خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت دوازدهم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت دوازدهم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

درحالی که با شال جلوی دماغم و گرفتم در قابلمه رو باز می کنم،هنوز که هنوزه آشپزیم لنگ می زنه اما به لطف مارال از قبل بهتر شده.حداقل این که مثل گذشته ظاهر بدی نداره؛وقتی مطمئن میشم مرغ پخته زیر گاز رو خاموش می کنم.طرف های عصر بود که هامون پیام داد قراره محمدرضا امشب بیاد،هر چند تاکید کرد غذام ادویه نداشته باشه اما باز هم یه کم داخلشون ریخته بودم تا طعم بد نده.
از وقتی دکتر رفته بودم و قرص می خوردم،حالت تهوعی که داشتم به مرور بهتر شد و اشتهام بیشتر.هر چند سرگیجه های مزمن و گاه و بی گاه هنوز دست از سرم برنداشته بودن.
صدای چرخش کلید توی قفل در میاد،با لبخند از آشپزخونه بیرون میرم.هامون محمد رضا رو به داخل هدایت می کنه،بالاخره می بینمش،لاغر تر شده و رنگش به زردی می زنه.
با دیدنم با لبخند به سمتم میاد،اون انرژی همیشه رو نداره اما نگاهش به همون معصومیت و پاکی بهم دوخته شده.
دستشو می گیرم و روی زانو خم میشم،با محبت دستی به گونه ش می کشم و می پرسم:
_خوبی؟
صدای کودکانش دلم رو شاد می کنه:
_خوبم خاله آرامش عمو هامون خوبم کرد.
نگاهم به هامون میوفته،کلیدش رو روی اپن پرت می کنه و همون طور که خودش رو روی مبل رها می کنه میگه:
_تو خودت شیرمرد بودی.
محمدرضا می خنده و به یک باره صورتش جمع میشه. نگران نگاهش می کنم که هامون میگه:
_برو سرجات بخواب بچه بهت گفتم شیرمردی دلیل نمیشه با اون حالت وایستی.
از جام بلند میشم و بدون اینکه دستش رو ول کنم اون رو به سمت اتاقش می برم.با لذت به اطراف نگاه می کنه:
_چقدر دلم برای این جا تنگ شده بود.می دونی خاله آرامش اتاق های بیمارستان خیلی دلگیره.
دلسوزانه نگاهش می کنم،روی تخت دراز می کشه،ملافه رو روش می کشم و میگم:
_تا تو یه خورده استراحت کنی شامتو می کشم و میارم این جا.
همزمان با اتمام جمله م حضور هامون رو پشت سرم حس می کنم،بر می گردم.کنار محمدرضا می شینه و میگه:
_حال شیرمرد چطوره؟
_خوبم.
هامون:غذاتم که کامل بخوری بهتر میشی.
نیم نگاهی به من می ندازه و با لحنی متفاوت از لحنی که با محمد رضا داشت دستور می ده:
_شامشو بیار.
سر تکون میدم،می خوام برم که محمدرضا میگه:
_خاله می شه شما و عمو هم شامتونو این جا بخورید؟لطفا!تنهایی اصلا مزه نمیده.
نگاهی به هامون می ندازم. با بستن پلک هاش تایید می کنه. بی حرف به آشپزخونه می رم و بساط یک سفره ی سه نفره رو آماده می کنم.
غذا رو که می کشم سر و کله ی هامون پیدا می شه،نگاهش رو بین من و غذاها می چرخونه و بی حرف سفره و پارچ آب رو بر می داره و به اتاق می بره.از پشت سر نگاهش می کنم،برای لحظه ای احساس خوبی کل وجودم رو فرا گرفت. احساس خوش این که خانم خونه ای باشی که مردش هامونه.لبخند محوی روی لبم میاد،حتی تصورش هم شیرینه.
نیشگونی از کنار پام می گیرم و به خودم تشر می زنم:
_انقدر بی جنبه شدی که از هر حرکتی یه خیال بافی می کنی.
بی جنبه شده بودم؟شاید…شاید هم از تنهایی زیاد رو آورده بودم به همین خیال بافی ها!
غذا رو بر می دارم و به اتاق میرم،هامون سفره رو پهن کرده بود و داشت با محمد رضا حرف می زد.
غذاها رو سر سفره می ذارم،می خوام برم قاشق بیارم که با حرف محمد رضا مات می مونم:
_مامان!
بر می گردم و متعجب نگاهش می کنم،لبخند دلنشینی می زنه و میگه:
_عمو هامون گفت امشب فکر کنم تو مامان منی،اونم بابامه.
نگاهم روی هامون سر می خوره،وقتی متوجه میشه نگاهش می کنم با اخم سر بر می گردونه.من مامان و هامون بابا!
از این تصور لبخندی به لبم میاد،از خدا خواسته لبه ی تخت کنار محمد رضا می شینم و میگم:
_پس چه پسر خوبی دارم من .
خوشحال می خنده و دستم رو می گیره،نگاهم رو زیر زیرکی به هامون می دوزم،امشب عجیب گرفته و کم حرفه.با لبخند تلخی به محمد رضا خیره شده،باز هم این بچه با این سنش غم نگاه آدم بزرگا رو می خونه.دست هامون رو توی اون یکی دستش می گیره.کاش یکی بود یه تصویر از این لحظه ثبت می کرد،یا همه ی این بازی ها رو به واقعیت تبدیل می کرد.من این همه سال هامون رو می دیدم،اما انگار تازه دارم می شناسمش.
برام مهم نیست چه فکری راجع بهم بکنه،بی پروا نگاهش می کنم.به ابروهای پهن و مردونه ش، به چشم های شب زده و سیاهش،به ریشی که روی صورتش جا خوش کرده و هر روز بلند تر از روز قبل می شه.
سنگینی نگاهم رو حس می کنه و چشم هاش رو از روی محمد رضا به روی من سوق می ده.توی عمق چشم هاش هیچ حسی نیست،وقتی بهم نگاه می کنه انگار وجودش تهی از هر احساسیه.

مثل همیشه اخم بین ابروهاش رو خط انداخته،محمد رضا نگاهی بین ما رد و بدل می کنه و دست هاش رو نزدیک به هم میاره و توی همین لحظه ست که گرمای دست هامون،حس حال امشبم رو تکمیل می کنه.گر می گیرم از دست هایی که توسط محمد رضا به هم گره خورده.من که آدم خجالتی نبودم!حتی شده بارها و بارها با یه پسر دست بدم پس الان این چه حس خجالتی بود؟حس خجالتی که در عین حال یه لذت وافر داشت.این بار نگاه هامون روی من سنگینی می کنه،بی طاقت دستم رو می کشم و با سری پایین افتاده از اتاق بیرون میرم و به آشپزخونه پناه می برم.
دستم رو روی قلبم می ذارم،تند می زنه.اون قدری که می ترسم برم توی اتاق و رسوام کنه.
چشم می بندم، گرمای شیرینی رو زیر پوستم حس می کنم و میون اون همه استرس می خندم.حس قشنگی بود،هیجان داشت نه از جنس هیجان هایی که قبلا با چرخ زدن توی دنیای مجازی و قرار گذاشتن با پسر ها بعد مدرسه تجربه می کردم،چیزی فراتر از اون تغییر هورمون های زودگذر و پوچ.
لذت داشت،اما آلوده به گناه نبود،ناپاک نبود.
دستی روی شکمم می کشم،شاید این بچه داشت منو عوض می کرد،بزرگ می کرد،دیدم رو قشنگ می کرد.سختی های زندگی رو کمرنگ می کرد،آسمونی که کدر شده بود رو دوباره به همون زیبایی و زلالی سابق می کرد.
انگار قرار بود همه چیز قشنگ تر بشه.توی افکار خودم غوطه ورم که حضور هامون رو توی درگاه آشپزخونه حس می کنم:
_یه ساعت کجا موندی؟
با تکون شدیدی بر می گردم و با چشم های گرد شده نگاهش می کنم.با همون اخم های در هم بهم چشم می دوزه و با همون لحن ناملایم پرخاش می کنه:
_خوابت برده اینجا؟
دستپاچه قاشق ها رو بر می دارم و میگم:
_نه،فقط حواسم پرت شد.
زیر سنگینی نگاهش قاشق ها رو توی دستم فشار میدم،می خوام از کنارش عبور کنم که سد راهم میشه.
دیگه جسارت نگاه کردن به چشم های براقش رو هم ندارم،با لحنش تقریبا بهم دستور میده:
_نگام کن!
سرم رو بالا می گیرم،برعکس اون که برای دیدنم سر خم کرده.اخمالود نگاهش رو بین اجزای صورتم گردش می ده و در آخر میگه:
_موبایلتو بهت دادم سرحال شدی،با دمت گردو می شکنی،تو فکر می ری با خودت می خندی.خبریه؟
سکوت می کنم،توی اون روزها آخرین چیزی که برام اهمیت داشت موبایلم بود.اختیار زبونم رو هم ندارم اون لحظه که بدون فکر می گم:
_این چند شب اگه بهم گیر نمی دادی اما حواست بهم بود.
این حرف دقیقا فکر دخترونه و رویای خیالی اون لحظه م بود که جوابش شد کج خند تمسخر آمیز و لحن گزنده ش:
_آره حواسم بهت هست…
باز هم همون مکث بین حرف هاش :
_می دونی ترجیح می دم همون دختر رنگ و رو رفته باشی،وقتی عذاب می کشی حالم بهتره.
و چیزی در من می شکنه،مثل نهالی که تازه سر از خاک بیرون آورده و باغبانش بی اهمیت پا روش می ذاره و لگد می کنه:
_وقتی خوشحالی به این فکر می کنم که چرا؟چرا برادر من باید زیر خاک باشه و تو…
انگار عصبانی می شه،این از چهره ای که به مرور قرمز تر می شد معلوم بود.اما من هنوز حس اون نهال تازه جوونه زده رو دارم که صاحبش با بی رحمی قصد خشک کردن ریشه ش رو داره.
_اگه منم مثل تو پست فطرت بودم شک نکن می کشتمت،برام مهم نبود اگه اعدام بشم،یا کل عمرم توی زندان بمونم.فقط فکر این که قاتل برادرم مرده آرومم می کرد!
اشک به چشم هام هجوم میاره،چرا این حرف ها رو می زد؟اون هم الان،توی این موقعیت؟نکنه فهمیده بود؟نکنه فهمیده بود کم کم دارم پی به خوبیش می برم که می خواست بد بشه؟باشه بد بشه کتک بزنه،داد و فریاد بزنه اما این دست از گفتن این حرف های تیز و برنده برداره.
زمزمه می کنم :
_بس کن هامون!
_در واقع تو بس کن،می فهمی دیوونه میشم وقتی اون بچه اسم تو رو کنار اسم من میاره؟می فهمی حالم بد میشه وقتی اون بچه به من میگه بابا و به تو مامان؟داغونم،اینو بفهم!بفهم و یه کم بزرگ شو،بزرگ شو و چاک اون دهن واموندت و بکش و همه چی و بگو.
به سختی تن صداش رو کنترل می کرد و من به سختی اشک هام رو.
لب باز می کنم،اما هیچ کلمه ای از گوشه ی ذهنم نمی گذره پس بدترین کار ممکن و می کنم و نگاه از نگاه برزخیش می گیرم و فرار می کنم و به اتاق محمد رضا پناه می برم.حداقل جلوی اون نمی تونست دلم رو بشکنه!

بعد از مدت ها اینترنتم رو روشن می کنم،خداروشکر هامون برای کل این سه طبقه وای فای خریده بود و من هم از روی اول توی این اینترنت سهیم بودم.
خبری از تلگرام و اینستاگرامم نبود،همش پاک شده بود.اما من امشب عجیب دلم هوای مجازی و آدم هاش رو کرده بود.
دوباره از نو برنامه هام رو دانلود می کنم و وارد صفحه ی اینستاگرامم می شم.تمام پست هام پاک شده و اکانتم قفل شده بود،می دونستم اگه بخوام دوباره پست بذارم هامون می فهمه وگرنه عجیب دلم می خواست یکی از اون عکس های دل گرفته ی مختص به خودم رو بذارم تا کمی دلداری از غریبه ها بشنوم.بی اعتنا به پیام هایی که برام اومده توی قسمت سرچ میرم و صفحه ی هامون رو پیدا می کنم.
هامون صادقی،همین! همین قدر کوتاه،نه توضیحی نه حرفی.
تعداد پست ها دو تا!روی عکس اول می زنم،عکسی همراه با محمد توی دوران دانشجوییِ کانادا مقابل دانشگاه پزشکی تورنتو.روی صورت شش تیغ شدش زوم می کنم،چشم هاش هزار برابر الان درخشندگی دارن.سرزنده و شاد!
درست مثل یه پسر بچه ی تخس و شیطون.
عکس بعدی رو که می بینم ناخودآگاه اخم هام در هم میره به خاطر حضور هاکان توی عکس.دقیقا شب مهمونی که هامون به ایران اومده بود،پخته تر و مرد تر از عکس قبل.
عکساش رو ذخیره می کنم و از صفحه ش بیرون میام،جالبه که من با اینکه صفحه ش رو فالو کرده بودم حتی یک بار هم عکساش رو نگاه نکردم اما الان نمی دونم چی عوض شده بود که دلم می خواست اون چهره ی اخمو رو از توی عکس کات کنم و روی بک گراند موبایلم بذارم.
صدای ویبره م بلند میشه و بعد از اون پیامی بالای صفحه میاد:
_سلام،چرا بیداری؟
یک تای ابروم بالا می پره،به شماره ی نا آشنا نگاه می کنم.می خوام جواب ندم اما کرم گذشته بد به جونم افتاده که بی اختیار تایپ می کنم:
_شما؟
لحظه ای نمی گذره که جواب میده :
_یه غریبه،نگو که با غریبه ها کار نداری چون باور نمی کنم.
متن پیامش رو می خونم،هیچ عکس و اسمی روی پروفایلش نیست.ممکنه آشنا باشه؟بی شک ممکن بود چون به محض آنلاین شدنم پیام داد.
با این فکر که ممکنه هامون باشه لرزی به تنم میوفته و سریع از صفحه ی چت بیرون میام،پنج دقیقه ی بعد دوباره پیام میده:
_جواب نمیدی؟
چیزی نمی گم و سومین پیامش میاد:
_اوکی.انگار قراره به مظلوم نمایی ادامه بدی.
متن پیامش رو سه بار می خونم و در آخر با تردید جواب میدم:
_مزاحم نشو.
لحظه ای بعد جواب می ده:
_مزاحم نیستم،یه غریبه که شاید بشناسی،شایدم نه!
لب می گزم،به دلم ترس غریبی میوفته.این آدم نمی تونست غریبه باشه،من می فهمیدم نوع صحبت یک غریبه رو با آشنایی که تظاهر به غریبه بودن می کنه.
تایپ می کنم:
_می شناسمت.
و طولی نمی کشه که جواب میاد:
_نمی شناسی،تو فقط فکر می کنی خیلی زرنگی.
لبخند تلخی می زنم شاید حق داشت.من فقط فکر می کردم که زرنگم،که حالیمه دور و اطراف چه خبره. می نویسم:
_تو چی؟منو میشناسی؟
همون لحظه صدای ضعیفی از اتاق هامون میاد،قلبم بی قرار توی سینه می تپه.
از جا بلند می شم،امشب به خاطر حضور محمدرضا باز من به این کاناپه پناه آورده بودم.
پاورچین پاورچین به سمت اتاق هامون می رم،هیچ وقت عادت نداشت در رو کامل ببنده،به آرومی سرک می کشم و وقتی موبایلش رو توی دستش می بینم طپش قلبم تند تر میشه.قبل از اینکه رسوا بشم دوباره به سمت کاناپه می رم.چشمم به صفحه ی موبایلم می خوره و پیام تازه ای که اومده :
_نه،نمیشناسمت.
یعنی تمام این ها اتفاقی بود؟بیدار بودن هامون این وقت شب،صدای اس ام اس گوشیش،تایپ کردن با موبایلش…می خواست بفهمه هنوز همون آدم گذشتم یا نه و من با جواب دادن بهش اینو ثابت کردم که خریتم سر جاشه.
با اعصابی داغون می خوام گوشی رو خاموش کنم اما منصرف میشم.اون می خواست با من بازی کنه؟پس چرا من نکنم؟بی اختیار انگشتم روی حروف کیبورد می لغزه:
_پس می خوای باهام آشنا بشی؟
جوابش با تاخیر میاد:
_آره.
دلم می گیره،می دونستم توبیخ و حرف های سختی پشت این جواب دادن هام خوابیده اما دلم می گفت حداقل شده ناشناس،حتی برای چند لحظه هم کلامش بشم.این بار با لبخندی به لب جواب میدم:
_بیا همو نشناسیم،نه تو بپرس نه من می پرسم.هر وقت هر کدوم دلمون گرفت به اون یکی پیام بدیم باشه؟
باز هم جوابش با تاخیر میاد :
_قبوله!
لبخندم پررنگ تر میشه که پیام دومش میاد:
_حالا امشب دلت از چی گرفته؟
یاد حرف های شبش میوفتم و صادقانه می نویسم:
_از حرف های یه مردی که ازم متنفره اما شوهرمه.
منتظر نگاه می کنم،وضعیت در حال تایپش بهم میگه خیلی حرف ها قراره بزنه اما بعد از چند دقیقه فقط یه جمله ی کوتاه میاد:
_پس شوهر داری!
بدجنس میشم و می نویسم:
_آره یه شوهر بداخلاق و اخمو که دست به زن هم داره.
می خواستم بنویسم و البته خوشتیپ که منصرف میشم و همون رو ارسال می می کنم،پاسخ میده:
_شاید تو اذیتش کردی!
_آره،من اذیت کردم.
خودخواهانه جواب میده:
_پس کتک هایی که خوردی حقته

می خندم،باز هم بهم گفت حقمه،باز هم من قبول کردم که بیشتر از اینا حقمه.
می نویسم:
_تو چی؟ازدواج کردی؟
جوابش سریع تر از هر زمان میاد:
_نه.
چپ چپ به صفحه ی موبایلم نگاه می کنم و زیر لب غر می زنم:
_بیشعور پس من چی کارتم؟
خودم هم از این همه پرویی خندم می گیره،توقعی بیشتر از این داشتم؟دوباره اون پیش قدم می شه:
_می خوابم.تو هم بخواب تا باز کتک رو از شوهرت نوش جان نکنی!
عجیبه که نمی تونم جلوی لبخندم رو بگیرم و با همون خنده تایپ می کنم:
_باشه،شب بخیر!
و خاموش شدن چراغش یعنی شب بخیرم رو بی پاسخ گذاشته.آهی می کشم و وارد گالریم میشم.بار دیگه خیره به لبخند دست نیافتیش به این فکر می کنم که در عین نزدیک بودن چقدر از دنیای من دوره.اون قدری که اگر دستم رو دراز کنم یا به سمتش بدوم چیزی جز یک رویا نیست.همون قدر بعید و ممنوعه.
************
بی هدف برای سومین بار روی میز رو دستمال می کشم که زنگ موبایلم بلند میشه.
موبایلم رو بر میدارم و با دیدن اسم هامون یک تای ابروم بالا میپره.یعنی چی شده که داره بهم زنگ می زنه؟
نفسی صاف می کنم و جواب می دم:
_بله؟
صدای بم و بی حوصله ش توی موبایل می پیچه:
_حاضر باش چمدونتم ببند تا یه ساعت دیگه اون جام.
لب باز می کنم که چیزی بگم اما بوق اشغال توی گوشم می پیچه.حیرت زده به صفحه ی موبایل خیره میشم.
حتی مهلت نداد بپرسم چرا؟کلافه شمارش رو می گیرم که بعد از خوردن چهار بوق ریجکت میکنه.
خوب الان یعنی چی؟گفت چمدونت رو ببند اما چرا؟حتی توضیح نداد.
روی مبل می شینم،بدجوری ذهنم درگیر شده. نکنه می خواد از این خونه بیرونم کنه؟جز این دلیلی نداره.
حتی نمی دونم باید ببندم یا نه!دستی به شکمم می کشم و بلند میشم.
وقتی گفت چمدونت رو ببند اگه نبندم مطمئنا اعصابش خورد میشه.تمام اندک لباس هام توی اتاق محمد رضا و توی کمد کوچیک گوشه ی اتاق بود تمامش رو توی ساک دستی می ذارم و برای عازم شدن به سفری که حتی نمی دونم کجاست آماده میشم.
****
صدای چرخش کلید که توی قفل در میاد از جا می پرم و از اتاق بیرون میرم.خسته تر از همیشه می بینمش،نگاه گذرایی بهم می ندازه و می پرسه:
_آماده ای ؟
سر تکون میدم:
_آمادم اما کجا قراره برم؟
همون طور که به سمت اتاقش میره بی حوصله جواب میده:
_با هم میریم،نترس جای بدی نیست.
_خوب من نباید بدونم کجا؟
بی اعتنا داخل اتاقش میشه و پرخاش می کنه:
_بس کن!حوصله ی جواب پس دادن به تو یکی و ندارم وقتی بریم خودت می فهمی
و جلوی چشم های منتظر من در اتاق رو می بنده.
اخمی بین ابروهام جا خوش می کنه،با حرص روی مبل می شینم و زیر لب غر می زنم:
_انگار می میره یک کلمه بگه کجا می خوایم بریم،زنگ زده میگه چمدونتو ببند اما وقتی بپرسی کجا ترش می کنه.خودخواهی هم حدی داره اما تو زدی رو دست تمام خودخواه های عالم.
بی حوصله پوفی می کنم و به رو به رو چشم می دوزم.
نیم ساعت روی اون مبل نشستم،گاهی به موبایلم نگاه می کنم،گاهی خیره به عقربه های ساعت گاهی هم به صفحه ی خاموش تلویزیونم که بالاخره در اتاق باز میشه و هامون حاضر و آماده بیرون میاد.
نگاهم روی ساک دستیش مات می مونه،کاش یه ذره از اون اخم و تخم هات کم می کردی تا بتونم بپرسم کجا قراره بریم.
چراغ ها و کولر رو خاموش می کنه و به آشپزخونه میره،دسته ی گاز رو می بنده. تمام مدت بهش خیره شدم و اون باز بی اعتنا به من به سمت در میره و کفش هاش رو می پوشه،همون طور هاج و واج نگاهش می کنم که میگه:
_خوابت نبره.
باز هم سوالم و تکرار می کنم:
_نمیخوای بگی کجا قراره بریم؟
در رو باز می کنه و خشک جوابم رو میده:
_بیا پایین.
پام به زمین کوبیده میشه،قدم هام از حرص زیاد محکم و کوبنده ست،به سمت اتاق میرم و کیف و ساکم رو برمی دارم و از خونه بیرون میرم.

توی ماشینش منتظر نشسته،قدم هام رو تند می کنم و سوار می شم.بی حرف به راه میوفته،مدام روی لبمه تا باز سوالم رو تکرار کنم اما می دونم این بار هم مثل هر باره پس ترجیح می دم کمتر کنجکاوی کنم و صاف بشینم.
توی دلم به این فکر می کنم شاید مثل زن و شوهر های دیگه می خواد سوپرایزم کنه و وقتی برسیم قراره با یه محیط شاعرانه برای شروع ماه عسل روبه رو بشم.از این فکر خندم می گیره،همزمان صدای موبایل هامون بلند میشه.بدون اینکه چشم از رو به رو برداره دکمه ی سبز رو می زنه.صدای محمد توی ماشین می پیچه:
_الو داداشم ما رسیدیم تو کجایی؟
نگاهی به چراغ قرمز شده می ندازه و جواب میده:
_اگه این ترافیک کوفتی بذاره یک ربع دیگه اونجام.

به محض سبز شدن چراغ پاش رو روی پدال گاز فشار میده،شیشه رو پایین میدم.با این که دلم نمیومد رایحه ی عطر سرد هامون پاک بشه اما نمی خواستم از اون هوای خفقان آور حالت تهوع بهم دست بده.
توی حال و هوای خودمم که هامون میگه:
_توی این سفر اصلا روی زبونت نیاد که به کسی بگی زنمی.
بر می گردم و حیرت زده از این حرف بی مقدمش می پرسم:
_پس چی باید بگم؟
کلافه ست،کلافه هم جواب میده:
_من چه میدونم؟بگو خواهرشم،دختر خالشم،آشنام… هر چی می خوای بگو اما از اون عقد کوفتی نگو!
دلم می شکنه،به اجبار می خندم.دلم برای خودم می سوزه.هامون هم نیم نگاهی بهم می ندازه و انگار متوجه ی شکستن غرورم می شه که کلافه نفسش رو آزاد می کنه و میگه:
_نمی خوام کسی اونجا سوال پیچم کنه،همه می فهمن تو سلیقه ی من نیستی حالیته؟پس زیپتو بکش کاری که گفتم و بکن!
دلخور به نیم رخش خیره میشم و زمزمه می کنم:
_پس چرا منو آوردی؟
_چون نمی تونستم چند روز تنها بذارمت.
زهر خندی کنج لبم میاد :
_این الان حمایته یا شکنجه؟
پاسخ میده:
_هیچ کدوم،بحث فقط بی اعتمادیه.
ابرویی بالا می ندازم و سکوت می کنم،حق داشت… اندازه ی تموم دنیا حق داشت،بی اعتماد بود و من نمک نشناس هنوز که هنوزه پشت سرش با مخفی کاری هام اوضاعمون رو بدتر می کردم.
یک ربعش میشه نیم ساعت تا اینکه بالاخره ابتدای جاده کنار پراید محمد نگه می داره.
از ماشین پیاده میشه،مرددم که پیاده بشم یا نه اما با دیدن محمد و دختری که از صندلی کنارش پیاده شد دستم به سمت دستگیره میره و بازش می کنم.
محمد با دیدنم با لبخند میگه:
_به به!آرام خانم احوال شما؟
ممنون از این که اون روز رو به روم نمیاره لبخندی می زنم و میگم:
_ممنون آقا محمد شما خوبید؟
سر تکون میده:
_به مرحمت شما.
سر بر می گردونه،نگاهم به دختر زیبا و بی آلایشی میوفته که معصومیت از چهره ش بیداد می کنه.مخصوصا با اون حجاب و چادری که روی سرش انداخته!
مشغول سلام و احوالپرسی با هامون میشه و من فقط بهشون خیره میشم و به این فکر می کنم چرا هامون گرم تر از بقیه باهاش سلام و احوالپرسی می کنم.هر چند چهرش اخمالود بود،لحنش جدی بود اما گذشته هیچ وقت با من این طور احوالپرسی نمی کرد.نهایت حرفش یک سلام خشک و خالی و با اکراه بود.نمی دونم شاید هم من زیادی روی این مرد حساس شده بودم.
محمد با لبخند میگه:
_خوب معرفی می کنم ایشون مهراوه خواهر بنده.
نگاه معنا داری به هامون می ندازه و میگه:
_ایشون هم آرامش خانم از آشناهای نزدیک هامون.
مطمئنا هامون از محمد خواسته من رو همسرش معرفی نکنه،حق هم داره.من کجا و هامون صادقی کجا ؟
مهرواه دستی به سمتم دراز می کنه و میگه:
_خوشبختم آرامش جون.
سر تکون میدم و میگم:
_ممنون،همچنین!
محمد: خوب دیگه راه بیوفتیم که دیره زحمت بکشیم دوازده،یک شب برسیم.هامون… خوابت نبره پشت فرمون.
هامون همون طور که در ماشین رو باز می کنه جواب میده:
_تو حواست به خودت باشه.
سوار که میشه،سرسری از محمد و خواهرش خداحافظی می کنم و توی ماشین می شینم.
ماشین که راه میوفته،صندلی رو می خوابونم و چشم هام رو می بندم.خواب نداشتم اما خواب بودن رو ترجیح می دادم،حداقل با دیدن صورت گرفته ی هامون حال خرابم خراب تر نمیشد.
****
با صدای بسته شدن در ماشین پلک های سنگین شدم باز میشه.صاف می شینم و کسل به جای خالی هامون نگاه می کنم،نیست.معلومه پیاده شده…
سرم رو می چرخونم،توی تاریکی شب به سختی تشخیص میدم در صندوق عقب بازه و مشخصه که داره وسایلامونو بر می داره.
نگاهم رو دور تا دور می چرخونم،به خاطر تاریکی شب به سختی پیدا بود. اما چراغ خونه های کوچیک و همچنین سرسبزی درخت ها بهم می گفت این جا روستای خوش و آب هواییه که من حتی اسمش رو هم نمی دونم.
پیاده میشم،محمد و مهراوه هم در تکاپو برای برداشتن وسایل هاشونن.
به سمت هامون میرم و وقتی می بینم همه ی وسایل ها رو خودش برداشته چیزی نمیگم.
محمد خطاب به هامون میگه:
_خواب نباشن؟
هامون سری به علامت منفی تکون میده:
_علی بابا بیداره. بهش گفته بودم نیمه شب می رسیم.
و پشت بند حرفش شونه به شونه ی محمد به راه میوفته.
پشت سرشون میرم که حضور مهراوه رو کنارم حس می کنم،سر بر می گردونم و با دیدنش لبخندی می زنم که میگه:
_خوب شد که با محمد اومدم،این جا جای خیلی قشنگیه.

نگاهی به رودخونه ای که بهش نزدیک می شدیم می ندازم و میگم:
_آره،قشنگه!
دوباره می پرسه:
_تو از فامیل های آقا هامونی؟
مکث می کنم،عجیب میلم می کشید تا بگم زنشم اما به یاد داد و فریادهاش به تکون دادن سرم اکتفا می کنم.انگار بی میلی منو برای صحبت کردن متوجه نمیشه که باز می پرسه:
_درس می خونی؟
به یاد دانشگاه از دست رفته م زهرخندی می زنم و جواب میدم:
_نه.
خداروشکر که از جواب کوتاه و سردم می فهمه دلم نمی خواد سوال پیچم کنه چون ساکت میشه و چیزی نمیگه.
به یه سراشیبی می رسیم،هامون و محمد بی توجه به ما از سراشیبی پایین میرن که مهراوه میگه:
_آقا محمد اگه دلتون می خواد یه کمک به ما برسونید .
محمد سر برمی گردونه و با دیدن ما با خنده دستش رو به سمت مهراوه دراز می کنه:
_سفت منو بچسب.
مهراوه با کمک محمد پایین میره،مهراوه می خواد دستش رو به سمت من دراز کنه که هامون وسایلا رو روی زمین می ذاره،مسیر رفته رو بر می گرده و بی حواس دستم رو می گیره.دلم گرم میشه از حس امنیتی که با حبس شدن دستم بین دست مردونه ی هامون به وجودم القا میشه.
سنگینی نگاه مهراوه رو حس می کنم،لابد با خودش میگه هامون چطور انقدر بی پروا دست یه آشنای خانوادگی رو گرفته.از سراشیبی که پایین میایم،پاهام توی آب سرد و کم عمقی فرو می ره.
یه دریاچه ی بزرگ با آب های سرد و کلی سنگ های زیر و درشت.محمد دست مهراوه رو می کشه و میگه:
_چادرتو جمع کن یواش یواش بریم .
مهراوه نگاهش رو از ما می گیره و دنبال محمد با احتیاط قدم بر می داره،منتظرم هامون دستم رو رها کنه اما یکی از کیف های سبک رو به دستم می ده و باقی وسایل ها رو با یک دستش بلند می کنه و به راه میوفته.از خدا خواسته باهاش هم قدم می شم و خداروشکر می کنم که دستم رو گرفته.چون جریان آب رودخونه شدید بود و سنگ ریزه هاش زیاد.
دلم بدجوری زیر و رو میشه،نسیم خنکی که می وزه،علاوه سردی آب که به پاهام می خوره و مهم ترین بخش حضور حمایت گر هامون کنارم یه حس و حال وصف نشدنی رو بهم هدیه داده.
تنها چیزی که آزارم میداد سکوت بینمون بود،چی می شد اگه همه چیز جور دیگه ای بود؟اگه همه چیز واقعی بود و من الان سر به سر هامون می ذاشتم و خودم رو براش لوس می کردم و اون با نگرانی نگاهم می کرد.به این فانتزی قشنگم لبخند می زنم،نگاه عاشقانه از طرف هامون شاید دست نیافتنی ترین رویای دنیا بود .
یاد محمدرضا میوفتم و برای شکستن سکوت بحث رو از اون آغاز می کنم:
_میشه یه سوال بپرسم ؟
بدون مکث جواب میده:
_نه.
اصرار می کنم:
_خواهش می کنم،بذار بپرسم.
سکوت می کنه و من سکوتش رو به رضایت تعبیر می کنم و میگم:
_صبح محمدرضا رو کجا بردی؟
سرد و کوتاه جواب میده:
_پیش خانوادش.
متعجب میگم:
_مگه نگفتی خانوادش…
وسط حرفم می پره:
_ناپدریش دیگه نیست،معرفیش کردم به کلینیک ترک اعتیاد. پای مادرشم انگار از کار افتاده…
مغموم میگم:
_یعنی باز محمدرضا قراره با کار کردن خرج یه خونه رو در بیاره ؟
نیم نگاه معناداری بهم می ندازه و سکوت می کنه،حسی بهم میگه پشت این سکوت و آسودگی خیالش داستان قشنگی نهفته.مثل کمک کردن به خانواده یا خانواده های امثال محمد رضا.
لبخندی روی لبم میاد و بی اراده دست هامون رو توی دستم فشار میدم،اخم می کنه اما چیز نمی گه.
محمد و مهراوه جلوتر از ما میرن و من حس می کنم محمد عمدا این کار رو می کنه،انگار خبر نداره داداشش تا چه حد از من بیزاره.
اون مسیر دریاچه طی میشه و هامون با رها کردن دستم منو از خلسه ای که توش غرق شده بودم بیرون می کشه،کیف دستم رو ازم می گیره و بی حرف هم پای محمد به سمت خونه ای میره که به ظاهر بزرگ از خونه های اون جاست.
چند تقه به در چوبی می زنه،طولی نمی کشه که در توسط پیرمردی باز میشه،با دیدن هامون و محمد چشم هاش برق می زنه و خوشحالی واقعیش رو ابراز میکنه:
_ببین کی اینجاست،پسرام اومدن.
و هامون رو در آغوش می کشه،طوری در آغوش می کشه انگار پسر واقعیش رو دیده.هامون با لبخند میگه:
_احوالت چطوره علی بابا؟
_الان که شما رو دیدم خــوب خوبم.
از هامون جدا میشه و این بار محمد رو در آغوش میگیره. هم من هم مهراوه با لبخند به صحنه ی روبه رو نگاه می کنیم.
همون لحظه زنی با لباس محلی میاد و اون هم با دیدن هامون و محمد چشم هاش از خوشی برق می زنه.
با من و مهراوه هم با همون گرما احوال پرسی می کنن ،طوری که حس می کنی سال هاست ما رو می شناسن . هر دو با مهربونی ما رو به داخل دعوت می کنن

نگاهم رو دور تا دور حیاط سرسبز و با صفا می چرخونم.آلاچیق گوشه ی حیاط،حوض آبی رنگ،تاب فلزی،درخت انگوری که برگ هاش سایبون این خونه شده بود حتی مرغ خروس هایی که صداشون از روی قفس میومد،همه و همه انقدر زیبا بودن که هامون گفت:
_هر روز صفای خونت بیشتر می شه علی بابا.
پیرمرد سری تکون میده:
_آره،این خونه هم شده یه تیکه از جونم بابا.
محمد:نکن این کارارو علی بابا هر بار میام خونه ی تو دیگه دلم نمی خواد پا به خونه ی خودم بذارم .
علی بابا می خنده و میگه:
_نبایدم دلت بخواد،اون قوطی های کبریت و دود و دم شهر دمار از حس و حال شما جوونا در میاره،من که پیرمردم دلم شادتر از شما جوونای شهریه!
محمد: نفرما علی بابا شما تازه اول چِل چلیته.
علی بابا از این تعریف می خنده و ما رو به داخل هدایت می کنه،خونه ای که دست کمی از حیاط نداشت.
همون قدر با صفا.همسر علی بابا که فهمیده بودم اسمش نرگس خاتونه،بالش های سفید رو صاف می کنه و با مهمون نوازی میگه:
_بفرمایید تو رو خدا ببخشید اگه جاتون تنگه.
هامون تشکری می کنه و بعد از گذاشتن وسایلاش گوشه ی اتاق می شینه.محمد و هامون مشغول صحبت با علی بابا و مهراوه مشغول حرف زدن با نرگس خاتون میشه،من هم خیره میشم به منبت کاری های روی دیوار روبه رو و به این فکر می کنم چقدر خوب که هامون منو هم با خودش آورده،واقعا به این فضا و جو صمیمی احتیاج داشتم.
توی افکارم غرقم که نرگس خاتون میگه:
_شما همسر آقایی؟
مکث می کنم تا بفهمم منظورش از آقا هامونه.
انگار سوالش رو بلند مطرح کرده بود که همه سکوت کردن.لبخندی میزنم و می خوام سر تکون بدم که یاد حرف هامون میوفتم و میگم:
_نه،از آشناهاشونم.
نگاه نرگس خاتون معنادار میشه :
_اولین باره آقا با یه آشنا هم سفر میشه،مبارکه ان شالله دفعه ی بعدی شیرینی ازدواجتون رو بخوریم.
خندم می گیره،هامون خواست کسی از ازدواجمون با خبر نشه اما حالا نرگس خانم فکر می کنه عاشق همیم.
نگاهم به سمت هامون کشیده میشه اما با دیدن مسیر نگاهش دلم هری پایین می ریزه.
با اخم ریزی به مهراوه خیره شده،مسیر نگاهش رو دنبال می کنم تا شاید اشتباه کرده باشم اما با دیدن سر پایین افتاده ی مهراوه ای که با انگشت های دستش بازی می کنه مطمئن میشم هامون به اون خیره شده.
حس بدی به وجودم سرازیر میشه،حس قوی و قدرتمندی مثل حسادت،حسادتی که به دلم چنگ می ندازه و انگار قصد خفه کردنم رو داره.
توی سرم هزار و یک داستان بافته میشه،تحملم سر میره و بی اراده بلند میشم.نرگس خاتون میگه:
_کجا دخترم ؟
حتی نمی تونم برای دلخوشی اون لبخند بزنم،فقط با صدای ضعیفی زمزمه می کنم:
_اگه اجازه بدید می خوام حیاطتونو ببینم.
اعتراض می کنه:
_اما می خوام شام بکشم.
_زود میام.
این رو می گم و بدون مهلت دادن به کسی از خونه بیرون می زنم،بغضم می شکنه،درست مثل دلم که لحظه ای قبل با دیدن نگاه خیره ی هامون روی مهراوه شکست.
کفش هام و می پوشم و شکست خورده به سمت تاب دو نفره می رم و می شینم.سرم رو پایین می ندازم و قطره ی اشکی که از چشمم به روی زمین میوفته رو با نگاهم دنبال می کنم.شاید اونو می خواد…
اشک دیگه ای جاری میشه و فکر دیگه ای مغزم رو می خوره.
چادریه،با حیاست.شاید هامون اونو دوست داره.
اشک بعدی و فکر عذاب آور بعدی…
برای همین نخواست کسی بفهمه من زنشم،چون نخواست مهراوه بفهمه.
با پشت دست اشک هام رو پاک می کنم.چه فکری کرده بودی آرامش احمق؟چه رویایی بافته بودی که حالا این طوری دنیا روی سرت خراب شده.نمی دونستی هامون ازت متنفره؟نمی دونستی برای چی عقدت کرده؟نمی دونستی حمایت هاش به خاطر وجدان و شرف خودشه؟
پس چرا ناراحت میشی بخواد به دختری نگاه کنه که زمین تا آسمون با تو متفاوته،یه دختری که سابقش خراب نیست،که بهش تجاوز نشده،که قاتل نیست،که ترسو نیست.
قلبم درد می گیره از این افکار،دلم می سوزه از احساسی که هامون ممکنه به دختر دیگه ای داشته باشه.
سرم رو بلند می کنم،آسمون پر از ستارست،اما حتی یه دونشم مال من نیست.
نمی دونم چند دقیقه بی وقفه اشک می ریزم و به افکارم اجازه ی جوعلون دادن می دم،نمی دونم چقدر توی جهنم می سوزم و دوباره خاکسترم از نو ساخته میشه،فقط می دونم با حضور کسی که باعث نا آرومیم شده سرم رو بالا می گیرم و نگاه اشک بارم به نگاه سرد و سیاهش تلاقی می کنه.هیچ سعی برای مخفی کردن اشک هام نمی کنم.با همون نفوذ نگاهم می کنه،نه با سرزنش،نه با خشم.دور از هر حس خوب و بدی… فقط یه سرمای مطلق .
بی حرف نزدیک میشه و کنارم روی تاب می شینه.

با پشت دست اشک های صورتم رو پاک می کنم و به درخت رو به رو خیره میشم.حتی نمی تونم توی چشم هاش نگاه کنم،انقدر غرورم خورد شده که تحمل دیدن نگاه تحقیر آمیزش رو ندارم.
سکوت بینمون رو با صدای بم و مردونه ش می شکنه:
_خودمم نمی دونم چرا هر بار دلم برات می سوزه،حتی نمی تونم اون طوری که به خودم قول دادم عذابت بدم.
لبخند محوی روی لبم میاد،لبخندی که تلخیش روی کلامم هم تاثیر می ذاره:
_اهلش نیستی.
سکوت می کنه،اما سکوتی کوتاه که توسط خودش شکسته میشه:
_چرا گریه می کنی؟امشب که کاریت نداشتم.
می خوام بگم همین که کاری باهام نداری یه درده،اما به جاش میگم:
_فقط دلم گرفته.
سنگینی نگاهش رو بعد از گفتن این جمله حس می کنم،سرم رو بر می گردونم.نگاهم که به چشم هاش میوفته انگار غرق میشم،انگار خدا دو بال بهم میده و میگه پرواز کن،اوج بگیر و خیره به سیاهی شب این چشم ها روی ابرها راه برو.همون لحظه ست که همه چیز یادت میاد.پر و بالت می شکنه و با همون سرعتی که اوج گرفتی سقوط می کنی.
نگاهش روی اشکی که از چشمم به روی گونه م جاری شده می لغزه،می خوام صورتم رو برگردونم که انگار مثل همیشه ذهنم رو می خونه. دستش رو زیر چونه م می ذاره و صورتم رو ثابت می کنه.با نفوذ زمزمه می کنه:
_خوب،بگو!
مسخ نگاهش به همون آرومی زمزمه می کنم:
_چی بگم؟
باز هم لغزش نگاهش رو روی اجزای صورتم حس می کنم.روی چشم هام ثابت می مونه:
_بگو،قانعم کن من اشتباه فکر می کنم.چرا تا نگاه منو روی مهراوه دیدی اومدی بیرون،حال خراب الانت به خاطر منه؟
لبم رو می گزم،انقدر رسوا شدم.
چشم هام رو برای چند ثانیه می بندم و بغضم رو قورت میدم.
چشم هام رو باز می کنم و بدون لرزشی توی صدام می گم:
_تو چی فکر می کنی هامون؟
صورتش نزدیک تر میاد،قلبم تند تر میزنه.نگاهش نفوذ بیشتری پیدا می کنه،دلم زیر و رو میشه،دوباره اوج می گیرم،اما این بار با حرفش بین زمین و آسمون معلق می مونم:
_ داری دل می بندی.
نگاهم رو ازش می گیرم و به روبه رو خیره میشم.داشتم دل می بستم؟نمی دونم.جوابش رو حتی خودم هم نمی دونم،هامون از من چه توقعی داشت؟
انتظارش رو بی پاسخ می ذارم،می فهمه جوابی ندارم،می فهمه سردرگمم برای همین خودش به حرف میاد،زمزمه وار و دور از حس حال من:
_می دونی که حس من به تو چیه!
بغض می کنم و آهسته می گم:
_می دونم،ازم متنفری.
حرفم رو انکار نمی کنه و ادامه میده:
_می دونی که هیچ وقت نمی بخشمت؟می دونی که هر بار به صورتت نگاه می کنم عذاب می کشم از این که نزدیک منی.
باز هم زمزمه می کنم:
_می دونم.
_اینا رو می دونی و می خوای دل ببندی؟
نفس عمیقی می کشم،درد بدیه رسوایی،درد بدیه این رذالت.اما حس خوبیه صادقانه حرف زدن حتی برای یک بار…
صورتم رو می چرخونم و به چشم هاش خیره میشم.بی اراده لب باز می کنم:
_تو آدم خوبی هستی هامون.حتی اگه با من بد باشی.
نگاهش عمق می گیره:
_این جواب سوال من نبود.
نفسی تازه می کنم و میگم:
_نمی دونم،شاید دارم دل می بندم.اونم توی این مدت کم!
لب هاش انحنا پیدا می کنن،چیزی شبیه به لبخندی تلخ و معنا دار :
_نبند،دل نبند!من به اندازه ی کافی مجازاتت می کنم.لازم نیست با عاشق شدن خودت هم خودتو مجازات کنی.
_حق داری،جرئت می خواد دل به کسی ببندی که ازت متنفره.
معنادار زمزمه می کنه:
_همه چیز می تونه جور دیگه ای بشه،اگه تو حقیقت و بگی!منم دیگه ازت متنفر نیستم،طلاق می گیریم.تو هم دیگه دل نمی بندی!
با مکث ادامه می ده:
_داری زندگی رو به کام هر دومون زهر می کنی متوجهی؟
سکوت می کنم،مثل همیشه!
حتی اگه باید می گفتم،الان اینجا نه زمانش بود نه مکانش چون یک درصد هم احتمال نمی دادم هامون باور کنه.
سکوتم رو که می بینه با خشم نفسش رو بیرون میده:
_حرف زدن با تو بی فایدست.
از روی تاب بلند میشه و در همون حال میگه:
_بیا داخل!
آروم جواب میدم:
_یه کم دیگه میام.
سر تکون میده،می خواد بره که منصرف میشه و بر می گرده.منتظر نگاهش می کنم،حس می کنم کمی تردید داره اما مصمم حرفش رو می زنه:
_اگه این اشک ها به خاطر مهراوه ست…
مکث می کنه،لب می گزم کاش نگه… کاش اونی که توی ذهنم هست رو نگه.
خیره به چشم هایی که با شنیدن اسم مهراوه از زبونش نم زده بود ادامه میده :
_من هیچ وقت به ناموس دوستم چشم نداشتم.اگه منو می شناختی به خاطر فکر بچه گونت این جا آبغوره نمی گرفتی.

نمی تونم منکر حس خوبم از شنیدن این حرف بشم، حتی مانع لبخندمم نمی شم،اگه اون لحظه یکی دنیا رو بهم می داد انقدر خوشحال نمی شدم.دلم می خواست از ذوق زیاد به هوا بپرم یا بهتر بگم بپرم بغل هامون و انقدر ماچش کنم که تمام انرژی که از حرفش گرفتم بیرون بریزه.
انگار متوجه ی خوشحالیم میشه که با پوزخند میگه:
_انگار گریه کردن یادت رفت.
از جام بلند میشم،اصلا بذار بفهمه تا سر حد مرگ حسادت کردم و حال خرابم برای یه نگاهش به مهراوه بود.خودم از حس و حالم خنده م می گیره،برای اولین بار بود که این طوری حسادت می کردم.
جلوتر از هامون به سمت خونه ی علی بابا می رم و با شعفی که به دلم افتاده زیر لب میگم:
_از خوشحالی اسمم یادم رفته چه برسه گریه کردن
***
کش و قوسی به بدنم می دم و بیدار میشم،نگاهم رو به اطراف می دوزم و اتاق خونه ی علی بابا رو تشخیص میدم.
نگاهی به جای خالی مهراوه می ندازم.ظاهرا زودتر از من بیدار شده ،نمی دونم به خاطر دیشب و اون شام خوشمزه یا هوای اینجاست که سرحال تر از همیشه بلند میشم.
رخت خوابی که نرگس خاتون برام پهن کرده بود رو جمع می کنم و گوشه ی اتاق می ذارم.
از اتاق بیرون میرم،ظاهرا هیچ کس خونه نیست.دست و صورتم و می شورم و در خونه رو باز می کنم،صدای قهقهه ی محمد رو که می شنوم،تازه متوجهشون میشم.انگار همشون توی آلاچیق ته باغ نشستن و صبحانه می خورن.
کفش هام و می پوشم و به سمتشون میرم،همه هستن الا هامون!
نرگس خاتون با دیدنم با مهربونی می گه:
_بیدار شدی دخترم؟
با لبخند سری تکون میدم و میگم:
_هامون کجاست؟
این بار محمد جواد می ده:
_خروس خون صبح زده بیرون لابد همین اطرافه بیا بشین.
نگاهی به مانتوی تنم می کنم،برای بیرون رفتن مناسبه بنابراین میگم:
_شما بخورید منم می خوام اول این اطراف بگردم.
کسی مخالفت نمی کنه.علی بابا نون محلی به دستم میده و میگه:
_پس اینو هم بگیر توی راه بخور بابا ضعف نکنی.
لبخندی به محبتش می زنم و نون محلی رو از دستش می گیرم. از جمع خداحافظی می کنم و از خونه بیرون می زنم.
توی روشنایی روز بهتر می تونم زیبایی اونجا رو ببینم.درخت هاش،آب هاش،هواش… همه چیزش وجود آدم رو به شعف میاره.
با لبخند برای خودم قدم میزنم که چشمم به یه پسر بچه میوفته.به سمتش میرم و میگم:
_ببخشید شما اینجا یه آقای قد بلند ندیدی؟دیشب از شهر مشهد رسیده خونه ی علی بابا می مونه ظاهرا زیاد این جاها میاد.
بدون فکر میگه:
_آقای دکتر و می گی؟
سری تکون میدم،به سمتی اشاره می کنه و میگه:
_از کنار دریاچه مستقیم برید می بینیدش .
سری تکون می دم و به همون سمت میرم،راه رفتن روی اون سنگ ها پستی بلندی ها سخته اما با احتیاط راه میرم،اگه پام میلغزید یا میوفتادم… از فکر این که اتفاقی برای بچم بیوفته لبم رو گاز می گیرم.نه به روزهای اول،نه به الان که انقدر برام مهم شده بود.
قدم هام رو با ملاحظه برمی دارم تا این که بالاخره می بینمش!
توقف می کنم از همون راه دور خیره به لبخندش میشم.دورش رو کلی بچه احاطه کردن و اون با لبخند و حوصله به وراجی هاشون جواب میده.
کم پیش میومد بخنده،کم پیش میومد اون اخم گره خورده بین ابروهاش باز بشه.امروز دقیقا یکی از صحنه های نایاب بود،با اخم جذاب بود و با خنده جذابیتش هزار برابر می شد .
بی اراده همون جا روی تخت سنگی می شینم،دستم رو زیر چونم می زنم و بهش خیره میشم. نمی‌خواستم با نزدیک شدن خنده ش از بین بره،ترجیح می دادم از دور نظاره گرش بشم.اصلا هم برام مهم نباشه این مرد تا چه حد از من بیزاره.
روی زانو خم میشه و با لذت به حرف زدن یکی از پسر بچه ها گوش میده. دستی به سرش می کشه و باهاش حرف می زنه،صدای همهمه ی بچه ها نشون میداد همه بدون استثنا دیوونه ی این مرد هستن.چطور تا الان درک نکرده بودم؟خوبی های هامون رو… محبوبیتش رو… عزتش رو…
بلند میشه و این بار با یکی دیگه از پسر های جمع حرف می زنه.
موبایلم و از جیبم بیرون میارم و نا محسوس ازش عکس می ندازم. این هم سهم من از شوهرم.

چند دقیقه ای می گذره که از بچه ها خداحافظی می کنه و به سمت مخالف من به راه میوفته!
بلند میشم و دنبالش می رم،قبل از اینکه دور بشه صداش می زنم:
_هامون!
بر می گرده و با دیدن من اخم ریزی می کنه،قدم هام رو تند می کنم و بهش می رسم.با جدیت می پرسه:
_تو اینجا چی کار می کنی؟

جواب میدم:
_ترجیح دادم به جای نشستن توی جمع اونا بیام دنبال تو!
نگاهی بهم می ندازه و به راه میوفته،هم پاش راه میوفتم.نون محلی رو به سمتش می گیرم و میگم:
_بابا علی داد می خوری؟
_نه!
شونه ای بالا می ندازم،یه کم از راهو می ریم که میگه:
_برگرد! یه جا نباید از دستت آسایش داشته باشم؟
با مظلومیت میگم:
_خوب من که ساکتم چی میشه باهات بیام؟
نفسش با کلافگی آزاد میشه:
_جای تو اینجا نیست.
متوجه ی منظورش می شم،عذاب می کشه وقتی می بینه قاتل برادرش این طوری داره برای خودش می چرخه و از هوای آزاد لذت می بره.دروغ چرا؟من اگه جای هامون بودم نمی تونستم تحمل کنم.مردونگی می کنه اگه همین جا با دست هاش خفم نمی کنه. افکارم رو پس می زنم،برای یک بار هم شده بشم همون آرامش پرو و زبون دراز قدیم!
می خوام حرفی بزنم که چشمم به درخت آلبالو میوفته،متوقف میشم و به اون آلبالو های قرمز و خوش رنگ خیره می مونم.
طوری دلم به سمت اون آلبالو ها کشیده میشه که حاضرم همه کاری بکنم تا بتونم همشو بخورم!
هامون بی توجه به من داره راه میره،می دونستم دستم برای چیدن آلبالو ها نمی رسه!
ناچارا صدام رو مظلومانه می کنم:
_هامون !
بر می گرده و نگاهی به من که ازش عقب افتادم می ندازه.به درخت آلبالو اشاره می کنم و می گم:
_میشه چند تا از اون آلبالو ها برام بِکَنی؟
جدی جواب میده :
_نه.
و دوباره راهش رو می کشه،قدم هام رو تند می کنم و ملتمسانه میگم:
_خواهش می کنم خوب دستم نمی رسه،فقط چند تا اگه می خوای بهم ناهار نده اما از اون آلبالو ها برام بکن لطفا!
بدون اینکه به حرف هام اهمیت بده میگه:
_انقدر کنار گوشم وز وز نکن.
ناراحت از حرفش می ایستم،این بشر سنگدل تر از این حرف ها بود که بخواد به خاطر هوس دل من کاری بکنه.
با حرص میگم:
_باشه،خودم می کَنمشون.
و به سمت درخت بزرگ آلبالو می رم.
دستم رو به سمت پایین ترین شاخه دراز می کنم اما همون هم برای قد من بلنده،توی دلم به این قد کوتاهم لعنت می فرستم.در تقلا برای کندن اون آلبالو ها می خوام پام رو روی تخته سنگ بذارم که حضور کسی رو پشت سرم حس می کنم و بعد از اون دست مردونه ای که به راحتی تمام آلبالو های شاخه ی پایین رو می کنه و به دستم می ده.
بر می گردم،به خاطر فاصله ی کمم با هامون سرم کاملا مماس با بدن عضلانی و مردونه شه.
سرم رو برای دیدنش بلند می کنم دلم قرص میشه و برای اولین بار خداروشکر می کنم قدم کوتاست.
لذت عجیبی داشت سرت رو بلند کنی و سایه ی مردی رو ببینی که شوهرته،هر چند ازت بیزاره،هر چند ازدواجتون فقط روی کاغذه اما حامیه،یه حامی که علارغم تمام اتفاقات مطمئنی هیچ وقت پشتت رو خالی نمی کنه .
لبخندی می زنم و از ته میگم :
_ممنون .. ولی میشه بازم بکنی؟ اینا کمه.
خیره نگاهم می کنه و میگه:
_بکش کنار.
کنار میرم،از چند شاخه ی بالاتر چند تا آلبالوی دیگه می کنه. گوشه ی شالم رو باز می کنم همه رو روی شالم می ریزه و میگه:
_زیاد نخور دل درد می گیری!
و بدون این که منتظر حرفی باشه به راه میوفته.می خوام پشت سرش برم که صدای عبوس و جدیش رو می شنوم :
_میخوام تنها باشم آرامش دنبالم نیا.اگه راهو گم می کنی همین جا بشین،بر می گردم.
سری تکون می دم و به رفتنش نگاه می کنم.روی تخت سنگی می شینم. با لبخند نگاهی به آلبالو ها می ندازم. مطمئنم این آلبالو ها مزه ای دارن که هیچ وقت از یادم نمیرن.

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

دانلود فایل apk رمان عشق تدریجی

دانلود رمان عشق تدریجی  فایل دانلود آخر مطلب   نویسنده: پریسا طاهری ژانر:عاشقانه/پلیسی خلاصه: یه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *