خانه / آخرین مطالب / رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 11

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 11

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

بدون حرف بهم نگاه میکنه، لب هاشو روی هم فشار میده و میگه : امیر … اسمیه که پدرم روم گذاشته بود ، نمیخوام کسی  به این اسم صدام بزنه چون خاطرات بدی و برام زنده میکنه

به آرومی میگم :

-چه خاطراتی رو ؟

بهم نگاه میکنه ، باز از همون نگاه هایی که انگار دنیایی حرف توشه!

اما لب هاش ، هیچ میلی به سخن گفتن ندارن !

صاف میشینم و میگم :

-باشه ، نگو !

فوری میگه: ترمه پدر من …

سرمو بر میگردونم و بهش نگاه میکنم ، حرف هاش مثل یک توده ی بزرگ توی دلش موندن ، اما زبونش یاریش نمیکنه تا حرف های دلشو بزنه !

صاف میشینه و با عصبانیت میکوبه به فرمون !

آرنجشو تکیه میده به پنجره ی باز شده و دستشو میذاره روی پیشونیش ، یادم میره سرم داد کشید ، این بار من دلجویانه میگم :

-کیان نمیخواستم ناراحتت کنم ، ببخشید، اصلا دیگه به روت نمیارم اسمت پسوند و پیشوند داره یانه ، برای من کیانی ! فقط این طوری ناراحت نباش باشه ؟

دستشو از روی پیشونیش بر میداره و بهم چشم میدوزه ، چشم هاش دوکاسه ی خون شده ، با حرف هام حالش بهتر نشد  که هیچ داغون ترم شده و من چقدر دلم میخواست بفهمم چرا ؟

دندون هاش و روی هم فشار میده و با صورتی سرخ شده اجزای صورتمو از نظر میگذرونه ، میترسم و میگم :

-کیان چیزی شده ؟

میخواد بگه ، انگار میخواد فریاد بزنه ، میخواد یه چیزی و به من بفهمونه ، اما نمیدونه من هیچ وقت نمیتونم از نگاه کسی حرف هاشو بخونم !

نا امید از من نگاهشو به رو به رو میدوزه ، نفس نفس میزنه ، میون این نفس زدن ها با صدایی که انگاری به زور از حنجره اش بیرون میاد ، به گوشم میرسه : ترمه عزیزم … میشه راجع بهش صحبت نکنیم ؟

باشه ی آرومی زیر لب زمزمه میکنم ، با این که سرم داد کشید اما درکش میکنم ، حتی با وجود این که دلیل کارشو

نمیدونم ، باز هم از ته دل باهاش همدردی میکنم و اون لحظه به نظرم چقدر درسته این مثال “دل به دل راه دارد “

بدون این که بهم نگاه کنه استارت ماشین و میزنه و حرکت میکنه !

از این که تویه چنین روزی، اوقات مون این چنین تلخ شد دلم میگیره!

دلم میخواد کاری کنم دلش آروم بگیره ، دلم میخواد بخنده و دلم میخواد منبع آرامشش  من باشم !

اما افسوس که اون گره ی بین ابروهاش اون لحظه کور ترین گره ی دنیاست …

حدود ده دقیقه ی بعد  ماشین و جلوی یک مزون پارک میکنه !

خیره به روبه روم سر جام نشستم ، انگاری دلش طاقت نمیاره با لحنی که حس میکنم آروم تر شده میگه :

-ترمه ، امروز برای من بهترین روز زندگیمه ! قسم میخورم تمام این یک هفته هیجان امروز و داشتم  نمیخوام این روزو به کام جفتمون  زهر کنم ، پس بیا چند دقیقه قبل و به کل از ذهنمون پاک کنیم باشه؟

دلخور نگاهش میکنم ، اگه قراره شریک زندگیش بشم ، حق دارم همه چیزو راجع بهش بدونم و کیان چقدر راحت این حقمو از من دریغ میکرد.

قانع نشده ام ،اما خودمو میزنم به بیخیالی !

سری تکون میدم که جوابمو با لبخندش بهم میده .

از ماشین پیاده میشیم ، کیان هم بعد از قفل کردن ماشینش کنارم می ایسته و هر دو دوشادوش هم وارد مزون میشیم .

خانوم میانسال و خوش پوشی متوجه ی کیان میشه و با رویی خوش به سمتمون میاد در همون حین با لبخند میگه :

به به امیرجان ، پارسال دوست امسال آشنا !

نگاه سرزنش بارمو میدوزم بهش ، همین چند دقیقه ی پیش داشت میگفت دلم نمیخواد کسی با این اسم صدام کنه.

.

تک سرفه ی مصلحتی میکنه و خطاب به خانمه میگه :  این روز ها یه کم سرم شلوغه و گرنه من نمک پرورده ی خودتونم.

زن اشاره ی کوتاهی به من میکنه و با لبخند معناداری میگه : مشغله ات که خیره ایشالا ؟

لبخند محوی میزنه و میگه : خیره!

زن نگاهی به من میندازه و میگه : خوب به سلامتی پس آقا امیر ما هم بالاخره گرفتار شد

لبخند مصنوعی میزنم ، اشاره ای با دست به فروشگاهش میکنه و میگه : من در خدمتم !

کیان سری تکون میده و میگه: پس فعلا با اجازه !

بعد از حرفش به من اشاره میکنه با هم از اون خانومه دور میشیم ، وقتی مطمئن میشم صدام به گوشش نمیرسه خطاب به کیان میگم : چرا بهت میگن امیر ؟

بی تفاوت میگه : وقتی دو اسمه باشی این مشکلات هست!

-من چی صدات کنم ؟ امیر یا کیان ؟

از حرکت می ایسته ، برمیگرده سمتم و با جدیت میگه : بهم بگو کیان ، امیر حس خوبی بهم نمیده ، مخصوصا اگه از زبون تو بشنوم!

-چرا ؟

نگاهشو ازم میدزده و میگه : همین طوری

کلافه دستی به صورتم میکشم ، رفتارش هر لحظه برام  گنگ تر میشه .

هر لحظه سوالات ذهنم نسبت بهش بیشتر میشه و هر لحظه بیشتر از قبل به این فکر میکنم که من اصلا کیانو نمیشناسم !

نگاهشو دور تا دور فروشگاه میچرخونه ، و در آخر به سمتی اشاره میکنه و میگه: اون مانتو بهت میاد !

مسیر نگاهش و دنبال میکنم و میرسم به مانتویه سفید و شیکی که قدش بلند بود اما مدل خاصی که داشت باعث میشد توجه همه بهش جلب بشه !

بر میگردم سمت کیان و موشکوفانه میگم:

-از کجا میدونی بهم میاد ؟

چشم هاش میخنده با نگاه خاصش سر تا پامو از نظر میگذرونه و میگه :  اون دیگه راز های مردونه است.

پشت چشمی نازک میکنم و صورتمو برمیگردونم .

کیان به یک ی از فروشنده های اون جا میگه تا اون مانتو رو برام بیارن .

دختره چشمی میگه و بعد از پرسیدن سایزم ، مانتو رو از سر رگال برام میاره ، شلوار و کیف و کفشی هم با سلیقه ی کیان انتخاب میکنم و میرم داخل اتاق پرو.

#نوازش_خیالی

#پارت69

.

لبخند تلخی میزنم و لباس های مدرسه امو با مانتو شلوار سفید عوض میکنم .

شالمو روی سرم میندازم و توی آیینه به خودم نگاه میکنم .

اون مانتوی بلند تغییر چشمگیری توی ظاهرم ایجاد کرده.

شاید چون کشیدگیه انداممو بیشتر کرده و باعث شده سنم بالاتر دیده بشه.

کفش های ورنی پاشنه سه سانتی رو پام میکنم و لباس های مدرسه امو میچپونم توی کولم.

نفس عمیقی میکشم و از اتاق خارج میشم .

کیان مشغول صحبت کردن با صاحب فروشگاهه.

متوجه باز شدن در که میشه ، صحبتشو قطع میکنه و نگاهشو به من میدوزه  .

با لذت سر تا پامو از نظر میگذرونه .

خجالت زده به سمتش میرم و کنارش می ایستم .

نمیدونم چرا نگاه اون زن تغییر کرده توی چشم هاش حرف هاییه که نمیتونم ازش سر در بیارم و من چقدر به این نگاها عادت کردم.

کیان پول لباس ها رو حساب میکنه و ما بعد از خداحافظی کردن از اون خانوم از فروشگاه خارج میشیم و با ماشین به سمت محضر میریم .

ازشدت استرس مدام پوست لبمو میکنم ، اونقدری دلشوره دارم که تمام سیستم بدنی ام در هم پیچیده و برام یه حالت شدید تهوع رو به جا گذاشته.

کیان هر از گاهی با نگرانی نگاهم میکنه، آخر هم طاقت نمیاره و میگه : ترمه چرا انقدر خودتو عذاب میدی ؟  رنگت با رنگ مانتوت فرقی نداره.

مطمئن باش تو داری بهترین کارو میکنی ، دیدی که دادگاه هم تایید کرد!

فکر کردی به این آسونیاست که یه دختر بدون اجازه ی پدر عقد کنه؟  اگه الان این کارو نمیکردی تو رو به زور میدادن به سهیل  راضی بودی ؟

سرمو به علامت منفی تکون میدم ، دوباره با همون صدایی که انگار مثل سرم قطره قطره آرامشو به رگ هام تزریق میکنه میگه :  پس انقدر نگران نباش ، اصلا بیا بحثو عوض کنیم ،زیر لفظی چی میخوای ؟

میخندم و زیر لب دیوونه ای نثارش میکنم !

کیان: اصلا زیر لفظی و بیخیال فردا برات یه سوپرایز خیلی بزرگ دارم!

چشم هام برق میزنه ، سرمو به شدت میچرخونم طرفش و میگم :

-چی؟

با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه : اسمش روشه ، سوپرایز پس به وقتش!

با حرص میگم : اسمش روشه ، پس چرا میگی ؟ باید یهویی سوپرایز میکردی که غافلگیر بشم.

چشم هاشو ریز میکنه و عین پسر بچه های تخس میگه : راستی میگی ها!

با عصبانیت سر جام میشینم و با صدای بلند و کلافه ای میگم :

-حالا من تا فردا مدام باید فکرم درگیر این باشه که سوپرایز جنابعالی چیه !

کیان: حداقل باعث میشه مدام به من فکر کنی .

بر میگردم و بهش نگاه میکنم با جدیت میگم :

-من از روزی که دیدمت مدام بهت فکر میکنم کیان ، حتی یک لحظه هم از فکرم بیرون نمیری !

لبخند محوی از سر لذتی که از حرفم برده   میزنه و میگه : چه عجب یه حرف قشنگ به من زدی !

-باز صد رحمت به من تو که همونو هم نمیگی !

کیان: من ترجیج میدم  همه ی  حرف هامو بعد از جاری شدن اون خطبه خدمتتون عرض کنم!

با تموم شدن حرفش ماشینو روبه روی محضر نگه میداره !

دوباره وجودم از استرس و دلشوره پر میشه .

برعکس من ، کیان زیادی خونسرده توی چشم هاش فقط برق شادیه و هیچ ترس و نگرانی نداره.

از ماشین پیاده میشه و در سمت منو باز میکنه ، آب دهانمو قورت میدم و منم پیاده میشم .

کیان خم میشه توی ماشین و از توی داشبورت شناسنامه و نامه ی دادگاه رو بیرون میاره در و میبنده و ماشین و قفل میکنه !

نگاه معناداری بهم میندازه و میگه : حاضری خانوم من بشی ؟ همه ی دنیام بشی ؟ نفس کیان بشی ؟

پشت چشمی نازک میکنم و میگم :

-مگه نیستم ؟

با لحنی که عجیب بوی صداقت میده میگه : هستی! تو همه چیز کیانی، ولی وقتی رسما و شرعا مال من بشی من خوشبخت ترین مرد روی زمین میشم .

سعی میکنم تمام دل نگرانی هامو پشت لبخندم پنهان کنم ، با صدایی که سعی میکنم نلرزه میگم :

-پس زودتر بریم خوشبخت ترین مرد دنیا

تک خنده ای میکنه ، دوشادوش هم وارد محضر میشیم ، هیچ کس به جز ما نیست ، کیان چند تقه به در اتاق میزنه ، صدای مردونه ای که میگه ” بفرمایید” این اجازه رو به کیان میده تا در رو باز کنه.

اول من وارد میشم و کیان هم بعد از من میاد تو و درو میبنده .

عاقد که مرد تقریبا میانسالیه ، اشاره ای به صندلی های جلوی میزش میکنه و میگه :

-بفرمایید خواهش میکنم .

کیان سری تکون میده ، دستشو جائل کمرم قرار میده و با این کار هدایتم میکنه ، پاهامو  که عجیب حس میکنم هیچ رمقی ندارن ، به جلو حرکت میدم و روی صندلی میشینم .

کیان روبه روی میز عاقد می ایسته و از توی جیبش شناسنامه ها و نامه ی دادگاه رو بیرون میاره و به عاقد میده ، مشغول حرف زدن میشن ، سرمو میندازم پایین و چشم هامو میبندم .

شاید کارم حماقت محض بود ، شاید یه ریسک بزرگ بود ، اما فقط خودمو خدای خودم میدونیم که من این سرنوشتو نمیخواستم ، کیانو دوست داشتم ، تویه همین مدت کم اونقدر مردونگی در حقم کرده بود که میدونستم اهل نامردی نیست ،  اما دلم نمیخواست امروز مثل یتیم ها و بی کس و کار ها بیام اینجا و این طوری مخفیانه عقد کنم ، ولی مجبور بودم …

یک ماه دیگه سهیل از خارج کشور  میومد و من مجبور بودم باهاش ازدواج کنم ، راه فراری نداشتم چون حرف هام به هیچ طریقی اثر نمیکرد و من اگه ذره ای امید داشتم با گریه و التماس میتونم خواسته امو بهشون بفمونم مطمئنا روزها پشت در اتاق آقاجونم مینشستم تا منو به سهیل نده ، اما میدونستم آقاجونم سرش بره ، زیرش قولش نمیزنه

.

سعی میکنم با افکارم به خودم دلداری بدم ، به این که اگه با کیان ازدواج میکردم یا باید به زور زن سهیل میشدم ، یا باید از این مملکت فرار میکردم ، این وسط کیان برای من مثل معجزه بود ، حداقل با کسی ازدواج میکنم که یک مرد واقعیه ، کسی که دوستم داره ، کسی که قلب من براش میتپه ، نمیخوام به روز های بعد از این فکر کنم ، نمیخوام به این فکر کنم که اگه آقاجونم بفهمه چه بلایی سرم میاره پس سعی میکنم همه چیزو بسپارم به دست زمان ، به قول معروف ” هرچه بادا باد “

با ، باز شدن در اتاق رشته افکارم پاره میشه ، نگاهمو میچرخونم ، همون پسره چشم و ابرو مشکی که روز اول با کیان دیدمش وارد میشه ، پشت بندشم پسری دیگه ای میاد که من نمیشناسم ، اون پسره که با کمی فکر کردن به یاد میارم اسمش فرزاد بود ، درست مثل همون روز با تکون دادن سرش بهم سلام میکنه که جوابشو نمیدم .

به سمت کیان میره و زیر لب چیزی بهش میگه که اخم های کیان در هم میشه ، پسره غریبه سلام کوتاهی به من میکنه و با کیان صمیمانه دست میده ، هر دو شناسنامه هاشونو به عاقد میدن و من خیلی خوب میتونم بفهمم که به عنوان شاهد اومدن.

روی صندلی میشینن کیان هم کنار من میشینه ، عاقد دفتری رو روبه روش باز میکنه و میگه : خوب خطبه ی عقدو جاری میکنم .

حرفش مثل شمشیر توی قلبم میره و بند دلمو پاره میکنه ، دستام هیچ فرقی با دوتیکه یخ ندارن ، ضربان قلبم اون قدر کوبنده است که حس میکنم صداش به گوشه همه میرسه .

عاقد شروع به خوندن میکنه ، انگشت هامو در هم گره میدم ، اونقدر آینده ی پیش روم مبهمه که به هیچ طریقی نمیتونم خودمو دلداری بدم.

از کجا معلوم عشق آتشین کیان یک روزه خاموش نشه ؟  از کجا معلوم جا نزنه ؟

از کجا معلوم میونه راه ولم نکنه ؟

از کجا معلوم حکایت ما حکایته یه روزه عاشق شدن و دوروزه فارق شدن نباشه ؟  اصلا من از کجا بفهمم این عشقی که کیان ازش دم میزنه موندگاره ؟

اگه ترکم کنه اگه بیخیالم بشه اگه ازم خسته بشه  اون وقت هیچی از من باقی نمیمونه و من با خودم فکر میکنم چقدر کورکورانه و بدون فکر تصمیم گرفتم

اونقدر غرق افکارمم که متوجه نمیشم همه منتظر جواب منن ، با صدای کیان که با نگرانی اسممو صدا میزنه به خودم میام و هول شده میگم :

-هان ؟

چهره اش به اخم ریزی مزین شده ، اشاره ای به عاقد میکنه و با صدای آهسته ای میگه : ترمه حواست کجاست؟ چرا چیزی نمیگی ؟

وحشت زده به عاقد نگاه میکنم ، خطاب به من با همون کلام و لحن محکمش میگه : برای بار چهارم عرض میکنم دوشیزه ی مکرمه آیا به این جانب وکالت  میدهید که شما را به عقد دائم جناب آقای امیرکیان مهرزاد با مهریه ی معلوم ، یک جلد کلام الله مجید و تعداد یکصد و چهارده سکه ی تمام بهار آزادی به همراه یک مسکن به ارزش چهارصد میلیون تومان در بیاورم ؟

همه به من چشم دوختن ، اون لحظه اصلا به مهریه ای که عاقد گفت توجه نداشتم، در این بین سنگینی نگاه کیان بدجوری تحت فشارم گذاشته بود !

به قرآن روبه روم نگاه میکنم ، چشم هامو میبندم و از ته دل از خدا میخوام منو از این تصمیمم پشیمون نکنه ، دلمو میزنم به دریا

چشم هامو باز میکنم و خیره به اون قرآن میگم :

-بله !

“بله” یک کلمه ی سه حرفی که بیان کردنش ساده به نظر میرسید اما انرژی که اون لحظه از من گرفت حتی بیان کردن صد ها معادله ی صد مجهولی هم از آدم نمیخواست  .

همه چیز طبق روال پیش میره ، کیان هم رضایت خودشو به این وصلت اعلام میکنه ، عاقد خطبه رو میخونه ، شاهدین امضا میکنن ، ما امضا میکنیم و اسم من و کیان توی شناسنامه ی همدیگه مهر میشه و این یعنی من قانونا و شرعا همسر کیان میشم !

فرزاد که انگار به زور داشت اون جو رو تحمل میکرد ، بعد از این که امضا کرد خیلی زود از محضر بیرون رفت و دوستشم به دنبال اون محضرو ترک کرد.

به کیان نگاه میکنم ، مشغول حرف زدن با عاقده ، جو اون جا اونقدر برام خفقان آوره که نمیتونم تحمل کنم و خیلی سریع از محضر میام بیرون

به دیوار تکیه میزنم ، حتی این دم و بازدم ساده هم بار سنگینی روی سینه ام گذاشته.

تکیه میدم به دیوار و چشم هامو میبندم ، من همسر کیان شدم بدون این که به کسی بگم ، در حالی که از تعصب پدرم خبر داشتم و وای به حال من با این دسته گلی که به آب دادم.

صدای قدم های محکم کیان رو میشنوم و طولی نمیکشه که گرمای تنشو کنار خودم احساس میکنم ، چشم هامو باز میکنم و تکیه امو از دیوار میگیرم .

روبه روی کیان می ایستم .

قدش اون قدر بلند هست که مجبورن کنه برای زل زدن به چشم هاش سرمو بالا بگیرم .

مثل همیشه تمام حرف هاشو توی چشم هاش میریزه و بهم نگاه میکنه .

شاید این بار موفق میشم چند خط از حرف هایی که میخواد بهم بفهمونه رو بخونم.

با چشم هاش بهم میفهمونه که تنها نیستم، این که پیشمه ، این که عاشقمه ، این که اون قدر مردونگی توی وجودش داره که وسط راه ولم نکنه و من … چقدر به این نگاه احتیاج داشتم.

نمیدونم ، این اشکی که توی چشمم میجوشه نشات گرفته از کجاست!

شاید از طپش دیوانه وار قلبم…

شاید از لرزش دلم مبنی بر روزهای آینده…

هر چی که هست با نمود پیدا کردن توی چشمم و در نهایت جاری شدن روی گونم ، باعث میشه کیان با نگرانی بهم نگاه کنه ، طاقت نمیاره ، دستشو بالا میاره و کنار صورتم میذاره ، چشم هامو میبندم و با جون و دل آرامشی که کیان با دست گرمش به من منتقل کرده رو به وجود پر استرسم هدیه میدم .

با شصتش اشک های روی گونمو پاک میکنه و من چقدر دلم میخواد این اشک ها از حرکت نایستن تا من بتونم از این دست های مردونه لذت ببرم.

این آرامش زمانی به اوج خودش میرسه که کیان به آرومی منو توی بغلش میکشه .

چشم هامو میبندم و سرمو به سینه ی مردونه ای که عجیب حس امنیت میداد ، فشار میدم .

من…. ترمه … برای اولین بار آغوش حمایت گری رو تجربه میکنم که قصد داره با تنگ شدن فشار دست هاش دور کمرم ، منو بیشتر از این به اوج برسونه.

بوسه ی ریزشو روی سرم احساس میکنم ، صدای پر صلابتشو کنار گوشم میشنوم : خیلی دوستت دارم ترمه !  چشم هام دوباره بسته میشن ، دست هامو بالا میبرم و دور گردنش حلقه میکنم ، فشار دست هاش دور کمرم بیشتر میشه ، صدای نفس های عمیقشو میشنوم و خیلی خوب درک میکنم داره عطر منو وارد ریه هاش میکنه

انگار تو همین چند ثانیه ، به آغوشش عادت میکنم خودمو بیشتر از قبل بهش میچسبونم و با گریه میگم :

-کیان تو که تنهام نمیذاری مگه نه ؟

صدای محکم و مطمئنش و  کنار گوشم میشنوم :

-هیچ وقت ، هیچ وقت تنهات نمیذارم ، تو قلب منی ، همه ی زندگیمی ، من حتی اگه بخوامم نمیتونم ترکت کنم !

پس آروم باش عزیزدلم ، مطمئن باش نمیذارم هیچ اتفاقی بیوفته ، مطمئن باش همه جوره هواتو دارم پشتتم ، فقط تو اشک نریز ، فقط تو بخند!

میون گریه میخندم ، از آغوشش دل میکنم و ازش جدا میشم ، موشکوفانه به صورتم نگاه میکنه .

خجالت زده سرم و میندازم پایین .

انگار جفتمون از یاد بردیم این جا خیابونه ، دست ها گرمشو دوطرف صورتم میذاره ، با بی قراری بهم نگاه میکنه ، چشم هاش برای من اون قدری جاذبه داره که بی اختیار توی نگاهش غرق بشم.

خیره به چشم هام سرشو به صورتم نزدیک میکنه و اشک های روون شده از چشم هامو میبوسه ، بارها و بارها!  چشم هامو از سر آرامش میبندم ، برخورد لب های داغش با پوست یخ زده ی صورتم ، وجودمو گرم میکنه ، حس آدمی و دارم که بعد از مدت ها توی سرما موندن ، حالا به آتیشی رسیده که ذره ذره در حال ذوب کردن یخ های وجودشه.

لب هاش از صورتم فاصله میگیرن ، دستاش از کنار صورتم سر میخورن پایین ، نگاه معناداری به چشم هام میندازه و با تمام عشق و علاقه ای که توی وجودش داره میگه :

-به دنیای من خوش اومدی !

لبخند محوی میزنم و سرمو میندازم پایین .

دستشو به سمتم دراز میکنه و دستمو میگیره .

انگشت هاشو لابه لای انگشتام فرو میبره و دست یخ زدمو فشار میده !

از استرس مرگ باری که تا چند دقیقه پیش گریبان گیرم شده بود خبری نیست .

فقط آرامشه و آرامش…

کیان در ماشین رو باز میکنه و منتظر بهم نگاه میکنه  لبخندی میزنم و دستشو ول میکنم ، سوار ماشین میشم ، کیان هم ماشینو دور میزنه و سوار میشه و بدون تعارف دوباره دستمو اسیر میکنه .

تک خنده ای میکنم و چیزی نمیگم .

تک خنده ای میکنم و چیزی نمیگم .

ماشین و روشن میکنه .

دستم و روی دنده ی ماشین میذاره و دست خودشم روی دست منه.

جالبه که حالا که خطبه ی عقد خونده شده هیچ کدوم حرفی نمیزنیم ولی خیلی خوب حرف های همو میشنویم .

گاهی اوقات آدم ها با سکوتشون ، با دل هاشون حرف هاشونو بهم میرسونن و من با خودم میگم  چه حس خوبیه محرم دل کیان بودن…

یاد لباس هام میوفتم ، خطاب به کیان میپرسم :

-با این لباسا باید برم خونه ؟

لبخند محوی میزنه و میگه : اگه بشه که خیلی خوبه!

-من امروز به غیر ممکن ترین کار دنیا بله گفتم بقیه ی موانع هم خود به خود رد میشه مطمئنم ! فقط کافیه تو پیشم باشی .

نیم نگاهی بهم میندازه و با اطمینان میگه : هستم ، قول میدم .

مثل همیشه که رگبار سوال هام با هم به ذهنم هجوم میارن ، برای بار دوم میپرسم :

– اصلا یادم رفت کیان چند سالته ؟

حالت متفکری به خودش میگیره و میگه :

-نگفتم بهت ؟

از ته دل میخندم ، کیان هم مثل من خندش میگیره .

میون خندیدن هام میگم:

-عجیب ترین زوج سال شدیم کیان ، عروس حتی سن داماد رو هم نمیدونه !

کیان : خوب اینم اولین راز من و تو ، هیچ وقت به کسی نگو آبرومون میره !

-باشه ، حالا راستی راستی چند سالته ؟

کیان : بیست و چهار.

متفکر میگم :

-یعنی شش سال ازم بزرگتری ! خوبه … به هم میایم .

دوباره نیم نگاهی بهم میندازه و با مهربونی میگه :

-چه افتخار بزرگی !

کمی فکر میکنم و سوال بعدیه ذهنمو به زبون میارم ولی با این تفاوت که دیگه لبخند روی لبم نیست با جدیت میپرسم :

  • به مادرت نمیگی ؟

اخم هاش در هم میشه و زیر لب میگه :

-فکر نکنم خوشحال بشه!

خیلی بهم بر میخوره ، صاف میشینم و میگم :

  • پس کاش اول از مامان جونت اجازه میگرفتی !

به اونم به اندازه ی من بر میخوره ، با صدایی که از روی عصبانیت بلند تر از حد معمول شده میگه :

-ترمه حرفتو مزه مزه میکنی ؟

رمان نوازش خیالی

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *