خانه / آخرین مطالب / رمان انتقام خون پارت 15

رمان انتقام خون پارت 15

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سوگل فقط سورنا رو اذیت میکنه بهش میگه بیا تخته ویجا و بردار بازی کن ولی برامن

همش جلوی چشمم ظاهرمیشه و بایه نگاهی نگام میکنه بقیشم متاسفانه ازشدت ترس متوجه نمیشم…با ورود نریمان همگی ازجامون بلندشدیم…

قرار شد سورنا و نیما باهاشون برن سره راه مواد غذایی هم بگیرن منو سونیا میموندیم تو خونه…

میترسیدم…با چشمایی که ترس توشون لونه کرده بودن سورنا و نگاه میکردم لحظه اخر اومد کنارم و اروم گفت۳

_ساغر چیزی شده خانومم؟؟

_سورنا میترسم برید…منو سونیا تنها بدون هیچ پشتوانه ای تواین خونه ی عجیب غریب…

_نگران نباش عزیزم شب نشده ما برمیگردیم…

یه باشه پر تردیدی گفتم و از مهلا و نریمان خدافظی کردم و سفری خوب و واسشون ارزو کردم..

بعد ازاینکه ماشین گاز داد رفت…

تصمیم گرفتم یکم تو حیاط باشم و خونه های روستایی و نگاه کنم…

کمتر ماشینی تو روستا دیده میشد…من حتی شالیزار هم ندیده بودم…

یکم گذشت و سونیا بایه سینی چایی اومد کنارم یه دست دیگشم زیر انداز بود…

با قدردانی نگاش کردم و ازش تشکر کردم..لبخندی مهربون بروم زد..

تو سکوت داشتیم چایی میخوردیم که یهو سونیا ازم پرسید۳

_ساغر تو واقعا داداشمو دوسداری؟

چون سوالش یهویی و بی مقدمه بود چایی پرید گلوم به سرفه افتادم

بعد از اینکه چندتا مشت زد به کمرم و خوب خورد و خاکشیرم کرد حالم جا اومد…

باخجالت رو کردم سمتشو گفتم۳  _براچی این سوالو پرسیدی؟

_همینجوری میخوام بدونم همونقدری که سورنا تورو دوسداره توهم دوسشداری یانه..

اروم گفتم۳

_اره من واقعا داداشتو دوسدارم…فکرمیکنم باهم خوشبخت میشیم حاضرم براش هرکارکنم درسته وقت زیادی نمیگذره ازاینکه دیدمش…….

ولی به عشق تو نگاه اول اعتقاد دارم انگاریکه چندسال میگذره و من دوسشدارم بایه لبخند نگام کرد و گغت۳

_ای جانم…منم نیمارو خیلی دوسدارم..از بچگی یادمه خاله بازی میکردیم دلم میخواست …

شوهرم همیشه نیما باشه اصلا قبول نمیکردم نریمان یا کسه دیگه ای باشه.. توی بازی ها همیشه هوامو داشت پسری اذیتم میکرد میرفت باهاشون دعوا میکرد…

یادمه یسری تو مدرسه سال سوم ابتدایی تو مدرسه یه پسری همش مزاحمم میشد نیما تا پسررو دید فهمید با اون جثه کوچیکش رفت با اون پسر قلدر دعوا کرد..

اخرم دماغش شکست و خون بود که فواره میزد بیرون…

خاله و شوهرخاله هم که میپرسیدن چرا اینکارو کردی میگفت۳

_دوس ندارم کسی به سونیای من نگاه کنه.

مثل اینکه همه فامیل فهمیده بودن ما همدیگرو چقدر دوسداریم…

یکمی هم راجب بچگیمونو خاطرات دوران مدرسمون حرف زدیم که یهو سونیا گفت۳  ساغر میای بریم زیرزمین؟؟؟خیلی کنجکاوم داخلش و ببینم..

کپ کردم سونیا و چه به این حرفا به اسمون نگاه کردم خورشید میخواست کم کم غروب کنه…

ازاینورم سونیا هی اصرار میکرد بریم…

دودل بودم اخه سونیا که نمیدونست تو اون داخل چی هست و چی انتظارمونو میکشه…

دو دل به سونیا نگاه کردم که سرشو خم کرده بود چشاشو لوچ کرده بود و با مظلومیت نگام میکردکه ینی اره قبول کن..

با صدای پر تردیدی گفتم۳

_سونی جونم میشه بیخیال این ماجرا بشی؟ سری تکون داد۳

_نچ نچ…کنجکاوی داره خفم میکنه..

بی حوصله سری تکون دادم و پوفی کشیدم…

مردم والا خواهرشوهر دارن منم قراره تو آینده داشته باشم..

با هر زوری بود راضیم کرد که بریم..

به داخل خونه رفتیم و یه کوله پشتی برداشتیم و توش خوراکی پرکردیم محض اطمینان..

دوتاهم چراغ قوه…بایه سوئیشرت..

با پاهای لرزون پشت سر سونیا راه افتادم..

تاحالا به چهرش و اندامش دقت نکرده بودم

صورت سونیا و تو ذهنم ارزیابی کردم…موهای ل*خ*ت مشکی…

چشمای درشت و کشیده مشکی که مژه های بلند و تابدارش قاب گرفته بود و زیبایی خاصی به چشماش بخشیده بود..

دماغ قلمی و خوش تراشی داشت با لبای نسبتا کوچیکی که هروز با رژ بهشون روح تازه ای میبخشید…  پوست سفیدش با چشم و مو و ابرو مشکی تضاد خیلی قشنگی ایجاد کرده بود انگشتای نازک و کشیده نشون میداد که چقدر به سلامت بدنش اهمیت میده دندونای صاف و سفیدش هم همینطور…

نگاهم سر خورد به اندامش و راه رفتنش..

هیکلش شبیه مدلینگ خارجی بود..

طرز راه رفتنشم با نازو کرشمه بود..

تواین یه مورد فهمیده بودم از قصد اینجوری با ناز راه نمیره..

برعکس چهرش که شرقی میخورد رفتارش همه مثل غربیا بود…

فکرکنم تربیت خانوادش جوری بود که ازشون یه باربی به تمام معنا ساختن البته باربی سونیا یکم قدش کوتاهتر بود..

همینطور تو فکر آنالیز کردن سونیا بودم که با توقفش منم ایستادم…

با تردید به در قفل شده نگاهی انداخت رفتم جلوش وایسادم و گفتم۳

_چیشد؟پشیمون شدی؟باور کن سونیا هنوزم دیر نیست میتونیم برگردیم…

سریع براق شد و گفت۳

_نه نه واسه چی برگردیم بدو درو بازکنیم که خفن کنجکاوم…

اخمامو از سر نارضایتی کشیدم توهم و بدون هیچ حرفی قفل و که شامل یه عدد چوب لای لولای در میشد برداشتم…

با کمک سونیا در که به بیرون باز میشد و کشیدیم و باز کردیم…

با پا گذاشتن به اونجا یه نیروی عجیبی و حس کردم..لرزی از ترس به بدنم افتاد…

تا فرودگاه حدود ۲ ساعت راه بود یساعت معطلی تو فرودگاه و۲ساعتم برگشت تا اونا برگردن شب میشه..

ای کاش یه یادداشت واسه سورنا میزاشتم…

تا اگه بلایی سرمون اومد بفهمه اینجاییم..

تا چند قدم از در دور شدیم در با صدای خیلی بدی بسته شد..چون جنسش از اهن بود تا چند لحظه گوشمون از صدای بلندش زنگ میزد..

تاریک شده بود و بوی متعفن و بدی میومد…

صدای ترسیده ی سونیا به گوشم خورد…

_پشیمون شدم ازاینکه ازت خواستم بیایم اینجا…

نگاهی به چهره ترسیدش انداختم و اروم گفتم۳

_اشکال نداره نترس بیرون باد بود زد درا بسته شدن.

خودش فهمید که دارم دروغ میگم ولی سعی کرد خودشو بااین دروغ من اروم کنه…

هرچقدر دنبال پریز برق گشتم پیدا نکردم

کم کم داشتم به این باور میرسیدم که یه کلمه ای هست به اسم غلط کردم…

الانم باید من اون کلمه رو بجا بیارم..

ای خدا عجب غلطی کردم حرف سونیای خل تر ازخودمو گوش کردم وای اگه سورنا بفهمه شاید دعوام کنه…

نورو مینداختیم و به جلو میرفتیم از پایین پامون رد قیر بود..

همون قیری که اونروز پام رفت روش…

رد قیر تموم شد و رسیدیم به همونجایی که روح انیسا بود و پشت سرش یه در..

با ترس دورو برمو نگاه کردم تا ببینم خبری از روح خبیث آنیسا هست یانه..

که با ندیدنش خیالم راحت شد..

سونیا با کنجکاوی دستشو گذاشت رو دستگیره در به یدیقه نرسید دستشو با جیغ از روی دستگیره برداشت…

سریع چراغ قوه و رو انداختم زمین وبا هول و ولا دستمو گرفتم جلو دهنش..

اروم زیر گوشش گفتم۳

_ دیونه شدی جیغ برای چی میکشی عه؟؟؟  منتظر بهش نگاه کردم تا بگه اشاره به دستم کرد  یه اهانی گفتم و آروم دستمو از رو دهنش برداشتم..

یکم نفس عمیق کشید با تنفس کردن بوی متعفن و بد اونجا چینی به دماغش داد و اروم گفت۳

_دستمو گذاشتم رو دستیگره اونقدر داغ داغ بود که نگو حتی نتونستم بزور درو باز کنم انگار یکی ازاون پشت درو محکم گرفته باشه….

با تعجب نگاش کردم…

این اتفاق واسه منم افتاده بود ولی از شدت داغی دستگیره امتحان نکردم ببینم در بازمیشه یانه….

خم شدم تا چراغ قوه رو که روزمین ولو شده بود و بردارم و من امتحان کنم ببینم چجوره باز کردن اون در…

تا خم شدم بردارم یهویی و بی جهت چراغ غلتید و رفت اونورتر..

اب دهنمو قورت دادم و اروم اروم دستمو به سمت چراغ قوه دراز کردم تا برش دارم به چندوجبی چراغ قوه نرسیده یه دستی اومد و همزمان بامن تواون نقطه ایستاد…

پوست دستش و اندازه دستش کوچیک بود نسبت دادمش به دست سوگل…

توقف طولانی مدتم باعث شد به خودم جرئت ببخشم و سرمو بگیرم بالا…

چون نور بازپخش شده بود محو و سیاه میدیدم…

پوست صورتش مثل گچ سفید شده بود…

دور چشماش سیاه و گود رفته…

چشمای ابیش که فکرمیکردم زیباترین چشم تو دنیاس بطرز وحشتناکی بین اونهمه سیاهی خودنمایی میکرد…

نگاهم سرخورد به لباش که رد بخیه و زخم کناره های لباش جا خوش کرده بود…

پس اون تصویری که دیدم یه نخ داره تو دهن یه دختر دوخته میشه اون دختر سوگل بوده…

چیزیکه بیشتر ازهمه منو ترسوند

لبخند ترسناکش بود انگاری داشت بهم میگفت…

دیدی بالاخره کشوندمت اینجا..

مطمئن بودم ازترس فشارم افتاده بود چون سرم گیج میرفت و چشام سیاهی…

چشامو با ترس بستم و چند ثانیه بعدش بازکردم…ایندفعه جای خالی سوگل بهم چشمک میزد…

ازجام بلندشدم فکرکنم این کارام حدود ۰۷دیقه طول کشیده باشه…

سونیاهم صبور و اروم وایساده بود و زل زده بود بهم…

باتعجب نگاش کردم انگار نه انگار که چنددقیقس زل زدم به سوگل…

منتظرنگام کرد و گفت۳

_واچیه چرا اینجوری زل زدی بمن چراغ قوه تو برداشتی در و بازکن دیگه…

یه باشه ارومی گفتم و نور انداختم سمت درستگیره دستمو گذاشتم رو دستگیره و بدون هیچ مشکلی و داغی در به ارومی بازشد…

چون بعد از چندین سال بازمیشد با صدای خیلی بد و قژ مانندی باز شد صداش تو کل زیر زمین پیچید و انعکاس پیدا کرد…

با سونیا وارد اتاق شدیم…

بوی متعفن و حال بهم زن ازاینجا سرچشمه میگرفت پس…

اتاق تاریکه تاریک بود مطمئنا اگه چراغ قوه همراه خودمون نداشتیم تاالان تو سیاهی محو شده بودیم…

حتی مثل کارتانو سفیدی چشمامونم نمیدیدیم

یکم که به اتاق و هواش عادت کردیم با سونیا چراغامونو گذاشتیم پیش هم تا نور بیشتری درست بشه هرکدومشون به اندازه یه دایره کوچیک بودن بااینکار دایرمون بزرگتر شد..

نور که بیشتر شد با دیدن اتاق روبرومون هردومون غالب تهی کردیم…

دلم میخواست کاش هیچ وقت نمیومدم تواین زیرزمین…

قدرت اینکه سرمو بچرخونم و ب یطرف دیگه نگاه کنم و نداشتم…

دست یخ زده سونیا تودستم بود…

میتونستم ترس و از لرزش بدنش بفهمم.

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *