خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 14

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 14

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

باورودم همگی محتاطانه جواب سلامم رو دادن. نگاه گذرایی به جمعشون انداختم. خبری از عروس ها و داماد ها نبود و ظاهرا قرار بود یه جلسه ی خصوصی خونوادگی باشه .

مامان با نگرانی پرسید .

_عقیق جان! آقا فرهود چی می گه؟ شما دیگه نمی خواین این رابطه رو ادامه بدین؟ !

کیفمو از روی دوشم برداشتم و با خستگی مضاعفی که توانمو تحلیل برده بود روی مبل تک نفره ای نشستم و کلافه جواب دادم .

_کدوم رابطه مامان؟! ما قرار بود یه مدتی با هم حرف بزنیم و اگه به تفاهم رسیدیم با سرگرفتن این ازدواج موافقت کنیم ، که خب نرسیدیم .

_به همین سادگی؟

نگاه تند و تیزم مژگان رو که اینطور بی ملاحظه مداخله کرده بود، نشونه رفت .

_از اینم ساده تر .

مژگان عصبی زمزمه کرد .

_می بینی مامان! این نتیجه ی همه ی کوتاه اومدن های شماست .

تو جام نیم خیز شدم .

_دخالت های بی جای تو هم نتیجه ی کوتاه اومدن های منه .

صدامو که بالا بردم اونم بی پروا بهم توپید .

_اون شری که به پا کردی و مامان رو به جون ما انداختی کافی نبود؟ تو که نمی خواستی به برادر رویا جواب مثبت بدی دیگه مهلت خواستن یه ماهه واسه چی بود؟ می خواستی باز حرفتو تو دهن فک و فامیل بندازی؟

_حالا تو چرا کاسه ی داغ تر از آش شدی؟ مگه همین تو نبودی که می گفتی هول هولکی شوهر نکنم و با طناب این و اون تو چاه نرم؟

خون تو صورتش دوید و نگاهشو از بقیه دزدید. مجید که از شنیدن این بحث های بی نتیجه ی ناراحت شده بود آروم و منطقی سعی کرد بهش خاتمه بده .

251

_ما اگه اینجاییم واسه بازخواست تو نیست عقیق جان. همه مون به تصمیمت احترام میذاریم منتها می خوایم بدونیم دلیل این مخالفت چی بوده .

_دلیل خاصی نداشت داداش. معیارهایی که آقا فرهود تو زندگی مشترک دنبالشه با چیزی که من می خوام فرق میکنه. ماهمدیگه رو از این بابت خیلی خوب درک کردیم و دیدیم این تفاوت ها نمی تونه بی تاثیر باشه این شد که قبول کردیم راهمون از هم جداست همین .

جوابم کلی بود و مبهم. تازه خودمم چندان مطمئن نبودم دلیل جدایی مون همین چیزایی بود که بی مقدمه سرهم کرده و تحویلشون داده بودم. فقط اطمینان داشتم اگه دلیلی غیر از اینم پیدا نمی شد باز ما نمی تونستیم ادامه بدیم .

مژگان دوباره مثل قاشق نشسته خودشو وسط بحث انداخت .

_مشکل معیار های آقا فرهود نیست، مشکل توقعات بالای جنابعالیه که فکر می کنی باید بهتر ازاینا بیاد سراغت .

مامان دیگه دلش طاقت نیاورد بیشتر از این خودشو کنار بکشه و دخالت نکنه .

_مواظب حرف زدنت باش مژگان. حق نداری تو این خونه به بزرگترت توهین کنی .

_هه بزرگتر؟!… همین بزرگتری که شما سنگشو به سینه می زنی مگه کم اذیتتون کرده؟ تا کی می خوای چشم رو اشتباهاتش ببندی و خیال کنی هر تصمیمی اون بگیره درسته. این پر و بال دادن های شما و بابا مغرورش کرده خیال می کنه هرکسی لایقش نیست .

منصوره عصبی بهش توپید .

_تمومش کن مژگان. معلومه که هرکسی لایقش نیست و باید بهتر از اینا بیان سراغش. همین الآن تومحیط کارش خواهان کم نداره .

پوزخند دردآوری رو لبام جا خوش کرد. خوب می دونستم اینا دیکته شده ی حرفای جلاله و تهش قراره منوبه چه کسی مرتبط کنه .

عمید شده بود یه ناظر خاموش تو این جمع و انگار منتظر بود ببینه نتیجه ی این بحث و جدل ها به کجا ختم می شه. از وقتی دلم واسه اون غم تو صداش لرزیده بود دیگه نمی تونستم نسبت به واکنش هاش بی توجه باشم حتی اگه هنوزم بی تفاوت و سرد برخورد می کرد و نمی خواست قدمی برای بهبود رابطه مون برداره .

صدای زنگ در حواس جمع رو پرت کرد. سهیل پسر منصوره برای باز کردن در رفت و من از جام بلند شدم تا به اتاقم برم. دیگه دلیلی واسه توضیح بیشتر دادن به این جمع نمی دیدم. هرچند شاید شب که با مامان تنها می شدیم مفصل در موردش حرف می زدم و دلیل آشفتگی چند روز قبل رو هم بهش توضیح می دادم .

_آره فرار کن. جوابی که نداری بدی، برو مثل همه ی این سالها خودتو توی اون اتاق قایم کن .

بغض هجوم آورد به گلوم و طاقتمو طاق کرد .

_مطمئن باش تو این جمع تو حتی آخرین نفری نیستی که بخوام بهش جواب پس بدم. دیگه مرد اون عقیقی که لال می شد تا تو یکی حرف بارش کنی .

ازشون فاصله گرفتم و به چهاردیواری دلخواهم پناه بردم.هنوز در اتاق رو نبسته بودم که با شنیدن صدای سهیل مکث کردم .

_دایی عمید می شه یه لحظه تا دم در برین. آقا امین اومدن و باهاتون کار داره .

از اتاقم خارج شدم و پاورچین به سمت نشیمن رفتم. مامان با نگرانی پرسید .

_نکنه بی بی طوریش شده باشه؟! پاشم برم ببینم چه خبره .

نگرانی مامان به منم سرایت کرد، بی هوا دنبالشراه افتادم. نرسیده به در هال عمید از راه رسید و نگاه کوتاهی به من انداخت و قبل از اینکه چیزی بگه سوال مجید حواسشو پرت کرد .

_اتفاقی افتاده عمید؟ !

مامان با صدایی که می لرزید زمزمه کرد .

_بی بی حالش خوبه؟ !

قدمی به ما نزدیک شد و با اطمینان سرتکان داد .

_چیزی نشده. بی بی میخواد عقیق رو ببینه، امین هم اومده بود که پیغامشو برسونه .

_چه پیغامی؟ !

اینو من پرسیدم و عمید با کمی مکث جواب داد .

_می خواد همین حالا تورو ببینه. کار مهمی باهات داره .

منصوره با کنجکاوی گفت :

_آخه چه کاری؟ !

عمید شونه بالا انداخت و منتظر به من چشم دوخت. برگشتم و با نگاه از مامان کسب تکلیف کردم.

چشماشو به نشونه ی موافقت روی هم گذاشت و من زیر لب آهسته گفتم :

_می رم ببینم چه کارم داره .

مجید فوری گفت :

_تو هم باهاش برو عمید .

مژگان که تا همون جا هم زیادی دندون روی جیگر گذاشته و دم نزده بود، اعتراض کرد .

_یعنی چی؟ کجا بره داداش؟ شما که می دونین اون پیرزن چی توسرشه؟

مژگان هیچ وقت میونه ی خوبی با بی بی نداشت. یادمه از همون بچگی این روابط صمیمانه ی مامان وبی بی رو نمی تونست تاب بیاره و احساس می کرد این زن حضورش تو زندگی ما فقط جنبه ی دخالت داره .

رو به من با کنایه و تحقیر گفت :

_پس معلوم شد دلیل بهم خوردن قضیه ی ازدواجت چیه. بفرما تشریفت رو ببر عقیق خانوم، شاهدم که از غیب رسید .

اونقدر بابت خواسته ی بی بی نگران بودم که به طعنه هاش توجهی نشون ندم اما عمید که با این حرف ابروهاش تو هم گره خورده بود یهو به سمت مژگان حمله برد و اگه جیغ اون و ممانعت مجید نبود یه بلایی سرش می آورد .

_برو بتمرگ سرجات و خفه خون بگیر. نذار دهنم واشه مژگان که اونوقت نشونت می دم شاهد از غیب رسیده کیه .

تهدید عمید دربرابر چشمان مات و ناباور من کارساز شد و مژگان با چهره ای کبود و دست هایی که از شدت فشار عصبی می لرزید، عقب نشینی کرد .

خواب بودم مگه نه؟ عمید از من حمایت کرده بود؟ یعنی پشت من در اومده و مژگان رو سرجاش نشونده بود؟

_راه بیفت بریم ببینیم چه خبره .

با تشر عمید قدم تند کردم و از خونه بیرون زدیم. نرسیده به در خونه ی بی بی اون مچ دستمو گرفت و نگهم داشت .

_من نمی دونم تو این خونه قراره چه حرفایی زده شه فقط ازت می خوام زیر بار چیزی نری که از عهده اش برنمی یای. پس اول از همه غرور خودتو، بعد خواسته ی دیگرون رو در نظر بگیر .

مثل آدمای خواب زده فقط سرتکان دادم و بدون اینکه درک درستی از حرفاش داشته باشم به دنبالش وارد خونه ی بی بی شدم. امین تو حیاط انتظارمون رو می کشید. درحالیکه کلافه قدم می زد و دستاشو تو جیب شلوارش فرو برده بود .

نگاه مختصری به من انداخت و رو به عمید آشفته و عصبی گفت :

_از صبح همینجور بی قراره. نمی دونم چی بی تابش کرده که یه سره می گه می خواد …

مکثی که با نارضایتی مانع از حرف زدنش شد و اسممو به زبون نیاورد منو ناراحت و پریشون نکرد .

خیلی جدی عمید رو مخاطب قرار دادم .

_می رم ببینم چه خبره .

پله ها رو تند تند بالا رفتم و وارد خونه شدم. بی بی به محض دیدنم آغوش باز کرد و من به دستهای پیر و فرتوت اما سراپا بخشندگی و مهرش پناه بردم .

_چیزی شده بی بی؟! دلنگرونم کردی .

دست زیر چونه ام انداخت و وسرمو بالا آورد .

_بذار سیر ببینمت قندک. نمی دونم چرا یهو دلم تنگت شد .

بوسه ای به گونه ی پر چین و چروک و دستهای استخونیش زدم .

_قربون دلت برم بی بی جون .

دستمو گرفت و منو کنار خودش نشوند .

_اول بگو ببینم حال و روزت چطوره؟

_حالم که خوبه ، شکر خدا .

_حرفات با برادر رویا به کجا رسید؟! قراره دهنمون رو شیرین کنیم؟

عقیق نبودم اگه بعد اینهمه سال تو چشمای نازنینش نگرانی و ترس رو نبینم. با این حال اونقدر دلشبزرگ بود که نخواد بابت دلنگرونی هاش کامم رو تلخ کنه .

_حرفامون که به جایی نرسید اما دهنمونو قراره شما به همین زودی با بدست آوردن سلامتی تون شیرین کنین .

سرانگشتاشو رو صورتم کشید و نرم نوازشم کرد .

_من که آفتاب لب بومم مادر، مگه اینکه با حلوام کامتون شیرین شه .

_نگو اینجوری بی بی غصه ام می گیره .

با محبت تو نی نی چشمام خیره موند و دوباره برگشت سر بحث خواستگاری فرهود .

_پس اون گنجشک رو هنوز پر ندادی .

یه لحظه مکث کافی بود تا بفهمم بی بی داره از چی حرف می زنه .

_دلمو می گی بی بی؟ این گنجشک سالهاست که به آغوش باز و خونه ی مهر و محبتت عادت کرده ، آخه کجا بره؟

_پس اگه این پیرزن بخواد واسه همیشه موندگار می شه؟ !

سرمو با ناراحتی پایین انداختم. چی می تونستم بهش بگم؟ اون که بی خبر از حال و روز من و امین نبود. اون که می دونست این گنجشک پر و بالش شکسته که نمی تونه پربگیره وگرنه در قفس سالها می شد که باز بود .

سکوت تلخ و نگاه گریزونمو که دید، نخواست بیشتر از این اذیت شم واسه همین بحث رو عوض کرد .

_دیگه چیزی به محرم نمونده مادر، همه ی دلخوشیم این بود سالی یه بار کمر همت ببندم و از عزادارهای امام حسین پذیرایی کنم اما امسال این قلب بی مروّتّ دستمو گذاشته توپوست گردو و می خواد منو شرمنده ی اباعبدالله کنه .

اشک توچشماش حلقه زد. بدن ظریف و لرزونشو تو بغلم گرفتم و نرم فشردم .

_این حرفا چیه بی بی؟ مگه من مردم؟

_زنده باشی عزیزم .

امین و عمید وارد اتاق شدند وسلام کردند. بی بی با دیدنشون کنار هم چشماش برق زد و جواب سلامشون رو داد .

_نمی دونم اونقدری عمر می کنم که تو این محرمم خادم عزادارهای حسینی باشم یا نه اما عقیق جان ازت یه خواهشی دارم .

امین اخم کرد و نگاه ازما گرفت اما بی بی کوتاه نیومد .

_می خوام نذر امسال این پیرزن رو با کمک امینم ادا کنی. اون دست تنها نمی تونه، منم که پر و بالم بسته است .

_خودم از پسش برمی یام بی بی .

اعتراض امین جو رو کمی متشنج کرد که بی بی از در مصالحه در اومد .

_می دونم مادر، اما عقیق چند سالی هست که واسه ادای اون نذر عصای دستم بوده. هیچ کس بیشتر از اون زیر و بم کار رو نمی دونه. من که بی دلیل ازش کمک نخواستم .

تلاشم واسه پنهون کردن لبخند جا خوش کرده رو لبام بی فایده بود. بی بی راست می گفت هیچ کس بیشتر از من تو جریان کارهای اون نذر چندین و چند ساله نبود و کمک حالش تو این سالها خودم بودم. اما بهونه ای که باهاش می خواست من و امین رو دوباره کنار هم قرار بده اونقدر ساده و خنده دار بود که حتی یه بچه هم می تونست بفهمه پشت این درخواست چه نیتی هست. واسه همینم عمید قدمی جلو گذاشت تا بتونه منصرفش کنه .

_بی خیال بی بی، خودم همچین مراسم امسال رو برات می گردونم که کیف کنی. اینا کار و بارشون مشخص نیست. یهو دیدی یه هیئت رو لنگ خودشون گذاشتن. من اومدن و رفتنم دست خودمه می تونم کارهارو به موقع پیش ببرم .

_خداحفظت کنه پهلوون اما تو که می دونی درد من چیز دیگه ایه .

امین عصبی مداخله کرد .

_بی بی؟! چرا دست از سر این مصیبت نامه برنمی داری؟

_من قبلا حرفامو با تو زدم و اتمام حجت کردم پس دیگه اعتراض نکن .

عمید جلو تخت زانو زد و آهسته زمزمه کرد .

_خودم نوکرتم بی بی، این یه مورد رو ازش بگذر .

بی بی با تاسف سرتکان داد و نگاهشو از اون دو گرفت و منتظر به من چشم دوخت. این زن برام عزیز بود و خواسته اش حرمت داشت اما اگه قرار بود اون عقیق همیشگی نباشم و بندهای این علاقه رو از پای احساسم باز کنم، شاید باید از همین جا و همین لحظه شروع می کردم .

_بی بی من نمی تونم قبول کنم .

هرسه با ناباوری بهم خیره شدند و من سعی کردم تو تصمیمم اینبار ثابت قدم باشم .

_شرمنده تونم اما این کار ازم برنمی یاد، ببخشید .

منتظر نموندم جوابی بگیرم یا مخالفتی بشنوم. بلند شدم و از کنار عمید و بی بی گذشتم .

امین جلوی در سد راهم شده و نگاهش چنان خیره و سنگین بود که انگار تلاش داشت به لایه های نفوذناپذیر فکرم رسوخ کنه. سرمو بلند کردم و بی ترس و واهمه تو چشماش زل زدم. این بی پروایی براش تازگی داشت و عجیب می اومد اما واسه من دیگه فرقی نداشت جای اون تحقیر و تمسخر تو چشماشو این شگفتی و ناباوری بگیره .

با کمی مکث کنار رفت و من از اتاق بی بی خارج شدم. دیگه محال بود خودمو جلوی کسی کوچیک کنم یا بذارم دیگران به جام تصمیم بگیرن .

******

مهندس رزاقی چندین و چندبار طول اتاق رو طی کرد و عصبی نفس کشید. تصویری از مهندس آیین پرست که خیلی جدی در حال صحبت بود، کنار مصاحبه ی تقریبا طولانی و بلندش تو روزنامه جلوچشمام بود و توجهمو به خودش جلب می کرد .

حرفهایی که مهندس آیین پرست اینبار به زبون آورده و حقایقی که از مشکلات و آسیب های طرح عنوان کرده بود، تازگی داشت. انگار اون سخنرانی تو همایش فقط یه گرای کوچیک برای زدن این حرفهای بزرگ بود. و رفعتی خیلی خوب و حرفه ای این گرا رو گرفته و اون مصاحبه رو ترتیب داده بود .

مهندس با خشم مهارناپذیری به روزنامه اشاره کرد و صداشو بالا برد .

_اینا اون حرفایی نبودن که شما تو گزارشتون تحویل من دادین .

سعی کردم به خودم مسلط باشم و خونسرد عمل کنم. روزنامه رو از جلوی دستش برداشتم و نگاه کوتاهی بهش انداختم .

_ظاهرا اینطور به نظر می رسه .

_خب چه توضیحی براش دارین؟

قبل از اینکه حرفی بزنم ضربه ای به در اتاق خورد و امین وارد شد .

_اتفاقی افتاده جناب رزاقی؟ !

_تشریف بیارین تو، خودتون متوجه می شین .

امین نگاه کوتاهی به من انداخت و به فاصله ی یک صندلی کنارم نشست. حس می کردم با تصمیمی که روز قبل گرفتم و جواب ردی که به درخواست بی بی دادم حالا یک قدم از این مرد فاصله گرفته ام .

رزاقی مختصری از اتفاق رخ داده و مصاحبه ی مهندس آیین پرست رو براش تشریح کرد و بعد رو به من گفت :

_من هنوزم منتظرم خانوم رمضانی .

می دونستم تو این شرایط نمی شه با دلگرمی دادن های بی خود و توضیح و تفسیر های الکی سر مهندس رو شیره مالید. دستامو تو هم قلاب کردم و خیلی آروم و با طمأنینه جواب دادم .

_توضیحش خیلی ساده است. مهندس آیین پرست تو اون همایش دنبال این نبود که از اون جمع همراه و همصدایی برای خودش پیدا کنه. چون خوب می دونست هیچ کدوم اونها خریدار حرفاش نیستن. پس گشت و تریبونی رو پیدا کرد که مخاطب عام داشته باشه تا اون بتونه حرفاشوبزنه و دلایل مخالفتشو رو کنه. مهندس آدم تیزبین و با هوشیه که اون روزنامه رو برای انجام مصاحبه انتخاب کرده چون می دونه یکی از پرتیراژترین روزنامه های استان هست و مردم این منطقه تقریبا هر روز مطالعه اش می کنن. به نظرتون اگه مشتش رو به طور کامل تو همایش و جلوی کارشناسان میراب باز می کرد اونا دست رو دست میذاشتن تا این اطلاعات در اختیار مردم قرار بگیره؟  رزاقی به سمت امین برگشت .

_نظر شما چیه مهندس؟

_متاسفانه حرفای خانوم رمضانی کاملا درسته و باید بگم ما از جناب آیین پرست رو دست خوردیم .

همین اعتراف امین باعث شد رزاقی آشفته و عصبی دوباره به قدم زدن هاش ادامه بده. تحلیل های ژورنالیستیم از این موضوع و بازخورد های مثبتی که می تونست اقدام به موقع ما داشته باشه، وادارم کرد همینطور ساکت اونجا ننشینم .

_من یه فکری دارم .

مهندس فوری به طرفم برگشت .

_چه فکری؟

_می شه همه ی ورق هارو به نفع خودمون برگردونیم .

_حالا که اون پیرمرد بدجوری شمشیرشو از رو بسته و داره گند می زنه به همه چیز، چطوری می خوایم اینکارو بکنیم؟

این از کوره در رفتن و عصبی شدن یکم از مهندسِ همیشه به خود مطمئنی که من می شناختم، بعید به نظر می رسید. معلوم بود استادآیین پرست خیلی خوب تونسته با اون حرفا پا رو دم شیر بذاره و اونو عصبانی کنه .

_ما نمی تونیم در برابر حرفاش جبهه بگیریم. چون کافیه مردم این جو تنش زا و درگیری های دوطرفه رو ببینن و اونطور که دوست دارن قضاوت کنن. پس تنها راهی که می مونه خنثی کردن بار منفی حرفاش با بزرگ جلوه دادن نکات مثبت و مفید پروژه است .

_خب شما براش برنامه ای هم دارین؟ نگاهی به ساعتم انداختم و از جام بلند شدم .

_یه وقت ملاقات برای سردبیر روزنامه ی افق نو در نظر می گیرم واسه مصاحبه با شما. یه سری اطلاعات هم باید از نحوه ی شکل گیری این پروژه و حمایت هایی که از این طرح تا به حال شده، جمع آوری بشه. میخوام اجازه بدین اینکارو خودم به عهده بگیرم. باید یه مقاله ی خوب و دهن پرکن براش نوشته شه .

_اگه فکر می کنین این جواب می ده، من حرفی ندارم .

_برای اینکار پرونده های مربوط به سدسازی رو می خوام. اگه امکان داره با بایگانی هماهنگ شه که از این بابت محدودیتی نداشته باشم. یه سری تماس تلفنی هم می خوایم درجهت موافقت با پروژه که با همون روزنامه گرفته شه تا تو ستون تماس های مردمی چاپ بشه. اینو بذارین به عهده ی بخش روابط عمومی شرکت ، از عهده اش بر می یان .

مهندس دستشو گرفت به میز و چشماشو دقایقی روی هم گذاشت. می دونستم حرفام درست مثل آب روی آتیش، آرومش کرد .

_به بایگانی می سپارم همکاری کنن، وقت مصاحبه رو هم واسه امروز یا فردا بچین. اون تماس هایی که گفتی هم خودت پیگیرش باش .

چشماشو باز کرد و نگاه گنگ و غریبی بهم انداخت .

_امیدوارم که کارها خوب پیش بره .

_بهم اعتماد کنین، همه چیز درست می شه .

261

با اطمینان سرتکان داد.

_بهت اعتماد دارم .

لبخند گرمش منو هم به سرشوق آورد. مهندس، امین رو که چشماشو ریز کرده و خیلی تلاش داشت خودشو تو این شرایط کنترل کنه، مخاطب قرار داد .

_اینقدری می دونم که روابط شرکت میراب با آیین پرست بدنیست. مهندس دلشاد و اون مرد از رفقای قدیمی هستن. نمی دونم چطور اما یه کاری کنید این قائله بی سر و صدا ختم به خیرشه .

شرکا و دوستان ما که از داخل و خارج کشور دارن این طرح رو حمایت می کنن از این سرو صداها چندان راضی نیستن .

امین با تکان دادن سر، بلند شد و به دنبال من که قصد خروج از اتاق رو داشتم، بیرون اومد. پاتند کردم که ازش فاصله بگیرم اما اون نرسیده به بخشم خودشو بهم رسوند و سد راهم شد _ باید با هم حرف بزنیم .

_می بینی که سرم شلوغه، وقت ندارم .

اومدم از کنارش بگذرم که بازومو گرفت و فشرد. با ابروهای تو هم گره خورده از درد به طرفش برگشتم .

_دیوونه شدی؟ ولم کن .

_چی تو اون سرت میگذره؟ اون پرونده هارو برای چی میخوای؟

مطمئن بودم این درخواستم شک و شبهه ایجاد می کنه وامین تیز تر از این حرفاست که با دوتا دلیلی که آوردم قانع شه. درمورد مهندس از امین هم بیشتر نگران بودم. اگه می دونست دلیلم برای زیر و رو کردن اون پرونده ها پیدا کردن و شناختن همین شرکا و دوستان حامی پروژه و منابع مالی ای هست که دراختیار این شرکت گذاشتن، اوضاع از اینم بدتر می شد .

خودمو عقب کشیدم و بازومو از چنگش در آوردم .

_خودت که شنیدی واسه نوشتن مقاله .

_از کی تاحالا مقاله نویس شدی؟  از خود راضی و مطمئن جواب دادم .

_تا جایی که یادمه همیشه این استعداد رو داشتم. منتها قرار نیست واسه هرکسی رو کنم .

دندون هاشو با خشم روی هم فشرد .

_خوب حواستو جمع کن ببین داری چیکار می کنی. کاری نکن واسه دیگران دردسر شی .

با انزجار، اجزای صورتم جمع شد .

_من کارمو خوب بلدم به شرطی که تو یکی برام دردسر درست نکنی .

_تو اون پرونده ها دنبال چی هستی؟ مطمئن بودم به این سادگی دست بردار نیست .

_یه سری جزئیات که خوراک روزنامه هاست واسه تبلیغ پروژه .

کلافه دستی به گردنش کشید و نفسشو فوت کرد .

_تو کارت اینجا این نیست، واسه چی می خوای مداخله کنی؟

_فکر کن میخوام نظر مساعد مهندس رو واسه موندن اینجا، جلب کنم .

_پس دنبال اینی که جای پاتو محکم کنی .

_اینم یه دلیلشه .

بدبینانه زمزمه کرد .

_عوض شدی .

خنده ی تمسخر آمیزم اعصابشو بهم ریخت .

_مطمئنی؟! تا جایی که یادمه یکی می گفت هنوزم رفتارهام مث دخترهای بیست ساله است .

دستاشو روسینه اش قلاب کرد و قدمی بهم نزدیک شد .

_پس عقیق کوچولو تصمیم گرفته بزرگ شه، آره؟

این نزدیکی و عطر سرد و دلنشینی که ازش به مشام می رسید، داشت دستپاچه ام می کرد. نمی تونستم درست رو حرفام تمرکز کنم وقتی اونطور تمام قد مسیر نگاهمو به سمت خودش می کشید و جذب می کرد .

این مرد بالغ بیست و هشت ساله که خشم و عصبانیتش مثل یه سیل ویرانگر درحال سرازیر شدن بود امین ده سال پیش نبود که بتونم با قهر و ناز کردن، با توپ و تشر و جلوش ایستادن یا حتی بی اعتنایی آرومش کنم .

_ببین امین! من نمی خوام باهات درگیر شم و مدام بحث کنم. اینجا محیط کاره نه میدون مبارزه .

هر حرفی داری بیرون این شرکت می شنوم اما توساعت کاریم لطفا راحتم بذار .

از کنارش گذشتم و وارد بخشمون شدم. خانوم عطایی طبق معمول پشت میز کارش نبود و عاطفه داشت با یه سری برگه های آماری زیر دستش سرو کله می زد. نگام به سمت تینا چرخید که ظاهراً کاری برای انجام دادن نداشت .

_یه دو سه تا خط تلفن ثابت از چند نقطه ی مختلف شهر و چند خط تلفن همراه واسه تماس گرفتن می خوام. می تونی تا پایان وقت اداری جورش کنی؟ از اون حالت منفعل در اومد وتو جاش جا به جا شد .

_می خوای چیکار؟ !

_فعلا وقت توضیح دادن ندارم، فقط بدون حیاتیه .

سرتکان داد و از جاش بلند شد. منم با مرتضی رفعتی تماس گرفتم و با توضیح مختصری که دادم، هم نظرشو برای این موضوع جلب کردم و هم بهش وقت مصاحبه دادم .

می دونستم قرار گرفتن اون پرونده ها در اختیار من مدت محدودی داره و دیر یا زود مهندس منو برای این موضوع بازخواست می کنه. مخصوصا اگه با محتوای مقاله ای که در نظر داشتم، بنویسم روبرو می شد و می فهمید ارتباط چندانی با اطلاعات موجود تو پرونده های اقتصادی سد نداره .

دل به در یا زدم و به بخش بایگانی مراجعه کردم و فایل هایی که می خواستم تحویل گرفتم .

سریع دست به کار شدم و اطلاعاتی که لازم داشتم از لابلای برگه قرار دادها و فکس های ارسال شده و فیش های بانکی جمع آوری کردم .

قبل از اینکه مهندس دراین مورد مشکوک شه و بخواد مسئله رو پیگیری کنه، اونارو تحویل بایگانی دادم و دعا کردم گزارشی از پرونده هایی که گرفتم واسه رزاقی فرستاده نشه .

اون نباید هرگز می فهمید هدفم از گرفتن اون پرونده ها اطلاعات مالی و اقتصاد تأمین شده ی طرح بوده که رفعتی ازم خواسته بود زیر و بمش رو در بیارم .

تا پایان وقت اداری اون تماس های به ظاهر مردمی گرفته شد و طبق هماهنگی که با رفعتی داشتم قرار بود تمومشون چاپ شه. ظاهراً این ماجرا داشت کم کم به قسمت های هیجان انگیز و دلهره آورش نزدیک می شد .

از شرکت که بیرون اومدم با مهناز تماس گرفتم. اون باید کمک می کرد، یه چیزایی برام روشن شه.

نمی تونستم به همین راحتی تعهدم رو به شرکت و رزاقی زیر پا بذارم و همه چیز رو رک و راست تحویل رفعتی بدم تا اونم از اطلاعاتم، بهره برداری رسانه ای داشته باشه .

مهناز کارمند بانک بود و بهتر از من شاید سر از این صورتحساب ها در می آورد .

_الو سلام مهناز، خوبی؟

صدای خسته و کسلش نشون می داد هنوز سرکاره .

_سلام ممنون. چیزی شده عقیق؟ صدات چرا می لرزه؟

لرزش صدام واسه هیجانی بود که بعد از مدتها داشتم تجربه اش می کردم و این ناخودآگاه حالمو بهتر می کرد. نفس گرفتم و همزمان که سوار آسانسور می شدم، جواب دادم .

_چیزی نیست، نگران نباش. باید ببینمت یه مسئله ی کاریه .

_من دیگه تقریبا کارم تمومه، از همونجا مستقیم بیا خونه ی ما .

نگاهی به ساعتم انداختم .

_نه من می رم خونه، عصری می یام اونجا .

_تعارف رو بذار کنار، پاشو بیا. اتفاقاً همین دیشب رامین می گفت عقیق این روزا سر سنگین شده و دیگه خبری از ما نمی گیره .

_آخه مامان …

خاله میمنت چی؟! یه تماس بگیر حلِه دیگه .

راستش دلم نمی اومد مامان واسه ناهار منتظرم بمونه و بعد اینجوری قالش بذارم .

_عصری می یام مهناز جان. واسه شام هم می مونم که آقا رامین رو ببینم و از خجالت حرفش دربیام خوبه؟

از آسانسور خارج شدم و اون نفس خسته اش رو داخل گوشی فوت کرد .

_باشه پس منتظرم .

قطع شدن تماس مصادف شد با خروجم از برج و ترمز همزمان اسپورتیج امین جلو پام. دستمو گذاشتم روی سینه و هین بلندی کشیدم .

_حالا می تونیم صحبت کنیم؟

حتی قد یه اپسیلون انعطاف تو نگاهش دیده نمی شد و اونقدر سفت و سخت و جدی بهم زل زده بود که واسه مخالفت کردن همه ی جسارتمو از دست بدم .

_مگه حرفی هم مونده؟ خم شد و درو برام باز کرد .

_سوار شو .

کلافه نگاه ازش گرفتم و به ابتدای خیابون دوختم. اگه مثل احمقا اون پیشنهاد حرف زدن بعد ساعت کاری رو نمی دادم، الآن شاید بهانه ای واسه رد خواسته اش داشتم .

_چرا دست از سرم برنمی داری؟ نمی فهممت امین !

با چشم هایی از خشم درشت شده و ابروهای تو هم گره خورده بهم تشر زد .

_بشین تا بگم .

بند کیفمو توی مشتم فشردم و با پاکوبیدن بی تاثیری بلاخره سوار شدم. دستامو تو هم قلاب کردم و به روبرو چشم دوختم .

_کمربندت رو ببند .

همین جا حرفت رو بزن، می خوام برم.

بی توجه به حرفم پا روی پدال گاز فشرد. همزمان با صدای وحشتناک سایش چرخ ها روی آسفالت خیابون، من هم به جلو پرت شدم و اگه دستم ستون نمی شد، سرم محکم به شیشه می خورد .

_داری چیکار می کنی؟

_اگه مث بچه ها نیفتی رو دنده ی لج و این موش و گربه بازی رو تمومش کنی، می گم خدمتت .

به زحمت کمربندمو بستم و باحرص به صندلیم تکیه دادم .

_بگو خلاصم کن .

سکوتش که سنگین شد ناچار به طرفش برگشتم. اول از همه ست کمربند و کفش های قهوه ای سوختش که از صبح توجهمو به خودش جلب کرده بود جلو چشمم اومد. جالب این بود که بند چرمی ساعتش هم با اونا هماهنگ شده بود.جین سورمه ای با یه بلوز مردونه ی آبی روشن که یقه ایستاده داشت، تنش بود. آستین هاشو بالازده و عضلات برجسته و خوش فرمش از زیر بلوز بدجوری توی چشم می زد .

دستهای مردونه و بزرگش دور فرمون قفل شده بود و بی هوا منو به ده سال پیش و خاطره ی دستهای همیشه گرم و حامی نامزد هیجده ساله ام می کشوند. برام سخت بود باور کنم این دستها، همون دستهای پر از حس نوازش و مهربونی و بخشندگی هستن .

نمی تونستم کنار بیام با این ده سال تغییر، با این غریبه ی عصبی و تلخ و غیر قابل پیش بینی. من این مرد زیادی جذاب و مغرور رو نمی فهمیدم، اون امین خاطرات بیست و دوساله ی من نبود .

_تو واسه ثابت کردن خودت به رزاقی و موندنت تو شرکت، به اون پرونده ها و بهونه ات واسه نوشتن اون مقاله احتیاجی نداشتی. کافی بود کاری که جلال ازت خواست رو درست و بی عیب و نقص تحویلش بدی تا …

میون کلامش اومدم .

_من الآنم دارم همین کارو می کنم .

هر سواستفاده ای از اطلاعات محرمانه ی پروژه بشه، قبل از هرکسی پای تو گیره چون تو بودیکه به اصرار می خواستی یه نگاه به اون …

_من سو استفاده ای نکردم .

فریادش باعث شد از ترس گوشت تنم بریزه .

_بذار حرفمو تموم کنم، اینقدر وسط حرفم نیا .

عصبی تو جام جا به جا شدم و طلبکارانه بهش توپیدم .

_با من مث بچه ها رفتار نکن. یه نگاه بنداز دیگه سی سالمه، می دونم دارم چیکار می کنم .

پوزخند تلخی زد .

_مطمئنی؟! من که چشمم آب نمی خوره .

سعی کردم به خودم مسلط شم .

_ببین! اگه فکر می کنی می تونی باز با این حرفا خوردم کنی، پس هنوز منو نشناختی. دیگه محاله بذارم عذابم بدی .

موهاشو چنگ زد و دوتا مشت به فرمون ماشینش کوبید .

-لعنتی… لعنتی .

_همین جا نگهدار، می خوام پیاده شم .

دستشو به حالت تهدید بالا آورد .

_برام مهم نیست تو اون پرونده ها دنبال چی بودی یا قراره چیکار کنی. فقط حواست جمع باشه چون رزاقی آدم تیزیه، جلو اون نمی تونی زیر آبی بری .

_منم دنبال زیر آبی رفتن نیستم .

آهسته زمزمه کرد .

_خوبه .

نگام میخ جای خالی حلقه تو دست چپش شد. بعد اینهمه سال هنوزم تلخ بود، هنوزم پاش که میرسید طعنه و نیش و کنایه می زد اما چرا باید تا امروز اون گذشته رو فراموش نمی کرد؟ چرا براش حضورم بی تفاوت نمی شد؟ منی که به فاصله ی یک سال از جدایی مون تصمیم به ازدواج گرفتم و اون از نزدیک شاهد بود چطور انگشتر نامزدی برای بار دوم تو انگشت انگشتری دست چپم جا خوش کرد. منی که سعی کردم ازش دور شم و در نهایت خودم با دستهای خودم دورش کردم .

چرا هنوز ازدواج نکرده بود؟ یعنی الآنم کسی توی زندگیش نیست؟

با تاسف سرتکان دادم. چقدر خوش خیالم من، مگه طهورا جانش این وسط برگ چغندر بود؟ هنوز هم نگاه مالکانه ی اون دختر از ذهنم پاک نمی شد. طهورا با موقعیت خوب و استثناییش و توجهی که از امین می گرفت و صمیمیتی که ازشون دیده بودم قطعا جایگاه خاص خودشو تو زندگی این مرد پیدا کرده بود .

_مقاله ام که چاپ بشه اوضاع تغییر می کنه .

خندید اما نه اون خندیدنی که از سر راحتی خیال و فراغ بال باشه .

_همکلاسیت عجیب داره رو این پروژه و خبرهای حاشیه ایش مانور می ده .

با تعجب نگاش کردم .

_اون خودش گفت که همکلاسی …

_خودتو قاطی این بازی بی نتیجه و بدون بردوو باخت نکن. رزاقی واسه ساخت این پروژه پشتش گرمه. رفعتی هم اینو می دونه منتها حاشیه های این کار، خوراک رسانه هاست. پس تا جایی که سعی داره بهش دامن می زنه تا سهم بیشتری تو این جریان ببره .

_اگه اینطوره چرا خودت بهش وقت مصاحبه دادی؟ دستی به چونه اش کشید و آروم لب زد .

_اینم یه جورایی سیاس تتِ کاری من و شرکتمه. قبول پیشنهادش فقط از سر منفعت طلبی بود و بس.

میراب هم از این حاشیه پردازی ها سود خودشو می بره .

کنار هم قرار دادن این دلایل و هضم حرفاش کار سختی بود. به هر طرف که رو می کردی صحبتاز سود و زیان بود. هرکسی داشت سنگ خودشو به سینه می زد و این پروژه شده بود گوشت شکاری که واسه سهم بردن ازش، از هر طرف به دندان گرفته شده و تکه پاره می شد .

_بی بی می خواد باهات حرف بزنه. در مورد اون موضوع که …

اینبار خود خواسته میون کلامش سکوت کرد اما من از همون اولم خوب می دونستم این سد راه شدنش تو شرکت و بعد تموم شدن ساعت کاریم جلوی برج، به پیشنهاد بی بی و جواب من بی ارتباط نیست .

_خودت که بودی و شنیدی، جوابم نه بود .

_زیر بار نمی ره. من و رفتاراون روزمو دلیل این مخالفت می دونه. نمی تونم با هیچ چیزی قانعش کنم .

خودخواهانه ابرو بالا انداختم و به خیابون های آشنای نزدیک خونه چشم دوختم .

_این مشکل من نیست .

عصبی جواب داد .

_نخواستم که این مشکل رو حل کنی، فقط یه جوری آرومش کن. واسه اون این بی قراری سمِه .

عصبی تر از اون صدامو بالا بردم .

_چه جوری آرومش کنم؟

_چرا منتفی شدن قضیه ی ازدواجت رو بهش گفتی؟ به چی می خواستی دلخوشش کنی؟ اون اگه ازت ناامید می شد، دست از سر منم بر می داشت .

تو دهنی ناغافلی که از این حرف انگار خوردم برام خیلی گرون تموم شد. امین چطور به خودش اجازه می داد با این حرفا خوردم کنه؟ _ نگهدار… بهت می گم نگهدار لعنتی .

فریادم تقریباً شوکه اش کرد. با زدن راهنما کنار کشید و دستهای لرزونم برای باز کردن کمربند ی که بسته بودم، نافرمونی کرد .

_مگه من چی گفتم؟!

_فکر کردی من با گفتن اون حرفا قصد هوایی کردن دل بی بی رو دارم؟ نقشه کشیدم یه بار دیگه سر از زندگیت در بیارم؟

_عقیق؟ !!

دستم بلاخره قفل کمربند رو باز کرد و دلم واسه یه نفس هوای تازه پرکشید. داشتم تو این فضای مسموم خفه می شدم .

_می خوای ناامید شه؟ خب خودت دست به کار شو، یکی رو بهش معرفی کن تا دست از سرت برداره. من واسه اینکه چرا کسی تو زندگیم نیست، به هیچ احد الناسی جواب پس نمی دم .

از ماشین پیاده شدم اما قبل از اینکه درو بکوبم و ازش دور شم به طرفم سرخم کرد و گفت :

_تو زندگی من خیلی ها اومدن و رفتن، خیلی ها هنوزم هستن اما درد من چیز دیگه ایه. می دونی !

وقتی می بینم بهترین رفیقم و شریک تموم غم ها و شادی هام و محرم ناگفته هام ، همه ی اعتمادمو با پس دادن حلقه ی نامزدی زیر سوال برد دیگه اعتماد کردن به دیگرون خود به خود بی معنی می شه .

نگاه سنگین و پر از حرفش، قلبمو لرزوند .

_رو پیشنهادت فکر می کنم… شاید بهتر باشه بی بی رو از خودم ناامید کنم .

بی اراده چند قدم عقب رفتم و اون به تلخی لبخند زد و با دو انگشتی که کنار شقیقه اش گذاشت و به نشانه ی خداحافظی تکان داد ، از من و نگاه ماتم و اون گوشه ی خلوت پیاده رو فاصله گرفت .

فصل هفتم )

مهناز نگاه کوتاهی به لیست لاتین بانک هایی که رزاقی و شرکاء و حامیان مالیش باهاش مراوده داشتن و ظاهراً ازش وام و تسهیلات می گرفتن انداخت و با تردید گفت :

_زیاد مطمئن نیستم اما فکر می کنم این اسامی مربوط به شرکت های خدمات بانکی هست نه بانک هایی با عنوان قانونی و ارزش حقیقی. خودتم می دونی که ما الآن تو تحریم هستیم و بانک های اون طرف واسه انتقال ارز و یورو دستشون بسته ست و به همین راحتی ها فاینانس نمی دن

271

اما کار این شرکت هایی که گفتم یه جورایی مثل بانک هست. جابه جایی وجوه و دادن خدماتی که مربوط به امور بانکیه. پول هایی هم که از این طریق بدست سرمایه گذار می رسه نمی شه بااطمینان گفت تمیز و شُسُُته رفته است .

رامین هم که مشغول بررسی مدارک جمع آوری شده ام بود، گفت :

 _این جناب رزاقی ظاهراً دستش به جاهای محکمی بنده اما دلیل این سرمایه گذاری بزرگ رو نمی فهمم. اونا خیلی راحت می تونن رو پروژه هایی سرمایه بذارن که سودش بیشتر و زود بازده هست، نه پروژه ی سدسازی که به قول تو ده سال هم ساختش طول بکشه .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *