آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت اول

Rate this post

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جلو آیینه می ایستم  ،

امروز با آرتان قرار داشتم و باید به بهتری شکل آماده میشدم …

یه آهنگ شاد گذاشتم و ولومش رو بردم بالا و شروع کردم به آرایش کردن …

خط چشممو زیر چشمای آبی درشتم که کشیدم رژ لب کالباسی رنگمو برداشتم و روی لبهای قلوه ای و خوش فرمم کشیدم…

مژه های بلندمو ریمل زدم…

توی ابروهامم یکم مداد کشیدم و جلوی موهامو چپ زدم…

شال صورتی رنگمو روی موهام انداختم… قسمتی از موهامو از پشتم اوردم و جلوم ریختم تا از زیر شال بیرون باشه …

 آرتان عاشق موهام بود.. دلم میخواست هر چه زودتر رسمی واسه هم بشیم.. گوشیم که زنگ خورد آهنگ و کم کردم و جواب دادم:

– جونم؟

صدای شادش و شنیدم:

– جووون تو فقط حرف بزن عشقم!

از ته دل خندیدم:

– چطوری نفسم؟

– خوبم عزیزم…تو ماشین منتظر عشقم نشستم!

رژگونه رو روی گونه هام میزنم و همون طور که مانتو سفیدمو تنم میکنم میگم:

– اومدم اومدم!

سریع از اتاقم بیرون میرم و کوله ی صورتی مو رو دوشم می ندازم مامان از بالای پله ها صدا میزنه:

– دل آرام کجا؟

– ارتان منتظرمه … میریم بیرون!

و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم در و میبندم و حیاط بزرگ و دلبازمون و رد میکنم…

سوار ماشینش که میشوم از بوی عطر تلخ و مردونش مست میشم:

– سلام به خوش تیپ ترین مرد دنیا!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۰:۵۳]

خم میشم و گونه شو می بوسم:

– دلم تنگ شده بود واست!

لبخند میزنه

– مهر زدی باز به این لپ من.. کم بزن رژ به اون لبات!

اخم میکنم:

– چرا به این خوشگلی؟

– خوردنی میشه نمیتونم جلو خودم و بگیرم لامصب!

بلند میخندم و با گفتن زهرمار حرکت میکنه:

– خب کجا بریم؟

– اوووم… بریم خونتون اول من به زن عموی خوشگلم سر بزنم… پاش بهتره؟

واسه ماشین جلویی بوق میزنه و میگه:

– آره فقط هنوز یک هفته باید تو گچ باشه!

ناراحت بغض تصنعی میکنم:

– اخی الهی بمیرم!

– خدا نکنه عه… پاش خوب شه جشن نامزدی و میگیریم این‌محرمیت یک ماهمون میشه همیشگی!

میخندم و میگم:

– من هنوز فکرامو نکردم که!

– تو غلط کردی توله!

بلند تر میخندم و جلوی خونه که ترمز میکنه پیاده میشم و هر دو وارد خونه میشیم آرتان نگام میکنه و میگه:

– بزار ببینم اگه خواب نیست بریم!

– باشه!

از پله ها بالا میره و روی پله می نشینم و ناخونم و به دندون می گیرم که با ضربه ای که به رون پام میخوره از جا می پرم..با دیدن ارشام بلند میشم:

– تو راه نشین!

عقب میرم:

– سلام!

با دیدن اخماش به نرده ها می چسبم…

 نمیدونم چرا ازش می ترسم:

– پیامام چرا بی جواب می مونه خوشگله؟

با اخم میگم:

– فکر کردم اشتباه فرستادی!

با جدیت میگم:

– اشتباه کردی!

با صدای آرتان ازم دور میشه و از پله ها پایین میره!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۰:۵۵]

– دلارام … دلی بیا مامان بیدار!

نگام از اون غول بیابونی می گیرم و از پله ها بالا میرم.. وارد اتاق زن عمو که میشم کنارش روی تخت میشینم و صورتش و می بوسم:

– سلام بهترین زن عمو دنیا!

آرتان میخنده و میگه:

– ای زبون باز!

زن عمو با لبخند گونه مو می بوسه :

– سلام به روی ماهت دختر خوشگلم خوبی؟

– خوبم ممنون… شما بهترید؟

دستی به پاش می کشه و میگه:

– هی بد نیستم بهترم!

چند دقیقه ای که با زن عمو حرف میزنم بیرون میرم تا استراحت کنه .. ارتان نگام میکنه و میگه:

– بریم اتاق خودم!

با شیطنت میخندم و هر دو وارد اتاقش میشیم… رو تخت کنارش می شینم که بلندم میکنه رو روی پاهاش می شونتم..

– این قدر خوشگلی که از نگاه کردن بهت سیر نمیشم دلی!

میخوام چیزی بگم که لبش و میزاره روی لبام و عمیق و محکم می بوسه… با عشق باهاش همراهی میکنم… شالم که از روی سرم سر میخوره دستاش توی موهام می کشه … چشمام خمار میشه و …‌لبش کنار گوشم میاره از  نفسای داغش مور مورم میشه تو گوشم میگه:

– اگه میشد همین الان عروسی و مینداختم جلو!

بی حال میگم:

– بیخود کردی خوشتیپ!

می خنده و لبم و گاز می گیره آیی میگم که تقه ای ب در میخوره… خودم و عقب می کشم ، ارتان بفرمایید میگه و ارشام با اخمای غلیظ همیشگیش وارد اتاق میشه:

– ارتان من کار دارم باید برم جایی… یه دقیقه برو واسه مامان مسکن بخر بیا تا داروخونه !

ارتان بلند میشه و میگه:

– دلی می مونی تا بیام… مامان گفت شام بمون!

از نگاه خیره ی ارشام معذب میشم و میگم:

– باشه فقط زود بیا!

هر دو از اتاق بیرون میرن گوشی همرام و از کولم بیرون میارم و با دیدن پیام ارشام که دو دقیقه پیش فرستاده یخ میزنم:

– بپا دستمالی نشی !

چشمام از تعجب درشت میشه که انلاین میشه و پیامش تیک میخوره…باز می نویسه:

– فکر کنم نمی اومدم میشدی هوم؟

از مزاحمتا مزخرف و بی دلیلش خسته شده بودم ،

با نفرت واسش می نویسم:

– خفه شو.. خجالت بکش.. من قراره زن برادرت باشم !

در اتاق که باز میشه با وحشت بلند میشم و گوشی از دستم می افته!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۰:۵۸]

وارد اتاق میشه و در و پشت سرش می کوبه … نمیفهمم چرا هیج وقت با این پسرعموم ارتباط برقرار نکردم…بیست و شیش سالش بود اما هیچی نمیفهمید… نمیخواستم نشون بدم ازش می ترسم… نمیفهمیدم چی از جونم میخواد…جلو اومد…

– با زبون خوش بیشتر راحتی یا زور و تهدید؟

با اخم نگاش کردم:

– من نمیفهمم چی میگی آرشام… بهتره…..

چونمو محکم میگیره حس میکنم استخون فکم داره خردمیشه:

– دلی بهتره همین امروز با ارتان کات کنی وگرنه قول نمیدم بهت خوش بگذره!

گیج نگاش میکنم… صورتم از درد جمع میشه و میگم:

-ولم کن من نمیفهمم چی میگی دیونه!

چونم و ول میکنه و کف دستش و روی سینم میزاره… با یک حرکت هولم میده… تعادلم و از دست میدم و می افتم رو تخت با وحشت نگاش میکنم… خم میشه و تو صورتم میگه:

– تو مال منی.. فقط من دلی… همیشه و همه جا هر چی خواستم و داشتم پسر سوگولی مامان بابام زودتر زده به جیب… همیشه زدنش تو سرم… همیشه گفتن مثل اون باشم.. الانم حتما میخوان انتخاب شریک زندگی شو بکوبن تو سرم … ولی من نمیزارم… این بار من برندم!

از ترس عقب میرم و میگم:

– دیونه شدی؟ چی میگی آرشام؟

– تو مال منی دلی… آرتان و ردش کن… هر جور میتونی.. چون من هر جور مونده به دستت میارم!

با بغض میگم:

– تو دیونه شدی.. من عاشق آرتانم همه این و میدونن حتی…

با پشت دستش دو بار میزنه روی لبام و میگه:

– دیگه نشنوم… دیگه این و نشنوم

صورتم و با درد عقب میبرم که عقب میره و دست در جیب نگام میکنه:

– ازت نمی گذرم دل ارام…هیچ جوره ازت نمی گذرم…بهتره باهام راه بیای تا کار به جاهای باریک نکشه!

سمت در که میره بلند میشم و میگم:

– قرار پای مامانت از گچ در اومد ارتان بیاد خواستگاریم.. جواب منم مثبته… هیچکی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه!

باز سمتم بر میگرده و این بار می کوبتم به دیوار.. کمرم درد می گیره و آی خفیفی میگم که با عصبانیت میگه:

– با دم شیر بازی نکن بچه!

– من دوست ندارم!

اخماش پررنگ تر میشه اما سرد و خشک میگه:

– مهم اینکه من چی دوس دارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۰۲]

سعی میکنم بغضم رو پنهان کنم و با جدیت میگم :

_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی ، من و آرتان مال همیم  …

-میخوای نشونت بدم ؟

تا میام جواب بدم لب هاشو روی لبام میزاره ،

هولش میدم و با دست مشت میزنم به سینه ش اما حتی تکون هم نمیخوره ،

دارم نفس کم میارم که میره عقب …

دیگه اشکام دست خودم نیست ، با ناباوری بهش نگاه میکنم و هق میزنم :

-خیلی نامردی ، خیلی آشغالی ، به آرتان میگم

با صدای بلند میخنده و میگه :

-نمیتونی ثابت کنی ، فقط خودتو خراب میکنی ،تازه این اولشه اگه به حرفم گوش ندی بدتر از این میشه …

بعدم میره و در محکم میبنده …

کنار دیوار سر میخورم و سعی میکنم جلو اشکام رو بگیرم تا آرتان نفهمه گریه کردم …

یه دلشوره خیلی بد و عجیبی دارم نمیدونم باید چیکار کنم …

یعد چند دیقه پامیشم و صورتمو میشورم و یکم آرایش میکنم تا توی صورتم ردی از اشک و رنگ پریدگی نباشه …

از اتاق میرم بیرون و وارد آشپزخونه میشم ، زنعمو که با این پاش باید استراحت کنه…

آرتان عاشق ماکارانیه پس تصمیم میگیرم تا اومدن آرتان ماکارانی درست کنم …

دارم وسایل رو آماده میکنم که از پشت دستی دور کمرم پیچیده میشه ، با ترس هینی میگم و سریع برمیگردم و با دیدن آرتان نفس راحتی میکشم و با خیال راحت دوباره برمیگردم سمت اپن که خودشو بیشتر بهم میچسبونه و میگه :

-خانوم خوشگل من داره چیکار میکنه ؟

-میخوام شام درست کنم عزیزم .

-نه دیگه مهمون که شام و خودش درست نمیکنه سفارش دادم کباب از بیرون بیارن .

دستشو رو شکمم حرکت میده که یهو یاد آرشام میافتم و میگم  :

– عه ارتان برو عقب یهو یکی میبینه

با خنده رو موهام رو بوس میکنه و میگه :

-قربون خانوم خجالتیم بشم …

التماس مانند میگم :

– آرتان تو رو خدا برو عقب یکی میاد الان …

که با صدای خنده آرشام با ترس خودمو از بغل آرتان میکشم کنار که ارشام با خنده اما با جدیت تو چشماش رو به ارتان میگه :

-اینجا اتاق خواب نیستا …

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۰۵]

آرتان برمی گرده و میگه:

– زن خودمه زن مردم نیست که !

ارشام پوزخند میزنه و همون طور که نگاه خیره شو روم می چرخونه میگه:

– بزار زنت بشه بعد رجز بخون!

آرتان میخواد حرفی بزنه که بازوش و می گیرم و میگم:

– من چایی بریزم بریم پیش مامانت عشقم!

عشقم و با غلظت میگم تا آرشام بسوزه الحق که میسوزه و چپ چپ نگام میکنه…آرتان لبخند میزنه و میگه:

– باشه عزیزم من قرص و لیوان اب و ببرم تو هم بیا زود!

لیوان و پر از اب میکنه و با خشاب قرص از اشپزخونه بیرون میره ، سینی و برمیدارم و فنجونارو پر از چای میکنم که لباش و کنار گوشم حس میکنم.. از داغی نفساش خودم و جمع میکنم و برمیگردم که میگه:

– با من در نیفت دل ارام!

سینی چای و برمیدارم و میگم:

– من آرتان و با دنیا عوض نمیکنم بهتره خودت و تحقیر نکنی ارشام!

برق کینه و حسادت و توی چشماش می بینم و ادامه میدم:

– کار امروزتم ندیده میگیرم تا همینجا همه چی تمومشه… نمیخوام بینتون اختلاف به وجود بیاد!

بعد در مقابل نگاه خشمگینش از آشپزخونه بیرون میرم و پله ها رو بالا میرم …!

                       ………………………

همراه نازگل از دانشگاه بیرون میایم و همون طور که با حرص کوله مو روی دوشم می ندازم میگم:

– انقد از این استاد بدم میاد… فکر کرده از دماغ فیل افتاده!

نازگل می خنده و همون طور که از خیابون رد میشیم میگه:

– والا تو جز ارتان از همه پسرا بدت میاد!

با ناز می خندم و موهام و زیر مقنعه ام میدم :

– اون که عشقه عشق!

هر دو سوار ماشینم می شیم و حرکت که میکنم نازگل همون طور که توی آیینه رژلبش و تمدید میکنه میگه:

– کی جشن نامزدی؟

سرعت مو بیشتر میکنم و میگم:

– یک هفته دیگه… اگه مشکلی پیش نیاد عشقت و توی لباس عروس می بینی!

می خنده و رژلب و به گونه مو می کشه

– عه نکن روانی!

رژ و توی کیفش میزاره و میگه:

– به نظرم تو لباس عروس که بری آرتان طاقت نمیاره به اتاق خواب برسی!

بلند میخنده با خنده بی حیایی نثارش میکنم و وقتی جلوی خونشون ترمز میکنم میگه:

– اخه مگه چمه؟ تو بگو!

– هان؟

– هان و کوفت … بابا یه کاری کن جاری شیم دیگه!

چشمام گرد میشه و می کوبم به بازوش با خنده پیاده میشه و میگه:

– لامصب خیلی جیگره..‌نامردی اگه من و بهش معرفی نکنی!

میخوام فحشی نثارش کنم که در و می بنده و با خنده سمت خونشون‌میره… میخوام حرکت کنم که با صدای گوشیم‌منصرف میشم … با دیدن شماره ارشام رد تماس میزنم و با نفرت گوشی و روی صندلی می ندازم و حرکت میکنم!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۰۹]

به خونه که میرسم بلند سلام میکنم و از خستگی روی اولین مبل میخوابم که صدا مامان و میشنوم :

– سلام مامان جان خسته نباشی ، چرا اینجا خوابیدی پاشو لباستو عوض کن .

خمیازه ای میکشم و میگم :

– وای مامان خیلی خستم اما آرتان قراره یک ساعت دیگه بیاد دنبالم بریم بیرون ، شام هم میخوریم میایم …

با خنده میگه :

– مگه فردا رو ازتون گرفتن آخه ؟ از دست جوونای حالا …

پامیشم و میرم تو اتاقم یه دوش هول هولکی میگیرم و سریع موهامو با سشوار نصفه نیمه خشک میکنم ، میرم سراغ لوازم آرایشم و خط چشممو میکشم و یکم ریمل میزنم و در آخر رژ قرمزی که آرتان عاشقشه ولی میگه بیرون نزنم و منم که خیلی حرف گوش کنم …

با صدا زنگ گوشیم دست از حرف زدن با خودم برمیدارم و سریع مانتو و شالی که آماده کرده بودم رو میپوشم …

بعد از خدافظی با مامان سریع حیاط رو رد میکنم میرم بیرون و میشینم تو ماشین و میگم :

– سلام بر عشق خودم چطوری ؟

با خنده میگه :

– سلام خانوم خوشگلم ، تو رو میبینم مگه میشه بد باشم ؟ عالی ام ، تو خوبی ؟

– منم عااالی …

نگاهش رو روی لبام حس میکنم که میگه :

– چند بار گفتم نزن این لامصبو اخه؟

– عه آرتان به خاطره تو زدم بخدا

– عه که واسه من زدی؟

– صد در صد …

نگاهش هنوز رو لبامه و سرشو کم کم میاره جلو ، دستشو میزاره رو چونم و میگه :

– پس مال خودمه نباید کسی ببینه …

و بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم لباش رو میزاره روی لبام و چشام رو میبندم …

انقدر حس خوبی دارم که نمیخوام از هم جداشیم ولی جلو در خونه تو کوچه  امکان داره کسی ببینه ،

خودمو میکشم عقب و میگم :

– رژم که پاک شد هیچ ، لبمم از بین رفت ، مثل اینکه یادت رفته کجاییم …

با صدای بلند میخنده که با مشت میزنم به بازوش و ماشین و حرکت میده …

با صدای شاد آهنگ تو ماشین خودمو تکون میدم که دست آرتان رو روی پام حس میکنم …

خجالت میکشم و آروم میشینم ، تا حالا زیاد بهم نزدیک نبودیم ، سکوتم رو که میبینه بازم بلند میخنده و با اخم نگاهش میکنم که میگه :

– قربون خانوم خجالتیم برم ، پس زنم شدی میخوای چیکار کنی ؟ مخصوصا اون شب اولیه که خیلی خوبه …

با خجالت میگم :

– آرتان اذیتم نکن دیگه!

– دارم آمادت میکنم ، بیا و خوبی کن!

– لازم نیست آمادم کنی.

– عه یعنی خودت آماده ای ؟

با خنده جیغی میزنم که دستشو بیشتر رو پام فشار میده …

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۱۲]

شالم و مرتب میکنم و دستش و از روی پام برمی دارم:

– بریم حلقه بخریم؟

خیره و با لبخند جذابی نگام میکنه… هر وقت اینطوری نگام میکنه توی چشماش احساسای خوب و ناب و می بینم..

– با چشمات خوردیم که تموم شدم!

صورتم و قاب می گیره.. اطرافم و نگاه میکنم و میگم:

– آرتان توی خیابونیما..‌!

لباش جلو میاره و میزاره روی پیشونیم… توی دلم می ریزه… لبخند میزنم و از ته دل ذوق میکنم لباش و که از پیشونیم برمیداره میگه:

– خیلی خوشبختم که دارمت دل ارام!

با لبخند زمزمه میکنم:

– منم!

لبخند دیگه ای تحویلم میده و حرکت میکنه…

– بریم حلقه بخریم … ولی خانواده ها در جریان نیستن شر نشه … من نمیتونم جواب مامانت و بدما!

میخندم و میگم:

– خوشم میاد از هر کی حساب نبری از مامان من می بری!

کمی از شیشه رو پایین میده و میگه:

– میدونی مامان من توی تنها چیزی که به مامانت حسادت میکنه چیه؟

با کنجکاوی می پرسم:

– چیه؟

– اینکه دختر داره… تو رو داره… این روزا که زمین گیر شده بیشتر دلش دختر میخواد!

با ناراحتی میگم:

– خب تو که هر کاری ازت بربیاد واسش انجام میدی!

– آره ولی قبول کن فرق داره… امروز می گفت یکیتون سوپ بلد نیستید بپزید!

– اخی الهی بمیرم… خب به من میگفتی مگه من مردم؟

می خندم و ادامه میدم:

– البته منم بلد نیستم فردا میگم مامانم بپزه واسش میبرم!

با خنده میگه:

– پس سعی کن واسه من حتما دختر بیاری!

هر دو بلند می خندیدم که صدای پیام تلگرام و میشنوم گوشیم و باز میکنم و با دیدن پیام ارشام اخمام میره توهم:

– باید ببینمت باید باهات حرف بزنم دلی… !

خدایا چرا دست از سرم برنمیداره … صدای ارتان و که میشنوم گوشیم و قفل میکنم

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن