خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 19

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 19

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تقریبا زیر گوشم زمزمه کرد .

_من پیشنهادمو پس نمی گیرم عقیق! باید به من فکر کنی. قبول کن که ما به درد هم می خوریم .

سرمو پایین انداختم و به سختی لب زدم .

_می تونم برم؟

به نشونه ی موافقت چشم روی هم گذاشت و با خاطری آروم، لبخند زد. اما من اطمینان داشتم که در پس اون لبخند و حرفهای ظاهراً احساسی و عاشقانه هدف دیگه ای هم هست .

کسی که تا این حد روی زندگی و گذشته ام زوم شده بود که بدونه سالها پیش من برای مدتی سردبیر یه هفته نامه ی دانشجویی بودم، مطمئناً خیلی چیزهای دیگه هم در موردم می دونست و این منو می ترسوند .

واسه دور شدن ازش تعلل نکردم. یه خداحافظی زیر لب و بعد درو پشت سرم بستم و نفس گرفتم تااین تپش های تند و عصیانی قلبم آروم بگیره .

نگران بودم، خیلی نگران بودم. از اینجا به بعد دیگه هر یه قدم اشتباه مساوی با سقوط بود .

ده دقیقه ای به پایان وقت کاری مون داشتیم که عمید تماس گرفت و گفت به دنبالم می یاد .

بانارضایتی قبول کردم و کلافه تن به خواسته اش دادم. انگار هرچقدرم تلاش می کردم قوی

باشم و خوب عمل کنم باز بزرگترین نقطه ضعفم یعنی “نه” نگفتن به خواسته ی این و اون سرجاش بود .

سست و بی میل وسایلم رو جمع کردم و همراه عاطفه ازاتاق بیرون اومدم. طهورا در حالیکه داشت با گوشی حرف می زد از کنار ما گذشت و برامون سری تکان داد .

عاطفه با بدبینی گفت :

_با بودن هرکسی اینجا کنار بیام بااین یکی نمی تونم .

_چرا اونوقت؟ !

چشم درشت کرد و به حالت با مزه ای بهش اشاره کرد .

_نمی بینی مگه؟ طرف تو شرکت معتبری مث میراب جزء سهام دارهای اصلی باشه و اونوقت با اون کفشای پاشنه دوازده سانتیش، تق تق بیفته دنبال مهندسین شرکتش و رو پروژه ای که خودشون طراحی کردن کار کنه.حالا از اون پست و مقامش خجالت نکشیده لااقل از این قد درازش خجالت می کشید. چیه اون کفشا آخه .

نگاهم رنگ سرزنش گرفت .

_عاطفه؟! اینطوری حرف زدن اصلا بهت نمی یاد .

_آخه آدم یکم ابهت و وقارشو حفظ می کنه، این دیگه خیلی بی جنبه است .

_تو بهش چه کار داری؟ لابد اونم دلایل خودشو داره. نمی شه بهش ایرادی گرفت .

با حسرت لب برچید و نگاه دلخورشو به مسیر دور شدن طهورا دوخت .

_اگه جاش بودم هرگز خودمو اینطوری کوچیک نمی کردم .

قبل ازاینکه بتونم جوابی بهش بدم صدای امین از پشت سر، منو سرجام میخکوب کرد .

_عقیق؟ !

چشم روی هم گذاشتم تا نبینم چطور عاطفه چشماش گرد و با ناباوری نگاهش بین من و امین سرگردان شد .

_می شه یه لحظه وقتت رو بگیرم؟

_من دیگه می رم !

عاطفه با این حرف لبخند دستپاچه ای زد و ازمون دور شد و من نتونستم حتی در جواب لبخندش، قوسی به لب هام بدم. به طرف امین برگشتم و عصبی زمزمه کردم .

_مهندس برومند! متوجه موقعیت من تو این شرکت هستی یا نه؟نکنه انتظار داری به همه توضیح بدم دلیل این صمیمیت بیش از حدت چیه؟ نگاهش برزخی شد .

_من متوجه همکارت نبودم .

پوزخندمو ازش پنهون نکردم .

_قبلا حواستو بیشتر جمع می کردی مهندس .

_می گم ندیدمش، اصلا برامم مهم نبود اونجا باشه یا نه .

باحرص جواب دادم .

_یعنی اونقدری محو حضورم شده بودی که دیگه بقیه رو ندیدی؟ دست انداخت به بازوم و منو کشان کشان با خودش همراه کرد .

_اگه من می دونستم چطور می شه این زبون رو که فقط واسه من درازه ، کوتاه کرد حتی یه لحظه معطل نمی کردم .

_داری منو کجا می بری؟

_تو راه پله با هم حرف می زنیم .

سعی کردم ازش فاصله بگیرم .

_من می خوام ازآسانسور استفاده کنم .

صداشو برام بالا برد .

_منم می خوام باهات تنها حرف بزنم .

کمی کوتاه اومدم اما از خشم و عصبانیتی که لحظه به لحظه تو وجودم بیشتر سرکشی می کرد، عقب نشینی نکردم .

_بگو می شنوم .

دستمو رها کرد و هردو همزمان از پله ها پایین رفتیم .

_داری زیادی خودت رو قاطی مسائل شرکت می کنی. این مثل راه رفتن رو لبه ی تیغه، می دونی یعنی چی؟

_من خودمو قاطی هیچ مسئله ای نکردم، فقط دارم به وظایفم تو این شرکت عمل می کنم .

روپاگرد اول جلو راهم سد شد و دست به کمر و طلبکار نگام کرد .

_این چه وظیفه ایه که تورو وادار می کنه دست تو لونه ی زنبور کنی؟ از کنارش گذشتم و بی تفاوت شونه بالا انداختم .

_با این حرفا نمی تونی منو بترسونی .

به دنبالم اومد و کلافه و عصبی گفت :

_چرا نمی خوای بفهمی این برات خظرناکه؟

_این خطر تورو تهدید نمی کنه؟ می شه بدونم اونوقت دلیل همکاریت با این شرکت چیه؟

_منافع شرکت خودم .

_خوبه پس هدف هردومون یه چیزه .

_می دونم دنبال ثابت کردن خودت نیستی. رزاقی خیلی قبل تر ازاین حرفا تحت تاثیر کارهات قرار گرفته. اما اون کسی نیست که بشه باهاش بازی کرد .

دستمو به دیوار گرفتم و نفس نفس زنان روپله ها مکث کردم .

_فکر کنم فردا عصر بتونیم بریم خرید. وقت داری؟

پله ای پایین رفت و جلوم ایستاد. حالا تقریبا می تونستیم راحت چشم تو چشم بشیم. نگام دوخته شده بود به اون دوتا گوی قهوه ای پراز حرف که چشم گرفتن و دل کندن ازش بیشتراز گذشته سخت شده بود .

_چرا به من نمی گی چی توسرت میگذره؟

_دونستنت تاثیری تو تصمیم من نداره .

دستاش مشت و فکش از شدت عصبانیت منقبض شد .

_لعنتی! نگاهشو به خودت نمی بینی؟

_مجبور نیستم چیزی رو بهت توضیح بدم .

_حتی یه لحظه فکر نکن تنها خودت درگیر این ماجرا می شی .

خونسرد جواب دادم .

_تصمیم ندارم خودمو تودردسر بندازم .

فریاد تقریبا بلندش سرجام میخکوبم کرد .

_اماداری اینکارو میکنی .

_من نمی تونم این توجه و نگرانیت رو درک کنم امین… بذار برات همون دختر جاح اسماعیل بمونم، باشه؟

عقب کشید و سرد نگام کرد .

لعنت به من، باز هم تند رفته بودم. نمی خواستم اینطوری کوتاه بیاد. ته دلم خوش بود که شاید بازم اصرار کنه و نگرانیشو بیشتر بروز بده. من سالها می شد تشنه ی دیدن این توجه بودم اما غرور، اون شعله ی فروزان تو چشماشو خاموش کرد .

شونه بالا انداخت و بابی تفاوتی کنار رفت .

_مهم نیست، من فقط خواستم اینو بدونی و حواست رو جمع کنی .

راه افتاد و من هم با ناامیدی به دنبالش کشیده شدم.این چه جاذبه ای بود که بعد سالها هنوزم بینمون جریان داشت و مارو به هرقیمتی بهم نزدیک می کرد. شاید بی بی هم این جاذبه رو دیده بود که می خواست کنار هم باشیم .

_اون روز تو حسینیه وقتی داشتی با عمید حرف می زدی …

به طرفم برگشت و من رو آخرین پله ی منتهی به طبقه ی چهاردهم برج مکث کردم .

به طرفم برگشت و بی مقدمه گفت :

_منم دلم می خواد جواب اون سوال رو بدونم …

هنوز از بی تفاوتیش بابت قضیه ی مهندس رزاقی دلخور بودم ونشد آرامشمو حفظ کنم .

_حالا؟! بعداینهمه زخم زدن و به رخ کشیدن گذشته؟

_دونستن اینکه چرا از من گذشتی، حق منه .

پوزخندم تلخ تر از زهر بود .

_ده سال واسه گرفتن این حق دیر اومدی آقای مهندس .

_عقیق؟ !

_عقیق مرد، من دختر حاج اسماعیلم .

راه افتادم سمت آسانسور و اون اینبار بی حرف و تسلیم به دنبالم اومد .

عمید با دیدنم در ماشین رو باز کرد و من ناراحت سوار شدم. سرخم کرد و دقیق شد تو چشمام .

_علیک سلام خانوم… به جا نیاوردمتون، شما احیانا خواهر تخس و لجباز و یه دنده ی ما نیستی؟ !

_داری کاری می کنی که واقعا بیفتم رو دنده ی لج .

لبخند محوی زد .

_تو این کار رو نمی کنی .

همون لحظه ماشین امین از پارکینگ خارج شد و نگاه عمید میخ زن جوانی شد که تو صندلی جلو و کنار امین نشسته و مشغول صحبت باهاش بود. نگاهمو از طهورا گرفتم و تلخ پرسیدم .

_مطمئنی؟!

خودشو زد به اون راه .

_سلامتو که خوردی ، یه ناهار هم با ما بخور که بی حساب شیم .

غمزده و ناامید از بحث بی نتیجه ام با امین سکوت کردم و چیزی نگفتم .

داشتم با تکه های جوجه ی داخل بشقابم ور می رفتم که عمید بی مقدمه گفت :

_با جلال حرف زدم .

سرمو بلند کردم و منتظر بهش چشم دوختم .

_میگه مهندس ازت 15 سالی بزرگتره و قبلا هم یه بار ازدواج کرده .

پوزخند زدم. چرااین بحث برام جذاب نبود؟ چرا ذهنم یه جای دیگه و حول و حوش نفر سومی می چرخید که زندگیمو با بود و نبودش بهم ریخته بود؟ چرا نمی تونستم تصویر راضی و خوشحال طهورا رو از جلو چشمام پس بزنم؟

_ببینم تو حاضری با این مرد ازدواج کنی؟

_همسرش فوت کرده یا طلاق …

اخم ما بین ابروهاش خط انداخت .

_حالت خوبه عقیق؟! نکنه تو هم مث جلال، دیدن موقعیت و وضع مالیش از خود بی خودت کرده؟ !

_هیچ کدوم داداش، تیپ و ظاهرش بدجوری منو درگیر کرده. تورو خدا دیدی چقدر خوش تیپه؟ به خنده افتادم، یه خنده ی هیستریک و پایان ناپذیر. اشک جمع شد تو چشمام و عمید گیج و در مونده فقط نگام کرد. اونم درد منو می دونست، اونم می دونست عقیق احمق تر از اونیه که دست از اون احساس خاک گرفته و فراموش شده برداره .

با بغض نالیدم .

_نمی دونم ته این قصه به کجا می رسه اما تورو خدا اینبار دیگه جا نزن عمید باشه؟

چنگالمو برداشت و داخل تکه ای جوجه فرو کرد و به طرفم گرفت و بااطمینان چشم روی هم گذاشت .

_بخور غذات سرد نشه .

دلگرمی عمیدم اینجوری بود دیگه. اون نمی تونست به زبون بیاره که تا تهش با منه و نمیذاره حس کنم تنهام. نمی تونست بگه خواهری غصه نخور، عمیدت هست که حسرت نداشتنش داغونت نکنه.

که قسمتی از بار غم هامو مردونه به دوش بکشه و اینبار دیگه به هر قیمتی واسه غرق نشدن ، کسی رو دست آویز قرار ندم. که مهندس رزاقی یه شاهین دیگه تو زندگیم نباشه .

فردای اون روز همزمان با امین برای رفتن به سرکار از خونه خارج شدم. با دیدنم اخم کرد و زیر لب سلام گفت. سعی کردم نسبت به حضورش بی تفاوت باشم و حرفای دیروز رو در صورت امکان فراموش کنم .

ماشین عمید داخل کوچه پیچید و اخم امین هم بیشتر شد. با کنجکاوی به اون که درست جلوی پام نگهداشت و با لبخند پیاده شد، خیره موند .

_سلام خوبین؟

هردومون رو خطاب قرار داد و ما هم جوابش رو دادیم. امین مشکوک به این حضور ناگهانیش شده بود و دلیل اومدن های ناغافل عمید رو نمی فهمید .

_ببینم دیرت که نشده؟ !

سوال عمید باعث شد نگاهی به ساعتم بندازم .

_نه هنوز وقت دارم .

قرار بود باز هم درمورد موضوع صحبتمون که دیروز با بغض ناگهانی و گریه های عصبیم ناتموم مونده بود، حرف بزنیم .

به سمت امین برگشت .

_خب داداش ما دیگه می ریم. فعلا .

حتی تعارف نکرد همراهمون شه و این لبخندی به لبم نشوند. عمید این روزهارو بیشتر از همیشه دوستش داشتم .

قبل از سوار شدن امین رو به من پرسید .

_واسه خرید، امروز اقدام می کنیم؟ نگاه کوتاهی به عمید انداختم و گفتم :

_نمی دونم، عمید تو فرصتش رو داری؟ !

اخمهای برادرم اینبار تو هم رفت .

_فکر نمی کنم بتونم امروز باشم، خودتون دست به کار بشین، اگه کمکی لازم بود سعی می کنم خودمو برسونم .

شگفت زده سوار شدم و به محض راه افتادن، با دلخوری گفت :

_خودمو قاطی این قضیه نکردم که خودتون مشکلتون رو حل کنین .

شونه بالا انداختم و سعی کردم خونسرد جواب بدم .

_ما مشکلی با هم نداریم .

وارد خیابون اصلی شد و با کمی مکث گفت :

_حالا که تصمیم گرفتی تا ته این ماجرا بری و نذر بی بی ادا شه پس جا نزن. اگه باید توضیحی بدی، حقی رو ازش بگیری یا چه می دونم سرش داد بزنی و باهاش دعوا کنی، فقط خودتی و خودت. من قاطی مشکل تو و امین نمی شم، می دونم خودت می تونی از پسش بر بیای. مطمئن هم باش تهش هرچی باشه نه نمی یارم .

زیر لب آهسته و ناامیدگفتم :

_تهش چیزی نیست .

_اینو گذر زمان مشخص می کنه. ولی در مورد اون مردک، رزاقی، می خوام مطمئن شم که اشتباهی در کار نیست .

341

بی اختیار آه کشیدم .

_نگران نباش. بهتره خودت رو به خاطرم از کار و زندگی نندازی؛ من حتی درموردش فکر هم نمی کنم .

_واسه این نونی که جلال تو کاسه ات گذاشته دلم می خواد دندوناشو تو دهنش خورد کنم. فقط اینو میگم که بدونی از دست دادن اون کار، آخر دنیا نیست. تو بازم می تونی یه کار خوب بدست بیاری .

به تلخی لبخند زدم. الآن مشکل من از دست دادن اون کار بود؟

_همیشه فکر می کنم اونی که باید می رفت امین نبود، من بودم. شاید اونوقت دنیام امروز اینهمه پیچیده نبود .

عمید که تصورش از رفتنم رو به شاهین و مهاجرتش ربط داده بود با تشر گفت :

_دیگه چی؟ فکر می کنی میذاشتم اون شاهین نامرد،خواهرمو ببره؟

تو بابت این نرفتن به کسی بدهکار نیستی. نمی خوای چیزی به امین توضیح بدی، خب نده. خودم جلو هر کی بخواد بهت حرف اضافه ای بزنه وایمیستم .

_من دردم این حرفا نیست عمید. واسه ام از دست دادن اون کار حتی قد سر سوزن حسرت نداره.

یه حرفای ناگفته تو دلم هست که …

بازم سکوت سهمم از اونهمه بغض فروخورده و احساسات ناگفته شد .

مشکل از آدما و اینهمه واژه که ساختن نیست، بعضی حرفا که خیال می کنیم گفتنی نیستن اصلا حرف نیستن. احساسات بی واژه ای هستن که با درد خو گرفتن و جاشون فقط تو سینه ی آدماست نه رو زبونشون .

اما واسه عمید این سکوت فقط یه نگرانی و دلواپسی مضاعف بود. توچشماش می خوندم که می خواد زمین و زمان رو بهم بریزه تا بفهمه چی تو دلم می گذره، چیه که منو اینطور پریشون می کنه .

وارد شرکت که شدم، بلافاصله بخش معاونت احضارم کرد. با دیدن تیم نظارتی شرکت میراب و چندتن ازمعاونین رزاقی که منتظرم بودن، کمی دستپاچه شدم .

امین خیلی جدی و رسمی گفت :

_خانوم رمضانی لطفا بفرمایین. گویا از مهندس رزاقی خواسته بودین درمورد سد و ارتباطش با دژ اسماعیل خانی اطلاعاتی رو در اختیارتون بذاریم .

زیر نگاه سنگین طهورا روی صندلیم نشستم و تلاش کردم به خودم مسلط شم. ساعتی بعد با پاره ای توضیحات که در اختیارم قرار گرفت چارچوب مقاله رو تو ذهنم چیدم و قبل از اینکه چیزی روی کاغذ بیارم، تصمیم گرفتم برخلاف نظر مهندس رزاقی با استاد آیین پرست هم حرف بزنم .

موقع خروج از بخش، امین باهام همقدم شد .

_امروز ساعت پنج واسه خرید خوبه؟

_باشه مشکلی نیست فقط …

_مهندس برومند !

هردو به سمت طهورا که امین رو خطاب قرار داده بود برگشتیم .

_مهندس رفیع یه سری سوال در مورد تکیه گاهها داشتن .

_یه دقیقه، الآن می یام .

به طرفم برگشت .

_خب؟

_ساعت پنج می بینمت .

واسه چند لحظه نگاش رو صورتم سنکین شد و بعد با کمی مکث سر تکان داد .

تموم طول روز رو روی مقاله کار کردم و به نگاههای کنجکاو عاطفه پاسخی ندادم. گذاشتم این خودش باشه که برای دونستن دلیل نزدیکی من و امین پیش قدم شه،با اینحال چندان مطمئن نبودم که قراره چه جوابی در موردش بدم. امین نامزد سابقم بوده؟ همسایه دیوار به دیوارمون و دوست صمیمی برادرم؟ یا کسی که هیچ وقت نتونستم از قلبم پسش بزنم؟

داشتم به مامان کمک می کردم گلدان هارو واسه اینکه از سرما و یخ زدگی در امون بمونن به زیر زمین منتقل کنه که زنگ درو زدن .

مامان دستپاچه گلدان حسنی یوسف رو از دستم گرفت و گفت :

_فکر کنم خودش باشه .

لبخند نشست رو لبام .

_خب باشه. چرا همچین می کنی؟ گلدان رو کناری گذاشت و به طرفم اومد .

_بیا برو درو باز کن بچه. وایساده منو بازجویی می کنه .

دستامو به هم زدم و با سستی و اکراه راه افتادم سمت پله ها. سر راهم جلوی شیر آب کنار حوض ایستادم تا دستای خاک آلودم رو بشورم. مامان که تعللم رو دید باحرص پوفی کرد و به سمت در رفت .

_سلام خاله .

_سلام پسرم خوش اومدی .

امین معذب نگاهی به داخل حیاط انداخت .

_ممنون. من اومدم که …

مامان با لبخند گذرایی نگاهی به من کرد و گفت :

_داره می یاد مادر .

دستامو تکانی دادم و قطرات آب تو هوا پخش شد. به سمت تخت رفتم تا کیفمو بردارم. بهشون که رسیدم سرشو پایین انداخت و آروم و زیر لب سلام کرد. تو دلم گفتم ” چه واسه من آروم و سربه زیر هم شدی.خوبه مامان اون خشم اژدهاییت رو ندیده وگرنه محال بود منو با این همه ذوق و شوق دست تو بسپره ” .

زل زدم به اون که تو پالتوی خاکستری و بافت درشت طوسی روشن و پیراهن و شلوار جین مشکی انگار هیکلش دوبرابر من بود. البته این یکم اغراق به نظر می رسید اما در کنارش من خیلی کوچیک و ریزه میزه دیده می شدم .

انگار گذر این هشت سال تو ظاهرمون حسابی تاثیرشو گذاشته بود. من یه چند کیلویی لاغر شدهو آب رفته بودم و اون عرضی و طولی همه جوره رشد کرده بود. درست مثل زندگی شخصی مون که مال من راکد و درجا زده بود و گاهی حتی پسرفت داشت و مال اون پر از پیشرفت و موفقیت بود .

با دیدن مامان که نگاهش مشتاقانه بین من و امین می چرخید دلم بدجوری براش سوخت. برای مهر مادرانه ای که با وجود همه ی اون اتفاقاتی که بین من و این مرد گذشته باز آرزوی خوشبختی مارو در کنار هم داره. مادر بود و دلش می خواست خوشحالی و رضایت دخترشو از زندگی ببینه .

و آخ که چقدر این دل رسوا شده ، بد با من و زندگیم تا کرده بود که حرفاش نیازی به دیلماج نداشت و هرکی از راه می رسید می تونست راحت دردشو از تو نگام بخونه .

دردی که جلو چشمام ایستاده و عطر خنک و دلپذیرش زودتر از خودش به استقبالم اومده بود .

_اگه دیر کردیم باهاتون تماس می گیرم .

مامان دستی پشتم گذاشت و با محبت گفت :

_مواظب خودتون باشین. لیست رو که برداشتین؟ امین به جای من جواب داد .

_تو ماشینه…فعلا با اجازه .

_خدا پشت و پناهتون مادر .

سوارماشینش شدیم و اون در سکوت راه افتاد. فکرم دوباره پرکشید به گذشته، به تصمیمی که گرفتم، تصمیمی که فشار اطرافیان و خامی خودم و عاصی شدنم از شرایط باعثش بود.تصمیمی که اگه احساسم پختگی الآن رو داشت شاید تو گرفتنش هزار برابر مرددتر می شدم .

اما دروغ چرا،دیدن امین تو این شرایط قلبمو آروم می کرد و بهم این اطمینان رو می داد که تصمیمم اشتباه نبوده. من شاید خودم رو از امین گرفتم ولی باعث و بانی رسیدنش به این موفقیت و موقعیت عالی بودم. برای منی که این مرد همه ی زندگیم بود این از خودگذشتن اصلا به چشم نمی اومد .

_دست خودم نیست …

چیزی که بی مقدمه به زبون آورد باعث شد با شگفتی به طرفش برگردم و توچشماش منتظر زلبزنم .

نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره توجهشو به مسیر داد .

_این عصبانی شدن و تند برخورد کردنم رو می گم .

_خوبه خودت هم قبول داری .

طعنه ام رو ندید گرفت .

_نمی خوام بهت زخم زبون بزنم، نمی خوام باهات دعوا کنم اما نمی دونم چرا هربار که باهات همکلام می شم ناخودآگاه عصبی برخورد می کنم .

ناامید زمزمه کردم .

_به خاطر گذشته ست. گذشته ای که به گمونم تا آخر عمرم باید بابتش جواب پس بدم .

_توضیح خواستنم بابت دلیلت واسه جدایی مون جواب پس دادنه؟ لحن سرزنش آمیزش فقط سکوت قهر آلود من رودر پی داشت .

پوزخند تلخی زد و گفت :

_با تو ام عقیق؟… آخ اصلا حواسم نبود تو عقیق نیستی دختر حاج اسماعیلی .

عصبی بهش توپیدم .

_ببین! باز شروع کردی .

_خب جواب منو بده تا منم از کوره در نرم. فکر میکنی خوشم می یاد اینطوری باهات جنگ اعصاب داشته باشم؟

دستامو تو هم قلاب کردم و طلبکار به نقطه ی کوری زل زدم .

_من توضیحی ندارم که بدم .

عصبی و ناامید زمزمه کرد .

_معلومه که نداری. منو بگو که بعد اینهمه سال دنبال یه جواب منطقی واسه حماقتی که کردم، میگردم .

ناخود آگاه بغض کردم .

_حماقت؟ !

با خشمی غیرقابل مهار پا روی پدال گاز فشرد و سکوت کرد. صدای زنگ گوشیش این سکوت اعصاب خورد کن رو خیلی زود شکست .

_سلام کجایی؟

نگاهی به ساعتش انداخت .

_من یه دو، سه دقیقه ی دیگه اونجام… الآن پشت چراغ قرمز تو بلوار آیت الله بهشتی هستیم .

همه ی حواسم معطوف این شده بود که بفهمم مخاطبش کیه اما اون خیلی زود قطع کرد و چیزی بروز نداد. تودلم کلی براش خط و نشون کشیدم که اگه طرف طهورا باشه و بخواد باهامون همراهی کنه حسابی از خجالت جفتشون در آم .

اما وقتی تو خیابون حافظ، امین ماشین رو جلوی پای پسر جوونی که به زحمت بیست ساله دیده می شد نگهداشت، ماتم برد. پسر ناشناس سرخم کرد و نگاهی به من که رو صندلی جلو نشسته بودم انداخت و با لبخند درعقب رو باز کرد و سوار شد .

_سلام به همگی .

هردو همزمان به طرفش برگشتیم و امین گفت :

_به پروانه که چیزی نگفتی .

_نه مامان درجریان نیست .

پروانه؟ مامان؟ نگاهم بهت زده رو صورت لاغر و استخونی پسر چرخ خورد و اون با خنده گفت :

_دستت درد نکنه، منو نشناختی؟ !

خاطره ای محو از پسر بچه ای دوازده ساله که منزوی و خجالتی بود و مدام خودشو تو ی اتاقش حبس می کرد، اومد جلوی چشمام .

_عرفان خودتی؟ !

بی خیال خندید .

_به گمونم .

امین هم لبخندی به این بهت زدگیم زد و گفت :

_خودم از عرفان خواستم باهامون بیاد، باید سر راهمون یه سر به فروشگاه آقاجون بزنیم. از نظر تو که مشکلی نیست؟

راستش یکم پیدا کردن ارتباط بین حضور عرفان و رفتن به اون فروشگاه و خرید مون گیج کننده به نظرمی رسید. عرفان که این سردرگمی رو تو نگاهم دیده بود، گفت :

_قراره من تو فروشگاه مشغول به کار شم .

ابرویی بالا انداختم و با شگفتی به این دوبرادر چشم دوختم. پس علت این ملاقات پنهونی و دور از چشم پروانه خانوم همین بود. وای از اون روزی که این زن می فهمید عرفان جا پای برادر بزرگترش گذاشته و تصمیم داره کسب و کار حاج آقا رو ادامه بده .

بدجنسی بود اما نتونستم جلوی نشستن اون لبخند محو روی لبامو بگیرم .

_به نظرت یکم زود نیست دنبال کار باشی؟ با بی خیالی شونه بالا انداخت .

_دوماهی می شه سربازیم تموم شده و برنامه ای واسه زندگیم نداشتم. داداش امین پیشنهاد این کار رو داد، دیدم از دست رو دست گذاشتن بهتره. من که تصمیمی واسه ادامه تحصیل ندارم بهتره دنبال یه کار باشم .

با تردید پرسیدم .

_پروانه خانوم و پدرتم از این تصمیم خبر دارن؟ !

دوبرادر نگاه کوتاهی به هم انداختن و امین اینبار گفت :

_قراره من خودم باهاشون حرف بزنم .

باقی مسیر رو سکوت کردم و حواسم رو دادم به گفتگوی دوجانبه ی اونها. مطمئن نبودم جوابپروانه خانوم چی می تونه باشه اما دروغ چرا، ته دلم خنک شد از اینکه دیدم اونی که خودشو اینهمه به در و دیوار می کوبید تا نذاره امین کار پدربزرگش رو ادامه بده و زیر سایه ی اون مرد باشه حالا باید با این موضوع کنار بیاد .

فروشگاه آجیل و خشکبارحاج آقا درست مثل عطاری بابا تو این سالها تغییرات زیادی پیدا کرده بود.

حالا به جای داشتن شاگرد، چند فروشنده ی خانوم و آقا و صندوق دار و مدیر بخش فروش اونجارو اداره میکردن .

حاج آقا سیفی که بعد فوت پدربزرگ امین مدیریت بر عهده اش بود، بادیدنمون جلو اومد وبه گرمی احوالپرسی کرد. با دعوتش وارد دفترش شدیم و به محض نشستن، امین نگاهی به لیست خریدمون انداخت .

_خب حالا برنامه چیه؟ رو به حاج آقا سیفی گفتم :

_سفارش بی بی مثل همیشه. زعفرون تازه چین و دسته ای فرد اعلا، چایی دونه درشت پرزدار بهاره البته اگه هنوز تو انبارتون دارین و خلال پسته ی خام کله قوچی یک دست می خوام، زرشک و لیمو عمانی درشت و تیره هم هست. مقدارشم که دیگه خودتون می دونین .

حاج آقا دستی به محاسن سفیدش کشید و ازجاش بلند شد، در حالیکه امین با شگفتی نگاهش بین ما سرگردون بود .

_روچشمم خانوم رمضانی. می رم به بچه ها بسپارم سفارشتون رو حاضر کنن .

با خروج حاج آقا رو به امین گفتم :

_این چند قلم جنس رو همیشه از فروشگاه تهیه میکردیم .

عرفان پرسید .

_واسه هیئت تون دارین خرید می کنین؟ !

به روش لبخند زدم .

_آره، دیگه چیزی تا اومدن محرم نمونده.

_تعریف هیئت تون رو خیلی شنیدم اما سعادت نبوده تا حالا بیام و از نزدیک ببینم .

دست دراز کردم تا لیست رو از امین بگیرم و درهمون حال در جواب عرفان گفتم :

_انشالله امسال قسمت می شه بیای تا با چشمای خودت ببینی .

باحضور مجدد آقای سیفی حرفمون نیمه تموم موندو امین گفت :

_خب حاج آقا من درمورد پیش شرطهایی که گذاشته بودین با عرفان حرف زدم و ظاهراً که قبول کرده، دیگه بقیه اش دست خودتون رو می بوسه .

همگی از جامون بلند شدیم و از دفتر فروشگاه بیرون اومدیم. موقع خداحافظی آهسته به عرفان گفتم :

_درمورد دیدار امروزمون، اگه امکانش هست چیزی به پروانه خانوم نگو باشه؟ نگاهش جدی شد .

_من میدونم مامان چه نظری درموردت داره اما خیالت راحت باشه. درسته دیگه همون پسر خجالتی و دیرجوش گذشته نیستم اما هنوزم هر حرفی رو نمی شه به زور از زیر زبونم کشید .

درضمن خوشحالم که شما دوتارو بازم کنار هم می بینم .

زیر چشمی به امین که مشغول صحبت با حاج آقا سیفی بود و توجهی به ما نداشت ، انداختم .

_بودن ما کنار هم فقط به خاطر نذر بی بیه .

لبخند رو لبش عمیق شد .

_دلیلش چندان مهم نیست، این با هم بودنتون قشنگه .

گونه هام رنگ گرفت و با خجالت سربه زیر انداختم و حرفی نزدم .

با خروجمون از فروشگاه، امین گفت :

_خب حالا باید کجا بریم؟

توبازار قدیمی شهرمون با اون سقف گنبدی آجریش راه افتادم و درحالیکه نگام به فروشگاهها بود جواب دادم .

_باید یه سر به فروشگاه حاج آقا تقی خواه بزنیم .

_همونی که حبوبات می فروشه؟ به عقب برگشتم و سرتکان دادم .

_آره تو همین راسته است .

سر اولین پیچ، وارد فروشگاه دونبشی شدم که رو سردرش، تابلوی ” مرکز فروش ، توزیع و بسته بندی حبوبات حاج آقا تقی خواه و پسران” درشت و توی چشم بود .

حاجی با دیدنم از جاش بلند شد و تکانی به اون هیکل گرد و قلمبه اش داد و جلو اومد .

با حضور امین که پشت سرم وارد شد، کمی مکث کرد اما با دیدن چهره ی زیادی آشنای اون که با حاج اسدلله مرحوم مو نمی زد، لبخند به لب آورد .

_به به، مغازه رو منور کردین. بفرمایین .

من و امین هردو سلام گفتیم و اون جواب سلاممون رو با لبخند داد و نگاهش بینمون مدام آمد و شد داشت .

_دختر حاج اسماعیل خدا بیامرز رو که می شناسم ، حتما شما هم باید نوه ی حاج اسدلله مرحوم باشی. درسته؟

تصور اینکه چه برداشتی پشت این سوال هست اونم وقتی تقریبا همه ی مغازه دار های این راسته می دونستن من و امین یه زمانی نامزد بودیم، کمی معذبم می کرد. شاید همین تصور هم اخم ظریفی رو بین ابروهای امین نشوند و باعث شد خیلی جدی با حاج آقا حرف بزنه و سفاشمون رو بده .

منم هم واسه اینکه چیزی از قلم نیفته، گفتم :

_مثل همیشه فقط خواهشاً مرغوب و تازه باشن. عدسی که پارسال به ما دادین دیرپز و کیفیتش هم چندان خوب نبود. حسابی داد آشپز مارو در آورد .

351

حاج آقا مرد با تجربه و فروشنده ی خوبی بود. اون می دونست بحث کردن با مشتری و زیر بارچیزی نرفتن در نهایت باعث جوش نخوردن معامله می شه، واسه همین همیشه سعی داشت اون اشتباه رو با اعتماد سازی بیشتر جبران کنه .

_حق با شماست دخترم. اتفاقا ما هم اصلا ازش راضی نبودیم. اما امسال سفارشمون رو از جای دیگه ای گرفتیم. نخود آبگوشتی صادراتی کرمانشاه تو حجم و مقداری که شما می خواین هم تو انبار داریم. لپه ی تازه ی آذرشهر هم آوردیم و اتفاقا خودمون منزل پخت کردیم، کیفیتش عالی بوده .

_باشه اینبارم رو حرف شما حساب می کنیم اما راستشو بخواین تصمیم داشتم این دفعه قبل از خرید نمونه بخوام. منتها حرف شما برای ما همیشه سنده .

_خدا اون پدر خوب و جونمردتو بیامرزه دخترم. همین الآن زنگ می زنم انبار، میگم سفارشتون رو حاضر کنن. شمام لطف کنین یه سر تا انبار برین و خودتون از نزدیک جنس رو ببینین. نمی خوام خدایی نکرده بازم پیشتون شرمنده شم .

با آوردن اسم “انبار” همه ی بدنم تب کرد. رفتن به اونجا یکی بزرگترین دغدغه های هرساله ام بود.

معمولا با رامین می رفتم اما …

جلوی یه درب بزرگ آبی رنگ نگهداشت و بهش اشاره کرد .

_همینه دیگه؟ بااکراه سرتکان دادم .

_خودشه .

کمی سرخم کرد و توچشمام دقیق شد .

_طوری شده؟ !

امین نبود اگه نمی فهمید یه دردی افتاده به جونم که اینطور نگاه می دزدم و دست دست می کنم .

کمربندمو باز کردم و از ماشین پیاده شدم .

_نه چیزی نیست .

حرفی نزد اما نگاهشم ازم نگرفت. راه افتادیم سمت در و به محض ورودمون نگاهم به چهره یکریه و غیر قابل تحمل پسر کوچیکه ی حاجی برخورد. باصورتی جمع شده به اون که با چشمهای دریده و هیزش داشت از همون دور تموم هیکلم رو وجب می زد، خیره موندم. برام حتی یه دقیقه، هم صحبت شدن با این مرد عذاب و شکنجه ای جهنمی بود .

موهای لخت و چربش مثل همیشه روی پیشانیش پخش و پلا بود و شکم برآمده اش انگار یه قدم جلوتر از خودش عرض اندام می کرد. عقم می گرفت وقتی می دیدم اینطور با لذت به اندام های زنانه ام حتی از روی اون مانتوی تقریبا گشاد و بلند زل می زد .

عادت داشتم موقع اومدن به اینجا گاهی حتی چادر هم سر کنم اما تو تصورم نبود حاجی بتونه امروز همه ی سفارشمون رو آماده کنه .واسه همین خودمو برای اومدن به اینجا حاضر نکرده بودم .

_سلام عرض شد خانوم رمضانی. احوال شما؟

صدای بم و تاحدودی قشنگش هم حالمو بد می کرد. امین دقیق شد تو نگاه پسر حاجی و اخم کم کم بین دوابروش یه خط عمیق انداخت .

_سلام آقای تقی خواه. سفارش ما آماده است؟

بهمون رسید و باوقاحت نگاهش رو از من گرفت و به طرف امین دست دراز کرد .

_مگه می شه حاضر نباشه؟ حاج آقا که فرمودن، بلافاصله اطاعت امر کردیم .

دست دراز شده اش همونطور بی هدف تو هوا معلق موند و امین رو که سفت و سخت بهش چشم دوخته بود رو ترغیب نکرد تا باهاش دست بده .

با حالتی سرخورده و ضایع شده عقب کشید و دستپاچه به گونی های هشتاد کیلویی حبوبات اشاره کرد .

_بفرمایین یه نگاه بهشون بندازین .

با اشاره ی دستش راه افتادم و امین هم پشت سرم اومد. یکی از شاگردهاش کیسه ی نخود ها رو کمی باز کرد .

_ملاحظه کنین چقدر خوبن .

پسر حاجی کیسه ی لپه هارو هم باز کرد و ازامین دعوت کرد نگاهی بهش بندازه. با دور شدنش از من بی دلیل استرس گرفتم. نگاهی به نخود ها انداختم و شاگردش به سمت اون دو نفر رفت .

سعی کردم همه ی حواسمو بدم به سفارشی که قرار بود خریداری بشه. دست انداختم لای نخود ها و مشتی از اون رو برداشتم .

_چطوره خانوم رمضانی؟

صدای پسر حاجی درست از پشت سرم باعث مور مور شدن همه ی تنم شد. ناخود آگاه عقب کشیدم و این واکنش غیرارادی باعث شد بیشتر به اون مرد نزدیک شم و خنده ی ریز و یواشکیش ازاشتباهم رو درست زیر گوشم احساس کنم .

_دیدین چقدر خوبن؟

اما این خنده هااز چشم امینی که بدجوری تو نخ این مرد بود دور نموند. پخش شدن مشتی لپه روی زمین و خیز برداشتن امین سمت پسرحاجی تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *