آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 11

Rate this post

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

مرتضی سرخم کرد و آهسته زمزمه کرد.

_برگ برنده ی رزاقی هم از راه رسید .

زانوهام از شدت شوک و فشار روانی می لرزید و حق داشتم که اونطور دلخور و ناراحت به منصوره که ناباور سرتکان می داد، خیره شم. به طرف جلال برگشتم که خیلی عادی درحال خوش آمدگویی بهش بود و غریبه تو اون کت و شلوار ذغالی و پیراهن لاجوردیش واقعا چشمگیر و جذاب دیده می شد. حالا دیگه لباس به تنش نشسته و برازنده ی قامتش نشان می داد اما فرسنگ ها از خواستگار هیجده ساله ی من تو اون کت و شلوار دامادی و احساسات پاک قلبیش دور بود. ومن چقدر دور تر از عقیق بیست ساله ای که یه زمانی برانگشتر پرتلألو زندگیش جا داشتم .

_حالتون خوبه خانوم رمضانی؟ !

صدای نگران مرتضی رفعتی وادارم کرد به طرفش برگردم .

_من خوبم .

_اما اینطور به نظر نمی رسه .

مهندس آیین پرست که حواسش به حال بدم جلب شده بود، گفت :

_دخترم بیا اینجا بشین .

تکیه گاه صندلی ای که مهندس تعارف کرد رو گرفتم و نشستم. رفعتی کنارم خم شد .

_چیزی لازم ندارین؟ با بهت زمزمه کردم .

_فقط کمی آب .

_همین الان براتون می یارم .

بی فوت وقت ازمون فاصله گرفت و به سمت یکی از خدمه رفت. مهندس روی صندلی کناری نشست و با نگرانی پرسید .

_بهترین؟ !

به سختی سرتکان دادم .

_بله مشکلی نیست .

_خب خداروشکر .

اما انگار قرار نبود این تلاطم روحی و فشارعصبی با این دیدار غافلگیرانه تموم شه. به محض اینکه امین بامهندس رزاقی و همراهانش سلام و احوالپرسی کرد و خوش آمدگویی جلال رو بی جواب نگذاشت، به طرفم برگشت وخیلی جدی و حساب شده نگاهم کرد و با لبخندی بهم نزدیک شد. نمی دونستم قضیه از چه قراره و ناتوان از هر واکنشی چشم دوخته بودم به چهره ی مصممی که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و من تاب هیچ برخورد نا متعارف و محکوم کننده ی دیگه ای رو نداشتم.

قرار بود بهم چی بگه؟ اینکه چرا اینجام؟! یا اینکه بودنم رو به باد تمسخر بگیره؟

تو یک قدمیم که ایستاد، نفسم توی سینه حبس شد.اون از من چی می خواست؟ منی که تو اولین برخوردمون بعد از هشت سال گند زده بودم و بعد از اون روز حتی به هدف دیدن و عیادت از بی بی هم قدمی به اون خونه نگذاشته بودم .

_سلام استاد .

آقای آیین پرست در برابر چشم های بهت زده ی من به سختی ازجاش بلند شد و با نفسی تنگ شده در سینه زمزمه کرد .

_دانشجوی خوش آتیه و محبوب فیرنتزه اینجا چکار می کنه؟ !

به نظر می اومد مهندس از پرسیدن این سوال دنبال جواب دیگه ایه که امین با شیطنت پاسخ داد .

_برای درس پس دادن اینجام .

_شرکت میراب داره به کجا می ره که مغز متفکر و جوان گروه سد سازیش رو در اختیار یه پیمانکار فرصت طلب و کم سابقه گذاشته؟ لبخند با محبت امین به قلبم نیش زد .

_گروه مهندس رزاقی حرفه ای و کاربلدن. بی انصافیه اگه بخوایم در موردشون اینطور حرف بزنیم.

ضمن اینکه این یه مشارکت همگانی واسه خدمت به وطنه و وطن اول و آخر درسی بود که شما تو غربت یادمون دادین .

نگاه مهندس غمگین شد .

_پشیمونم از اینکه سه سال پیش تورو برای همکاری به شرکت میراب معرفی کردم .

امین با اطمینان جواب داد .

_من موفقیت هامو مدیون شما هستم استاد .

_بفرمایین خانوم رمضانی .

نگاهم چرخید سمت لیوان آبی که به طرفم گرفته شده بود و تو سکوتی که این میون با اعلام حضور رفعتی بوجود آمد، نگاه امین با پوزخند به من دوخته شد و دستهای لرزونم برای گرفتن لیوان از دست رفعتی جلو و عقب رفت .

_این حالتونو بهتر می کنه .

به ناچار لیوان رو از دستش گرفتم و رفعتی که از دیدن امین کنار من و استاد کنجکاو شده بود، پرسید .

_شما همدیگه رو می شناسین؟ !

استاد آیین پرست دستی به شانه ی امین زد .

_مهندس برومند یکی از افتخارات سالها تدریسمه. مدت آشنایی مون به پنج سال بیشتر نمی رسه اما حس می کنم جای پسر نداشته ام، دوستش دارم .

لبخند روی لبهاش جون گرفت و قلبمو فشرد. استاد به طرفم برگشت .

_خانوم جوان در چه حالین؟ سعی کردم از جام بلند شم .

_حالم خوبه، ممنون .

تلاش کردم از اون سه مرد فاصله بگیرم و مجالی به ذهن آشفته ودرگیرم بدم که بتونه این اتفاقات رو هضم کنه و شاید واسه اولین بار بعد این هشت سال، با حضور امین کنار بیاد منصوره تو یک قدمیش زیر بازوم رو گرفت و منو به کناری کشید .

_باور کن منم نمی دونستم .

_جلال چی؟ اونم نمی دونست؟

_به من که چیزی نگفت. حالا بیا بریم جایی بشینیم. جلوی جمع نمی شه حرف زد .

با راهنماییش از مدعوین جدا شدیم و درگوشه ای از سالن که کمترین زاویه ی دید رو به جمع داشت روی یه کاناپه ی دونفره نشستیم و اون دستمو گرفت .

_اینهمه سال گذشته و تو هنوزم بادیدنش بهم می ریزی، آخه چرا؟ سرمو پایین انداختم و به دستهای گره خورده مون خیره شدم .

_دست خودم نیست. اگه واقعا توان روبرو شدن باهاش رو داشتم تو این سالها که هر از گاهی میاومد و می رفت،حالا به هر بهونه ای سعی می کردم ببینمش. نه اینکه هربار به محض شنیدن خبر اومدنش خودمو تو هفت تا گنجه قایم کنم. ازش خجالت می کشم منصوره، من باعث رفتنش شدم .

_خب داری اشتباه می کنی عزیز من. یه نگاه به موقعیت الآنش بکن! طرف تو 48سالگیش چنان جایگاهی پیدا کرده که ناصر رزاقی باافتخار از همراهیش می گه. ده سال قبل اگه کسی زیر بار حرف تو نمی رفت و عروسی تون سر می گرفت، خداییش الآن کجا بود؟ نمی گم عرضه و لیاقتشو نداشته اما ته تهش می شد یه تاجر موفق همین. اون برای موقعیت امروزش به تو مدیونه .

جلال عصبانی و ناراحت نزدیک شد و نگاه شماتت باری بهم انداخت .

_چته دختر؟ چرا باید اینطوری بهم بریزی؟

_می دونستی اونم تو این پروژه هست نه؟ با کمی مکث سرتکان داد .

_آره می دونستم و اتفاقاً همینم انگیزه ای شد واسه دعوت ازتو برای همکاری. فکر می کردم واسه ثابت کردن خودت به یه همچین موقعیتی نیاز داشته باشی. اما اگه یه درصد احتمال می دادم بخوای اینطوری بهم بریزی و میدون رو خالی کنی اصلا بهت رو نمی انداختم. پاشو یه تکونی به خودت بده، برو تو جمع نذار هیچ احدی فکر کنه می تونه روت تاثیربد بذاره .

191

منصوره آروم به شونه ام زد .

_جلال راست می گه بلند شو. اینجا نشستنت برا دیگرون فقط حرف مفت واسه زدن جور می کنه .

به سختی رو پاهام ایستادم و دستی به گوشه ی روسریم کشیدم و لبهای خشکمو با زبون خیس کردم .

جلال دست به کمر نگاهی از سر تأیید بهم انداخت و چشم ریز کرد .

_راستی این مردک روزنامه نگاره چی داشت دم گوشت وز وز می کرد؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم . _چیز خاصی نبود، طرف از همکلاسی های دوران دانشگاهمه. واسه احوالپرسی با هم، همصحبتشدیم .

_حواست باشه آدم فرصت طلبیه. نذار از زیر زبونت حرفی بکشه .

پوزخند بی حالی زدم و باهاش همراه شدم .

_نه که حالا می دونم قضیه از چه قراره .

_نگران نباش همه چیز رو به موقع برات توضیح می دم. فعلا فقط باید اعتماد ناصر رو به حضورت جلب کنیم .

به نشونه ی موافقت سرتکان دادم و ازش جدا شدم و با لبخندی تصنعی به سمت گروهی از کارکنان شرکت مهندس رزاقی رفتم که باهاشون آشنا بشم .

تا موقع شام دیگه نگاهم برخوردی با نگاه امین نداشت اما همه جا حضورشو احساس می کردم و این برام خفقان آور بود .

میز شام که چیده شد همه ی مهمان ها به دعوت جلال ازجاشون بلند شدند و من مردد توجمع مثل جوجه ی دورمانده از مادر دنبال منصوره گشتم. راستش با وجود میزبانی شون میون اینهمه آشنا احساس غریبی می کردم .

دور و برم که خلوت شد ترس ناشناخته ای قلبموفشرد. این تنهایی باعث می شد بیشتر توی دید باشم و به هرشخصی این فرصت رو بدم که بخواد نزدیکم شه و سد دفاعی احساساتمو بشکنه و اون شخص قطع به یقین اگه امین بود، این شکستن درد آور می شد .

کسی درست از پشت سر و زیر گوشم زمزمه کرد .

_بازم که فرار می کنی .

رعشه ی بدی به تنم افتاد و ناخواسته هین بلندی کشیدم .

_حکایت من و تو بعد هشت سال و این مواجهه شدن های ناگهانی شده حکایت جن و بسم الله . وحشت زده برگشتم و به اون که تفریح وار حال پریشونمو رصد می کرد، زل زدم. اون کی خودشوبهم رسونده بود که من متوجه نشده بودم؟

_چیه باز ترسیدی؟

ناخواسته یه قدم خودمو کنار کشیدم و امین پوزخند تحقیرآمیزی تحویلم داد. اخمی که میون ابروهام با این نگاه جا خوش کرد، بهم جراتی داد تا به حرف بیام .

_ازچی باید بترسم؟

_خودت بگو. ظاهراً اونی که همش درحال فراره تویی .

_من حرفی برای گفتن با تو ندارم .

_مثل همیشه .

_داری طعنه می زنی؟

نگاهشوطلبکارانه به نی نی چشمام دوخت .

_چه طعنه ای؟ مگه ما همون هشت نه سال پیش با هم بی حساب نشدیم؟ عصبی زمزمه کردم .

_پس مشکلت با من چیه که تا بهم می رسی زخم زبون می زنی؟ خشم آشنایی تو نگاهش جوشید و حرفاشو زهردار کرد .

_چراباید همچین منظوری داشته باشم؟ اینطور که پیداست چیزی واسه تو تموم نشده و هنوزم داری تو گذشته دست و پا می زنی .

نیش حرفاش قلبمو سوزوند و نگاه محکوم کننده اش با بی رحمی همه ی وجودمو زیر و رو کرد .

_واسه من اما همه چیز تموم شده دختر حاج اسماعیل. من وقتی پامو از این مملکت بیرون گذاشتم، گذشته رو پست سرم خاک کردم .

بغض داشت خفه ام می کرد اما همین یه بار اگه می مردم هم لال نمی شدم. لبام لرزید اما صدام نه . _حالا برگشتی که چی؟ بگی حالت خوبه و اینی که الآن هستی رو به رخم بکشی؟ با مکث کوتاهی، مغرورانه جواب داد .

_لااقل با خوشبختی دیگران، تظاهر به خوشبختی نمی کنم… دخترهای مهناز مثل سیبی هستن که با کودکیش از وسط دونصف شده .

با این حرف شونه هام خم شد و با درماندگی رو برگردوندم .

ازم فاصله گرفت و درهمون حین گفت :

_من فقط به خاطر بی بی و حال این روزهاش به اون خونه برگشتم. غلط یا درست، اون زن تو این سالها بهت وابسته شده. نمی خوام به خاطر هرمسئله ای که تو گذشته برات لاینحل باقی مونده آرامششو با فاصله گرفتن از اون خونه به خاطر من، بگیری. پس این قضیه رو برای خودت و دیگرون بیشتر از این پیچیده نکن .

نگاهشو که ازم گرفت و برگشت تا دور شه، نفسم توی سینه حبس شد و خفگی بهم دست داد .

اون اگه می خواست با حرفاش غرورمو زیرپاش له کنه و بی ارزش شدن گذشته مون رو توی صورتم بکوبه و حال خوب این روزهاشو به رخم بکشه، خیلی خوب از عهده اش براومده بود .

******

رزومه ی کاری مختصرم رو همراه با معرفی نامه ای که از شرکت جلال داشتم به بخش کارگزینی شرکت مهندس رزاقی تحویل دادم و مصمم و مطمئن تر از هرزمانی مشغول به کار شدم .

حالا که می دونستم امین هم تو این پروژه حضور داره و خواه نا خواه باید باهاش روبرو شم، فرصت خوبی بود نه به اون که به خودم نشون بدم دلیلی برای تحقیرشدن وجود نداره و اگه به توانایی هام ایمان داشته باشم موفقیت تو یه قدمیمه .

محل کارم، بخش روابط عمومی شرکت بود و با توجه به ساختار شغلی که وجود داشت ظاهراً اینجا بیشتر شبیه یه اداره ی دولتی بود تا شرکت. چیزی به اسم منشی و متصدی پذیرش نبود و رسیدگی به این امور به عهده ی خود کارکنان گذاشته شده بود .

وارد بخش شدم و ضربه ی کوتاهی به درزدم. سه زنی که هرکدام میزی رو درکنجی از اتاق اشغال کرده بودن، سربلند کردند و با دیدنم خوش آمدگویانه لبخند زدن. هنوز مطمئن نبودم این لبخند ها تا چه حد صادقانه و بی ریاست اما هرچی که قرار بود پیش بیاد برام مهم نبود. من هدف های با ارزش تری برای حضورم تو این جمع داشتم .

_سلام خسته نباشین. رمضانی هستم. قراره تو یه مدت کوتاه باهاتون اینجا همکاری کنم .

زنی حدوداً چهل ساله که به نظر سرپرست بخش بود ازجاش بلند شد و به سمتم اومد .

_خوش اومدین، بله درجریان هستیم .

با هم دست دادیم و بلافاصله دونفر دیگه قدم جلو گذاشتند تا با هم بیشتر آشنا شیم. سرپرست بخش خانوم عطایی برخوردش کاملا دوستانه بود و دختر جوون تری که اسمش عاطفه بودو به نظر مهربون کمی هم شیطون می اومد، با گشاده رویی ازم استقبال کرد. اما همکار دیگه اش تینا که تو برخورد اول قد بلند و چشمهای کشیده و ریزش برام جلب توجه کرده بود، یکم محتاطانه و باسیاست جلو اومد و خوش آمد گفت .

به پیشنهاد خانوم عطایی عاطفه میزم رو نشونم داد و پرینت برنامه ی کاریم رو در اختیارم گذاشت .

راستش هیچ وقت فکر نمی کردم به این زودی چنین جایی مشغول به کار شم و مسئولیت بزرگی برعهده بگیرم. این یه مورد رو شاید مدیون جلالی بودم که سالها دست کمکشو رد کرده اما امیدوار بودم اینبار از تصمیمم پشیمون نشم .

نگاه مختصری به برنامه ی کاریم انداختم و برای شرکت تو جلسه ای که مهندس رزاقی ترتیب داده بود، راهی سالن کنفرانس شدم. قبل از ورود نگاهی به پوشش کاملا رسمی و اداریم انداختم و با زدن ضربه ای به در، وارد شدم. چند نفری پشت میزها نشسته بودند که جز آشنایی مختصری که تو مهمونی جلال باهاشون داشتم، نمی شناختمشون .

با سلام کوتاهی روی اولین صندلی در تیررس نگاهم نشستم و بلافاصله در باز شد و مهندس رزاقی و یکی از معاونینش و امین وارد اتاق شدند. به خودم قول داده بودم که با بودنش کنار بیام و طوری رفتار نکنم که جایی واسه طعنه زدن و خورده گرفتن براش بذارم تا اون بتونه باحرفاش عذابم بده .

_خوشحالم که اینجایین. خواهش می کنم بفرمایین .

با تعارف مهندس همگی نشستیم و امین که برخلاف تیپ رسمی شب مهمونی، شلوار کتان استخوانی با ست کمربند و کفش چرم قهوه ای به تن داشت و کت اسپرت آبی نفتی و بلوز مردونه ی آبی آسمونی که روش یه بافته پاییزه ی سفید با طرح های ناموزون سورمه ای پوشیده بود، به فاصله ی چندصندلی در راستای جایی که من نشسته بودم پشت میز قرار گرفت . به محض نشستن متوجه حضورم شد و با بهت نگاهش به نگاه مصمم و با اعتماد به نفسم گره خورد . لبخند به لب ازش رو برگردوندم و توجهم رو به حرفهای مهندس رزاقی دادم .

حالا دیگه نوبت امین بود که از دیدنم جا بخوره وشوکه شه. براش خوابهای زیادی دیده بودم، اون هنوز دختر حاج اسماعیل رو نشناخته بود .

این جلسه به جهت معارفه و شناخت دقیق وظایفمون تشکیل شده بود و مهندس رزاقی با لبخند جذابی داشت توضیح می داد .

_روند کاری شرکت ما طوریه که ایجاب میکنه شما به عنوان نمایندگان شرکتتون اینجا حضور داشته باشین و تو دوره ی کوتاهی که در کنار هم هستیم بتونیم همکاری خوب و مفیدی با هم داشته باشیم. می دونم دادن شرح وظایفی که خودتون به طور کامل ازش مطلع هستین بی دلیله و فقط لازم می دونم تاکید کنم پیگیری کامل روند کارها از طرف ما برعهده ی شماست و گزارش بی شک و شبهه و مسئولیت هرگونه تأخیر در برنامه ی زمانبندی پروژه هم باز برعهده ی شماست. امیدوارم روزهای خوبی رو کنار هم سپری کنیم و این پروژه هم با موفقیت به سرانجام برسه. براتون طبق توانایی ها و تخصصتون مکانی فراهم شده که تو این مدت بتونین با فراغ بال و آسودگی خاطر کار رودنبال کنین و تلاشتون برای هردوطرف این قرار داد، مثمر ثمر باشه .

راستش یکم شرایط برام گیج کننده و مبهم بود اما سعی کردم با دقت به حرفاشون گوش بدم و از هیچ چیزی بی توجه رد نشم .

بعد از تموم شدن صحبت های مهندس رزاقی، نماینده ی شرکت راه سازی که وظیفه ی احداث راههای دسترسی به محل پروژه رو داشت و حدود یک ماهی می شد کار رو شروع کرده بودند، مشغول دادن گزارش شد .

راستش چیز زیادی از حرفاش سردر نیاورده بودم و کلافه منتظر تموم شدن جلسه بودم. هراز گاهی نگاهمو به جمعی که با جدیت بحث رو دنبال می کردند،می دوختم. واقعا نمی دونستم بحث راهسازی و ماشین های به کار برده شده و مورد نیاز این کارمثل بولدزر و گریدر و غلتک و تراک میکسر چه جذابیتی واسه بقیه که تو بخش دیگر پروژه همکاری می کردند، داشت؟ مثلا کار شرکت جلال که تجهیزکارگاه ها و احداث کانکس های موقت بود و البته این خودش پروژه ی بزرگی محسوب می شد چه ربطی به راه سازی داشت که باید می نشستم و به حرفهای نماینده ی اون شرکت گوش می دادم؟

صدای پرجذبه وجدی امین چرت فکری مو پاره کرد .

_باید درنظر داشته باشین که با توجه به شرایط پروژه و توپوگرافی و جنس زمین تو اون منطقه، استفاده از تموم این ماشین آلاتی که گفتین، به نظر بعید نمی یاد .

_بله ما هم تمهیدات لازم رو درنظرگرفتیم و ماشین آلات لازم برای این شرایط رو تهیه دیدیم.از این بابت، شرکت اطمینان داشته باشه که طی برنامه ی زمانبندی شده کار تحویل داده می شه .

مهندس رزاقی سرتکان داد و با خوشرویی گفت :

_این خیلی خوبه.مطمئناً اگه در طول پروژه این دقت نظر تو همه ی کارها وجود داشته باشه ما می تونیم با اطمینان بگیم این طرح حتی می تونه تو بازه ی زمانی کوتاه تری به پایان برسه .

زل زده بودم به چشم های روشن مهندس رزاقی و تلاش می کردم بفهمم دقیقاً چه رنگی دارن که اینطور باخیره شدن بهش ته دل آدم گرم می شه .

لب های خوش فرم و مصمم و صورت تقریبا پر و بینی خوش ترکیبش با اون موهای جوگندمی که رگه های نقره ای قشنگی داشت از این مرد ظاهرا پا به سن گذاشته چهره ی جذابی ساخته بود و اون لبخند بی نظیر که انگار خدا فقط برای این مرد آفریده بود، ذهن رو درگیر خودش می کرد. اینکه

منصوره می گفت هم سن مجید هست به نظر بی انصافی می اومد. این مرد خیلی نشان می داد سی و هفت یا سی و هشت ساله بود. حتی از برادرزن مجید که این روزها قضیه ی خواستگاریش جدی تر شده بود هم جوون تر نشون می داد .

با تصور اینکه هنوز از شوک برخوردم بعد هشت سال با امین فارغ نشده باید درگیر مسئله ی خواستگاری برادر رویا می شدم، کلافه سرتکان دادم .

_خانوم رمضانی؟ !

سکوت جمع و چرخیدن نگاه همه به طرفم باعث شد تکان سختی بخورم. مهندس رزاقی منو مخاطب قرار داده بود اونم زمانی که داشتم با خودم کلنجار می رفتم و مثل دیوونه ها سرتکان می دادم .

_ظاهراً بحث های تخصصی راه سازی شمارو خسته و کلافه کرده .

دستپاچه جواب دادم .

_نه اینطور نیست. من فقط …

امین برگشت و با نگاه تمسخر آمیزش، به دهانم مهر زد و منو خاموش و بهت زده به جا گذاشت .

مهندس رزاقی از جاش بلند شد و رو به جمعی که همه شون به جز من، مرد بودند گفت :

_واسه امروز فکر می کنم کافیه. درست نیست همین جلسه ی اول یه خانوم مستعد و آماده برای همکاری و پیشبرد اهداف پروژه رو با حرفهای زیادی تخصصی و بی ربط به این جلسه ی عمومی، دلزده کنیم .

همه به جز امین با لبخند سرتکان دادند و من خجالت زده نگامو دزدیدم .

_همگی خسته نباشید .

مهندس از میز فاصله گرفت و بلافاصله همهمه توجمع افتاد. زیرچشمی خیره موندم به امین که با چندتا پوشه توی دستش همگام با مهندس از سالن کنفرانس بیرون رفت و منو با نگاه پر از تمسخری که ازجلو چشمام دور نمی شد پشت سر جاگذاشت .

برگه های زیر دستمو با اکراه جمع کردم و در حالیکه به ابراز محبت کلامی همکارام با لبخند جواب می دادم، سلانه سلانه از اون مکان بیرون زدم و به بخش خودم رفتم .

خانوم عطایی پشت میزش نبود و عاطفه هم داشت برای انجام کاری بیرون می رفت. به محض دیدنم با هیجان پرسید .

_جلسه چطور پیش رفت؟

تینا با این سوال عاطفه سربلند کرد و منتظر به من چشم دوخت .

_همه چیز خوب بود. معارفه انجام شد و مهندس رزاقی وظایفمون رو تشریح کردن .

چشماش با شیطنت برق زد .

_پس خود مهندس هم بود .

لبخند بی اختیار روی لبام کش اومد .

_چطور؟

_جون من دیدی چه رئیس خوش تیپ وبا کمالاتی داریم؟ وسایلمو روی میزم گذاشتم و بی تفاوت شونه بالا انداختم .

_چی بگم والله. من که دقیق نشدم ببینم چه خبره .

طرف رو از فرق سر تا نوک پا اسکن کرده بودم و باز ادعام می شد دقت نکردم. عاطفه همچین نگام کرد که یعنی بلانسبت حیوان چهارپای باربر خودتی. اما خب چون باهام هنوزرودربایستی داشت چیزی نگفت وبه دنبال کاری که قصد انجامش رو داشت از اتاق بیرون رفت .

روز اول کاریم به خاطر نداشتن برنامه ی خاصی خیلی سخت گذشت و زمان اونقدر به نظرم کش دار و طولانی اومد که وقتی ساعت دو و نیم ازجام بلند شدم تا همراه همکارام اتاق رو ترک کنم، حسابی خسته و کلافه بودم و دلم می خواست هرچه زودتر به خونه برسم و کمی استراحت کنم .

شرکت مهندس رزاقی تو یه برج تجاری بیست و دو طبقه بود و به لحاظ مکانی موقعیت خوبی داشت.

محل کار ما طبقه ی هیجدهم این برج بودو تموم واحد های اون طبقه به شرکت اختصاص داشت .

از اونجا که خارج شدم نگاه نا امیدی به خیابون تقریبا خلوتش انداختم و با چهره ای شکست خورده راه افتادم تا خودمو به ایستگاه تاکسی برسونم. با شنیدن چند بوق کوتاه به عقب برگشتم و با دیدن مجید و تویوتا کرولای نوک مدادیش، لبخند زدم .

کنارم نگهداشت و شیشه ی سمت مقابل رو پایین کشید .

_سلام خسته نباشی .

_سلام داداش. شمام همینطور .

_سوار شو می رسونمت .

اینکه مجید به دنبالم اومده بود و تصمیم داشت منو برسونه فقط یه معنی می داد، اونم اینکه قرار بود در مورد مسئله ای باهام حرف بزنه و این مسئله بی برو برگرد به قضیه ی خواستگاری برادرزنش مربوطه .

به محض سوار شدنم راه افتاد .

_اولین روز کاریت چطور بود؟

_بد نبود فقط یکم زمان برام دیرگذشت .

با زدن راهنما وارد یه خیابون فرعی شد .

-این طبیعیه، واسه هرکسی اولین روز سخته. مخصوصا اگه برنامه ی روتین و منظمی نداشته باشی و ندونی چی به چیه .

حرفی نزدم و اون با نگاه گذرایی به چهره ی خسته ام بااحتیاط پرسید .

_مامان باهات در مورد برادر رویا حرف زد؟ !

_یه چیزایی گفت. ظاهراً قراره فردا عصر تشریف بیارن .

_مامان یکم نگران این موضوع بود. سرقضیه ی خواستگار قبلیت مث اینکه عجله به خرج داده و تورو از این بابت ناراحت کرده بود .

با یادآوری اون جوانک و خواستگاری کذاییش اخمامو پایین آوردم و باز چیزی نگفتم .

_اما من میخوام بهت این اطمینان رو بدم که اومدن فرهود و خونوادش هیچ دلیلی واسه دادن جواب مثبت به اونها نیست، اینو به رویا هم گفتم. همه چیز فقط به خودت بستگی داره وکسی حق نداره در این مورد تحت فشارت بذاره. به منصوره و مژگان و اون پسره هم اینو تذکر دادم .

منظورش از “اون پسره” عمید بود. آخه مجید بعد هشت سال هنوزم عمید رو تنها مقصر بهم خوردن نامزدی دومم می دونست و از این بابت ناراحت بود. هرچند به خاطر همون روحیه ی آروم و تنش گریزی که از بابا به ارث برده بود در این مورد با عمید بحث نمی کرد .

_فرهود پسر خوب و مؤدبیه. یه شخصیت آروم و بی حاشیه داره و تا امروز که حرف و حدیثی ازش به گوشم نخورده. کلا خونواده ی رویا همیشه طوری زندگی کردن که حرف و حدیثی واسه این و اون نذارن… فکر نکن این حرفارو واسه بازار گرمی می زنم. فقط می خوام بدونی از نظر من اون همسر مناسبی برات می تونه باشه همین. نمی گم به لحاظ مالی همه جوره تامینی. خودت می دونی که اون یه حقوق محدود معلمی داره با اینکه خونوادش حمایتش می کنن. اما می تونم با اطمینان قول بدم آرامشت با اون تو زندگی مشترک تضمین شده است وباور کن هیچی به اندازه ی داشتن آرامش خیال، تو زندگی مهم نیست. بشین خوب فکرهاتو بکن ، ببین آمادگیشو داری که یه زندگی مستقل برای خودت تشکیل بدی یا نه .

دم و بازدم عمیقم نشون از کلافگیم می داد .

_نمی دونم چی بگم. اگه اجازه بدی فردا که اومدن با خودش حرف بزنم تا ببینیم خدا چی می خواد .

مجید حال و روزمو که دید، بحث رو سریع کوتاه کرد .

_انشالله هرچی پیش می یاد خیره .

جلوی خونه که نگهداشت تعارف زدم بیاد تو اما قبول نکرد و گفت که فردا همراه رویا قبل از اومدن فرهود و خونوادش اونجا هستن. چون اخلاق مجید و زنش رو خوب می شناختم زیاد اصرار نکردم و به زحمت از ماشین پیاده شدم .

به محض بسته شدن درحیاط پشت سرم، مامان از خونه بیرون اومد و پام به پله ها نرسیده، پرسید .

_سلام چطور بود کارت؟محیطش خوب بود؟ راضی بودی؟

211

-سلام. بله .

مامان چشمای خوشگل عسلیشو گرد کرد .

_وا! چرا تلگرافی حرف می زنی بچه؟ درست و حسابی جواب بده ببینم چه خبر بود .

هن هن کنان از پله ها بالا رفتم .

_ای بابا بذار از راه برسم بعد بازجویی رو شروع کن. اول بگو ناهار چی داریم که این شکم وامونده دیگه صداش در اومده .

_لوبیاپلو درست کردم. اتفاقا یه قابلمه هم واسه امین بردم. بی بی می گفت اونم تو شرکتی که تو مشغولی، رفت و آمد داره .

نگاه چپ چپی به خونه ی بی بی انداختم و صدامو بالا بردم و با طعنه جواب دادم .

_ظاهراً خبرها بی کم و کاست و دقیق بهتون می رسه .

مامان اخمی کرد و لب پایینشو گاز گرفت .

_عیبه دختر جون، نمی گی بی بی بشنوه ناراحت میشه؟

_نترس بی بی دلش بزرگتر از این حرفاست. اونی هم که باید بهش بر بخوره، براش این چیزا مهم نیست .

مچ دستمو گرفت و درحالی که منو به سمت درهال می کشوند آروم ملامتم کرد .

  • زبون به دهن بگیر دختر. حیا هم خوب چیزه والله تو چیکار به اون داری آخه؟ خودمو زدم به اون راه .

  • من چه کاری باید داشه باشم؟ اونه که مدام پا روی دم من میذاره .

_خیلی رو داری عقیق. این پسر مگه چه هیزم تری بهت فروخته که اینطوری درموردش حرف می زنی؟

خستگی چنان فشاری روم آورده بود که یهو برآشفته و عصبی دستمو عقب کشیدم .

_ای بابا اصلا ناهار نخواستیم. من کوفت بخورم بهتر از اون لوبیاپلوئه …

و تو دلم ادامه دادم” که امین دوست داره و شما به خاطرش پختی “

رفتم تو اتاقم و با حرص مقنعه مو از سرم کشیدم و به قیافه ی داغونم تو آینه زل زدم. هنوزم تمسخر تو نگاش با من بود و هیچ رقمه از خاطرم پاک نمی شد .

این غریبه با رفتارهای اعصاب خورد کنش روانمو بهم ریخته و باعث شده بود واکنش های عجیب و غریبی ازم سربزنه .

*******

مادر رویا فنجون چای تعارف شده رو برداشت و با نگاه تحسین برانگیزی بدرقه ام کرد .

_راستش من با رویا بارها و بارها دراین مورد حرف زده بودم اما اون می گفت عقیق جان تمایلی به ازدواج ندارن و درست نیست بی دلیل اصرار کنیم. ولی به جان فرهودم همیشه ته قلبم امیدوار بودم نظرتون عوض شه. پسرمارو هم که می شناسین اونقدر درگیر کارش و علاقه اش به بچه ها شده که به کل از زندگی شخصیش غافله. ما هم واسه ازدواجش خیلی اصرار داشتیم اما تا حالا که قسمت نبوده سر و سامون بگیره. انشالله اگه عقیق خانوم رضایت بدن ما هم به آرزومون می رسیم و حسرت به دل داماد شدن ته تغاری مون نمی مونیم .

فرهود نگاه کوتاهی بهم انداخت و با تشکری زیر لب چای برداشت. نگامو بااکراه از صورت لاغر و کشیده اش گرفتم و قد و بالای بلندش رو ازنظرگذروندم. به قول مهناز سرجمع هیکلش یه مشت استخوان رو هم جفت و جور شده بود. چهره ی معمولی و ساده ای داشت اما تو نگاهش یه آرامش قابل ستایش بود. می دونستم به همین راحتی نمی تونم بهش جواب رد بدم و مامان ازم دلیل منطقی می خواست. باید اینبار دیگه عجولانه تصمیم نمی گرفتم .

پدرفرهود پیشنهاد داد بریم و با هم صحبت کنیم و ما با اجازه ی مجید و مامان از جامون بلند شدیم .

راه افتادم سمت حیاط و فرهود به دنبالم اومد. راستش دوست نداشتم تو اتاقم باهاش حرف بزنم .

هنوز خاطره ی ده سال پیش و اون گفتگوی دردآور و نگاه مطمئن پسر جوونی که کت و شلوار دامادی تو تنش زار می زد، با من بود .

_میخواین تو حیاط با هم حرف بزنیم؟ !

به طرفش چرخیدم .

_گفتم رو اون تخت زیر درخت گیلاس بشینیم. از نظر شما که ایرادی نداره؟ !

_نه اصلاً، هر طور راحتین .

هوا با اینکه سرد بود و پاییز به نیمه رسیده بود، نشستن تو حیاط آزار دهنده نبود. لااقل وقتی از قرار گرفتن تو این موقعیت به شدت احساس خفقان می کردم، هوای تازه و نفس برای کشیدن کم نبود .

_شما نمی خواین از خودتون چیزی بگین؟ خیلی خونسرد جواب دادم .

-ترجیح می دم اول همه ی حرفای شمارو بشنوم .

فرهود به نشونه ی موافقت لبخند دوستانه ای زد .

_لابد می خواین بدونین چرامن اینجام و دلیل انتخابم چیه. راستش من چند سال قبل دلبسته ی خانومی که از همکارانم بود شدم وبا موافقت خونواده برای خواستگاری رفتیم اما خونواده ی اون دختر خانوم به خاطر شغلم رضایت نداشتن از این موضوع و خب مخالفت کردند. ما هم …

نگاهم میخ پشت بوم و خاطره ای محو و مبهم از دوران کوتاه نامزدیم شده بود و دیگه به حرفهای فرهود توجهی نداشتم .

[امین از پشت بغلم کرده بود و نگاه هردومون به چراغونی باغ مادام بود .

_من دلم می خواد عروسی مون اینجوری باشه .

بوسه ای عاشقانه و گرم روی موهام گذاشت .

_برات یه عروسی از این هم باشکوه تر می گیرم دلبر. تو همه ی زندگی منی خودتم می دونی .

سرمو بلند کردم و چشم به چشمای همیشه مشتاقش دوختم .

_اینهمه دوست داشتنت رو که می بینم، می ترسم امین. اگه یه روزی برسه که خسته بشی و بخوای تمومش کنی، من با این دردی که به جونم انداختی چیکار کنم؟

_یعنی می رسه اون روزی که من بخوام از تو دل بکنم؟! این که صحبت یکی دو روز نیست بانو .

امین دوازده ساله خاطرخواهته .

_یعنی هیچ وقت پشیمون نمی شی؟

_نه نمی شم مطمئن باش .

_پس اینو بدون اگه یه روزی برسه که دیگه دوست داشتنی نباشه، منم اون روز تموم می شم .

صحبت از عادت کردن آدم ها به هم نیست، من این جنس دوست داشتن رو با تو تجربه کردم امین.

هنوز اول راهم پس بدون سخته برام اگه بخوام بار غمش رو یک تنه به دوش بکشم .

_نمی دونم با دادن چه تضمینی می تونم خیالتو راحت کنم اما یه چیزی به اسم گذشته همیشه جلو چشمامه و بهم یادآوری می کنه چقدر دوستت داشتم، چقدر واسه رسیدن این روزها انتظار کشیدم و چقدر حالا با داشتنت خوشبختم. من این گذشته رو فراموش نمی کنم عقیق ] …

لحن تحقیر آمیز حرفهاش شب مهمونی اما هنوزم به قلبم چنگ می انداخت و مث یه زخم سرباز نمک پاشیده آزارم می داد .

“واسه من اما همه چیز تموم شده دختر حاج اسماعیل. من وقتی پامو از این مملکت بیرون گذاشتم.

گذشته رو پشت سرم خاک کردم ” .

نگاهمو با تلخی از پشت بوم گرفتم و به چهره ی خندون فرهود دوختم .

_خیلی ممنون از اینکه ترجیح دادین اول حرفای منو بشنوین .

شرمنده زمزمه کردم .

_عذر می خوام یه لحظه حواسم پرت شد .

صمیمانه جواب داد .

_نیازی به عذرخواهی نیست. من حس می کنم شما به اصرار خونواده ست که الان اینجا نشستین و سعی دارین حرفامو بشنوین .

بی انصافی بود اگه می خواستم انکار کنم وبه این مرد دروغ بگم .

_مادرم روی ازدواجم تأکید زیادی داره. بقیه هم کم و بیش باهاش موافقن. من اما هنوز فکر می کنم به اون آمادگی لازم نرسیدم. راستش یکم شرایط زندگیم این روزها پیچیده است. کاری رو شروع کردم و دنبال اینم به لحاظ شغلی جایگاه مطمئنی پیدا کنم، اینه که نمی تونم با خیال راحت رو این موضوع تمرکز کنم .

_این یعنی با حضور من اینجا و نیتی که دارم، مخالفتی ندارین؟

_شخصیت خوب شما هرکسی رو وسوسه می کنه نه به شما که به خودش این فرصت رو برای شناخت بیشتر بده .

به شوخی نفسشو فوت کرد و خندید .

_خب پس چندان هم نا امید کننده ظاهر نشدم. این یعنی امیدی هست؟ !

_یکم فرصت می خوام، یا بهتره بگم هردومون میخوایم تا با شناخت بیشتری تصمیم بگیریم .

فرهود پا روی پا انداخت و با اطمینان پرسید .

_پس شما موافقی به خونواده ها بگیم یه ماه بهمون وقت بدن دراین مورد فکر کنیم؟

_یعنی قبول می کنن؟ !

_راضی شون می کنیم .

لبخند با تردید رو لبام جاخوش کرد .

_انشالله .

صدای باز شدن در خونه ی بی بی و ورود ماشین به حیاطشون خبر از اومدن امین به خونه می داد .

بازشدن درماشین با سوال فرهود همزمان شد .

_اگه تو این یه ماه آشنایی، رفت و آمدی هم باشه که از نظر شماایرادی نداره؟ البته اینو بگم که پذیرفتن خونواده ها با من .

مکثی که تو بسته شدن در ماشین ایجاد شد یکم دستپاچه ام کرد. با این حال خودمو از تک و تا نینداختم .

_من مشکلی با این مسئله ندارم .

از جاش بلند شد .

_خیلی خوبه. پس حاضرین بریم این شرط و شروط هارو با بزرگترها درمیون بذاریم؟

_نمی دونم چی بگم !

با طنز ظریفی که تو کلامش بود، پاسخ داد .

_جوابش یه بله ی ناقابله. حالا موافقین؟ !

لبخند رو لبام جا خوش کرد و از اون درماندگی و گیجی چند لحظه قبل در اومدم.همپای لحن شوخش کمی شیطنت به خرج دادم .

_با اجازه ی خودم و شما بله .

خندان راه افتادیم سمت خونه و غریبه رو پشت اون دیوار جاگذاشتیم. شاید لازم بود این حرفهارو بشنوه ، نه واسه اینکه بخوام تلخ گویی هاشو تلافی کنم. دلم می خواست باور کنه من اون عقیق ده سال پیش دیگه نیستم، منم تغییر کردم، منم پابه پای زجر کشیدن هام بزرگ شدم .

خوشبختانه خونواده ها مخالفتی نداشتن و قرار شد تو این یه ماه رفت و آمد کنیم تا ببینیم بلاخره چی پیش می یاد. دیگه نه حرف از محرمیتی و نشونی بود، نه عجله ای برای سرگرفتن ازدواج .

به خودم که نمی تونستم دروغ بگم، با فرهود احساس راحتی می کردم و همینم منو از قبول پیشنهاد شناخت بیشترش، پشیمون نمی کرد .

******

خجالت می کشیدم تو چشمای بی بی نگاه کنم و اون با حس دلتنگی مشترکی دستامو توی دستای لرزونش گرفته و نوازشم می کرد .

_ازم دلخوری؟ !

_بی بی این چه حرفیه؟

_پس چرا نمی اومدی دیدنم؟ چشمام به این در سفید شد تا بیای .

خم شدم و شونه ی ظریفشو که تو اون پیراهن نباتی گلدار گم بود، بوسیدم .

_شرمنده بی بی، روم نمی شد بیام .

_آخه چرا مادر؟! اونی که باید شرمنده باشه منم. باورکن نمی خواستم اینجوری آزارت بدم. من ساده ی بی فکر پیش خودم گفتم فقط کافیه یه بار دیگه همدیگه رو ببینین بلکه شاید دلتون …

با بغض لب گزید و دست لرزونشو واسه پاک کردن اشک حلقه زده تو چشماش بالا برد .

_آدمی پاش لب گورم باشه باز دست از آرزوهاش نمی کشه .

_بی بی خودتو ناراحت نکن. به چی می خوای قسم بخورم که دلخور نیستم .

هق هق آرومش قلبمو ریش می کرد .

_ته دلم همیشه بابت شما روشن بود. می دونستم همونطور که تو اینجا بعد هشت سال هنوزم باخودت کنار نیومدی و بلاتکلیفی، اونم تو غربت همین حال و روز رو داره. امین هربارکه می اومد تو خودش بود و از تو حرفی نمی زد یا چیزی نمی پرسید. اما خب همین حرف نزدن و نپرسیدن یعنی هنوز همه چیز براش تموم نشده، مگه نه؟

نمی خواستم این زن رو با حرفام نا امیدش کنم اما دل بستن به چیزی که فقط یه خیال واهی بود رو حق بی بی نمی دونستم. بیشتر از اینها بهش مدیون بودم که نخوام با دروغ دلشو خوش کنم .

_بی بی من می دونم نیتت خیر بوده اما دیگه بعد هشت سال فکر نمی کنی خیلی دیره؟! جدا از اون حرمتها که بینمون شکسته شد، من و امین دیگه اون آدمای ده سال پیش نیستیم یا لااقل اون دیگه نیست اینو که قبول داری؟

نگاه عمیق و سکوتی که به دنبال این حرف بینمون سایه انداخت مانع از ادامه دادنم شد. می دونستم هرچی که بیشتر بگم دل این زن رو هم بیشتر شکستم اما نمی تونستم دلشو به اتفاقی که قرار نبود هرگز رخ بده، خوش کنم. وقتی دیگه برای امین گذشته ای وجود نداشت،یعنی من هم براش تموم شده بودم .

صدای زنگ در، این سکوت سنگین رو شکست. مطمئن بودم امین نیست، چون اون کلید داشت و زنگ نمی زد. با کمی مکث از جام بلند شدم .

_داداشِ رویا خواستگارمه. یه چند روزی می شه داریم جدی در این مورد حرف می زنیم، اگه خدا بخواد شاید به همین زودی از این بلاتکلیفی در اومدم. اینو امین هم می دونه .

و اون جمله ی آخر رو با این هدف به زبون آوردم که بی بی رو به کل از این موضوع نا امید کنم .

همیشه ته دلم می دونستم این زن آرزوشه که یه بار دیگه من و امین رو کنار هم ببینه اما این نشدنی بود .

مهمان بی بی رو خیلی خوب می شناختم نه به این دلیل که قرار بود یک زمانی با ازدواج من و امین نسبت خونوادگی باهاش پیدا کنم. می شناختمش چون شباهت بیش از اندازه ای به خودم داشت .

رسم مهمون نوازی وادارم کرد برای استقبال ازش تا دم در هال برم. اون با دیدنم شگفت زده روی پله ها مکثی کرد و ابروهاشو بالا برد. زیر لب سلام کردم و نشنیدم که جوابمو بده .

_قندک کی اومده؟

سوال بی بی منو به خودم آورد .

_پروانه خانوم تشریف آوردن .

با جوابم، اون زن تکانی به خودش داد و پله های باقیمونده رو طی کرد .

_انتظار نداشتم اینجا ببینمت .

نتونستم ساکت بمونم .

_منم همینطور .

ابروهاش تو هم گره خورد و نگاه تندی بهم انداخت .

_اومدم بی بی رو ببینم .

عقب رفتم .

_خوش اومدین. بفرمایین تو .

این با طعنه حرف زدنم عصبیش می کرد اما دست خودم نبود. از این زن کینه ای به دل نداشتم فقط نمی تونستم جور دیگه ای هم باهاش برخورد کنم .

اومده بود عیادت بی بی ومدام سراغ امین رو می گرفت. هنوز ترس از آینده ی پسرشو تو چشماش می خوندم. اونم وقتی که دیگه حاج اسداللهی نبود تا بخواد مسیر زندگی امین رو عوض کنه ومن هم دیگه نقشی تو زندگی پسرش نداشتم که بخواد نگرانش باشه. واون باید احمق می بود اگه فکر می کرد بودنم اینجا برای امین یه خطر بزرگه .

با این تصور، خنده ی فروخورده ای به لبام کش و قوس داد. با بدجنسی یه فنجون چای زعفرونی رو با یه ظرف پولکی توسینی گذاشتم و واسه پذیرایی از اون زن به اتاق بی بی رفتم .

باورودم بی بی سربلند کرد و محبتشو با یه لبخند بهم ارزونی کرد. خدا چقدر دل این زن رو بزرگ آفریده بود که نامهربونی اطرافیانش رو اینقدر زود می بخشید .

پروانه خانوم زیر لب تشکری کرد و من نموندم تا درمورد حرفهایی که قرار بود بینشون رد و بدل شه، کنجکاوی کنم .

اینجا بودنم فقط به خاطر بی بی بود و بس. نمی خواستم به خاطر دیدار غیرمنتظره ای که اونطور تلخ بین من و امین پیش اومده بود، خودشو مقصر بدونه.وگرنه حاضر نبودم حتی یک لحظه با این زن خودخواه که اونطور طلبکارانه نگام می کرد، چشم تو چشم بشم .

زنی که مثل من یه روزی عروس این خونواده بود و با گذشتن از همسر بیمارش دل اونها رو به درد آورده بود، درست مثل من که از امین و دوست داشتن هاش گذشتم. تنها تفاوتمون این بود که اون دربرابر شریک زندگیش کم آورد و دل برید، من دل بریدم که امین کم نیاره .

برای فرار از این افکار بی نتیجه رفتم تو آشپزخونه و دستی به سر و گوشش کشیدم و خودمو مشغول کردم. واسه ناهار خوراک ماهیچه بار گذاشتم و کمی سالاد شیرازی درست کردم. خودمم نمی دونستم دلیل اینکارهام چیه، هرچی که بود لااقل بوی جبران نمی داد. دیگه خسته بودم از اینکه بخوام واسه کسی گذشته رو جبران کنم .

با صدای زنگ گوشیم، دست از کار کشیدم و نگاهی بهش انداختم. فرهود تماس گرفته بود. ده دقیقه ای با هم حرف زدیم و اون ازم قول گرفت فردا بعد تموم شدن ساعت کاریم بیاد دنبالم .

به محض خداحافظی و قطع شدن تماس، پروانه خانوم از اتاق بی بی بیرون اومد و با دیدنم که هنوز اونجا بودم و اونقدری پامو از گلیمم درازتر کردم که بخوام واسه بدرقه حتی همراهیش کنم، خونش به جوش اومد .

_فکر می کردم اشتباهات گذشته باعث شده عاقلانه تر واسه زندگیت تصمیم بگیری اما می بینم هنوزم اندرخم یک کوچه ای .

من نمی تونستم جلوی این زن کم بیارم .

_این شمارو ناراحت می کنه؟ عصبی به طرف در هال قدم برداشت .

_چرا باید ناراحتم کنه؟ وقتی می بینم امین اونقدری بزرگ شده که نخواد اشتباهاتش تکرار شه .

قصدم آزارش نبود اما اگه سکوت می کردم خودم بیشتر آسیب می دیدم. من هشت سال عذاب کشیده بودم و این کافی بود .

_از کجا اینقدر مطمئنین؟

داشت کفشاشو می پوشید که عصبی به بازوم چنگ انداخت .

_دست از سر پسرم بردار، اون دیگه لقمه ی دهن تو نیست .

نرم خندیدم .

_می شه بدونم چرا اینقدر ازم متنفری؟ گیرم ده سال پیش به خاطر شرایط سنی امین مخالف ازدواجمون بودی اما حالا چرا؟ دلیل این کینه رو نمی فهمم .

با تنفر زمزمه کرد .

_بیشتر از این خونه و بی بی و حتی نام خونوادگی برومند که رو پسرمه، تو منو یاد حاج اسداللهمیندازی. اون مرد خودخواه به خاطر ازدواجم، امین رو ازم گرفت و با سواستفاده از علاقه ی اون بچه ، تورو بهونه ی رسیدن به خواسته هاش قرار داد. می خواست از امین یکی مثل خودش بسازه که نتونست .

در رو پشت سرم بستم که بی بی بیشتر از این با شنیدن حرفامون عذاب نکشه و دستشو با کمی خشونت پس زدم .

_می دونی فرق من و تو چیه؟

فقط نگام کرد و چیزی نگفت. خونسرد توچشماش خیره موندم و با تاسف زمزمه کردم .

_من و تو هیچ فرقی با هم نداریم پروانه خانوم. هردو خودخواهانه امین و احساسشو نادیده گرفتیم و فقط به خودمون فکر کردیم. تو به خاطر کینه از حاج آقا من رو از امین جدا کردی و من  211

به خاطر عذاب وجدان، اون رو از بی بی. پیش خودمون خیال می کردیم مثلا نگرانشیم اما ما فقط نگران چیزی بودیم که برای اون می خواستیم نه خودش .

آخ که این بغض لعنتی بدجایی بیخ گلومو گرفت و منو لال کرد. وگرنه تموم این هشت سال عذاب رو سر این زن که حق به جانب و طلبکارانه منو به خاطر اینجا بودنم بازخواست می کرد، هوار می زدم .

نفهمیدم با چه حالی از بی بی خداحافظی کردم و خودمو به خونه رسوندم. داغون و آشفته بودم و دلم می خواست توان داشتم اونقدر خودمو بزنم که تموم این عقده های هشت ساله فرو بریزه و عذاب وجدان دست از سرم برداره .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن