خانه / آخرین مطالب / رمان انتقام خون پارت آخر

رمان انتقام خون پارت آخر

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

از سقف یه موجوداتی اویزون شده بودن..

گذشت زمان نشون میداد که پوسیده شدن و لاشه های موندنشون بوی گند گرفته بود پس منبع این بو اینجا بودش..

نورو انداختیم به دورتادور اتاق…

وسایلای شکنجه توش پیدا میشد…

انواع و اقسامش که من فقط تو فیلما دیده بودم حتی اسمشونو نمیدونستم…

یه تخت کهنه ای بود که توش پر بود از خون خشک شده…

نورو به بالا انداختم از سگ و گربه و خوک بگیر تا بچه اسب و مرغ و خروس..

همشون از گردن به طناب وصل شده بودن…

رو دیواره ها شکل اون دایره و مثلث علامت شیطان پرستا بود..

تو یجا دیده بودم اینا برای یه مراسمون قربانی میکنن

شک ندارم سوگل هم یکی از این قربانیاشونه مثل این حیونا که دار زده شدن…

همینطور با سونیا داشتیم کنجکاوی میکردیم که یه صدایی مارو از حرکت بازداشت…

بی حرکت وایساده بودیم و داشتیم همو نگاه میکردیم که یهو یچیزی باشدت به سونیا برخورد کرد و پرتش کرد به گوشه ای…

توشک بودم که یهو دیدم یه دسته چاقو رو هوا معلق و نوکشون سمت منه…

تا هوشیار شدم و اونا به سمتم فرود بیان خودمو رو زمین انداختم و سرمو دزدیم…

با برخورد نکردن چاقو ها بامن به سمت حیونا رفت و نصفشونو یا طنابشونو یا جسم پوسیدشونو از وسط به دونیم کرد…

تو شک بودم توان حرکت کردن نداشتم صدای زوزه گرگ هاهم میومد و بیشتر به ترسمون اضافه تر میشد..

ازسونیا خبر ندارم نمیدونم کجاش چراغ قوش یادمه تو لحظه اخر شکست..

با برخورد چاقو بااونا کم کم ول شدن و رو سرمون داشتن ریخته میشدن..

بوی بدش بیشتر به مشاممون میرسید..

صدای سونیا و شنیدم سریع از جام بلند شدم و کورمال کورمال دنبالش گشتم…

روی زمین نشسته بود و دستشو گرفته بود..

سریع زیر بغل اون یکی دستشو گرفتم و مجبورش کردم بلندبشه…

بزور از اتاق کشوندمش بیرون و با خارج شدنمون انبوهی از حیونا ریختن روی زمین و روهم تلنبار شدن..

ترس تو چشماش داد میزد..

چراغ قوه رو جا گذاشته بودیم و تو تاریکی بزور درو پیدا کردیم..

با کلی زور زدن بالاخره تونستیم درو بازکنیم…

با خارج شدنمون از زیر زمین هوای ازاد و پاک و به ریه هامون بلعیدیم..

بوی متعفن اونجا نزدیک بود باعث بشه حالت تهوعم بگیره…

هوا تاریک شده بود و صدای زوزه گرگ ها میومد..

سریع دست به کار شدم و درو بستم و قفلش کردم..

به سونیا کمک کردم و به سمت ویلا رفتیم..

خالی بودن جای ماشینا نشون دهنده این بود که هنوز سورنا و نیومدن.

به داخل ویلا رفتیم..

خیلی دلم میخواست برم و یه یساعتی تو حموم باشم و تن خستمو به اب بسپرم ولی میترسیدم باز یه موجودی تو حموم باشه..

یکم لباسمو کشیدم جلو و بو کردم پیف پیف زیرزمینم رفته بودم دیگه بدتر…

بایه تصمیم حولمو برداشتم و راهی حموم شدم..

بعد ازاینکه زیر دوش قرار گرفتم و تن خستمو به اب سپردم  چشامو برای مدتی بستم.. و باز کردم…

چون آینه جلو روم بود میتونستم پشت سرمو ببینم..

با دستم قطره های اب که از پلکام میچکید و گرفتم یکم به اینه بیشتر دقت کردم که یه سایه سیاهیو پشت سرم دیدم..

چون بخار گرفته بود اینه رو واضح معلوم نبود چیزی…

با دیدن اون سایه سریع برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم چیزی پشت سرم نبود دوباره اینه رو نگاه کردم..

هنوز سایه هه پشت سرم بود…

چشامو بستم و سعی کردم اهمیت ندم..

با حس اینکه یکی ناخونشو تو سرم فرو میکنه به خودم لرزیدم…

سریع دوش و بستم و حولرو برداشتم و از حموم اومدم بیرون…

تو لحظه اخر سوگل و زیر دوش دیدم که با یه لبخند ترسناک داشت نگام میکرد..

سریع به اتاق رفتم و لباس عوض کردم..

بعد از تعویض لباسام و رضایت از وضعیتم به پایین رفتم…

سورنا و نیما اومده بودن و رو مبل نشسته بودن…

سونیاهم بینشون….

با نگام به سونیا فهموندم چیزی از امروز نگه…

سونیا هم تا دید من اومدم ازجاش بلند شد و گفت۳

_من میرم حموم صبرکنید بعد شام احضارو انجام بدیم…

با رفتن سونیا من رفتم و رو مبل روبروییشون نشستم…

سورنا بایه دلتنگی خاصی نگام کرد و یه لبخند ملیح زد…

نیماهم ازجاش بلندشد و رفت به اتاق سورنا تا تخته رو بیاره…

بعد چندساعت که ساعت ۰۲شده بود دور میز نشسته بودیم و با دوتا شمع اطراف و روشن کرده بودیم..

دستمونو گذاشته بودیم رو گوی چوبی یا همون ذره بین عجیب غریب و منتظر بودیم یکی شروع کنه…

چون سری قبل یونس شروع کرده بود ما دقیق نمیدونستیم چجوریه…

یونس هم کارش تموم شده بود و برگشته بود شهرشون..

قرار بود برای درسش بورسیه بگیره بره پیش مهلا…

سورنا شروع کرد و جمله ها رو گفت ماهم پشت سرش تکرار کردیم…

یه سلام گفتیم و منتظر چشم به تخته دوختیم…

چنددقیقه گذشت و خبری نشد کم کم داشتیم ناامید میشدیم که یهو گوی همراه با دستامون کشیده شد سمت کلمه Hi با شگفتی به حروف نگاه کردم…

سورنا بی حوصله گفت۳

_ سونیا اگه کاره توهه بهتره بس کنی…

_نه بخدا من اصلا حرکت نمیدم فقط دستم رو تختس…

هممون ساکت شده بودیم که نیما با کنجکاوی پرسید۳

_ای روح سوگل چی ازما چهارتا میخوای؟

بااینکه لحنش طنز مانند بود بعید میدونستم جواب بده..

کلمه ها رفت روی حرف j a n خونده میشد جان…

تعجب کردیم سورناپرسید۳  _یعنی چی.؟

تخته کوچیکه ک دستمون روش بود رفت روی حرفs a g ha r  اونقدر سریع و تند خونده شد که من تواین سالا میدونستم ساغر یعنی این تونستم حدس بزنم نوشت ساغر ولی سورنا و سونیا و نیما خوندن سوگل..

یه چندتا سوال دیگه ای هم ازهمدیگه پرسیدن و من تموم اون مدت به فکر اسمم بودم که چرا نوشت..

خدافظی کردیم و دستمونو از رو تخته کوچیکه برداشتیم…

سونیا و نیما رفتن تا بخوابن…

با من من رو کردم سمت سورنا و گفتم۳

_اممم چیزه…میشه…سورنا…تخته پیش من باشه؟؟؟ باتعجب نگام کرد و گفت۳

_ اخه چرا؟برای چی میخوای پیش تو باشه؟؟؟؟ یکم من من کردم و گفتم۳

_خوب…دلم میخواد پیش من باشه…لطفا سورنا بهونه نیار دیگه یبار یچیز ازت خواستم..

با تردید و شک و دودلی گغت۳  _باشه…

بعد ازاین حرفش تخته رو گرفت سمتم خوشحال و خندون تخته رو گرفتم ازش..

به اتاق رفتم و درو بستم…

تخته رو روی تخت خوابم گذاشتم و بهش زل زدم…

کم کم خواب مهمون چشمام شد…

صبح با صدای ینفر که داره از خواب بیدارم میکنه شنیدم…همش میگفت ساغر…ساغر…

به ارومی چشامو بازکردم و صورت سفید و چشمای مشکی با رگه های قرمز داخل چشمی روبرو شدم…

خم شده بود سمتم و موهاش ریخته بود دورش و یکمی هم رو من…

باهمون لبخند گشاد نگام میکرد..

یه جیغ خفه ای از ترس کشیدم انگار یکی با دستش جلوی دهنمو گرفته و من نمیتونم جیغ بزنم..

چشمامو محکم روی هم فشار دادم…

از ترس زبونم قفل کرده بود بعد از چند دقیقه به سختی و اروم پلکامو باز کردم…

هیچی جلوی روم نبود..

با کرختی از جام بلندشدم و جلوی میز ارایش رفتم..

انگار کلی با پای پیاده راه رفتم تن و بدنم حسابی کوفته شده بود…

جلوی آینه قرار گرفتم تا موهامو شونه کنم…

که با دیدن سوگل پشت سرم اونم رو هوا معلق دیدم…

باهمون صورت و شکل و شمایل تنها چیزیکه منو خیلی میترسوند لبخندای مرموزش بود…

برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم..

با دیدن جای خالیش تصمیم گرفتم بدون اینکه به اینه نگاه کنم برم بیرون..

“از دانای کل”

*چند روز بعد*

چند وقتی گذشته بود و ساغر تغیری عجیب کرده بود…

سورنا دلیل کارها و رفتار اخیر ساغر را نمی دانست…

ترسی دردلش لانه کرده بود..

طی آن چند روز شاید بیشتر از ۰۷بار احضار انجام داده بودند..

و ساغر با میل و رغبت خاصی انجام به احضار حاضر شده بود…

هر سری نیز سوالاتی که از سوگل میکردند جوابهایی میداد که خیلی پیچیده و گیج کننده بود…  سورنا به این موضوع شک کرده بود که نکند سوگل احضار نشده…

ولی هر دفعه با به زبان اوردن این فکر ساغر مداخله میکرد و قضیه را تمام میکرد…

یکروز بطور اتفاقی تصمیم گرفت به اتاق ساغر برود و دلیل این رفتارهای اخیرش را ازاو بپرسد..

بی وقفه و بدون در زدن وارد اتاق شد _ساغ….

متعجب به ساغر روبرویش که از گریه چشمهایش پف دار و قرمز شده بود نگاه کرد…

با نگرانی به جلو قدمی برداشت و جسم نحیف ساغر را در آغوش کشید…

دستهایش را به حالت نوازش درلای موهای بلند و خوشرنگش فرو برد..

_شش اروم باش چیشده عزیزم…قربونت برم چرا گریه میکنی…چی باعث شده اون چشمای خوشگلت بارونی بشه؟

ساغر ولی بی حرف و باچشمانی آغشته به اشک مرد زندگیش را نگاه میکرد..

و فقط خدا میداند که در دل او چه چیزی میگذرد..

دستان لرزانش را جلو اورد و دستان مردانه سورنا را دردست گرفت…

ب*و*س*ه ای روی آن دست ها زد و گفت۳  _سورنا؟

_جونه دلم خانومم

_سورنا تومنو چقدر دوست داری؟؟؟

_این سواله اخه خانوم کوچولو خوب معلومه از جونمم بیشتر دوست دارم…

بغض امان نمیداد تا ساغر کلمه ای بگوید

بعد از گذشت چند لحظه ای بالاخره با صدای خش دارش گفت۳

_سورنا یچیزو هیچوقت یادت نره بدون که من بیشتر از تو همیشه دوستدارم….

سورنا چیزی نگفت و موشکافانه در چشمان ابی ساغر نگاهی انداخت انگار دراین دنیا حضور نداشت..

با صدای سونیا که آنهارا فرا میخواند از هم جداشدند و ساغر دستی به صورتش کشید…

بعد از مرتب کردن خودش همراه سورنا با چشمانی پرازغم ازاتاق خارج شد…

سورنا در فکری عمیق فرورفته بود دلیل رفتارهایش را نمی دانست…

کم حرف شده بود دیگر صدای خنده هایش در گوشش نمیپیچید…

ازهمیشه غذا کمتر میخورد… اتاقیکه روزی از آن میترسید حال برایش حکم یه پناهگاه را داشت  گویی درخلوت خودش دنیای دیگری پرورش داده بود…

تخته ی ویجا برای ساغر جایگاه خاصی پیدا کرده بود…

سورنا مجبور بود تخته را به ساغر بدهد تا حداقل یک بار لبخند را بر لبانش ببیند…

امشب قرار بود برای آخرین بار با تخته بازی کنند چه جواب سوالهایشان را پیدا کنند چه پیدانکنند…

ازاین بلا تکلیفی خسته و کلافه شده بودند..

سورنا تصمیم گرفته بود به آمریکا برگردد و ساغر را نیز همراه خودشان ببرد…

شب قبل به یک شرکت هواپیمایی زنگ زده بود و بلیطی برایش رزرو کرده بود…

ساعت موعود رسید ساغر راضی نمیشد به هیچ وجه تخته را به سورنا بدهد و آخرین بازی را انجام دهد…

تا ساغر به دستشویی رفت سورنا از فرصت استفاده کرد و تخته را پیدا کرد و روی میز غذا خوری گذاشت…

مثل شبهای قبل دو شمع روشن کردند و سونیا اجبارا ساغر را به اشپزخانه کشید و روی صندلی نشاند…

درتمام مدت هیچکس حواسش به دختریکه با چشمانی بارانی که هرلحظه امادهباریدن بود نبود…  و این سری هم گوی روی کلمه jan تمام شد و بعد شمع ها خاموش شدند بعد از آن سیاهی مطلق همه جارا فرا گرفت…

سورنا عصبی و کلافه ازجایش بلند شد و زیر لب یک لعنتی گفت و چراغ هارا روشن کرد…

به سمت بچه ها برگشت با لحن دستوری به هر سه انها که اورا نگاه میکردند گفت۳  _ فردا صبح وسایلاتونو جمع کنید ازاین خونه ی نحس میریم..

صدای اعتراض ساغر را شنید

_ولی سورنا بیا یکم منطقی تر فکرکنیم بیا بمونیم و اونقد احضار انجام بدیم تا به یه سوال خوب برسیم…بنظرم اگه یهویی همینجوری جمع کنیم بریم خطرناک میشه واسمون…باشه؟؟؟  وبا چشمانی ملتمس بار نگاهش کرد…

سورنا اخمی کرد و برای اولین بار رو حرف عشق زندگیش حرف زد…

_نه

نه محکمش باعث شد هیچگونه اعتراضی نگذارد..

سونیا و نیما از جایشان بلندشدند و با یک شبخیر راهی اتاقشان شدند…

سورنا هم سرسنگین به ساغر شبخیری گفت و به اتاقش رفت..

دردل با خود می اندیشید۳

این دختر دیوونه شده باید ازاول عاشقش نمیشدم یعنی چی اخه دلیل اینکاراشونمیفهمم فکرکنم جن زده یا یه طلسم و نفرینی روش افتاده…

بااین فکر ها به اتاقش رفت و بدون هیچ وقفه ای خوابید…

دراین بین تنها ساغر بود که بیدار بود و در اتاق خودش در کاغذی نامه ای برای عشق زندگیش مینوشت…

اشکهایش یکی پس از دیگری بر روی کاغذ میریخت…

بعد از تمام شدن کارهایش با دستانی لرزان دستگیره در را باز کرد و به سمت اتاق سوگل پیش رفت…گویی هیپنوتیزم شده و در دنیا نیست..

پشت در اتاق سورنا متفکر بروی تخت نشسته بود و به خاطراتش با ساغر گذشته فکر میکرد…

صدای پایی را شنید انگار کسی دارد روی پارکت ها راه میرود…

به ارامی از روی تخت بلندشد

به پشت در رسیده بین رفتن و ماندن گیر کرده بود…

_لابد یا ساغره یا سونیا یا نیما که دارن میرن دستشویی..ولی سونیا ونیما اصلا عادت ندارن شب به دسشویی بروند..

یکهویی دلش به شور افتاد و تصویر ساغر آمد جلوی چشمهایش…

از گفته خودش در اشپزخانه به ساغر پشیمان شده بود و طاقت دیدن چشمهای اشکیش را نداشت…

تصمیم گرفته بود به بیرون برود و از دلش در بیاورد و حلقه ای که تازه برایش خریده بود را در دستان کوچکش کند…

بعد از گذشت چند دقیقه در را بازکرد بدون هیچ سرو صدایی به طبقه پایین رفتساغر نه در اشپزخانه بود نه دسشویی نه حال…

تنها جایی که نرفته بود اتاق سوگل بود…

دلش بیشتر به شور افتاد با قدمهایی بلند به سمت اتاق سوگل رفت…

با استرس فراوان در را باز کرد مبهوت آن ساغر شد…

فکرکرد همه ی اینها یک سینماس و مردم پشت پرده قرار دارند…

ساغر پشتش به سورنا بود…

روی لبه پنجره قدی ایستاده بود و پنجره اندامش را باآن لباس عروس پف دار قاب گرفته بود…

چه کسی میدانست امشب اخرین شب زندگی ساغر است و طلوع صبح فردا را نمیبیند..

زیبایی ساغر در آن لباس خیره کننده بود چشمش از ساغر لغزید روی دیوار کنارش…

نمیدانست دقیق با رژ یا خون روی دیوار نوشته بود۳  *یا تو یا ساغر*

دست خط نشان میداد برای بچه ای ۶ساله اس که تازه نوشتن را آموخته است..

با صدایی که گویی از تهه چاه درمی امد با لکنت زبان گفت۳  _س..س..ساغر؟

اما ساغر ارام و با چشمهایی که انگار دیگر شوق زندگی در آن وجود نداشت به ارامی برگشت سمت سورنا…

چشمانش متورم و قرمز شده بود..

صورتش به سفیدی زیاد میزد…

ابی چشمانش در قرمزی گمشده بود..

لباس عروس زیبا و دکلته ش گویی در بدن ساغر جاخوش کرده بود..

قرمزی چشمانش در آن سفیدی بسیار تو ذوق میزد…

اشکهایش چشمانش را قاب گرفته بود و لجوجانه بر روی گونه هایش میریخت…

برای اولین بار در عمرش اشک ریخته بود پسریکه یاد گرفته بود مرد که گریه نمیکنه…

و او الان جلوی عشق زندگیش در اتاقی سرد و تاریک داشت اشک میریخت بغض گلویش را میشفرد  صدای آرام و گرفته ساغر در اتاق پیچید۳  _من

آنگاه تا سورنا بجنبد و عکس العملی نشان دهد و به جلو قدم بردارد ساغر به پشت برگشت و خودش را از پنجره اتاق به سمت زمین پرت کرد…

صدای نه بلند سورنا و دستهایش که به جلو برده بود

با صدای جیغ ساغر که او نیز دستهایش را به سمت پنجره اتاق گرفته بود درهم درآمیخت…

با قربانی شدن ساغر، روح خبیث و آزار دهنده به آرامش رسید و این میان، تنهاسورنا بود که چشمان ناباورش روی جسد ساغر میلغزید…

همه چیز تمام شده بود یا او، یا ساغر

و اینبار ساغر خودش را فدا کرده بود و لب زد،من!

لحظات قبل مانند یک فیلم از ذهنش گذشت لبش نام ساغر را زمزمه کرد..

تمام شده بود.تمام آن کش مکش ها و اذیت وآزار ها با قربانی شدن یکی از آن دو، تمام شده بود…

و این یعنی ته ته بدبختی…

کاش میشد، سرنوشت را جور دیگری نوشت تا به سر نرسد…

کاش میشد!

پایان

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

رمان عشق تدریجی

پارت اول تا اخر رمان عشق تدریجی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *