خانه / آخرین مطالب / دانلود رمان مرد مجنون با لینک مستقیم

دانلود رمان مرد مجنون با لینک مستقیم

رمان مرد_مجنون
نویسنده :بهاره_غفزانی

خلاصه: مرد مجنون داستان زندگی نواب احمدی است. مردی که گذشته‌ی سیاهی را پشت سر گذاشته و بعد از چند سال ماندن در یک بیمارستان روانی، مرخص می‌شود و خیال این را دارد که بشود همان نواب گذشته؛ پراقتدار، جذاب و ثروتمند! همین افکار او را به سمتی می‌کشانند که…
قسمتی از رمان:

آفتاب تند تیرماه مغزم را نشانه رفته بود و نفس‌هایم داغ و سوزان بالا می‌آمد. به چشمان تک تک‌شان چشم دوختم؛ احساسشان را نمی‌فهمیدم و بعد از آن همه طرد کردن، محبتشان باورم نمی‌شد. بابا بازوهایم را گرفت و مرا سمت خود کشاند. بی‌هیچ‌ حرکتی از آغوش او، به نجمه چشم دوختم. با چشمانی اشکبار به من نگاه می‌کرد و لبخند به روی لب داشت. نیشخندی زده و چشم از او گرفتم. تکانی خوردم و از پدرم فاصله گرفتم. اخم‌هایم در هم رفت و چشمانم سمت مادرم دو دو زد. کنارش رفتم و زمزمه کردم:
-بعداً میام بهت سر می‌زنم… فعلاً.
آمدم از کنارش رد شوم و بروم که چشمان از حدقه درآمده‌اش را به من دوخت و آستینم را چسبید:
-کجا نواب جان؟ بیا بریم خونه، برات مرصع‌پلو و جوجه کباب گذاشتم، اتاقتو مثل دسته‌ی گل مرتب کردم که…
بین حرفش رفتم و شدم یکی مثل تندیس؛ مثل او که بدی آدم‌ها یادش نمی‌رفت.
-مرسی، مرسی مامان که هوامو داری. ولی من جایی تو اون خونه ندارم… خداحافظ.
از کنارش گذشتم که صدای اعتراضش رو به بابا بلند شد:
-اوا ابراهیم یه کاری بکن، داره می‌ره!
لبخندی کنج لبم نشست و به راهم ادامه دادم. فرسنگ‌ها از هم دور شده بودیم؛ آنقدر دور که پدرم با من مثل غریبه‌ها بود و من همچون غریبه‌ترها با او برخورد می‌کردم. به دنبالم آمد و بازویم را از پشت سر گرفت:
-کجا می‌ری پسرم؟ بعد از این همه مدت که تو بیمارستان بودی، نمی‌خوای بیای خونه‌ات؟
بازویم را از دستش بیرون کشیدم و به رویش تلخند زدم:
-خونه‌ام بود و پرتم می‌کردی بیرون؟!
هاج و واج ماند و من چرخیدم و بدون نگاه کردن به فرزاد، نجمه، نصیر و زن و بچه‌هایش از آنها دور شدم. صدایم زدند، دنبالم آمدند، دستم را گرفتند… من اما پسشان زدم. نه با زور بازو که برایم جز یک پر پوست و سبدی استخوان چیزی نمانده بود. اما لحظه‌ی آخر یادم آمد که من یک ماشین داشتم؛ سمت پدرم که داشت بازویم را می‌کشید، چرخیدم و کف دستم را سمتش دراز کردم:
-سوئیچمو بده.
نگاه کهن‌سالش گیج و گنگ، به چشمانم صاعقه زد:
-هان؟ باشه… باشه بابا جان، بیا… اینم سوئیچت.
سوئیچ را از جیبش درآورد و تحویل من داد. با همان ماشین آمده بودم… با تنها دارایی‌ام. با ماشینی که ماه‌ها خانه‌ی من بود. شب‌ها و روزهایم داخل آن سپری می‌شد و با آن رزا را به پارک می‌بردم. به گمانم نه تنها ماشین و خانه‌ام بود، بلکه تنها همدمم نیز حساب می‌شد. من از تمام دنیا تنها یک ماشین برای خودم داشتم؛ همین!
سوار شدم و بی‌هدف در خیابا‌ها راندم. ذهنم خالی و قلبم خالی‌تر. به هیچ فکر می‌کردم و به همه چیز. گذشته، مثل یک فیلم سینمایی که روی دور تند گذاشته باشند، از جلوی چشمانم عبور کرد. کارهایی که کرده بودم، نابخشودنی بودند. می‌توانستم طور دیگری آینده را رقم بزنم. می‌توانستم هنوز هم با اشکان و تندیس و افسون رفیق بمانم و با آنها دورهمی بروم و لذت ببرم؛ اگر و تنها اگر آن قرص‌های لعنتی‌‌ام را مصرف می‌کردم.

رمان فوق آنلاین بوده و در حال تایپ میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر از دوستانی که تمایل دارند تقاضا میشود که به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:https://t.me/joinchat/AAAAAEMuSWDq_bfOg1Y2DA

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *