آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی بقلم سارگل پارت 18

4.8 (95%) 4 vote[s]

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

حتی تو هم نمیتونی مهارش کنی چون اون قلب با این که تویه سینه ی توعه اما برای یکی دیگه میتپه و من با خودم فکر میکنم عاشق بودن چه کار سختیه !

لرزش گوشیه موبایلم ، زیر دستم افکار پریشونمو ازم دور میکنه .

موبایلو بر میدارم یک پیام از جانب کیان .

پیامش رو باز میکنم و پیام کوتاهشو چندین و چند بار میخونم :

با خودم عهد بستم نفسم باشی  مطمئن باش هیچ آدمی  از نفس خودش نمیگذرد “دوستت دارم عزیزم”

لبخند تلخی میزنم و تمام دلخوری هامو توی دو جمله ی کنایه آمیز براش پیامک میکنم :

-به دست آوردن کسی که دوستش داری، تازه اول ماجراست…

دوست داشتن نگهداری می خواهد..

پیامو که ارسال میکنم، گوشیو خاموش میکنم چون  نمیخوام با پیامک بعدیش بیشتر از قبل فکر و قلبم و درگیر خودش بکنه.

چشم هامو میبندم .

به امید خواب…

شاید موفق بشم البته بعد از چندین ساعت فکر کردن به کیان

*****

روی نیمکت توی حیاط مدرسه نشسته ام ، مستانه با هیجان به سمتم میاد و میگه : بلند شو دیگه !

بی حوصله میگم :

-ولم کن مستانه مطمئن باش ما جا نمیمونیم .

کنارم میشینه و میگه : چی شده ؟  -هیچی فقط دلم نمیخواد بیام .

مستانه : افسرده شدی میدونم و گرنه قبلنا خودتو واسه اینجور برنامه ها میکشتی الان که دری به تخته خورده بابات اجازه داده خانم واسه من پشت چشم نازک میکنم .

بهش نگاه میکنم ، درست مثل کیان تمام حرف هامو میریزم توی چشم هام و مطمئنا مستانه هم هیچی از نگاهم نمیتونه بخونه.

اصلا چی و میخواد از نگاهم بخونه ؟  ازدواجم و با کیان ؟

آهی میکشم و نگاهم و به زمین میدوزم .

کیان ، حتی پیام هم نداد تا ببینه رفتم یا نه !

یه حس بدی اومده سراغم ، مدام حس میکنم پشیمون شده ، به همین زودی دل زده شده ؛ به همین زودی میخواد زیر همه چیز بزنه ، این افکار انقدر مثل موریانه به مغزم هجوم میارن که نم اشک توی چشمم نمایان میشه ، برای این که مستانه متوجه نشه ، فورا از جا بلند میشم .

میدونم هر لحظه صداش بلند میشه اما قبل از اون صدای زنونه ی دیگه ای منو خطاب قرار میده :

-ترمه فروزان.

برمیگردم و با مدیر مدرسه امون مواجه میشم ، کمتر وقتی پیش میومد گذر مدیر به ما بیوفته یا حتی اسممونو صدا کنه.

انتظارم و میبینه ، اشاره ای میکنه و میگه :

-دنبالم بیا !

یک تای ابروم بالا میپره، مهلت سؤال پرسیدن رو بهم نمیده و داخل ساختمون میشه .

مستانه سقلمه ای به پهلوم میزنه :

-چی کار کردی که سر و کارت رسیده به مقامات بالا؟  شونه ای بالا میندازم ، شاید میخواد از افت

درسیم بگه ، شایدم بابام پشیمون شده و میخواد برم گردونه ؛ بی توجه به مستانه وارد ساختمون میشم ، در اتاقش رو میزنم و داخل میشم ؛ پشت میزش نشسته ، با دیدن من اشاره ای به صندلی میکنه و ازم میخواد بشینم .

طبق خواستش عمل میکنم ، روبه روم روی صندلی میشینه .

منتظر نگاهش میکنم ، با چند سرفه گلوشو صاف میکنه و میگه:

-من مادر فرزادم.

ذهنم حرفش و درک نمیکنه ، خودش دوباره میگه و با حرفی که میزنه ، حس میکنم سطل آب یخی روم خالی میشه…

-دوست کیان .

اسم کیان ، من و تا سر حد مرگ میترسونه ، دستام شروع به لرزیدن میکنه ، متوجه ی ترسم میشه ؛ خم میشه طرفم و خیره به چشم هام ادامه میده:

-میدونم دور از چشم خانواده ات با کیان ازدواج کردی !

به صدد انکار حرفش تند تند میگم:

-نه ..نه.. من  میپره وسط حرفم :

-خود کیان همه چیز و بهم گفت ، کشوندمت اینجا تا باهات حرف بزنم ، از اون شنیدم… حالا میخوام از تو بشنوم ، خودت بگو! به نظرت کار درستی کردی؟

سرم و پایین میندازم ، بدجور خجالت میکشم ، شرمزده میگم:

-نمیدونم !

-وقتی نمیدونی چطور چنین تصمیمی گرفتی و دور از چشم خانوادت عقد کردی؟ من کیان و از هر نظر تایید میکنم اما کاری که کردین و نه ، رک بگم بهت.. من خودم دختر دارم ، اگه بشنوم دور از چشم پدرش و من چنین کاری کرده دیگه اسمشم نمیارم…

کاری که تو کردی اشتباه محض بود ، پدرت با شنیدن این خبر کمرش خم میشه ، غرور مادرت میشکنه میدونی چی میگم؟

اشکی که از چشمم روون شده رو با پشت دست پاک میکنم و با غم میگم:

-مجبور شدم !

-چه اجباری؟

-بابام… بابام وقتی من کوچیک بودم قولم و به عموم داده ، به گفته ی دیگه ای من نشون شده ی پسرعمومم ؛ دوستش ندارم بلکه ازش بیزارم ، سعی کردم منصرفش کنم ، حتی براش مدرک بردم که سهیل به درد زندگی نمیخوره اما گوش نکرد ، پاشو کرد تو یه کفش و گفت برای عروسی آماده باش…

من… من عاشق کیانم، اگه اون نبود… شاید فرار میکردم ، معلوم نبود عاقبتم چی میشه اما قانعم کرد با ازدواجمون ، همه چیز حل میشه… اصلا کدوم دختریه که دلش بخواد غریبانه و مخفیانه ازدواج کنه؟ من چاره ی دیگه ای نداشتم… تنها دری که به روم باز بود کیان بود و بس…  سرش و به علامت تاسف تکون میده و میگه:

-میدونی چرا کیان این قضیه رو به من گفت؟  با ناراحتی زمزمه میکنم:

-نه…

از جا بلند میشه ، به سمت در اتاق میره و میگه:

-دنبالم بیا تا بفهمی!

درک نمیکنم چرا این کارو میکنه! اما حقی هم برای اعتراض ندارم پس دنبالش میرم ، از در پشتی مدرسه خارج میشه

به سمت انتهای کوچه میره ، سر نبش میپیچه سمت چپ.

مردد دنبالش میرم ، به محض این که پامو توی اون کوچه میذارم سر جام خشکم میزنه ، نفس توی سینم حبس میشه ، انتظار هرچیزی رو داشتم الا این …

کیان تکیه زده به ماشینش با لبخند به من نگاه میکنه .

پاهام درست مثل مغزم قفل میکنه ، مدیر یا در واقع مادر فرزاد ، به سمت کیان میره اما من حتی قدرت نفس کشیدن هم ازم سلب شده ؛ باورم نمیشه… دوستت دارم زودتر بفهمم کیانی که با خودم عهد بسته بودم باهاش تا مدت زیادی قهر کنم الان اینجا چی کار میکنه !

حس کنجکاویم، به تمام احساس و ضعفم غلبه میکنه ؛ به سمتش قدم برمیدارم .

رو به روش می ایستم ، لبخند توام با عشقش همچنان پا برجاست.

خانم مدیر سری با تاسف تکون میده و خطاب به کیان میگه:

-اگه یه دقیقه حواستو بدی به من ممنون میشم کیان جان.

لبخند خجالت زده ای میزنم ، نگاه کیان با اکراه به سمت خانم مدیر سوق پیدا میکنه…

-جانم خاله جان؟

-خاله میگی حس پیری بهم دست میده…  کیان: خوب بفرمایید شهناز بانو !

صمیمیتشون برام جالب و سرگرم کننده است البته تا زمانی که شهناز شوخی و کنار میذاره و با جدیت میگه:

-میدونی منو تو چه دردسری میندازی؟  کیان با تک خنده ی مردونه ای میگه:

-امر خیر هیچ کسو تو دردسر نمیندازه شهناز بانو!

شهناز: این زبون و نداشتی چی کار میکردی ؟

کیان:  هیچ کار ، احتمالا به جای این که روبه روی دو تا خانوم خوشگل وایستم ، توی خونه مگس میپروندم.

شهناز آهی میکشه…

-خیلی مواظب باش! به خدا قسم هیچ مدیری اجازه ی این و نداره که یه دختر و بی اجازه ی پدر و مادرش با یه پسر روونه ی سفر کنه.

حرفش ، جوری متعجبم میکنه که نفسم بریده میشه…  با لکنت میگم:

-چ… چی؟؟

کیان به قیافه ی علامت سؤالم چشمکی میزنه و میگه:

-میریم ماه عسل !

اشک شوق توی چشمم جمع میشه ، خوابم یا توی رویا سیر میکنم؟ هرچی که هست قشنگه ، اون قدر قشنگ که تمام غم هارو بشوره و ببره

کیان:  عه عه عه اشک زنم و در آوردی دیگه بذار ما بریم میخوام تو خلوت از دلش در بیارم…  با انگشت اشک گوشه ی چشمم و پاک میکنم و بی حیایی نثارش میکنم…

بعد از چند ثانیه خیره نگاه کردن به صورت من بالاخره جدی میشه و رو به خانم مدیر میگه:

-درسته هیچ مدیری چنین کاری نمیکنه ، اما تو کردی… ممنونم ازت مطمئن باش نا امیدت نمیکنم ؛ ترمه زنه منه !

بیشتر از هرکسی تو دنیا من دوستش دارم . پس آسیبی بهش نمیرسونم ، بقیه ی مسائلم همون طوری که گفتم ، پدرش که فکر میکنه با شماست ! به بقیه هم بگید براش مشکلی پیش اومد نتونست بیاد سفر . جز شما هیچ کس با پدر ترمه ارتباط نداره.

حرف هاش، بدجور تحت تاثیرم قرار میده ؛ ظاهرا این قضیه برای خانم مدیر هم صدق کرده که از موضعش کوتاه اومده و با اکراه سر تکون میده .

-باشه ، از دسترسم خارج نشو ؛ ترمه دست تو امانت.

کیان به عادت نظامی ها ادای احترام میکنه و لوتی وار میگه:

-خیالت تخت…

خانم مدیر بعد از کلی سفارش بالاخره راضی میشه و ازمون فاصله میگیره

*****

به محض این که از دیدم کنار میره رو به کیان میرسم :

-تو چطور چنین کاری کردی ؟

با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه : تو فقط به این فکر کن که پنج روز هر لحظه و هر دقیقه اش باهمیم .

چشم هام برق میزنن ، چنین چیزی و حتی به خوابمم نمیدیدم ، بدون این که کنترلی روی رفتارم داشته باشم ، از شدت هیجانی که بهم دست داده میپرم بغلش و دستامو دور گردنش حلقه میکنم ، در حالی که احساساتم به غلیان افتاده میگم :

-کیان خیلی خوشحالم کردی ! خیلی ، خیلی ، خیلی.

دست هاش با قدرت دور کمرم حلقه میشن ، بوسه ای به سرم میزنه و میگه :

-این نهایت خواسته ی منه ترمه.

لبخندی میزنم و از بغلش بیرون میام .

اشاره ای به ماشین میکنه و میگه :

-نمیخوای سوار بشی ؟

سری تکون میدم و سوار ماشین میشم ، کیان هم به محض سوار شدن دست منو توی دستش میگیره که ریز میخندم .

هیجان زده میپرسم :

-کجا میخوایم بریم ؟

کیان : بابلسر.

صاف میشینم و چیزی نمیگم ، نگاهی به ساعتم میندازم

ساعت  یک و نیم بود ، ترسم از این بود که به شب برخورد نکنیم ترسم و بروز نمیدم ، به جاش سوالای ذهنمو میپرسم :

-باورم نمیشه خانم مدیر اجازه داد من با تو بیام  چی بهش گفتی ؟

کیان : حقیقتو گفتم این خانم همسر منه و عاجزانه تقاضا میکنم فقط برای پنج روز اونو به من پسپرید ، راضی کردنش سخت بود ، اما میبینی که تونستم.

با آرامش لبخندی میزنم ،صندلی و به حالت خوابیده میکنم و خودمم بعد از بیرون آوردن کولم  با خیال راحت دراز میکشم .

کیان معترض میگه : چه هم سفری ! میخوای کل راه و بخوابی ؟

با پررویی میگم :

-آره میخوابم تا تو باشی با حرف هات نصفه شبی خواب و از چشم هام دریغ نکنی .

تک خنده ای میکنه و میگه : خوب دیگه ، انتظار نداشتی که سوپرایزمو بگم ؟

-نه ولی نمیتونم ببینم نسبت به من بی تفاوتی

کیان : لازمه یک بار دیگه صدای قلبم بشنوی ؟قلب آدم ها که دروغ نمیگن میگن ؟

-نه ، ولی گاهی اوقات رنگ نگاهشون با طپش قلبشون تضاد داره آدم و گیج میکنه .

سکوت میکنه ، لبخند از روی لب هاش پر میکشه و جاشو به اخم کمرنگی میده .

به روبه روش زل میزنه ، سنم کم بود شاید از شدتم عشقم ، هم کور بودم و هم کر !

اما دیگه مطمئن شده بودم توی گذشته ی کیان چیزی هست که سعی در مخفی کردنش داره و امان از این چشم هاش که به راحتی دارم لوش میدن .

چشم هامو میبندم ، کمبود خواب داشتم و حالا که به آرامش رسیدم نمیتونم جلوی خودم و بگیرم و به یه خواب عمیق و طولانی نرم.

***

با حس نوازش صورتم ، چشم هام و به سختی باز میکنم ، صورت کیانو تویه فاصله ی کم صورتم میبینم ، با لبخند نگاهم میکنه ، خواب آلود میگم :

-رسیدیم ؟

صاف میشینه و میگه : نه ! دیگه نمیتونم رانندگی کنم !

متعجب میگم:

-چرا ؟

کیان: به این دلیل که خانم کوچولو خواب بودن ، پنج ساعت بی وقفه رانندگی کردم هوا هم که داره تاریک میشه ، خطرناکه به راهمون ادامه بدیم .

با دست چشم هامو ماساژ میدم و صاف میشینم ، نگاهی به اطرافم میندازم و متعجب میگم :

-پس چی کار کنیم ؟

اشاره ای به پشت سرش میکنه و میگه : غذا گرفتم ، همین جا چادر میزنیم .

پقی میزنم زیر خنده ، خوابیدن توی جنگل ، با کیان ، اونم توی چادر

خصمانه میگه : راه بهتری سراغ داری؟

میون خنده سرم و به علامت منفی تکون میدم و میگم :

-نه اتفاقا من عاشق این کار هام.

کیان : پس بپر پایین اولین شب با هم بودنمونو توی چادر بگذرونیم .

سرخوش میخندم و پیاده میشم ، آب و هوای شمال به سرم میخوره ، ازته دل نفس عمیقی میکشم .

چشمم به روبه روم میوفته ، یک جنگل بی انتهاست .

کیان از صندوق عقب چادرو بیرون میاره و درست لابه لای درختا  چادرو برپا میکنه ، چند تا بالش و پتو هم میندازه توش ، به من نگاه میکنه و با حالت بامزه ای به چادر اشاره میکنه و میگه: بفرمایید بانوی من!

با خنده سری تکون میدم و میرم توی چادر کیان هم میره تا بقیه وسایلا رو بیاره.

پشتم و به ورودیه چادر میکنم و مقنعه امو از سرم بیرون میارم ، کلیپس موهام و باز میکنم ، صبح عجله رفته بودم حموم و وقتی بیرون اومدم موهامو به همونطور خیس محکم با گیره بستم و الان حتی یک ذره هم خشک نشدن ، دستی لابه لای موهام میکشم و صافشون میکنم ،صدای پای کیان و میشنوم ، هل میشم و نمیدونم چیکار کنم از توی کولم شونه ی موهامو بیرون میارم و مشغول شونه زدن موهام میشم، دستم و دور بدنه ی شونه اونقدر فشار میدم که دستم سفید میشه  اما باید یه جوری لرزش دستم و مهار کنم یا نه ؟

میفهمم که کفش هاشو در میاره و میاد تو ، میفهمم الان توی چادره ، میفهمم با فاصله ی کم پشت سرم نشسته اما مصرانه خودمو به نفهمی میزنم تا اینکه دست داغش و لابه لای موهام احساس میکنم .

انگاری به یک باره همه جا رو سکوت محض فرا میگیره ، حتی جیرجیرک ها هم صدایی ازشون در نمیاد ، همه و همه دست به دست هم دادن تا من طپش دیوانه وار قلب خودم و کیان و بشنوم.

نوازش گونه دستاشو لابه لای موهام حرکت میده انگار دلش به همین نوازش کوتاه راضی نمیشه ، سرشو لابه لای خرمن موهام فرو میبره .

نفس های داغش پوست سرم و میسوزونه .

یک بار نه ،چندین بار نفس عمیق میکشه و با لحن حریصی میگه : خیلی میخوامت ترمه ، الان که عطر موهات وارد مشامم شده ، تازه دارم میفهمم زندگی یعنی چی ، من تا قبل از تو زندگی نمیکردم ، تو یه همین مدت کم چه بلایی سرم آوردی ؟

بالاخره به خودم جرئت میدم و برمیگردم سمتش ، سرشو از لابه لای موهام بیرون میاره ،  توی چشم هام زل میزنه .

دستم و بالا میبرم و صورتشو نوازش میکنم ، انگار میخوام باور کنم واقعیه .

دستم و میگیره و به سمت لبش میبره ، بوسه ای پشت دستم میزنه ، تنم گرم میشه ، اما عرق سردی روی کمرم میشینه .

از درون مثل کوره ی آتیش در حال سوختنم اما دست هام سرده سرده.

این تضاد کلافه ام میکنه .

برعکس من کیان حکم آتیش رو داره ،  همین فاصله ی کم باعث میشه هرم داغی که از بدنش بیرون میاد تن منو هم گرم کنه.

چشم های تب دارش و به چشم هام میدوزه .

تماس چشمیمون حتی ثانیه ای قطع نمیشه .

هر دومون برای از بین بردن این فاصله ی کوتاه مشتاقیم اما سخته.

من از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته میترسم و کیان …. تردیدشو درک نمیکنم ، نگاه حسرت بارشو درک نمیکنم اما اونم مرده ، نمیتونه طاقت بیاره

سرشو میاره جلو و لب های داغشو گوشه ی لبم میذاره .

چشم هام ناخوداگاه بسته میشه صورتمو کج میکنم و لبمو کامل روی لبش میذارم

میفهمم نفسش حبس میشه ، میبینم به یک باره تن داغش داغتر میشه همه ی این ها زمانی به اوج خودش میرسه که همراهی منو حس میکنه

دیوانه وار هلم میده،

روی بالش و پتو های تلمبار شده میوفتم .

روم خم میشه و حریصانه لب هاشو روی لب هام میذاره .

نفس بلندی میکشم و باهاش همراهی میکنم .

نمیخواستم به افکار منفی تویه ذهنم اجازه ی جوعلون بدم ، فقط به این فکر میکردم کیان الان شوهر منه و از هر محرمی محرم تر پس این نزدیکی بیش اندازه گناه نبود که به خاطرش مجازات بشم.

دستم و دور گردنش حلقه میکنم ، دستش و کنار صورتم میذاره .

تو یه اون شرایط با خودم فکر میکنم اگه آقاجونم منو تو این وضع ببینه چی میشه !

با این فکر نمیتونم جلوی خودم و بگیرم و میخندم .

صورتش و عقب تر میبره .

بازدم نفس های کشدار و عمیقش به صورتم میخوره و باعث میشه خون به صورتم بدوه.

به تبعیت از من لبخند میزنه و میگه :

-چرا میخندی ؟  خندم پررنگ تر میشه .

خندم پررنگ تر میشه ، سرم و به  طرفین تکون میدم و میگم :

-همین طوری خندم گرفت.

کیان : همین طوری با همین خنده هات میخوای دیوونم کنی ؟

سرشو به سمت گردنم میبره، نفس عمیقی میکشه و میگه : خیلی دوستت دارم ، میخوام بار ها و بارها بگم تا عشقمو درک کنی .

با این که الان هیچ فاصله ای بینمون نیست، اما باز برای داشتنت حریصم .

نفس هام کشدار و طولانی شده ، هرم داغ نفس هاش چیزی نبود که بشه نادیده اش گرفت ، با بوسه ای که به گردنم میزنه ، برق از سرم میپره ، دستمو روی سینه اش میذارم و فشار میدم ، سرشو بلند میکنه و تب دار بهم نگاه میکنه

.

با صدای تحلیل رفته ای میگم :

-کافیه کیان !

نگاهش و برای ثانیه ای از چشم هام برنمیداره ، با صدای خش داری میگه :

-هنوز باور نکردی من شوهرتم؟ ازدواجمونو باور نکردی نه ؟

-چرا ، اما میخوام این مهلتو بهم بدی با خودم کنار بیام ازدواجمون غیرمنتظره بود.

نگاه حسرت بارشو به چشم هام میدوزه و میگه : حق داری ، ولی بهت قول میدم تا شبی که با لباس عروس پا به خونم نذاشتی از حدم فراتر نمیرم .

حرفش که تموم میشه ، بوسه ی ریزی به لب هام میزنه و ازجا بلند میشه .

کارش برام غیر قابل باوره ، با نگاهه خمار شده و نفس های کشداری که میکشید ، با خودم فکر میکردم جلوی این مرد و هیج رقمه نمیشه گرفت اما الان وقتی میبینم این طوری به تصمیمم احترام گذاشت و خودشو کنترل کرد ، عشقی که بهش داشتم هزار برابر بیشتر از قبل میشه .

لبخند محوی از سر لذت روی لبم ظاهر میشه بلند میشم و میشینم .

کیان ، غذاهایی که گرفته بودو از بیرون چادر برمیداره و در حالی که علنا سعی میکنه جفتمونو از اون حال و هوا بیرون بیاره میگه :

-اولین غذای مشترکمونم از دهن افتاد.

دلم ضعف میره ، شاید برای این مرده بااراده ، شاید برای اولین های مشترکمون.

انقدر مجهز اومده که بهونه ی هیچی و نمیتونم بگیرم .

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن