خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 15

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 15

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

رامین هم که مشغول بررسی مدارک جمع آوری شده ام بود، گفت :

_این جناب رزاقی ظاهراً دستش به جاهای محکمی بنده اما دلیل این سرمایه گذاری بزرگ رو نمی فهمم. اونا خیلی راحت می تونن رو پروژه هایی سرمایه بذارن که سودش بیشتر و زود بازده هست، نه پروژه ی سدسازی که به قول تو ده سال هم ساختش طول بکشه .

نامطمئن جواب دادم .

_شاید دنبال بدست آوردن اعتبار و وجهه ی خوب در زمینه ی خدمات اجتماعی واسه سرمایه گذاری های کلان هستن. مثلا بانک یا شرکت هواپیمایی یا هرچیز دیگه ای .

رامین لیوان چاییش رو به لب نزدیک کرد .

_یه دوست قدیمی دارم که دادستان پرونده های مفاسد اقتصادیه. اگه بخوای می تونم بهش رو بندازم ته توی این قضیه رو در بیاره .

_بدم نمی یاد بفهمم دور و برم چه خبره .

نگاهی به ساعتم انداختم ، ده و نیم شب بود و مطمئن نبودم عمید و زنش تا الآن منتظر اومدنم بمونن و مامان رو تنها نذارن .

_خب من دیگه با اجازه رفع زحمت می کنم .

_چه خبره مگه؟ هنوز اول شبه .

_ای بابا، عقیق اذیت نکن دیگه .

اعتراض مهنازو رامین هم نتونست مانعم بشه. احساس مسئولیتم نسبت به مامان و شرایطش حتی با وجود مشغله ی کاری این چند وقت اخیرم ، کم نشده بود .

از جام بلند شدم و رامین هم برای رسوندنم لباس پوشید .

تو مسیر برگشت نگام خیره به خیابون های نیمه خلوت بود. چراغونی ها تو شب های این شهر عجیب زیبا و توی چشم بود و من نمی دونستم حکمت این جذب شدن به نور چراغ ها تو شب چیه که اینطور با دیدنشون مسخ می شدم .

نزدیک خونه بودیم که رامین خیلی جدی گفت :

_نخواستم جلو مهناز چیزی بگم که اونم نگران شه. اما بهتره حواستو خوب جمع کنی. تا موقعی که مطمئن نشدیم قضیه دقیقا از چه قراره خواهش می کنم اقدامی نکن .

این خاصیت شغلش بود که وادارش می کرد اینطور محتاطانه حرف بزنه یا واقعا حدس و احتمالی نگرانش کرده بود .

چهارانگشتمو کنار سرم به نشونه ی احترام نظامی گرفتم .

_اطاعت جناب سروان. هرچی شما بگی .

جلوی خونه که نگهداشت ازش تشکر کردم و با انداختن کلید تو قفل در، بی صدا وارد شدم. چراغ های روشن خونه خبر از موندن عمید و خونوادش می داد .

با شنیدن صحبت هاشون دستم رو دستگیره ی در هال مکث کرد .

_قربون قد و بالات برم عمید جان، تو باهاش حرف بزن مادر .

_برم یه کاره بهش چی بگم میمنت خانوم؟ گیرم که راضی شد اونوقت این ” نه ” ای که اولش گفت می شه تف سربالا. بالا غیرتاً بی خیالش شو.حالا که خودش مخالفه بذار اوضاع همینطوری بمونه .

صدای مامان لرزید .

_می ترسم پیرزن آرزو به دل بمونه. خودتم می دونی همه ی دنیای بی بی همون نذر هرساله و هیئت عزاداری و اون حسینیه ست. حالا شاید با اون درخواست نیت دیگه ای هم داشته اما تو این چند ساله کی به جز عقیق تو تدارک مراسم کمک حالش بوده؟

نگاهمو درمونده و بلاتکلیف بالا گرفتم و به آسمون نیلی و پرستاره شب چشم دوختم. این جبران کردن هام و تلاش هشت ساله ام واسه التیام بخشیدن به زخم دل بی بی حالا کار دستم داده بود.

مامان حق داشت من اگه عقب می کشیدم، کاری لنگ نمی موند اما همه چیز اونقدر مرتب و با برنامه پیش نمی رفت. اگه نذر بی بی درست ادا نمی شد، اگه دلش دوباره می شکست، اگه به قول مامان آرزو به دل می موند …

خدایا! چقدر این تصمیم گیری سخت شده بود. پای امین وسط این ماجرا نبود، با همه ی وجودم اجابت می کردم این خواسته رو. حتی همین حالا هم دلم می خواست دستی تو ادا شدن اون نذر داشته باشم و واسه اعتقاداتم پاجلو بذارم. اما امین گفته بود نمی خواد دیگه این مصیبت نامه رو ورق بزنه، نمی خواد دیگه من و تویی “ما” باشه .

فتانه گفت :

_اگه خود آقا امین بیاد و از عقیق خواهش کنه شاید …

عمید عصبی میون کلامش اومد .

_دیگه چی؟ لابد من و مجیدم باید غیرتمونو قورت بدیم و شرفمون رو قی کنیم .

_نقل غیرت و این حرفا نیست، نگرانی آقا عمید. اما واسه چی؟ خدا می دونه .

فتانه هیچ وقت جلوی عمید حرف کم نمی آورد. شاید همین چموشی و سرِ نترسی که داشت عمید رو پایبند زن و زندگیش کرده بود. رابطه ی خوب مژگان و عمید تو دوران تجردشون هم با وجود زبان درازی های مژگان و درشتی کردن های عمید گویای همین مطلب بود. اون از آدمای توسری خور بدش می اومد .

مامان که انگار می دونست درد عمید از چیه، گفت :

_عقیق شاید ساده باشه اما نادون نیست. اون چه این خواسته رو بازم رد کنه، چه قبول کنه می دونه دنبال چی هست. دیگه محاله که اشتباه کنه .

جواب عمید شوکه ام کرد .

_فکر می کنی من ترسم از یه اشتباه دیگه ست؟ هم عقیق رو خیلی خوب می شناسم هم امین رو .

می دونم اگه بخوان، نیت بی بی هم که نباشه و زمین و زمان هم بشن مخالف، باز کار خودشونو می کنن. ترس من از نخواستنه مامان. درگیر شدنش تو این قضیه پیامد کم نداره. حرف مفت این و اون به کنار، همه چیز می تونه در نهایت به قیمت له شدن غرور و شخصیتش تموم شه. به خدا این دفعه اگه زمین بخوره دیگه بلند شدنی در کار نیست .

دستم روی دستگیره لغزید و با صدای باز شدن در سکوت بدی تو جمعشون افتاد. مانی که بی توجه به دیگرون گوشه ای مشغول بازی با تبلتش بود به محض دیدنم ازجاش بلند شد و مشتاقانه به طرفم دوید .

_عمه عقیق؟ !

گرفتمش تو بغلم و گونه ی نرم و لطیفش رو بوسیدم. از همونجا نگاهی به جمع سه نفره ی مبهوتشون انداختم. مامان تو جاش نیم خیز شد و فتانه دستپاچه لبخند خوش آمد گویانه ای زد و سلام کرد.

نفهمیدم چطور جوابش رو دادم. مانی به بغل جلو رفتم و نگاهم رو عمیدی که سربه زیر و ناراحت ازجاش بلند شده بود، مکث کرد .

_می رم به بی بی می گم حلالم کنه و ازم بگذره. به خاطر ثوابش هم که بخوام، حرف ناصواب مردمی که قصه ی مارو می دونن کبابم می کنه اما …

نفس گرفتم تا اونقدری مصمم جواب بدم که هیچ تردیدی تو چشماش نتونه این اراده رو بشکنه .

واسه بدست آوردن دل عمید و خواهرانه هام دیگه هیچ کسی رو بهونه نمی کردم، دیگه هرگز تو سری خور و حقیر نمی شدم .

_من از نخواستن اون زمین نمی خورم عمید…دیگه می دونم از زندگی چی می خوام .

*******

روزنامه ی صبح رو با گزارشی از اقدامات شرکت جلال که نصب کانکس های اداری شامل دفاتر ریاست کارگاه و ریاست دستگاه نظارت و دفتر فنی نظارت که مربوط به شرکت میراب و احتمالاً محل کار امین و گروهش بود و دفتر فنی پیمانکار تو محل پروژه می شد،به دست گرفته و ضربه ای به در اتاق مهندس زدم .

قبل از اینکه اجازه ی ورود بگیرم آقا داوود آبدارچی شرکت فنجون قهوه ی مهندس رزاقی رو توی سینی گذاشته و به طرفم اومد .

_دارین می رین پیش مهندس؟

سرتکان دادم و دست دراز کردم تا فنجون رو از توی سینی بردارم.

_بدین من براشون می برم .

اونقدر واسه دیدن عکس العملش بابت چاپ مقاله و مصاحبه اش هیجان داشتم که دلم نمی خواست هیچ وقفه ای حتی یه قهوه آوردن آقا داوود بینش ایجاد شه .

_بفرمایین تو .

با دستی که گزارش ها رو گرفته بودم درو به سختی باز کردم و وارد شدم. لبخند مهندس با دیدنم عمیق شد و به همون شماره روزنامه که دست خودش بود، اشاره کرد .

_کارت عالی بود خانوم رمضانی .

فنجون قهوه رو، روی میزش قرار دادم و گزارش هارو منهای روزنامه ای که خودم تهیه کرده بودم، به طرفش گرفتم .

_انشالله که مشکل حل شده باشه .

گزارش رو کنار فنجون قهوه اش گذاشت و روزنامه رو ورق زد و به صفحه ای که نوشته ی من توش چاپ شده بود رسید و ضربه ای بهش زد .

_مقاله ای که نوشتی بی نظیر بود. اشاره به تلاش های بخش خصوصی و حمایت از این نوع اقدامات خیلی هوشمندانه بود. فکر نمی کردم اینقدر حرفه ای و حساب شده نوشته شه .

با تعارفش نشستم و سعی کردم متواضعانه جواب بدم .

_همکاری شما و بخش بایگانی اگه نبود چیز خوبی از آب در نمی اومد .

آروم و بی خیال خندید .

_شکسته نفسی نکن، ارزش کارت خیلی بیشتر از این حرفاست. یه سربه سایت خبری شهر زدی؟ اونقدر بازخورد ها نسبت بهش مثبت بوده که می تونم با اطمینان بگم دیگه حرف امثال آیین پرست خریدار نداره .

من اما مثل اون این اطمینان رو نداشتم. واسه همین نتونستم پا به پاش لبخند بزنم. تجربه ای که تو زمینه ی روزنامه نگاری و درج مقالات اینچنینی داشتم بهم ثابت کرده بود فقط یه اشتباه کوچیک و یه لغزش جبران نشدنی می تونه همه چیز رو دوباره سرجای اولش برگردونه .

امیدوار بودم مهندس اونقدری درست و اصولی تو این راه قدم گذاشته باشه که دیگه بهونه ای به دست اون شخصیت اجتماعی پنهونم، همون روزنامه نگار جنجالی و دنبال دردسر نده تا ستونش، چهارستون این پروژه و دم و دستگاهش رو بلرزونه .

_امیدوارم که اینطور باشه .

با هیجانی که غیرارادی بود و تو صداش جریان داشت، جواب داد .

-درست مثل یه مدیر توانا شرایط بحرانی رو مدیریت کردی. من دیگه باید ازچنین کارمندی تومجموعه ی خودم چی بخوام واسه اثبات خودش؟ فقط می تونم بگم با این کار انتظارمو بالا بردی و باعث شدی همیشه روت به عنوان یه ستون قابل اتکا حساب کنم .

نگاه نفس گیرش رو صورتم سنگین شد، این چشم ها بلد بودن چطور آدم رو اسیر کنن. حس ششمم بهم میگفت این مکالمه قراره به جاهای باریک تری هم بکشه. لعنت به جلال و زیاده خواهی هاش که منو اینطوری تو منگنه قرار می داد .

_برام سخته که اینو اعتراف کنم اما حدود سی سالی می شه که بعد از فوت مادرم، زنی تو جریان زندگیم قرار گرفته که می تونه خودش تکیه گاه باشه و باری از روی دوشم برداره .

سرمو با شرم ناخواسته ای پایین انداختم .

_من فقط وظیفه ام رو انجام دادم .

دوقدمی بهم نزدیک شد و رو صندلی روبروم نشست .

_جلال دوست خوبیه، لااقل برای من که اینطور بوده. خب اون آدمیه که همیشه دنبال منافعشه اما برای رسیدن به اون منافع هرگز آسیبی به دوستیمون نرسونده. جلال با آوردنت تو این شرکت می دونست دقیقا چه کسی رو باید سر راه زندگیم قرار بده .

بهت زده سربلند کردم و به اون که تو نگاهش قدرشناسی و خواستن و کمی هم محبت ته نشین شده بود، خیره شدم. حرفی انگار روز زبونم نمی چرخید و اون با سکوتش داشت معذبم می کرد. _ بهتره که دیگه برم .

بی توجه به چیزی که زیر لب گفتم، ادامه داد .

_بخاطر شرایط مالی و موقعیتیم خیلی ها اومدن تو زندگیم. یکی جذب چهره ام شد، یکی رفاه زندگیم اما همه شون در نهایت می خواستن ازم دست آویزی بسازن واسه بالا کشیدن خودشون .

من حاضر بودم حکم اون دست آویز روداشته باشم به شرطی که اونا هم واقعاً یه همراه باشن اما اینطور نشد. سالهاست که دیگه زنی تو زندگیم نیست، میان و می رن اما نقش ثابتی پیدا نمی کنن .

مکث کوتاهی کرد و بعد با دستهایی تو هم گره خورده به طرفم خم شد تا بتونه کاملاً باهام چشم تو چشم بشه .

_من به گفتن این چیزها افتخار نمی کنم، پی اینم نیستم که تنهایی هامو با هر بهونه ای پر کنم .

شاید هم مثل جلال فقط دنبال منافع خودمم اما اینو تو همین مدت کوتاه هم خوب فهمیدم که بدست نیاوردن جواهری که جلو چشمامه، حماقت محضه .

تغییر آهنگ صداش بود یا لحن پر از خواستنش که اینطور برای درهم شکستن آخرین سد دفاعیم خودشو به دیواره سست و نازک احساسم می کوبید .

بی هوا ازجام بلند شدم. اون کشش ناخواسته ای که وجود داشت قلبمو تو مشت خودش گرفته و می فشرد .

نمی خواستم دیگه اونجا باشم و جادوی حرفاش مسخم کنه. اون مرد خوب می دونست فقط کافیه بخواد تااحساس هر زنی رو اسیر خودش کنه. اما اینکه من اون زن باشم، شاید مستلزم شناختن و خواستن کودک مفلوج و ناتوان احساساتم بود .

_حرفام ناراحتت کرد؟

دستهام معذب به هم پیچید و نگاهم برای فرار از اون چشم ها و حرفهای ناگفته اش به تقلا افتاد .

_نه… نه فقط …

ازجاش بلند شد و دستشو بی هدف دراز کرد تا مانع این آشفتگی و تقلا باشه .

_نمی خوام آرامشت رو بهم بریزم، باور کن. فقط میخواستم از حسی که به حضورت دارم گفته باشم همین .

_می تونم برم؟ !

زودتر از من پیش قدم شد و درو به روم باز کرد. این حرکتش ازچشم تینا که همون لحظه از اتاق معاونت اجرایی شرکت بیرون می اومد، پنهون نموند و شاهد و ناظر توجهی شد که مهندس رزاقی بعد گفتن اون حرفها ازم دریغ نکرده بود. گیج و درمونده بیرون اومدم و اون مرد و خواسته ای که داشت رو پشت سرم جا گذاشتم .

اونقدر شوکه و مبهوت بودم که حتی نمی تونستم پیش خودم یه بار دیگه حرفاشو تجزیه تحلیل کنم.

اون از بدست آوردنم حرف زده بود، ازاینکه من میتونم تکیه گاه باشم، از زن هایی که تو زندگیش بودن و هیچ کدوم نتونستن چنین تاثیری روش بذارن .

خدایا! حالا باید چیکار می کردم؟ من اینجا اومده بودم که زندگی خودمو سر و سامانی بدم و تغییری توش ایجاد کنم نه اینکه نقش ثابت زندگی کس دیگه ای بشم .

در که پشت سرم بسته شد، تینا هم چشماشو ریز کرد و با بدبینی بهم زل زد .

_مهندس خوشحال بود .

به زحمت لبخندی زدم و روزنامه ی لوله شده تو دستمو به طرفش گرفتم .

_واسه خاطر مطالب چاپ شده تو اینه .

روزنامه رو ازم گرفت و پوزخند زد .

_معلوم شد کارت رو خوب بلدی .

حرفش یه جورایی دوپهلو بود اما برای منی که طوفانی رو پشت سرم تو اون اتاق جا گذاشته بودم، اهمیت چندانی نداشت .

_این یه کار گروهی بود، همه مون خوب انجامش دادیم. مهندس هم اینو می دونه .

صدای زنگ گوشیم به اون مکالمه ی ناخوشایند خاتمه داد. خیره شدم به شماره ی بی بی و صدای برخورد پاشنه ی کفش های تینا با سرامیک سطح سالن، خبر از دور شدنش داد. صدای خسته ی و ناتوان بی بی توی گوشی پیچید .

_سلام عقیق جان. خوبی مادر؟

باغمی که از شنیدن صدای عزیز اما بیمار به دلم افتاد، آه کشیدم .

_سلام. طوری شده بی بی جون؟ !

عادت نداشت اینطور بی هوا تماس بگیره، واسه همین شنیدن گلایه هاش شوکه ام نکرد .

_اگه می دونستم دادن اون پیشنهاد اینطور تورو ازم دور می کنه، محال بود این لب وامونده رو باز می کردم و چیزی می گفتم. حالام نخواستی و گفتی “نه” باشه حرفی نیست اما دیگه چرا این پیرزن رو با نیومدنت چشم به راه و منتظر میذاری؟ به خدا دلم تو این چهار دیوار پوسید بس که صدای خنده هات توش نپیچید. دو روز پیش بعد مدتها یه تکونی به خودم دادم و پا تو آشپزخونه گذاشتم، دوتا سینی لواشک که پهن کردم دلم خوش شد که قندکم به این بهونه هم شده، می یاد به دیدنم اما دیدم نیومدی. بی بی نکنه دیگه لواشک هامو دوست نداری؟ با این سوالش به آنی بغض بیخ گلوم نشست و اشک تو چشمام حلقه زد .

_قربون صدات برم من، اینجوری نگو. خودم همین امروز می یام .

نفس گرفتم که این احساس خفگی ازم دور شه اما بی فایده بود. حس می کردم با اومدن امین هر روز که میگذره کوه درد روی سینه ام سنگین تر و با این وجود تاب و تحملم هم بیشتر می شه .

کلید خونه ی بی بی هنوزم پیشم بود اما چون می دونستم امین الآن خونه ست، ترجیح دادم زنگ بزنم. با باز شدن در قدم به حیاط یخ زده و زمستونی خونه گذاشتم. این به قول بی بی

“چهاردیواری” سالها می شد که فقط رنگ تنهایی به خودش دیده بود و حالا با اومدن سو و روشنایی چشمای بی بی شاید دوباره بهاری می شد .

با یه بافت نازک سورمه ای که آستین هاشو بالا زده بود و دست به کمر داشت، روی ایوان ایستاده بود و قدم هامو که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد، می شمرد. هوا اونقدری سرد بود که با دیدنش تو اون لباس نازک بی اختیار سردم شه و دستامو تو جیب پالتوم فرو ببرم .

سلاممون به هم اونقدر سرد و نا امید کننده بود که ترجیح دادیم مکالمه ای هم به دنبالش نباشه .

تعارفم کرد داخل شم و من تشکری که زیر لب به زبون آوردم رو حتی خودمم نشنیدم .

بی بی تو نشیمن روی یه کاناپه ی نرم و راحت دراز کشیده و نگاش به پنجره ای بود که به حیاط خلوت دید داشت .

با حس حضورم سر برگردوند و من معطل نکردم و دست دور شونه هاش انداختم و صورت مهربون و خیسش رو غرق بوسه کردم .

با لذت به لواشک لوله شده ای که توی دستم بود و هر از چندگاهی بهش گاز می زدم و مزه ی ترش و شیرینش رو دوست داشتم ، خیره بود .

سر که بلند کردم و خندیدم، آروم لب زد .

_نوش جونت عزیزم .

این زن بدجوری منو تو این سالها نمک گیر احساسش کرده بود. طاقت نداشتم بشینم و ببینم اونطوربا حسرت تسبیحی که دونه هاش تربت کربلا بود رو بین دستاش می چرخونه و زیر لب با چشمای خیس از گریه ذکر میگه .

عطر محرم بود که داشت کم کم به مشام می رسید و نه تنها بی بی که من و ساکنین این محل و این شهر هم بی قرارش بودیم و شاید عالمی بی قرار بود .

دست از خوردن کشیدم و با تردید زمزمه کردم .

_بی بی؟ !

_جون بی بی؟ !

_شما می دونین چرا اون تصمیم رو گرفتم مگه نه؟ لبخندش با اون نگاه پر از غم متحیرم کرد .

_می دونستم با این شرایط راضی نمی شی. فقط می خواستم اون یه نفر هم ببینه که تو همیشه تسلیم خواسته ی اطرافیانت نیستی اما یهو گذاشتی و رفتی، نشد اوضاع اونجوری که می خواستم پیش بره .

برگشتم و نگاه کوتاهی به قاب خالی در انداختم و آهسته گفتم :

_من خیلی اذیتش کردم، نمی خوام دیگه به خاطر من مجبور به کاری شه .

281

_اگه هنوز فکر می کنی رفتنش به اجبار تو بوده، پس من باید به خاطرش ازت ممنون باشم. این رفتن ازش امینی ساخته که نخواد داشته هاشو راحت از دست بده .

سرمو پایین انداختم و دستی به حاشیه ی شالم کشیدم. منم این تغییرات رو دیده بودم اما نزدیک شدن دوباره به این امین کار من نبود .

_پروانه می گفت یه چند نفری رو واسه ازدواج بهش پیشنهاد داده اما اون زیر بار نرفته. خودش هم که دیروز وقتی از سرکار برگشت یهو بی مقدمه گفت کسی تو زندگیشه، یعنی قراره که باشه .

فوری سربلند کردم و نگاه تیز بی بی که منتظر همین واکنشم بود، غافلگیرم کرد .

_تو چیزی از این موضوع می دونی؟

اگه حرفای دیروزمون و اون پیشنهاد مسخره ای که دادم نبود، شاید می تونستم خودمو به بی خبری بزنم .

_فکر می کنم اون دختر رو بشناسم، همکارشه .

کلافه سرتکان داد .

_گفته می خواد دعوتش کنه بیاد اینجا که باهاش آشنا شم اما نمی دونم چرا چشمم از این قضیه آب نمی خوره. خب اگه تو زندگیش کسی بود چرا باید تا الآن درموردش حرفی نمی زد؟

چهره ی طهورا اومد جلو چشمام و هرکاری کردم نشد اون لبخند مطمئنش رو از خاطرم پس بزنم .

_شاید چون این قضیه براش جدی نشده بود .

_من اگه این پسر رو بزرگ کردم و ادعا می کنم می شناسمش باید بگم همه چیز به این پیشنهاد و اصراری که بهش دارم بی ارتباط نیست .

نمی خواستم خودمو بیشتر از این درگیر ماجرا کنم، وقتی قرار بود از زیر سایه ی این مرد و خاطراتش بیرون بیام و زندگیم تحت تاثیرش نباشه .

باید به جای فرار کردن اینبار می ایستادم و نشون می دادم جریان زندگی من فارغ از حضور امین و خاطراتش سمت و سوی دیگه ای گرفته .

_امسال واسه محرم چه برنامه ای داری بی بی؟

این تغییر ناگهانی مسیر صحبت با سوالم باعث شد واسه چند لحظه تو جواب دادن مکث داشته باشه   _همون برنامه ی همیشگی. زنگ زدم به محمد صادق که بیاد و لیست بده و کم و کسری هارو بگه .

آقا محمد صادق خواهر زاده ی حاج اسدللهِ مرحوم و آشپز هیئت بود. کارشم حرف نداشت و تو ایام محرم آشپزخونه رو با مدیریت خوبی اداره می کرد. خیال بی بی از این بابت همیشه آسوده بود .

_واسه تمیز کردن حسینیه هم خانوم های کلاس قرآن مثل همیشه داوطلبن. قراره صدیقه خانوم یهروز جمعشون کنه تا برن دستی به سر و روش بکشن. آقا رامین هم به بچه هیئتی ها سپرده تا پرچم هارو علم کنن و سرتاسر محله رو سیاه ببندن. می مونه یه سری خرید و کارهای فنی حسینیه و آماده کردن وسایل پذیرایی از عزادارها. تازه نذر شیر هم هست که خودت می دونی سر و سامون دادنش به همین آسونی ها نیست .

خب این کار کمی نبود. می دونستم امینی که سالها می شد تو اینجور مراسم حضور نداشت، به تنهایی از پسش برنمی اومد. وقتی به چشم های کم فروغ بی بی زل می زدم و حس غم انگیز رفتن رو توش می خوندم، دلم طاقت نمی آورد این آخرین محرم رو به کامش تلخ کنم .

باید با عمید حرف می زدم، باید یه بارم شده از اون نظر می خواستم. حسی بهم می گفت عمید با همه ی رفتارهای اشتباه و ستیزه جویانه ای که تا حالا داشته هیچ وقت چیز بدی برام نخواسته .

بدون اینکه بی بی رو به خودم بی دلیل امیدوار کنم، بلند شدم و قصد رفتن کردم. اونم نه اصراری کرد، نه حرفی زد که واسه قبول خواسته اش پام سست شه .

ازنشیمن که خارج شدم، امین رو اون دور و بر ندیدم. بی اعتنا به سمت در قدم برداشتم و بعد پوشیدن کفشهام، پله هارو تند تند پایین رفتم .

سرو صدای مختصری از تو کارگاه ستار به گوش می رسید. ظاهراً کسی داشت اونجا چیزی رو جا به جا می کرد. نشد اینبار بی تفاوت رد شم. جلوی یکی از پنجره ها سر خم کردم و نگاهی به درون کارگاه انداختم. امین داشت میز بزرگی رو می کشید تا تو کنجی که مد نظرش بود، جا بده. با دیدنم دست از کار کشید و نگاهش رو صورتم مکث کرد. دستپاچه از این حرکتش بی اختیار گفتم :

_من دارم می رم، خداحافظ .

جوابمو نداد و واسه تکاندن خاک روی دستاش اونارو به هم زد و راه خروجی کارگاه رو در پیش گرفت. قامتم راست شد و منتظر به مسیر خروجش چشم دوختم .

_داری کارگاه رو تمیز می کنی؟

_آره می خوام واسه خودم آماده اش کنم .

می دونستم که از پدرش یه چیزایی یاد گرفته اما اینکه بخواد بخاطرش دوباره کارگاه معرق کاری رو سر و سامون بده، برام عجیب بود. ظاهرا قصدش از اومدن، موندگار شدن بود .

_خوبه .

این جواب بی معنی و رو هوا بیشتر معذبم کرد. هنوز تنش بحثی که دیروز داشتیم تو برخوردهامون جریان داشت، اونوقت من اینطور سبکسرانه از تصمیمش استقبال هم می کردم. خواستم تا جوابمو تعبیر و تفسیری نکرده از جلو چشماش فرار کنم که با سوالش مانعم شد .

_بی بی بهت حرفی نزد؟ !

_یه چیزایی گفت اما فکر نمی کنم به من ارتباطی داشته باش .

شونه بالا انداختنم از سر بی تفاوتی، نگاهشو دوباره سخت و جدی کرد .

_درسته این موضوع به تو ارتباطی پیدا نمی کنه، فقط خیال من از بابت خواسته ی بی بی راحت می شه. اما بهتره جفتمون یه فکر ی واسه مراسم امسال بکنیم. به هرحال تو چندسالیه که مسئولیتش رو به عهده داشتی، نمی تونی یهو جا بزنی .

ابرویی بالا انداختم و حق به جانب جواب دادم .

_انتظار که نداری دنبالت راه بیفتم و حرف یه مشت آدم دهن بین که از قضیه ی ما خبردارن پشت سرم باشه؟

_مهم بی بی بود که بی خیال این قضیه شد. تو به بقیه چیکار داری؟  مثل خودش دست به کمر زدم و چشمامو ریز کردم .

_نه مثل اینکه واقعا زندگی اونور آب تاثیر زیادی روت گذاشته، شاید واسه تو مهم نباشه حرف مردم اما من یکی نمی خوام آرامش زندگیم با همین دوکلوم حرف بی ارزش، بهم بریزه .

کلافه پوفی کرد و نگاه به نگاهم دوخت .

_ببین! من خودم بیشتر از تو نباشه کمتر از خودت ناراحت این قضیه نیستم. ولی می گم حالا که اینموضوع واسه بی بی حل شده لااقل یه کمکی کن این مراسم هم خوب و آبرومندانه برگذار شه .

حل شدن از نظر اون آوردن کسی تو زندگیش بود و این شاید نباید ناراحتم می کرد اما ناخودآگاه با دونستنش تلخ می شدم .

_خب پس هر وقت تونستی این قضیه رو واسه دیگرون از جمله مادرت که بدجوری نگران بودنم تو این خونه است حل کنی، بیا شاید تونستم کاری برات انجام بدم .

قدمی نزدیک شد و باخشم بهم توپید .

_تو این کار رو واسه من قرار نیست انجام بدی. تو این سالها با چه نیتی اومدی کمک بی بی؟ این یه سال هم روش، بذار دلش آروم بگیره .

بی بی منتظر دیدن این امین راضی شده و تن داده به خواسته اش بود که اون پیشنهاد رو داد مگه نه؟ اما حالا با تحریک من و حرفایی که از جدی شدن شخصی تو زندگیش به زبون آورده بودم، همه چیزجور دیگه ای رقم خورده و به میل امین پیش رفته بود. شاید هم اون شخص حضورش قطعی شده بود و بهانه ی من شد تلنگری که امین بخواد اونو به خونوادش معرفی کنه .

_ببین عقیق! من تو جریان دقیق این مراسم نیستم. تا وقتی اینجا بودم آقاجون و ستار پیگیرش بودن و من، چی می شد کمکی می کردم. اما بعدش نبودم که بدونم باید به تنهایی چیکار کنم .

حالا ازت چیز خاصی نمی خوام. بهم یه لیست از کارهایی که باید انجام شه بده، خودم حلش می کنم .

_تنهایی از پسش برنمی یای .

_میگم عمید کمکم کنه .

نگاهمو سرد و بی اعتنا ازش گرفتم و به سمت در رفتم. پسره ی کله شقِ از خود راضی می مرد بگه “به کمکت احتیاج دارم و باید کنارم باشی تا کار پیش بره.” _ پس منم لیست رو می دم دست عمید، جناب مهندس برومند .

با این نوع خطاب قرار دادنش اون رو که به اسم کوچیک خطابم کرده بود، به سخره گرفتم .

عمید پشت میز کارش مشغول برش بود و دستاش طبق معمول از چندجا چسب خورده و باند پیچی شده بود. اون که همیشه با مهارت برش می زد و مراقب بود شیشه های زیر دستش به راحتی نشکنن، چطور تو این سالها شیشه ی دلمو با حرفها و کارهاش خیلی راحت شکسته بود؟ سنگین شدن سایه ی حضورم باعث شد سربلند کنه و از دیدنم جا بخوره .

_سلام. طوری شده؟

نشستم رو چهارپایه ای که گوشه ی مغازه بود .

-باید طوری بشه که من اینجا باشم؟

دست از کار کشید و میز رو دور زد تا روبروم قرار بگیره. تصویری از چهره ی زیادی مطمئن و آرومم تو آینه های بی قاب دور تا دور اونجا انعکاس داشت و حس خوبی بهم می داد .

ابروهاش تو هم گره خورد و خیلی سرد گفت :

_پس چرا اومدی؟

می خواست رفتارش مثل همیشه باشه و نبود .

_حتما باید پای امین دوباره وسط زندگی مون کشیده می شد که این تغییرات رو تو رفتارت ببینم عمید؟ !

تلخ خندیدم .

_می بینی؟! حالا که بینمون نیست می خوای بازم به اون برخوردهای ناامید کننده ی گذشته عقب نشینی کنی .

نگاهش چرخید سمت شاگردش که با کنجکاوی مارو می پایید .

مهدی پاشو برو شیشه ی مشجر سفارشی حاج آقا تأمینی رو جا بنداز.

-اما آقا عمید خودتون گفتین بمونه تا سفارش قاب چوبی تابلوفرششون هم برسه و با هم ببرم .

توپ و تشر عمید اونو هم بی نصیب نذاشت .

_به فرض که گفته باشم، حالا می گم پاشو برو. یه کلام بگو “چشم” دیگه اینهمه توضیح و تفسیر نمی خواد .

مهدی با چهره ی آویزون و ناراحت چشمی زیر لب گفت و خم شد شیشه ی زوار گرفته ی روزنامه پیچ گوشه ی مغازه رو برداشت و بیرون رفت .

_می دونی آخرین نصیحت بابا به من شبی که فوت کرد چی بود؟

نگاه ناراضی و دلخورش دوباره به طرفم برگشت و باز حرفی نزد. مطمئن بودم خاطره ی اون شب محاله از یادش رفته باشه. خودش از پشت پنجره من و بابا رو دیده بود که زیر درخت گیلاس و روی تخت نشسته بودیم و حرف می زدیم .

سرمو پایین انداختم و به دست های تو هم قلاب شده ام خیره موندم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *