خانه / آخرین مطالب / دانلود رمان نقاب با لینک مستقیم

دانلود رمان نقاب با لینک مستقیم

رمان نقاب

نویسنده:فاطمه خاوریان

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

‍ با باز شدن یکدفعه ای در رژ لب توی دستم می ماند و سرم سمت در برمیگردد… با دیدن مرد پر اخم و عصبی که در چارچوپ در ایستاده و نفس نفس زنان نگاهم می کند کامل و ترسیده سمت در برمیگردم… گیج نگاهش میکنم… بی پلک زدن نگاهم می کند… قد بلند و چهارشانه… هیکل بزرگش باعث میشود بدون اراده ترس وجودم را بگیرد..‌ دو قدم جلو میاید… بدون اینکه برگردد دستش را پشت سرش می برد و همزمان با کوبیده شدن در چشمهایم بسته میشود…ترسیده نگاهش میکنم اما خودم را نمی بازم:

– به شما یاد ندادن واسه ورود به اتاق در بزنید؟

جلو می اید… حتی شک دارم این مرد حالت عادی داشته باشد… بوی عطرش گیجم می کند… میترسم اما نشان نمیدهم:

– با شمام آقای محترم..‌ چیکار دارید اینجا؟

فاصله را به صفر میرساند‌.. کمرم به میز آرایش میخورد… نفس نفس زنان وجب به وجب صورتم را تماشا می کند… کلافه و عاصی لب باز میکنم:

– مشکل دارید شما؟ چیزی زدید؟

هنوز هم ساکت و شاید بهت زده نگاهم میکند…تمام پیشانی اش خیس از عرق است..نگاهی به کت و شلوار مشکی اش می اندازم… با این و سر وضع متشخصی که دارد آمده اینجا دقیقا چه غلطی بکند نمیدانم…اما چیزی که عجیب ته دلم را خالی میکند جنگل چشمهای سبزش است‌..‌ خالی و بی هیچ حسی:

– مگه میشه؟

صدای جذاب و بمش بیشتر ته دلم را خالی میکند… این مردک چه مرگش شده؟

– دارید من و کلافه میکنید آقای محترم… تا داد نزدم برید کنار!

بازوهایم را محکم می گیرد و خیره ی چشمهایم با حال بد و صدایی که از عصبانیت می لرزد می پرسد:

– اومدی اینجا چه گوهی بخوری؟ مگه میشه اینجا بیای و ارسلان نگه؟ چه جوری جرات کردی جایی که من باشم بیای؟

گیج نگاهش میکنم… بی شک این مرد دیوانه است چون من حتی او را یک بارهم در زندگی ام ندیده ام

– چی میگی جناب؟ خداوکیلی چی زدی؟

سرش را زیر می اندازد… آرام لب میزند:

– صدات…!

فشار دستهایش روی بازوهایم بیشتر میشود… از ترس یخ میزنم اما نمیگذارم متوجه ی ضعفی در من بشود:

– اسمت؟

خسته و عاصی جواب میدهم:

– ول کن شکوندی دستمو… صبر کن شناسنامم و بهت بدم هان؟ نظرت چیه؟به شما چه ربطی داره که من کیم و اینجا چیکار میکنم… ترفند جدید واسه گیر انداختن؟

سرش بالا می آید… لعنت به جاذبه ی چشمهایش:

– اسمت چیه؟

عصبی می گویم:

– به تو ربطی نداره …. برو کنار تا داد نزدم دیگه داری شورشو در میاری مردک روانی!

چانه ام را میان دستش میگیرد‌..‌ عصبی و خشگمین و تند می پرسد:

– دارم بهت میگم اسمت چیه لعنتی؟ کی هستی؟ چه طور جرات کردی بیای اینجا؟ واسه چی اومدی؟

ترسیده نگاهش میکنم… قلبم خالی میشود… لب باز میکنم و داد میزنم:

– ارسلا…

دستش را جلوی دهانم می گذارد… از ترس غالب تهی میکنم… با چشمهای درشت شده و ناباور نگاهش میکنم:

– اگه دوست داری اون روی سگ من و ببینی جیغ جیغ کن تا کاری کنم تا ته عمرت صدات در نیاد!

یکی از دستهایم را روی سنگ قبر سرد مادرم می گذارم و دست دیگرم را روی سنگ قبر مشکی پدرم… تمام وجودم بغض میشود و به حنجره ام مشت می کوبد… یک سال گذشت و نه مهری رفت و نه داغی سرد شد…بطری گلاب را برمیدارم و روی قبرها می ریزم… دست روی اسم رویا مقدم میکشم… بعد مهدی پناهی… خم میشوم و پیشانی ام را روی سنگ قبرمی گذارم… لب میزنم:

– سلام بابایی!

لبم را گاز می گیرم… قطره اشکی با سماجت روی گونه ام می افتد و بعد روی سنگ قبر…

– سلام مامانی… بدون من خوش می گذره؟

قطره ی دوم و سوم هم روی صورتم می ریزد… سر بلند میکنم… نمیخواهم ضعیف باشم… نمیخواهم باز به حال مرگ بیفتم… امروز جمعه است و باید به خانه ی دایی محمد بروم… باید محکم باشم… باید تظاهر کنم حالم خوب است و مرگ پدر و مادر مرا هم نکشته… اشکهایم را پاک میکنم و بلند میشوم:

– دیروز کارم توی شرکت طول کشید… نشد مثل هر هفته بیام پیشتون… ببخشید‌… واسه حالم دعا کنید… فعلا خدافظ!

از پدر و مادرم که جدا میشوم باز بغض میان سینه ام پا می کوبد… پشت ماشین می نشینم و استارت میزنم… حرکت که میکنم تلفن همراهم زنگ میخورد… گوشی را روی اسپیکر میزنم و دور میزنم…

-جانم فرزاد؟

– کجایی پناه؟ ساعت ۱۲ شد هنوز نرسیدی!

عینک آفتابی ام را به چشم میزنم و گوشی را برمیدارم:

– اومدم نزدیکم…دایی کجاست؟

– داییت نون تازه ی صبحونشم منجمد شد!

لبم را گاز می گیرم …

– ببخشید… میرسم دیگه‌.. فعلا!

گوشی را قطع میکنم و سرعتم را بیشتر می کنم… به خانه ی دایی که میرسم ماشین را پارک میکنم… کوله قرمز رنگم را روی شانه ام می اندازم و پیاده میشوم… زنگ را میزنم و چند لحظه بعد صدای فهیمه را میشنوم:

– چه عجب… بیا تو!

در با تیکی باز میشود… داخل حیاط میشوم و پله هارا رد می کنم… به خانه که میرسم زندایی مثل همیشه با لبی خندان به استقبالم می آید..بغلم میکند.. خوش آمد می گوید ومن دلم بیشتر و بیشتر برای مادرم لک میزند:

– صبحونه خوردی؟

لبخند میزنم و برای فهیمه که مشغول خورد کردن سالاد است دست بلند میکنم:

– دیگه ناهار میخورم زندایی!

– از دست تو… مریض میشی اینجوری دختر من… بشین یه چای با شیرینی بیارم واست لااقل!

چشمی می گویم که دایی از پله ها پایین می آید… مثل همیشه مشغول حساب و کتاب است… جلو میروم:..

رمان فوق آنلاین بوده و در حال تایپ میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر از دوستانی که تمایل دارند تقاضا میشود که به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:https://t.me/FaTeMeHKhAvArIaN

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

رمان عشق تدریجی

پارت اول تا اخر رمان عشق تدریجی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *