خانه / آخرین مطالب / رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 12

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 12

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

به اونم به اندازه ی من بر میخوره ، با صدایی که از روی عصبانیت بلند تر از حد معمول شده میگه :

-ترمه حرفتو مزه مزه میکنی ؟

حق به جانب میگم :

-تو چی ؟ نکنه مادرت منو لایق جنابعالی نمیبینه که با این صراحت میگی “فکر نکنم خوشحال بشه”

نفسشو از سر عصبانیت از سینش بیرون میده و میگه :

-چرا انقدر غیر منطقی رفتار میکنی ؟

خوب مسلما هر مادری برای پسرش آرزو داره ، مسلما هر مادری ناراحت میشه پسرش بدون اطلاع اون براش عروس بیاره .

منطقی حرف میزد اما من اون لحظه این حرف ها حالیم نبود.

دست مو از زیر دستش میکشم بیرون و با عصبانیت به بیرون خیره میشم.

معلومه قانع نشده ، اما مثل همیشه سعی میکنه کوتاه بیاد پس دلجویانه میگه :  معذرت میخوام ، نمیخواستم ناراحت بشی نباید اون طوری میگفتم .

محل نمیذارم و مصرانه به خیابون چشم میدوزم و با صدای آرومی میگم : منو برسون خونه ی مستانه میخوام اون جا لباس هامو عوض کنم ، بعدش خودم میرم خونمون.

کیان : میدونه ؟

-چیو ؟

کیان : ازدواجمونو ؟

-نه!

کیان: پس لازم نیست بری میریم خونه ی من!

گردنمو به سمتش متمایل میکنم و با تعجب میگم :

-خونت ؟

کیان : خونه ی مشترک من و فرزاد الان نیستش میتونیم بریم اونجا لباساتو عوض کنی !

مردد نگاهش میکنم ، باید به خودم بقبولونم که کیان الان شوهر منه نه یک پسر غریبه  .

به ساعتم نگاه میکنم ، ساعت سه و نیمه و من راس ساعت پنج باید خونه میبودم .

سری تکون میدم و میگم : باشه ! فقط تند برو دیرم میشه !

باشه ای میگه و سرعت ماشین و بیشتر میکنه ، حدود ده دقیقه ی بعد جلوی یه خونه با در قهوه ای نگه میداره .

از ماشین پیاده میشیم ، کیان با کلید در و باز میکنه ؛ یه راهروی کوچیک که انتهاش به در خونه ختم میشه ، کیان اون درو هم با کلید باز میکنه و منتظر میمونه تا وارد بشم ، لبخند محوی میزنم و داخل میشم ، از ظاهر خونه خیلی خوب معلومه که اینجا خونه مجردیه .

لبخندی به شلختگی اشون میزنم کیان تک خنده ای میکنه و میگه : اگه میدونستم امروز پات به این خونه باز میشه قطعا این جا رو گل بارون میکردم .

-پس چقدر خوب شد اومدنم غیر منتظره بود چون کم کم دارم میشناسمت ، خیلی شلخته ای خدا به داد من برسه.

در جوابم میخنده و ابرویی بالا میندازه ،

نگاهمو دور تا دور خونه میچرخونم ، با دیدن اتاق یک قدم به همون سمت بر میدارم که دستم اسیر میشه ؛  دستمو میکشه و من خیلی راحت راه رفته رو برمیگردم و روبروش می ایستم .

صدای کوبیدن دیوانه وار قلبم ، منو به خنده میندازه .

کیان محو و مات به من نگاه میکنه ، خندمو که میبینه با صدای آهسته و زمزمه مانندی میگه : به چی میخندی پرنسس ؟

لبخند از روی لبم محو میشه ، دست کیان و بالا میبرم و روی قلبم میذارم

خیلی خوب کوبش دیوانه واره قلبمو حس میکنه ، چشم هاشو از سر آرامش میبنده .

لبخند کمرنگی میزنم و با صداقت میگم :

-هر وقت تو رو میبینه این طوری میزنه ، هر وقت به تو نزدیکه انقدر بی قراره ، داری صدای شاهکارتو میشنوی مگه نه ؟

داری میبینی چی به سر قلبم آوردی ؟

چشم هاشو باز میکنه ، برق خوشحالی و توی چشم هاش میبینم .

دستش و دور کمرم حلقه میکنه و منو به آغوشش دعوت میکنه .

سرم درست روی قلبشه ، به اندازه ی من بی قراره ، با همون شدتی که قلب من توی سینه میکوبه ، قلب کیان هم خودشو به دیواره ی سینش میکوبه ، نمیدونم چه آرامشیه شنیدن طپش قلب کسی که دوست داری ، خصوصا اگه اون طپش برای تو باشه ، اون قلب مال تو باشه ، اون زمانه که به اوج آرامش میرسی .

صدای مردونه و زمزمه مانندش رو کنار گوشم میشنوم :

-عقد باید علاوه بر ثبت اسم توی شناسنامه ، پیوند دو قلب باشه.

ما قلب هامون خیلی وقته محرم هم شدن فقط امروز رسمیش کردیم ، ولی میخوام صدای قلبم و هیچ وقت فراموش نکنی !

میخوام تا ابد یادت بمونه قلب کیان فقط و فقط برای تو میتپه .

یادت بمونه چقدر دوستت دارم

میخوام به این باور برسی قلب آدم ها هیچ وقت دروغ نمیگه ، این صدای که تو داری میشنوی ، بی قراریه این قلب ، طپش دیوانه وارش واقعیته .

قلب من تا ابد متعلق به توعه ترمه !

اینو هیچ وقت فراموش نکن.

لبخندی از ته دلم میزنم ، میخوام ازش جدا بشم که حلقه دست هاش و محکمتر  میکنه .

ریز میخندم و میگم :

-باید عادت کنی !

کیان: به جدایی؟

-به جدایی ، به دلتنگی به خیلی چیز ها…

کیان : خیلی زود تموم میشه .

آهی میکشم و میگم :

-خدا کنه.

بالاخره راضی میشه فشار دست های قدرتمندشو دور کمرم کمتر کنه.

ازش فاصله میگیرم و روبه روش می ایستم .

حالت نگاهش عوض شده ، قفسه ی سینش از هجوم نفس های کشدار و بلند بالاش با شدت بالا و پایین میره .

خیره به چشم هام ، پلک هم نمیزنه .

نگاهش سرکش میشه، بی پروا میشه ، مسیر نگاهش رو ، روی لب هام متوقف میکنه .

به عادت همیشه ، گوشه ی مانتوم رو توی مشتم فشار میدم .

زیر نگاه خیره اش مثل یخ جلوی آتیش ، در حال ذوب شدنم.

دستش و کنار گونم میذاره ، با همون دست ، گرما رو بهم منتقل میکنه .

چشم های خمار شده اشو به لب هام میدوزه و سرشو به صورتم نزدیک میکنه .

چشم هامو میبندم ، وجودم که آتیش میگیره میفهمم لب های داغ کیان ، روی لب هام نشسته.

دستم و روی سینه ی عضلانیش میذارم ، دستش و دور کمرم حلقه میکنه .

همه ی حس های منفی و بد ازمون دور میشن ،اون قدر دور که فقط یه خلسه ی شیرین باقی میمونه .

آرامش توی رفتار های کیان کم و کم تر میشه ، حریص میشه و هر لحظه هر دومونو بیشتر از قبل به اوج میبره .

مجال نفس کشیدن ندارم و ظاهرا کیان هم نفس کشیدن رو فراموش کرده.

با دست هام فشار کمی  به سینه اش وارد میکنم ، لب هاش از لب هام جدا میشن ، هر دو نفس نفس میزنیم .

میون این نفس زدن ها میخندم، علتشو نمیدونم اما لبخندی از ته دلم میزنم .

صدای خش دار کیان به گوشم میرسه :

-چه خوبه که مال منی !

لبخندم پررنگ تر میشه ، بوسه ی عمیقی به پیشونیم میزنه و دوباره میگه :

-چقدر خوشبختم که تو رو دارم .

چقدر خوبه که دیگه توی خیالم نوازشت نمیکنم ، مال من شدی ، دنیای من شدی !

خجالت زده سرمو پایین میندازم ، دستشو زیر چونم میذاره و وادارم میکنه به چشم هاش نگاه کنم.

بوسه ای به چشم هام میزنه و با تمام عشق و علاقه ای که یک مرد میتونه به زن بده میگه : خیلی دوستت دارم ترمه

سرمو پایین میندازم ، نه به خاطر این که خجالت کشیدم ، به خاطر این که پامو از گلیمم درازتر نکنم ، چون توی اون موقعیت ، توی اون لحظه ، من از عقلم نه ، بلکه فرمانبردار قلبم بودم ، در حالی که مصرانه به فرش زیر پام نگاه میکنم ، خطاب به کیان میگم :

-من … برم لباسامو عوض کنم.

حرفم و میزنم و بدون اتلاف وقت به سمت اتاق روبه رو میرم و درو پشت سرم میبندم ، دستم و روی لبم میذارم و چشم هامو میبندم ، تمام اولین هام داشت با وجود کیان کم کم تکمیل میشد و چقدر این اولین های دخترونم با حس شیرینی پر میشد  .

لباس های مدرسه امو از توی کولم بیرون میارم و با لباس های تنم عوض میکنم ، جلوی آیینه ی قدی می ایستم و مقنعه امو روی سرم مرتب میکنم ، لباس هامو به چوب لباسی آویزون میکنم و آخرین نگاه رو بهشون میندازم  مسلما نمیتونستم با خودم ببرمشون پس مجبور بودم همین جا به رسم امانت و شاید هم به رسم یادگار بذارم.

از اتاق خارج میشم ، کیان روی مبل راحتی نشسته و مشغول انداختن سیمکارت تویه گوشیه .

به سمتش میرم و کنارش میشینم .

سیمکارت و توی گوشی میندازه و بعد از روشن کردنش اونو به سمت من میگیره .

متعجب به اون گوشی لوکس و گرون قیمت نگاه میکنم ، وقتی چهره ی مات و مبهوت منو میبنه میخنده و میگه :

-بگیرش دیگه برای توعه.

نگاهمو به چشم هاش میدوزم و میگم:

-چرا؟

کیان : خوب زنمی ،خیلی عجیبه برات گوشی بخرم ؟

حس شیرینی که به دلم سرازیر شدو به روی خودم نمیارم و با اخم کمرنگی که صورتم مزین کرده میگم :

-چه لزومی داره ؟

با جدیت میگه :

-میخوام شب ها با شنیدن صدای تو به خواب برم ، فکر میکنم به عنوان شوهرت این حق و داشته باشم.

جوری با منطق و تحکم حرف میزنه که زبونمو برای چرخیدنه هر گونه مخالفتی قفل میکنه .

مردد دستم و پیش میبرم و گوشیه موبایل و ازش میگیرم .

جعبه ی موبایلو از روی میز برمیداره و به دستم میده  توی کیفم میذارمشون و از جا بلند میشم.

جلوی در که میرسم تازه یادم میوفته کفش هام توی ماشینه و من با کفش های عروسیم داخل این خونه شدم ، کلافه نفسمو بیرون میدم و میگم :

-کیان کفش هام توی ماشینه .

تک خنده ای میکنه و میگه : پس تو با چی اومدی؟

به اون کفش های سفید رنگه جلوی در  اشاره میکنم و میگم :

-با اینا اما الان اصلا نمیخوام به این فکر کنم که با مانتو شلوار مدرسه کفش سفید مجلسی بپوشم.

حرفم و که میشنوه بی پروا میخنده ، به سمتم میاد و با بغل کردنم ، جوری غافلگیرم میکنه که ناخواسته جیغ خفه ای میکشم .

حلقه ی دستش و دور شونه هام تنگ تر میکنه و با صدای زمزمه مانندی کنار گوشم میگه : هیشش دیگه باید عادت کنی

از خجالت سرمو توی سینش پنهون میکنم که تکون خفیفی میخوره .

از فرصت استفاده میکنم و نفس عمیقی میکشم ، با تمام وجودم شامه ام رو از عطر کیان پر میکنم و بازدمم رو به روی سینش بیرون میدم .

همون طوری که درو باز میکنه میگه : با این کارات دیوونه ام کن ، ایرادی نداره ، کار خودت سخت میشه ، برای داشتنت حریص میشم اون وقت شب عروسیمون …

با مشت کم جونم به سینش میکوبم و با اعتراض وسط حرفش میپرم  :

-کیان چقدر بی حیا شدی ؟

کیان : حرف های زن و شوهریه !

-هنوز باورم نمیشه !

کیان: منم همین طور هنوز باورم نمیشه مال من شدی .

حرفش که تموم میشه ، در ماشین و باز میکنه و منو با احتیاط روی صندلی میشونه .

درو میبنده و خودشم سوار میشه.

به محض سوار شدن میگه : فکر کنم برای اولین بار ترجیح میدم به یه ترافیک سنگین بخوریم .

میخندم و در جوابش میگم :

-اگه بخوای به همین روند پیش بری بابام که هیچ ، کل این شهر میفهمن من و تو ازدواج کردیم .

کیان : آخ که آرزوی منو گفتی .

ماشینو به حرکت در میاره ، لبخند از روی لب هام پر میکشه ، مردد میپرسم :

-سهیل کمتر از یک ماهه دیگه میاد ، آقاجونم گفت به محض اومدن عقدتون میکنم .

کیان : چنین چیزی نمیشه !

-یعنی تا اون موقع همه چیزو علنی میکنیم ؟

خیره به روبه روش پوزخندی میزنه و با لحن نا آشنایی میگه :

– آره چیز هایی رو علنی میکنیم که مطمئنا هیچ کس خوشش نمیاد .

با خودم فکر میکنم شاید ازدواجمونو میگه برای همین سکوت میکنم و چیزی نمیگم و این سکوتم تا رسیدن به مقصد امتداد پیدا میکنه ؛

کیان ماشینو سر جای همیشگی پارک میکنه ، بر میگردم و نگاهش میکنم ، لبخند محوی میزنه ، خم میشه و عمیق گونمو میبوسه ، چند لحظه به همون حالت میمونه و نفس های عمیق و پی در پی میکشه .

ریز میخندم و ازش فاصله میگیرم ، نفس حبس شده توی سینشو آه مانند بیرون میده و صاف میشینه .

به این حالت هایی که تا دیروز فکر میکردم از کیان بعیده و امروز دارم مشاهده میکنم ، لبخندی میزنم .

زیر لب خداحافظی زمزمه میکنم و وقتی جوابمو میشنوم از ماشین پیاده میشم .

مثل همیشه از تیرراس نگاهش که دور میشم ، چادرمو از توی کولم بیرون میارم و روی سرم میندازم ، در و با کلید باز میکنم و پا به خونه ی پدریم میذارم ولی این بار مثل همیشه نیستم ، این بار با یه شناسنامه ی پر توی کیفم اومدم.

.

***

دوباره عشق به ما فرصت پریدن داد  هوای تازه برای نفس کشیدن داد

خدا دو چشم تو را خلق کرد و بعد از آن  دو چشم هم به بقیه برای دیدن داد

و بعد هم که غزل اختراع شد، گوشی  فقط به خاطر شعر و غزل شنیدن داد من از چشیدن طعم لبت حذر کردم  ولی لبان تو فتوی به بوسه چیدن داد

شکوه عشق زلیخا به سر سپردن بود  اگر چه عقل به او درس دل بریدن داد

“رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ” زدیم فال و به ما مژده ی رسیدن داد

با صدای زهره ، برای بار آخر شعره متفاوتمو مرور میکنم و دفترو میبندم با گفتن ” بله ” اجازه ی وارد شدن رو بهش میدم .

طولی نمیکشه که زهره توی چهارچوب در نمایان میشه .

منتظر بهش نگاه میکنم ، با کمی مکث میگه :

-آقا کارتون دارن!

بی حوصله سری تکون میدم ، با اجازه ای میگه و از اتاق بیرون میره .

دستمو به لبه ی میز میگیرم و صندلی و عقب میکشم ، از جا بلند میشم و از اتاق خارج میشم .

طبقه پایین ، پدرم مثل همیشه ، روی مبل روبه روی تلویزیون نشسته به سمتش میرم و روبه روش میشینم .

سکوت کرده و به تلویزیون خیره شده ، از این کار هاش بیزار بودم و صد حیف که جرات بیان کردن  احساسم و نداشتم.

نمیتونم طاقت بیارم و میپرسم :

-با من کاری داشتید ؟

انگار تازه میفهمه منم اون جا نشستم ، سری تکون میده و میگه : گویا  مدرسه اتون قبل از این که امتحاناتتون شروع بشه میخواد یک سفر ببرتتون مشهد!

تعجب میکنم ، یک هفته ای میشد که این خبر توی مدرسه پیچیده بود از این برنامه ها داشتیم اما من هیچ وقت شرکت نمیکردم چون میدونستم اجازه نمیده و حالا اصلا سر در نمیارم هدفش از گفتن این حرف ها چیه !

با سکوتم ، انتظارمو بهش نشون میدم.

ادامه میده : مدیر مدرسه اتون امروز بهم زنگ زد وشخصا ازم درخواست کردن اجازتو بدم تا بری از یک طرف شروع امتحاناتت نزدیکه و از طرفی دیگه ازدواجت با سهیل ، صلاح میدونم به این سفر بری .

برای لحظه ای حتی به گوش های خودم شک میکنم  قبلا ها از این خبر ها نبود!

چی شده که بدون این که من ازش بخوام داره بهم خوبی میکنه ؟

شاید چون به خیال خودش ازدواجم با سهیل نزدیکه ، برای همین این لحظه های آخرو قصد داره باهام مدارا کنه.

شاید اگه هر وقت دیگه ای میبود خوشحال میشدم ، اما الان دلم راضی به این سفر نیست .

رفتن به این سفر یعنی دور شدن از کیان و من اصلا نمیخواستم همون ساعت کوتاه ملاقاتمونو هم از دست بدم.

لب هام به قصد لبخند زدن کش میان ، مردد میگم :

-حالا چه لزومی داشت ؟ من فکر میکنم بهتر باشه نرم و همین جا درسمو بخونم.

سری به علامت منفی تکون میده و میگه :

-اجازه اتو دادم فردا صبح حرکت میکنن ، لطف کرد توی این دقایق آخری یه جوری یاد تو هم افتاد الانم برو وسایلاتو آماده کن.

مغموم بهش نگاه میکنم ، ظاهرا چاره دیگه ای جز اطاعت کردن نداشتم.

از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم ، به محض این که داخل اتاق میشم، درو پشت سرم قفل میکنم ، گوشی موبایلمو از توی کیفم بیرون میارم و روشنش میکنم .

توی تماس ها میرم و انگشتمو روی تنها شماره ای که خوب میدونم متعلق به کیانه میذارم .

گوشی و کنار گوشم میگیرم …

با استرس گوشه ی ناخنمو با دندون هام میکنم .

بالاخره بعد از پنج بوق صداش میون نفس های تندی که میکشه به گوشم میرسه: جانم عزیزم ؟

لبخند محوی میزنم، اما ترجیح به میدم به جای حس لذتی که بردم ، تعجبمو بروز بدم برای همین میپرسم :

-کیان ؟ کجایی چرا نفس نفس میزنی ؟

کیان: باشگاه بودم الان میخوام لباس هامو عوض کنم برم خونه!

-مزاحمم ؟

تک خنده ای میکنه و میگه :  نه میون این همهمه به آرامشی که از صدات میگیرم احتیاج داشتم.

دوباره لبخند روی لبم نمایان میشه اما با یاد آوریه سفر با یه دنیا غم میگم :

-کیان ؟

بالافاصله میگه : جان دل کیان ؟

-میخوام برم مسافرت تا یک هفته همو نمیبینیم .

سکوت میکنه ،  منتظرم تا مخالفتشو ،   نارضایتیشو بشنوم اما در کمال تعجب میگه : ایرادی نداره عزیزم ، یه کم آب و هوات عوض میشه .

رمان نوازش خیالی

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *