خانه / آخرین مطالب / دانلود رمان پاییز انفرادی با لینک مستقیم

دانلود رمان پاییز انفرادی با لینک مستقیم

رمان پاییز انفرادی

نویسنده:زهرا قلی پور

مقدمه:

دوباره پاییز
اما نه «فصل خزان» زرد!
دوباره پاییز
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز،
فصلی که پیله تنهایمان را می گشاید و من و تو را به هم آغوشی رنگ ها میبرد.
دوباره پاییز..
فصل یکی شدن ،فصل دلدادگی…..

قسمتی از رمان:

عصر گرم آخر هفته ی تابستان بود و ناهید با آن شکم برآمده که خبر از چشم انتظاری نه ماهه اش داشت در حالیکه با بادبزن در دست مشغول خلاصی خود از آن گرما بود با صدای گوش خراش تلفن با زحمت تکانی به خودش داد و به سمت تلفن رفت.
آن سوی خط افسانه خانم نشسته بود و به ظاهر به بوق های کوتاه تلفن گوش میداد؛ اما در واقع ذهنش در پی عروس کوچکش بود که با عشق و عاشقی بی حد پسرش سنت شکنی شد و وارد خانواده بزرگ سرلک شده بود و حالا قرار بود قرعه اصلی بازی شود که با شکستنش جواب همه بی حرمتی هایی که فکر میکرده اند شده را یکجا پس بدهد .
شمارش بوق ها به آخر رسیده بود که صدای لطیف و گوشنواز ناهید در گوشی پیچید :
-بله بفرمائید؟
ناخوداگاه لبخندی بر لبهای چروکیده و صورت پا به سن گذاشته افسانه نشست اوهم میدانست که در این ماه آخر راه رفتن برای عروس 19 ساله اش سخت است.
-سلام دخترم حالت خوبه؟
ناهید باهیجان غیر قابل وصفی گفت:مادر جان شمایید؟ ممنونم ؛خوبم!

افسانه خانم از او احوال بهروز پسر کوچکش را گرفت و در آخربعداز کمی خش و بش بحث را به صحبت اصلی اش کشاند و گفت: حاج صادق ‘پدر بهروز خواسته بچه ها امشب تو خونه جمع بشن ؛قصد داره از تصمیم بزرگی که گرفته همه رو با خبر کنه!

اضطراب و ترسی ناگهانی تمام وجود ناهید را گرفت و باعث پیچش دردی ضعیف در قسمت شکم و کمر او شد و بی هوا آخ کوتاهش بلند شد.
-چی شد ناهید جان اتفاقی افتاد؟

لب گزید و استرسش را پس زد.
-چیزی نیست مادرجان گاهی وقتها اینطوری میشم؛ پدر جان راجع به من می خواد چیزی بگه؟
-نمیدونم دخترم به من که چیزی نمیگه بعداز چند روز تو اتاق موندن امروز اومده بیرون فقط گفته به همه بچه ها حتی بهروز و ناهید بگید بیان میخوام از موضوع مهمی حرف بزنم!
-میترسم مادرجان؛نکنه….بخواد……

-نترس دخترم انشالله که خیره ، باید تلفن رو قطع کنم تا به بچه های دیگه ام خبر بدم.
-ممنون مادرجان به محض برگشت بهروز سریع خودمونو میرسونیم..

گوشی تلفن‌‌ِ قطع شده چند دقیقه ای میشد که میان انگشتهای کوچک و عرق کرده ناهید مانده بود و به این فکر میکرد که حاج صادق مشهور با آن همه ثروت و قدرت چه خوابی برای آنها دیده است.
تلفن را سرجایش گذاشت سعی کرد فکرهای شوم و منفی را از ذهنش خارج کند به افسانه فکر کند.
زن محبوب و دوست داشتنی بود .با این که همسر مردی ثروتمند و متکی بود هرگز خودش را غرق آن همه پول و خودخواهی نکرد ،دلسوز بود و مهربان! جای مادرنداشته اش را خوب در دلش پر کرده بود.

رمان فوق آنلاین بوده و در حال تایپ میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر از دوستانی که تمایل دارند تقاضا میشود که به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:[email protected]

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *