خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 4

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 4

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

از اتاق بیرون میام..‌. اشکام و پاک میکنم و سمت کاناپه میرم تا کیف مو بردارم… کلافه چنگی لای موهاش میزنه و نگام میکنه… کیفم و روی شونم می ندازم و می خوام برم که سد راهم میشه:

– دل ارام کسی چیزی نمی فهمه هوم؟

قطره ی اشکم می چکه روی دستم و سر به زیر میگم:

– باشه!

و بدون اینکه چیزی دیگه ای بگه از کنارش می گذرم و  از اون قفس بیرون میام… به کوچه که میرسم دستم و به دیوار می گیرم تا سقوط نکنم… حالم بده… اون قدر بد که هیچ مسکنی آرومم نمیکنه… حتی اگه هزار سال بگذره…. زمانم حالم و خوب نمیکنه.. گوشیم که زنگ میخوره با امید این که ارتانه از کیفم بیرون میارمش و با دیدن اسم نازگل بی حوصله و با صدای گرفته جواب میدم:

– بله؟

– باز که صدات داغون‌… چیشد؟ چیکار کردی؟

بی حس راه می افتم.. پاهام توان نداره… جون نداره…حس نداره…

– قراره تموم شه!

صداش پر میشه از تعجب… نگرانی … و حتی شاید وحشت:

– ینی با ارتان بهم میزنی؟

پر بغض میگم:

– مگه چاره ی دیگه ایم دارم؟

– میخوای زن ارشام شی؟

بی حوصله سمت خیابون میرم و میگم:

– اصول دین می پرسی؟ ول کن حوصله ندارم نازی!

و قطع میکنم…

دلم داره از این همه غصه و درد می ترکه…

سوار تاکسی که میشم وارد تلگرام میشم و صفحه چت مو با آرتان باز میکنم…

 پیامای قدیمی و زیر و رو میکنم…

 اشکام میریزه و نگاه خیره ی راننده از آیینه ی ماشینم تاثیری نداره که اشک نریزم‌… عکس پروفایلش و باز میکنم…

نوشته :

” و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟! “

با دیدنش اشکام‌می ریزه…

عکس قبلیشو می بینم خودم و خودش کنار رودخونه سلفی که گرفتیم…

به همین زودی همه چی تموم شد!

 به خونه که میرسم بی حس و حال میخوام پله ها رو بالا برم که مامان صدام میزنه:

– دل ارام؟

برمی گردم… با دیدن حال و روزم با ترس و نگرانی میگه:

– چت شده تو مامان جان؟ چرا این موقع اومدی مگه کلاس نداشتی؟

لبم و گاز می گیرم تا اشکم نریزه… تا نپرم توی بغلش و دردام و زار بزنم …

فقط میگم:

– امشب عمو اینا رو دعوت کن!

متعجب نگام میکنه و گیج می پرسه:

– چرا؟ چیشده؟ چشمات چرا سرخه ؟

بی حوصله برمی گردم و همون طور که پله ها رو بالا میرم میگم:

– دعوت کن حتما… کارشون دارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۵۲]

نزدیک ساعت هشت که من هنوز مثل مرده ها  روی تخت افتادم… حس ندارم از جام تکون بخورم… حس ندارم از این در برم بیرون و وقتی عمو اومدن بهشون بگم همه چی تمومه!

مامان که وارد اتاق میشه با دیدنم پشت دست دیگش میزنه:

– دل ارام… تو که هنوز خوابیدی هیچ کاری نکردی که!

صدام و خودمم نمی شناسم… گرفته… لرزون… پر بغض…

– اومدن؟

توی چشماش پره از نگرانی…

– نه هنوز… خدا به داد من و بابات برسه با این حالت… حرفم که نمیزنی!

می خوام نیشخند بزنم و بگم به دادم نرسید… به دادمون نرسید… اما فقط میگم:

– برو اماده میشم میام!

بی حرف از اتاق بیرون میره… بلند میشم و صورتم و آب میزنم… شلوار جین مشکی مو می پوشم… تونیک استین سه ربع سورمه ای رنگمم تن میکنم… صورتم و یکم کرم پودر میزنم که گوشیم زنگ میخوره… برمی گردم و از روی تخت برش میدارم و با دیدن اسم آرتان روی تخت سقوط میکنم… تماس و وصل میکنم اما حرفی نمیزنم… صدای نفساش و که میشنوم دلم می خواد زار بزنم:

– واسه چی دعوت شدیم؟

لبم و گاز می گیرم… اون قدر فشار میدم که مزه ی خون زیر زبونم حس میکنم:

-چه خبره دل ارام؟

اسمم و دوست دارم… اگه ارتان صدام بزنه…

– من به بابا مامانم چیزی نگفتم اما نمیفهمم معنی دعوت امشب چیه؟

میخوام چیزی بگم اما نمیشه… تارای صوتیم فلج شده…

– دِ لامصب حرف بزن ببینم چه مرگته؟

اشکام سر می خوره و میون بغض نفس گیرم میگم:

– فقط بیا… بیایید!

و قطع میکنم.. و صورتم و توی بالشت فشار میدم … هق میزنم… نمیدونم چقدر می گذره که صدای احوالپرسی و خوش امدگویشون و میشنوم… بلند میشم… به صورت بی رنگ و رو لبای سفیدم نگاه میکنم… به لوازم ارایش نیشخند میزنم… دیگه مهم نیست توی چشمها چه شکلی باشم پاهام می لرزه اما سمت در اتاق میرم که صدای الارم پیامم و میشنوم… گوشی و بر میدارم…ارشام نوشته:

– شیک و خوشگل بیا پایین… در کمال ارامش همه چی و کات کن… تابلو نکن که تابلوت میکنم!

دلم می خواد بمیرم… برمی گردم و سمت ایینه میرم تنها کاری که میکنم کشیدن رژ لب روی لبامه… بیرون که میرم همه با دیدنم بلند میشن… زن عمو بغلم میکنه… بعد عمو… نگاهی به دستم می ندازه…اما من‌همه ی حواسم پیش ارتانی که حس میکنم چقدر لاغرتر شده… نگاش و ازم می گیره شاید اونم نمیخواد بفهمم چقدر داغونه… صدای ارشام و که از پشت سرم میشنوم انگار برق به تنم وصل میشه:

– بهتری؟

نگاش نمیکنم…‌فقط ب زحمت لب میزنم

– ممنون!

عمو مچ دستم و می گیره… صدای مردونش می لرزه… اخ عمو اگه بدونی پسرت چه طوری نابودم کرد.

– دل ارام؟ چرا عموجون؟ چی کم داشتی؟؟

دلم میخواد داد بزنم آرتان و…آرتان و… آرتان و… اما فقط میگم:

– بفرمایید حرف میزنیم!

همه می شینن… بابا به مبل کنار ارتان اشاره میکنه… چند بار مگه می میرن؟

– بیا اینجا بشین!

ارتان سر به زیر و ارشام با اخم نگام میکنه… اما واسه اخرین بار کنار ارتان می شینم و عطرش و نفس میکشم

.. عطر شو نفس می کشم و نگاه عصبی آرشام و تلافی بعدش و به جون میخرم!

عمو میگه:

– قرار چیزی به ما بگی دل ارام؟

نفسم حبس میشه… نگاه خیره و عصبی ارشام حالم و بدتر میکنه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۵۴]

آب دهنم وقورت میدم…

دهنم خشک و گس شده…

 راه های تنفسیم بسته شده…

قلبم جوری می زنه که انگار قرار سینه ام رو بشکافه و بیرون بیاد…

نگاه خیره و منتظر ارتان حرف زدن و سخت تر می کنه…

نمی تونم… نمیشه… چه طوری بگم کسی و که عاشقشم نمی خوام؟؟؟

سخته… تلخه… مثل جون کندن می مونه… اگه لب باز کنم و بگم ارشام باهام چی کار کرده چی میشه؟

 اون فیلم و پخش میکنه؟نه…

شاید بگم و عمو و بابا نزارن… ولی…

 آرتان دیگه من و می خواد؟ نه!

دست خورده ی برادرش و می خواد؟ نه!

اونا هم مجبورم میکنن زن ارشام شم چون دست خورده ی خودشم…

صدای عمو و میشنوم:

– دل ارام؟ اگه قضیه در مورد مراسم جشن نامزدیتونه….

سخت لب میزنم:

– نه!

ارتان چنگی به موهاش می زنه…

دلم واسه لمس موهای خوشگلش لک زده…

واسه عطر تنش…

واسه آغوشش…

بابا میگه:

– پس چی؟

نگام به نگاه برزخی ارشام می افته… باید تمومش کنم… باید حرف بزنم… خستم… خیلی خسته… جون میکنم:

– راستش من پشیمون شدم!

لبخند محو ارشام و حس میکنم…

مشت شدن دست ارتان و می بینم…

بالا و پایین شدن سیب گلوش و… رگه های برجسته ی دستاش و …

نبض گردن شو‌… عرق روی پیشونی شو…

 لعنت بهت دل ارام… همه هاج و واج نگام میکنه…

زن عمو متعجب می پرسه :

– از چی دل ارام؟

بغض دارم… درد دارم… غم دارم:

– ازدواج با آرتان…

هینی می کشه…

مامان پشت دستش می زنه…

بابا استعفرلله میگه…

 عمو خیره و دلخور نگام میکنه… دارم آب میشم…

ارتان بلند میشه… نفسم میره:

– ما رو جمع کردی که این و بگی؟ که من و سکه ی یه پول کنی؟ پشت تلفن نمیشد؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۵۶]

بغض مردونش می کشتم:

– اصلا تو که گفته بودی…

کف دستش و میزنه روی سینش… “درست همون جایی که دیگه هیچ وقت جای سرم نیست”

– به خودم گفتی… گفتی تمومه… نگفتی؟

اشکم می چکه… عمو بلند میشه و مچ ارتان و می گیره:

– بشین بابا جون…

 بشین بدونم دلیلش چیه…

همه می دونیم‌ دل ارام جونش به جونت بند بود…

نفسش بند نفست بود…

حتما یه چیزی شده که زده زیر همه چی!

ارتان سمتش بر می گرده… داد میزنه:

– حرف نمیزنه‌… لال شده… دیونه شده… فقط میگه من خاک بر سر و نمی خواد…

میگه دیگه دوستم نداره… نمیگه چرا!

بعد عصبی تر با چشمای قرمز میاد سمتم و بازوم و می گیره و مجبور م‌ میکنه وایسم…

عمو سمتش میاد و بازوش می گیره…

– ارتان!؟

بابا رو به عمو میگه:

– بزار خودش و خالی کنه داداش…

حق داره…

مسخره ی دختر من نیست که یه روز بگه می خواد یه روز نه!

سخت ایستادم… نفس نفس میزنه و عصبی تکونم میده:

– حرف بزن دل ارام حرف بزن لامصب…

حرف بزن لاکردار…

 حقمه بدونم… حقم نیست!؟

چشمام تار می بینه… لب میزنم:.

– ولم کن!

مامان پر بغض میگه:

– ارتان بخیه های دست بچم هنوز جوش نخورده !

نگاهی به مچ دستم میندازه … باز نگام میکنه و میگه:

– به ولای علی نگی چرا من و نمیخوای تا اخر عمرت ولت نمیکنم!

چونم می لرزه…

کاش یکی من و می فهمید…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۳:۵۸]

با صدای دادش میلرزم :

– تا ته و توی همه چی و در نیارم ولت نمیکنم دلارام …

سرم و میندازم پایین :

– دارم اینجا جلو همه میگم ، دارم قسم میخورم ، تو حق من بودی …

باز اشکام میریزن … :

– کسی نمیتونه تو رو زور کنه ، اما میدونم بی دلیل نیست ، من از حقم نمیگذرم …

خدایا میشه الان بمیرم ؟

بمیرم و تموم شه ؟

بمیرم و نشنوم ؟

بمیرم و شکستن عشقم رو نبینم ؟

بمیرم اما آرتان حالش خوب باشه ؟

با صدای گریه زنعمو به سمتش برمیگردم :

– آرتان ، پسرم دستات داره میلرزه آروم باش ، بشین تو رو خدا …

لعنت به من …

لعنت به آرشام …

لعنت به زندگیم …

عمو آرتان رو میبره سمت مبل …

 آرتان میشینه سرش رو بین دو تا دستاش میگیره …

همه ناراحتن …

 اخم کردن …

همه جز آرشام …

جز کسی که همه این بدبختی ها زیر سر اونه …

همه منو مقصر میدونن …

من شدم آدم بده این قصه تلخ …

بابا کلافه میگه :

– ما هم تصمیم دلارام رو همین الان شنیدیم و ما هم دلیلش رو نمیدونیم …

من شرمنده ام ، نمیخوام هم رابطه فامیل بودنمون بهم بخوره ….

که زنعمو با گریه حرف بابا رو قطع میکنه :

– دیگه چه فامیل بودنی اخه ؟

نمیبینید پسرم داغون شده ؟

نمیبینید رنگ به رو نداره ؟

نمیبینید داره نابود میشه زندگیش؟

بابا سرش رو با شرمندگی پایین میندازه که زنعمو رو به من میگه :

– دلارام خانوم دستت درد نکنه …

تو که نمیخواستی چرا همون اول نگفتی ؟

 مگه بچه ی من بازیچه س که اول بگی آره بعد بگی نه ؟

کاش میشد داد بزنم …

بگم همه ی اینا تقصیره پسره خودته …

تقصیره آرشام خودته …

اما باید سکوت کنم …

زنعمو از جاش بلند میشه :

– برای پسر من دختر کم نیست ، همه آرزوشونه ، تو نشدی یکی دیگه اما این رسمش نبود …

و بعد رو به عمو میگه :

– دیگه اینجا جای ما نیست پاشید بریم …

از این حرف زنعمو میسوزم …

گر میگیرم … میلرزم … میترسم …

میترسم از دیدن آرتان کنار دختر دیگه …

فکرشم برام جهنمه ، جهنم …

آرتان بلند میشه و میگه :

– من دیگه اسم هیچ دختری رو به زبون نمیارم …

صداش باز میره بالا :

– دلارام من نمیزارم اینجوری همه چیو خراب کنی …

با صدای آرشام با ترس به سمتش بر میگردم …

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۰۱]

– میشه من یه چیزی بگم ؟

همه به سمت آرشام برمیگردن :

– شما ها این مدت رو گذاشته بودید تا دلارام و آرتان با هم آشنا شن درسته ؟

همه تو سکوت نگاهش میکنیم که ادامه میده :

– خب این مدت گذشت و دلارام میگه نمیخواد ، نه عقدی بوده نه ازدواجی ؛ فقط صیغه یه ماهه خوندن برای آشنایی  …

فقط یه زمان بوده که همدیگه رو بشناسن …

زنعمو با اخم اسمشو صدا میزنه :

– آرشام …

– صبر کن مامان ، دارم حقیقت رو میگم پس همه چی رو سر دلارام خراب نکنید …

اون حق داره واسه زندگیش تصمیم بگیره …

اینبار زنعمو بلند تر اسمشو صدا میزنه که ساکت میشه …

زنعمو به سمت در میره و بابا اینا هم دنبالشون ….

چقدر دم رفتن ارتان مظلوم شده …

دلم براش پر میکشه …

صدای جر و بحثشون میاد…

همونجا میشینم …

دیگه پاهام جون قدم برداشتنم نداره …

چشام نای اشک ریختن نداره …

شدم مرده ی متحرک …

بالاخره صداشون تموم میشه و میفهمم که رفتن …

بابا میاد تو و با اخم میگه :

– باید حرف بزنیم ، همین الان …

به سختی از جام پا میشم ، اروم قدم برمیدارم  :

– بابا خواهش میکنم یه روزه دیگه ، حالم اصلا خوب نیست …

سمت اتاقم میرم ، پتو رو میکشم رو سرم اما سردمه  … بدنم یخ کرده … میلرزم …

با صدای ویبره گوشیمو برمیدارم و پی ام آرشام رو میخونم :

– آفرین کارتو درست انجام دادی …

زیادم سخت نبود ، بالاخره همه چی بینتون تموم شد …

 اما ناراحت نباش ، من کنارتم ، خوشبختت میکنم…

میخوام گوشیم رو بزارم کنار که نازگل زنگ میزنه ، اصلا حوصله ش رو ندارم اما نمیدونم چرا دلم شور میزنه  :

– سلام نازگل

– فقط بگو چرا آرشام جوابمو نمیده دلارام ؟

با شنیدن صداش که پیداس گریه میکنه دلشوره م بیشتر میشه :

– من از کجا بدونم چرا جوابتو نمیده اخه ؟ چیشده ؟

– نمیدونی ؟ اتفاقا تو باید بدونی ، چون عاشقه توعه ، چون بخاطره تو جوابمو نمیده …

از طرز حرف زدنش جا میخورم ، صدام میره بالا :

-حرف دهنتو بفهم ، بدرک که عاشقمه ، من ازش متنفرم فهمیدی؟

– به من ربط نداره این چیزا فقط بدون من بدون آرشام میمیرم …

– من کاری به عشق تو ندارم اگه اون دست از سر من بدبخت و زندگیم برداره

– دلارام بخدا اگه آرشام رو ازم بگیری بدبختت میکنم …

میخوام حرفی بزنم که گوشی رو قطع میکنه …

منظورش چی بود ؟

 مگه بدبخت تر از اینم میشدم ؟

لعنت بهت آرشام …

 خدایا بسه …

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۰۳]

  ***  آرشــام  ***

بی حوصله و خسته روی تخت دراز می کشم و وارد صفحه چتمون با دل ارام میشم از دیشب هنوز انلاین نشده…

 میدونم حالش خرابه… میدونم داغون.. نگرانشم..‌. دروغ چرا گاهی حالم از خودم و کارم بهم میخوره…

اما به داشتنتش به همیشه داشتنش که فکر میکنم لبخند میزنم و همه ی فکرای منفیم دور میشه ….

از دیشب ارتان هنوز خونه نیومده… حالش داغون…

منم داغونم… چون دل ارام هنوز خیلی کار داره تا روبه راه بشه… گوشیم که زنگ میخوره صفحه رو نگاه میکنم و با دیدن اسم دل ارام لبخند میزنم…

– جونم؟

صداش بغض داره… نفس نداره‌…. حس نداره…

– آرشام کم بدبختی دارم که حالام نازگل افتاده به جونم؟

متعجب می شینم‌… بغضش میشکنه… جدی میگم:

– چی؟ یعنی چی درست بگو ببینم چی میگی؟

– نازگل میگه من تو رو از اون گرفتم… من اصلا با تو کاری داشتم؟

گریه میکنه… چشمام می بندم…

– آره؟ من کاری با تو نامرد داشتم؟

– نازگل گوه خورده… من مگه واسه اون بودم که تو منو از اون گرفتی؟

– از همتون متنفرم!

– باشه آروم باش… باز قاطی نکن… خودم حرف میزنم با اون دیونه!

ولی فقط گریه میکنه… خسته موهام و چنگ میزنم و می ایستم:

– دل آر..

در باز میشه و من با ضرب برمی گردم… با دیدن ارتان توی چارچوب در قلبم تند و سخت می کوبه… حرفام و شنیده؟ جلو میاد… موهای بهم ریخته‌… چشمای قرمز… رنگ پریده… صورت اصلاح نشده… نداشتن دل ارام سخته درکش میکنم..

 گوشی و قطع میکنم و سعی میکنم خون سرد باشم:

– سلام..بهتری؟

یه طوری نگام میکنه… سعی میکنم خودم و نبازم.. یه نگاه به گوشیم می ندازه…. نکنه شنیده باشه؟

– میشه امروز کلید اپارتمانت و بدی بهم؟ میخوام تنها باشم چند روز!

صداش در نمیاد… گرفته و داغون … سعی میکنم به روش نیارم خودش بود که میگفت توی مجردی خونه داشتن بی معنیه… سمت کتم میرم و کلید و از توی جیبم بیرون میارم و سمتش می گیرم…

هنوز مشکوک نگام میکنه :

– مرسی!

– خواهش !

می خواد بیرون بره اما مکث میکنه و برمی گرده:

– تو نمیدونی دلی چشه؟

خیره و کلافه میگم:

– نه!

و حتی دیگه دلم نمیخواد ارتان اسمش و ببره… دل ارام واسه من به هر قیمتی…

بیرون که میره شماره ی نازگل و می گیرم به بوق دوم نرسیده صدای بغض دارش و میشنوم:

– آرشام؟

– ارشام و زهرمار این دروریا چیه گفتی به دلی؟

– من دوست دارم!

داد میزنم:

– من ندارم… یه بار دیگه مزاحمش شی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی فهمیدی؟

گریش شدت می گیره و من عصبی تر قطع میکنم و گوشی و روی تخت می ندازم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۰۵]

*** آرتــان ***

کلید می ندازم و وارد خونه ی ارشام میشم…

 سینم سنگینه …

 از بس سیگار کشیدم حس میکنم نفس که می کشم دود بیرون میزنه…

 کلید و پرت میکنم روی میز سالن…

کتم و از تنم در میارم…

حس خوبی ندارم…

 این روزا حس خوبی به هیچکسی ندارم… مخصوصا آرشام…

یه جوریه…

چشماش…

صداش…

 لحنش…

حتی قد یه ارزن واسه حال و روزم ناراحتی ندیدم توی چشماش…!

نفهمیدم با کی حرف می زد اما من از دهنش اسم دل ارام و شنیدم…

شایدم توهم زدم…

از روزی که دست خوشگلش و برید و گفت من و نمی خواد همه ی صداها شده دل ارام..

همه ی تصویرا شده دل ارام…

همه ی نگاه ها شده چشماش!

وارد آشپزخانه میشم و بطری اب و از یخچال برمیدارم و یک نفس میخورم…

سمت اتاقش میرم…

 دکمه های پیراهن مو باز میکنم…

 روی تختش می شینم و سیگار نمیدونم چندم و روشن میکنم..

پک عمیقی میزنم‌…

 ریه هام میسوزه…

قلبم درد می گیره…

گلوم پر بغض مردونس…

 نمیخوام گریه کنم..

 نمیخوام باور کنم عشق مو ندارم…

نداشتن دل ارام یعنی بریدن نفس…

یعنی ته خط…

یعنی مرگ…

یعنی بن بست…

یعنی جهنم…

بلند میشم و سیگار و از پنجره بیرون می ندازم…

روی تخت دراز می کشم و دستمو زیر سرم میبرم..

زل میزنم به سقف…

گلوم از بغض سنگین مردونم درد میکنه…

دلتنگم….

 دلتنگ خنده های قشنگش…

لمس موهای ابریشمیش..

آرتان گفتناش…

حس میکنم دستم به یه چیز فلزی سرد میخوره… از جا می پرم….

 نگام به گردنبند پروانه ای شکل می افته…

 از زیر بالشت برش میدارم…

 گیج و مات نگاش میکنم…

 آشناست…

 این‌گردنبند خیلی اشناست…

 سینم تیر میکشه… این گردنبند ..

این…

واسه دل ارام…

 نفسم میره… سینم و چنگ میزنم… مغزم از کار می افته….

گردنبند دل ارام اینجا‌…

توی این اتاق‌…

توی خونه ی ارشام؟

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 2.7/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *