خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 16

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 16

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سرمو پایین انداختم و به دست های تو هم قلاب شده ام خیره موندم .

_ازم خواست کاری واسه درست شدن این رابطه ی خواهر و برادری بکنم. من اما نتونستم یا اگه راستشو بخوای، هیچ وقت نخواستم .

سرکه بلند کردم نگاهش هنوز روی صورتم می چرخید. لب خشک و پوسته پوسته شده ام رو با زبون خیس کردم و آهسته گفتم :

_نخواستم چون نمی دونستم این درد از کجا ریشه می گیره .

نیشخندی زد و با تاسف سرتکان داد .

_این نخواستن و نتونستن از ندیدنه. تو ندیدی یا شایدم نخواستی که ببینی .

_پس اون همه کینه ای که ازم داشتی از ندیدنم بود؟ !

_اومدی اینجا که بعد اینهمه سال از چی سردربیاری؟

نفس گرفتم که کم نیارم. دیگه نباید اینبار که بهونه داشتم بازم کوتاه می اومدم. بی توجه به سوالش گفتم :

عمید منو نگاه کن! منم مث مژگان خواهرت بودم اما حسرت یه خنده و شوخی با تو رو دلم مونده.

اگه این شباهت ظاهریم نبود می گفتم لابد بچه ی این خونواده نیستم. اونوقت تو از ندیدنم گله داری؟ خودت بگو تاوان ندیدنم باید این رفتار های پر از کینه و خشونت باشه؟ عصبی جواب داد .

_پاشو برو خونه، بذار همه چیز همونجوری که بود، بمونه .

من دیگه اهل کم آوردن نبودم، می خواستم تا تهش برم و می رفتم .

_تا جوابمو ندی هیچ جا نمی رم. دیگه مرد اون عقیقی که تا یه تشر رفتی بهش، بغض کرد و لال مونی گرفت .

_من چیزی ندارم که بهت بگم .

انگشتمو به نشونه ی تهدید بالا گرفتم .

_منم از اینجایی که هستم تکون نمی خورم .

چهره ی مصمم رو که دید ،کلافه نفسشو فوت کرد .

_چی می خوای بدونی؟

_همین ندیدنی که ازش حرف می زنی…من چیو باید می دیدم که ندیدم .

ازم روبرگردوند و تصویری از چهره ی ناراحت و اخمی که روش سایه انداخته بود، تو جام شیشه ای بزرگ قرار گرفته کنار دیوار، افتاد. انگار اونم خسته شده بود از این نگفتن ها .

_تو هیچ وقت تفاوت هارو ندیدی. واسه بابا که همه دنیای من بود، تو شدی همه چیز و همه کس .

مایه ی افتخارش و عزیزی که تموم خواسته هاشو برآورده می کرد. من براش چی بودم؟ فقط دردسر و عذاب .

بهت زده زمزمه کردم .

_اما من… یعنی بابا هیچ وقت اینطور که تو می گی نبود. اون همه مون رو به یه میزان دوست داشت و باهامون یه جور رفتار می کرد .

باحرصی مشهود تو صداش، خندید .

البته اگه تو میذاشتی…. اون نجابت و مطیع بودنی که به خرج می دادی رفتار های منصوره رو زیر سوال می برد. اینکه هر وقت مامان و بابا خواستن و اشاره کردن، بودی تا کمک حالشون باشی بودن و نبودن مجید رو بی تاثیر می کرد. من و مژگانم که دیگه جای خودمون رو داشتیم. تو هرچقدر تو بهترین بودن استعداد داشتی ما تو حسود بودن داشتیم. اولش فقط یه حسادت کودکانه بود.

رفتارهای بابا و احترامی که برات قائل بود روکه می دیدم، دلم می خواست زمین و زمان رو روی سرت خراب کنم. اما بعد …

به طرفم برگشت و تو چشمام دقیق شد. هنوزم اون کینه سرجاش بود و نگاهش نرم نمی شد .

_فقط می خواستم خودمو تا اون حدی بالا بکشم که بابا منو ببینه. تو نمیذاشتی؛ همیشه چیزی بود که بخاطرش اونو خوشحال کنی. رفتارهای مامان هم که جای خودشو داشت. محبتی هم اگه به طور مساوی بینمون تقسیم می کرد باز اول و آخر همه ی حرفاش تو بودی. ازت کینه به دل گرفتم و…

اصلا چرا من دارم این چیزهارو برات توضیح می دم؟ مگه شنیدنش بعد اینهمه سال فایده ای هم داره؟

از جام بلند شدم و به طرفش رفتم .

_آره داره. نه فقط به خاطر خواسته ی بابا، بخاطر خودمون دوتا. بذار حالا که دارم خودمو پیدا می کنم، با کمک تو بهتر هم ببینم .

بغض نشسته رو گلومو سعی کردم قورت بدم که مانع حرف زدنم نشه .

_من باعث اون کینه بودم، قبول. اما باور کن قصدم بی ارزش کردن شما نبود. وقتی رفتارهای مژگان رو می بینم و می خوام همش رو پای احساسی که یه زمانی به امین داشته بذارم، باز مردد می شم.

می گم نکنه همه چیز به خیلی قبل تر از این احساس مربوط باشه .

شوکه از چیزی که به زبون آورده بودم واسه چند ثانیه بی پلک زدن بهم خیره موند. شاید انتظار نداشت من این موضوع رو بدونم، اما بعد به تلخی سرتکان داد .

_می دونی چرا توجه مژگان تو اون سن کم به امین جلب شد؟ چون همه ی دنیای امین تو بودی .

اونم مثل من نمی تونست با اینهمه توجه کنار بیاد. تو از من بابا رو گرفته بودی، صمیمی ترین دوستمو گرفته بودی، حتی همین مژگانی که بهت حسادت می کرد هم پای درگیر شدنمون که می رسید طرف تورو می گرفت. این چیزارو که می دیدم نفرتم ازت روز به روز بیشتر می شد. دلم می

خواست باهات بدتر از این رفتار کنم، مخصوصاً وقتی می دیدم اینقدر راحت تسلیم می شی و میذاری هربلایی رو سرت بیارم. از این ضعیف بودنت حالم بهم می خورد .

اشک تو چشمام حلقه زد، دستمو گذاشتم روی بازوش و اونو با زجری که از شنیدن حرفاش می کشیدم، فشردم .

_هر بار که روم دست بلند می کردی می دونستم اگه بخوام خیلی راحت می تونم تلافی کنم. من شاید قدرت بدنی تورو نداشتم اما اعتبارم پیش بابا اونقدری بود که تورو از چشمش بندازم .

عمید با انزجار گفت :

_این ترس، سالهای زیادی روز و شبمو سیاه کرد. واسه همینم ازت بدم می اومد. هیچی بیشتر از این داغونم نمی کرد که بابا بخاطر تو ازم ناامید شه .

_می دونی چرا اینکارو نمی کردم؟ چون می دونستم هر بار با زدن من، خودت بیشتر عذاب می کشی .

اشکام سر خورد روی گونه ام و اون با دلخوری نگاه ازم گرفت .

_یادته وقتی فهمیدی همه چیز بین من و امین تموم شده، چطور کتکم زدی؟ بیشتراز اون جای سیلی ها و کبودی ها با غم تو چشمای تو درد می کشیدم، با اشکی که موقع زدنم ریخته بودی . دستش نشست روی دستم و آهسته لب زد .

_این همون شکنجه ایه که سالهاست باهاش دست و پنجه نرم می کنم. من با همه ی کینه ای که ازت داشتم باز بهترین هارو واسه تو می خواستم، حتی وقتی می دونستم ته رابطه ات با امین به کجا می رسه .

_من اون بحثی که با امین قبل از نامزدی مون داشتی رو شاهدش بودم. شنیدم که بهش چی گفتی .

لبخند غمگینی کنج لش جا خوش کرد .

_منم آخرین حرفات رو با امین تو کلینیک شنیدم. همه ی اون چیزهایی که خودم بهش گفته بودم رو دوباره تکرار کردی. اینکه اون گوشت قربونیه و دلیل انتخابش من بودم .

به هق هق افتادم .

_فکر میکردم اگه امین باشه تو به خاطر اونم شده می شی همون عمیدی که من آرزوشو داشتم .

خودخواه بودم مگه نه؟ اونو به خاطر داشتن دوباره ی برادرم می خواستم .

دستشو گذاشت روی شونه ام و سرمو به سینه اش چسبوند. بعد از اینهمه سال تلخی دیدن و نشون دادن، این اولین باری بود که می تونستم بی ترس و واهمه سر روی سینه اش بذارم و یک دل سیر گریه کنم .

_نمی خواستم با امین ازدواج کنی. نه به خاطر دوستی چند ساله ای که با امین داشتم، نه حتی به خاطر مژگان که با چشمای خودم دیدم چطور تو کوچه سد راه امین شد و حرف دلشو زد. نمی خواستم باهاش ازدواج کنی چون می دونستم تواون ازدواج دنبال چی هستی .

_دنبال نیمه ی دیگه ی تو می گشتم .

چشماش سرخ و صداش با بغض، خش دار و دو رگه شد .

_اما نیمه ی دیگه ی من امین نبود، خود تو بودی .

انگار با همین یه جمله می خواست جونمو بگیره که گرفت. مات و ناباور سربلند کردم و اون منو بیشتر به خودش فشرد .

_اولین بار وقتی متوجه ی این موضوع شدم که پشت در نیمه باز اتاقم شاهد خنده های از ته دل بابا واسه قبول شدنت تو دانشگاه بودم. فکر می کردم از سر حسادته که وایسادم و زل زدم به اون صحنه اما لبخند نشسته رو لبامو که تو آینه ی قدی اتاقم دیدم، جا خوردم. من از خنده های بابا شاد بودم، خنده هایی که دلیلش تو بودی. اونروز با خودم فکر می کردم هرچقدر من باعث ناامیدیشم تو در عوض همه چیز رو براش جبران می کنی. نسبت بهت حساس و سخت گیر شده بودم. دلم می خواست تو اون بخش از من باشی که بابا بهش افتخار می کنه. نمی تونستم حتی یه اشتباه کوچیک ازت رو تحمل کنم، نمی خواستم خنده های بابا رو ازش بگیری .

میون گریه هام با غصه خندیدم .

_چقدرم که من باعث شادیش شدم. بابای بیچاره از دست من دق کرد .

291

هیس! هیچی نگو. دیگه بیشتر از این خرابش نکن. وقتی تو حس می کنی مقصری من عذاب وجدانم بیشتر می شه عقیق .

_تو این حس خوب رو به من داشتی و من از تو به خاطر تموم اون رفتارها دلخور بودم؟ من دلم می خواستم فقط یکم به تو نزدیک تر باشم و اونوقت تو منو نیمه ی خودت می دونستی… پس چرا حرفی نزدی؟

_نمی تونستم با خودم کنار بیام. با اون همه کینه و نفرت بازم دوستت داشتم، این درست نبود .

دلم می خواست این حس وجود نداشت و تو برام اهمیتی نداشتی، دلم می خواست می شد بذارمت کنار اما مگه آدم می تونه قسمتی از خودشو بکنه و دور بندازه؟ شده بودی اون بخش از خودم که باید نگران ضعف ها اشتباهاتش باشم . می ترسیدم زمین بخوری و برات سخت می گرفتم. به دلم موند یه بار برگردی و تو روم وایسی، یه بار بزنی تو گوشم و کاری کنی که ازت ببِرم، تا این زخم عزیز رو از ریشه بسوزونم و نشد .

_چرا اینو به خودم نگفتی؟ مرهم نمی شدم لااقل زخم هم نمی زدم .

_کینه ای که ازت داشتم، نمیذاشت. از خودم به خاطر این ضعف متنفر بودم و بابتش تورو عذاب می دادم. وقتی با امین نامزد شدی خودمو کنار کشیدم که اگه نمی تونم با این قضیه کنار بیام اون عذاب هم نباشه. خودم به درک، حتی رو خواسته های مژگان و اشکی که براش ریخت هم چشم بستم که تو خوشحال باشی. بابا خوشحال باشه،حتی امین خوشحال باشه. با اینکه می دونستم این خوشحالی دوومی نداره .

آهی که کشیدم بی اراده بود .

_نمی خواستم خودخواه باشم. من زندگیشو خراب کرده بودم و تو اون سن زیر یه کوه مسئولیت داشتم لهش می کردم. ولی باور کن بااینکه دلیل انتخابم تو بودی و حتی اگه می گفتم از سر لج و لجبازیه، بازم دوستش داشتم .

_دوستش داشتی که اونطور ازش بریدی؟ بهت چی بگم آخه؟ داغونش کردی .

_خودم داغون نشدم؟ این تصمیم فقط به خاطر خودش بود. دوست داشتن من به چه کارش می اومد وقتی زندگی مون شروع نشده ازش دلسرد شده بودم؟ وقتی باورش نداشتم و از هر طرف سر این قضیه روم فشار بود و تو نبودی. باید چیکار می کردم عمید؟! من فقط بیست سالم بود .

با ناراحتی زمزمه کرد .

_اونقدر پیش بابا بی اعتبار شده بودم که کسی به حرفم گوش نده. وگرنه هرگز نمیذاشتم این اتفاق بیفته .

نمی دونم این اعتراف به دردش می خورد یا نه ولی دوست داشتم که بدونه .

_اینو هیچ وقت بهت نگفتم اما من به خاطر شاهین ازش جدا نشدم، باور کن .

_باور می کنم اما اگه فکر می کنی به خاطر اون شک که به دلم افتاد مخالف ازدواجت با اون پسره بودم در اشتباهی. وقتی فهمیدم خواستگارته و تو جوابت بهش مثبته، داشتم دیوانه می شدم. مگه می شد نگاههای حسرت بارت رو به امین و اون خونه و آدم هاش ببینم و نفهمم تو دلت چه خبره .

_من همون روزای اول پشیمون شدم اما دیدم این برای هردومون بهتره. حرمت هایی شکسته شده بود و نمی شد همه چیز دوباره مثل روز اولش شه. عذاب وجدان از دیدن هر روزه اش هم کم نبود.

می خواستم فرار کنم از این عذاب و دم دستی ترین راه حل شد ازدواج .

_اون پسره لیاقت تورو نداشت، حقش نبود اون خوشبختی رواینقدر مفت بدست بیاره. شناختی که ازش داشتم مربوط به همون مزخرفاتی بود که وهاب درمورد شما دوتا بهم گفته بود و من اون جنجال رو به راه انداختم. راستشو بخوای همون موقع هم رفته بودم تو نخش تا ته توی قضیه رو در بیارم. از همون اولش فهمیدم تو این مملکت نمی تونه دووم بیاره، طرف کله اش بو قرمه سبزی می داد .

با حسرت زمزمه کردم .

_اگه قضیه ی اون پسره وهاب پیش نمی اومد شاید امین اینقدر زود ازم خواستگاری نمی کرد .

خودش که اونو موقع می گفت قصد داشته یه پنج سالی صبر کنه اما نشد .

دستاشو با خشم مشت کرد .

_همش تقصیر من بود. اگه اینقدر روت حساس نمی شدم… آخه منی که با بی غیرتی از کنار ابراز علاقه ی مژگان به امین گذشته بودم، چطور بایه مشت حرف مفت رگ غیرتم به جوش اومده بود؟ _ اما حساب اون پسره رو خوب گذاشتی کف دستش، یه شبم که مهمون کلانتری شدی .

پا به پام خندید .

واسه خاطر خواهرم بود، چشمم کور و دندم نرم بیشتر از اینش هم می کشیدم.

_کاش فقط یه بار به زبون می آوردی عمید. من کی بودم که حرف رو حرفت بیارم؟ ازم دوسال کوچیکتر بودی اما حرفت برام سند بود .

_یعنی اونقدری اهمیت داشت که نخوای با شاهین ازدواج کنی؟

_من اگه به ظاهر لج و لجبازی با تو نداشتم، به امین هم جواب مثبت نمی دادم، شاهین که جای خود داشت .

صورتش از شدت خشم و انزجار جمع شد .

_از اون پسره بیشتر از هرکسی که بعد امین واسه ازدواج با تو پیش قدم شد، بدم می یاد .

مرتیکه ی عوضی می خواست تورو با خودش ببره. گفتم مگه از رو نعشم رد شی که اجازه ی اینکار رو بهت بدم. تهدیدم کرد کاری کنه که تو خواب هم نبینمت. نامرد بی شرف منو تهدید می کرد عقیق! اون خودش نذاشت وگرنه من نمی خواستم اینجوری همه چیز بهم بریزه. واسه ترسوندنش گفتم اگه یه بار دیگه تهدیدم کنه کاری می کنم پرونده های مختومه نشده ای که داره دوباره به جریان بیفته. اونم عین یه بزدل گذاشت و در رفت .

با تاسف لب زدم .

_شاهین تصمیم داشت که بره، حالا هر طوری که شده. تهدید تو واسه اون که رفتنشو بی دردسر می خواست یه ضرب العجل بود، همین .

پرغیض و خشم جواب داد .

_اگه یه روز به آخر دنیا مونده باشه دلم می خواد گیرش بیارم و حق این نامردی رو کف دستش بذارم. داغی که رو دل تو و بابا گذاشت هنوز واسه من تازه ست .

_اشتباه از من بود .

_هردومون اشتباه کردیم… من همیشه واسه خراب شدن زندگیت عذاب و جدان داشتم. نه به خاطر قضیه ی شاهین و رفتن بی خبرش؛ اون ارزشش بیشتر از این نبود. واسه خاطرامین ناراحت بودم.

مژگان همیشه اون روزها و تصمیمی که براش گرفتم رو به رخم می کشه. می گه تقصیر تو بود که عقیق به امین جواب مثبت داد. اگه من اذیتت نمی کردم و تحت فشار قرارت نمی دادم اینقدر زود ازدواج نمی کردی .

پوزخند تلخی زدم و با بی حالی رو صندلی ای که نزدیکم بود، نشستم .

_اون سنگ خودشو به سینه می زنه .

_از این داغونه که چرا بین شما دوتا، تورو انتخاب کردم. اون درد منو نمی فهمه، من هرکاری کردم واسه خاطر خودم بود .

_اما از سر خودخواهی که نبود، تو می تونستی مانع نامزدی من و امین بشی .

دست رو تکیه گاه صندلیم گذاشت و با ناراحتی نگاهشو دزدید .

_چرا اتفاقا خودخواه بودم. اگه نبودم نمیذاشتم به خاطر من اونو انتخاب کنی. من می دونستم درد تو چیه اما وقتی درمون درد من آزار تو بود، لابد درمون درد تو هم …

دست روی دستش گذاشتم و با بغض گفتم :

_نا خواسته آزارت دادم مگه نه؟ واسه همین اون روز موقع زدنم گریه می کردی .

با انگشت شست اشکی که گوشه ی چشمش لنگر انداخته بود، زدود .

_نارفیقی کردم در حقش. سالها بود که می دونستم دوستت داره، نمی خواستم بااین ازدواج هردوتون رو از دست بدم. اما بعد خودم با حماقتم کاری کردم که شما به هم برسین. اگه به قول تو امین پنج سال بعد اقدام می کرد شاید هیچ کدوم این حسرت ها نبودن .

نمی خواستم با این حرفا بیشتر از این اذیت شه. واسه همین ظاهراً بی تفاوت شونه بالا انداختم .

_دیگه مهم نیست، همه چیز مربوط به گذشته بود. من و امین هم حالا داریم راه خودمون رو می ریم و کاری به کار هم نداریم .

خب این جمله ی آخری رو زیاد باهاش موافق نبودم اما وقتی می دونستم عمید اینهمه روم حساسه لازم بود باز با حرفام آزارش بدم؟ اونم وقتی تو سرم یه نقشه هایی داشتم که برای انجامش کمک عمید لازم بود .

نگرانی من این روزها حال بی بی هست و خواسته ای که داره. می ترسم عمید، می ترسم اتفاقی بیفته که واسه مون فقط پشیمونی داشته باشه .

چشماشو بست و با تردید لب زد .

_می خوای پیشنهادشو قبول کنی؟ !

چقدر راحت حرفمو می فهمید و چقدر سخت بود که باهاش کنار بیاد .

_اگه تو بگی نه… قبول نمی کنم .

چشم باز کرد و کنار پام خم شد تا بتونه باهام چشم تو چشم بشه .

_اگه امین ناراحتت کنه… اگه مردم بهت حرفی بزنن… اگه مژگان زخم زبونت بزنه… طاقت می یاری؟

_تو اگه پشتم باشی من قول می دم حتی یه “آخ” هم نگم .

_شاید به زبون نیاری اما چشمات داره داد می زنه که هنوزم دوستش داری. با این حس می خوای چیکار کنی؟

شنیدن این اعتراف از زبون عمید معذبم می کرد. سرمو پایین انداختم و نگامو دزدیدم .

_افسار دلمو خودم به دست می گیرم و نمیذارم نافرمونی کنه .

_بذار رک و راست بهت بگم، امین این روزها رو زیاد نمی شناسم. اونی نیست که همه چیز رو گذاشت و رفت. نگرانم از اینکه بخواد حرفی بزنه، کاری کنه …

آروم و بی خیال لبخند زدم. اون تا همینجاشم با اون حرفا کم از خجالتم در نیومده بود .

_نگران نباش این اتفاق نمی افته .

_خودش ازت کمک خواسته؟ !

هنوزم حفظ غرورم براش اهمیت داشت و من حقم بود با دونستن این موضوع سرمست از شور و شادی باشم .

_گفت نمی تونه تنهایی کاری از پیش ببره و از تو می خواد کمکش کنی. البته به شرطی که من بگم باید دقیقا چیکارکنین. اما خب همون موقع یه فکر بهتری به ذهنم رسید، سه نفری با هم این کارو می کنیم. بی خیال هرچی تو گذشته بوده .

_بخاطر بی بی؟ !

_به خاطر بی بی و خیلی چیزهای دیگه… فکر کن می خوام بازم جبران کنم .

نگاهش رنگ سرزنش گرفت .

_من از این جبران کردن های تو خاطره ی خوبی ندارم .

_اینبار فرق می کنه عمید، میخوام فقط کدورت ها رفع شه. وگرنه با وجود زنی که تو زندگی امینه من هرگز حاضر نمی شم از ده قدمیشم رد شم .

_زنی تو زندگی امینه؟ !

چشم دوختم به نقطه ی کوری و سرتکان دادم .

_نمی دونم، خودش که به بی بی اینطوری می گفت .

اون فکر بی سر و ته و اعصاب خورد کن رو پس زدم و به طرفش برگشتم و سعی کردم لبخند بزنم .

_خب چی می گی؟ قبول می کنی؟

لبخند جاخوش کرده رو لباش، نوشداروی قلب بی تاب و بی قرارم بود .

_گفتی تا جواب نگیری از جات تکون نمی خوری، حالا اگه من بگم نه، همین جا بست نمی شینی تا کار و کاسبی مارو کساد کنی؟

دست انداختم دور گردنش و صورتشو با بی پروایی و عشق خواهرانه ام بوسیدم .

_یه دونه ای داداش .

و آخ که اون “داداش” گفتن چقدر به دلم چسبید و خوشایند عمید شد .

از مغازه اش که بیرون اومدم انگار یه کوه از رشته کوههای جا خوش کرده رو دلم کم شده بود .

سبکبال و آسوده قدم بر می داشتم و دلم می خواست این خبر خوب رو خودم به بی بی بدم و ازش مژدگونی بگیرم .

واسه دومین بار حضورم اون ساعت از روز پشت در خونه ی بی بی اونقدری تعجب آور بود که امین واسه باز کردن در مکث کنه. آفتاب اون وقت روز داشت نفس های آخرشو می کشید و سوز و سرمای عصر زمستونی هم نمی تونست دلمو که از مهر و محبت خواهرانه ام گرم بود، بلرزونه .

_اومدم بی بی رو ببینم .

اینبار همون بالا نموند و ناظر قدم برداشتنم نشد. اونقدری کنجکاو و نگران بود که با بی صبری به سمت پله ها بیاد و قبل از رسیدنم به پله ی آخر جلو راهم سد بشه .

_طوری شده؟ !

لبخندمو نتونستم پنهون کنم .

_مگه تواین دوساعتی که من از اینجا رفتم قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ یه کار کوچولو با بی بی دارم، همین .

مردد و سست کنار کشید و من پا تند کردم که زودتر خودمو به بی بی برسونم. حضورم تو چارچوب در اونم اونطور بی خبر، بی بی رو هم غافلگیر کرد. رفتم طرفش و جلو پاش زانو زدم .

_اومدم کلیدهای حسینیه رو ازتون بگیرم .

با ناباوری زمزمه کرد .

_می خوای چیکار؟ !

به روش خندیدم و با خنده هام نگاهش روشن شد .

_امسال هم نذرت اونجوری که دوست داری ادا می شه .

اشک حلقه زد تو چشماش و دستای لرزونش واسه در آغوش گرفتنم پیش قدم شد. معطل نکردم و خودمو به اون جان پناه عزیز و دوست داشتنی رسوندم .

_عاقبت به خیر شی دخترم. دلمو شاد کردی، خدا همیشه دلت رو شاد نگهداره .

کلید رو که ازش گرفتم ازجام بلند شدم و آروم زمزمه کردم.

_می رم یه نگاهی بندازم ببینم اوضاع از چه قراره .

_نمی خوای بهش چیزی بگی؟

_خودش کم کم می فهمه بی بی، نگران نباش .

با تردید زمزمه کرد .

_می ترسم بیفته رو دنده ی لج .

لبخند عجولانه ای رو لبم سبز شد .

_نترس بی بی، اگه اونطور که می گی کسی تو زندگیشه دیگه بود و نبودم براش فرقی نداره. مهم نذر شما و خوب برگذار شدن مراسمه، ما هم کم کم با هم کنار می یایم .

این بار هم نتونستم بدون روبروشدن باهاش از اون خونه خارج شم. رو ایوان ایستاده و سردرگم چشم به راهم بود. به محض خروجم قدم تند کرد و نرسیده بهم، عصبی پرسید .

_نمی خوای بگی چی شده؟ کلیدهای حسینیه رو بالا گرفتم .

-اینارو می خواستم از بی بی بگیرم .

_واسه چی؟ !

نفسمو فوت کردم و بی حوصله جواب دادم .

_مگه نمی خواستی لیست بدم دستت؟

فقط نگام کرد و من نموندم که بازی بی نتیجه ی تقابل چشم هامون رو شاهد باشم .

_یه ساعت دیگه بیا حسینیه، بهت می گم .

پله هارو سریع پایین رفتم و با شادمانی به سمت در پا تند کردم. می دونستم قدم تو این راه گذاشتن کار ساده ای نیست، یه دل عاشق می خواد و یه نیت پاک. من که تو این سالها عاشقانه حرمت عزا و عزادارهای امامم رو نگهداشته بودم، امسال هم بی منت و گله کمر همت می بستم که پذیرای میهمانان محفلش باشم و دل بی بی رو شاد و راضی نگهدارم .

گیرم که امین یک جای این قصه به زندگی من گره خورد و خاطراتی تلخ و شیرین رو با هم رقم زدیم، گیرم که امروزِ اون فرسنگ ها از امروزِ من فاصله داشت و هزار هزار تلخی نگفته و طعنه ی نزده بود که مارو هنوز بی حساب نمی کرد اما وقتی دلمون بند رشته ی محبت محکم تری بود، وقتی هدف نگهداشتن حرمت محرم بود، وقتی نذر بی بی حرف اول و آخر این با هم قدم برداشتن می شد دیگه مهم نبود چقدر از هم دوریم .

وارد حسینیه که شدم دلم آروم گرفت. وضو گرفتم و به نیت درست ادا شدن اون نذر دو رکعت نماز خوندم. کتابچه ی دعا رو برداشتم و صفحه ای رو باز کردم. نگاهم به خط اول اون دعا افتاد و دلم بی رخصت لرزید و زائرانه هام از زیارت عاشوراییِ امام خوبی ها شد اشک و اشک و اشک .

توی آشپزخونه مشغول جا به جایی قابلمه ها و بیرون کشیدن ظرف های پذیرایی بودم که صدای امین به گوشم خورد .

_داری چیکار می کنی؟ !

_می خوام یه آماری از اینا بگیرم ببینم چیزی کم و کسر نباشه. به قول بی بی شکستنی باید بشکنه اما حواسمون باشه که موقع پذیرایی واسه مون سرشکستگی نمونه. می شمرم که مطمئن شم ظرف و ظروف به اندازه هست .

_من فکر می کردم می خوای لیست بنویسی .

_قراره همینکارم بکنم، اگه اجازه بدی .

یه دور، دور خودم چرخیدم و کلافه دست به کمر زدم .

-پس این استکان هارو آقا کریم کجا گذاشته؟

آقا کریم پدر مهناز و شوهر صدیقه خانوم می شد که همه ساله بساط چایی و پذیرایی عزادارها به پاش بود. گنجه ی کنج آشپزخونه رو بی هدف زیر و رو می کردم و اون که دستاشو تو هم قلاب کرده و به چارچوب در تکیه داده و نظاره گر بلاتکلیفیم بود، گفت :

 _فکر کنم یه دوتا جعبه تو اون کابینت بالای ظرفشویی که درشو باز و بسته کردی دیدم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

رمان عشق تدریجی

پارت اول تا اخر رمان عشق تدریجی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *