آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان گرداب با لینک مستقیم

رمان گرداب

نویسنده:

خلاصه:
سوگل، دختری تنها و بی نهایت ساده و مهربونه که بخاطره همین صاف و ساده بودنش اسیر میشه..
اسیر ادمایی که هیچ بویی از انسانیت نبردن و با تهدید و زور اونو مجبور به کاری میکنن که هیچکس تا حالا از پسش برنیومده..

قسمتی از رمان:

روی صندلی پشت میز نشستم و به اون که پشت به من از گاوصندوقش چیزی برمیداشت نگاه کردم و منتظر شدم..

چند دقیقه بعد با یه پاکت تقریبا بزرگ تو دستش اومد و بهم که رسید پاکته تو دستشو پرت کرد روی میز به طرفم که چون توقع نداشتم هینی کشیدم و چسبیدم به صندلیم…

چشم غره ای بهم رفت و جفت دستاشو به میز تکیه داد و خم شد:
-خب..

با چشم و ابرو به پاکت اشاره کرد و با اون صدای کلفتش گفت:
-همه چیز درباره ی سوژه تو این پاکته..از عکسش گرفته تا ساعتای رفت و امدش و حتی تعداد دوست دختراش..

با کنجکاوی پاکتو برداشتم و همینطور که بازش می کردم، اون روی صندلی روبه روم نشست و صداشو شنیدم:
-سامیار سلطانی..٢٨ساله..فقط مادرش هست و یدونه برادر داره که جدا ازشون زندگی میکنه..برادرش ٣سال ازش بزرگتره و اونم مجرده..پدرش خیلی سالها پیش فوت کرده..

نیم نگاهی به شاهین خان انداختم و محتوای پاکتو روی میز خالی کردم..نگاهم روی عکسش ثابت موند..

خیلی با چیزی که فکر می کردم متفاوت بود..
پسری هیکلی و چهارشونه..

با ترس نگاهمو از روی عکس بالا کشیدم و به شاهین خان نگاهی انداختم..

لبخند کجی زد و بیشتر خم شد طرفم و با لحن مرموزی گفت:
-یه چیزی خیلی مهمه که بدونی..

سوالی نگاهش کردم که پوزخنده صداداری زد:
-هیچ دختری نبوده تا حالا که این پسرو ببینه و عاشقش نشه..کلا دخترارو بدون اینکه بخواد با یه نگاه میکشه سمت خودش

سرمو پایین انداختم که باز با اون تن کلفت صداش شروع به حرف زدن کرد:
-فقط حواست باشه تو عاشق نشی..تو رو نمی خوام از دست بدم..برمیگردی پیش خودم..یادت نره چرا داری همچین کاری میکنی..اینو هرروز تکرار کن که یه وقت پا کج نزاری…

و حرکت کرد سمت در اتاق و ادامه داد:
-تو اون پاکت به غیر از اون عکسی که بهش زل زدی، چیزای دیگه ای هم واسه دیدن هست..هرچیزی که مربوط بهش باشه اونجاست..ساعتای رفت و امادش..ادرس خونه و محل کار..شماره هاش..سالن ورزشی که میره…خلاصه کل برنامه هاشو اونجا داری…

در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون اما درو نبست و برگشت نگاهم کرد و گفت:
-بازی شروع شد عزیزم..استارت رو خودم زدم..

قهقهه ای زد و با بشکنی روی هوا ادامه داد:
-منتظرم باش پسر..بازی دوباره شروع شده…

دندونامو روی هم ساییدم و قطره اشکی که روی صورتم چکید رو پاک کردم..

اگه کاری که گفته بود رو انجام ندم اونوقت…..

نه..حتی نمی خوام بهش فکر کنم که چیکار باهامون میکنه..

عکس و کاغذای روی میز رو برگردوندم تو پاکت و بلند شدم..

با گریه پاکتو به سینه ام چسبوندم و به سرعت از اون خونه ی شوم زدم بیرون..

تنها راحت نجات ما همین بود که تن به کارهایی بدم که میخواستند….

این رمان آنلاین میباشد لذا جهت حفظ حقوق نویسنده به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کلیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:https://telegram.me/joinchat/AAAAAEXs2MozWPc-uWFpBg

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 3.3/5. From 12 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن