خانه / آخرین مطالب / رمان انتقام خون پارت 14

رمان انتقام خون پارت 14

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تو عمق چشماش نگاهی انداختم بدون هیچ احساسی کاملا خنثی بودم…

سرمو انداختم پایین و دستمو کشیدم رو مانتوم…پشتمو کردم بعش و راه افتادم…

صدای پشیمونش میومد که هی میگفت ساغر..

بهم رسید و دستمو ازپشت کشید…

با چشمای پرشده برگشتم نگاش کردم با صدای دورگم که از فشار بغض دو رگه شده بود گفتم۳  _ها چیه؟نکنه باز یه حرفیو یادت رفت بگی..توکه دیگه همه حرفاتو زدی..چی مونده دیگه بگی نترس نه قرار نبود ازپول تو یا یونس کم بشه..

خودم به اندازه کافی پول واسه خرید کردن دارم بابامم بهم یاد داده واسه یه قرون دو هزارکسی و التماس نکنم…

جمله های اخرمو با چشمایی که هر لحظه اماده فرود اومدن بود وداشت…ازشدت بغض دیگه نتونستم حرف بزنم چون اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم ممکن بود اشکام راه خودشونو پیدا کنن…

همیشه هروقت عصبانی میشدم بغضم میگرفت اگه نمیتونستم خودمو خالی کنم مطمئنا تو هرجایی بودم میزدم زیر گریه…

سورنا با شرمندگی دستامو گرفتو روشون ب*و*س*ه ای زد چندنفری که داشتن رد میشدن برگشتن و نگاهی بهمون انداختن و با نگاهی عاشقانه نگامون کردن….

_ببخشید خانومم یه لحظه از حسادت و غیرت نغهمیدم چی گفتم…اصلا خودم نوکرتم چشم کور دندم نر…

میبخشی منو خانومه؟؟؟؟

با نگاهی عاشقانه و مظلوم و نگام کرد طاقت نیاوردم و به روش لبخندی مهربون زدم…

اازلبخندم همه چیو فهمید…اون شب یکی از بهترین شبای عمرم بود..

به بازار رفتیم کلی لباس واسه همدیگه گرفتیم…

تا یه قدم میرفتیم گوشیشو درمیاورد دوتایی عکس سلفی مینداختیم…

باهزار جور راضی کردن سورنا قرار شد بریم شهره بازی…

من با سورنا،سونیا بانیما،مهلاهم با یونس،این وسط فقط نریمان تنها موند که ترجیح داد شهرو دوری بزنه و نیاد شهربازی…

اخی طفلک دلم سوخت بهش…

همینکه وارد شهربازی شدیم مثل بچه ها ذوق زده شدم…دست سورناو کشیدم دنبال خودم بردم…

به اولین دستگاه رسیدیم سورنا و فرستادم دنبال بلیط و خودم زل زدم بهش…

اسمش فریز بی بود چند سری با بابا و بچه های دانشگاه سوار شده بودم..

باحال بود آدمو تو مرز سکته میبرد و برمیگردوند..همینطور به آدمای توش زل زده و به جیغاشون که بعضیاش از سر خوشحالی یا ترس بود گوش دادم

باحس اینکه سورنا پشت سرم وایستاده با لبخند برگشتم به عقب ولی با جای خالی مواجه شدم…

این چطور ممکنه اخه من خودم حس کردم یکی پشت سرمه…

با این فکر از ترس لرزه ای به تنم افتاد…

با دیدن سورنا سعی کردم فراموش کنم و با توهمای الکیم شبمونو خراب نکنم…

ازپله ها بالا رفتیم و سوار دستگاه شدیم…

روی صندلیا نشستیم و یه پسرنسبتا جوونی اومد تا کمربندای صندلیو سغت کنه…

همچین با چشماش درسته میخواست منو قورت بده..اخمی بهش کردم و صورتمو به سمت سورنا چرخوندم…بادیدنش دلم ضعف رفت…

دستاشو مشت کرده بود و یه اخم وحشتناک هم کرده بود و داشت با چهره برزخی پسررو نگاه میکرد…

_هی پسر کارت تموم شده برو به بهونه یه کمربند داری کل بدن زنمو لمس میکنی…

پسره صاف صاف زل زد تو چشمای سورنا و گفت۳

_عه جدی میگی ایشون زنته؟اخه منکه حلقه ای نمیبینم دسش لابد قایمکی ازدواج کردید خخخ  سورنا نیم خیز با ترس نگاش کردم و التماس کردم کاری نداشته باشه وگرنه شهربازی کوفتمون میشد..

یه نیم نگاه بمن انداخت و گغت۳

_ببین بچه برو رد کارت وگرنه از کار بیکارت میکنما حالا خود دانی…

پسره پوزخندی زد و گفت۳

_برو بابا اوسگول انگار طرفش خیلی تحفس…

دستای سورنا بیشتر از قبل مشت شد…

دستمو گذاشتم رو دستش و اروم اروم انگشتای دستشو بازکردم…

بعد انگشتامو تو حصار دستای قویش اسیرکردم

یه نگاه بهم انداخت یه لبخند کوچولو زدم و سعی کردم حالو هواشو عوض کنم…

بادیدن لبخندم اونم لبخند زد…دستگاه حرکت کرد باهر بالا پایین رفتنش ذوق زده میترسیدم البته ترسم برای لوس کردنم پیش سورنا بود.خخ مثلا میرفت بالا و من میترسیدم و با دو دستم بازوشو میگرفتم…

اونم سرخوشانه میخندید و سربه سرم میزاشت

بعد ازاینکه دستگاه ایستاد تلو تلوخوران راه میرفتم…سورناهم دست کمی از من نداشت ولی اومد و بازومو گرفت تا نخورم زمین…

بعد ازکلی شوخی و خنده و گشت گذار رفتیم به یه رستوران…

به حساب سورنا بود قرار بود شیرینی نامزدیمون باشه…

قرارگذاشتیم هفته دیگه بیایم محضر..رو ابرا پرواز میکردم…

داشتیم از کنار یه خیابون رد میشدیم که یه مزون لباس عروس توجهمو به خودش جلب کرد..

دست سورنا رو کشیدم و مجبورش کردم بایسته…

ساعت۰۰بود و فروشنده داشت چراغارو خاموش میکرد..

یه لباس عروسی بد چشممو گرفته بود با دستم به سورنا نشونش دادم..برق رضایت و ازتو چشماش خوندم..با دیدن فروشنده که داشت مغازه رو جمع میکرد

سورنا سریع رفت سمتش..

_اقا لطفا وایسا وایسا…

مرده برگشت و نگامون کرد..

سورنا یکم پیشش حرف زد و مرده با غر غر درو بازکرد و برقارو روشن کرد..

بچه ها رفته بودن سمت ماشین و همش به سورنا زنگ میزدن سورناهم ریجکت میکرد..

لباس عروسو نشون دادم و فروشنده با توجه به سایزم از انبار همون لباس و اورد..

بعد ازاینکه سورنا جواب تلغنشو داد قطع کرد…

لباس و گرفت داد دستم تا برم تو اتاق پرو تن بزنم…نمیدونم فازم چی بود ازاینکه نشونش دادم ولی دوس داشتم لباس عروسیم باشه…

به اتاق پرو رفتم همین یه اتاق اندازه اتاق خودم تو ویلا بود اینقد بزرگ بود..

لباسامو دراوردم و لباس عروس و تنم کردم…

موهامو بازکردم و اطرافم ریختم زیپ لباس از بغل بود…

مدلش پف دار بود و روی قسمت سینه نگینای ریز کارشده بود جوریکه مدل قسمت بالاتنه شبیه یه قلب بود وبانگین توشونو پرکرده باشن

یه چرخی زدم و به اینه نگاه کردم…با دیدن خودم اشک تو چشمام حلقه زد..ای کاش بابا بود تا میدید عروس شدنمو با تقه ای که به در خورد به خودم اومدم رفتم پشت در وایسادم وگفتم۳  _بله؟

سورنا بودش…

_پوشیدی؟درو بازکن منم ببینم…

نچ نچی کردم و گفتم۳

_نه

_عه چرا؟؟؟؟؟؟

_چرا نداره اول ازاینکه منو تو بهم نامحرمیم دوم اینکه لباس و همون پشت ویترین هم دیدی سوم اینکه میخوام الان نبینی روز موعدش ببینی غافلگیربشی الان ببینی مزش میپره…

صدای کلافه سورنارو شنیدم و پشت در ریز ریز خندیدم…برگشتم تا لباس و عوض کنم که یه لحظه روح عذاب دیده سوگل و دیدم…

تویجا خونده بودم اینه روح رو منعکس میکنه…ازترس زبونم بند اومده بود..

چشامو بستم و بازکردم با ندیدنش نفسی از اسودگی کشیدم.

سریع لباس و تعویض کردم و با سرعت جت اومدم بیرون…

لباس و دادم دست سورنا درکمال تعجبم رفت و حساب کرد لباسو خرید.

ساک لباس هم گرفت دستش و رفت سمت در..از بهت بیرون اومدم از فروشنده که داشت بانیش باز نگام میکرد و خوشحال بود اخرشب یه مشتری واسش اومد و لباس خریده…خدافظی کردم..

کنارسورنا رسیدم و ازش تشکرکردم..با مهربونی ذاتیش نگام کرد و گغت۳  _خواهش میکنم وظیفمه برای خانومم نخرم برای کی بخرم…؟؟هوم؟  خودمو واسش لوس کردم وگغتم۳

_اقاهه شوما غلط میتنی واسه کسی جز من چیزی بگیری…

نوک دماغمو گرفت وکشید و گفت۳

_موش نخوره اون زبونتو خانوم کوچولو…..

با کلی شوخی و خنده پیش ماشین رسیدیم و با چهره برزخی بچه ها روبرو شدیم…

سرمو انداختم پایین و ازخجالت زمینو نگاه کردم..

سورناهم سرشو گرفت بالا و سمت اسمون و سوت زد…

نیما یدونه زد سر شونش و گفت ۳

_حسابتو فردا میرسیم بچه ها میخواستن شما دوتارو بزارن برن من نزاشتم..بدوبریم که ازخستگی نا نداریم سرپا باشیم….

با کلی شوخی و خنده سوار ماشین شدیم اینسری من پیش ماشین نریمان بودم و سورنا راننده نیما جلو سونیا هم پیش من عقب نریمانم انداختیم تو ماشین یونس پیش مهلا و یونس باشه.

بعد ازاینکه به ویلا رسیدیم همگی خسته رفتن سمت اتاقاشون یونس هم ازما خدافظی کرد و رفت به سمت خونه رحیم اقا..

تواین مدت فهمیدم یونس برای کارای دانشگاش و تحقیقش اومده به این روستا..چندماهی هم میشد که توخونه رحیم اقا ساکن بود…

چون رحیم اقارو خیلی دوسداشت همیشه احترامشو نگه میداشت و هواشو میداشت هرچی میگفت انجام میداد…

یبارمهلابهش گفت مگه نوکرشی که همش غلام حلقه به گوششی…

یونس لبخندی زد و گفت نگو این حرفارو من نون و نمکشونو خوردم…اگه عموم نبود بابای منم نبود..توی قضیه ارث و میراث عموم به بابام خیلی لطف کرد :چهارم ارث و بخشید ب بابام چون اونموقع من تازه بدنیا اومده بودم..

خودشون نازا بودن بچه دار نمیشدن دوسداشت من اینده خوبی داشته باشم..کمترکاری که کسی میکنه زنعمو راحله هم خیلی زن خوبی بود…

ازفکر یونس بیرون اومدم و رفتم موهامو شونه کنم تا بخوابم…

سورنا اتاق خودش خوابیده بود..

بعدازاینکه لباس راحتی پوشیدم خزیدم توی تختم.

جام گرم و نرم بود

تعجب کرده بودم چرا چند وقتی میشد گذشته سوگل نمیومد توی ذهنم…

الحق که زندگیم پازل شده بود…

سرم به بالش نرسیده تا سه شمرده خوابم برد..

بین خوابو بیداربودم که حس کردم شونه از رو میز سر خورد افتاد زمین…

گوشیمو از زیر بالشم برداشتم و چراغ قوشو روشن کردم..

به سمت زمین جایی که احتمال میدادم شونه افتاده باشه نور انداختم..

صبح با یه سردرد کلافه کننده ای بیدارشدم

به دسشویی رفتم و بعد از مرتب کردن سرووضعم به طبقه پایین رفتم.

قربون خودم برم همیشه اخرین نفر ازخواب بیدارمیشم وارد اشپزخونه شدم و یه سلام زیرلبی دادم مهلا و نریمان داشتن صبحونه میخوردن…

سونیاهم داشت ظرف میشست نیما و سورنا هم حتما داشتن تو حیاط ورزش میکردن…

سرمیز نشستم و صبحونمو خوردم…

گاهی وقتا نگاه سنگین نریمان و تو صورتم حس میکردم…

این چند وقت اخیر یجورایی نگام میکرد انگار یه دنیا حرف پشت چشماشه…

داشتم چایی میخوردم که نریمان گغت۳

_راستی مهلا من بلیطم افتاد واسه غروب..دیگه شب نمیرم…

_بسلامتی امیدوارم صحیح و سالم برسی کنجکاو شدم و اون دوتارو سوالی نگاه کردم…

مهلا رو کرد سمت منو با حسرت گفت۳

_نریمان داره برمیگرده خونه…به کارای عقب افتادش رسیدگی کنه.

یه اهانی گفتم و روکردم سمت نریمان و گفتم۳

_مبارک باشه بسلامتی..

عمیق نگام کرد و به یه ممنونم اکتفا کرد..این پسرهم عجیب غریب بود و ما نمیدونستیما…

بعد ازاینکه صبحونمو خوردم ازجام بلندشدم تابه سونیا یکم کمک کنم…

بعد از کمک کردنش ساعت شد ۰۲ باید نهار درست میکردیم

وای چه کار سختیه اشپزی کردن…خونه بابا بودم یا خودش اشپزی میکرد یا ازبیرون بیشتر سفارش میگرفتیم…

طفلک سونیا چه کار سختیو تو خونه قبول کرده

به هرجون کندنی بود اشپزخونرو برق انداختم سونیاهم غذا گذاشت.

بعد ازاینکه با کمک سونیا میزو چیدیم

یکی یکی بچه ها اومدن سرمیز.سورنا بغل دست من نشست و بدون هیچ رودروایسی تو یه بشقاب برنج پر کرد…

خورشت کرفس ریخت و دوتا قاشق گذاشت تو بشقاب درکمال تعجب گذاشت وسط و گفت۳  _ شروع کن با تعجب گغتم۳

_ چی؟

_عزیزم منو تو الان قلبا نامزد حساب میشیم…نامزداهم تا وقت عروسی باهم تویه بشقاب غذا میخورن تا عشقشون نسبت به همدیگه قوی تر بشه..

دهنمو بازکردم و چشامو درشت کردم

_سورنا تو واقعا بزرگ شده ی امریکایی؟؟؟؟همچین مثل ایرانیای قدیمی حرف میزنی گغتم لابد من تویه کشور دیگه بدنیا و بزرگ شدم…

باحرف من همه زدن زیرخنده جز نریمان که بایه نگاه گرفته و غمگین به بشقاب غذا نگاه میکرد خالی از هیچ خنده ای یه غمی چشماشو پرکرده بود..

از نگاه اون دل منم گرفت نفهمیدم غذارو چجور با سورنا تویه بشقاب خوردم چون من همیشه ازاینکار بدم میومد..

منو سونیا بلندشدیم میزو جمع کنیم ظرفارو بشوریم که صدای مهلا میومد.

_اره منم میخوام همراه نریمان برم یه بلیت اضافی هم واسه من رزرو کرده  صدای نگران سورنا اومد۳

_مطمئنی مهلا؟

_اره بابا من اونجا یکم کاردارم باید برم حضوری یه قرداد و فسخ کنم یکی دو هفته نشده برمیگردم…

_باشه پس مراقب خودت باش وسایلاتو اماده کردی یساعت دیگه میخوایم بریم فرودگاه…

_نه الان میرم اماده میکنم

_باشه..

بعد ازاون صدای پایی اومد و دیگه هیچی نشنیدم اروم از سونیا پرسیدم۳  _مهلا چرا میخواد بره؟؟؟

_برای ماه بعد قرداد نوشته بود بره تویه اموزشگایی تدریس کنه ولی اینجوری که فعلا معلومه ماحالا حالاها باید اینجا بمونیم…

دیگه چیز زیادی توضیح نداد و منم زیاد پاپیچ نشدم…

به یه آهان اکتفا کردم

بعد از مرتب کردن اشپزخونه بیرون رفتیم…

نریمان چمدونش پایین پله ها بود و مهلا داشت با هن و هن چمدون سنگینشو میکشید پایین..  نیما ازجاش بلند شد و رفت کمکش…

منم رفتم رو مبل کناری سورنا نشستم که بدجوری تو فکربود..

_چیشده سورنا چرا تو فکری؟؟؟؟

انگار که با صدای من از یه دنیا خارج شده باشه برگشت و نگام کرد_ببخش من حواسم نبود چی گفتی  _معلومه داری تویه باغ دیگه سرمیکنی..

پرسیدم چیشده چرا رفتی تو فکر چه موضوعی اینقد اشفتت کرده؟؟؟ کلافه یه دستی کشید روی صورتش و باصدای خفه ای گفت۳

_ساغر ما باید دوباره احضار کنیم از وقتی احضارش کردیم روح سوگل دست ازسرم برنداشته همش به نحوی اذیتم میکنه یا سعی داره بااین اذیت کردنا یچیزی بهم بگه بفهمونه بنظرم بهتره دوباره احضارش کنیم و ازطریق تخته ازش سوال بپرسیم…

برگشتم و با بهت نگاهش کردم

_جدی میگی؟؟؟اتفاقا ازهمون شب به بعد روح عذاب دیده سوگل منم اذیت میکنه ….

سورنا دستی به ته ریشش کشید و یه اخم نشوند رو پیشونیش که جذابیتشو صدبرابر قشنگتر میکرد  دستشو تو موهای خوش حالتش کرد و گفت۳

_که اینطور…ببین ساغر منو توهرجور شده باید با روح سوگل ارتباط برقرار کنیم اون از منو تو یچیز میخواد _ازکجا اینقدر مطمئنی ؟

_چون فقط سراغ منو تو اومده با کاراش بهمون فهمونده که احضارشده و منتظره تا دوباره ما باهاش ارتباط برقرار کنیم…

تخته پیشه منه من همیشه میزارمش توی کمد ولی به هر دلیلی که ازاتاق خارج میشم و بعدا وارد میشم میبینم تخته بطرز عجیب غریبی روی تخت خوابمه و گوی چوبیش انگار منتظر بازی بصورت کج روی تختس…

هرسری هم روی حروف Hi هستش…

حرفای سورنا منو بفکر فرو برد…

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *