آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 20

Rate this post

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

اما این خنده هااز چشم امینی که بدجوری تو نخ این مرد بود دور نموند. پخش شدن مشتی لپه روی زمین و خیز برداشتن امین سمت پسرحاجی تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد .

_مثل اینکه شما بهتر دیدین .

با خشونت منو عقب کشید و یقه ی اون مردک فرصت طلب رو تودستش گرفت. و صورت زشت و غیر قابل تحملشو به خودش نزدیک کرد .

_مگه خودت ناموس نداری بی شرف؟

نگاه بهت زده ی پسر حاجی تو چشمای امین دو دو می زد و گونه ها وغبغب آویزونش از شدت ترس و نفس نفس زدن، می لرزید .

_امین؟ !

التماسی که تو صدام بود و دستی که به طرف بازوش دراز کردم، فقط اعصابشو بیشتر بهم ریخت .

_ازاینجا برو بیرون .

وحشت زده و شوکه فقط نگاش کردم و اون سرم داد زد .

_مگه با تو نیستم .

چندنفری که همون دور و بر بودند و شاهد ماجرا،به سمت اون دوتا دویدن وپسر حاجی دست و پا شکسته و با لکنت سعی در رفع و و رجوع اشتباهش داشت .

امین هلش داد و اون رو زمین افتاد. برگشت و با دیدن من که فقط چند قدمی ازشون دور شده بودم، خونش به جوش اومد. دستاشو با انزجار به پالتوش کشید، انگار که دست به چیز نجسی زده باشه وبعد با سه قدم بلند خودشو به من رسوند و بازومو گرفت و دنبال خودش کشید .

_فقط نگو که هر سال خودت واسه گرفتن سفارش می اومدی اینجا .

ازدرد صورتم جمع شد .

_آخ، ولم کن .

از انبار بیرون اومدیم و اون در ماشین رو برام باز و دستمو رها کرد .

بی فوت وقت سوار شدم و اون درو محکم به روم بست و با حرص مشتی به کاپوت جلو کوبید و دستی به پشت گردنش کشید. از شدت خشم تقریبا کبود شده بود و به سختی نفس میکشید .

خودمم حال بهتری نداشتم. جدا از اون برخورد زشت پسر حاجی، دیدن این درگیری و دیوانه شدن آنی امین شوکه ام کرده بود .

تو این اوضاع رسیدن وانتی که کرایه کرده بودیم تا حبوبات رو بار بزنه، قوز بالا قوز شد. ترسیده بودم و جرات پیاده شدن نداشتم. امین به طرفش رفت و بهش چیزی گفت و با دادن مقداری پول روانه اش کرد .

چشمم به مسیر آمدنش بود که سوار شد و نفسشو عصبی فوت کرد و واسه چند دقیقه بی هیچ حرکتی به نقطه ی کور روبروش چشم دوخت .

_وانت رو چیکار کردی؟ نمی خوای سفارشمون رو …

چنان به طرفم برگشت که بی اختیار چسبیدم به در سمت خودم و لال شدم .

_همیشه خودت می اومدی اینجا؟ آره؟

همچین سرم داد زد که بیشتر تو خودم فرو رفتم .

_می اومدم اما تنها نبودم .

دستشو دور فرمون مشت کرد و محکم فشرد .

_تف به غیرت هرچی مرد تو اون هیئت بیاد که تورو واسه خرید می فرستادن. بذار پام به خونه برسه …

_اونا مقصر نیستن. تورو خدا به بی بی چیزی نگو، هیجان اصلا براش خوب نیست .

صداش هر لحظه ضعیف تر شد اما ذره ای از دردی که تو حرفاش بود، کم نکرد .

_هشت ساله که تو رو می فرستن تو دهن این کفتار و تو چیزی نمی گی؟ عمید کجا بود که به جای دست رو تو بلند کردن واسه این حروم زاده یقه پاره کنه؟ من کجا بودم که …

با یاس و ناامیدی سرتکان داد .

_دارم دیوونه می شم. از وقتی برگشتم روزی نبوده درگیر موضوعی که به تو مربوطه، نشم. چرا دست از سرم برنمی داری؟ چرا منو ازاین عذاب خلاص نمی کنی؟

اشک جا خوش کرد تو کاسه ی چشمام و نگاه پر از گلایه و دلخوریشو ازم دزدید .

_من نمی خواستم… نمی خواستم …

بغض و هق هق سنگینم مانع از حرف زدنم شد، انگار قرار بود دربرابر اون شوک اینطوری واکنش نشون بدم. امین که انتظار چنین عکس العملی رو نداشت تقریبا دستپاچه سعی کرد آرومم کنه .

_باشه… باشه فقط گریه نکن. معذرت می خوام ، یه لحظه عصبی شدم .

جعبه ی کوچیک دستمال کاغذی رو به طرفم گرفت و من با دستهایی لرزون یه دونه برداشتم و تلاش کردم جلوی ریزش اون اشک های ناخواسته رو بگیرم .

خرید اون روزمون بادرگیری که تو انبار رخ داد، نا تموم موند .

فردای اون روز حاج آقا تقی خواه سفارشمون رو با کلی عذرخواهی و اظهار شرمندگی آورد و اگه بی بی واسطه نمی شد، امین زیر بار نمی رفت .

این ماجرا هر حس بدی رو که به همراه داشت لااقل یه دلگرمی کوچیک به من داد اینکه واسه این مرد بی اهمیت نبودم و اون نمی تونست به همین راحتی نادیده ام بگیره .

****

نامه ی میراث فرهنگی زیر دستم بود و داشتم ایراداتی که اونا به این طرح وارد می دونستن وخطری که از بابتش، دژ اسماعیل خانی رو تهدید می کرد، از نظر می گذروندم .

یه سری سوال مدام توسرم چرخ می خورد و چون جوابی براش نداشتم، با خودم کلنجار می رفتم که برم و از امین و تیم نظارتیش بپرسم یا نه .

آخرشم نتونستم طاقت بیارم و راه افتادم تا به بخش اونا برم. مطمئن نبودم با چند نفرشون روبرو می شم، بیشتر اوقات سرپروژه بودن و حضورشون تو شرکت فقط واسه بودن تو جلسات بود .

ضربه ای کوتاه به دربسته ی اتاقشون زدم و با صدای ظریف و زنانه ای که دعوتم کرد وارد شم، درو باز کردم و داخل رفتم. طهورا پشت میز کارش نشسته بود و با دیدنم لبخند محوی زد .

مطمئن نبودم این لبخند خوش آمدگویانه باشه اما حس بدی هم بهم نداد .

_درمورد مقاله یه چندتا سوال داشتم .

نگاهش دقیق و کنجکاو به سرتا پام بود. یه مانتو وشلوار به رنگ نیلی متالیک تنم بود که با پوست روشنم همخونی داشت و خیلی بهم می اومد. باکفش های پاشنه هفت سانتی که پوشیده بودم قدم بهش نمی رسید اما کوتاه هم دیده نمی شدم .

_بشین لطف ااً .

با تعارفش روی یه مبل نخودی نشستم و برگه هامو توی دستم جا به جا کردم .

_بچه ها واسه سرکشی رفتن، کسی جز من اینجا نیست .

با تردید زمزمه کردم .

_می تونم سوالهامو از شما بپرسم؟ !

دست زیر چونه اش گذاشت و تفریح وار نگام کرد .

_البته اگه جوابم بتونه قانعت کنه .

سردرگم و مردد نگاش کردم. نمی دونستم منظورش از این حرف چیه و این منو برای گفتن هرچیزی محتاط تر می کرد. سکوتم اونو مشتاق حرف زدن کرد .

_خیلی خوشم می یاد وقتی می بینم یه زن داره تلاش می کنه که هرطور شده، دیده شه و دیگرون روش حساب کنن. نمی شه گفت از روی خوش شانسی بوده اما تا حالا که عملکردت حسابی همه شون رو غافلگیر کرده. باید بابتش بهت تبریک بگم .

خیلی جدی جواب دادم .

_من فقط می خواستم کارمو به بهترین نحو انجام بدم، همین .

بی خیال خندید .

_ببین! ما هردو از یه جنسیم و حرف هم رو خوب می فهمیم. تو می دونی منظور من چیه. ما زنا عاشق اینیم که دیده شیم حالا به هر نحوی، مرد ها هم که می خوان ببینن. تو فقط با دونستن همین نکته ی کوچیک تو همین مدت کوتاه تونستی نظرشون رو به خودت جلب کنی، این جای تحسین نداره؟

_من دنبال جلب توجه نیستم .

_با یه تحقیق کوچولو که ازت داشتم، متوجه شدم این اولین حضور جدیت بعد از سالها تو محیط کاره. به نظرت یکم عجیب نیست کسی چندین سال خونه نشین باشه و بعد یهو چنین درخششی تو محیط کارش اونم تو اولین فرصت بدست اومده، داشته باشه؟ اخم کردم و نگاه ازش گرفتم .

_فکر می کنم دلیلی نداشته باشه بابت این موضوع بخوام به تو توضیحی بدم .

صاف سرجاش نشست و نگاهش جدی شد .

_منم ازت توضیحی نخواستم، فقط می خوام بدونی تیم مهندسین شرکت من دست آویز تمایل تو واسه خوش درخشیدن نیستن. اگه سوالی درمورد اون سد داری از این به بعد از خودم بپرس .

این پروژه مال شرکت ماست پس می تونی مطمئن باشی روی همه ی مسائلش تسلط دارم .

اینبار من بودم که نرم خندیدم .

_داری از چی می ترسی خانوم دلشاد؟ منظورت از مهندسین شرکتتون و ارتباطم باهاشون چیه؟ من با کدومشون احساس صمیمیت کردم؟ … نکنه منظورت مهندس برومنده؟ !

_امین یا هرکس دیگه ای،خوشم نمی یاد باهاشون همچین معامله ای کنی .

_خوبه، واقعا احساس مسئولیتتون منو تحت تاثیر قرار داد. شمااز این بابت ناراحتین؟ خب اصلا درست نیست به عنوان کسی که خودشو مالک میراب می دونه با یه کارمند جزء تو این شرکت شخصا در این مورد بحث کنی. می تونی این مسئله رو با خود مهندس رزاقی در میون بذاری .

پوزخند بدی رو لبش جا خوش کرد .

_مسئله اینه که مهندس رزاقی هم یه مرده و خب مثل بقیه شون جذب همین درخششت شده .

از جام بلند شدم .

_من جواب سوال هامو گرفتم خانوم مهندس. ممنون که بهم یادآوری کردی ارزش هام می تونه روی دیگران چقدر تاثیر گذار باشه، سعی می کنم با اتکا به این موضوع اون مقاله رو بنویسم …

درمورد ارتباطم با امین هم اگه شک و شبهه ای داری باید از خودش جویا بشی .

راه افتادم سمت در و اون عصبی زمزمه کرد .

_من می دونم تو چه ارتباطی باهاش داشتی…تو همونی هستی که گذشته اشو خراب کردی، حالا دوباره پیدات شده که چی؟ می خوای آینده اشم خراب کنی؟

از جاش بلند شد و به من که بی هیچ واکنشی فقط نگاش می کردم، زل زد .

_من بهت این اجازه رو نمی دم .

حسی درونی و قوی درمن غلیان کرد و جوشید. حسی که انگار سالها بود، منفعل و بی استفاده گوشه ی کوچیکی از ذهنم رو اشغال کرده بود. حسی که برای نشون دادن میزان قدرت عشق و علاقه ام به امین دیگران رو به مبارزه دعوت می کرد .

_می خوای پشیمون نشی خانوم مهندس؟ پس همه ی تلاشتو بکن .

لبخند نشست کنج لبام ، برگشتم و از اتاق بیرون رفتم .

اگه حتی ذره ای تردید داشتم که امین می تونه از من بگذره، این پیشنهاد رو به طهورا نمی دادم .

اما درد من و امین درد مشترکی بود ،ما نمی تونستیم از هم بگذریم حتی اگه خودمون هم می خواستیم .

موقع برگشت به بخشمون دوتا تماس تلفنی داشتم. اولی مهندس آیین پرست بودکه می خواست قرار روز جمعه رو یاد آوری کنه و من این فرصت دیدار رو غنیمت شمردم تا در مورد موضوع مقاله ام باهاش حرف بزنم. دومی هم از جلال بود که می خواست همدیگه رو حتما ببینیم .

می دونستم هرچی که هست مربوط به کار نمی شه. گزارش هایی که در مورد کارهای شرکتش به مهندس رزاقی می دادم همیشه باعث تحسین و تشوریقش بود .

بعد از تموم شدن ساعت کاریم، به خونه ی منصوره رفتم و اون مثل همیشه گرم ازم استقبال کرد .

از زمانی که ماجرای خواستگاری مهندس رزاقی پیش آمده بود، دیگه این محبت هاش به دلم نمی نشست. دست خودم نبود، واقعا اینبار حس می کردم داره ازم سو استفاده می شه .

_خیلی خوش اومدی .

با تعارفش نشستم . سوگل هم کنارم نشست و خودشو بهم چسبوند. مهر و عاطفه ی این بچه همیشه واقعی بود .

_آقا جلال نیومده؟ !

_بهش خبر دادم، دیگه الآناست که پیداش شه. منم پاشم کم کم میز ناهار رو بچینم .

_راستش من زیاد نمی مونم .

با تعجب به طرفم برگشت .

_چرا؟! تعارفو بذار کنار. چی شده بعد عمری اومدی اینجا، برم برم راه انداختی؟ رفت سمت آشپزخونه و سوگل با شیطنت زمزمه کرد .

_نترس خاله، امروز خبری از اون سوپرایز های اعصاب خورد کنشون نیست .

اشاره اش به حضور مهندس تو مهمونی خونوادگی مون بود .

_آی شیطون تو هم رفتی تو تیم دایی عمیدت؟ چپ چپ نگام کرد .

_نگو که شما طرفدار ناصر خانی .

به شوخی چشمکی زدم .

_مگه مهندس چشه؟ خوش تیپ و خوش قیافه نیست که هست، مایه دار و تحصیلکرده نیست که هست .

باانزجار صورتشو جمع کرد .

_اما شما واسه اون خیلی حیفی خاله .

صحبتمون با اومدن پدرش ناتموم موند. بعد از ناهار جلال ازم خواست که به طور خصوصی با هم حرف بزنیم و من پذیرفتم .

_چهار روز پیش عمید اومد شرکت… با هم بحثمون شد، به خاطر خواستگاری ناصر ناراحت بود .

کار به مشاجره و دعوا هم کشید .

چشمامو با ناراحتی بستم و به این فکر کردم که تبعات این دعوا چی می تونه باشه. چرا عمید چیزی به من در مورد دعواشون نگفت؟

_اونقدری عصبانی و دلخور بودم که خواستم بزنم زیر همه چیز و ناصر رو هم بی خیال کنم اما راستش نتونستم. تو و ناصر واقعا برای هم ساخته شدین. اون با تو می تونه احساس خوشبختی کنه تو هم به جایی که حقته و لیاقتش رو داری برسی، ناصر می تونه از این بابت کمکت کنه. واسه همین سعی کردم عمید رو مجاب کنم. گوش شیطون کر، ظاهراً داداشت این روزها از دنده راستش بلند می شه. گفت همه چیز به تصمیم خودت بستگی داره و اون دیگه در این مورد دخالتی نمی کنه. گفتم با خودت حرف بزنم بلکه این موضوع هرچه زودتر ختم به خیر شه .

با تردید پرسیدم .

_فکر نمی کنی داره همه چیز خیلی سریع اتفاق می افته؟ من هنوز از خواستگاری مهندس شوکه ام .

_به نظر من که اینطور نیست. مسئله اینه که تو برخلاف توانایی هات اعتماد به نفس پایینی داری .

فکر می کنی نباید به این زودی کسی شیفته ی شخصیتت بشه .

با ناراحتی نگاه ازش گرفتم .

361

_خب تو هم جای من بودی شک می کردی. همش فکر می کنم این بودنم تو شرکت رزاقی یهبرنامه ی از قبل طراحی شده است .

جلال خیلی رک گفت :

_خب من نمی خوام بهت دروغی گفته باشم. انتخاب تو واسه اون کار بی هدف نبود اما تصمیم ناصر اونم اینقدر زود ربطی به انتخاب من نداشته، این خودت بودی که چنین تاثیر سریع و عمیقی رو روی ناصر گذاشتی .

پوزخند زدم .

_خیلی خوبه، پس مقصر قرار گرفتنم تو این شرایط خودمم .

_چرافکر می کنی این شرایط بدیه؟ اون مرد کوچیکی نیست، این فرصت خوب رو دست کم نگیر .

دستامو تو هم قلاب کردم و طلبکارانه جواب دادم .

_ممنون ازاینکه اینهمه به فکرمی… منو بگو که خیال می کردم دادن اون پیشنهاد کاری ، جبران حرف اشتباه منصوره است .

_حرف منصوره اشتباه بوده اینو قبول دارم اما ناصر هم کم کسی نیست که بشه تصورِ مناسب دیدن شما رو برای هم از نگاه ما،توهین به خودت بدونی .

صداشو پایین آورد و آروم زمزمه کرد .

_من حاضرم حتی سوگل رو اگه خواهانش باشه به این مرد بدم اما می دونم این تویی که فقط می تونی ناصر رو کامل کنی .

حرفاش در ظاهر وسوسه کننده بود ولی برای منی که درگیر بِعد های دیگه ی زندگی این مرد شده بودم قبول پیشنهادش رو غیر ممکن می کرد. حسی به من می گفت ناصر رزاقی اونی نیست که جلال بهش اینهمه ایمان داره .

رفتنم با گروه دیده بان کوهستان اتفاق خوبی بود. مهندس آیین پرست خوشحال از حضورم، پرشور تر از همیشه در مورد دلایل مخالفتش با ساخت سد حرف زد .

_هدف از ساخت این سد چیه؟ مگه نه اینکه ما می خوایم جلوی هدر رفت آب رو بگیریم و به نوعی ذخیره و تولیدش کنیم؟ کاری که الآن هم تو حوزه ی آبخیزداری منابع طبیعی داره با یک پنجم هزینه ی ساخت این سد، انجام می شه… از وقتی این پروژه مطرح شده بارها و بارها کارشناسان زیادی اومدن و در مورد بی فایده و غیر موجه بودن طرحش صحبت کردن اما ظاهرا منافع کسانی که اصرار به ساختش دارن، به ضرر های مالی و انسانی و زیستی که این پروژه داره، می چربه .

با ناراحتی اعتراف کردم .

_از وقتی که من تو این مجموعه قرار گرفتم هر روز یک موضوعی پیش اومده که منو نسبت به ساخت این سد دچار شک و شبهه کنه. برام آدمهایی که تواین پروژه دست دارن و همکاری می کنن مجهولن. چرا راه دور بریم، شوهر خواهرم مهندس آقا زاده یکی از هموناست. مهندس برومند هم که ظاهرا زمانی شاگرد شما بودنم همینطور .

نگاه استاد به گروه بود که مشغول فیلمبرداری بودن و سکوت سنگینی تو اون فضا و مابین کوهها جریان داشت .

_به جرات می تونم بگم یکی از افتخارات سالها تدریسم داشتن دانشجویی به اسم امین برومند بوده. استعداد و نبوغ این جووون زبونزد یکی دو استاد که هیچ، تموم دانشگاه بود. اما همین علاقه ام، بزرگترین ضربه رو بهش زد .

سربه زیر انداخت و با عصاش خطوط محو و نامفهومی روی خاک کشید .

_من امین رو فدای روابط دوستانه ی خودم با مهندس دلشاد، مدیر عامل شرکت میراب کردم .

اون شرکت بزرگترین سرمایه گذاری هاشو رو پروژه هاش که نه، روی مهندسینش و نوابغی مثل امین می کنه .

از لابلای حرفای طهورا و امین که اون روز تو ماشین بینشون رد و بدل شد، اینو فهمیده بودم که مدیرعامل شرکت میراب عموی طهوراست و اون شرکت بیشترین افتخارش داشتن مهندسین خوب و فوق العاده است .

_امین داشت تحصیلات تکمیلیش رو می گذروند که من اون پیشنهاد همکاری با شرکت میراب رو بهش دادم. یه چیزی در مورد این پسر از همون اول برام روشن بود، اونم اینکه نمی خواد همه ی بندهای ارتباطیش رو باایران قطع کنه. هرچند خیلی کم درموردش صحبت می کرد و دیر به دیر به مادربزرگش تو ایران سرمی زد… اوایل این ارتباط با شرکت خیلی محدود و در حد محک زدن توانایی های این جوون بود. بعد که برادرزاده ی مهندس هم برای ادامه تحصیل تو دانشگاه فیرنتزه پذیرفته شد و امین نقش یه راهنما رو واسه طهورا پیدا کرد همه چیز خیلی سریع و بی فوت وقت پیش رفت طوری که تا به خودم بجنبم دیدم اونا امین رو جز لاینفک این مجموعه کردن و با فروش جزئی

سهامشون، اون هم مثل خیلی های دیگه پاگیر شرکت شده. تا اینجا شاید درک مسئله چندان سخت نبود و من حتی با افتخار ازش یاد می کردم اما قضیه ی ساخت سد که پیش اومد همه ی ورق ها برگشت…نمی دونم این جریان تا کی و کجا قراره ادامه پیدا کنه ولی من این مبارزه رو رها نمی کنم.

دیگه حرف از من و تو و ده، دوازده نفری که دور و برمون می شناسیم، نیست. این سرنوشت یک کلان شهر با بخش ها و روستا های اطرافشه. نمی تونم در برابر خودخواهی این جماعت سکوت کنم ،حتی اگه زمینه ی این خود خواهی رو دانشجوی نابغه ی من با پروژه ای که در اختیارشون گذاشته، فراهم کرده .

با ناباوری زمزمه کردم .

_امین باعث بوجود اومدن این سر و صدا ها شده؟! شما از کدوم پروژه حرف می زنین؟نکنه همین سد …

به نشونه ی نفی سرتکان داد .

_نه جانم، این پروژه ی امین نبوده. اون سد رو که مجموعه ای از مهندسین شرکت با همکاری هم طراحی کردن، هرچند امین هم جزئی از اونها بود اما… پای یه رفاقت سی و چند ساله وسطه و من نمی تونم خیلی از مسائل رو برات باز کنم. فقط اینو می گم که همه چیز به شرکت رزاقی و اقدامات غیرقانونیشون محدود نیست. شاید بهتره اینو بدونی که رزاقی این میون فقط یه عروسک خوش نقش و نگاره و عروسک گردان یا بهتره بگردم عروسک گردانان پشت این پرده زیادن .

ترس شد یه قالب بزرگ یخ و نشست رو قفسه ی سینه ام. حالا نه تنها به جواب سوالهام نرسیده ومجهولاتم روشن نشده بودن که به نقاط مبهم پیش پا افتاده ی ذهنم یه حجم تاریک از مجهولات اضافه شده بود .

_مهندس رزاقی ازم خواسته درمورد دژ اسماعیل خانی و ارتباطش با سد یه مقاله بنویسم .

این تغییر ناگهانی مسیر گفتگو بی اراده و از روی بیم و هراس بود. خنده ی نرم و دلنشین استادهم هنرمندانه این تنش رو سعی کرد دور کنه .

_می خوای بگی میراب واسه این مشکل راه حلی نداره؟ ابروهام تو هم گره خورد .

_نمی خوام در این مورد چیزی از اونها بپرسم .

_خود رزاقی چی؟

_اون میگه باید ببینیم برش حرف میراث فرهنگی تا کجاست .

سرتکان داد .

_حرف کاملا درستی زده. اون از روند کارهای اداری تو این مملکت باخبره. می دونه وقتی یه اداره ای مثل میراث فرهنگی رو همچین پروژه ای دست می ذاره چقدر می تونه حرفشو پیش ببره .

_پس اون سد هرجور شده ساخته می شه؟

لبخند تلخی زد و نگاهشو به کوههای اون اطراف دوخت .

_ما جماعتی هستیم که عادتمونه نوش داروی بعد مرگ سهراب باشیم .

*******

روز شنبه به محض حضورم تو شرکت، احضار شدم. احضار شدنی که با توبیخ همراه بود. رزاقی به محض دیدنم برافروخته و عصبی شروع به سرزنشم کرد .

_من ازت چی خواستم خانوم رمضانی؟ بی خبر از همه جا تکرار کردم .

_چی خواستین؟ !

_قضیه ی این ملاقات دیروزت با مهندس آیین پرست چیه؟

با بهت نگاش کردم. باورم نمی شد تااین حد همه چیز روتحت نظر داره .

_شما از کجا می دونین؟ !

تو اون منطقه اگه پرنده هم پر بزنه به اطلاع من می رسه اونوقت می خوای از حضور همچینجمعی اونجا بی خبر باشم؟ این رفتارت رو درک نمی کنم، چرا باید همراه اون گروه بری؟

_من به دعوت مهندس و دوستانم رفتم. تقریبا یه هفته قبل تو دفتر روزنامه مهندس بابت مقاله ای که قبلا نوشته بودم و باعث خنثی شدن اقدامات اونها شده بود، تحسینم کرد و منو به این برنامه ی کوهپیمایی و تصویر برداری از محیط زیست اون منطقه دعوت کرد. من هم یه چند تا عکس فوق العاده از اونجا گرفتم. اتفاقا ریختم روی یه فلش براتون آوردم .

فلش رو به طرفش گرفتم و اون با اخم فقط نگام کرد .

_باهاش در مورد دژ که حرف نزدی؟

نمی تونستم و نمی خواستم که دروغ بگم. با دروغ فقط عواقب بدتری رو باید به جون می خریدم .

_چرا اتفاقا حرف زدم و اون حرف شمارو درباره ناکار آمد بودن اعتراض میراث فرهنگی تایید کرد .

حتی گفتن این حرف هم ذره ای خیالشو راحت نکرد .

_مگه من نگفتم فقط با تیم نظارتی میراب در این مورد تبادل نظر کنین؟

ضربه ی کوتاهی به در زده شد و با ورود امین که متعجب به چهره ی برافروخته ی مهندس و نگاه دلخور من زل زد ، گفتم :

_من هم واسه پیروی از فرمایش جنابعالی سراغشون رفتم منتها جوابی نگرفتم .

مهندس رو به امین پرسید .

_شما سوالات خانوم رمضانی رو پاسخگو نبودین؟

_راستش من چندان در جریان نیستم. مهندس دلشاد گفتن خانوم رمضانی اومدن و یه سری سوال پرسیدن که ایشون شخصا جوابگو شدن .

پوزخندم توجه اون دو مرد رو به طرفم جلب کرد .

_بله و اتفاقا کاملا توجیه شدم باید چه چیزی بنویسم .

مهندس با حالت قهر آلودی جواب داد .

دیگه نیازی به اون مقاله نیست. یه فکر دیگه ای براش می کنم .

_یکم واسه منصرف شدن دیره جناب رزاقی. من اونو دیروز عصر برای مدیر مسئول روزنامه ی افق نو ایمیل کردم و قرار شد تو شماره ی امروز صبح روزنامه چاپ شه .

انتظار داشتم با شنیدن این موضوع خشم و عصبانیتش سرکشی کنه و باز هم منو هدف قرار بده اما این جواب حکم یه سطل آب یخ رو داشت که باعث فروکش آتیش شعله ور خشمش شد .

_مثل همیشه غافلگیر کننده .

_فکر میکنم بتونیم اون تاثیری رو که می خوایم ازش ببینیم. اینکه زودتر از موعد و بی خبر اقدام کردم بی هدف نبود. می خواستم این مقاله رو حتما تو نسخه ای که شنبه و روز اول هفته منتشر می شه، چاپ کنن. این شماره مخاطبش بیشتره و اونوقت مقاله مثل یه واکسن در برابر اتفاقاتی که میتونه تو طول هفته رخ بده و نظرات و حاشیه پردازی های زیادی داشته باشه ، عمل کنه .

مهندس خندید، بلند و بی اراده .

_جلال با حضورت اینجا بزرگترین ظلم رو به خودش کرد. چطور تونست بی خیال اینهمه کارآمدی تو بشه؟

با خودم گفتم: ” چون می دونست در ازای من می تونه چه فرصت های بی نظیری رو بدست بیاره “

_فکر می کنم تا نیم ساعت دیگه روزنامه بدستتون برسه. من دیگه می تونم برم؟

ابرویی بالا انداخت و با درنظر گرفتن حضور امین و اینکه رابطه ی ما در گذشته چطور بود، مغرضانه جواب داد .

_بله، منتها می خوام روزنامه رو خودت برام بیاری همراه یه فنجون قهوه. می دونم این در حیطه ی وظایفت نیست اما قهوه ای که می یاری همیشه معجزه می کنه .

باحرص دندون روی هم فشردم و اخم های امین بیشتر توی هم فرو رفت و دستاش مشت شد .

دلم به شور افتاد نکنه جریان انبار و برخوردی که اون با پسر حاجی تقی خواه داشت دوباره اینجا و تواین اتاق هم تکرار شه. واسه فرار از این موقعیت به سمت در قدم تند کردم که صدای امین منو میون راه متوقف کرد .

یه لحظه…خانوم رمضانی هنوز یه مسئله ای برای من روشن نشده .

بااکراه به طرفش برگشتم و اون باچشمایی که ذره ای سر صلح و آشتی نداشت نگاهم کرد .

_بله بفرمایین .

اونقدر ضعیف و بی تاثیر اینو به زبون آوردم که حتی خودمم به سختی شنیدم .

_نگفتین بلاخره تو نستین جواب سوالاتتون رو از مهندس دلشاد بگیرین یا نه؟ مهندس دخالت کرد .

_سخت نگیر امین جان، به هرحال خانوم رمضانی اون مقاله رو نوشته .

_نه، من می خوام بدونم تیم من تونسته کمکشون کنه یا نه .

قبل از اینکه چیزی بگم باز مهندس به جام جواب داد .

_طهورا قبل از شما اینجا بود… ببین! من در جریان نوع ارتباطت با اون نیستم اما خب یه سری حساسیت نسبت به حضور خانوم رمضانی براش پیش اومده بود که من سعی کردم توجیهش کنم .

درد داشت شنیدن این حرفا و عقیق این روزها کم طاقت تر از این بود که با بغض هاش خفه خون بگیره .

_شما هم تحت تاثیر حرفای مهندس دلشاد، اول وقت بنده رو احضار کردین؟ مهندس شرمنده لب گزید و من رو به امین گفتم :

_برای گرفتن جواب سوال هام به بخشتون مراجعه کردم منتها جز خانوم دلشاد کسی نبود .

ایشون هم با توضیحاتی که دادن نتونستن قانعم کنن .

راه افتادم سمت در و نموندم تا دیگه حرفی از هیچ کدومشون بشنوم. چیزی که مهندس رزاقی به زبون آورده بود مدام تو سرم چرخ می خورد و خوره ی ذهنم شده بود. مگه بین امین و طهورا چه نوع ارتباطی وجود داشت که ظاهراً مهندس رزاقی ازش بی اطلاع بود؟یعنی من اشتباه کرده بودم؟ مگه می شد بعد اینهمه سال تو خوندن حرفای ناگفته ی چشماش اشتباه کنم؟ چرا یکی منو از این جهنم نجات نمی داد؟ امین دیگه امینِ من نبود؟

وارد بخش شدم و مات و ناباور به سمت میز کارم رفتم. خانوم عطایی چیزی پرسید که بدون اینکه متوجه باشم در جوابش سرتکان دادم. هنوز رو صندلیم جاگیر نشده بودم که امین بی هوا اومد تو بخش و با چند قدم بلند خودشو به میزم رسوند. سرخم کرد و فاصله ی صورتشو با صورتم به کمتر از یه کف دست رسوند .

_امروز بعد تموم شدن کارت باید با من تا جایی بیای .

به سختی زمزمه کردم .

_کجا؟

_خودت به موقعش می فهمی .

زل زدن تو اون چشم ها، دستپاچه ام می کرد .

_من با تو هیچ جا نمی یام .

از میون دندون هایی که با خشم روی هم می فشرد، آهسته جواب داد .

_اصلا نمی تونی حساب کنی چه واکنشی ازم می بینی، وای به حالت اگه بخوای زیرش بزنی .

خانوم عطایی که تنش میون کلاممون رو از همون فاصله شاهد بود، دخالت کرد .

_طوری شده مهندس برومند؟ !

امین عقب کشید و سعی کرد به نشونه ی لبخند به لب هاش کش و قوسی بده که بیشتر شبیه پوزخند شد .

_نه چیزی نیست .

برگشت و با تمسخر نگام کرد .

_این فقط یه صحبت کوچولوی خونوادگی بود. عذر میخوام اگه باعث اختلال تو روند منظم کارهاتون شدم .

عصبی و دلخور زل زدم به اون که خیلی آروم و اعصاب خورد کن اتاق رو ترک کرد و منو با ذهنی مغشوش و نگاههای پر از سوال همکارام تنها گذاشت .

_با مهندس برومند نسبتی داری؟ !

برگشتم وبا تاسف به تینا زل زدم. تو این وضعیت شنیدن این سوال دیگه آخرش بود .

سربرگردوندم و با اعصابی داغون برگه های روی میزمو زیر و رو کردم. بلاخره نتونستم طاقت بیارم و از اتاق بیرون زدم .

به محض خروجم، با آقا داوود آبدارچی شرکت روبرو شدم که روزنامه ی صبح شنبه تو دستش بود .

_بلاخره اومد .

_ببرش واسه آقای رزاقی .

قدم هاش سست شد و مردد زمزمه کرد .

_اما مهندس گفتن شما …

کلافه میون کلامش اومدم .

_من حالم اصلا مساعد نیست. خودت زحمتشو بکش .

با درموندگی سرتکان داد و ازم دور شد. با استیصال چند قدمی رفتم و برگشتم و در نهایت باز به بخش خودمون برگشتم و به سمت میز تینا رفتم. عاطفه با این حرکتم نگران از جاش بلند شد و خانوم عطایی که مشغول صحبت با تلفن بود به هرسه ی ما خیره شد .

_من نمی تونم این کنجکاوی ها و نگاههای با منظورت رو درک کنم. اگه فکر میکنی حضورم مثل بقیه ی کسانی که تو مدت ساخت این پروژه تواین شرکت هستن بی دلیله بهت اطمینان می دم قصدم موندگار شدن نیست و قرار نیست هیچ ارتباطی با افرادی که تو این شرکت کار می کنن داشته باشم اما درمورد نسبتم با مهندس برومند، دلیلی نمی بینم به تو یا هرکس دیگه بخوام توضیحی بدم .

موقع گفتن این جمله ی آخری به طرف عاطفه برگشتم و اونو هم مخاطب قرار بدم .

با قطع شدن تماس خانوم عطایی، عذرخواهی کوتاهی واسه بهم زدن جو اتاق کردم و پشت میزم نشستم. اون دوتا هم با تذکر خانوم عطایی مشغول کار شدن .

قصدم اصلا چنین برخورد تندی نبود اما واقعا این فشار همه جانبه ای که این روزها روم بود بلاخره عاصیم کرد و باعث شد اینطوری واکنش نشون بدم .

تاقبل از تموم شدن ساعت کاری مون یه گزارش تلفنی از روند تجهیز کارگاه گرفتم و یه قرار بازدید واسه مهندس رزاقی چیدم. مجید هم تماس گرفت تا واسه خرید ماشین هرچه زودتر اقدام کنیم و من همون روز عصر رو پیشنهاد دادم تا به چند تا نمایشگاه سربزنیم .

ساعت دو بود که از پشت میزم بلند شدم و با یه خداحافظی سرد ازاتاق بیرون اومدم. کارکنان شرکت کم و بیش در حال خروج بودن. راه افتادم سمت یکی ازآسانسور ها و با حضور کسی درست کنارم، برگشتم و بادیدن امین که آشتی ناپذیر و تلخ کنارم ایستاده و نگاهش به نشانگر بالای در بود بیش از پیش اخم کردم .

به محض اینکه باهام چشم تو چشم شد، گفت :

_از همین الآن بگم، هیچ بهونه ای رو قبول نمی کنم .

_من با مجید قرار دارم .

دروغ نگفته بودم اما خب قرارم نبود به محض تموم شدن ساعت کاریم ببینمش .

حین اینکه وارد اتاقک آسانسور می شدیم،خیلی خونسرد و حق به جانب جواب داد .

_داداشت می تونه کمی انتظار بکشه. هرچی باشه قرار نیست به خاطرش هشت سال منتظر بمونه .

از این کشمکش بی نتیجه خسته بودم و دلم نمی خواست یه جدال دیگه واسه امروزم داشته باشم.

ازش روبرگردوندم و در سکوت باهاش همراه شدم. مطمئن نبودم تو این رفتن چه چیزهایی در انتظارمه، اما واسه یه بارم شده باید جلوی این سیلی که راه افتاده بود می ایستادم مگه نه؟ حالا یا جلوشو می گرفتم یااینکه باهاش همراه می شدم .

سوار ماشینش شدیم و از کنار ماشین طهورا که یه آئودی کوپه ی مشکی بود، گذشتیم. نگاه کنجکاو و دقیق شده ی طهورا هم توجهمو به خودش جلب نکرد وبا ذهن آشفته و پراز تشویش خودم درگیر شدم .

371

حدود بیست دقیقه بعد، امین ماشین رو جلوی یه خونه ی ویلایی قدیمی که دری آفتاب خورده و رنگ و رو رفته داشت نگهداشت .

_پیاده شو .

بااکراه در ماشین رو باز کردم و نگاه دوباره ای به ساختمون خالی از سکنه ی جلوی روم انداختم .

_منو چرا اینجا آوردی؟ !

رفت سمت در و با کلیدی که همراه داشت در زنگ زده رو به زحمت باز کرد .

_خیلی زود متوجه می شی .

ترس که نه اما نوعی بلاتکلیفی و درموندگی رو تو خودم حس می کردم که منو تو رفتن مردد می کرد .

پا به حیاط گذاشتم و نگاهم رفت سمت پنجره های مات و کدر خونه. همه جا پر از برگ های پاییزیپوسیده بود و کپه ای برف آب نشده گوشه ی حیاط جایی که ظاهرا همیشه سایه می انداخت و دور از نور آفتاب بود، دیده می شد .

امین رفت سمت در ورودی خونه که با یه پله کوتاه از حیاط جدا می شد .

_هنوزم نمی خوای چیزی بگی؟

به طرفم برگشت و دسته کلیدی رو که ظاهرا مال این خونه بود توی دستش جا به جا کرد .

_نمی خوای بقیه ی جاهای خونه رو ببینی؟ کلافه دستامو تو هم قلاب کردم و جواب دادم .

_دیگه دارم کم کم از این بازی مسخره ای که به راه انداختی خسته می شم .

پوزخند تلخی زد .

_این بازی رو تو به راه انداختی من فقط دارم کمی بهش پرو بال می دم .

برگشتم سمت در .

_پس ظاهرا حرفی در کار نیست، باشه من می رم. تو هم بمون و خودت رو بااین بازی مشغول کن .

هنوز شمار گام هام به سه تا نرسیده بود که خودشو بهم رسوند و راهمو سد کرد .

_کجا به این زودی؟ ما که به قول تو هنوز حرف نزدیم .

عصبی بهش توپیدم .

_حرفتو بزن و بذار برم. من اینجا نیومدم که با تو تجدید خاطره کنم .

خنده ی تلخی کرد و گوشه ی چشماشو چین مختصری در برگرفت .

_پس تو هم فکر میکنی اینجا باید خاطره ای برای یادآوری داشته باشه آره؟ چرخی به دور خود زد و زمزمه وار گفت :

_منم همین فکر رو می کنم البته خاطره ای از اینجا ندارم. این خونه واسه من درست به اندازه ی تونا آشنا و غریبه ست. اما همین مکان غریبه که سالهاست به نامم سند خورده و میراث عاطفه ی مادرانه ایه که پروانه ازم دریغ کرده، باعث شد جسارت پیدا کنم تا یکی از بزرگترین اشتباهات زندگی مو مرتکب شم .

قلبم از چیزی که گفت به درد اومد. مگه می شداین خونه رو نشناسم؟ این همون خونه ی پدری پروانه بود که چند سال بعد ازدواجش به نام امین زد و اون به پشتوانه اش قصد داشت تشکیل زندگی بده .

_به آقاجون که گفتم تورو می خوام، یه استغفراللهی زیر لب آورد و سکوت کرد. سکوت آقاجون همیشه نشونه ی رضایت نبود اما منی که تواین سالها به جای ستار، سایه ی آقاجون رو بالای سرم دیده بودم نخواستم بی اذن و اجازه اش قدمی بردارم. مخالفتش بابت تو نبود، از من و سن کمی که داشتم می ترسید. گفتم خاطرت رو سالهاست که می خوام و ترس از دیوونه بازی های عمید اگه نبود به این زودی لب از لب باز نمی کردم. آقاجون اما با این برهان و دلیل هم کوتاه نیومد. میگفت باید درس بخونم و واسه خودم کسی بشم…من اما اونقدر داغ بودم که نگرانی هاشو ندیدم و واسه اولین بار تو روش وایسادم. گفتم حمایت مالیش رو نمی خوام فقط تورو از حاج اسماعیل برام خواستگاری کنه .

ازم رو برگردوند و نگاهشو به خونه دوخت .

_احمق بودم که با این تهدید ها و خط و نشون ها داشتم سرش منت میذاشتم. فکر میکردم این خونه میشه پشتوانه ام غافل از اینکه بزرگترین پشتوانه ی من خود آقاجون بود که وقتی رفت با هیچ تکیه گاهی پشتم قرص نشد…چقدر خودم و دنیام اون سالها کوچیک بودن .

رفت سمت در ورودی خونه و من هم ناخودآگاه باهاش همراه شدم .

_پروانه فکر می کرد قیمت بریدن از آقاجون با سند خوردن این خونه به نامم یکی هست. می بینی!

اونم دنیاش مث من کوچیک بود. منی که عشق به دختر همسایه و خواستن خنده هاش برای خودم ، همه ی زندگیم شده بود .

پا به فضای دم گرفته و پر از گرد و غبار اونجا گذاشتن، نفسگیر و سخت بود اما ازش تبعیت کردم ودرحالیکه غم مثل گذشته عرصه رو به خودش تنگ نمی دید و تو قلبم جولان می داد وارد خونه شدم .

اون که از یادآوری خاطرات درد آور گذشته هنوز فارغ نشده بود باخشم به طرفم برگشت و تقریبا فریاد زد .

_حالا همه ی حق من از اون گذشته ی لعنتی شده یه سوال که تو حاضر نیستی جوابشو بدی .

صدام می لرزید درست مثل همه ی وجودم. این فشار عصبی غیرقابل تحمل بود .

_چی می خوای بشنوی؟ به نظرت اهمیتی داره تو این شرایط، وقتی هرکدوممون داریم راه خودمون رو می ریم؟

به طرفم برگشت. سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم و صدای نفس های تند و طوفانیشو به وضوح می شنیدم .

_حالا احساس خوشبختی می کنی؟

سوال بی مقدمه ای که پرسید، گیجم کرد. فقط نگاش کردم و اون سرخم کرد و باخشمی مهارناپذیر تکرار کرد .

_احساس خوشبختی می کنی؟  نگاهمو به سختی ازش گرفتم :

_مجبور نیستم چیزی رو بهت توضیح بدم .

_چرا هستی .

فریادش باعث شد تو خودم مچاله شم. بازومو گرفت و منو به سمت خودش کشید. حالا نزدیک تر از همیشه باهم چشم تو چشم بودیم .

_داری تو شرکت رزاقی چه غلطی می کنی؟

سوالاتی که اینطور بهم ریخته و نامنظم بیان می کرد فقط باعث آشفتگی و سردرگمیم می شد .

_داری اذیتم می کنی، ولم کن بذار برم .

_توچرا ولم نمی کنی؟ چرا هر روز یه ماجرایی هست که بخواد ذهن منو درگیرت کنه؟ من نمی خوام نگران بودنت تو اون شرکت و کارهای احمقانه ای که ازت بر می یاد باشم، نمی خوام هر لحظه حواسم به این باشه که خودتو به دردسر نندازی. از کارت تو اون شرکت لعنتی استعفا بده …

من که هنوزم سرم داغ بحث هایی بود که امروز صبح تو اتاق رزاقی داشتیم، با تمسخر جواب دادم .

_دلیل قانع کننده ی دیگه ای نتونستی پیدا کنی مهندس؟ نکنه دردسر از نظر تو درگیر شدنم با خانوم دلشاده؟ شایدم مث اون نگرانی روابط حسنه ی بینتون با وجود من خراب شه .

_داری چی واسه خودت می بافی؟ روابط حسنه دیگه چه کوفتیه؟ به طهورا و درگیری تون هم می رسیم اما قبل از اون بهم بگو چی توسرته. اگه می خوای بااین کارها مهندس رزاقی رو ترغیب کنی برای موندنت، که …

نفسشو پر حرص فوت کرد .

_اون زیادی مایل به موندنته دیگه چی میخوای؟

با بهت نگاش کردم. همه ی اتفاقات این چند وقت اخیر مثل یه کلاف کاموای پراز گره کور جلو چشمام رژه رفتن. امین خودشو به اون راه زده بود یا واقعا متوجه دلیل توجه رزاقی به من نمی شد ؟!

نکنه واسه همینم دربرابرش واکنش تندی نشون نداده بود؟ !

_داری از چی حرف می زنی؟ !

با بدبینی زمزمه کرد .

_خواهشا نگو که متوجه نگاه رزاقی به خودت نبودی. مردک چنان شیفته نگات می کنه که …

_اون ازم خواستگاری کرده .

دستاش شل شد و نگاهش با ناباوری تو نی نی چشمام چرخید. چنان مات و مسخ شده حواسش به من بود که حتی متوجه نشد کی دستمو با احتیاط ازدستش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم .

_فکر می کردم از این آمد و شد های عمید و توجهات مهندس یه بوهایی برده باشی .

_بهش جوابی هم دادی؟ !

_هنوز نه .

چنگ انداخت به موهاش و عصبی دور خودش چرخید و دوباره بهم نزدیک شد .

_می خوای بهش جواب مثبت بدی؟ !

نگاه دزدیدم و سرمو پایین انداختم و به نشونه ی نفی سرتکان دادم. با آسودگی خیال نفس عمیقی کشید .

_پس میخوای اونجا بمونی که چی بشه؟ خودمو زدم به اون راه .

_من دارم برای جلال کار می کنم نه رزاقی. تا تموم شدن کارش، اونجام .

_اینا همش بهونه ست. چیز دیگه ای تورو پابند اون شرکت لعنتی کرده .

نگاهش بازخواست کننده بود اما من به همین آسونی ها پا پس نمی کشیدم .

_به فرض که اینطور باشه، می گی چکار کنم؟ به خاطر خوش آمد طهورا خانوم قید کار کردن تو اون شرکت رو بزنم؟

_آخه کی حرف از طهورا زد؟ ناامید زمزمه کردم .

_پس حرفی هست .

صداشوبازم بالا برد .

_د لامصب چرا همه چیزو باهم قاطی می کنی؟ اصلا قضیه ی این بگومگوی تو با طهورا چیه؟ پوزخند تلخی رو لبم جا خوش کرد .

_چرا از خودش نمی پرسی؟ ظاهرا اونه که از بودنم توی شرکت و تو چند قدمیت داره دیوونه میشه .

چشماشو روی هم گذاشت و سعی کرد به خودش مسلط شه .

_بازم که واسه خودت بریدی و دوختی .

_مگه بریدن و دوختن من مهمه؟

چشم باز کرد و با کلی حرف ناگفته تو چشمام دقیق شد.برای فرار از سنگینی نگاش، چشم دوختم به ساعت مچیم .

_داره دیرم می شه باید برم .

_جوابی به سوالاتم ندادی .

راه افتادم سمت در ورودی .

_به موقعش می فهمی .

_درمورد گذشته اما …

به طرفش برگشتم و لبخند غمگینی زدم .

_می خوای بدونی چرا ده سال پیش همه چیزو بهم زدم؟… جوابش تو امروزته امین، واسه پیدا کردنش گذشته هارو زیر و رو نکن .

نگاه دوباره ای به خونه انداختم و بیرون رفتم. می تونستم همین جا اعتراف کنم و بار سنگین عذابی که از گذشته رو شونه هام بود رو بردارم اما نشد. هنوزم با خودم بی حساب نشده بودم و تا اونموقع باز هم باید مهر این سکوت که به لبام بود، نمی شکست .

فصل نهم)

مهناز برام جا باز کرد و من با جمع و جور کردن پرچادرم، کنارش نشستم. همین شب اول محرم گوش تا گوش حسینیه رو جمعیتی که اومده بودن پر کرده و جای سوزن انداختن نبود .

_خیالت راحت شد؟ درجوابش سرتکان دادم .

_خداروشکر کم و کسری نداریم. بچه ها پس کجان؟

_خونه ی مامان گذاشتم، شهناز امشب مواظبشونه. نگفتی بلاخره قضیه ی رزاقی به کجا رسید؟ یه سینی چایی جلومون قرار گرفت. با لبخند استکانی چای خوشرنگ و خوش طعم که بهم تعارف شده بود رو برداشتم .

_به کجا می خواد برسه، فعلا که همینطور پادر هوا نگه داشتم قضیه رو .

چشماش گرد شد .

_آخه چرا؟! دیوونه شدی؟ آروم لب زدم .

_نمی تونم به همین زودی جواب رد بدم. یه سری کارهای ناتموم تو اون شرکت دارم که با جواب ردم شاید بی سرانجام بمونن .

_داری منو می ترسونی عقیق، چی تو سرت میگذره؟ رامین درمورد اون یارو یه چیزهایی می گفت.

تورو جون شانار مواظب خودت باش .

_رامین چی می گفت؟ !

صداشو پایین آورد .

_حالا بعداً خودش بهت می گه .

باتصور چیزهای ناخوشایندی که از زبان رامین خواهم شنید ناخودآگاه ابروهام تو هم گره خورد و نگران به آینده ی مبهمی که پیش روم بود فکر کردم .

اما قبل از اینکه این نگرانی و تشویش به من چیره شه، صدای روحانی و دلنشین رامین که ابیاتی رو در وصف امام حسین (ع) بالحنی آهنگین و سوزناک می خوند روحمو نوازش کرد و چشمامو به اشک نشوند .

حیات آب بقــــا جز غم تو نیست، حسین !

نمیرد آنکه دلش با غم تو زیست، حسین !

صفـای عمر ابــــــــد یافت هرکه در غم تو به قدر یک مژه برهم زدن گریست، حسین !

مراسم که تموم شد همراه مهناز جلوی در ورودی خانوم ها منتظر رامین شدیم که بیاد. مامان همراه صدیقه خانوم چند دقیقه ای می شد که خداحافظی کرده و رفته بودن .

باخارج شدن همزمان امین و رامین، من و مهناز هم چند قدمی به سمتشون رفتیم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن