خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 2

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 2

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

خدایا چرا دست از سرم برنمیداره … صدای ارتان و که میشنوم گوشیم و قفل میکنم:

– چیشد؟

لبخند مصنوعی میزنم و میگم:

– نازی بود دوستم… همین جا نگه دار یه مغازه دیدم حلقه هاش خوشگل بود!

نزدیک مغازه پارک میکنه و هر دو پیاده میشیم و پشت ویترین حلقه ها رو با عشق و شوق نگاه میکنیم… غافل از روزهای نحس و اتفاقای تلخ و باور نکردنی که توی راهه…!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۱۴]

بالاخره بعد از کلی گشتن حلقه ی تک نگین ، ساده اما شیکی و چشم میگیره …

به آرتان که نشون میدم نگاهش میکنه و از لبخندش میفهمم که خوشش اومده …

با هم تو مغازه میریم و آرتان حلقه رو میگیره و دستم میکنه ،

 با عشق نگاهش میکنم و میگم :

– آرتان بنظرت تو انگشتم قشنگه ؟

با لبخند میگه :

-همه چی تو دستای تو قشنگه ، پسندیدی ؟ مبارکه ؟

میخندم و فروشنده حلقه ستش رو هم برای آرتان میاره و بعد از خرید حلقه ها تصمیم میگیریم بریم تا بستنی بخوریم و بعد بریم خونه …

تو ماشین میشینم و یه نگاه به اطرافم میکنم که کسی نبینه و سریع گونه آرتان رو بوس میکنم و سرم و میندازم پایین که بلند بلند میخنده و میگه :

– خودت بوس میکنی خودتم خجالت میکشی ؟

مشتی به بازوش میزنم که میگه :

– فکر نکن بوس کردی در رفتیا ، جواب بوست رو میگیری …

– آرتان ؟

– جونه دلم ؟

– قول بده همیشه کنارم باشی ، هیچوقت جدا نشیم .

– خب معلومه که تا تهش باهمیم این چه حرفیه ؟

– میدونم عزیزم ، فقط قول بده تا خیالم راحت شه … باشه ؟

– چشـم ، قوله قول …

ماشین رو روشن میکنه و دستمو میبرم سمت ضبط و روشنش میکنم تا رسیدن به خودم و آرتان فکر میکنم ، به آیندمون …

بعد از کلی گشتن و دور زدن و خرید کردن بالاخره جفتمون رضایت میدیم که برگردیم .

آرتان ماشین رو جلوی در خونمون نگه میداره و حلقه ها رو میده بهم و میگه فعلا کسی نبینه و چشم میگم و میخوام پیاده شم که دستمو میگیره ، نگاهش میکنم :

– بی صبرانه منتظر روزیم که حلقه رو دستت کنم و مال خودم شی …

بعد زدن حرفش سریع لبمو میبوسه و میره عقب …

میخندم و میگم :

– اول و آخرش مال خودتم ، برو تا تو کوچه آبرومون نرفته ، راستی فردا هم میرم به زنعمو سر میزنم …

تشکر میکنه و خدافظی میکنیم و پیاده میشم …

تو حیاط گوشیم رو روشن میکنم و میرم تو تلگرام…

با دیدن پی ام آرشام چند بار حرفی که نوشته رو میخونم …

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۱]

– “یا مال من میشی و فردا میزنی زیر همه چی و آرتان رو رد میکنی یا بزور مال خودم میکنمت “

از حرفش دلشوره و ترس بدی میافته تو دلم و از ‌‌طرفی هم نمیخوام به آرتان بگم و رابطه بینشون رو خراب کنم …

وارد خونه میشم و سلام میکنم که مامان با خنده میگه :

– چه عجب بالاخره اومدی خونه ، خوش گذشت ؟

– آره ممنون ، عالی بود ، راستی مامان فردا میشه سوپ درست کنی ببرم برای زنعمو ؟

میخنده و میگه :

– میبینم از همین الان بلدی چجوری خودتو بیشتر تو دلشون جا کنیا ، آره درست میکنم برو لباساتو عوض کن الان بابات میاد شام بخوریم .

چشمی میگم و گونشو میبوسم و به سمت اتاق میرم ، گوشیمو برمیدارم و برای آرتان مینویسم :

– عزیز دلم فردا صبح هم میام به زنعمو سر میزنم هم سوپ میارم …

بعد چند ثانیه میخونه و جواب میده :

– دست خانوم گلم درد نکنه ، البته من صبح که شرکتم سعادت ندارم ببینمت ..!

با لبخند واسش می نویسم:

– بچه پررو… !

                     ……………………..

زنگ و میزنم و منتظر میشم تا در باز بشه و از شر این قابلمه سنگین خلاص شم… خوبه گفتم فقط واسه زن عمو درست کنه ها… صدای ارشام و که میشنوم با اخم میگم:

– باز کن!

در با تیکی باز میشه پله ها رو بالا میرم که ارشام در و باز میکنه… چشماش حسابی قرمز… می پرسم:

– سلام … خواب بودی؟

عقب میره و بی حرف وارد خونه میشم با صدای بسته شدن در برمی گردم عقب و میگم:

– زن عمو خوابه؟

بی حوصله میگه:

– نه!

قابلمه رو روی کانتر میزارم و میگم:

– اوخ دستم درد گرفت… پس بزار گرم شه واسش ببرم.. عمو نیست!؟

بی حال باز فقط میگه:

– نه!

قابلمه رو روی گاز میزارم و زیرشو روشن میکنم بعدم سمت پله ها میرم … به کانتر تکیه داده و نگام میکنه… از کنارش که رد میشم بوی الکل می پیچه تو بینیم…

– میرم پیش زن عمو اگه هستی حواست به سوپ باشه!

به لباساش اشاره میکنم و میگم:

– البته انگار داشتی میرفتی بیرون… بری منم راحترم اینجا!

بعدم با نفرت نگام و ازش میگیرم و پله ها رو بالا میرم

اون بوسه ی مسخره شو نمیتونم ببخشم…

 یا پیاماو مزاحمتای مزخرفشو…تقه ای به در اتاق میزنم اما جوابی نمیشنوم… در و باز میکنم و میگم:

– زن عمو؟

وارد اتاق میشم..‌ روی تخت کسی نیست… 

صدای بسته شدن در اتاق و میشنوم و چرخش کلید توی قفل ، با ترس بر میگردم ‌…

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۲۶]

برمی گردم و با دیدن آرشام از ترس و استرس یخ میزنم:

– زن..زن عمو…کجاست؟

فقط میخند‌ه‌… دستاش و به کمرش میگیره و میخنده… صدای خندش خط میندازه روی اعصابم… اب دهنم و سخت قورت میدم و میگم:

– چته به چی میخندی دیونه؟

– به اینکه تنها گیرت اوردم!

حس میکنم دارم از ترس بیهوش میشم.. سمت در میرم برمیگرده و نگام میکنه… دستگیره رو پایین میدم…یک بار..دوبار…سه بار… بی فایدست… قفله… کف دستم و سه بار میزنم رو در و با بغضی که سعی میکنم نشکنه میگم:

– بازش کن این کوفتی و!

صداش و که بیخ گوشم میشنوم با ترس میخوام برگردم که از پشت بهم می چسبه.. آتیش میگیرم… داغ میشم… تنش مثل کوره میسوزه منم میسوزونه… بوی الکل ترسم و دو چندان میکنه … میخوام فرار کنم ازش اما جفت دستام و میگیره و میاره پشت کمرم… لبش و کنار گوشم میاره و میگه:

– نفهمیدی دوست دارم… خیلی بهت زمان دادم ولی نفهمیدی…دیشب مامانم گفت فردا گچ پاش و باز میکنن و بعد جشن نامزدیتون و راه می ندازه….ولی من امروز یه کاری میکنم بشی واسه من!

حالت تهوع دارم… بغضم میترکه.. دستام و ول میکنه و برم می گردونه…

– بزار برم تورو…

لبم و محکم گاز میگیره… داد میزنم.. اشکام میریزه… با پام محکم بین پاهاش میزنم که از درد داد میزنه و خم میشه سمت تلفن میرم و اولین شماره روی حافظه ی دستگاه که از شماره ی اخرش میفهمم مال عمو می گیرم ولی تلفن از دستم کشیده میشه و به دیوار میخوره و خورد میشه گوشام و با گریه میگیرم… بازوهام و میگیره و پرتم میکنه رو تخت با جیغ میگم:

– ولم کن اشغال!

کشو میز و باز میکنه و چند تا از روسری های زن عمو بیرون می کشه… دستام و می گیره و به تخت می بنده … جیغ می کشم…

– کمک… یکی کمک کنه… کمک… تو رو خدا ولم کن… آرشام…

اما نمیشنوه اما دلش نمیسوزه …

گوشیش و تنظیم میکنه روی میز توالت میگه…

– خفه شو سرم رفت… کاریت ندارم فقط دارم شب عروسی مون و میندازم جلو!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۳۵]

با التماس و غم نگاش میکنم.. حس میکنم دارم جون میدم:

– آرشام داری چیکار میکنی؟ مستی؟ چی خوردی لعنتی؟ نگاه کن منم دل ارام… !

واسش مهم نیست… هیچی واسش مهم نیست… فقط کاری و میکنه که قصدشو داشته… سعی میکنم دستام و ازاد کنم اما نمیشه… زار میزنم:

– ارشام… توروخدا… ولم کن !

– دلی راهی دیگه نیست بهت هشدار داده بودم!

جیغ میزنم:

– من محرم ارتانم لعنتی..کثافت…اشغال!

– جهنم… خفه شو بزار کارامو بکنم!

التماس میکنم… جیغ میزنم… زار میزنم اما واسش مهم نیست… توجه ای نمیکنه… درد که زیر دلم می پیچه از ته دل جیغ میزنم… و میفهمم همه ی ارزوها و ایندم سوخت…

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۳۸]

کارش که تموم میشه بلند میشه …

بدون هیچ حرفی میخنده و به دیوار تکیه میده و با خنده منو تماشا میکنه …

حالم از لبخند رو لباش بهم میخوره که میگه :

– بهت هشدار داده بودم گوش ندادی .

حالا هم بهت هشدار میدم زودتر رابطه مسخره تو با آرتان تموم کنی وگرنه …

هق هق کردنم و که میبینه حرفش رو ادامه نمیده…

هر قدمی که برمیدارم زیر دلم بیشتر تیر میکشه .

به در که میرسم با جیغ میگم :

– باز کن این در و دیگه آشغال ، باز کن .

خونسرد سمت در میاد و در رو باز میکنه و تو همون حالت میگه :

– آرتان که سر کاره ، مامان بابا هم تا یک ساعت دیگه نمیان نگران نباش …

نگاش میکنم… اشک توی چشمام می گرده و می گرده و می ریزه رو گونه هام… نچ کلافه ای میگه و میخواد بغلم کنه که عقب میرم:

– ازت متنفرم.. زندگی مو گرفتی.. همه چی و خراب کردی!

– من دوست دارم لامصب…اگه زن اون میشدی…

– اونی که میگی برادرته نامرد !

– وقتی یه چیزی و بخوام دیگه هیچی و هیچ کسی مهم نیست!

نیشخند تلخی میزنم و در و باز میکنم… با این مانتو و سر و وضع کجا برم؟ بوی سوختگی به مشامم می رسه یادم می افته سوپ روی گاز… بی اعتنا سمت مبل میرم و کیفم و برمی دارم که گوشیم زنگ میخوره… از کیفم بیرون میارمش و با دیدن اسم ارتان باز صدای گریم بلند میشه… جواب نمیدم … سنگینی نگاه آرشام و حس میکنم… داره از بالای پله ها نگام میکنه… از خونه بیرون میرم… زیر دلم تیر میکشه… نمیدونم چه طوری خودم و به خونه‌ می رسونم… سرکی می کشم… کسی توی سالن نیست..سری و بی سروصدا وارد اتاقم میشوم و خودم توی حموم حبس میکنم

آب و باز میکنم و دستمو رو بدنم میکشم ، شامپو رو روی بدنم خالی میکنم و محکم تر دستم رو روی بدنم میکشم …

حالم از بدنم بهم میخوره …

هر چی میشورم جای دستاشو رو بدنم حس میکنم …

انقدر خودمو میشورم که با سوزش بدنم به تن سرخ شدم نگاه میکنم .

از درد دیگه نمیتونم رو پام وایسم توی وان دراز می کشم و دستم و سمت تیغ میبرم…

دیگه واسه چی زندگی کنم؟

واسه کدوم ارزو؟ ارتان دیگه من و نمیخواد…

اگه بفهمه حتی اگه مقصر نباشم دیگه من و که دست خورده ی برادر نامردشم نمیخواد …

با دیدن اون فیلم حالش ازم بهم میخوره…

کمرش می شکنه… خونوادم نابود میشن…

تیغ و روی دستم میزارم و و محکم می کشمش… خون که از دستم بیرون می ریزه… اشکام می ریزن… از درد از سوزش…

تصویر امروز روی اون تخت لعنتی زیر دست و پای ارشام از جلوی چشمام کنار نمیره… هق هق میکنم… زمزمه میکنم:

– آرتانم… خدانگهدارت!

ضربه ای ب در میخوره … چشمام سیاهی میره..صدای مامان و گیج میشنوم…

– دل ارام … کی اومدی؟

جون جواب دادن ندارم …

 چشمام بسته میشه و سیاهی مطلق  !

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۴۸]

چشامو باز میکنم ، کم کم همه چی یادم میاد …

خونه زنعمو …

کار آرشام …

حمام …

تیغ …

یهو میشینم تو جام که از سوزش دستم آخی میگم و به سرمی که از دستم درومده و خونی که از دستم میاد نگاه میکنم …

همزمان در باز میشه و آرتان میاد تو اتاق …

چشمای قرمزشو که میبینم آتیش میگیرم …

میاد سمتمو میخواد دستمو بگیره که سریع دستمو میکشم عقب … با تعجب نگاهم میکنه …

اشکام میریزه …

دستاشو باز میکنه که بغلم بگیره ، ناخودآگاه خودمو میکشم کنار …

با عصبانیت نگاهم میکنه میگه :

– چته ؟ این چه غلطی بود که کردی ؟

فقط نگاهش میکنم …

– با تو نیستم مگه ؟ چرا لال شدی ؟ میگم چرا اینکا رو کردی ؟ اصلا به من فکر کردی دلارام ؟

هق میزنم …

محکم شونه هامو میگیره و میگه :

– خب حرف بزن دلارام ، بگو چی شده ؟

مگه من برات ارزش نداشتم ؟

شدت اشکام هر لحظه بیشتر میشه و بیشتر عذاب میکشم …

رومو به سمت مخالف میگردونم و رو تخت دراز میکشم …

کاش میتونستم بهش بگم …

بگم اتفاقا به تو فکر کردم که این کار رو کردم …

بگم داداش نامردت بدبختمون کرد …

بگم کاش میمردم ، مردنم از نداشتنت آسون تره …

صدای عصبیش رو میشنوم :

– مگه با تو نیستم لعنتی ؟

فقط با صدای آرومی میگم :

– میشه بری بیرون ؟

صداش کم کم بالا میره :

– نه نمیشه ، حرف بزن…

جواب نمیدم که با داد میگه :

– مگه لالی دلارام ؟

 – دلم نمیخواد باهات حرف بزنم!

میگم و می میرم… میگم و جونم میاد بالا…‌میگم قلب خودم میشکنه‌‌…ناباور میگه:

– چی؟

دستم میسوزه… دلم میسوزه… چهره ی آروم و مظلومش می کشتم:

– دلم نمیخواد ببینمت… برو بیرون!

این بار مهربون دستم و میگیره‌… الهی بمیرم واسه غم چشمات…

– حالت خوبه دلی؟ چی میگی؟ من مگه کاری کردم؟چرا خودکشی کردی لعنتی؟

باید همین جا تمومش کنم… باید تیر خلاص و بزنم…نمیخوام بیشتر از این زجرش بدم..

– چون نمیدونم چه طوری بگم نمیخوام زنت شم!

زلزله میشه… توی دلم…توی دلش… توی نگام… توی نگاش… زیر آوارش می مونیم…

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۵۲]

گیج و ناباور نگام میکنه..‌.

اگه همین الان چشم از چشماش برندارم همه چی و میگم…لو میدم…

 میگم کجا بودی اون موقعی که زیر دست و پای….

چشمام و می بندم.. می بندم تا خفه شم،… لرزش صداش… اتیشم میزنه:

–  تو این وضعیت شوخیم نمیشه کرد که بگم داری شوخی میکنی!

شوخی؟ شوخی که این قدر زشت نمیشه…

این قدر تلخ نمیشه…

تو بیداری کابوس می بینم…

جون میکنم و میگم:

– من نمیخوام باهات ازدواج کنم!

– تو غلط میکنی!

اره دارم غلط میکنم…

یه غلطی که تا ته زندگی مو می سوزنه… میسوزونه و زمین میزنه…

داد میزنه:

– من و نگاه کن!

نمیشه… کاش میفهمید نمیشه نگاش کرد.. من عاشق چشماشم… چه طور بگم نمی خوامت… نگاش میکنم و حس میکنم چشماش داره می میره:

– نمیدونستم چه طوری بهت بگم نمی خوامت…

قلبم کند میزنه…

– نمیدونستم چه طوری بگم که قلبت نشکنه!

نبضم ضعیف میزنه…

– نمیدونستم چه طوری بگم پشیمون شدم!

عقب میره… زانوهاش شل میشه…. دستش و به صندلی می گیره سقوط نکنه… خدا چرا نمی میرم؟

سخت زمزمه میکنه:

– طلسمت کردن عشقم؟

پتو و توی مشتام فشار میدم… تا صدام در نیاد‌..تا جیک نزنم… تا نبارم تموم جهنم امروز و…

– برو ارتان… واسه همیشه برو… ما به درد هم نمی خوریم… من لیاقت تو رو ندارم!

این بار تیغ و می کشم و رو احساسم:

– برم؟

سخت نفس می کشه:

– بعد اون همه خاطره فقط برم؟

جلو میاد:

– بعد اون همه حرفای عاشقانه برم؟

سینش و چنگ میزنه…

نگران نگاش میکنم:

– این قدر بد و ترسناکم که نگفتی و خودکشی کردی؟

دلم میخواد بغلش کنم.. ببوسشم و بگم تو زندگیمی.. بگم بهتر از تو ندیدم… ولی…

مچ دستم و می گیره:

– واسه نخواستن من رسیدی به اینجا؟

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۱:۵۹]

قلبم میره رو شمارش معکوس:

– من و نمی خواستی و روزی دو هزار بار ازت دوست دارم شنیدم؟

کاش بره…کاش تمومش کنه…

– نمیخواستی و گفتی حلقه بخریم؟

کاش خراب نشه… حتی اگه لو برم دیگه من و نمیخواد

– باید باور کنم دل ارام؟

میسوزم و میسوزونمش؛

– اره باور کن… من نمیخوامت.. دیگه نمی خوامت!

در اتاق باز میشه و مامان و زن عمو که هنوز لنگ میزنه با گریه وارد اتاق میشن… ارتان عقب میره… سخت لب میزنه اما صدایی ازش نمی شنوم…

مامان سمتم میاد و شدت گریه ش بیشتر میشه :

– دلارام بچه شدی ؟ دیوونه شدی ؟ میخواستی همه رو بدبخت کنی ؟ این چه کاری بود آخه ؟

جواب نمیدم که بر میگرده سمت آرتان :

– آرتان تو بگو چیشده ؟ مثلا قراره زن تو بشه پس تو چرا از حالش خبر نداری ؟

دلم نمیخواد مامان به آرتان اینجوری بگه …

زن عمو با گریه تو سکوت نگاهم میکنه ، روم نمیشه نگاهش کنم ، سرمو میندازم پایین :

– مامان به آرتان مربوط نیست …

صداش بالاتر میره :

– تا چند وقت دیگه قرار جش نامزدی بعد بهش مربوط نیست ؟

اینجوری میخواد مراقبت باشه ؟

آروم میگم :

– حوصله شنیدن این حرفا رو ندارم ، گفتنی ها رو به آرتان گفتم ، پس لطفا من و سوال جواب نکنید ، فقط بزاریدم به حال خودم …

فقط تنهام بزارید …

مامان میخواد باز شروع کنه که آرتان میگه :

– لطفا بیاید بریم بیرون من همه چی رو براتون توضیح میدم …

مامان با اخم بیرون میره و زن عمو هم دنبالش …

آرتان نگام میکنه :

– حالت که خوب شد حرف میزنیم..‌مثل بچه ی ادم میگی حرفایی که زدی فقط از رو بدحالیت بود و مزخرف …

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۰۴]

از وقتی مرخص شدم…فقط توی اتاقم.. نمیخوام کسی و ببینم…

نمیخوام هیچی بشنوم‌…

 نمیخوام چیزی و توضیح بدم…

حتی جون جنگیدن ندارم…

 ارتان هزار بار زنگ زده… پیام داده…‌

دو بار تا پشت در همین اتاق اومده و من خلاصه شدم توی سکوت مرگبار..

 توی بهت‌…

توی شوک…

توی درد…

گوشیم که زنگ میخوره با دیدن اسم ارشام سقف اتاق خراب میشه رو سرم…

اشکام میریزه…

میریزه و بغضم ولی بزرگتر میشه….

جواب نمیدم…نمیخوام صداش و بشنوم…‌ قطع که میشه پیام میده…

یه فیلم فرستاده… هول میشم…گیج میشم… وارد صفحه چتمون میشم و فیلم و دانلود میکنم…

پلی که میکنم صدای جیغ خودم می پیچه توی گوشم… قطعش میکنم… گوشام و محکم میگیرم… می بارم…

 پیام میده:

– عه اومد واسه تو؟ خواستم بفرستم واسه رفیقم… شرمنده!

دلم از جاش کنده میشه… تهدیداش اتیشم میزنه… باهاش تماس می گیرم…جواب میده:

– بنال؟

– این فیلم و پاک کن… تو رو خدا…!

– تو گوه میخوری جواب تلفن من و نمیدی!

گوشم و می گیرم:

– داد نزن!

– تو گوه خوردی خودکشی کردی احمق!

التماس میکنم:

– بسه…چی میخوای از جون من؟

– پاشو بیا به ادرسی که میگم!

– نمیا..

– پس بزار فیلم و بفرستم… قیافه و صدای من که مشخص نیست پس مهم نیس!

داره می کشتم…داره دیونم میکنه…زار میزنم:

– چیکارم داری؟

– میخوام ببینم چه غلطی کردی با دستت!

– هیچی نشده… یه زخم…

– ادرس و می فرستم!

قطع که میکنه دلم می خواهد گوشی و توی دیوار بکوبم…

ضربه ای به در میخوره و پشتش صدای گریه ی مامان:

– دل ارام؟ ارتان اومده مامان باز کن اون درو.. چت شده اخه دختر؟

بلند میشم… خودم و توی ایینه نگاه میکنم…صورت بی رنگ و رو… پای چشمام سیاه شده… این واقعا منم؟صدای پر بغض ارتان و میشنوم:

– دل ارام؟ باز کن این در و لامصب… باز کن بی معرفت… چت شده دردت به جونم؟

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۱۳]

دستم سمت دستگیره میره…‌دستم می لرزه… دلم می لرزه… قلبم می ایسته…

در و باز کنم… زل میزنم توی چشمهای قرمزش…

حس میکنم دارم تحلیل میره…

 مامان گریه کنون پله ها رو پایین میره…

 آرتان جلو میاد… عقب میرم…

 نمیخوام دیگه نمیخوام این آغوش و تجربه کنم.. نمیخوام کم بیارم… نمیخوام تن من و به آغوش قشنگش راه بده…

حس میکنم بهش خیانت کردم…

 میاد داخل و در و پشت سرش می بنده… چشماش از خیسی اشک برق میزنه… بغضم بزرگتر میشه…

بازوهام و میگیره لب باز میکنم اما تنمو می کشه…

سرم توی سینش میخوره تقلا میکنم از آغوشش بیرون بیام…

 دیگه از هر آغوشی می ترسم… اما اون قدر محکم فشارم میده که استخونام داره می شکنه…

می نالم:

– ولم کن!

– مگه الکیه؟

– ارتان؟

– داری چیکار میکنی با من ؟ چی کم دارم؟ چی خواستی و گفتم نه؟ کجا ناراحتت کردم و پشتش نگفتم غلط کردم بی انصاف؟

اگه این لحظه از این اغوش بیرون نیام داد میزنم و همه چی و میگم…

من نمیتونم به این مرد پشت کنم… نمیتونم به کسی که عاشقشم بگم نمی خوامت…

چرا باید بگم؟ چرا من؟ چرا من باید برسم به اینجا؟

داد میزنم…

داد میزنم که خود بدبخت مو لو ندم:

– ولم کن گفتم!

از آغوشش جدا میشم و سمت پنجره میرم…‌بازش میکنم… هوا کم دارم… نفسم بالا نمیاد.. دستم میسوزه…

– چت شده دلی؟ چت شده که حرف نمیزنی ؟

بر می گردم… اشک مردونش ته مونده ی توانمو می گیره:

– دنیا رسیده به اخرش!

جلو میاد… دستم و بالا میارم و بین هق هق کردنام میگم:

– جلو نیا!

همون جا می ایسته… می ایسته و دستاش و به حالت تسلیم بالا میاره… بیشتر عاشقش میشم…

– باشه آروم باش هر کاری بگی من میکنم… گریه نکن!

مثل دیونه ها اتاق و راه میرم:

– برو.. واسه همیشه… دیگه هیچ وقت نیا… تموم شد!

جون میکنم… پیام ارشام میرسه… باید برم پیشش… میدونم که فقط واسه دیدن دستم من و نخواسته… دیونه تر میشم… سمت میز کامپیوتر میرم و حلقه هامون و بیرون میارم… با دیدنش انگار می افتم تو آتیش…

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۱۵]

حلقه ها رو سمتش می گیرم:

– خدافظ!

– همین؟

چشمام و می بندم… داد می زنه:

– همین دل ارام؟ خدافظ؟ بعد اون همه با هم بودن فقط خدافظ؟

نگاش میکنم…. خدا دوسش دارم…

– اره همین…برو..

– پای کسی دیگه وسط؟

لال میشم… ساکت و صامت… دستم خشک میشه.. با خودش میخنده …

– چطور ممکنه پای کسی دیگه وسط باشه؟ تو عاشق من بودی…

انگار از یه بلندی سقوط میکنم:

– دیگه نیستم!

هاج و واج نگام میکنه…

 یه لحظه نگاهش عوض میشه..

 شاید فکر میکنه گولش زدم…

هرزه م … دلمو زده…

 حلقه ها رو می گیره و پرت میکنه رو تخت…

 بازوهام و می گیره و محکم میزنتم به دیوار.. از درد صورتم جمع میشه …

– بازی بود؟

با بغض و ترس لب میزنم:

– ن..نه!

چونه مو محکم می گیره و میگه:

– تفریح کردی با من؟

ازش می ترسم…

 عجیبه ولی ازش می ترسم…

چشماش من و یاد ارشام می ندازه‌.. عصبانیتش شبیه اونه… تنم می لرزه… دندونام بهم میخوره‌..

آرتان متعجب چونه مو رها میکنه…

– دل ارام؟

می لرزم … دلم میخواد همه ی زندگی و بالا بیارم….

– چرا می لرزی چت شد؟

تار می بینم…

صدای جیغا و التماسام توی گوشم می پیچه:

– دلی کاری ندارم باهات نترس!

زانوهام خم‌میشه‌… می افتم رو زمین… مقابلم روی پاهاش می شینه…

کاش بره… کاش بمیرم… کاش تموم شه..

گوشیم که زنگ میخوره سر جفتمون سمت تخت و گوشی برمی گرده!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۱۸]

با دیدن اسم نازگل نفس حبس شده ام رو رها میکنم و با پاهای بی جونم سمت تخت میرم :

– میرم برات آب قند بیارم …

بعد از بیرون رفتن آرتان گوشیمو جواب میدم :

– سلام …

با صدای جیغش گوشی رو از گوشم فاصله میدم :

– سلاااام ، معلوم هست کجایی ؟ چرا دانشگاه نیومدی ؟ چرا پیام جواب نمیدی ؟ چرا …

حرفش رو قطع میکنم :

– نازگل نفس بکش یه لحظه .

– چرا صدات اینجوریه دلارام ؟

– چیزی نیست …

– میگم چیشده ؟ چرا انقدر بی حالی ؟

بغض میکنم :

– میای پیشم نازگل ؟

– جون به سرم کردی ، آره میام فقط بگو چیشده مردم از نگرانی …

– نازگل بدبخت شدم … از دست دادم …

زندگیم رو از دست دادم … آرتان رو …

با صدای در و اومدن آرتان حرفم رو قطع میکنم و میگم :

– منتظرم ، فعلا خدافظ …

و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشم گوشی رو قطع میکنم .

آرتان لیوان آب قند رو میگیره سمتم ،

فقط نگاهش میکنم …

دلم ضعف میره برای خوبیهاش …

کاش بره …

کاش بد شه …

کاش خوبی نکنه …

پوف کلافه ای میکشه و لیوان رو میزاره رو میز کنار تخت …

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.0/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

4 دیدگاه

  1. تا اخرش میذارید کامل فصل یک عشق بی رحمو؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • قسمت باشه بله

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  2. Dishb part nazashtin
    Khoh emshb 2ta bzarin dg

    No votes yet.
    Please wait...
    • دیگه اخرای رمانه بابت دیشب سرورامون مشکل پیدا کردن و از دوستان عذر میخواییم

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *