خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 13

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 13

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سرجام با ناباوری برگشتم و به اون که با گره کور ابروهاش دلمو می لرزوند، زل زدم. مهندس چند قدمی عقب گرد کرد و با چشمایی ریز شده سرتاپای امین رو یه دور از نظر گذروند. انگار براش این توجه یکباره جای سوال داشت .

دو مرد رودر روی هم ایستاده و درحال ارزیابی واکنش دیگری بودن. مهندس احمق نبود که نگاه آشنای امین رو به من نبینه و فریاد هاش موقع سقوطم وقتی اونطور وحشت زده اسمم رو به زبون آورده بود، براش جلب توجه نکنه .

قبل از اینکه لب باز کنم و بگم که ” خودم می رم” امین با توضیحش دهنمو بست .

_ایشون ازآشنایان ما هستن و رفت و آمد خونوادگی داریم .

با ناامیدی چشم روی هم گذاشتم و مهندس با لحنی که کمترین نرمشی توش موج می زد جواب داد .

_باشه هرطور که خانوم رمضانی راحتن .

واین یعنی هنوزم با رفتنم همراه امین موافق نبود. داشتم مثل توپ میون این دومرد پاس کاری می شدم. کلافه از این شرایط و دردی که داشتم، نالیدم .

_لطفا یه آژانس برام بگیرین ، من خودم می رم .

امین اما مصمم تر از این حرفا بود که با ناله ی من کوتاه بیاد و پاپس بکشه. روبه مهندس دلشاد جوون و خوش چهره کرد و گفت :

_طهورا جان کمک کن خانوم رمضانی سوار شن .

چیزی مثل نیشتر قلبمو هدف گرفت. امین اون دختر رو “جان ” خودش صدا کرده بود. مگه من یه روزی جانان امین نبودم؟ حالا اون طهورا جان شده بود ومن خانوم رمضانی؟ !

درد داشت شنیدنش. واسه منی که بعد اینهمه سال هنوز عزادار گذشته بودم این شنیدن درد داشت.

مگه سقوط همین نبود؟ مگه لازم بود از یه بلندی به اسم کوه پرت شی که فکر کنی سقوط کردی؟ امین می خواست همین جا و جلوی یه مشت نامحرم به گذشته ی مشترکمون، نابودم کنه؟ من که ادعایی نداشتم؟ من که نخواستم خیالبافی کنم واسه چیزی که قرار نبود هرگز بینمون ایجاد شه اما …

آخ امین! تو اگه شکستنمو می خواستی لااقل بی صدا و بی خبر می شکستی و داغونم می کردی .

نفهمیدم چطور رو صندلی عقب ماشینش که یه اسپورتیج سفید بود نشستم و در به روم بسته شد .

چشمامو که باز کردم امین و طهورا جانش هم سوار شده بودن و اون با آرامشی که به طوفان درونم دهن کجی می کرد، راحت و بی خیال مشغول رانندگی بود .

کمی که گذشت، گرم و با ملاحظه پرسید .

_بلاخره کار خودتو کردی؟

مخاطب این جمله ی ظاهراً ملامت گر، من نبودم. اونم وقتی اون طور با شیطنت و علاقه به دختری که کنارش نشسته بود، نگاه می کرد .

خنده ی نرم و دلنشین طهورا، قلبمو فشرد .

_خودت خوب می دونی من آدم دست روی دست گذاشتن نیستم .

231

واسه همین عموجانت رو واسطه کردی که تو این پروژه باشی؟ کجا رفت اون آرمان هایی که ازش دم می زدی؟ تو که قرار بود هیچ وقت از این نسبت خونوادگی واسه موقعیت های کاریت استفاده نکنی .

_بهت گفته بودم تواین راه تا تهش با توام نه؟

نگاه امین بلافاصله از طهورا دل کند و به نگاه پرسشگر من تو آینه ی جلو دخیل بست. رو برگردوندم و به خیابون که با درخت های بلند تبریزیِ بی شاخ و برگش، زشت به نظر می رسید زل زدم. و جمله ی بعدی اون دختر هم نشد آبی روی آتیش شعله ور درونم .

-تک خوری نداشتیم امین جان. فکر کردی تو اون خراب شده می مونم و دست روی دست میذارم تا تو و عمو همه ی موقعیت های خوب کاری منو درو کنین؟ منی که از همون اولشم راضی به رفتن و دل کندن از اینجا نبودم .

امین با تمسخر جواب داد .

_موقعیت خوب کاری؟ آدم سهامدار یه شرکت بزرگ مهندسی باشه و مدیرعامل اون شرکت عموش باشه، نگران این چیزا می شه؟ بهتر بود همون جا می موندی خانوم مهندس و ادامه تحصیل می دادی.

اینجا واسه آرزوهای بلند پروازانه ی جنابعالی زیادی کوچیکه .

طهورا با جسارت گفت :

_اما می شه توش قدم های بزرگ برداشت .

امین پقی زیر خنده زد و بند کیف چرم طهورا رو بلند کرد .

_قدم های بزرگت تو خرید این جور چیزا به قیمت گزاف از گلد اسمیت خلاصه میشه. حاضری تا پونته وچیو واسه خریدش بری اما همینو تویه فروشگاهی که به صورت عمده با قیمت ارزون تری واسه فروش گذاشته و توریست ها از سرو کولش بالا می رن، نخری. معیارهات شده یه کفش گشاد و لق واسه اون قدم های بزرگ .

طهورا با دلخوری دستاشو به هم قلاب کرد و نگاه از امین گرفت و به خیابون دوخت .

_می لاشی این پاچه .

اینو به ایتالیایی گفت و امین دستاشو به حالت تسلیم بالا برد .

باشه راحتت میذارم اما بدون من هرچی که گفتم فقط به خاطر خودت بود. تو اینجا اون چیزی رو که می خوای بدست نمی یاری .

با توقف ماشین، طهورا به طرفش برگشت و ناراحت زمزمه کرد .

_تو خوب می دونی من به همین آسونی پاپس نمی کشم پس یا کنارم بمون و کمکم کن کار یاد بگیرم یا اینکه بی خیالم شو و بذار خودم تجربه اش کنم .

امین با تاسف سرتکان داد .

_روزی که ترغیبم کردی قسمتی از سهام میراب رو بخرم خوب می دونستی واسه پابند کردنم به اون شرکت این ترفند جواب می ده. حالا تا آخرش هستم فقط وای به حالت اگه جا بزنی .

باز خنده های طهورا به حریر نازک احساسم چنگ انداخت .

_بابام همیشه می گفت بزرگترین افتخار شرکت میراب، داشتن پروژه های دهن پرکن و توی چشم نیست. افتخار این شرکت مهندسینش هستن که هرکدوم به تنهایی بودنشون تو یه شرکت حکم یه وزنه ی سنگین رو داره .

بند کیفشو روی دوشش انداخت .

_ممنون که رسوندیم .

به طرفم برگشت و با اینکه هنوز کنجکاوی از دلیل آشنایی من و امین تو چشماش موج می زد، دوستانه دستمو فشرد .

_خوشحال شدم از دیدنت. امیدوارم تو این پروژه همکاری خوبی با هم داشته باشیم. اََِدیو

(خداحافظ .)

درو که پشت سرش بست امین راه افتاد و این خلوت دونفره و سکوتش اضطراب و ترس رو به همه ی وجودم تزریق کرد .

_خب می رسیم به تو. قضیه ی این آکروبات بازی و صخره نوردی امروزت چی بود؟ !

_داشتم تمرین سقوط می کردم که بعضیا نذاشتن .

ازچهره ی سرخ و رگهای برجسته ی پیشونیش پیدا بود که عصبانیش کردم اونم بدجوری .

داری منو مسخره می کنی؟ راه افتادی دنبالمون که چی بشه؟ میخواستی جلب توجه بخری یا واسه رزاقی خودشیرینی کنی؟

_مجبور نیستم چیزی رو به تو توضیح بدم .

فریاد بلند و بی مقدمه اش نفسمو بند آورد و همه ی تنم یخ بست .

_مجبوری، می فهمی؟مجبوری… داشتی با جون خودت بازی می کردی .

حرفاش داشت پوسته ی نازک صبر و شکیباییمو خراش می داد .

_به تو ربطی نداره .

دستشو روی بوق گذاشت و به راننده ی ماشینی که بی هوا سبقت گرفته بود زیر لب فحش داد .

_جلال عقلشو از دست داده که تو این پروژه ی لعنتی و اون شرکت خراب شده مشغولت کرده؟ دیوونه بازیهات آخر کار دست جفتتون می ده .

صدام می لرزید اما با هر توهینی قرار نبود بغض کنم و لال شم .

_این زندگی منه هرطور که بخوام باهاش تا می کنم به تو مربوط نیست .

دستی به صورتش کشید و کلافه نفسشو فوت کرد .

_دِ لامصب اگه دستت به جایی بند نمی شد می افتادی. اونوقت …

باقی حرفشو خورد و به مسیر چشم دوخت. نتونستم پوزخند نزنم .

_واسه کسی که گذشته رو پشت سرش خاک کرده این نگران شدن عجیب نیست؟

تیز به طرفم برگشت و چنان نگاه تندی بهم انداخت که اگه همونجا چاره داشت حتما یکی هم زیر گوشم می خوابوند .

_چی تو اون مغز کوچیکت با این حرفا ردیف کردی؟صحبت از مرگ و زندگیه، هرکی غیر تو بود هم من همینقدر نگران می شدم می خوای این نگرانی رو پای چی بنویسی؟ سرمو مابین دستام گرفتم .

_هیچی لعنتی، هیچی. فقط دست از سرم بردار .

به آنی ماشین رو گوشه ی خیابون کشید و پا روی ترمز گذاشت.

_دست از سرت بردارم؟! پیش خودت چی خیال کردی؟! می رم و بعد سالها برمیگردم و باز درگیر اون احساس بچگانه زندگی جفتمون رو به لجن می کشم؟

قلبم داشت زیر بار این کوه تحقیر، له می شد و اون انگار تا ویرانی کامل من دست بردار نبود .

_تو از من تو ذهنت چی ساختی؟ خوب نگاه کن! من همون امین ده سال پیشم؟ با این حرفا می خوای اون گذشته ی لعنتی رو نبش قبر کنی که چی بشه؟ واسه من با فوت ستار همه چیز تموم شد .

بغض جا خوش کرد تو گلوم و با خودم گفتم: “اما واسه من همه چیز با مرگ ستار شروع شد” _ توفقط خواهر عمیدی، دختر حاج اسماعیل مرحومی و همسایه ی دیوار به دیوار خونه ی پدری، همین .

اشکی ناخواسته سرخورد روی گونه ام .

_پس چرا نیشم می زنی؟ چرا این گذشته رو تو سرم می کوبی؟ چرا هربار که باهات روبرو می شم باحرفات آتیش می گیرم؟ دردت چیه؟ من اگه خورد شم تو دلت آروم می گیره؟ آره؟ _ می دونی بعضی چیزا شاید ازجلو چشم آدم پاک شن اما از اینجا پاک نمی شن .

با انگشت ضربه ای به گیجگاهش زد و لبخند تلخی به لب آورد .

_شرمنده اگه نمی تونم احساس واقعیمو بهت، تو حرفام پنهون کنم .

بی توجه به اون سیل بی امان اشک، خندیدم .

_می خوای بگی ازم متنفری؟ چقدر خوب، چون دقیقا این همون حسیه که من تو این هشت سال به خودم داشتم .

نفس گرفتم و باپشت دست بی رحمانه اون اشکای سرریز شده رو پس زدم .

_اما دیگه نمیذارم کسی باحرفاش تحقیرم کنه. هشت سال عذاب وجدان داشتم، هشت سال هر بلایی که سرم نازل شد فقط یه چیز جلو چشمام اومد، دلی که به خاطر تصمیم من شکسته بود.زندگی دیگه روی خوشش رو نشونم نداد، بابامو از دست دادم،یه عمر نگاه سنگین خواهر

برادرامو حس کردم، خونه نشین شدم و از دنیا بریدم و اینا همه تاوان اون دل شکسته بود. ولی دیگه بسه، من کشش بیشتر ازاینو ندارم .

_اما این فقط تو نبودی که عذاب کشیدی. یادت رفته؟ گوشت قربونی من بودم نه تو. خودت گفتی برم تا این عذاب دست از سرت برداره .

_می بینی که برنداشت. حریفتو بد انتخاب کردی آقا امین. روح و روان زخم خورده ی من دیگه نایی واسه تاخت و تاز غرور تو نداره. زخم زبونی می زنی که دل بشکنی؟ که بگی ازم متنفری؟ باشه تو هم بزن اما لااقل انصاف داشته باش .

_واسه من دم از انصاف نزن که تو خوب این یه قلم جنس رو نشونم دادی. اون رابطه ی از هم پاشیده فقط چوب بی اعتمادی تورو خورد. با این حال من از بهم خوردنش پشیمون نیستم. رفتنم منو به هرچی که خواستم رسوند .

میون گریه هام تلخ خندیدم .

_اگه پشیمون نیستی پس چرا زخم زبون می زنی؟ اگه برات فقط خواهر عمیدم به حرمت اون دوستی چندین و چند ساله ات این تنفر رو نکن استخوان لای زخم. تو که با رفتنت به هرچی خواستی رسیدی .

نا امید زمزمه کرد .

_واسه خاطر تو حرمت اون دوستی رو شکستم ازمن میخوای زخم نزنم؟ موقعیت الآنمو به رخم می کشی؟ میخوای بدونی من واسه داشتنش چطور دل بی بی رو شکستم؟ از عذاب هشت ساله حرف می زنی؟ تموم این سال ها تو خونوادتو داشته و واسه نداشته هات عزا گرفتی اما من تنها داشته ی با ارزشمو، بی بی مو گذاشتم و رفتم .

بافریاد بلندش گریه هام بند اومد و با بهت به مردی خیره شدم که انزجار و نفرت از جزء به جزء حرفاش می بارید و من ناتوان از درک این حس، توچشماش پسرک شش ساله ی خاطراتمو جستجو می کردم .

_یه نگاه به امروزت بکن امین! اگه عذابی که تو کشیدی بیشتر بود پس چرا من اینقدر بد باختم؟ چرا باید هنوزم تاوان پس بدم؟ چرا باید هر روز از نزدیک ترین آدمای زندگیم رو دست بخورم؟ بین تو و مژگان چی بوده که من بعد اینهمه سال تازه باید ازش سردربیارم؟  دوباره حرکت کرد و حتی نیم نگاهی از آینه ی جلو بهم نینداخت.

_چرا از خودش نمی پرسی؟

_برم بپرسم بین تو و نامزد سابق من… خدایا! خودت بهم صبر بده، من دیگه تاب و تحمل بیشتر از اینو ندارم .

پوزخندی عصبی روی لبش جا خوش کرد .

_منو کشوند تو اون جشن تولد که بگه زندگیش بروفق مراده، بگه دیدی اونی که آخرش بد آورد تو بودی نه من. هنوزم احمقه که غرورشو به خاطر احساسات بچگانه اش مفت می بازه .

_مژگان دوستت داشت؟ !

انگار نمی خواستم هیچ رقمه این حقیقت تلخ رو باور کنم. و امین بی رحمانه مهر تایید به این باور ناخواسته می زده .

_شونزده سالش بیشتر نبود که یه روز جلو راهمو گرفت و حرف دلشو زد. گفت می دونه دوستش ندارم و دلم جای دیگه گیره، اما اونی که من می خوام هیچ وقت سهم من نمی شه. حرفای اون روزش برام گرون تموم شد ولی مژگان پربیراه هم نگفته بود، سهم من از اون همه علاقه شد یه خاطره ی مزخرف از هیجده سالگیم .

از روی استیصال و درماندگی خندیدم .

_تو اینو ازم پنهون کردی و نخواستی بفهمم. فکر کردی اگه بدونم هرگز جوابم مثبت نمی شه آره؟

_عمید هم اینو می دونست. چرا اون برای منصرف کردنت ازش استفاده نکرد؟ چرا خود مژگان نگفت؟

بحث عمید و مژگان رو ایوان و پنهون شدنم گوشه ی دیوار برای شنیدن حرفاشون جلو چشمام نقش بست. اون روز حتی یه درصد احتمال ندادم شخص سومی که داشتند بابتش بحث می کردن امین باشه .

_همه تون بهم دروغ گفتین .

تو خودت خواستی این دروغ رو باور کنی.

_توجیه قشنگیه اما خب یکم واسه قبول کردنش دیر شده .

ماشین رو جلوی خونه نگهداشت و به طرفم برگشت .

_درست مثل خیلی چیزای دیگه .

نگاهمو با اطمینان از قهوه ی تلخ چشماش گرفتم .

_پس من می تونم واسه حس تنفری که بهم داری متاسف نباشم. درسته مهندس برومند؟ بدون اینکه منتظر جوابی بمونم، باجسمی کوفته و دردناک و باری که از حرفاش روی سینه ام سنگینی می کرد، از ماشین پیاده شدم و امین و گذشته و تموم دیرکرد هایی که تو اون رابطه ی از هم گسسته وجود داشت رو پشت سرم جاگذاشتم .

******

مهندس درست روبروم به میز بزرگ کارش تکیه داده و منتظر توضیحم بود. نا امید به چشمای گیرا و جذابش خیره موندم. این مرد دیگه ازجونم چی می خواست؟ چرا این روزا به هرکی می رسیدم یه توضیح بدهکار بودم؟ اون از امین و زیر سوال بردن رفتارم بابت اتفاق روز قبل، اون از مامان که بعد دیدنم تو اون شرایط داشت پس می افتاد و تا حسابی بازجوییم نکرد دست از سرم برنداشت، اینم از رزاقی و نگاه منتظر و طلبکارش .

_ادامه ی همکاری ما به جواب این سوال بستگی داره؟ چیزی که پرسیدم چندان به مذاقش خوش نیومد .

_من فقط می خوام بدونم دور و برم چه خبره. قصدم سردرآوردن از زندگی کسی نیست. منتها باید بدونم چرا مهندس برومند دیروز اونطور دربرابر اصرارم واکنش نشون داد .

این چیزی بود که منم دلم می خواست بدونم. کسی که تنها حسش به من نفرته چرا باید از سقوطم اونطور آشفته سرم فریاد بزنه و بازخواستم کنه یا واسه به کرسی نشوندن حرف خودش توروی کسی مثل رزاقی بایسته؟ _ چرا از خودشون نمی پرسین؟

مهندس قدم جلو گذاشت و منی که روی صندلی درست روبروش نشسته بودم مجبور شدم سرمو بالاتر بگیرم .

_شما کارمند منی نه مهندس برومند. دونستن این موضوع واسه منی که دیروز ترس از دست دادنت شد یه خاطره ی بد توی ذهنم لازمه. پس خواهش می کنم بیشتر از این تو لفافه حرف نزن و حقیقت رو بگو.من می خوام که از زبون خودت بشنوم .

این مرد و نزدیکیش منو می ترسوند. حالا دیگه مطمئن بودم خودشم از تاثیری که روی دیگران میذاره باخبره. می دونه وقتی با اطمینان توچشمام زل می زنه و دلیل چیزی رو می پرسه که خودمم از درکش عاجزم، محاله بتونم جوابی بهش ندم .

_من و مهندس برومند سالها پیش قرار بود با هم ازدواج کنیم، همین .

انگشت شستش رو به چونه اش زد و متفکر رو برگردوند .

_این یعنی درحال حاضر چیزی بین شما نیست. درسته؟

باید به این سوال جواب می دادم؟ حس خوبی به این موقعیت و جواب پس دادن ها نداشتم. لعنت به جلال که با حرفاش توجه این مرد رو به من جلب کرده بود. مردی که می تونست دست روی هردختری که می خواد بذاره و اون دخترِ ایده آلش باشه .

_فکر نمی کنم جواب این سوال رو ادامه ی همکاری من با شرکت شما تاثیرگذار باشه مگه اینکه دونستنش دلیل شخصی داره .

مهندس به سمت میزش رفت و روی صندلی ریاستش نشست. برگه ای از روی میز برداشت و به طرفم گرفت .

_یه همایش سالانه تو اداره ی منابع طبیعی درباره ی حوزه های آبخیز داری استان فردا برگزار می شه و قراره چند نفری سخنرانی داشته باشن. یکی از موضوعات مورد بحث هم سدسازی و پروژه ایه که دست ماست. شرکت میراب چون خودش طراح این پروژه است نماینده هایی واسه پشتیبانی از طرح داره که اونجا جوابگوی سوالات باشن از این نظر شرکت ما نیازی به نماینده نداره منتها یه عده هم هستن که مخالف طرحن. میخوام اونجا باشی و نظراتشون رو بشنوی و یه گزارش دقیق براش آماده کنی .

بلند شدم و برگه رو از دستش گرفتم و به زمان و مکان همایش نگاهی انداختم .

گزارش سه شنبه صبح روی میز کارتونه.

سرشو پایین انداخت و خیلی سرد جواب داد .

_جز اینم از شما انتظار نمی ره .

هنوزم بابت جوابی که به سوالش داده بودم ازم مکدر بود اماانتظار بیهوده ای داشت اگه تصور می کرد من خودمو موظف می دونم دراین مورد توضیح اضافه ای بدم. حالا بماند اینکه بین من و امین باحرفهایی که روز قبل رد و بدل شده بود، در باره ی رابطه مون دیگه چیزی واسه توضیح به مهندس نمونده بود .

همایش فردای اون روز تو همون مکانی که مهندس گفته بود، برگزار شد. با ورودم به سالن همایش مرتضی رفعتی و همسرش خانوم برگزیده که مدیر مسئول روزنامه ی افق نو بود رو دیدم و رفعتی مارو به هم معرفی کرد .

به محض نشستن روی صندلی هامون نگام با نگاه آشنای مهندس آیین پرست گره خورد و اون از همون فاصله برام سرتکان داد .

خانوم برگزیده آروم زیرگوشم زمزمه کرد .

_مهندس آیین پرست هم امروز سخنرانی داره .

وخب حدس اینکه سخنرانیش چه روالی رو دنبال می کنه و چه نظر و عقیده ای درباره ی ساخت سد شهید قبادیانی داره، چندان دور از انتظار نبود .

سخنران اول، مدیرکل اداره ی منابع طبیعی استان بود و چند تا از برنامه های توسعه و بهره برداری تو حوزه ی آبخیزداری استان رو که توشش ماهه ی دوم سال در دستور کار بود، تشریح کرد و بعد دوسه نفری هم اومدن و در مورد این برنامه ها صحبت کردن .

مرتضی رفعتی و همسرش مشغول یادداشت برداری از مطالب عنوان شده بودن ومن هم هر از چندگاهی چیزی می نوشتم. نماینده ی شرکت میراب رو که برای سخنرانی دعوت کردن، نگام به سمت مکانی که چند تن از اعضای شرکت میراب نشسته بودن، چرخید. امین هم در کنارشون نشسته بود و داشت چیزی رو برای بغل دستیش توضیح می داد .

تقریبا مطمئن بودم که اونو هم امروز اینجا می بینم اما از قبل خودمو آماده کرده بودم که دیگه با هربار دیدنش تحت هر شرایطی بهم نریزم و احساسی عمل نکنم. خیلی خونسرد و بی تفاوت مسیر نگاهمو تغییر دادم و توجهمو رو سخنرانی نماینده ی میراب متمرکز کردم .

رفعتی گهگداری چشم به برگه ی زیر دستم می دوخت و بعد با کنجکاوی نگام می کرد. خانوم برگزیده که بین ما نشسته بود هم متوجه این کنجکاوی شد و بلاخره طاقت نیاورد و با خنده گفت :

_مرتضی جان من یکی که دلم بالا اومد نمی خوای اون چیزی که تو سرته از خانوم رمضانی بپرسی؟  رفعتی دستی به موهای کم پشتش کشید و کمی این پا و اون پا کرد .

_خانوم رمضانی شما با نشریه ای همکاری ندارین؟ !

به برگه های زیر دستم اشاره کردم .

_به خاطر اینا می گین؟ خب طبق خواسته ی مهندس رزاقی باید یه گزارش کامل از این جلسه آماده کنم اما اگه بین خودمون می مونه باید بگم بله دارم با یه روزنامه همکاری می کنم .

چشمای رفعتی گرد شد .

_پس چرا چیزی نگفتین؟ پیش خودم می گفتم چرا خانوم رمضانی واسه همکاری تماس نگرفته، نگو جای دیگه مشغول بودین. حالا کدوم روزنامه؟

شیطنتم گل کرده بود و دلم می خواست کمی سربه سر این زن و شوهر زیادی کنجکاو بذارم .

_آشناست، اتفاقا یه زوج اداره اش می کنن .

رفعتی و همسرش همزمان با هم گفتند :

_اما این امکان نداره .

_چطور؟

خانوم برگزیده جواب داد .

_تا اونجایی که من اطلاع دارم جز من و مرتضی زوج دیگه ای تو سطح استان تو این حیطه همکاری نمی کنن .

241

خب من هم منظورم زوج دیگه ای نبود.

رفعتی کلافه و سردرگم گفت :

_ای بابا خانوم رمضانی من که گیج شدم. صاف و پوست کنده بگین قضیه از چه قراره؟ اما قبل از من خانوم برگزیده که چیزی به ذهنش خطور کرده با ناباوری زمزمه کرد .

_شما دارین با ما همکاری می کنین؟ !

_فکر می کنم اسفند که بیاد می شه سه سال. نویسنده ی یکی از ستون های هفتگی و ثابت روزنامه تونم .

چشمای رفعتی برق زد و از یادآوری چیزی لبخند به لب آورد .

_مهرپویان ستون جنجال برانگیز، درسته؟

نرم خندیدم و خانوم برگزیده با شگفتی اینبار توچشمام دقیق شد .

_من همیشه فکر می کردم نویسنده ی اون ستون یه آقاست. باورم نمی شه تو این مدت با شما درارتباط بودم .

_برای من که باعث افتخار بوده .

دستمو گرفت و به گرمی فشرد .

_برای منم همینطور. همکاری مون واسه اون موسسه ی خیریه و جمع آوری کمک های مردمی برای آسایشگاه عالی بود. اگه اون گزارش درمورد آسایشگاه نبود کمتر کسی اونجارو می شناخت و از مشکلاتش باخبر می شد .

_چرا با اسم مستعار فعالیت می کردین؟ ما که بارها عنوان کردیم به حضور جدی تر شما نیاز داریم . سوال رفعتی باعث شد نگاه از هردو بگیرم و به برگه ی زیر دستم بدوزم .

_ناشناس بودن باعث می شد راحت تر قلم بزنم و دستم واسه انتخاب سوژه بازتر باشه .

خانوم برگزیده گفت :

_خب از این به بعد هم همینطوره اما راندمان فعالیت تون باید بالا بره. ما به مقالات هفتگی دیگهرضایت نمی دیم. باید بیشتر همکاری کنین .

_اگه کارهای شرکت مجال بده، حتما .

رفعتی از جوابی که دادم کمی مکدر شد .

_پس هنوزم می خواین باهاشون همکاری کنین .

_به نظرتون این همکاری اشتباهه؟ !

_من با خود پروژه و مخالفت هایی که درموردش هست کاری ندارم.به هرحال اون سد درست یا غلط، ساخته می شه امااینکه چه کسی این پروژه رو در دست داره و پشتش به کی گرمه که این مناقصات بزرگ روبه آسونی آب خوردن می بره، جای سوال داره .

نماینده ی شرکت میراب سخنرانی شو با پخش مستند کوتاهی که آماده کرده بود به پایان برد و با تشویق حضار پایین رفت .

_می دونم یه سری ملاحظات باعث می شه نخواین چیز بیشتری در این مورد به من بگین اما آقای رفعتی اگه حضورم تو اون شرکت به صلاح نیست انتظار دارم که دلیلی هرچند مختصر اما درست و حساب شده درموردش بشنوم .

_یه تحقیق کوچیک درباره ی تامین هزینه های اجرایی پروژه به خصوص تسهیلات خارجیش که داشته باشین خیلی چیزها دستگیرتون می شه .

مهندس آیین پرست پشت تریبون قرار گرفت و من نتونستم چیز بیشتری در این مورد بپرسم .

مهندس بی مقدمه رفت سراصل مطلب و با جدیت گفت :

_از صحبتای مهندس هوشمند و دفاعیاتی که از طرح سد شهید قبادیانی صورت گرفت، استفاده کردیم و پیداست که شرکت میراب تلاش زیاد و قابل توجهی برای مقبولیت و رضایت عمومی این پروژه داشته اما مسئله ای که قطعا این شرکت و کادر مجربش ازش بی اطلاع نیستن وضعیت نابسامان و بیمار سدسازی تو کشوره. حقیقت اینه که سدها دیگه کارایی مثبت خودشون رو از دست دادن اونم وقتی نه تمهیدات لازم تو اراضی بالا دست بوجود می یاد و نه شبکه های پایین دست راه اندازی می شه .

به عنوان نمونه سد گتوند خوزستان ، خودتون در جریان هستین که یکی از پرهزینه ترین

سدهایکشوره. اما وقتی این سد کنار سازندهای نمکی گچساران بنا شد تنها نتیجه اش حل شدن اون تپه های نمکی تو آب مخزن سد و شور شدن کارون و زمین های کشاورزی اطرافش بود. یا سد زرینه رود که مربوط به حوزه ی آبخیز دریاچه ی ارومیه است، اراضی پایین دست رودخانه تو میاندوآب رو زهدار کرده. درصورتی که این اراضی قبلاً هم آبی بودن .

مهندس هوشمند جنبه های اقتصادی طرح و نفعی که ساخت این سد برای منطقه داره رو مثال زدن.

از تولید برقِ آبی گفتن اما وقتی سدها تو بهترین حالتشون ده تا پونزده درصد برق کشور رو تولید می کنن باز هم نیاز هست ما واسه رسیدن به این هدف رو ساخت این سازه ی عظیم و پرخرج تاکید داشته باشیم؟ صحبت از تامین آب لازم برای اراضی کشاورزی شد در صورتی که همگی می دونیم زمین های کشاورزی این منطقه بدون آب نیستن .

البته بنده منکر مفید بودن برنامه هایی واسه جذب گردشگر و توریست که با ساخت این سد و افزایش جاذبه های گردشگری تو این منطقه همراهه، نیستم. منتها این برنامه ها قراره به چه قیمتی پیاده بشه؟ به قیمت خراب کردن بخشی از محیط زیست و طبیعت منطقه برای ساختن یه دریاچه ی مصنوعی؟

متاسفانه طرح های ارزیابی زیست محیطی این پروژه هم چندان کارشناسانه نبوده و من از این بابت از کارشناسان این اداره گله مندم. این پروژه چندین و چند مشاور زیست محیطی عوض کرده، اونم فقط به این دلیل که نظری مغایر با نظر طراحان سد داشته و طرح ارزیابی این پروژه دست به دستچرخیده تا به اینجا برسه .

شاید از صحبت های بنده این برداشت وجود داشته باشه که من مخالف سد سازی هستم. باید بگم خیر، نگرانی من از شرایط امروز سد سازی کشوره. بنده مخالف هدر رفتن منابع ملی و اتلاف وقت و انرژی و اجرای پروژه های بدون مطالعه ام. برای این کار باید برنامه ریزی و نگاه بلند مدت وجود داشته باشه. اما اینکه روند سد سازی کنونی با اصول توسعه ی پایدار و مصلحت کشور همخوانی داره باید بگم که اینطور نیست. متاسفانه این دست پروژه ها بیشتر از اینکه برای عموم جامعه آب داشته باشه برای خواص نان داره .

با تشویق حضار مهندس زیر لب تشکر کرد و با تکیه به عصایی که هیچ وقت از خود دورش نمیکرد، از تریبون فاصله گرفت. صحبتای اون روز مهندس شد اولین جرقه های تردیدم برای همکاری با این پروژه .

جلسه که تموم شد، همراه رفعتی و همسرش از سالن خارج شدیم.امین و همکارانش پشت سرمون بیرون اومدن و اون هم بلاخره متوجه حضورم تو جلسه شد .

رفعتی با دیدنش آهسته گفت :

_باید یه وقت از این مهندس جوون بگیرم. به نظرم مصاحبه باهاش چیز خوبی از آب در بیاد. اون شاگرد استاد آیین پرست بوده میخوام بدونم چرا حالا نظرش درمورد این پروژه اینهمه با استادش مغایره .

نامطمئن لبخند زدم .

_فکر خوبیه، امیدوارم موفق باشین. من دیگه با اجازه از حضورتون مرخص می شم .

خانوم برگزیده مخالفت کرد .

_کجا؟ بمونین ما شمارو می رسونیم .

نگاهی به ساعتم انداختم و دستمو به طرفش دراز کردم .

_نه دیگه باید برم، یه قرار ملاقات مهم دارم .

جمله ی آخرمو امین شنید و سربلند کرد و نگاه کوتاهی به جمع ما انداخت. رفعتی فرصت رو غنیمت شمرد و با یه خداحافظی کوتاه از من به سمتش رفت. نموندم شاهد موافقت یا مخالفتش برای انجام مصاحبه باشم .

فرهود ماشینشو جلوپام نگهداشت و من بلافاصله سوار شدم .

_سلام دیر که نکردم؟

نگام به امین بود که داشت با ابروهایی تو هم گره خورده و نگاهی متفکر به حرفای رفعتی گوش می داد .

_نه… اتفاقا خیلی به موقع اومدین .

فرهود حرفی نزد و این سکوت با دور شدنمون از اون مکان هم ادامه پیدا کرد.

_خب قراره کجا بریم؟

سوالم لبخند محوی رو لباش نشوند .

_راستش جای خاصی مدنظرم نیست. می خوام بریم جایی که ناهار بخوریم و حرف بزنیم .

_یه سفره خونه ی سنتی حوالی میدون توحید هست. بریم اونجا؟ پیشنهادم اونو کمی به سرشوق آورد .

_فکر خوبیه اتفاقا یه چندباری رفتم، هم کیفیت غذاهاش خوب، هم محیطش آرومه .

ماشین رو که جلوی سفره خونه نگهداشت، پیاده شدم و با تعارف فرهود وارد محیط سنتی و پر از عطر و رنگ دلپذیرش شدیم. با راهنمایی یکی از کارکنان اونجا روی یه تخت فرش شده نشستیم و سفارش غذا دادیم .

نگام بین کاشی های فیروزه ای رو دیوارها و حوض کوچیک وسط سالن و آدم هایی که تک و توک رو تخت ها نشسته بودن می چرخید و نوای موسیقی اصیل ایرانی آرامشی می بخشید که تو رگ و پی وجودم جریان داشت .

فرهود با لحنی مصمم و جدی منو مخاطب قرار داد .

_می تونیم درمورد یه سری مسائل بی تعارف حرف بزنیم؟ از سوالش کمی دستپاچه شدم اما خودمو نباختم .

_بله بفرمایین !

_میخوام قبل از هرچیز اینو بدونین که شما برای من نه به خاطر اون نسبت خونوادگی که به خاطر همین شناخت کمی که تو این مدت ازتون بدست آورم فوق العاده محترم و عزیز هستین. شاید اعتراف کردن این مسائل برای منی که سنی ازم گذشته و نباید اینقدر زود درگیر هیجانات عاطفی شم، بعید بیاد اما راستش حس می کنم هرچی که این آشنایی بیشتر میشه، درگیری عاطفی من هم بااین موضوع بیشتر می شه. من یه جوون بیست و یکی ،دوساله نیستم که علاقه ام تبی باشه که زود به عرق می شینه. شما دختر خیلی خوبی هستین، مهربونین و فداکار و این جدا از چهره ی زیباو قابل تحسینتون می تونه آرزوی هر مردی باشه. اینارو می گم که بدونین برای من رسیدن به این تصمیم کارچندان اسونی نبوده .

حرفاش بی دلیل نگرانم کرد، با تردید پرسیدم .

_شما پشیمون شدین؟ !

حتی پرسیدن این سوال هم برام عذاب آور بود، منی که تجربه ی یک بار پس زده شدن رو داشتم.

اون که این ترس و عذاب رو تو چشمام دید مهربون ترین لبخندشو بهم ارزانی کرد .

-از شناخت بیشتر شما نه اما از اصرارم رو این قضیه آره. تو گذشته ی من و شما آدمهایی بودن که خواسته یا ناخواسته تاثیر زیادی روی امروزمون گذاشتن، بااین حال ما تا زمانی می تونیم با این تاثیرات کناربیایم که اون آدما دیگه حضور پررنگی تو زندگی طرف مقابلمون نداشته باشن. در مورد شما باید بگم اینطور نیست و من نمی تونم با این مسئله کناربیام، چون دارم به لحاظ عاطفی درگیرتون میشم .

نگاه علاقه مند و پر از حس خواستنش به همه ی وجود چنگ انداخت و من معذب تو جام جابه جا شدم و سرمو به زیر انداختم .

_اون تو زندگی من نیست. اگه بود من هیچ وقت تصمیم نمی گرفتم که یکسال بعد به شخص دیگه ای جواب مثبت بدم تا مقدمات ازدواجم فراهم شه .

دستاشو تو هم قلاب کرد و به نقطه ی نامعلومی زل زد .

_تو این مدت خیلی رو این مسئله فکر کردم. همراهی و اعتمادتون به من برام با ارزش بود اما اون مرد چه بخواین و چه نخواین توی زندگی شما حضور داره. من یه آدم ساده ام، پیچیدگی خاصی تو زندگیم وجود نداره. دوست دارم این آرامشی که الآن دارم با ازدواجم کامل تر شه. پس بهم حق بدین نتونم با این شرایط کنار بیام و سرمو بااین علاقه که روزبه روز داره بیشتر می شه شیره بمالم. مسئله اینه که اون مرد برای شما تموم نشده، هرچقدرم که بخواین اینو نفی کنین .

همین نگاه آخری که امروز بهش داشتین ، این یعنی براتون اون مرد مهمه .

حرفاش با همه ی تلخی و صراحتی که توش وجود داشت، یه حقیقت بود. حقیقتی که نمی تونستم ازش فرار کنم یا چشم روش ببندم و نادیده اش بگیرم. امین برای من تموم نشده بود، تموم هم نمی شد .

_من متاسفم به خاطر این موضوع. حرف شما کاملا درسته، اون مرد چه اینجا باشه چه نباشه روی زندگیم سایه انداخته نه به خاطر اون رابطه ی نامزدی یه ساله. امین همه ی خاطرات کودکیمه،همه ی گذشته ای که می تونم ادعا کنم و همه ی احساسی که می تونم به کسی داشته باشم. من از این موضوع شرمنده نیستم و از اعترافش خجالت نمی کشم اما فکر می کنم دیگه وقتش رسیده از زیر سایه ی اون مرد بیرون بیام. دیگه نمی خوام زندگیم تحت تاثیر این آدم باشه .

_من بابت این حسی که دارین سرزنشتون نمی کنم. فقط می خوام بدونین ادامه ی این رابطه وقتیهردومون می دونیم تهش چی در انتظارمونه بی فایده ست. راستشو بخواین دیگه دلم نمی خواد بیشتر از این درگیر این علاقه ی یکطرفه شم .

نگاهشو با ناراحتی دزدید و من که خودمم می دونستم اصرارم به ادامه ی این رابطه برای شناخت بیشتر بی فایده ست، سکوت کردم .

دیگه نمی خواستم از هیچ کس دستاویزی برای فرار و دور شدن از امین درست کنم، نامزدیم با شاهین هرچقدر هم خاطره ی تلخ و عذاب آور داشت لااقل این درس رو خوب یادم داد .

اگه قرار به دور شدن و پشت سرگذاشتن بود باید به خودم تکیه می کردم و با قدم های خودم ازش دور می شدم .

*****

مهناز با ناباوری قطره چکان را داخل دهان شایلین گذاشت و فشرد. شایلین از تلخی دارو به گریه افتاد و من با قربون صدقه مقداری آب بهش دادم .

_چرا اونجوری نگام می کنی؟ مهناز بهت زمزمه کرد .

_می خوای جواب خاله میمنت و آقا مجید رو چی بدی؟ !

شایلین رو تو بغلم گرفتم و موهای مجعدشو بوسیدم .

_فرهود گفت خودش نظرشو به اطلاع خونواده ها می رسونه. البته من قبلش مامان رو برای شنیدنش آماده میکنم .

نفسشو با حرص فوت کرد و از جاش بلند شد تا به آشپزخونه بره.

-می دونستم…خیلی خوب می دونستم کافیه این بشر سرو کله اش دوباره پیدا شه و هواییت کنه .

سرمو بالا گرفتم و مسیر رفتنشو دنبال کردم .

_مشکل حضور امین نیست مهناز، مشکل خود منم. تا وقتی نتونم با خودم کنار بیام هزار تا بهتر از فرهودم که پاپیش بذارن باز همه چیز به همین جا ختم می شه .

_می خوای با خودت کناربیای که اونجوری جلوش خودتو باختی و گذاشتی هرطور خواست بهت توهین کنه؟ بااینکار فقط خودتو کوچیک کردی .

مهناز درد منو نمی فهمید،نمی تونست درک کنه اونی که من اینقدر راحت جلو چشماش شکسته بودم فقط یه نامزد سابق یا یه عشق نافرجام نبود. من اون حرفای ناگفته رو شاید تا ابد تو دلم نگه می داشتم اما به کسی جز خود امین نمی زدم .

من فقط بلد بودم با اون درد و دل کنم، با اون برای غصه ها گریه کنم و از تنهایی ها و ترس هام بگم.

اون لحظه برام مهم نبود دیگه تو زندگیش جایی ندارم یااینکه جای منو کس دیگه ای براش پر کرده.

مهم نبود اگه با هر اعترافی که می کردم بهونه ای واسه زخم زبون زدن بهش می دادم .

مهم نبود اگه اون با شنیدن این حرفای عذاب آور بیش از پیش ازم بیزار می شه .

مهم من بودم و اون درد، مهم امین بود و سالها خو گرفتن این دل به زدن حرفای ناگفته با اون .

_به نظرت مهمه این کوچیک شدن وقتی سالهاست که دارم با رفتارم خودمو جلوی هرکس و ناکسی کوچیک می کنم؟

شایلین سعی کرد از بغلم بیرون بیاد و خودشو به شانار که مشغول بازیگوشی بود، برسونه .

باناراحتی زمزمه کردم .

_نقل کوچیک شدن نیست مهناز! هشت سال پیش اونی که باید می رفت امین نبود، من بودم .

شاید اگه رفتن و گذشتنی بود راحت تر می تونستم با این عذاب کنار بیام و مسیر زندگیمو درست انتخاب کنم. حالام اگه قبول کردم رابطه ام با فرهود تموم شه فقط واسه این بود که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم. خودمو که نمی تونم گول بزنم، فرهود مرد فوق العاده ایه اما ما به درد هم نمی خوریم. نه الآن که من تازه دارم سعی می کنم خودم باشم. بدون امین و عذاب وجدانی، بدون احساس دین و دلیلی برای جبران کردن .

اومد و کنارم نشست و از تو ظرف میوه یه پرتقال برداشت تا پوست بگیره. نا امید و متاسف زیر لبگفت :

_از همون اولشم چشمم از این قضیه آب نمی خورد. می دونستم تو به برادر رویا جواب مثبت بده نیستی. نه اینکه اون بد باشه، تورو خوب می شناسم. آدمی نیستی که خودتو به یه زندگی آروم و بی دردسر قانع کنی. مخصوصا حالا که تو اون شرکت مشغول به کار شدی و مسئولیتی که داری برات جدی شده. امینم که اونجا هست و این خودش مهم ترین دلیل واسه مردد شدنته .

فوری حرفشو رد کردم .

_اتفاقا بودنش اونجا باعث می شه من رو خیلی از تردیدهام خط بکشم و تصمیم درستی واسه زندگیم بگیرم. امین اون امین هشت سال پیش نیست، اون حسی رو که فکر میکنی دیگه بهم نداره.

بخاطر اون اتفاق ازم دلخور و عصبانیه و می خواد اینو یه جوری نشون بده اما این فکر تو سرش نیست که بخواد بین من و خودش دوباره حسی بوجود بیاد. اون الآن تو یه شرکت مهندسی معتبر سهامداره و از قضا رابطه ی نزدیک و صمیمانه ای با دختر یکی از سرمایه گذارهای اون شرکت داره.

همین کافیه که من نخوام خیالبافی کنم و اگه حسی از طرف من وجود داره رو بهش پر و بال بدم.

فاصله ی من و اون دیگه الآن هشت سال نیست ، هشتاد ساله .

مهناز با این حرفم بغض کرد و چشمای قشنگش خیس شد .

_خیلی هم دلش بخواد. اون همه ی این موفقیت هارو از صدقه سری گذشتن تو داره. می خواد دلخور و عصبانی باشه؟ خب به جهنم، مگه عذابی که تو کشیدی کم بود؟ تو نمی خواستی خودخواه باشی این درکش اینهمه سخته؟

چی می تونستم بگم؟من که امین نبودم و خودمو جاش نمی تونستم بذارم. اونی که تو این رابطه سرخورده شد، امین بود و اونی که کم آورد، من. بهش حق می دادم که دلخور باشه، که درک این تصمیم براش سخت باشه، که حتی نخواد منو ببخشه .

حوالی غروب بود که به خونه رسیدم. خوب می دونستم تا الآن خبرها به گوش مامان رسیده و اون منتظر توضیحمه. اما فکر نمی کردم باید این توضیح رو جلوی خواهر و برادرام بدم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *