آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 3

Rate this post

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

روتخت میشینه و سرشو بین دستاش میگیره

سرم و زیر می ندازم و اشکم رو دستم می افته…

سخت نفس میکشه…نفس نفس میزنه…‌دلم داره واسش جون میده…

 دلم داره واسه آغوشش پر پر میزنه…

خسته لب میزنم:

– برو… اگه هنوز دوسم داری برو!

سرش و بالا می گیره و میگه:

– د الاغ وقتی دوست دارم مگه مغز خر خوردم برم؟

– دوستم داره میاد پیشم… برو لطفا!

فکر میکنه بی تفاوتم‌…

فکر میکنه خون سردم…

فکر میکنه واسم مهم نیست…

بلند میشه… بلند میشم…

– دلی فقط بگو چرا… نامردم اگه حق داشته باشی و گورمو گم نکنم!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۲۱]

سکوت میکنم …

بغض راه گلومو میبنده …

جز سکوت چاره ای ندارم …

این بار تو صداش خواهش و التماسه :

– دلارام من دوستت دارم ، عاشقتم ، میفهمی؟ حرف بزن فقط بگو چرا!

نگاش میکنم…

سخته…

درد داره…

 دارم خفه میشم … دارم دق میکنم:

– دلیلش اینکه من دوست ندارم!

شکستنش و می بینم… توی چشماش… اشک می چرخه و می چرخه…

سرخی چشماش رو میبینم …

اشکی که تو چشماش جمع میشه آتیشم میزنه …

کاش بمیرم و نبینم اشک مردی که دیگه مال من نیست …

کاش میتونستم چشماش رو ببوسم و بگم کنارم باشه …

کاش همش یه کابوس باشه … ولی نیست …

 پر بغض لب میزنه:

– دوسم داشتی!

خدا جونمو بگیر:

– دیگه ندارم…الان ندارم… واسه آینده ندارم… !

– دل ارام… حرف بزن…

 بگو چرا زده به سرت… چراخودکشی کردی…

چون از این در برم بیرون دیگه نمی بینیم…

با همه ی عشقی که بهت دارم دیگه نمی بینیم‌… تا ابد!

تازه دارم میفهمم چه خبره

تازه دارم میفهمم رفتنش یعنی چی…

از رفتن شنیدن یعنی چی…

لعنت بهت آرشام…

 لعنت…

– برو!

صدام و خودمم نمیشنوم‌‌… جلو میاد:

– چی؟

کاش میشد برم توی آغوشش‌…

کاش میشد سرم و بزارم روی سینش و ببارم… بمیرم…

– تا ابد برو!

سکوت میکنه…عقب میره‌…

 دلم التماس میکنه نزار بره… عقب تر میره… گلوم درد می گیره…

دلم میخواد داد بزنم و هنوز ساکت نگاش میکنم …

 اروم زمزمه میکنه:

– امیدوارم خوشبخت بشی… اگه بی من حالت خوبه حرفی نیست… حتما بودنم این قدر بد و دردناک بود…حتما با من این قدر بهت بد گذشته که تیغ و کشیدی رو رگت!

لبم و گاز می گیرم تا جیک نزنم…

 تا نگم نرو… تا نگم تا آخر عمر واسه چشمات جون میدم…

– خدانگهدارت !

در و باز میکنه… طاقتم ته می کشه… سمت در میرم… اما بیرون میره و در و می کوبه… بغضم می شکنه… زانو میزنم‌…

 داد میزنم:

– خدااااااااا …

با صدای گوشیم به سختی از جام بلند میشم ، با دیدن اسم آرشام بدنم میلرزه …

دستم رو روی صفحه میکشم :

– آفرین انگار فیلم کارساز بوده ، یاد گرفتی جواب بدی …

هق میزنم …

– اه بسه دیگه تو هم که همش داری گریه میکنی ، زنگ زدم بگم قراره فردا صبح یادت نره عشقم …

بلند بلند میخنده و گوشی رو قطع میکنه …

 میخوابم رو تخت ، چشمام و می بندم …

اشک می ریزم و همه ی روزهای با ارتان بودنم  رو مرور میکنم!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۲۴]

با صدای در اتاق رو تخت میشینم که در باز میشه و نازگل میاد تو اتاق و با دیدن من همون جلو در با تعجب نگاهم میکنه :

–  دلارام چیشده ؟

باز اشکام بدون اجازه راه خودشونو رو صورتم میگیرن …

دیگه خسته شدم از اشکایی که رسوا میکنن حال بدم رو …

نازگل به خودش میاد و به سمتم میاد ، بغلم میکنه …

 سرمو میزارم رو شونش و بلند بلند گریه میکنم …

 کمرم و نوازش میکنه…

 غم صداش رو حس میکنم :

– عزیزدلم ، حرف بزن باهام ، بگو چی شده ؟

تردید دارم ، نمیدونم گفتن درست باشه یا نه …

اما حس میکنم دارم خفه میشم …

از سنگینی غمش نفس کشیدنم برام سخت شده …

شاید با گفتنش آروم بشم …

– دلارام بهم بگو دیگه ، مگه دوستت نیستم ؟

از گریه زیاد هق هق میکنم :

– آره ، آره نازگل دوستمی …

اما نمیدونم چجوری بگم …

انقدر بده ، انقدر وحشتناکه ، انقدر غیر قابله باوره …

برام یه لیوان آب میریزه :

– آروم باش دلارام ، اب رو بخور اول …

آب میخورم ، نفس عمیق میکشم :

– نازگل میدونی که پای زنعموم شکسته بود ؟

– آره …

– خب من چند روز پیش براش سوپ بردم … وقتی رفتم تو آرشام اونجا بود …

– خب …

– خب بعد قابلمه سوپ رو گذاشتم رو گاز ، رفتم سمت اتاق زنعمو که بهش سر بزنم ، اما تو اتاق نبود ، خواستم برگردم که ….

با تعریفش بدنم و دستام هر لحظه سرد و سرد تر میشن و لرزش دستام بیشتر …

نازگل دستام رو محکم میگیره … ته نگاهش یه چیزی هست…

 یه شک …

– ادامش دلارام ؟

– آرشام اومد تو اتاق …

آرشام عوضی اومد تو اتاق درو قفل کرد نازگل …

نذاشت بیام بیرون …

نذاشت و بدبختم کرد ، نابودم کرد ، کل داراییمو گرفت ، زندگیمو گرفت ، آرتانم رو گرفت …

دستای نازگل شل میشه …

چشماش پر اشک میشه ، اما بخاطره من ؟

حس میکنم یه چیزی تو نگاهش عوض میشه …

نمیدونم چی اما عوض میشه…

با ناباوری لب میزنه:

– امکان نداره …

– خودمم باورم نمیشه هنوز ، ببین دستمو …

خواستم بمیرم اما نشد …

نازگل به ارتان گفتم بره ، گفتم نمیخوامش …

اما من بی آرتان چیکار کنم ؟

آرشام قبلا تهدید کرده بود ، گفته بود دوستم داره و به دستم میاره اما فکر میکردم دروغه …

نگاهش یخ میشه … سرد سرد …

– ارشام گفته بود دوستت داره ؟

سرم و میندازم پایین …

از رو تخت پا میشه … زیادی دست پاچه شده ، نمیفهمم چرا …

رفتارش یهو زیر و رو میشه …

جوری که از گفتنش پشیمون میشم…

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۲۷]

بلند میشم و سمتش میرم…

– نازگل؟

نگام میکنه… اشکاش می ریزه… اشکای منم پاک میکنه…

– دنیا اون قدر مزخرفه که گاهی باورم نمیشه اون خدایی که ازش میگن خالقش باشه!

هنوزم گیجم… هنوزم نمیفهمم چی میگه‌…

– متاسفم واسه اتفاقی که واست افتاده دل ارام… متاسفم که برادر عشقت… پسر عموت… انقد پست و رزل بوده که به تو که نه به برادرش هم رحم نکرده…

 ولی من…

 من…

دارم تموم میشم… دیگه کشش ندارم… دیگه حال حدس و گمان ندارم…

 صدام میره بالا:

– حرف بزن!

– من دوسش داشتم… چند بار توی تل باهام چت کرده بود… گفته بودم دوسش دارم… غرور مو گذاشتم کنار و گفتم.. میدونی چی گفت؟

ناباور و گنگ نگاش میکنم… هق میزنه…

– گفت یکی  و دوس داره که اگه تونست فراموشش کنه بهم فکر میکنه!

عقب میرم.. به دیوار تکیه میده… عقب تر میرم..روی تخت میشینم…

– باورم نمیشه… اونی که دوسش داشته و از دستش داده تو بودی…

باورم نمیشه شبا باهام چت میکرد تا تو رو یادش بره…

باورم نمیشه وقتی از تو می پرسید دلیلش…

ظرفیتم پره… گوشام و می گیرم… ارنجم و روی زانوهام میزارم و گوشام و فشار میدم…

 نازگل میاد سمتم… کنارم میشینه و تن لرزونم و بغل میگیره…

 کاش حرف نزنه… کاش سکوت کنه…کاش نمی گفت به اون کثافت گفته دوسش داره….

 سخت میگه:

– با هم درستش میکنیم!

میخندم… هیستریک… عصبی… خودم و از آغوشش بیرون‌می کشم:

– درستش میکنی و بعدش زنش میشی؟

گیج و متعجب نگام میکنه … عقب میره:

– هه… من فکر تو ام الاغ… اون و دیگه می خوام چیکار؟

– دخترونگیم و چی جوری درست میکنی؟

انگشت اشاره اش و روی بینیش میزاره و کلافه میگه:

– ساکت … از خرید بازار حرف نمیزنیا… برو دکتر… دردش…

گر می گیرم‌… بلند میشم:

– ارتان لیاقتش دروغ و کلک نیست… بعدم …اون از اون روز فیلم داره…‌گفت ابرومو میبره!

– وای نه!

اشکام باز می ریزه…

– فردا صبح گفته برم پیشش… داد میزد چرا خودکشی کردم

.من نمیخوام برم پیشش… نمیخوام باز…

میاد سمتم… بغلم میکنه… هق میزنم:

– آرتانم رفت…

کمرم و ماساژ میده:

– از دستم رفت!

زیر گوشم میگه:

– هیش اروم!

– دلش و شکستم!

– عزیز دلم!

– گفت اگه بره دیگه رفته!

مانتوش و چنگ میزنم و واسه تموم روزای بی آرتان می بارم… واسه فردا صبح و حضور آرشام می میرم… اما اعتراف میکنم از چشمهای نازگل می ترسم!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۰۲:۳۰]

دکمه ی مانتوم و می بندم و کوله مو برمیدارم…

ساعت ۹ صبح با اون ویرانگر قرار دارم… حالم بد …‌دلتنگم… واسه ارتان… واسه روزای خوبمون … واسه خاطره هامون …

از پله ها که پایین میرم بابا همون طور که کتش و تنش میکنه نگران صدام میزنه:

– دل ارام؟

صداش غمگین…نگران…پربغض… خستس… و لعنت به من…سمتش برمی گردم… جلو میاد… مامان با چشمای اشکی بهم زل زده‌.. مگه چه شکلی شدم؟

– با آرتان به مشکل خوردید؟

اسمش کافیه تا قلبم بره روی دور تند…

– میشه بعدا حرف بزنیم… کلاسم دیر میشه!

– چرا خودکشی دل ارام؟ فکر این قصه داره مثل خوره وجود ما رو میخوره‌… تو فکر کردی اگه بلایی سرت می اومد…

حرفش و قطع میکنه… قبل از اینکه بغض مردونش بشکنه

… قبل از اینکه اشک مامان بریزه… قبل از اینکه من مثل یه بمب ساعتی منفجر شم…

 – دیونگی کردم… معذرت میخوام… برگشتم حرف می زنیم.

 خدافظ!

مامان جلو میاد:

– نمیخوای بیشتر استراحت کنی؟ هیچیم نخوردی که!

نه خفه ای میگم و بیرون میرم…

 سوار تاکسی میشم و خودم و به ادرسی که ارشام داده می رسونم….

 یه ساختمون ده طبقس… زنگ واحد چهار و میزنم…

 صداش و که میشنوم با انزجار میگم:

– باز کن!

وارد اسانسور میشم… به طبقه ی چهارم که میرسم از اسانسور بیرون میام و ارشام در اپارتمان و باز میکنه…

با دیدنش باز همه ی وجودم یخ میزنه… استرس کشنده ای می گیرم…

انگار دیگه نمیتونم جلو برم.. انگار پاهام به زمین می چسبه… جلو میاد و مچ دستم و می کشه.. همراهش کشیده میشم… در و می بنده…

 نفس نفس میزنم… به در می چسبم… ازش می ترسم‌..‌. دستم و بالا میاره به باند سفید رنگ مچم نگاه میکنه…‌بغضم بزرگ و بزرگ تر میشه… عصبی مچمو و رها میکنه و ازم دور میشه‌… دستی توی موهاش می کشه…

عصبی قدم میزنه و میگه:

– واسه چی همچین غلطی کردی؟

تموم نفرت مو می ریزم تو صدام:

– دلم خواست… به تو ربطی نداره آشغال… بازم این کار و میکنم… داغ خودم…

طوری میزنه توی دهنم که پرت میشم روی زمین… تموم‌صورتم بی حس میشه… از گوشه ی لبم خون می ریزه… جلوم می ایسته و خم میشه… از بین دندونای قفل شدش داد میزنه:

– دلت غلط کرد نفله…مگه دست خودته… فکر نکردی بمیری من چه گوهی بخورم؟

هق هق میکنم… صورتم میسوزه… دستم میسوزه… زیر بغلم و می گیره اما دستش و پس میزنم:

– به من دست نزن دست نزن… ازت متنفرم!

پوف کلافه ای می کشه و عقب میره..

 روی مبل می شینه…

سخت خودم و سمت دیوار می کشم و تکیه میدم

سرم و روی زانوهام میزارم..

صدای پاهاش و میشنوم که سمتم میاد

روبه روم روی پاهاش می شینه

– نگام کن!

سرم و بالا میارم و نگاش میکنم…

جدی و خشک زل میزنه به خون گوشه ی لبم و میگه:

– من از دستت نمیدم… لااقل از حالا به بعد که دست خورده ی خودمی نمیشه از دستت داد… اصل اصلش خودت باید سفت و سخت من و بچسبی تا عقدت کنم..پس این ادا ها رو بریز دور… پاشو ببین خونت و می پسندی؟

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۱۶:۴۰]

خسته و ناامید نگاش میکنم…

این کابوس تموم نمیشه…

ته این کابوس بیداری نیست…

با چشمای باز کابوس می بینم…

با این که داراییمو از دست دادم بازم تنهایی و ترجیه میدم…

نگاش میکنم…  لبم میسوزه… دلم بیشتر…

 التماس میکنم:

– دست از سرم بردار.. بخدا دوست ندارم… حتی دیگه قد یه پسر عمو دوست ندارم.‌.

تو کشته مرده زیاد داری چرا میخوای با کسی که تنها حسش بهت تنفره ازدواج کنی؟

آرشام اما فقط تلخ می خنده

می خنده و با غرور میگه:

– مهم اینکه من چی دوس دارم!

بلند میشه بازوم می گیره و بلندم میکنه… سمت اتاق که می برتم محکم می کوبم تو سینش…

– کجا میبری من و!

می ایسته…

 ترس و که توی چشمام می بینه‌… می خنده…

زیر پاهام و می گیره و از روی زمین بلندم میکنه…

داد میزنم و توی سینش می کوبم اما محل نمیده… تصور اینکه یه بار دیگه اون اتفاق بیفته روانیم میکنه…

اروم میزارتم روی تخت:

– دوس داری اتاق و؟

و من فقط می تونم ببارم…

– اگه دوس نداری بگو همه رو بریزم بیرون با سلیقه ی خودت سرویس خوابت و بخر!

می خوام برم که هولم میده… عصبی میگه:

– یه دقیقه جفتک ننداز عه!

کنارم می شینه و بغلم میکنه… هر چی تلاش میکنم بی نتیجس… من این آغوش و نمیخوام‌..‌

– ولم کن!

– من عاشق زورگفتنم… خشونتم توی خونم… پس آروم بگیر!

موهام و نوازش میکنه‌.. بو می کشه… محکم می کوبم توی کمرش … هق هق میکنم:

– نامرد!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۱۶:۴۲]

محکم تر فشارم میده و بیخ گوشم میگه:

– بازم بگو!

– پست بی معرفت!

صورتم و قاب می گیره.. گوشه ی لبم میسوزه…

– دیگه؟

هق میزنم:

– زندگی مو داغون کردی!

– من دوست دارم زبون نفهم!

داد میزنم… لبم بیشتر میسوزه:

– من ندارم… ندارم… ندا…

لبام‌ و می بوسه لبام میسوزه… خفه میشم… فقط صدای داد زدنم نامفهوم به گوشش میرسه…

سرم و می کشم عقب… محکم موهامو چنگ میزنه… سرم درد میگیره…

ترجیه میدم تلاش بیخود نکنم… روی تخت می خوابونتم…

روی تنم خم میشه و لبام و می بوسه… محکم… با خشونت… فقط مشتام و توی کمرش میزنم… لبم و گاز می گیره… بلند تر گریه میکنم… سرش و بلند میکنه و میگه:

– دل ارام باهام راه بیای کمتر اذیت میشی… آرتان تموم‌شد… تموم شده بدونش لامصب!

اشکام و پاک میکنه… چشمام و محکم روی هم‌فشار میدم… نمیخوام ببینمش… حالم ازش بهم میخوره… دیوارای اتاق سمتم میان… دارم خفه میشم… دارم دق میکنم… بغلم میکنه و پتو و روی تنمون می کشه…

 ارام روی موهام و می بوسه:

– یکم بخواب اروم تر میشی!

متعجب نگاش میکنم… یعنی کاری باهام نداره؟ نفس نفس میزنم… فقط میخوام از این آغوش بیام بیرون:

– تشنمه!

کلافه میگه:

– کم اذیت کن دلی!

– تشنمه میگم … می خوام آب بخورم!

– بیدار شدی آب بخور … الان بخواب تا پشیمون نشدم !

خفه میشم… سکوت میکنم… حس میکنم توی قبرم… فشار قبر توی آغوش این هیولاس!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۱۶:۴۴]

‌صدای نفساش که منظم میشه …

حس میکنم خوابیده…

 نگاش میکنم… چشماش بسته است …

 اروم دستش و از روی بازوم برمی دارم…

می خوام بلند شم که صدای جدی و خشنش و میشنوم:

– بگیر بکپ تا نزده به سرم !

نمیخوام توی این آغوش باشم…

نمیخوام این عطر و نفس بکشم…

نمیخوام این دستا موهایی که آرتان عاشقشون بود و نوازش کنه…

نمیخوام و نمی فهمه‌…

 نمیخوام و زورم بهش نمی رسه…

باز دستشو دور تنم حلقه میکنه…

مشت میزنم توی سینش:

– زورگو!

می خنده… قلبم درد میاد:

– من نمیتونم اینجا نفس بکشم !

خون سرد میگه:

– نَکش!

حرصم می گیره… بغضم و پس میزنم…

هر چی جلوی این نامرد ضعیف تر باشم بیشتر احساس قدرت میکنه…

دستم و بلند میکنم محکم و پی در پی می کوبم توی سینش…

کلافه چشم می بنده …

نفس عمیق می کشه…

دستام درد می گیره اما او دردی حس نمیکنه‌…

– دل آرام داری میری رو مخم!

باز میزنم…

خالی نمیشم…

آروم نمیشم…

– ازت متنفرم !

– باش به جهنم !

مچم و محکم می گیره و پرتم میکنه روی تخت…

موهام می ریزه توی صورتم…

بلند میشه و روی تنم خیمه میزنه…

 ترس اون اتفاق تمام وجودم و میسوزنه…

با بغض میگم:

– غلط کردم!

موهام و از صورتم کنار میزنه… اشکم می چکه و تا زیر گوشم میره…

کلافه نفس می کشه…

چقدر ضعیف شدم من …

– بزار برم… کاریم نداشته باش… هر چی تو بگی…

خم میشه و گونه مو می بوسه… کنارم گوشم میگه:

– نترس!

اما من می ترسم…

وحشت دارم…

یکی نیست من و از این کابوس بیدار کنه؟

دلم برای خودم میسوزم…

از روم بلند میشه…

نفسم بالا میاد…

سمت میز توالت میره…

 آروم و غمگین میگه:

– باهاش بهم زدی؟

دلم داره می ترکه… همزمان با حرفم اشکم می چکه:

– آره!

ویرایش آخر رمان 1, [۰۹.۰۸.۱۸ ۱۶:۴۶]

عطرش و از روی میز برمی داره و به گردنش میزنه:

– خوبه… چند روز دیگه تصمیم تو به خانواده بگو!

از تخت پایین میام…

پشت سرش می ایستم…

از توی ایینه به صورت سخت و جدیش نگاه میکنم…

این مرد بی شک از احساس و انسانیت بویی نبرده…

– تصمیم‌چیه؟

بر می گرده.. با اخم… عصبی..‌ از ترس یه قدم عقب میرم:

– اینکه همه چی بین تو و ارتان تمومه!

دنیا خراب میشه رو سرم…اما میگم :

– باشه!

جلوتر میاد:

– باشه نه چشم!

مگه نمی گه دوستم داره ؟

 مگه نمیگه عاشقمه؟ پس چرا این قدر تلخ.. چرا این قدر سرد؟ چرا این قدر عصبی؟نمیخوام عصبی ترش کنم …

نمیخوام باز بلایی سرم بیاره… باید خفه شم:

-چشم!

موهاش و چنگ میزنه و سمت در میره:

– بیا آبمیوه بخور!

دارم خفه میشم… صداش میزنم:

– آرشام؟

می ایسته… بر نمی گرده:

– بچگیامون مهربون تر بودی… بیشتر هوامو داشتی… بیشتر پشتم بودی… !

بر می گرده… چشماش غمگین میشه… لبش و گاز می گیره… اشکام می ریزه… جلو میرم:

– من زورم بهت نمیرسه… میدونی چرا؟ چون طوری زدیم که دیگه نمی تونم بلند شم…

هیچ جوره راه نداره دستم و بگیرم به زانوم و بلندشم …

شما مردا یه راه دارید تا مارو بزنید زمین… تا تسلیممون کنید… تو دریغ نکردی…

 من تسلیمم..

چاره ای ندارم…

 خوردم به بن بست… ولی…

جلوتر میرم و درست زل میزنم توی چشماش:

– شاید اگه آرتانی نبود… عشقی نبود…حسی نبود.. این قدر زمین خوردنم درد نداشت… اما من علاوه بر تموم داراییم… عشقم و از دست دادم…

نفسم و… قلبم و… زندگی مو…!

یقه شو توی مشتم می گیرم… در حال مرگم…

– یادت باشه از امروز تا ته دنیا… تو فقط جسمم و داری.. نه روحمو… نه قلب مو!

چشماش و می بنده…

چشماش و روی هم فشار میده:

– هیچ وقت نمی بخشمت…

تا ابد آه من پشت سر زندگیته…

 نفرینت میکنم… زمین میخوری…

 ببین کی گفتم…

سرش و زیر می ندازه و کلافه میگه:

– بسه!

– الانم میرم و همون کاری که گفتی میکنم…

فقط یادت باشه تو باعث شدی بشم یه مرده متحرک…

یادت باشه عشق  کثیف نیست!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن