آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 17

Rate this post

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سربلند کردم و دوباره نگاهی به اون کابینتی که اشاره کرد و من همین چند دقیقه پیش با بی توجهی ازش گذشته بودم، انداختم. یکم سخت بود خودم اون جعبه های شکستنی سنگین رو پایین بکشم.

واسه همین به طرفش برگشتم و طلبکارانه ابرو تو هم کشیدم .

_تو که هنوز وایسادی و داری منو نگاه می کنی. برو آبی به دست و صورتت بزن و وضویی بگیر و بیا.

بی بی می گی به هرنیتی که واسه مراسم اینجا هستین بی وضو قدمی برندارین. مجلس امام حسین حرمت داره .

بی حرف از در فاصله گرفت و من تا بیاد، مشغول برداشتن یه لیست شدم. داشتم قاشق و چنگال هارو می شمردم که برگشت. از همونجا به کابینت بالای ظرفشویی اشاره کردم .

_می شه جعبه ی استکان هارو پایین بیاری؟

بازم حرفی نزدو کاری که ازش خواسته بودم، انجام داد. ساعتی کارمون اونجا طول کشید و خوشبختانه همه چیز به اندازه بود و کسری از این بابت نداشتیم .

_باید زنگ بزنی به آقا محمد صادق که آشپز هیئته. بگو بیاد لیست تهیه کنه، بریم خرید. یه سری موادغذایی که دیر فاسد می شن رو باید از همین الآن بخریم .

_به بی بی چی گفتی که حالش از این رو به رو شده؟

سوال بی مقدمه اش باعث شد دست از نوشتن بردارم و سربلند کنم .

_گفتم نگران نباشه، نذرش ادا می شه .

_قراره چه جوری ادا شه؟ نکنه…نکنه زیر بار حرفش رفتی؟ کمر راست کردم و خاک روی مانتوم رو تکاندم .

_اداره کردن مراسم اونم به مدت ده شب کار یه نفر و دونفر نیست. تو این هیئت هرکسی کارخودشو می دونه و از وظیفه اش خبرداره. من و تو هم نباشیم کاری لنگ نمی مونه اما هشت ساله که خرید وسایل پذیرایی و هماهنگ کردن این همه آدم با هم به عهده ی من بوده. یه جورایی شده بودم نماینده ی بی بی و اون خیالش راحت بود که چیزی از قلم نمی افته. همین

مختصر کمکی هم که ازم بر می یاد رو اون یادم داده. حالام نمی تونم یهو همه چیز رو ول کنم و  311

عقب بکشم. بی بی میگه امسال تو هم باید باشی. خب… خب این نذر بی بی هست و من نمی تونم به خاطر خواسته ای که داره بگم نه .

ابرویی بالا انداخت و با بدبینی گفت :

_یادمه یکی همین چند ساعت پیش نگران حرف مردم بود، چطور شد یهو نظرت عوض شد؟ صادقانه جواب دادم .

_همین الآنشم هستم. منتها کسی پشتمه که تو این سالها کم عذابم نداده اما بگه پا تو آتیش بذار، بخاطرش میذارم .

_پس با عمید حرف زدی .

_اون قول داده کمک کنه .

عقب کشید تا بتونم از کنارش بگذرم و از آشپزخونه بیرون برم. حاج اسدالله وقتی این خونه رو خرید یه سری تغییر اساسی توش بوجود آورد. حالا کل این ساختمون شده بود دوتا سالن بزرگ مجزا که مسیر رفت و آمدشون هم به کل با هم فرق میکرد و تنها رابط این سالن ها آشپزخونه بود. قسمت زنونه تو کل سال رفت و آمد بیشتری داشت و صبح ها توش کلاس های عقیدتی و آموزشی برگزار می شد .

وارد حیاط که شدم نگاهی به چراغ های سر در حسینیه و دیوار های دور تا دور اونجا انداختم .

_به عمید سپردم بیاد یه نگاهی به این چراغ ها بندازه که سوخته و تعویضی اگه بودن تا قبل محرم درستشون کنه. یه نفرم باید بیاد موتور برق رو چک کنه که مشکلی نداشته باشه، آدرس می دم بری دنبالش.خدا کنه تو این شبها قطعی برق نداشته باشیم که به کارمون بیاد .

_اون لیستی که نوشتی چی بود؟

_یه سری وسایل خرده ریز مثل فندک اتمی واسه اجاق گاز و پاکت فریزر و دستمال کاغذی و لیوان یه بار مصرف و مایع ظرفشویی و دستشویی و از این جور چیزها که آقایون معمولا کمتر متوجه لزومش می شن. لیست برداشتم که تهیه بشه. راستی با آقا رامین هم تماس بگیر و بپرس بچه های هیئت کی قراره بیان پرچم هارو نصب کنن .

هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و صدای اذان مسجد سید رضا تو کل محل پیچیده و طنین خوش آهنگ صدای مؤذن زاده حس و حال خوبی بهم می داد و منو به کودکیم و خاطراتش می برد .

لبخند نشسته رو لب امین هم گواه این حس بود. شاید اونم داشت کوچه پس کوچه های این جا و دویدن هامون و صدای عتاب آلود و سرزنشگر بی بی و مامان رو واسه دست از بازی برداشتن و برگشتنمون به خونه، یادآوری می کرد .

کلید حسینیه رو به طرفش گرفتم و لیست رو دستش دادم .

_تو این نوشتم باید به کی زنگ بزنی و چیکار کنی. سوالی اگه بود می تونی از عمید بپرسی .

کارهام و رفتارهای غیرقابل پیش بینی و حرفای ضد و نقیضی که امروز زده بودم کاملا گیجش کرده بود .

_مگه نگفتی که خودتم هستی، پس این کلید هارو چرا به من می دی؟ !

نگاه از تصویر ستار که رو سردر حسینیه نصب بود گرفتم و لبخند رو لبام عمیق شد .

_هستم اما نه مثل همیشه. وقتش رسیده که مسئولیت هارو بسپرم به اونی که بی بی سالهاست آرزو داره بیاد و پذیرای عاشقان حسینی این هیئت باشه .

مات و بهت زده نگام کردم و من واسه کمی خلوت کردن با خودش اونو تو کوچه جا گذاشتم و به سمت خونه مون رفتم. باید با مامان حرف می زدم و از امروزم که بهترین لحظات عمرمو رقم زده بود می گفتم .

از عمیدی که جسارت حرف زدن باهاش رو پیدا کردم و خواسته ی بی بی شده بود انگیزه ای واسه نزدیک شدن بهش. از امینی که سردرگم و درمونده از رفتارم به دنبالم اومد و دیگه خبری از حرفهای تلخ و گزنده اش نبود .

داشت وضو می گرفت که صدای باز و بسته شدن در و حضورم رو احساس کرد .

_عقیق اومدی مادر؟ !

_سلام. بله اومدم .

از دستشویی بیرون اومد و صورتشو با حوله ی کوچیک نارنجی رنگش خشک کرد .

_چرا اینهمه دیر کردی؟

_رفتم عیادت بی بی .

_اینو که تماس گرفتی و خبر دادی، یعنی تا الآن اونجا بودی؟ !

نگاه منتظرش رو بی جواب گذاشتم و رفتم تو کنج دلخواهش سجاده شو پهن کردم .

_نمازت رو بخون، بهت می گم .

نگران شد اما چیزی نگفت. داشتم با تسبیحم که دونه هایی سبز مثل زمرد داشت، ذکر می گفتم که مامان کنارم نشست و منتظر بهم چشم دوخت .

_امروز رفتم که عمید رو ببینم .

دستاش با ترس بهم پیچید. انگار انتظار شنیدن خبر بدی رو داشت .

_واسه چی؟! نکنه باهم دعوا کردین…. آره عقیق؟ دعوا کردین؟ !

_نه مامان، بچه که نیستیم. رفتم که سنگامو با هم وا بکنیم. دیدم جای چند تا قلوه سنگ یه کوه بین من و اون جا گرفته. خلاصه اینکه دست به دست هم دادیم تا کمی این کوه رو جا به جا کنیم که الحمدلله ازجاش تکون خورد .

هنوزم داشت نامطمئن نگام می کرد. واسه راحتی خیالش به روش خندیدم .

_چرا اونجوری نگام می کنی مامان؟! دور از جون انگار بلا ملایی سرم اومده که خودم خبر ندارم .

وقتی دیدم بازم چیزی نمی گه و روزه ی سکوت گرفته و داره چپ چپ نگام می کنه، از اول تا آخرشو براش مو به مو تعریف کردم. از حرفای بی بی و تصمیم خودم تا رضایت عمید و همراهیش و تعجب امین .

_مطمئنی کارت درسته دیگه، آره؟ !

دستاشو گرفتم و نرم فشردم .

_معلومه که مطمئنم مامان. عمید همه جوره پشتمه، دیگه بیشتر از این اطمینان؟

_من از کارهای شما خواهر و برادر سردر نمی یارم. یه عمر به جون هم پریدین واز هم کینه به دل گرفتین حالا یه روزه شدین یار و یاور هم و نمی شه جدا تون کرد .

نمی تونستم همه ی حرفای عمید رو به مامان بگم و غصه دارش کنم از کینه ای که اینقدر عمیق بین بچه هاش ریشه دوونده بود .

_ما از هم جدا نبودیم هیچ وقت. فقط خودمون نخواستیم که اینو باور کنیم. من اسم دوست داشتنمو گذاشتم لج و لجبازی و اون گذاشت کینه وحسادت. بعدشم فکر کردیم هرچی از هم فاصله بگیریم واسه مون بهتره اما می بینی که نه اون اتفاقات بد مارو از هم جداکرد نه این فاصله .

اشک کم کم تو چشمای عسلی خوش رنگش جمع شد .

_می دونی بابات چقدر آرزوی دیدن این روز رو داشت؟ بغض کردم و آروم تو بغلم تابش دادم .

_می دونم مامان. مطمئنم اونم شاهدشه و از این قضیه خوشحاله .

کمی که آروم شد، با یادآوری چیزی اشکاشو پاک کرد و ازم جدا شد .

_راستی داشت یادم می رفت. منصوره زنگ زده بود .

اخمام ناخودآگاه تو هم رفت .

_خب؟ !

_گفت یه دور همی کوچیک گرفته و همه ی خونواده جمعن و ما هم بریم .

فردا جمعه بود و خب نمی تونستم بی دلیل دعوتشو رد کنم وگرنه بهتر از هرکسی می دونستم قصدو نیتش از این دعوت چیه. مگه امکان داشت مهندس حرفی بزنه و جلال و منصوره ازش بی خبر باشن؟

راستش هنوز با خودمم رو این مورد به یه تصمیم درست و حساب شده نرسیده بودم. دروغ چرا، رفتارهای امین و اصرار مامانم واسه ازدواجم و قرار گرفتنم تواین موقعیت خوب کاری گاهی وسوسه ام میکرد به ناصر رزاقی هم فکر کنم .

پانزده سال از من بزرگتر بود و به قول خودش تو زندگیش آدمهای زیادی اومده و رفته بودن .

همین می تونست دلیل مخالفتم باشه اما مردد بودم. اون مردی بود که می تونست به من بال پرواز بده و تموم این هشت سال رکود و درجا زدنم رو یه شبه جبران کنه. من هم می تونستم امنیتی رو به عنوان یه زن بهش بدم که هرگز نداشته، اینکه بتونه گاهی هم روی شریک زندگیش تو مشکلات حساب کنه .

اگه امین نبود و کودک معلول احساساتم، شاید خیلی راحت چشم می بستم رو تموم نقاط تیره و مبهم شخصیت این مرد و زندگی خصوصیش. اما حرفهای رامین و نگرانی هاش، تذکر های رفعتی و اصرارش برای بیرون اومدنم از اون مجموعه، هشدار های امین و حساس شدنش روی سردرآوردن من از زیر و بم پروژه …

اینا خودش به اندازه ی کافی دلیل محکمی بود که پای سست شده ی اراده مو از این ماجرا بیرون بکشم و نخوام به مهندس رزاقی حتی فکر کنم .

صبح مجید و رویا به دنبالمون اومدن. برخلاف انتظارم رویا برخورد خوبی باهام داشت و من این رو به پای فرهود و حمایتی که از تصمیم مون کرده بود، گذاشتم. اون مرد خوبی بود و لایق داشتن یه همسر بینظیر. من شاید درکنارش می تونستم یه زندگی آروم و خوب رو تجربه کنم اما به همون اندازه که ازمهر و محبتش بهره مند بودم نمی تونستم بهش مهری بدم واین دور از انصاف بود .

مجید توراه که بودیم حرف خرید یه ماشین روپیش کشید .

_می گم تو که دست فرمونت خوبه و گواهینامه هم داری پس چرا دنبالش نمی ری؟

تو دوره ای که مهناز باردار بود، ماشینش مدام زیر پای من بود و همون موقع هم مجید خیلی اصرار داشت حالا که توانایی خریدشو دارم واسه خودم بخرم اما مژگان نداشتن نیازم و اینکه هروقت بخوام می تونم ماشین اونو قرض بگیرم پیش کشید و به کل منصرفم کرد .

منم اندوخته ی تو حسابم رو گذاشته بودم واسه خواهر زاده ها و تنها برادرزاده ام مانی. قبل از اومدن امین و یا حتی خیلی پیش تر از اون که تصادف کنم و خونه نشین بشم به حدی خودمو غرق زندگی اطرافیانم و مشکلاتشون کرده بودم که فرصتی واسه فکر کردن به زندگی خودم و آینده ام نداشتم .

همین که مامان بود و با هم بی دردسر اوقات خوبی رو می گذروندیم کافی بود. نه بعد اون اتفاقات هشت سال پیش تمایلی واسه ازدواج داشتم و نه نیازش رو حس می کردم. البته گهگداری که نگین دختر مژگان یا مانی پسر عمید رو تو بغلم می گرفتم، هوسِ داشتن یه بچه ازخودم به دلم می افتاد. یا وقتی زندگی مشترک هرکدوم از خواهر ها و برادرهامو که می دیدم،دوست داشتم خودم هم طعم این شریک بودن هارو در عین داشتن یه زندگی مستقل از خونواده ام تجربه کنم .

اما خب این خواسته هارو حتی به زبون هم نیاوردم. دنیام شد دنیای اطرافیانم ، زندگی مشترکم شد حل مشکلاتشون و بچه هامم، بچه های اونها .

گفتم این حساب می شه یه پس انداز مختصر واسه آینده شون و به این فکر نکردم که اگه روزی زمین بخورم دستی هست که دستمو بگیره ومنو بالا بکشه یا نه .

_حالا چی شد این موضوع رو پیش کشیدی داداش؟ !

_گفتم مسیر رفت و آمدت طولانیه یه ماشین زیر پات باشه بد نیست .

مامان منتظر بهم چشم دوخت و من با خوشبینی گفتم :

_فکر خوبیه. شکر خدا پولشم که هست اگه شما راهنماییم کنی دیگه مشکلی از بابت خریدشم نیست .

رویا به طرفم برگشت و با لبخند محوی از این تصمیم استقبال کرد. اون هیچ وقت تو این جور مسائل نه نظری می داد نه دخالتی می کرد اما می دونستم از اینکه من بتونم رو پای خودم بمونم و زندگیمو اداره کنم، خوشحاله. اون هشت سال خمودگی و سکون و بی حرکتیم رو دیده بود پس باید از این پویایی و حضور فعالانه ام و تلاشی که واسه زندگی خودم داشتم، استقبال می کرد .

همزمان با مژگان و شوهرش رسیدیم. هنوزم باهام سرسنگین بود و من واسه اولین بار دلم نمی خواست برای آشتی پیش قدم شم. ازش دلگیر بودم نه به خاطر احساسش به امین، بلکه به خاطر رفتارهای دوگانه و دورویی و ریایی که تو رابطه ی خواهرانه مون خرج کرده بود. اون اگه از احساسش حرف می زد خیلی دردش کمتر از این بود که سالها منو به خاطر قبول پیشنهاد امین سرزنش کنه، کینه ای که از رابطه ی ما این همه سال به دل گرفته بود هم دیگه وجود نداشت .کینه ای که اونو واسه شکستن غرور ما وادار کنه تو جشن تولد نگین با هم روبرو شیم اونم در حالی که هرکدوممون داشتیم تلاش می کردیم مسیر زندگی خودمون رو بریم .

جواب سلام بهنام رو دادم و نگین رو تو بغلم گرفتم و بوسیدم اما پاسخ سلام سرد و پر از حس کدورتش رو سردتر از خودش جواب دادم و بی اعتنا کنار رویا قدم برداشتم و وارد خونه ی منصوره شدم .

جلال هرچقدر آدم بد پیله و اعصاب خورد کنی بود لااقل این خوبی رو داشت که به زن و زندگیش وفادار باشه و همه ی رفاه و آسایش رو واسه اونا بخواد. به همین دلیل هم منصوره هیچ وقت تو زندگیش به لحاظ مالی و رفاهی تو مضیقه نبود و هرچی که می خواست بی چون و چرا براش فراهم بود .

اگه این غرور جلال و ازبالا نگاه کردنش به دیگران نبود شاید این رفت و آمدها هم بیشتر می شد اما حالا که می دونستم واسه چی قراره اینجا دور هم جمع شیم حس چندان خوبی به این مهمونی نداشتم .

سهیل و کمیل پسرهای منصوره داشتن سربه سر مانی میذاشتن و دادش رو درآورده بودند .

منصوره هرچند دقیقه یکبار براشون خط و نشون می کشید و از دست شیطنت هاشون حرص می خورد .

جلال و مجید و عمید هم مشغول صحبت بودن و بهنام شوهر مژگان هر از چندگاهی میون کلامشون ابراز وجود می کرد و چیزی می گفت. مژگان و فتانه زن عمید هم طبق معمول سر در گوش هم پچ پچ می کردن و رویا معذب و ناراحت بیشتر تو خودش فرو می رفت. مطمئن بودم فتانه و مژگان اونقدر حرفهای جالب تری برای زدن داشتند که نوبت به رویا نمی رسید .

منصوره سینی چای رو به دست سوگل داد تا پذیرایی کنه و خودش نشست کنارم .

_خب چه خبر؟

نگام میخ دست سفید و تپلش شد که روی زانوم گذاشت .

_سلامتی. خبری باید می شد؟ !

خندید و با شیطنت نگام کرد .

_خوب خودتو زدی به اون راه، یعنی از نظر تو ابراز علاقه ی مهندس خبر خاصی نیست؟ صدامو پایین آوردم و با ناراحتی جواب دادم .

_یکم یواش تر منصوره. دلم نمی خواد داداش اینا چیزی بدونن .

_خب بلاخره که چی؟ باید بفهمن یا نه؟

_چی رو باید بفهمن؟

کلافگیم و جواب تند و تیزم اونو دمغ کرد .

_خواستگاری ناصرخان رو دیگه .

_کدوم خواستگاری آخه خواهر من .

_اماخودش گفت بهت یه چیزایی گفته !

تردید تو چشماش، عصبیم می کرد .

_شمام نشستی واسه خودت بریدی و دوختی. اصلا این ناصرخان واسه چی باید بیاد این چیزارو به شما بگه؟ مگه اینکه این قضیه از قبل برنامه ریزی شده باشه، آره؟

_کدوم برنامه ریزی؟!… جلال فقط خواست شما دوتا کمی با هم بیشتر آشنا بشین بلکه قسمت شد دهنمون رو شیرین کنیم. به خدا این ناصرخان آدم کوچیکی نیست. خودت که داری پیشش کار می کنی و می بینی .

بی اختیار سگرمه هام تو هم رفت .

_اونوقت کی گفته ما دوتا می تونیم واسه هم مناسب باشیم؟

_ما که بد تورو نمی خوایم، می خوایم؟ تو اگه مخالفی یه کلام بگو نه اما اینم بدون واسه ناصر خان دختر خوب کم نیست .

باحرص زمزمه کردم .

_خدا بهش ببخشه .

سعی کرد از در مسالمت جلو بیاد .

_چرا همچین می کنی عقیق؟ به خدا حیفی تو، لگد به بختت نزن. نگاه کن مامان تو این چندساله چقدر شکسته شده. تاکی می تونی دلت رو به این زندگی خوش کنی؟ همه مون رفتنی هستیم اما به این فکر کن زبونم لال یه روزی مامان نباشه کدوممون می تونه جای اونو واسه تو پرکنه؟

منصوره دلسوز شده بود، اونم یهو بیش از حد. نمی دونم چرا وقتی پای صداقت حرفاش می رسید خوی منفعت طلب جلال می اومد جلو چشمام و بدبینم می کرد .

_یه چیزی می گم فقط تورو خدا عصبانی نشو ،باشه عقیق؟… آقا ناصر هم امروز واسه ناهار دعوته .

چپ چپ نگاش کردم و اون نگاه دزدید .

_چرا می خواین تو منگنه قرارم بدین؟ بابا من اگه قصد شوهر کردن داشتم.خب مگه فرهود چه ایرادی داشت؟ قبولش می کردم. به خدا مشکل من یکی دوتا نیست.بذارین یه ذره به حال خودم باشم. اون آقای به ظاهر محترم هم اگه حرفی داشت باید مستقیم می اومد و به خودم می گفت .

دست روی دستم گذاشت و دلجویانه نوازشم کرد .

_حالام که چیزی نشده دختر خوب. اونم حرفی به اون صورت نزده، فقط تعریفت رو پیش جلال کرده، همین .

می دونستم هرچقدرم که اعتراض کنم ودلیل بیارم بی فایده ست. و چه بخوام و چه نخوام، مهندس امروز مهمون این خونه ست و هر واکنش نامناسبی به حضورش بی حرمتیه .

انتظارمون برای اومدنش چندان طول نکشید و مثل همیشه که هر کجا پا میگذاشت ستاره ی جمع بود اینبار هم با برخورد گرم و صمیمی و محترمانه ای که داشت تونست توجه مجید و بقیه رو به خودش جلب کنه اما عمید از اون لحظه که احوالپرسی مهندس و نگاههای سنگین و پر از حرفشوبه من دیده بود، اخم بین دوابروش خط انداخته و چنان تلخ شده بود که حتی مانی هم جرأت نمی کرد نزدیکش بره .

منصوره و مژگان توی آشپزخونه مشغول تدارک غذا بودند و من و فتانه و سوگل هم میز غذاخوری دوازده نفره ای که تو سالن بود رو می چیدیم .

_فکر کنم باید دوتا صندلی دیگه هم به این میز اضافه کنیم .

فتانه در جواب سوگل گفت :

_نه عزیزم، لازم نیست. من و مژگان غذای نگین و مانی رو دادیم. منصوره جون گفت مهمون دارین، ما هم گفتیم بذار غذای اینارو بدیم که سرمیز اذیت نکنن .

پس اون دوتا هم در جریان اومدن و مهندس و دلیلش بودن. قاشق و چنگالی که تو دستم بود رو چیدم و درحالی که خودخوری می کردم و واسه منصوره تو دلم خط و نشون می کشیدم به سمت آشپزخونه رفتم .

نرسیده به در کسی از پشت بازومو کشید و من که حسابی تو فکر بودم، هراسون برگشتم و با دیدن عمید که عصبانی بود، ماتم برد .

_تو میدونی اینجا چه خبره؟

_یعنی چی داداش؟ !

_اون مرتیکه رو واسه چی اینجا دعوت کردن؟ سعی کردم بی تفاوت باشم .

_خب من چه بدونم، دوست جلاله دیگه .

_اینو که خودمم می دونم. منتها از بودنش تو این جمع سردرنمی یارم، اونم وقتی اونطور با منظور زل زده به تو .

_به من؟ !

روترش کرد .

_نه پس من…اصلا تواینجا چیکار می کنی؟ دیگه کسی نبود میز بچینه که جلوی این مردک می ری و می یای؟   _عمید؟ !

این با سرزنش خطاب کردنم فقط اعصابشو بیشتر بهم ریخت .

_ازش خوشم نمی یاد، غلط نکنم یه خبراییه اما وای به حال جلال اگه خودشم دستی تو این آتیش داشته باشه .

311

_هیس، یکم یواش تر. منصوره می شنوه و ناراحت می شه .

فکش از حرص بهم فشرده شد .

_بذار بشنوه. اون جلال نامرد بهتره واسه خواهر خودش دنبال شوهر باشه .

دستشو گرفتم واونو به گوشه ی خلوتی کشیدم .

_دورت بگردم عمید، آبروریزی راه ننداز. جلال اگه بهش بربخوره روزگار منصوره رو سیاه می کنه .

_غلط کرده بی پدر .

_تورو خدا کوتاه بیا. ما که نمی تونیم تو زندگی شون دخالت کنیم. این مهمونی هم دوساعت دیگه تمومه و هرکسی باید بره سرخونه زندگی خودش، بذار به خیر بگذره .

_به به خواهر و برادر خلوت کردین. یعنی ما نمردیم و این روز رو هم دیدیم؟

چشمامو روی هم گذاشتم و سعی کردم آروم باشم. همین رو کم داشتیم که فتانه هم وسط این اوضاع درب و داغون ویر فضولیش بگیره و بخواد سر از کار من و عمید در بیاره .

به طرفش برگشتم و با لبخند گفتم :

_چشم و دلت روشن فتانه جون، قربون دستت داری می ری آشپزخونه اینو هم ببر .

سینی خالی توی دستمو به طرفش گرفتم و اون به زحمت کش و قوسی به لبهاش داد و با گرفتنش از ما دور شد .

_بیا اصلا بریم تو حیاط، یکم با هم قدم بزنیم. بذار آروم بشی ، بعد درموردش صحبت می کنیم .

_پس چیزی هست .

_عمید خواهش می کنم .

التماسم باعث کوتاه اومدنش شد. راه افتادیم به سمت در خروجی و تو این حین مهندس از جاش بلند شد و به طرفمون اومد .

یاقمر بنی هاشم! حالا اینو کجای دلم باید میذاشتم؟ _ داشتین جای می رفتین؟  قبل از اینکه عمید حرفی بزنه و بخواد تندی کنه، جواب دادم .

_می خواستیم یه دوری تو حیاط بزنیم و هوایی بخوریم .

_ایرادی نداره منم همراهتون باشم؟

عمید با خشمی که سعی داشت کنترلش کنه؛ جواب داد .

_نه چه ایرادی، بفرمایید درخدمتتونم! آبجی شما بفرمایین داخل، من مهندس رو همراهی می کنم .

به سختی خنده ام رو کنترل کردم و از اون دوتا فاصله گرفتم. نمی دونستم مهندس رزاقی توچه خونواده و بافتی از جامعه بزرگ شده بود اما واسه ی خونواده ی من اینطور همراهی ها عادی نبود و اتفاق نمی افتاد .

حدود یک ربع بعد عمید با چهره ای برافروخته و مهندس با نگاهی به خود مطمئن برگشتند و همه پشت میز نشستیم. جو یه مقدار سنگین بود و سکوت حاکم رو کسی نمی شکست .

اونقدر نگران حرفهای رد و بدل شده بین مهندس و عمید بودم که نفهمیدم زمان چطور گذشت و مهمونی تموم شد .

موقع برگشت عمید اصرار کرد من و مامان رو برسونه و مجید قول داد فردا یا پس فردا واسه خرید ماشین اقدام کنیم. تومسیر بازگشت به خونه هم حرفی زده نشد. مامان هر از چندگاهی با نگرانی به من و عمید خیره می شد و منتظر حرفی از جانب یکی مون بود .

جلوی در که نگهداشت به طرفم برگشت و گفت :

_وقت داری یه سر تا حسینیه بریم؟

_کلیدش دست من نیست .

مامان دستپاچه پرسید .

_می خوای چیکار عمید جان؟ !

_عقیق می گفت یه سری خورده ریز تعمیراتی هست که باید ببینم خودم می تونم حلش کنم یا باید کسی رو بیاریم .

فتانه با کنجکاوی پرسید .

_کارت خیلی طول می کشه؟

قبل از اینکه عمید جوابی بده، مامان گفت :

_تا اینجا که اومدین، بیاین بالا شام رو هم کنار هم باشیم .

مانی از پیشنهاد مامان ذوق زده بالا و پایین پرید و با اصرار من بلاخره قبول کردند بمونن .

داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که عمید رو به من گفت :

_همینجا بمون تا من برم کلید رو بگیرم و بیام .

می دونستم این رفتن فقط یه بهونه واسه خلوت کردن درمورد حرفای مهندسه و من واقعا دلم می خواست بدونم اون مرد چی گفته که عمید رو اینطور بهم ریخته .

راه افتادم سمت در حسینیه و عمید رفت تا زنگ خونه ی بی بی رو بزنه. نگام میخ تصویر ستار با اون ابروهای پهن و چشمای روشنش بود. امین شباهت مختصری به پدرش داشت و درعوض کپی برابر اصل حاج اسدالله بود. چه از نظر چهره و قد و بالا، چه اخلاق و منش و رفتاری که نشون می داد. شاید ستار فقط به اسم پدرش بود اما امین دوستش داشت. اونقدری که با هربار بستری شدنش غم عالم رو دلش سنگین می شد .

یاد آخرین دعوای من وامین و دخالت ستار و حرف نامربوطی که به زبون آوردم، باعث شد نگاهمو خجالت زده و ناراحت از اون تصویر بگیرم و ته دلم مثل تموم این سالها ازش عذر بخوام و طلب بخشش کنم. منی که تلاش کرده بودم کمی از این اشتباه ، تو این سالها جبران شه و حالا نمیدونستم به واسطه ی اون تلاش شایسته ی بخشیده شدن هستم یا نه .

خروج همزمان عمید و امین از خونه بی بی نگاهمو به اون سمت کشوند. عمید دستی به شونه اش زد و گفت :

_قربون دستت داداش. چه زحمتی؟ وظیفه ست .

_پس کاری بود خبرم کن .

_فعلاً می خوایم بریم یه نگاهی بندازیم، اگه کمک خواستم حتماً بهت می گم .

امین نگاه کوتاهی بهم انداخت و چیزی زیر لب به نشونه ی خداحافظی گفت و از عمید جدا شد و به داخل خونه برگشت .

با نزدیک شدن قدم های عمید اضطرابم هم بیشتر شد. وارد حسینیه که شدیم، سربه زیر و متفکر به سمت حوض کوچیک گوشه ی حیاط رفت .

_ازش خوشم نمی یاد، اینو نمیگم که هزار جور فکر و خیال به سرت بزنه و بعد بخوای بیفتی رو دنده ی لج و بهش جواب مثبت بدی .

_عمید؟! متوجهی داری چی میگی؟ یعنی من اینقدر احمقم که بخوام یه جور اشتباه رو دوبار تکرار کنم؟

شیر آب رو باز و بسته کرد تا از سالم بودنش اطمینان پیدا کنه .

_من هرچقدرم بابت گذشته متاسف باشم یا تو بخوای این کدورت ها از بین بره باز یه چیزایی اینجا توی سرمون هست که فراموش شدنی نیست. من می دونم هنوزم بابت رفتارهای بدی که داشتم دلخوری، منم شاید ناحق و اشتباه اما دلخورم عقیق، بیشتر از همه از خودم. شاید یه روزی همه ی این دلخوری ها رفع شه اما نه امروز و این جا .

احمق بودم که فکر می کردم با زدن اون حرفا همه چیز درست می شه مگه نه؟ بابا اشتباه می کرد چیزی قرار نبود بین من و عمید تغییر کنه .

ناراحت زمزمه کردم .

_منم انتظاری ندارم، می دونم چیزی که یه عمری سعی داشتیم خرابش کنیم رو نمی شه با حرف زدن و درد و دل کردن درستش کرد. اما اینکه بخوام به خاطر گذشته و لجبازی با تو به مهندس فکر کنم …

حرفموبرید وخیلی جدی گفت :

_گذشته ای که بوده، همیشه نگرانم می کنه. دوست جلال صاف و پوست کنده گفت که چی توسرش میگذره و اینکه اگه حرفی نزده به احترام تو و نظرت بوده. اون امروز از موقعیتش و خواسته ای که داشت، گفت و ازم خواست بذارم که با خودت حرف بزنه و اگه همه چیز محیا بود این مسئله رو علنی کنین. اما خب با اینکه ظاهرا طرف از همه لحاظ خوبه باز من حس خوبی به این قضیه ندارم و دست خودم نیست .

تلخ خندیدم و نگاه ازش گرفتم .

_این دقیقا حسی بوده که تو به هرکسی که واسه خواستگاری ازم پیش قدم شد، داشتی .

_کسی که تورو توی تصمیمت سست کنه منو می ترسونه. کسی که نتونم خوب بشناسمش .

_اما تو امین رو می شناختی مگه نه؟ چرا با اون مخالف بودی؟

_چون نمیخواستم هردوتون رو با هم از دست بدم. چون تو اونجوری که باید امین رو دوست نداشتی. نگرانیم از روزی بود که بخوای باهاش بری زیر یه سقف و نتونی دووم بیاری .

چشمامو روی هم گذاشتم و ناخودآگاه آه کشیدم .

_من امین رو به خاطر داشتن خیلی چیزهای خوب خواستم و مهم ترینش تو بودی. نزدیکی و صمیمیت بین شما وسوسه ام می کرد ضلع سوم اون دوستی باشم. تورو هم داشته باشم و امین هم باشه…نزدیک تر از همیشه. می دونم این خودخواهیه اما حقیقت اینه که من تورو از مجید و مژگان و منصوره خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم .

عصبانی جواب داد .

_امین رو هم واسه همین انتخاب کردی چون اونو نیمه ی دیگه ی من می دونستی. این نباید منو می ترسوند؟

اشکی بی اراده از گوشه ی چشمم جاری شد. حس و حال مضحکی پیدا کرده بودم. معلوم نبود می خندم یا گریه می کنم .

_ترسیدی که حسم بهش خواهرانه باشه؟ آره؟! فکر کردی اونو مثل داداشم، مثل عمیدم دوست دارم؟… می دونی چرا ازش گذشتم؟

باز شدن در و حضور نا بهنگام امین باعث شد فوری دست پیش ببرم تا اشکامو پنهون کنم و نگاهمو ازش بگیرم .

_امروز صبح آقا محمد صادق اومد و واسه آشپزخونه لیست داد. گفتم شاید بخواین یه نگاهی بهش بندازین .

بهت هنوز تو چشماش بود و من مطمئن نبودم تا کجای حرفامون رو شنیده. لیست روبه طرفمگرفت و من مردد قدمی جلو گذاشتم .

_خرید آشپزخونه تواین سالها پای عقیق بود. البته آقا رامین و مجید هم کمکش می کردن اما اونه که می دونه چی رو باید از کجا بخره .

توضیح عمید هم تاثیری تو حس و حال آشفته ی بینمون نداشت. برگه رو ازدستش گرفتم و سعی کردم رو نوشته هایی که جلو چشمم و پشت پرده ای از اشک می رقصیدند تمرکز کنم .

_تو همین روزا واسه خریدشون هماهنگ می کنم، بریم .

از کنارشون گذاشتم و با دردی که لحظه به لحظه قلبمو بیشتر به تقلا می انداخت و نفس هامو تو سینه اسیر می کرد، از حسینیه خارج شدم و تموم طول راه رو دویدم تا دور بشم از خودم و گذشته ای که مثل یه عضو ناخواسته با همه ی وجودم پیوند خورده بود .

وارد خونه شدم و بی خبر از پله های پشت بوم بالا رفتم. می خواستم برم جایی که بتونم نفس بگیرم و این خفقان عذاب آور رو پشت سر بگذارم .

بغض ده ساله ام، فرزند نامشروع بدبیاری هام و شکنجه ای که اینهمه سال وادارم کرده بود سکوت کنم دوباره سرباز کرده و قصد آزارمو داشت. نمی دونستم این خفه خون گرفتن و سکوت تاکجا و تا کی دووم می آره. طاقتم طاق شده بود و دلم می خواست تموم دردهامو یکصدا فریاد بزنم .

آخ اگه امین مهلت می داد، اگه یکبار اون کوه آتش فشان خشم و غضبش رو پس می زد و منو می دید، منی که اینهمه سال سکوتم شده بود انگشت اتهامی که به طرفم می گرفتند، منی که عمیدم فکر می کرد اون مرد رو خواهرانه دوست دارم .

این درد رو باید به کی می گفتم؟ چطور باهاش می ساختم و تا کی باید زیر این بار سنگین ایستادگی می کردم و دم نمی زدم؟ من اگه امین رو خواهرانه دوست داشتم که حال این روزهام اینقدر پریشون و آشفته نبود. که هربار با دیدنش دلم نمی لرزید و بی طاقت نمی شد .

اعتراف تلخی بود اما خودم رو که نمی تونستم گول بزنم. چشمم هنوز دنبالش بود و دلم سایه به سایه ی حضورش می دوید و بهش نمی رسید .

می خواستم روی پای خودم بمونم و از این حس فارغ شم اما نمی شد. می خواستم این قلبی که آبستن علاقه ای دیرینه و پابرجا بود بارش رو زمین بگذاره تا من هم بتونم نفس راحتی بکشم و نمی شد .

بیست و دوسال پیش وقتی برای اولین بار دست امین توی دستم قرار گرفت هرگز فکر نمیکردم علاقه ای بینمون ایجاد بشه و اون دستها که هیچ همه ی زندگی مون رو بهم گره بزنه. که من بشم همه ی امین و امین بشه همه ی من .

******

با مجید به چند نمایشگاه سر زده و هنوز چیزی که نظرمو جلب کنه رو پیدا نکرده بودیم. من یه ماشین جمع و جور و معمولی که فقط کارمو راه بندازه می خواستم و مجید روی یه ماشین مطمئن و خوش دست و با کیفیت اصرار داشت .

خسته از جستجوی بی نتیجه در حال بازگشت به خونه بودیم که رفعتی باهام تماس گرفت. میدونستم دیر یا زود پیگیر اون قضیه می شه و من چون هنوز چیزی بدست نیاورده بودم دلم نمی خواست حرفی از پرونده ها بزنم .

اصرارش مجبورم کرد دعوتش رو واسه رفتن به دفتر روزنامه قبول کنم و از مجید بخوام نگهداره تا باقی مسیر رو خودم برم. اما اون خواست که خودش منو تا محل کار رفعتی و همسرش برسونه .

اولین باری بود که قدم به دفتر روزنامه می گذاشتم و با اعضای هیئت تحریریه از نزدیک روبرو می شدم. یکم هیجان داشتم و از طرفی دلم نمی خواست اون زن و شوهر منو تو منگنه ی دونستن محتوای پرونده های مالی پروژه قرار بدن .

به محض ورودم خانوم برگزیده به استقبالم اومد و خوش آمد گفت .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن