خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت یازدهم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت یازدهم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

به رگم پنبه ای آغشته به الکل می ماله،صورتم رو اون طرف می کنم تا نبینم.
از فکر این که اون سوزن قراره توی تنم فرو بره کل بدنم منقبض میشه،انگار این انقباض اعصابش رو خورد می کنه که می گه:
_شل کن بدن تو،سفت کنی بدتره.
سرم رو دوباره به سمتش می چرخونم و مظلومانه میگم:
_می ترسم.
سکوت می کنه،سکوتی که پر شده از حرف های نگفته،به چشم های نم دارم خیره شده،به چشم های به رنگ شبش خیره شدم که صداش رو خش دار تر از همیشه می شنوم:
_ازت متنفرم.
تمام تنم از این سردی کلام یخ می بنده،سوزن رو به سمت رگم نزدیک می کنه اما من تمام حواسم به صورت گرفته اشه،به چشم هایی که حتی رغبت نگاه کردنم رو هم نداره.
سوزش سوزن رو حس می کنم،اما حرف هامون بیشتر دل می سوزونه:
_اگه کاری برات می کنم به حساب بخشش نذار!هیچ وقت من هیچ وقت نمی بخشمت.
دلم می گیره از این تحکم کلامش،از جاش بلند شده و میگه:
_دستتو تکون نده!
سکوت می کنم،جلوی آیینه مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش میشه،در همون حال صدای بی تفاوتش رو می شنوم:
_شام خوردی؟
به سختی زمزمه می کنم:
_نه!
بی خیال باز کردن سه دکمه ی پایین بلوزش به سمتم برمیگرده.نگاه از برهنگی سینه ش می گیرم و به چشمهای سردی که من رو مخاطب قرار دادن می دوزم.
عادت داشت،عادت داشت وقتی می خواست حرف بزنه چند ثانیه به چشم های طرف خیره بشه تا نفوذش رو توی عمق ذهن مخاطبش ببینه و بعد با کلام سرد و سختش مخاطبش رو خلع سلاح کنه.
_می شنوم!
منظورش رو نمی فهمم،نمی دونم از چی باید توضیح بدم.دوباره با همون صدای ضعیفم زمزمه می کنم:
_چی بگم؟
_دلیل حال این چند وقتو!می خوای با این کارها دلم به حالت بسوزه؟
قطره ی اشک سرکش رو با دست آزادم پس می زنم و بغض دار جواب میدم:
_نه!
باز هم همون پوزخند اعصاب خورد کن رو تحویلم میده.
_جالبه،ولی هیچ گناهکاری با مظلوم کاری بخشیده نشده.
با همون حال میگم:
_نگفتم ببخش!راجع به امشبم معذرت می خوام.کاش کمکم نمی کردی که بعدش بخوای طعنه بزنی!
امشب صداش جدی تر از همیشه ست،مردونه تر از همیشه،بم تر و گیرا تر از همیشه:
_صد بار دیگه هم به این حال ببینمت کمکت می کنم چون من نمی تونم به اندازه ی تو بد باشم.
التهاب بغضم بیشتر میشه،آره دیگه من بدم…
با همون مکث کوتاه همیشگی ادامه ی جملش رو بیان می کنه:
_در عین حالی که ازت متنفرم دلم به حالت می سوزه.
لب می گزم از این حجم تحقیر،من از ترحم بیزار بودم.
_گوشیتو بهت پس میدم،می تونی با دوستت صحبت کنی.اما یادت نره هر تماست چک میشه،حتی یه اس ام اس سادت!
توی سکوت بهش گوش میدم،عجیبه که حتی موبایلمم برام مهم نیست؟توی همین سکوت ادامه میده:
_اما… وای به حالت اگه یکی از گه خوری های گذشتتو ببینم زندت نمی ذارم.صفحه ی اینستاتو پاک می کنی خطتم عوض می کنم.
آهسته لب می زنم:
_نیازی نبود.
بی اعتنا ادامه میده:
_هر جا حس کردی حالت بده بهم زنگ بزن،نمی خوام بمیری آرامش.حالیته؟نمی خوام بمیری.
توی دلم جواب میدم :آره مردنم به دردت نمی خوره.تو از زجر کشیدنم لذت می بری!
این بار روی لب هاش لبخند تلخی می شینه،قدمی بهم نزدیک میشه،این بار رنگ نگاهش قابل خوندنه،غم داره.غصه داره،گله داره!
کنارم روی تخت می شینه.مثل همیشه نمی تونم پیش بینی کنم چی کار می خواد بکنه،مثل همیشه غافل گیرم می کنه. دستش رو روی گونم می ذاره،این بار دست های اونم گرمای گذشته رو نداره.با پشت دست روی گونه م می کشه و با حرفش نفس نصف و نیمم رو قطع می کنه:
_می دونستی هاکان خاطرتو می خواست؟بهت گفته بود؟
لب می گزم،کاش اسم اونو نیاره.متوجه ی ترس نگاهم میشه،بدون این که دست از کارش بکشه آنالیز گرانه صورتم رو کاوش می کنه و ادامه میده:
_وقتی بهم گفت بهش گفتم این دختر لیاقت تو نداره،از سرت زیادی بود.
با زهرخند ادامه میده:
_فکرشم نمی کردم یه روزی اسم نحست تو شناسنامه ی من بره.
باز هم یه شکستن دیگه.روی چشم هام زوم می کنه :
_تو یه عوضی به تمام معنایی می دونستی؟
باز هم این بغض لعنتی به جنگ غرورم میره و واین بار پیروز میشه،اشکی از گوشه چشمم سر می خوره،حتی اشک چشمم رو نمی بینه:
_من می دونستم تو آشغالی اما نه تا این حد که بخوای آدم بکشی اونم کیو؟هاکانو!
صداش آرومه،حرکت دستش هم روی صورتم آرومه.این وسط فقط حرفاشه که کوبنده ست و غرورم رو جریحه دار می کنه.
_ازت بدم میاد آرامش،همون اندازه ای که داداشم می خواستت من ازت متنفرم!
دیگه نمی تونم طاقت بیارم و با نفرت از اون شب می گم:
_برادرت عاشق من نبود هامون.
این بار اونه که سکوت کرده ، این بار منم که با نفرت کلامم مکث می کنم و ادامه میدم:
_من عوضیم آره. اما هاکان…
شصتش رو مماس با لبم قرار میده و هشدار دهنده نگاهم می کنه.
_حتی فکرشم نکن بخوای بهش توهین کنی.اون بار اگه جواب توهینت سیلی بود قرار نیست این بار هم به راحتی هموم بار بگذرم.

لبخند تلخی کنج لبم می شینه،تلخیش به لحنمم سرایت می کنه:
_می گی توضیح بده،اما نمی خوای بشنوی.
_چون داری مزخرف میگی تو می تونی به کل شهر دروغ بگی اما به من نه!
سرش خم میشه،این بار می تونم برق نفرت نگاهش رو از نزدیک ببینم.می تونم همراه با صداش دم و بازدم سوزنده ش رو روی پوست یخ زدم حس کنم:
_تو نمی تونی برای من مظلوم نمایی کنی،من می شناسمت!
حق داشت،از نظر اون من یه دختر آشغال و پست فطرت بودم که برادرش رو کشتم و قتل رو انداختم گردن مادرم. خوب مگه غیر از این بود؟نه!پس هامون حق داشت به من بگه عوضی،اما حق نداشت برادرش رو تبرئه کنه و نخواد بشنوه!
بلند میشه،نگاهی به سرمم می ندازه و سوزنش رو از دستم می کشه.
می خوام بلند بشم که با تحکم میگه:
_یادم نمیاد بهت گفته باشم بلند بشی.
بی اعتنا می شینم و میگم:
_خوشت نمیاد روی تختت باشم،میرم اون یکی اتاق.
جدی جوابم رو میده:
_آره خوشم نمیاد،اما مجبوری بتمرگی همینجا چون که من میخوام.
از اتاق بیرون میره،سرکشی بیشتر فقط توانم رو کم می کرد.خداروشکر از اون حالت تهوع و سرگیجه ی وحشتناک خبری نیست اما همچنان بدنم تهی از هر انرژی و نیروییه.
دوباره روی تختش دراز می کشم،نفسی می کشم که همزمان عطر سردش هم وارد ریه هام میشه.
عطری که درست مثل صاحبش لرز به تن آدم می نداخت.
بیست دقیقه ای می گذره که در نیم باز کاملا باز میشه،با همون لباس های عوض نشده داخل میاد.نگاهم به سینی غذای توی دستش میوفته.
کنارم روی تخت می شینه،غذاهای امروز ظهر رو گرم کرده.لیوان آب رو روی عسلی کنار تخت می ذاره،همون طوری که قاشق رو پر می کنه از برنج دستوری میگه:
_بلند شو بشین!
دستم رو بند تخت می کنم و تکیه می زنم.منتظرم سینی رو به دستم بده که در کمال تعجب قاشق رو به سمت دهنم نزدیک می کنه.معذب زمزمه می کنم:
_خودم می خورم،ممنون!
نگاه گذرایی بهم می ندازه و قاشق رو به مصرانه به سمت لب هام میاره. به سختی دهن باز می کنم و برنج های قاشق رو می بلعم.
قاشق دیگه ای پر می کنه و بدون اینکه نگاهم کنه بی مقدمه میگه:
_هاکان می گفت زیادی خوشگلی.
با همین حرفش تمام اشتهام کور میشه ،بی میل لقمه رو می جوم تا همراه بغضم فرو بدم و به حرف هاش گوش می کنم:
_می گفت شیرینی،پاکی،دلربایی،هه…
قاشق رو دوباره به سمت دهنم میاره و این بار خیره به چشم هام ادامه میده:
_تو نفرت انگیزی،منزجر کننده ای…
با بغض لقمه ی دیگه رو می بلعم، چی میشد اگه امشب عذابم نمی داد؟ محبتش رو نخواستم،این حرف ها رو هم نمی خوام.
_اگه دارم با دستای خودم بهت غذا می دم برای اینه که منتظرم ببینم چطور گاز می گیری دستی که به سمتت میاد و کمکت می کنه رو.این بار می خوام ببینم،می خوام ببینم این بار گربه صفتی خودتو چطور نشون میدی.

همراه با بغض اون لقمه رو قورت می دم،بدون اینکه جواب حرفش و بدم زمزمه می کنم:
_نمی خورم.
قاشق دیگه ای پر می کنه و جواب میده:
_جرئتشو نداری!
سرم رو پس می کشم و می گم:
_اشتهام و کور کردی نمی تونم بخورم.
_رو تو کم کن،بیشتر از اینا حقته!
و قاشق را با اجبار به سمت لبم میاره،کلافه می خورم،مگه من جرئت سیر شدن داشتم؟مگه من اجازه ی بی اشتهایی داشتم؟نه!
تقریبا نصف بیشتر غذا رو به خوردم می ده که کاملا سیر میشم،سرم رو کنار می کشم و میگم:
_دیگه سیر شدم،ممنون.
قاشقی که آماده کرده بود رو توی بشقاب می ذاره و بهم نگاه می کنه،زیر سنگینی نگاهش سرم پایین میوفته و زمزمه می کنم:
_خودت شام نمی خوری؟
نگاه ازم بر نمی داره و جواب میده:
_نه،دست پختت مزخرفه،مثل خودت!
دلم با حرفاش می شکنه،دلخور میگم:
_مجـبور نیستی تحملم کنی،بذار برم!
باز هم همون لبخند تمسخر آمیز عایدم می شه،یک تای ابروش بالا می پره و می پرسه:
_من کی انقدر بهت رو دادم آرامش؟
توی صورتش کاوش می کنم و بی اختیار روی کلامم میگم:
_بی رحم شدی،دل می شکنی.
کشیده و بم زمزمه می کنه:
_چون تو ارزش رفتار خوب رو نداری،اینو قبلا ثابت کردی.
بغض می کنم:
_منم آدمم.
به بغضم پوزخند می زنه:
_از نظر من نیستی.
_پس چرا نمی ذاری برم؟به خاطر این عقد همه باهات پشت کردن،ازم بیزاری.دلیلی نداره بمونم.
صورتش رو نزدیک تر میاره و شمرده شمرده میگه:
_فقط وقتی می ذارم بری که مقصدت کلانتری باشه،که روی زبونت تمرین گفتن واقعیت پیش پلیس باشه و گرنه حتی اگه ازت متنفر بشم ،باز جات توی همین خونه ست .کنار من!
در مونده از قاطعیت کلامش با بغض سکوت می کنم،سینی غذا رو بر میداره و بدون حرف از اتاق میره.کاش پایان بده به این شکنجه ای که هر دومون رو می سوزونه.کاش تموم کنه و بفهمه غم روی دلم کم نیست. کاش درموندگیم رو حس کنه. ای کاش بگذره…
نگاهی به جای خالیش می ندازم تکیلف خودم رو نمی فهمم! نمی دونم باید روی تختش بخوابم یا برم.ده دقیقه ای منتظر میشم و وقتی نمیاد بی اراده چشم هام گرم میشه.
*****
چشم باز می کنم،اولین چیزی که می بینم بالش سورمه ای تخت هامونه.خواب آلود بالش رو در آغوش می کشم و چشم هام رو می بندم.
بوی عطر آشنایی مشامم رو پر می کنه،لبخند محوی می زنم و صورتم رو به سرمای بالش می کشم.
لذت وافری وجودم رو پر می کنه،شاید به خاطر خنکای بالش،شاید هم به خاطر اون عطر خوش بو که حس امنیت رو بهت القا می کرد.
چشم هام دوباره در شرف گرم شدنه که صدای هامون خوابم رو زایل می کنه.
قبل از این که بلند بشم می بینه چطور بالشش رو در آغوش گرفتم و مثل همیشه از هیچ فرصتی برای تحقیر کردنم استفاده نمی کنه:
_انگار خوش گذشته.
بالش رو به کناری می ذارم و با بدنی کرخت شده بلند میشم و زمزمه می کنم:
_صبح بخیر.
بدون این که جوابم رو بده به سمت کمد لباس هاش می ره و عامرانه دستور میده:
_بلند شو یه چیزی بپوش باید بریم.
چشم های پف کردم رو می مالم و می پرسم:
_کجا؟
بلوز مشکی ماتی از توی کمدش بیرون می کشه،روبه روی آینه تیشترتش رو از تنش در میاره،با ناراحتی نگاهم رو روی اندام عضلانی و مردونه ش می بندم که صدای بم شدش رو می شنوم:
_امروز بیستم هاکانه،باید بریم سر خاکش!
عذاب نهفته توی صداش کاملا مشهوده،لب می گزم از فکر روز سختی که مجبورم به تحمل کردنش.خدایا توان این یک قلم و امروز ندارم.توان رفتن به جمعی که ازم بیزارن و دیدن قبری که متعلق به هاکانه رو ندارم.قبری که صاحبش رو من کشتم.
صداش رو نزدیک به خودم می شنوم:
_باز کن چشماتو!
چشم هامو باز می کنم،رو به روم ایستاده با همون پیراهن مشکی مات که حالا توی تن هامون حسابی خودنمایی می کنه.خیره به چشم های غم زده و ترسیدم میگه:
_سخته برات بخوای بری سر خاک کسی که کشتیش؟
برای اولین بار چقدر خوب دردم رو فهمید،البته همیشه می فهمید و بر علیه م ایتفاده می کرد. ..جوشش اشک رو پشت پلکم احساس می کنم،این بار رو مردونگی کن و نگو! نگو هامون! صدای فریاد دلم رو نمی شنوه و ادامه میده:
_اون شب و یادت میاد،این که چطور کشتیش!
قدمی بهم نزدیک میشه،هیچ سعی و تلاشی برای نگه داشتن اشک هام نمی کنم چون می دونم بی فایدست. نگاهش رو روی اشک هام ثابت می کنه و زمزمه وار میگه:
_حرفام اذیتت می کنه عزیزم؟
حتی عزیزم گفتنش هم با کنایه ست. خم میشه،چونه ام رو توی دست می گیره و وادارم می کنه سر بلند کنم.
صورتش با فاصله ی کمی از صورتم قرار داره،طوری که توی چشم های براقش انعکاس چهره ی به اشک نشسته ی خودم رو می بینم.
هامون: چرا گریه می کنی آرامش؟
هق می زنم،خشونت کلامش بیشتر شده و تن صداش بالاتر میره:
_چرا گریه می کنی لعنتی؟چرا حالت انقدر داغونه؟
چونم رو محکم فشار میده،تن صدای بلندش این بار جای خودش رو به فریاد کشیدن میده .
_چرا تا اسم هاکانو میارم گریه می کنی؟چرا حالت خراب میشه؟؟؟

چونم رو با قدرت رها می کنه که روی تخت پرت میشم،با هر دو دست به موهاش چنگ می زنه و با عصبانیت آشکاری زمزمه می کنه:
_خدا لعنتت کنه…!
با خشم نفس گیری بلند تر و جنون وار عربده می زنه:
_خدا لـــــعنتت کنــــــه!
تمام تنم از شنیدن فریاد بلندش منقبض میشه.نگاهش می کنم. توی دلم پوزخند می زنم،لعنتم کرده هامون.خبر نداری !
چند دقیقه وسط اتاق می ایسته و تنها صدایی که سکوت رو می شکنه صدای نفس های عمیق و لبریز از خشم هامون و صدای گریه ی منه !
انگار مثل همیشه خشمش رو کنترل می کنه،هر چند هنوز چهره ی قرمزش نشون از عصبانیت درونش میده.
به کت سیاه رنگش چنگ می زنه و بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_تا پنج دقیقه ی دیگه حاضری.
بی مهلت بیرون میره و من حتی نمی دونم توی این زمان پنج دقیقه چی کار می تونم بکنم.

به محض طی کردن آخرین پله،نگاهم به نگاه غم زده ی هاله تلاقی می کنه.رو بر می گردونه و نگاهش رو ازم می گیره،خجالت زده سلامی زمزمه می کنم که بی پاسخ می ذاره،می خوام حرف بزنم که صدای هامون از پشت سرم بلند میشه:
_بهت نگفتن جواب سلام واجبه؟
این بار هاله با اون چشم های نم زده به هامون خیره میشه،پر از حرف،پر از دلتنگی…!
دلخوره اما حس می کنم تا چه حد به هامون نیاز داره.انگار هامون هم حس می کنه که دو پله ی آخر رو طی می کنه و روبه روی هاله می ایسته.
با لبخند محوی به نگاه دلخورش خیره میشه و در نهایت خواهرش رو به آغوش حمایت گرش می کشه.
صدای بغض دار هاله بلند میشه:
_ولم کن هامون.
تنگ شدن حلقه ی دست هامون رو دور کمر ظریف هاله حس می کنم،چونه ش رو روی سر هاله می ذاره و با تحکم و صدای آرامش بخشی میگه:
_هیش…! توله رو زیاد نباید به حال خودش بذاری.
نمی دونم آغوش هامون چه حسی داره اما بسته شدن چشم های هاله رو می بینم،شکستن بغضش رو می بینم.
صدای ناله مانندش رو می شنوم:
_من خیلی تنها شدم هامون!
بوسه ای به سر هاله می زنه و مردونه جواب میده:
_تا من هستم تنها نیستی،نفهمیدی هنوز چقدر چقدر می خوامت؟
صدای هق هقش اوج می گیره،گرفته میگه:
_اما من نمی تونم ببخشمت .
هامون:باشه نبخش!اما حق نداری احساس تنهایی کنی،من همه جوره هستم!
برای لحظه ای دلم حسادت می کنه به هاله،دلم پر می کشه برای شنیدن چنین حرف هایی.دلم میره برای بازوهای مردونه ای که دورت حلقه بشن و بهت اعتماد اینو بدن که تنها نیستی!باز هم از این بی کسی بغض می کنم،کاش بودی بابا.چیز زیادی نمی خوام،یه حامی می خوام،یه دست نوازش گر،یه تکیه گاه.
صدای قدم هایی از پشت سرم میاد،بر می گردم و خاله ملیحه رو می بینم،داغون تر از همیشه.چیزی از اون روحیه ی شاد و صورت بشاش نمونده.به معنای واقعی کلمه پیر شده،شکسته شده.دل مرده شده.
سلامی می کنم،نگاهی بهم می ندازه و با تکون دادن سر جوابم رو میده.از پله ها پایین میره.چشمش به هاله و هامون میوفته.با صدای دلخور و گرفته ای هاله رو مخاطب قرار میده:
_بریم،دیر شد!
هاله دستی به صورتش می کشه و از هامون فاصله می گیره،هامونی که به صورت دلخور مادرش خیره شده.آخر هم طاقت نمیاره و میگه:
_مامان… !
جوابی نمی شنوه،اما تسلیم نمیشه و قدمی به سمت خاله ملیحه بر می داره.
_نمی خوای نگام کنی؟
جوشش اشک رو توی چشم های خاله ملیحه حس می کنم،بدون اینکه به هامون نگاه کنه با بغض آشکاری میگه:
_بریم هاله!
آزاد شدن نفس کلافه ی هامون رو می بینم،انگار دلخوری خاله ملیحه بیشتر بود تا هاله.
چون بی توجه به هامون راهش رو می کشه و میره.
پشت بندش هاله و هامون هم میرن و من هم بی صدا با سری پایین افتاده دنبالشون کشیده میشم.
بیرون که می ریم خاله ملیحه باز هم بدون در نظر گرفتن هامون هاله رو مخاطب قرار میده:
_پس این تاکسی کی میاد؟
انگار حرفش کم کم اعصاب آروم هامون رو متزلزل می کنه. که این بار پرخاش گرانه به حرف میاد:
_بسه مامان،شورشو در آوردی.
هاله هم به حمایت از هامون میگه:
_راست میگه مامان تاکسی لازم نیست با هم میریم.
خاله ملیحه:آره همینم مونده با دختر قاتل پسرم تو یه ماشین برم سر مزار .به روی خودمم نیارم پسر بزرگ ترم کیو صیغه کرده.
هامون با عصبانیت میگه:
_یعنی فقط به خاطر حرف بقیه…
مادرش وسط حرفش می پره و این بار زل می زنه توی چشم هاش و با دلخوری و تن صدای بالا رفته میگه:
_نه به خاطر حرف بقیه نه،به خاطر هاکانمه می فهمی؟حرمت خاک اونو نگه می دارم.عذادار پسرمم،عذاداریمو نشون می دم،مثل تو پشت پا نمی زنم به عزیزم و برم با کسایی که بانی مرگ پسرم شدن گرم بگیرم.حالا فهمیدی چرا نمیام؟ تا زمانی که این دختر توی خونته فراموش کن مادریم داری هامون!
با سری پایین افتاده و بغضی که چنبره زده توی گلوم زمزمه می کنم :
_خاله ملیحه من…
حرفم رو نزدم که تحکم کلام هامون خفم می کنه:
_ببند دهنتو آرامش!
نگاه معنادار هاله به منی که لب می گزم تا اشک نریزم دوخته میشه،همون لحظه تاکسی زرد رنگی جلوی رومون پارک می کنه و می پرسه:
_شما سرویس می خواستین؟
خاله ملیحه همون طور که میگه “بله آقا ما می خواستیم” در عقب رو باز می کنه و بی توجه به اعصاب داغون هامون سوار میشه،هاله هم نگاه مرددی به برادرش می ندازه و در نهایت دنبال خاله ملیحه سوار میشه.
نگاهم رو به هامون می ندازم،با کلافگی به صورتش دست می کشه و قدم می زنه.می ترسم حرف بزنم و عصبانی تر بشه،ترجیحا سکوت می کنم…
****
عینکش رو به چشمش می زنه و جدی میگه:
_پیاده شو.
سر تکون میدم،دستم به سمت دستگیره میره که صداش رو می شنوم:
_اگه حس کردی مثل دیشب حالت بد شد بهم بگو،نمیخوام وسط اون جمعیت پس بیوفتی.

لبخندی روی لبم میاد،برای اولین باره که دلم اطاعت می خواد نه سرپیچی.برای همین زمزمه می کنم:
_چشم!
پیاده می شم تا حس خوبم رو از جمله ی آخرش زایل نکنه،هر چند به خاطر خودش و آبروی خودش گفت اما این روزها انقدر نیاز به توجه داشتم که همین جمله هم کلی حس خوب بهم القا کرد.البته دیدن مزار هاکان از دور و همچنین صدای گریه و جمع عذاداران سیاه پوش کافیه تا تمام غم دنیا به دلم سرازیر بشه.
چشمه ی اشکم باز هم بدون خستگی می جوشه.
خدایاسخته،خیلی سخته! بهم قدرت دادی که الان اینجام اما کمه،این قدرت برای تحمل این درد کمه،ناچیزه.کمر خم می کنه.
پام یاری جلو رفتن رو ندارن،هامون جلوتر از من داره میره اما من هر قدمی که بر می دارم درد رو توی تک تک سلول هام احساس می کنم.
لب می گزم و صدای هاکان رو می شنوم:
_هیش!انقدر دست و پا نزن بذار به هر دومون خوش بگذره.
نگاهم به قاب عکس روی قبر میوفته،قدم دیگه ای برمی دارم و باز هم می شنوم:
_خیلی خواستنی هستی،نمی تونم ازت دست بکشم.
اولین قطره ی اشک سرازیر میشه،لعنت به این صداها که به این واضحی توی گوشم منعکس میشه:
_خیلی وقته چشمم دنبالته،نگو که نفهمیدی!
به جمعیت ملحق میشم .سنگینی نگاه همه رو حس می کنم،برام عجیبه چطور کمرم خم نشده و صاف ایستادم.
یه مردی اونجا ایستاده و قرآن می خونه،از هر طرف صدای گریه میاد، جمعیت زیادی اومدن،جمعیت زیادی اشک ریختن و من از ته دل آرزو می کنم حداقل اون لحظه فراموش کنم مسبب همه ی این ها منم .
صدای پچ پچی رو از پشت سرم می شنوم:
_مادرِ این دختره هاکان و کشته،میگن به خاطر این بوده.خدا می دونه دخترش چه گندی زده انداخته گردن اون خدابیامرز.
لب هام رو روی هم فشار میدم.
_نگاش کن با چه رویی هم اومده اینجا،هر کی دیگه جاش بود خجالت می کشید از صد کیلومتری این جا رد بشه.
_آره والا،معلوم نیست چقدر سلیطه ست که از رو نرفته.
یه صدای دیگه ای بهشون ملحق میشه:
_من دیدم از ماشین هامون پیاده شد،از هامون بعیده بخواد این دختر رو برسونه.واقعا کارش زشت بود.
_از کجا می دونی؟شاید دختره گریه زاری کرده دل هامونم به رحم اومده.
_خدا لعنتشون کنه ببین چه آتیشی به جون این خانواده انداختن.
قدمی فاصله می گیرم تا نشنوم اما مگه این پچ پچ ها تمومی دارن؟نگاهم به عکسی میوفته که کنارش نوار سیاه کشیده شده.
تصویر زیبا از جوون بیست و چهار ساله ای که برق چشم هاش دل هر جنبنده ای رو می سوزوند حتی منو! معصومیت چهره ش نشون نمی داد چه کار وحشتناکی با من کرده،اگه نشون می داد شاید باور حرف من برای بقیه راحت تر می شد ..
دستی سر شونم می شینه،بر می گردم و با دیدن فروزان دختر عمه خانم آه از نهادم بلند میشه.
لبخندی می زنه و میگه:
_خوبی عزیزم؟
خوب می دونم مهربونیش چقدر الکیه،برای همین به تکون دادن سرم اکتفا می کنم و دوباره به قاب عکس هاکان خیره میشم اما دست بر نمی داره و زیر گوشم زمزمه می کنه:
_رابطتون با هاکان خیلی خوب بود نه؟اگه اشتباه نکنم دوست پسرت بود!
فقط زمزمه می کنم:
_اشتباه می کنی،هاکان فقط دوست من بود.
تمسخر آمیز می خنده:
_پس این که الان توی قبر خوابیده عوارض دوستی با شماست!
سکوت می کنم،اون ادامه میده:
_چی کار کردی که هامون مجبور شد صیغه ت کنه؟ نگو علاقه که باور نمی کنم.هامون از دخترای بچه سال خوشش نمیاد،معلومه مجبورش کردی!
کلافه چند ثانیه چشم هامو می بندم،کافیه دیگه!بر می گردم و کوبنده جواب می دم:
_آره،چاقو گذاشتم بیخ گلوش مجبورش کردم عقدم کنه ربطش به شما چیه؟
پوزخندی می زنه:
_عقد؟از کی تا حالا به یه صیغه ی موقت میگن عقد؟
_صیغه رو نمی دونم اما به همون خطبه ی دائم،النکاح و سنتی میگن عقد،همون که اسم دو نفر می ره توی شناسنامه ی هم.
جا می خوره،اما با همون موضع جبهه گیرانش میگه:
_یعنی میگی هامون عقدت کرده؟هه…خوش خیال.
خدایا من حالم آشفته تر از اونه که بخوام با این کل کل کنم،صاف می ایستم و در حالی که سعی دارم حالم رو بروز ندم میگم:
_اگه برام مهم بودی حتما صفحه ی دوم شناسناممو نشونت می دادم بفهمی خیال کی باطله!
کم میاره،در ظاهر جوابش رو دادم اما خشنود نیستم از این حاضر جوابی.دلم از جای دیگه پره،به این راحتیا خالی نمیشم.
نگاهم به هامون میوفته،اون سمت با اخم ایستاده و با دست هایی گره خورده به مزار هاکان چشم دوخته.عینک زده اما می تونم غم چشماش رو بفهمم.

قرائت قرآن تموم میشه و نوبت به روضه خونی می رسه،روضه ای که دل خونِ همه رو خون تر می کنه.مخصوصا هاله و خاله ملیحه که با گریه ها و ناله هاشون اشک همه رو در آوردن!
نمی دونم چقدر از زمان می گذره تا اینکه مرد بالاخره تموم می کنه.انقدر که زیر آفتاب ایستادم و خاطرات رو مرور کردم و اشک ریختم باز هم همون سرگیجه ی لعنتی به سراغم اومده،نگاهم به هامون میوفته.گفت اگه حالت بد شد بگو اما نمی خواستم باری روی شونه هاش باشم،ناچارا کمی از جمعیت فاصله می گیرم.
در ظاهر کسی حواسش به من نبود اما در واقع همه زیر چشمی منو نگاه می کردن و پچ می زدند.
می خوام سرم رو پایین بندازم که فروزان رو می بینم،کنار هامون ایستاده و با اعتراض حرف می زنه،استرس می گیرم از فکر این که حرف هام رو کف دست هامون یا بقیه بذاره.اگه هامون صلاح می دونست به همه می گفت عقدم کرده،اگه نگفت لابد صلاح نبوده و منِ احمق باز هم گند زدم.
وقتی اخم های در هم رفته ی هامون رو می بینم مطمئن میشم که فروزان زهر خودش رو ریخته.تیر خلاصم با نگاه سرزنش گرانه ی هامون خورده میشه.
با همون جدیت چیزی به فروزان میگه که کرک و پرش می ریزه و عقب نشینی می کنه.هامون به سمتم میاد،قبل از این که بهم برسه دو زن نا آشنایی مقابلم می ایستند،یکی که جوون تر بود نگاهی به سر تا پام می ندازه و نه چندان دوستانه میگه:
_تو دختر زهرایی؟
فقط به تکون دادن سر اکتفا می کنم،زنی که به ظاهر جاافتاده تره با کلامی زهر دار به قلب تیکه پارم نیشتر می زنه:
_چطوری روت شده بیای این جا؟جوون مردم و دستی دستی کشتین حالا اومدی سر خاکش که داغ دل مادر بدبختش و تازه کنی؟
لب هام می لرزن،با صدایی که علنا می لرزه به حرف میام:
_من واقعا…
_مشکلی پیش اومده؟
کلام لرزونم توسط قدرت کلام هامون قطع میشه،با التماس نگاهش می کنم،سرش رو به طرف اون دو زن می چرخونه و منتظر نگاهشون می کنه،زن میانسال با غمی که عجیب بوی مصنوعیت میده،میگه:
_تسلیت میگم هامون خان غم آخرتون باشه،نمی دونید چقدر برای هاکان ناراحتم،حیف بود جوون به اون سرزندگی!خدا داغ به دل اونی بندازه که این داغ و به دلتون انداخت.
این حرف دنیایی رو روی سرم خراب می کنه،حال بدم،بدتر میشه.حس می کنم نور اون خورشید کم سو و کم سو تر میشه.دارم پس میوفتم که دستی حمایت گر دست های یخ زدم رو توی دست می گیره.نفسم قطع میشه،این بار نه از سرگیجه بلکه از این حس حمایتی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم.
نگاه دو زن حیرت زده یه انگشت های هامون که لابه لای انگشت هام فرو رفته دوخته میشه.نه تنها اونا،بلکه توجه ی خیلی ها به من جلب شده از جمله هاله و فروزان.
فشاری به دستم وارد میشه و بهم حس قدرت القا می کنه.
زن کم سن و سال تر با بهت میگه:
_شما…
هامون وسط حرفش می پره و طوری قاطع حرف می زنه از تحکم کلامش کسی جرئت نفس کشیدن هم نداشته باشه:
_قبل از اینکه دهنتون به یاوه گویی و نفرین باز بشه حرفتون رو توی دهنتون مزه مزه کنید.من داغ دار برادرمم اما شما با این نفرین اون هم توی این روز از خدا خواستید داغ دار زنمم بشم.

مات می مونم از این حرف،تمام سرگیجه،خاطرات بد،حس های منفی با همین جمله از وجودم دور و دور میشن و جای خودشون رو به یه حس نوپا میدن،حسی که با شنیدن جمله ی حمایت گر هامون توی دلم جرقه زد.چیزی مثل یه شوک قوی با برق،یا خیلی قوی تر… نمی دونم،تنها چیزی که می دونم جایگاه هامون بود که علارغم نگاه توبیخ گرانه ش،علارغم دعوا هاش،سیلی هاش،پررنگ شده بود.اون قدر پررنگ که بی اراده برگردم و به نیم رخش خیره بشم،اخم داشت،گرفته بود،داغ داشت،از من بیزار بود اما باز حمایت کرد.باز من رو شرمنده ی مردونگیش کرد.
هیچ کس حرف نمی زنه،حتی زبون زن نمی چرخه تا عذرخواهی کنه.دستم توسط هامون کشیده میشه،دنبالش می رم.دور از جمعیت کنار شیر آب می ایسته،دستم رو رها می کنه.عینکش رو از چشمش بر می داره و خم میشه،شیر آب رو باز می کنه و مشتی پر از آب کرده و به صورتش می زنه،بارها و بارها تکرار می کنه و من بدون پلک زدن نگاهش می کنم.حالش اون قدر داغون به نظر می رسه که من غافل میشم از حال خراب خودم و با نگرانی می پرسم:
_خوبی هامون؟
جوابم رو نمیده،شیر آب رو می بنده و بلند میشه.
چند ثانیه ای چشم روی هم می بنده و سرش رو،رو به آسمون بلند می کنه.صدای نفس های کشدار و بلندش دلم رو می سوزونه،سیبک گلوش بالا و پایین میره.غافل از حضور من زیر لب زمزمه می کنه:
_منو ببخش داداشم!
دلم می گیره از این همه غم تلمبار شده روی دلش،حق داره.از کسی دفاع کرده بود که قاتل برادرشه.از طرفی نفرت قلبش،از طرفی وجدانش که حتی برای من هم به درد میومد.
پلک هاش رو باز می کنه و با اون عینک مارک،قرمزی چشم هاش رو پنهون کرده و فقط زمزمه می کنه:
_بریم.
و من از خدا خواسته،نمی گم زوده،نمیگم بمون و تا آخر مراسم باش در کمال خودخواهی میرم و سوار ماشینش میشم.
***

ماشین رو پارک می کنه،کلید رو به سمتم می گیره و باز هم بدون اینکه نگاهم کنه میگه:
_برو تو !
به جای این که خوشحال بشم،مغموم میشم از این فکر درگیری که حتی فراموش کرده در رو روی من قفل می کرده.
کلید رو از دستش می گیرم و زمزمه می کنم:
_تو نمیای؟
سرد و کوتاه جواب میده:
_نه.
دستم به سمت دستگیره میره اما پای رفتن ندارم،دلم می خواد کنارش باشم ،می دونستم من نمک روی زخمشم اما دلم می خواست مرحم بشم.
_هامون بابت امروز…
_برو پایین.
مثل همیشه حرفم رو قطع می کنه اما من مثل همیشه کوتاه نمیام،شاید به خاطر سرکشی دلم،شاید به خاطر لحن هامون که بیشتر داغون بود تا عصبانی.
_می فهمم از اینکه ازم حمایت کردی عذاب وجدان داری،اما…
و باز هم حرفم رو قطع می کنه:
_ندارم.در ضمن،یه آدمی مثل تو هیچ وقت نمی تونه منو درک کنه پس ادای با شعورا رو در نیار.
لبخند تلخی می زنم:
_حق داری،شاید واسه اینکه تو زیادی خوبی.
بالاخره نگاهم می کنه و قاطع میگه:
_خوب نیستم،اصلا نیستم.حمایت امروزم رو پای خوب بودن نذار،پاش برسه بدترین عالمم.اما یه چیزی و فهمیدم که تو هنوز درکش نکردی.من توی شهری زندگی می کنم که صاحبش ضامن آهوعه،از نظر تو و اون فکر بچگانت شاید این عقاید مسخره باشه و قرتی بازی های اروپایی جذابیت داشته باشه،اما از نظر من،نه.به خاطر حرف امروزم نه عذاب وجدان دارم نه دلم سوخته،اما فراموشم نکردم رفتی جلوی فروزان چه زری زدی،شک نکن اینو بی جواب نمی ذارم،حالا هم گمشو پایین.بیشتر از این تحمل دیدن تو ندارم.
نگاهش می کنم،عجیبه که به جای این که بهم بر بخوره،مات موندم.دلیل حمایتش این بود،اون هم از منی که بزرگ ترین داغ عمرش رو به دلش گذاشتم.لبخند محوی لب هام رو انحنا میده،سری تکون می دم و بی حرف پیاده میشم،هنوز در رو کامل نبستم صدای جیغ لاستیک هاش کوچه رو پر می کنه. به جای خالی ماشینش نگاه می کنم و زیر لب می گم:
_اخموعه مهربون!

شماره ی مارال رو می گیرم،به بوق سوم رسیده صدای مرددش توی گوشی می پیچه:
_بله؟
لبخندی روی لبم میاد:
_قربون های بله های لرزونت،نترس هامون نیستم.
صدای جیغش توی گوشی می پیچه:
_آرامــــش با موبایلت زنگ می زنی؟نکنه کش رفتی ازش؟
خندم می گیره:
_نه خودش داد.اون روز جلوی دستشویی از حال رفتم اینو داد گفت اگه یک وقتی باز حالم خراب شد بهش زنگ بزنم.اما گفت اگه دست از پا خطا کنم خودش منو می کشه!
مارال:اوه اوه،ولی خودمونیم همینم از هامون بعید بود.خبریه مهربون شده؟
یاد داد و فریاد های دیشب هامون میوفتم و با آه میگم:
_مهربون نشده.
با مکث دیشب رو یادم میارم و ادامه میدم:
_من از روی عصبانیت به دختر عمش گفتم صیغه ای در کار نیست و هامون عقدم کرده.اونم دیشب اومد داد و هوار راه انداخت،شانس آوردم دختر عمش به خاله ملیحه و بقیه نگفته.

مارال:وای،خدا به حالت رحم کرده پس،حالا چی کار کرد؟
_هیچی همون داد و بیداد های همیشگی.
مارال: حالا خودت خوبی؟اون فسقلی چی؟
دستی روی شکمم می کشم و فکری که ذهنم رو مشغول کرده بود رو به زبون میارم:
_باید برم دکتر مارال،باید مطمئن شم حاملم،باید مطمئن شم بچه سالمه.
سکوت می کنه،انگار اون هم توی فکر فرو رفته،بعد از مکث کوتاهی صداش رو می شنوم:
_ای کاش به هامون بگی.
_نمی‌شه مارال،بارها خواستم بگم اما نمی تونم.نمی تونم برم روبه روش وایستم و بگم حاملم،می فهمی؟نمیشه.
آهی می کشه:
_بالاخره که می فهمه!
این بار منم که آه می کشم:
_سقطش می کنم مارال،جز این چاره ای ندارم.
باز هم از شنیدن این حرف تکراری عصبانی میشه:
_مزخرف نگو!ببین با این کار زندگیت بد تباه میشه،خواست خدا بوده تو حق نداری اون بچه رو بکشی.
معترض می گم:
_اما من…
وسط حرفم می پره:
_اما و اگر نداره آرامش،قبول دارم سخته،قبول دارم سنت کمه،ولی قبول کن حماقت زیاد کردی.این یه مورد خریت محضه می فهمی؟

_چهار روز دیگه شکمم بالا بیاد چی کار کنم؟اصلا همین حالت تهوع های گاه و بی گاهم.هامون حتی شک نکرده حاملم.فکر می کنه از بس به خودم گشنگی می دم مدام در حال غش و ضعفم اما از یه جا به بعد اونم می خواد بفهمه قضیه چیه!اومدیم و مجبورم کرد برم بیمارستان آزمایش بدم.من از این روزا می ترسم مارال،من از فهمیدن هامون می ترسم.
مارال: یعنی به خاطر یه ترس می خوای از بچت بگذری؟اون بچه اومده تا تنهاییاتو پر کنه.
سکوت می کنم و اون ادامه میده:
_فردا میام دنبالت،صبح هاله خونه نیست،امیدوارم که ملیحه خانمم نباشه برات هر جور شده از یه دکتر خوب وقت می گیرم.میریم و تو از سالم بودن بچت مطمئن میشی.خیلی زود هم برمی گردیم،برای حالت تهوع هم الان کلی قرص و دارو اومده.تو هم کم کم خودتو آماده کن اگه هامون از زبون خودت بشنوه خیلی بهتره تا این که خودش بفهمه.
سکوت می کنم،این هم یک درد دیگه.باید مخفیانه از خونه بیرون می رفتم،توی ذهنم هم این سوال تکراری رو نمی پرسم”اگه هامون بفهمه چی؟”
چون نباید به این سوال فکر می کردم،هر طوری بود باید می رفتم،اصلا شاید باردار نباشم!همیشه که قرار نیست این تست ها جواب درست بدن و باز خودم دلم به حال این دلداری های احمقانه می سوزه.
نفسی آزاد می کنم و میگم:
_باشه.
خوشحال از اینکه تونسته راضیم کنه نفسی آزاد می کنه و میگه:
_باشه پس ساعتشو بهت اس ام اس می کنم.
باشه ای میگم،کمی دیگه با مارال حرف می زنم و در نهایت تلفن رو قطع می کنم،از روزهای آینده می ترسیدم،از تصورش هم می ترسیدم،حتی از گذرش از گوشه ی ذهنمم می ترسیدم.خدایا روزهای بدی گذروندم می دونم روزهای بدتری در انتظارمه.توقع زیادیه که ازت مرگ بخوام اما به عنوان یه بنده ی کوچیک،ازت آرامش می خوام،تحمل می خوام،قدرت می خوام…
*

نگاهم رو به صفحه ی سیاه و سفید می دوزم،لبخندی روی لب های خوش فرم دکتر جوون نشسته.با مهربونی میگه:
_بله بارداری.
نفسم برای بار دوم حبس میشه،انگشتش رو روی صفحه ی سیاه و سفید می کشه و نقطه ای رو بهم نشون میده:
_می بینی؟این بچته.
اشک توی چشمم حلقه می زنه،چه قدر واژه غریبی بود بچه ی من و چقدر غریب تر بود مادری که من باشم. مارال با هیجان میگه:
_میشه صدای قلبش و بشنویم؟
دکتر سری تکون داده و میگه:
_بله،چرا نشه!
و طولی نمی کشه که صدای ضربان قلبی فضای اتاق رو پر می کنه،احساسم به غلیان میوفته،برای اولین بار حس می کنم یه موجود کوچولو توی شکممه،برای اولین بار حس می کنم مالِ منه فقط من.برای اولین بار تمام ترس ها پر می کشه و من برای بغل کردن این موجود کوچولو مشتاق میشم.انگار مارال حالم رو می فهمه که میگه:
_می شنوی آرامش؟صدای قلب بچته.
با اشک و لبخند سر تکون می دم و زمزمه می کنم:
_چقدر قلبش تند می تپه.
دکتر به حال غریبم لبخند میزنه و میگه:

_نگران نباش کاملا نرماله.وضعیت بچه خوبه اما خودت ضعیفی.چند سالته؟
خیره به اون موجود نامعلوم روی صفحه ی سیاه و سفید آهسته میگم:
_هجده.
_چه مامان کوچولویی.اما از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی،تازه متوجه شدی بارداری؟
سر تکون میدم و اون ادامه میده:
_بچت حدود شش هفتشه،باباش می دونه یا میخوای سوپرایزش کنی؟
به جای هاکان تصویر هامون جلوی چشمم میاد،نمی گم باباش مرده.فقط زمزمه می کنم:
_نمی دونه.
لبخند می زنه و سکوت می کنه،جعبه ی دستمال کاغذی رو به سمتم می گیره. ملتمسانه میگم:
_میشه یه کم دیگه صدای قلبشو گوش کنم؟
با مهربونی تایید می کنه:
_بله چرا نشه!
با لبخند به بهترین صدای دنیا گوش میدم،مارال دستم و می گیره. توی چشم های اونم اشک جمع شده.در حالی که علنا احساساتی شدنش رو بروز داده میگه:
_باورم نمیشه آرامش،فکر کن این بچه الان تو شکم توئه.
میون گریه می خندم.خدایاشکرت!
شکرت که توی این تنهایی یکی و فرستادی که امید به زندگیم باشه،شکرت که بهم دلخوشی دادی،دلیلی برای جنگیدن،برای نفس کشیدن.
نمی دونم احساس اون موقعم بود به خاطر شنیدن این صدابود ،یا مهر مادری که حالا به خاطر اثبات وجود این بچه به دلم افتاده بود اما هر چی بود حس قشنگی بود،اون قدر قشنگ که تلخی تمام این اتفاقات اخیر کمرنگ بشه و جاش رو به یه شیرینی وصف ناپذیر بده.
نمی دونم چقدر می گذره که بالاخره رضا می دم که دل از اون نقطه ی کوچولو و اون صدای دلنشین بگیرم.
شکمم رو پاک می کنم و با اکراه بلند می شم،انگار یه جون تازه توی وجودم دمیده شده.همون قدر سرخوش و سرمست از زندگی.
بعد از گرفتن نسخه و شنیدن توصیه های دکتر تشکر می کنیم و هر دو از مطب بیرون میایم؛مارال یکسره راجع به جنسیت بچه صحبت می کنه و با دلخوشی از رنگ سیسمونی گرفته تا لباس ها و کفش هاش رو طبقه بندی می کنه و اگه جلوش رو نمی گرفتی می خواست تا تولد پنج سالگی بچه هم پیش بره.ولی الحق که من و شرمنده ی خودش کرد،چون من هیچ پولی نداشتم و مارال با سخاوتمندی هم پول ویزیت رو حساب کرد و هم داروهام رو گرفت.
داروهایی که نمی دونستم کجا مخفیشون کنم تا چشم هامون بهشون نیوفته.هر چند از وقتی اتاق کار برای محمد رضا ساخته شده بود جای خواب من از روی کاناپه به اون اتاق منتقل شد و خداروشکر هامون چیزی در این رابطه بهم نگفت.
تاکسی به خواست خودم سر کوچه نگه می داره،مارال با تردید میگه:
_مطمئنی نمی خوای باهات بیام؟اگه خدایی نکرده هاله یا ملیحه خانم خونه باشن چی؟
با اطمینان می گم:
_نیستن،این وقت ظهر خونه نمیان،نگران نباش!
ناچار سری تکون میده:
_مواظب خودت باش آرامش،بهم زنگ بزن!
سری تکون میدم و پیاده میشم،پلاستیک قرص هام رو توی کیفم جا میدم و با لبخند محوی روی لب هام به راه میوفتم. و به این فکر می کنم خبری از ترس صبح نیست،انگار واقعا داشت باورم می شد که دارم مادر میشم.غرق افکار شیرینم کوچه رو دور می زنم،لبخند روی لب هامه اما با دیدن ماشین هامون که مقابل خونه پارک شده حس می کنم تمام خون توی رگ هام یخ می بنده.
پاهام به زمین قفل شده و حتی نمی تونم تشخیص بدم که می تونم نفس بکشم یانه!
به امید این که فاصله باعث تشخیص اشتباهم شده باشه دقیق تر نگاه می کنم اما ماشین خودش بود.
از ترس اشک توی چشمم جمع میشه،الان چی بهش بگم؟چطور توجیه کنم بیرون رفتنم رو؟مطمئنم خیلی عصبانی شده چطور قانعش کنم؟
درمونده به دیوار تکیه می زنم،دلم می خواست فرار کنم اما کجا؟نه پای رفتن به جلو رو داشتم نه جرئت فرار کردن رو.دستم رو روی شکمم می ذارم و زمزمه می کنم:
_کاری با بچم نمی کنی هامون.نمی تونی انقدر بی رحم باشی که به یه زن حامله آسیب برسونی.تو مرد تر از این حرف هایی که بخوای بچمو بکشی!
می خوام خودم رو دلداری بدم تا قدرت پا پیش گذاشتن رو داشته باشم اما حتی نمی تونم به این فکر کنم که یک قدم به جلو بردارم.
توی همین فکر ها با صدای زنگ موبایلم تکونی می خورم.دستمو بالا میارم و به صفحه ی موبایل خیره میشم،صفحه ی موبایلی که تیر خلاص رو با نشون دادن اسم هامون زد.
شالم رو آزاد می کنم و دستی به گردن داغ شدم می کشم.خدایا الان چی کار کنم؟ انقدر به اسم هامون چشم می دوزم که تماس قطع می شه اما به ثانیه نکشیده دوباره موبایل توی دستم می لرزه.
صداش رو قطع می کنم و توی جیبم می ذارمش،دیده نیستم و راه به راه زنگ می زنه. خدا می دونه توی ذهنش حتی قبرم رو هم کنده.
می دونم با از دست دادن زمان فقط به عصبانیتش دامن می زنم .
چند ثانیه ای چشم هام رو می بندم و نفسی می کشم.آروم باش آرامش!آروم باش.کافیه خودتو نبازی.هیچ اتفاقی نمیوفته.

به جلو قدم بر می دارم ،کار از باختن گذشته.حس می کنم با پای خودم دارم به سمت جهنم میرم؛خدایا فقط یک روز خوش خواستم،نشد لبخندی به لبم بیاد و فورا زهر نشه.این چه طلسمیه که درست وسط زندگیم افتاده؟
جلوی در حیاط می ایستم،با دست هایی لرزون کلید قدیمیم رو توی قفل فرو می برم،هنوز نچرخوندمش در باز میشه.پلک هام از ترس روی هم میوفتن. وحشتناکه تصور چهره ی کبود شده از خشم هامون…چشم هام رو باز می کنم و در
کمال حیرت به جای چهره ی خشمگین هامون چهره ی بهت زده ی محمد رو می بینم.
نفس حبس شدم آزاد میشه اما خیالم هنوز آشفته است،با سری پایین افتاده سلام می کنم که متعجب میگه:
_تو بیرون بودی؟
جوابی نمی دم،با سرزنش نگاهم می کنه می پرسه:
_هامون می دونه؟
سرم رو به علامت منفی تکون می دم،نگاهی به پشت سرش می ندازم و وحشت زده زمزمه می کنم:
_بالاست؟
_نه خیر،نیومده.بیا داخل…
سری تکون می دم و وارد میشم،در رو می بنده و بی حرف به سمت میز و صندلی هایی که مخصوص من و هاکان و هاله و گاها هامون گذاشته شده بود میره.خیلی وقت بود روی این صندلی ها ننشسته بودم،دقیقا زیر سایه ی درخت بزرگ انجیر.
روی یکی از صندلی ها می شینه،مقابلش مثل مجرم ها می شینم که جدی می پرسه:
_خوب،می شنوم!
اصلا نمی دونم چی باید بگم.لب های خشک شدم رو تر می کنم و لب به گفتن بخشی از حقیقت باز می کنم:
_دکتر بودم.
نگاهش رنگ سرزنش می گیره.
_مخفیانه؟چرا به هامون نگفتی؟اصلا مگه تو کلید داری؟
سر تکون می دم :
_دوستم یکی برام زد.
برعکس همیشه مقابلم جبهه گیری می کنه:
_مخفیانه کلید می زنی لابد هر وقت هم هامون نیست میری بیرون آره؟هه…برادر ساده ی منو بگو که خوش خیال فکر می کنه تو توی خونه نشستی.
خم میشه و ادامه ی حرفش رو کوبنده تر می زنه:
_هیچ می دونی اگه حال مریضش بی هوا بد نمی شد و خودش میومد چه بلایی سرت میاورد؟
با سکوت فقط با انگشت های دستم بازی می کنم.جدی می پرسه:
_راستش و بگو کجا بودی؟
طوطی وار تکرار می کنم :
_دکتر بودم.
_آخه دردت چی بود که به هامون نگفتی؟ خجالت زده زمزمه می کنم:
_یه درد زنونه،خجالت کشیدم به هامون بگم.
توی دلم به خودم پوزخند می زنم،خجالت کشیدم یا ترسیدم؟
سکوت می کنه،از اون حالت جبهه گیری بیرون میاد اما همچنان عبوس نگاهم می کنه.ساده محمد که فکر می کرد درد زنونم عادت های ماهیانه ست،خبر نداشت دختری که به اصطلاح زن داداششه حامله ست!
از موضعش کوتاه میاد و با لحن آروم و متقاعد کننده ای میگه:
_ببین آرامش،من درکت می کنم.درکت می کنم سختته توی خونه حبس بشی،اما اینو بهت بگم هامون از این که یه نفر زیرزیرکی پشت سرش نقشه بکشه یا کاری انجام بده بیزاره.اگه بفهمه…
وسط حرفش می پرم:
_بهش می گی؟
عمیق نگاهم می کنه و جواب میده:
_نمی گم،اما این کلید ساختن،یواشکی بیرون رفتنت کار درستی نیست.به کارت ادامه بدی دیر یا زود می فهمه.
لبخندی روی لبم می شینه،امروز که گذشت تا فردا هم… خدابزرگه! از ته دل میگم:
_ممنون محمد.
چپ چپ نگاهم می کنه و میگه:
_ببین بهم قول بده دیگه این کارو نمی کنی!
و من چه ساده زمزمه می کنم :
_قول می دم.
_حالا هم بلند شو در بالا رو باز کن تو کشوی پایین کمد هامون یه پوشه ست،زرد رنگه اونو برام بیار!یک ساعت پشت در منتظرم جنابعالی صدا بدی بیام داخل، اگه هامون تهدید نمی کرد بی خبر وارد نشم کم مونده بود درو بشکنم .هه… ما رو بگو فکر می کردیم جنابعالی خوابی یا تو حمومی.
با سکوت لبخند می زنم و بعد از برداشتن کیفم بی حرف به سمت پله ها می رم.این بار خطر از بیخ گوشم گذشت اما به قول محمد همیشه نمی تونستم با مخفی کاری پیش برم. به قول معروف،یک بار جستی ملخک،دو بار جستی ملخک،بار سوم توی مشتی ملخک.

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

دانلود فایل apk رمان عشق تدریجی

دانلود رمان عشق تدریجی  فایل دانلود آخر مطلب   نویسنده: پریسا طاهری ژانر:عاشقانه/پلیسی خلاصه: یه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *