیکه جلو روم بود کسی نبود جز سوگل…

با لباس ابی همرنگ چشماش جلوم وایساده بود و داشت نگام میکرد…

حالت چهرش جوری بود که هرکی میدید میگفت وای این چه دخترخوشگلیه…

ولی منکه میدونستم این روحه خوف بیشتر برم میداشت تا بخوام راجب زیباییش حرف بزنم…

اب دهنمو قورت دادم و با استرس نگاش کردم… چشامو بستم و خودمو واسه مردن اماده کرده بودم که صدای بچگونش پیچید تو گوشم…

_سـاغـر

چشامو بازکردم تا بگم بله که با جای خالیش مواجه شدم….

تندتند پلک زدم و ازاتاق خارج شدم…

یه نگاه به اینور سالن کردم…

یه نگاه به اونور…سالن تو تاریکی غرق شده بود…صدای مشاجره بچه ها دیگه نمیومد..

اروم اروم پله هارو پایین رفتم….

سورنا نشسته بود پایین پله ها و سرشو گرفته بود تو دستاش…

یونس هم همش قدم میزد و دستاشو میکوبید بهم…

مهلا با نگرانی نگاش میکرد…سونیا هم سرش تو بغل شوهرش بود و داشتن دره گوش هم حرف میزدن…

نریمان سرشو انداخته بود پایین و متفکر زمین و نگاه میکرد.

این رمان درنگاه دانلود اماده شد   www.negahdl .com

با ورودم سورنا متوجم شد ازجاش بلند شد و گفت۳

_خوب شد اومدی میخوایم تخته احضارو بیاریم و خودمونو خلاص کنیم….

متعجب نگاش کردم

_اخه الان؟!!!میدونی ساعت چنده؟؟؟؟

با حرف من همه نگاه ها کشیده شد سمت ساعت…

۰۰۳:۷بود….

با صدای یونس بهش نگاه کردیم….

_ساعت ۰۲ ورود ارواح ها به این دنیا ازاد میشه و براشون هیچ محدودیتی وجود نداره…

سوال مهلا باعث شد برگرده و با مهربونی نگاش کنه و جوابشو بده..

_چرا؟؟؟؟!!!!!

_چون امشب پنجشنبه شبه و همه برای مردگان خیرات اماده میکنن..اونا میان به خونه هاشون تا هر خیراتی بهشون شده بردارن…از یطرفم میان یسری به خونه و خانوادشون بزنن…

با سوال نیما همه سرا به سمت اون چرخید…

_ازکجا اینقدر مطمئنی؟؟؟این راجب مردگانی هست که دفن شده…فکرنکنم راجب چندتا روحی که دفن نشده و هرکدومشون به نوعی عذاب دیده کشته شدن…. اینجور روحا با اونجور روحایی که تو میگی خیلی فرق داره…

با حرف نیما موافق بودم…از یطرف بنظرم یونس یکمی مشکوک بود تو این ماجرا..

باصدای سونیا دوباره به اون نگاه کردیم..

_اه بالاخره هرچی هست هرچی نیست بیخیال بس کن نیما همیشه به همه چیز شک داری…بیاید همین امشب این قضیرو تموم کنیم…ماه دیگه من باید برم واسه دانشگاه ثبت نام کنم هنوز کارای دانشگامو انجام ندادم..

شرکت سورنا معطل مونده…

نیما و نگو…

مهلا باید تو اموزشگاش ترم جدید درس بده…

نریمان قراره سفر کاری بره اتریش…

خواهشا اون تخته رو بیارید انجامش بدیم راحت بشیم بریم دیگه….

نمیدونم چرا برعکس سونیا که دوست داشت زودتر احضاراارواح انجام بدیم من ازاینکار میترسیدم و استرس یا به نوعی بهتربگم دلشوره گرفته بودم…

میزون ساعت ۷۷۳۷۷ دور میز غذاخوری نشسته بودیم..

همه چراغارو خاموش کردیم وسط کنار تخته یه شمع کوچیک روشن گذاشتیم…

همه صندلی ها پر شده بود و فقط صندلی روبروم خالی بود…

یونس یه شی مثل ذر بین تو دستش گرفت و گذاشت رو تخته…بماهم گفت نوک انگشت اشارمونو بزاریم روش…

لرزش دستام معلوم بود…اخرین نفر من انگشتمو گذاشتم..

یونس یه جمله هایی میگفت و ما باید طوطی وار تکرار میکردیم ….

جمع ساکت شده بود و چون یونس تاحالا تو تلوزیون و اینور اونور خونده و تحقیق کرده بود ازما بیشتر بلد بود…

همینطور که جمع ساکت شده بود یونس گفت۳

_ارواح در نزدیکی شمارا فرا میخوانیم…

لرزون لرزون داشتم به تخته نگاه میکردیم که انگاریکی فوت کرد طرف شمع و خاموشش کرد…

تشر مهلارو شنیدم.

_ساغر الان جای مسخره بازی نیس لطفا شمع و خاموش نکن عه…

پشت بند اون صداس سونیا اومد۳

_راست میگه مهلا میترسی برو اونور نیا بزارماهم کارمونو بکنیم…

تعجب کردم ینی چی اخه منکه شمعی و فوت نکردم تا دهن بازکنم بگم کارمن نبود سورنا ازجاش بلندشد و با کبریت شمع و روشن کرد…

بعد روشن کردن شمع برگشت و سرجاش نشست…

تا فضا روشن تر شد با دیدن شخص روبروم جیغی از ترس کشیدم و خودمو به عقب پرت کردم…

با پرت کردنم به عقب صندلی برگشت و من پخش زمین شدم…

یه درد خفیفی و تو ناحیه گردن و کمرم حس کردم…انگاری تک تک استخونام پودر شدن…

انچنان جیغ بلندی کشیدم که گوش خودم کر شد…

چند لحظه گذشت و چشام سیاهی رفت  بعد اون دیگه هیچی نفهمیدم…

باسردرد بدی از خواب بلندشدم..فضای اطرافمو درک نمیکردم..تو اتاق سورنا بودم ازجام بلندشدم و با برس سورنا موهامو شونه زدم…

موهامو شونه کردم و تو شال پنهونشون کردم بعد اینکه به دسشویی رفتم به طبقه پایین رفتم صدای بچه ها از اشپزخونه میومد…

یونس رفته بود رو اپن میزد رویه سطل اشغال بندری میخوند..و بچه هاهم دست میزدن باهاش…

وارد اشپزخونه شدم و سلام دادم…یونس دست از اواز خوندن کشید و جواب سلاممو داد..بقیه بچه هاهم حتی سونیا که میشه با خوشرویی جواب سلاممو میدادن با سردی تمام بهم سلام کردن….

تنها کسیکه منو تحویل گرفت سورنا بود..

ازجاش پاشد و صندلی کنارشو کشید بیرون.. با دستش ب صندلی اشاره کرد و گفت۳  _بفرما عزیزم صبحت بخیر…

با قدردانی نگاش کردم…

سرمیز نشستم و سرمو انداختم پایین…

مشغول لقمه گرفتن برای خودم بودم سورناهم کنارم نشسته بود و داشت چایی میخورد… 

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن