خانه / آخرین مطالب / دانلود رمان کاه و کهربا با لینک مستقیم

دانلود رمان کاه و کهربا با لینک مستقیم

رمان کاه و کهربا

نویسنده:شکوفه شهبال

خلاصه:

من ذرّه و خورشيد لقایی تو مرا
بيمارِ غمم عين دوایی تو مرا

بی‌بال و پر اندر پیِ تو می‌پرم
من کاه شدم چو کهربایی تو مرا

قسمتی از رمان:

پاهایم سنگین شده و بیش از آن یارای رفتن نداشتند. گویی وزنه ای به هر یک از آنها بسته بودند. دست یخ زده ام که بر روی لبهای داغمه بسته ام قرار داشت، چیزی از هرم آن کم نکرد. آرام آرام به من نزدیک شد. کیف چرمی بنفشم از دستم افتاد تلاشی برای برداشتنش نکردم. نزدیک و نزدیک تر شد. صدای کفش هایش بر مغزم اکو شد. نزدیک آمد.بی محابا نگاهش کردم. هیچ شباهتی با عکسی که دیده بودم، نداشت. نگاه دختر زیبای همراهش بین من و او، درنوسان بود. با چشمان روشن و گیرایش، گاه به او چشم می دوخت گاه به من. با نزدیک شدن آنها، رمقم به انتها رسید. کاملا خالی از انرژی شدم. فکر نمی کردم او را با آن دختر زیبا هم زمان در کنار هم ببینم. با وجود ماهرویی چون دختر همراه، معلوم بود که به یاد من نمی افتاد. شوک بزرگی بر من وارد شد. تحمل این دیدار از توانم خارج بود. گویی تمام قوایم یک باره تحلیل رفت. از ترس افتادن بر زمین، دست بر نرده ی پرچین باغچه گذاشتم. خیابان با آن وسعتش، دور سرم چون چرخ فلک چرخید و چرخید و چرخید و چرخید. فقط صدای دلنشین او را شنیدم:
_کهربا عزیزم کهربا جان عشق من!
چشمانم بسته شد. زمین را حس نمی کردم. بر روی ابرهای پنبه گون به پرواز درآمده و به گذشته ای نه چندان دور پرتاب شدم.

در اتاق قشنگ یاسی رنگم، پشت میز تحریر سفید مشغول ترجمه ی کتاب داستان The elephant man”مرد فیل نما” بودم. پرده را کنار زده بودم تا آفتاب اتاقم را روشن کند. پنجره ی آلومینیومی را هم تا نیمه بلز گذاشتم تا هوای تازه استشمام کنم. موهای خرمایی رنگم را پس از برس کشیدن، همین طور افشان، باز گذاشته بودم. نگاهی به دیکشنری انداختم و جمله را ترجمه نمودم. که صدای نامادری مهربانم ازپذیرایی آمد:
_کهربا کهربا جان؟؟ کجایی؟
لبخند بر لبم نقش بست. صدای پرشورش حس خوبی به من می داد. مرا نزاییده بود، از گوشت و خونش نبودم ولی مادرانه ای چون چهره اش، زیبا و دلنشین داشت:
_بله لاله جان؟ تو اتاقم هستم.
لاله وارد اتاق شد دستش را به پشت برده بود:
_ زود تند سریع بگو چی تو دستمه؟
به صورت خندانش نگاه کردم، این زن سرتا پا شور و نشاط بود:
_من از کجا بدونم مگه علم غیب دارم؟
دوباره سرم را داخل کتاب بردم. لاله نزدیک شد و کتاب را محکم بست:
_بسه دیگه بقیه اش بمونه برای بعد.
_عه! لاله جون چرا بستی؟ نشونه اش به هم خورد!
_خورد که خورد فدای سرم. گفتم حدس بزن چی تو دستمه.
_ای بابا چه بدونم آخه!
_خوب یه راهنمایی می کنم کاغذیه.
سرم را خاراندم:
_کاغذی؟ حتما پوله دیگه.
_نچ نچ نچ. حدس بزن!

حوصله ام داشت سر می رفت باید ترجمه ی کتاب را هر چه زودتر به اتمام می رساندم آن وقت لاله شوخی اش گرفته بود:
_خیلی خب اگر پول نباشه حتما عکسه دیگه! چیه عکس جوونیای بابا رو پیدا کردی یا جوونیای خودتو؟
لاله محکم پس گردنم کوبید:
_ ای بدجنس مگه من پیرشدم؟ چقدر مگه از تو بزرگترم؟
چانه ام را خاراندم. خواستم سر به سرش بگذارم:
_ خب سی چهل سالی از من بزرگتری دیگه ! من الآن بیست وچهارسالمه اون وقت شما قشنگ پنجاه شصت سالی داری.

رمان فوق آنلاین بوده و در حال تایپ میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر از دوستانی که تمایل دارند تقاضا میشود که به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:https://t.me/joinchat/AAAAAEfujJ8nKmfGFH94Yw

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 2.5/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *