خانه / آخرین مطالب / رمان انتقام خون پارت 13

رمان انتقام خون پارت 13

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

یکم گذشت دیدم کم کم همه بچه ها از اشپزخونه خارج شدن…تعجب کردم وااخه چرا اینجوری نگام میکنن..

همش یه شبه اخلاقشون با من ازاین رو به اون رو شد….

بیشتزازاینکه تعجب کنم دلم گرفت…

لایق گناهی شدم که مرتکب نشده بودم…

سورنا فهمید ولی چیزی نگفت…

ازش راجب اتفاق دیشب سوال کردم..

شونه هاشو بیخیال بالا انداخت و گفت۳

_هیچ بعد اینکه تو بیهوش شدی بازی وجمع کردیم و اومدیم سراغ تو…خیلی نگرانت شده بودم ساغر دخترتو چت شد یدفعه ای؟

نمیدونم بهش باید میگفتم یانه ولی ترجیح دادم چیزی نگم دراین باره…

سرمو به اینور اونور تکون دادم و گفتم۳

_هیچی سایت افتاده بود رو دیوار بخاطراون ترسیدم…

مشکوک نگام کرد و یه اهانی گفت…

تودلم گفتم…

ببخشید عزیزم نمیخواستم بهت دروغ بگم…

صبحونمو خوردم و میز و جمع کردم…

راجب بودن یونس تو خونه خیلی کنجکاو شده بودم براهمین رو کردم سمت سورنا و گفتم۳

_سورنا این پسره یونس توخونه چیکارمیکنه؟؟؟؟نقشش این وسط چیه؟؟؟ سورنا شونه ای از رو بی اطلاعی تکون داد و گفت۳

_نمیدونم والا دقیق خودت باید بپرسی تا بفهمی همش با شوخی و خنده جوابمونو میده….میگه بچه سرراهیم اومدیم تو روستا بچه تهه راهی بشم یه چرت و پرتایی میگه ادم از خنده دلو رودش پیچ میخوره توهم…

منم همراه سورنا یه خنده کوچولویی کردم و خواستم از اشپزخونه خارج بشم…

سورناهم پشت سرمن اومد…

بچه ها رو مبل پذیرایی نشسته بودن و داشتن حرف میزدن…

منو سورناهم به جمعشون اضافه شدیم….

یونس تا سورنا رو دید گفت۳

_خوب شد اومدی میخوایم بابچه ها برنامه بریزیم بریم جنگل من یجایی و میشناسم خیلی جای باحالیه کیف میده برای گردش اگه مایل باشید ببرمتون اونجا…

اسم جنگل که میومد کلا حال من بد میشد….

سعی کردم خودمو نبازم یه لبخند نشوندم رو لبام و به اون جمع نگاه کردم ولی همه ی فکرم پیش روحی بود که دیشب احضارش کردیم و فکرمیکنم بچه ها هنوز باهاش خدافظی نکردن..

چون تو یجا خونده بودم برای احضارکردن با تخته ویجا دردسرای زیادی وجود داره و باید ادمای خبره اینکارو کنن..

باصدای یونس که گفت ساعت ۴حرکت میکنیم به سمت گردش ازتوفکر بیرون اومدم…

مهلا و سونیا ازجاشون بلند شدن تا وسایلای لازمو اماده کنن…

سونیا رو کرد سمتم و گفت۳

_ساغر ما کارداریم اگه برات زحمتی نیست نهارامروز باتو…

تعجب کردم سونیایی که عاشق اشپزی بود امروز گفت نهاربامن باشه…

باشه ای گفتم و خودم راهی اشپزخونه شدم…

سورناهم سوئیچ ماشینمو گرفت تا تعمیرش کردم

مشغول غذا درست کردن بودم و رفته بودم تو فکرزندگیم…بعد اینکه قضیه ویلا تموم بشه من باید کجا برم چیکارکنم…

فکرم رفت سمت سورنا…

به عشقش..

به دوسداشتنش شک داشتم…

شاید بعد این قضیه برگرده امریکا و فراموشم کنه اخرشم بایه دختر فرنگی ازدواج کنه.من میمونم و تنهایی و بدون هیچ سرپناهی…

ازاین فکرو خیالا دلم گرفت..

چه تنهایی و بیکسی بده..کاش خدا بابام نمیگرفت…

کاش حداقل یه خواهر یایه برادر داشتم….

حتی اگه یکی ازاینارو داشتم الان هیچ غمی نداشتم و وضعیتم این نبود..

نمیتونستمم زیاد به سورنا اعتماد کنم…هنوز تیام و فراموش نکردم…خیانتش….دروغش…دوستت دارمای الکیش…

عه عه گفتم تیام یادش افتادم ینی الان کجان باسحر؟چیکارمیکنن؟ ندای درونم گفت۳  _هرجا هستن بتوچه…بشین سرتو کن تو زندگی خودت به زندگی مردم چیکارداری……

بیخیال اون دوتا شدم و ادامه قیمه و درست کردم…

بعد از تموم شدن کارم میزو چیدم….

باکلاسای سفره ارایی که رفته بودم میزو به بهترین نحو چیدم…

با دیدن میز خودم کیف کردم…شک ندارم تاحالا سونیا اینجوری میز نچیده…

بیرون رفتم و بچه هارو صدا کردم..

با بی میلی اومدن اشپزخونه..کاش گوشیم پیشم بود ازشون فیلم و عکس میگرفتم…

دهنای هرکدومشون به نحوی بازبود و داشتن میزو نگاه میکردن باورشون نمیشد خودم چیده باشم…

باغرور نگاشون کردم و لبخندی زدم

اخرین نفر سورنا وارد شد و با دیدن میز چشماش انداز نعلبکی بازموند…

سرش چرخید سمت من و سوالی نگام کرد…

یه لبخندی زدم و سرمو به معنی اره تکون دادم..سورنا هم با لبخند جوابمو داد و صندلی کشید عقبو نشست….

منم بعد از اوردن پارچ اب نشستم..

درسته بچه ها ساکت بودن وصدای بح بح و چح چحشون نمیومد ولی از دیس خالی شده برنج فهمیدم غذا باب میلشون بوده لبخندی از سررضایت زدم و مشغول شدم…

بعد تموم شدن نهارو تشکر کردن بچه ها ازمن بابت غذا بلندشدم تا میزو جمع کنم دیدم سونیا ومهلا کمربه همت بستن و دارن کمکم میکنم..

چیزی نگفتم گذاشتم کارشونو انجام بدن بعد از نیمساعت همونجا روی میز خوابم برد…نفهمیدم چقدر گذشته که با صدا زدن یکی اروم اروم چشمامو بازکردم و سرمو بلندکردم…

صدای استخونای خشک شده ی گردنم میومد…

خونه تو سکوت عمیقی فرورفته بود هیچ صدایی نمیومد…ازجام بلندشدم تا به اطراف یه نگاهی بندازم…

هیچکس تو قسمت پذیرایی نبود…صدای یه ساززدنی از طبقه بالا میومد…ترس و کنارگذاشتم و با کنجکاوی به سمت صدا رفتم…

صدا ازاتاق سورنا میومد..

دره اتاق نیمه باز بود..تعجب کردم اصلا به سورنا نمیومد اهل خوانندگی هم باشه…

روی تخت نشسته بود و لپ تاب جلوش اهنگ بی کلامی و پلی شده بود…همراه اهنگ صدای سورنا میپیچد تو اتاق…مثل اینکه اهنگش رپ بود…

بیشتر تعجب کردم چون سورنا داشت رپ گوش میداد و میخوند…

بیخیال شونه ای بالا انداختم و مشغول نگاه کردنش و گوش دادن به صداش شدم..

چشامو بستم و با لذت به صدای دلنشینش گوش دام….

 

ازتموم شدن اهنگش چشماشو باز کرد و با دیدن من.لبخندی زد و از رو تختش بلندشد..

_بیدارشدی خانومم؟؟؟  لبخندی به روش پاشیدم و گفتم۳

_اره عزیزم بیدارشدم…بچه ها کجان چرا نمیان؟؟؟؟

همزمان قبل اینکه جواب منو بده ازاتاق خارج شد و به سمت سالن پذیرایی رفت منم بی هیچ حرفی از اتاق خارج شدم..

به مبلا رسید و نشست ….

منم رو مبل روبروییش نشستم..

نگام کرد و بایه لحنی گفت۳

_ساغر؟

بااین ساغر گفتنش انگار بهم برق وصل کرده باشن…

اروم و خجالت زده یه جانم گفتم…

سرشو با ناراحتی انداخت پایین و اروم گفت۳

_بچه ها رفتن جنگل تفریح تورو با خودشون نخواستن ببرن…

تعجب کردم پرسیدم۳

_ چرا اخه؟

_بعد اون اتفاقات بچه ها ترجیح میدن زیاد باتو نباشن ازجونشون میترسن…

بگم دلم نشکست دروغ نگفتم……

با یه صدایی که میلرزید از سورنا پرسیدم۳

_توچرا باهاشون نرفتی؟؟؟؟ مستقیم زل زد تو چشمام و گفت۳ _واسه اینکه میخواستم پیش خانوممباشم…

تودلم خداروشکرکردم که سورنا و دارم…درسته پدرمو ازم گرفت ولی جاش سورنا و داد بهم…

لبخندی زدم و باعشق نگاش کردم…

دستاشو گذاشت پشت سرش و اخم کرد بهم…صداشو کلفت و دو رگه کرد و گغت۳

_هی ضعیفه زن نباس اینجوری بشینه پیش اقاش بروبر نیششو بازکنه باس بره یه چایی خوش رنگ بریزه بیاره باسش تا خستگیش چی شه؟؟؟ آ باریکلا تا خستگیش دربره..

از لحن حرف زدنش خندم گرفت

یه چشم کشیده ای گغتم و ازجام بلندشدم…

به اشپزخونه رفتم و باعشق واسش یه چایی خوشرنگ درست کردم..

چایی و تو سینی گذاشتم و کنارشم چندتا شکلات و کاکائو بیسکوییت چیدم…

به سمت سورنا رفتم و مبل کناریش نشستم…

باتعجب نگام کرد

_پس خودت چی چایی؟؟؟

_من نمیخورم تو بخور.من بیشتر عادت دارم صبحا چایی بخورم اخمی کرد و گفت ۳

_نچ باید عادتتو ترک کنی.ازاین به بع هرچی میگم حرف حرفه منه…

تک خنده ای کردم و گفتم۳  _چشم هرچی تو بگی…

لبخند مهربونی بهم زد و فنجون چاییشو برداشت و به لباش نزدیک کرد ولی ازچایی نخورد و فوتش کرد تا خنک بشه.

اینکه مطمئن شد داغ نیست گرفت سمتم فنجونو…

سرمو کشیدم عقب و با تعجب گفتم ۳

_عه چیکارمیکنی سورنا؟؟؟ اخم بامزه ای کرد و گفت ۳

_لاغر خانم چیزی نگومگه همین الان نگفتی رو حرف اقات حرف نمیزنی؟ سرمو به معنی اره تکون دادم…

ابروهاشو انداخت بالاو باخنده گشادی گفت ۳

_اهااا افرین دخترخوب..حالا بیا این چایی و بگیر تا دستم خسته نشده و چایی از دهن نیفتاده  ببین بااینکارت به دونشون میزنی

خندم گرفت ازدستش گرفتم چایی و تا بیخیال سخنرانی بشه فکرکنم اگه ولش میکردم تا فردا صبح میخواست واسم سخنرانی کنه…

تا نصفه چایی و خوردم و بقیشو دادم به سورنا…

تا چایی و گرفت دستش یه کاکائو گذاشت دهنشو به نفس همه چاییو خورد…

از تعجب بی حرکت مونده بودم.

من چاییو دادم دستش تا بزاره تو سینی…

مستقیم نگاش کردم فکرمیکردم بدش بیاد دهنی کسه دیگه ای و بخوره ….

ادای ادمای چاق و در اورد و گفت ۳

_بح بح بهترین طعم چایی…چایی امروز بود دستت طلا خانوم لبخندی به روش زدم و گفتم۳

_نوش جونت فکرنمیکردم لیوان دهنی کسیو بخوری..

نیششو تا بناگوش بازکرد و گفت۳

_بعله که نمیخورم ولی ادم باید بعضی وقتا تویه موردایی استثنا داشته باشه…اون استثناهم تویی فقط.  غرق اینهمه خوشی شده بودم با سورنا همه غما و تنهاییام یادم میرفت…خدایا هزار مرتبه شکرت…

یه بیسکوییت برداشتم و یه گاز ازش زدم..با کنجکاوی رو کردم سمتشو گفتم۳

_سورنا تو راجب من و زندگیم همه چیزو میدونی…بنظرت بهتر نیست توهم راجب خودتو زندگیت واسم بگی تا بدونم؟ دستی به ته ریشش کشید و گغت۳

_والا حق باتوهه من باید زودتر ازاینا بهت میگفتم…ولی عیب نداره الانم دیر نشده…بچه بزرگ یه خوانواده چهارنفره بودم…

سونیا هم کوچیکه خانواده خوبی بودیم….

پدرمادرم دخترعمو پسرعمو بودن..عموها مخالف بودن باازدواج این دوتا…ولی اخر ازدواج میکنن و چون از طرف هردو خانواده طرد شده بودن میرن کانادا تا بابام درسشو ادامه بده و بورسیه بشن برا امریکا…

۵سال بعد که اونجا موندگار شدن من بدنیا اومدم…

حدود ۰یا۸بعدشم سونیا بدنیا اومد…با بدنیا اومدن سونیا کم کم خانواده مادریمون باهامون اشتی کردن

بعد اون نیما شد همبازی بچگیام…اخه خواهر و برادر مادرم اومدن پیشش تا باهم تویه محل باشیم  سالها گذشت و ما بزرگتر شدیم اونموقع پدرم کارخونه لوازم ارایشی داشت…

مادرمم معلم…زندگی خوبی داشتیم..کم کم فهمیدم نیما و سونیا بهم علاقه دارن…

منو مهلا نقشه کشیدیم و با کمک نریمان این دوتارو بهم رسوندیم…چون پدرمادر هیچکدوممون نمیخواستن تاریخ تکرار بشه…

چندماهی از نامزدی سونیا و نیما گذشته بود که به پدر مادرم مشکوک شدم..

هرچند وقت یبار چندهفته میرفتن مسافرت کشور و شهراو روستاهای مختلف…

اخرین مسافرتشون ایران و اینجا بود…

ازاینکه تو جنگل حلق اویز شدن بالای یکی از شاخه های درخت…

وقتی عکسارو دیدم باور نمیکردم..

رفتم و پیگیرشدم ببینم مادرپدرم چرا اومدن اینجا و واسه چی کشته شدن…

اونموقع فهمیدم علوم غریبه و متافیزیک میخوندن و تحقیق میکردن تا اطلاعاتشون کامل بشه

اخه از قدیم خیلی به اینجور چیزا علاقه داشتن..اونا راجب این خونه کنجکاو شده بودن..دوماه قبل ازاینکه تو بیای اینجا…

اومدن و تحقیق کردن راجب این خونه اطلاعاتی هم بدست اوردن…

که انجمن هرچقد گشت نتونست اون اطلاعاتو پیدا کنه انگار اب شده بود رفته بود تو زمین…

مرگ پدرمادرم کمرمو شکست…عروسی سونیا و نیما لغو شد…

تصمیم گرفتم بیام اینجا و انتقام خون پدرمادرمو یجوری بگیرم…

سورنا بعد گفتن حرفش سرشوانداخت پایین و ناراحت زمینو نگاه کرد…دلم سوخت طفلک چه سرنوشتی داشت..

برای اینکه جو عوض بشه گفتم۳

_بابت پدرمادرت متاسفم حالام بیا این جو و عوض کنیم…

سرشو تکون داد تا فکرای مزاحم از سرش دور بشه…یه ابرو انداخت بالا و گفت۳

_منو تو وقتی تویه خونه تنهاییم اگه گفتی باید چیکارکنیم؟؟

وحشت زده و گیج نگاش کردم سرمو به علامت ندونستن به سمت چپ و راست تکون دادم…

خنده ای کرد و گفت۳

_وقتی یه دختر پسر نامحرم باهم توی یه خونه ان اگه گغتی نفر سوم کیه؟؟؟ چشامو ریز کردم و گفتم۳

_شیطون…خب؟

به مبل تکیه داد و پاهاشو دراز کرد رو میز جلوش…

دستاشم گذاشت زیر سرش و با پوزیشن همیشگیش نگاهی بهم انداخت و گفت۳  _افرین و وقتیم سه نفری نامحرم باهم توی یه خونه باشیم چی میشه؟؟؟  منم مثل خودش خونسرد دستامو زدم زیر بغلم و گفتم۳

_میرم یه چایی میریزم تا ما سه نفری دور هم یه چایی میل کنیم ..

تا این حرفمو زدم سورنا بلند زد زیر خنده..ازخنده اون منم خندم گرفت…

همینطور داشتیم همدیگرو نگاه میکذدیم و هر هرکرکر میخندیدیم که با یه صدایی خندمون قطع شد…

چشمم خورد به پنجره هوا تاریک شده بود ولی بچه ها هنوز نیومده بودن…

دوباره همون صدا اومد با ترس و لرز نزدیک سورنا شدم وگفتم۳  _سورنا…من میترسم…

پاهاشو جمع کرد درست نشست..دست سردمو تو دستای مردونش گرفت و فشار داد…اروم گغت۳  _نترس خانومم چیزی نیست..من پیشتم…

همینطور داشتیم همدیگرو نگاه میکردیم و بهم دلگرمی میدادیم که یهو همه ی چراغای ویلا خاموش شد…پشت بند اون صدای جیغ ینفراومد…

به سورنا چسبیدم و کم کم از ترس اشکام داشتن درمیومدن …

کم کم صدای راه رفتن کسی پشت سرمون میومد…

پاهاش انگاری کفش پاشنه بلند داشت..تق تق دورمون میچرخید و صدای پاشنه های کفشش میومد….

شک ندارم روح دیروزیه…که احضارش کردیم و ازش خدافظی نکردیم…

 

چون من اون روحی که رو صندلی روبروم دیدم از موهاش میشد حدس روح زنه نه یه مرد…و ما امیدواربودیم اون روح سوگل باشه..درحالیکه خودم با چشمام دیدم سوگل توسن۶سالگی فوت کرد و عمرش به بالای ۲۵سال نرسید…

صدای قدم زدن تو نزدیکیه من قطع شد..

عرق سردی و پشت کمرم حس کردم..

باد سردی وزید تو صورتم….ازترس و سرما دندونام محکم شروع میکردن بهم میخوردن و صدا میدادن..دست سورنا و محکم فشار دادم جوریکه حس کردم ناخنای دستم فرو رفته تو گوشتم…

همه چی تو سکوت غرق شده بود صدای نفسای سرد شخص سوم هم میومد..

چشامو بستم و تو دلم خدا خدا کردم..

چند دقیقه گذشت دیدم خبری نیست چشامو بازکردم….

با بازکردن چشمام یه جیغ ممتدی تو گوشم پیچید منم ازترس شروع کردم بلندبلند جیغ کشیدن…

سورنا سعی کرد منو اروم کنه ولی اونکارش تو اون موقعیت یچیز غیرممکن بود…

نمیدونم چقد گذشت که حس کردم گلوم درحال پاره شدنه…جیغ زدنمو قطع کردم و گلومو با دست ازادم گرفتم به خس خس افتاده بودم…

سورنا سریع دستمو ول کرد و از روی میز پارچ برداشت و یه لیوان اب برام ریخت…

چند حبه قند هم داخلش ریخت و با تهه چاقو میوه خوری هم زد…

پاهتم یاری نمیکرد وایستم براهمین رو نزدیکترین مبل افتادم و ولو شدم…

کم کم چراغای خونه خود به خود همونطور که رفته بود اومد…

اول نور چشمامو زد ولی بعدش سورنا جلوی چراغ قرارگرفت و سایه شد برام…

اب قند و گرفت جلو لبام و ریخت تو دهنم همیشه از مزه اب قند بدم میومد حتی وقتی درحال روبه موتم بودم اصلا اب قند نمیخوردم…

ولی نمیدونم چرا جلو سورنا نمیتونم لجبازی بکنم

همه چی تو سکوت غرق شده بود صدای نفسای سرد شخص سوم هم میومد..

چشامو بستم و تو دلم خدا خدا کردم..

چند دقیقه گذشت دیدم خبری نیست چشامو بازکردم….

با بازکردن چشمام یه جیغ ممتدی تو گوشم پیچید منم ازترس شروع کردم بلندبلند جیغ کشیدن…

سورنا سعی کرد منو اروم کنه ولی اونکارش تو اون موقعیت یچیز غیرممکن بود..

نمیدونم چقد گذشت که حس کردم گلوم درحال پاره شدنه…جیغ زدنمو قطع کردم و گلومو با دست ازادم گرفتم به خس خس افتاده بودم…

سورنا سریع دستمو ول کرد و از روی میز پارچ برداشت و یه لیوان اب برام ریخت…

چند حبه قند هم داخلش ریخت و با تهه چاقو میوه خوری هم زد…

پاهام یاری نمیکرد وایستم براهمین رو نزدیکترین مبل افتادم و ولو شدم…

کم کم چراغای خونه خود به خود همونطور که رفته بود اومد…

اول نور چشمامو زد ولی بعدش سورنا جلوی چراغ قرارگرفت و سایه شد برام…

اب قند و گرفت جلو لبام و ریخت تو دهنم هنیشه از مزه اب قند بدم میومد حتی وقتی درحال روبه موتم بودم اصلا اب قند نمیخوردم…

ولی نمیدونم چرا جلو سورنا نمیتونم لجبازی بکنم

بعد ازاینکه اب قند تموم شد دست از سرم برداشت..توهمین حین صدای در زدنخونه اومد…

ترس تو چشمام لونه کرد…سورنا و نگاه کردم…

سرشو به معنی چیزی نیست تکون داد و رفت سمت در تا بازش کنه..

پشت مبلا سنگر گرفتم ولی با صدای بچه ها سریع به حالت عادی برگشتم…

هرکدومشون به سمتی اومدن و پخش زمین شدن…به اشپزخونه رفتم تا غذای مونده نهارو گرم کنم و چایی براشون بریزم…

بعد ازاینکه به تعداد براشون چایی ریختم بردم و گذاشتم رو میز خودمم سرجام رو مبل همیشگی نشستم…

صدای سورنا سکوت و شکست..

با یه لحن کنایه دار رو کرد سمت بچه ها و به همشون گفت۳

_خوش گذشت جنگل و تفریح و گردش؟؟

همه با قیافه های خسته نگاش کردن…اولین نفر مهلا گفت۳

_نبابا چه خوشی همش یکی اذیتمون میکرد با روشای مختلف…

سونیاهم سری به نشونه موافقت به حرفای مهلا تکون داد..

به اشپزخونه برگشتم تا حرفاشونو نشنوم…

باهر جون کندنی بود ساعت ۰۲شد…

هروقت تنهایی به اشپزخونه میرفتم یه سایه محوی و میدیدم که روی همون صندلی روبروم نشسته بود..

تا چشممو مینداختم رو صندلی چیزی نمیدیدم…گاهی وقتا که راه میرفتم صدای قدمای یکی دیگرو پشت سرم حس میکردم…

یا مثلا کشیده شدن موهام توخواب توسط کسی…سورناهم واسه اینکه من نترسم یا مشکلی واسم پیش نیاد شبا با به بالش و پتو پشت در اتاقم میخوابید تا یه صدایی میومد سریع وارد اتاق میشد…

چند روز گذشت و یونس یروز درمیون بهمون سری میزد…از انگشتری که واسه مهلا خریده بود معلوم بود قصدشون چیه…

واسشون خوشحال بودم بیشتر از هرچیزی خوشحال بودم که مهلا رقیب عشقی من نیست…  بعدظهر قرار بود بریم شهر و شامو بیرون باشیم…

دوتا ماشین شدیم یکی ماشین نریمان و یونس…

ادم اون ماشینو میدید فشارش میفتاد…

اخه ماشینم اینقد خوشگل…عجبا

یونس دید دارم با علاقه به ماشینش نگاه میکنم بهم تعارف زد همراه اونو مهلا برم منم ازخدا خواسته قبول کردم و رفام توجهی هم به اخمای سورنا که با ایما و اشاره میگفت نرو نکردم…

تا مهلا و یونس وارد بشن مثل ندید بدیدا داخل ماشین و نگاه میکردم…صندلیش نرم بود…داخلش کرم رنگ بود..

سیستم نبود که داشت لامصب..

رایحه خوشبویی بینی مو نوازش میداد..

دلم میخواست دراز بکشم بخوابم…

یدونه زدم تو سرخودم و از فکرای ندید بدیدی خارج شدم…مثل یه خانوم خوب ومحترم نشستم سرجام…

بعد ازاینکه اون دوتا کفترعاشق سوار شدن راه افتادیم…

به بیرون چشم دوختم و رفتم تو فکر…

رسیدیم برم مخ سورنا رو بزنم بریم بازار مانتو لباس بگیرم کهنه شدن…

با اوردن اسم سورنا همچین دلتنگش شدم که حد نداشت…

سرمو به عقب برگردوندم تا ببینمش…

که با دیدن یچیزی از ترس سریع سرجام برگشتم و چشامو بستم تصویرهمون روحی بود که رو صندلی میزغذاخوری دیدمش…

از جثه اش معلوم بود سوگله ولی از صورتش اصلا نمیشد حدس زد کیه…

یطرف صورتش سوخته بود جوریکه دندوناش معلوم بود…لباس سفیدشم پاره پوره و کهنه و کثیف بود…موهاشم ازادانه اطرافشو احاطه کرده بود

بایه نگاه خاصی بهم زل زده بود مطمئنم جزمن کسی اونو نمیدید…چون ادما بی تفاوت از کنارش رد میشدن…

دوباره سرمو چرخوندم و به عقب برگشتم..با ندیدنش….نفسی از سر آسودگی کشیدم….بیخیال سورنا شدم و سرمو برگردوندم…

بعد از چندمین رسیدیم محل مورد نظر اخجون بازار محلی…

با ذوق و شوق ازماشین پیاده شدم و به سمت سورنا رفتم که اونم پیاده شده بود و دست به سینه و بااخم نگام میکرد..

بی توجه به کسی دستشو گرفتم و دنبال خودم به سمت ورودی بازار کشوندم…به غرغرای سورناهم توجه ای نکردم..

دستشو ازدستم کشید بیرون و گغت۳

_ولم کن ساغر برو پیش یونس و مهلا…اونا پولشون از پارو بالا میزنه خرید کردن بااونا کیف میده..

این حرفش برام خیلی بد تموم شد…

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *