خانه / آخرین مطالب / رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 6

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 6

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

خون توی تنم یخ میزنه…

خون سرد بودن و عادی بودن خیلی سخته…

لبخند میزنم… جون میکنم:

– چیشد؟

برمی گرده سمتم:

– صدای چی بود؟

اب دهنم و سخت قورت میدم:

– من صدایی نشنیدم!

– چطور ممکنه؟ من شنیدم از همین اتاق!

دستمو پشت کمرش میزارم و به زور به بیرون هدایتش میکنم:

– توهم زدی داداشم… از بس فکر و خیال میکنی!

همراهم میاد… بی خیال میشه.. نفسم سخت بالا میاد…

کلافه میگه:

– آره شاید… خدافظ!

بیرون که میره… قبل از اینکه در و ببنده میگم:

– آرتان لطفا کلید مو بده!

یکم خیره نگام میکنه…

 دلخور میشه اما حرفی نمیزنه…

کلید و سمتم میگیره و در و می بنده…

با سرعت سمت اتاق میدوم…

 در و کمد و که باز میکنم ،

دلارام بی جون و بی حال سرش و به کمد تکیه داده و نگام میکنه… مثل مرده هاست..شاید قلبش بزنه شاید نفس بکشه شاید پلک بزنه اما این لحظه مرده…

 زیر پاهاشو می گیرم و دست دیگم و زیر گردنش می برم.. از توی کمد بیرون میارمش و خم میشم روی صورتش:

– دل آرام!؟

نگام میکنه… اشکاش میریزه … چونش می لرزه…

– نترس نفهمید… ببرمت بیمارستان؟

لبش و گاز می گیره تا صدای گریه ش بلند نشه… با انگشت اشارم لبش و از زیر دندونش خلاص میکنم:

– گریه کن!

اروم میشینم روی تخت و به خودم فشارش میدم… تلاش میکنه ازم جدا بشه اما جون نداره.. سرش و توی سینم پنهون میکنه… هق هق میکنه.. چشمام و میبندم… شقیقه هام تیر می کشه:

– بدبختم کردی!

سرم و بالا و می گیرم و چشمام و روی هم فشار میدم:

– داشتم جون میدادم!

پیراهنم و چنگ میزنه… پیراهنم از اشکاش خیس میشه:

– چه جوری دلت اومد؟ دیدی تو صداش جون نبود؟

غیرت و حسادت عصبیم میکنه:

– به درک که نبود!

چونش و می گیرم و از سینم جدا میکنم… زل میزنم توی چشماش:

– یکمم به من فکر کن!

داد میزنه..

– تو خونه خراب کنی!

پوفی می کشم و اروم میزارمش روی تخت:

– بخواب یکم!

اون قدر بی حال و بی جونه..

اون قدر ترسیده که هیچی نمیگه فقط بی حوصله و خسته چشماش و می بنده…

از اتاق بیرون میرم و اجازه میدم یکم استراحت کنه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۶:۵۷]

   *** دلـــارام ***

چشمام و باز میکنم… سرم سنگین… چشمام میسوزه…

دستم و روی سرم میزارم و از روی تخت بلند میشم از اتاق که بیرون میرم ارشام و می بینم که روی کاناپه نشسته و پاهاش و دراز کرده…

 کنترل تلویزیون دستشه و کانالا رو بالا پایین میکنه…

 با دیدنم بلند میشه و سمتم میاد:

– بهتری؟

خوب بودن دیگه از من بعیده…

نمیشه من خوب باشم… غیر ممکن…

 همون قدر که توقع داشته باشی توی تابستون برف بیاد…

– خدافظ!

مچمو می گیره‌… نگام به ساعت دیواری می افته…دلم شور میزنه…

لب می زنم:

– دیرم شده!

– آرتان‌چیزی نفهمید نگران نباش!

تلخ میخندم…

سخت زل میزنم توی چشماش…

توی چشمای پسری که همبازی بچگیم بود…رفیق بود..اما حالا…

– نگرانی تعریف خوبی واسه این حال داغونم نیست..دستم و ول کن بزار برم..!

اشکم می چکه… تمام وجودم بغض…

اگه بشکنم و ببارم تموم میشم…

دستم و ول میکنه و دستش و روی گونم می کشه:

– یکم بهم تکیه کن… بد شروع شد ولی بد ادامه ندیم… دوسم داشته باش لعنتی!

چشمام از زور اشک برق میزنه…

درست نمی بینمش…

 کاش درست نمی شنیدم….

 بغض میباره از صدای خستم….

بی نفسی می باره از سرتاپام..

– کی میتونه متجاوزش و دوست داشته باشه؟

میگم و دل و می ترکه…

میگم و چشماش و غم می گیره…

میگم و دنیا خراب میشه رو سرمون…

جلو میاد… نمیخوام ببارم… اما کنترل این اشکا دست من نیست…

– دل آرام از روی هوس و یه شب خوابیدن بهت تجاوز نکردم… خواستم که…

جون میکنم…

 جون کندن واقعی یعنی نفس داری…

نبض داری…

 ولی حس زندگی نداری…

 هر ثانیه می میری…

– اون قدر ازت پرم…اون قدر همه چی داغون… اون قدر همه چی ویرونس که دیگه چیزی با جنگ و دعوا حل نمیشه… !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۲]

عقب میرم… در و باز میکنم…

 صدای دل ارام گفتنش و میشنوم و در و می کوبم…

فرار میکنم… می دوم…

 از این خونه از این ادم فقط باید دور شد…

 آرتان گفت بدون من تمومه؟

چرا اون موقع نبودم چشماش و ببوسم..

 گلوی پر بغض شو ببوسم؟

 چرا نبودم باز گمشم توی آغوشش…

 باز اون قدر فشارم بده که با خنده بگم استخونام شکست…

 که گوشم و گاز بگیره و بگه قانونش همینه… دلت شکست صدام کن..!

چرا نمیشه این روزا که دلم شکسته صداش کنم؟

اگه صداش کنم میرسه به دادم؟

به خونه که میرسم با شنیدن صدای آشنا ته مونده توانم ته می کشه…

زانوهام شل میشه…دیوار و چنگ میزنم..

– بیاید بشینید زن عمو من چیزی نمیخورم… یه کاری دارم با دل ارام بیاد بگم میرم!

– والا نمیدونم چرا این قدر دیر کرده!

– نگفته کجا میره؟

– نه والا…این روزا بچم مثل ارواح شده!

جلوتر میرم… پام که به سالن میرسه با دیدنم بلند میشه…‌یخ میزنم…

شایدم اتیش می گیرم… جلو میاد…

نمیشه فقط یه بار دیگه بگم بغلم کن؟

بگم بزار ببوسم چشمای خوشگلت و؟

بگم استخونام و بشکن؟

 بگم دلم و شکوندن؟

بگم دل ارام دیگه اروم نیست!

مامان با دیدنم نگران و عصبی جلو میاد:

– معلومه کجایی تو؟ ساعت ۸ شب!

بگم کجا بودم دنیا همین نقطه متوقف میشه که… سکوت میکنم… آرتان جلو میاد… روبه روم می ایسته… محکم..‌جدی… پر اخم… عصبی…

خسته… خسته …خسته…

– حرف دارم باهات!

منم حرفا دارم..

 منم دلتنگی دارم‌….

منم بغل لازمم..

منم کم دارمت…

لعنت بهت ارشام…

– حرفی بین ما نمونده!

مامان عصبی صدام میزنه…

آرتان مچم و می گیره و می کشه…

جای بخیه هام میسوزه…

از پله ها بالا میره و منم همراهش می کشه…

یادم میاد… اون روز خونه ی عمو رو… همون روزی که ارشام کشتم… همینجوری من و برد… همین جوری عصبی…

مامان ارتان و صدا میزنه… اما توجه نمیکنه… تموم تنم سرد میشه و می لرزم…

 وارد اتاق که میشم در و میکوبه و میگه:

– کجابودی تا این موقع؟

شک کرده…؟ فهمیده؟ نکنه فهمیده که اینجاست…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۳]

سعی کردم به خودم مسلط باشم :

– فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه کجا بودم …

جا خوردن و توی چشماش میبینم …

شکستن رو میبینم …

تا حالا باهاش اینجوری حرف نزدم …

صداش بالا تر میره :

– این چه طرزه حرف زدنه ؟ مگه بی کَس و کاری ؟ فکر کردی گفتی نه دیگه هر کار میخوای میتونی بکنی؟

لرزش پاهامو حس میکنم ، خدا خدا میکنم که آرتان نفهمه  … سعی میکنم صدام محکم باشه :

– بی کَس و کار نیستم اما تو هم کَس و کارم نیستی ، فهمیدی ؟

صداش میاد پایین :

– دلارام واقعا خودتی ؟ تو همونی ؟ اون دلارام با من اینجوری حرف نمیزد …

اون دلارام میگفت من همه کارشم …

اون دلارام ….

حرفش رو قطع میکنم چون اگه ادامه بده جلو اشکام رو نمیتونم بگیرم :

– آره همونم اما قبلا با الان فرق داشت ، الان همه چی تموم شده کی میخوای اینو بفهمی ؟

چشماش از همیشه مظلوم تر میشه …

کاش میفهمید من دیگه همون  دلارام نیستم …

شدم دلارامی که داداشش ساخته …

یه دختر خسته و نا امید …

با صداش به خودم میام :

– دلارام دستت …

به دستم نگاه میکنم …

رنگ باند دستم از خون قرمز شده …

دستشو میاره جلو که دستمو بگیره سریع دستم رو میکشم عقب :

– اه این بچه بازیا چیه بزار ببینم چی شده …

باز دستشو میاره جلو …

اینبار میزارم دستم رو بگیره …

بهونه ی خوبی بود برای لمس دستاش …

برای حس گرمای دستایی که دیگه هیچوقت مال من نیستن …

باند دستم رو باز میکنه :

– هوف همش تقصیر من شد پاشو ببرمت دکتر

– چیزیم نیست …

– لج نکن دلارام پاشو …

چقدر نگرانیش برام خواستنیه …

نرم شده  ، نرم شدم …

اما این درست نبود …

نه نباید بزارم باز امیدوار بشه …

– گفتم چیزیم نیست بس کن …

به سمت کمد میرم و باند رو برمیدارم ، میخوام ببندمش که نمیتونم … میاد باند رو میگیره و دستم رو میبنده …

تو سکوت نگاهش میکنم …

هیچوقت از نگاه کردن بهش سیر نمیشم …

با صدای پیام گوشیش ، گوشیشو از جیبش در میاره و نگاه میکنه …

هر لحظه صورتش قرمز و قرمز تر میشه …

میترسم …

نکنه چیزی راجبه منه …

نکنه چیزی شده …

به سختی لب میزنم :

– آرتان چیشده ؟

با عصبانیت میگه :

– هنوزم نمیگی کدوم گوری بودی ؟

هول میکنم ، میترسم ، میلرزم :

– من … من آرتان ، هیچ جا …

حرفم رو قطع میکنه :

– بالاخره معلوم میشه همه چی دلارام ، من یه روز میفهمم همه چی رو …

با ترس نگاهش میکنم که پامیشه و سمت در میره …

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۶]

 *** نازگل ***

از دانشگاه بیرون میام … حواسم به دل ارام هست… سر به زیر و خسته…بی حال و بی حوصله کوله شو روی زمین می کشه و بی توجه بهم از دانشگاه بیرون میره…

 صداش میزنم… بی حواس تر از این حرفاست که متوجم بشه… بازوش و می گیرم… مثل مرده ی متحرک شده… برمی گرده سمتم و نگام میکنه…

– حواست کجاست؟ چه خبر؟

سرد نگام میکنه… یخ… بی حس…

– رفاقت و خوب تموم کردی در حقم… راز دار خوبی بودی!

– باید باهات حرف بزنم دلی… این قدر ضعیف نباش… این قدر زود وا نده!

نیشخند میزنه… این همون دل ارام… چشماش هیچ حسی نداره…

 دستم و با خشونت از بازوش می کشه و میگه:

– وا ندم؟ تو هم فیلمت دست یه پسری بود وا میدادی!

صدای بوق اتومیبل باعث میشه سر هر دومون برگرده…

با دیدن آرشام قلبم فشرده میشه…

 دل ارام دستاش و مشت میکنه و میگه؛

– وای خدا!

بی حرف ازم جدا میشه و سمت ماشین میره

هاج و واج نگاشون میکنم… حسادت حالم و بد میکنه…

آرشام لعنتی…

گوشیم و از جیبم بیرون میارم

دل ارام یکم بحث میکنه و بلاخره سوار ماشین میشه

پشت هم عکس می گیرم… وقتی میرن عصبی و بهم ریخته سمت ماشینم میرم و دنبالشون راه می افتم… آرشام که جلوی کافه نگه میداره دوست دارم جیغ بکشم.. لعنت به هردوتون…

 اشکام می ریزه و واسه ارتان پیام میدم:

– اگه می خوای حرفام بهت ثابت بشه بیا به این آدرس!

آدرس و واسش می نویسم… جواب میده:

– تو کی هستی لعنتی… تو این حال و روز داغون تو چی میگی این وسط؟

نگاهی به پنجره ی بزرگ شیشه ی کافه می اندازم…

 دل ارام و ارشام رو به روی هم پشت  میز نشستند…

 خسته شماره ی آرتان و می گیرم و دیگه واسم مهم نیست چی میشه…

 ارتان که جواب میده بینی مو بالا می کشم و میگم:

– من و میشناسی…چند بار دیدیم…  نازگلم…رفیق دل ارام!

صدایی جز نفس نفس زدن ازش نمیشنوم..

– آقا ارتان؟

– تو… تو چی میدونی؟

– بیا به ادرسی که گفتم… بیا تا دیر نشده…!

– باشه!

قطع میکنم و خسته سرم و روی فرمون میزارم… نمیخوام ارشام و ازدست بدم.. منتظر ارتان می مونم و خدا خدا میکنم اونا توی کافه بمونن تا بیاد..از ماشین پیاده میشم… نمیدونم چقدر می گذره که ماشین ارتان جلو پام ترمز میکنه.. قلبم می کوبه… از ماشین که پیاده میشه و سمتم میاد رنگش پریده… چشماش دو دو میزنه.. گیج و خسته نگام میکنه:

– چی و قرار ببینم؟

نگام سمت کافه میره که آرشام و دل ارام میان بیرون.. بازوش و می کشم و پشت درخت می ایستم…

عصبی نگام میکنه:

– چته تو؟

– اون طرف خیابون و نگاه کن!

سرش که برگرده قلبم می ریزه…

گیج نگاه میکنه…

دو قدم جلو میره… لب میزنه…

– دل ارام؟

باز میخواد جلو بره که دستش و می کشم…

– آرشام بود؟ اینجا چی کار داشتن؟ چیکار دارن باهم؟

هنوز نمیدونه چه خبره یا خودش و زده به اون راه… ارشام و دل ارام که سوار ماشین میشن و میرن میخواد دنبالشون بره که میگم:

– نفهمیدی داستان چیه؟

نگام میکنه… تموم صورتش عرق کرده… نفس نفس میزنه… انگار که مسافت طولانی و دویده…

 می ترسم از چشماش ولی میگم:

– با هم‌ریختن رو هم… بهت خیانت کردن که نامزدی و بهم زده… هنوز نفهمیدی؟

دستش و به درخت می گیره… می ترسم… گیج تلو تلو میخوره و سمت ماشین میره… جلوی ماشین که میرسه دیگه نمی تونه‌…‌ همونجا کف خیابون می شینه…‌ سرش و به ماشین تکیه میده‌… نگران سمتش می دوم…

– آقا آرتان؟ خوبی؟

سمت ماشینم میرم و بطری اب و برمیدارم

باز سمتش برمی گردم و با عجله بطری و سمت لباش می برم

یکم که میخوره … خیره و سنگ نگام میکنه:

– هر چی میدونی بگو!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۰۸]

 *** آرتان ***

واقعیت مثل پتک می خوره توی سرم… معلقم…

 نشستم کف زمین  و زل زدم به لبای نازگل…

میگه و می میرم.. میگه و تموم میشم.. میگه و دنیا میرسه به تهش…

– من نمیخواستم اینجوری حالت و بهم بریزم ولی خودمم بازی خوردم…

 اونا جفتشون با زندگیمون بازی کردن… دلم نیومد توی بی خبری دست و پا بزنی و اونا احساس زرنگی کنن!

کاش ادامه نده..

کاش بدونه تحملم ته کشیده..

میخوام بلند شم ولی پاهام فلج شده…

کمرم شکسته…

غرورم له له شده…

 غیرتم درد اومده…

 سر به زیر و سخت میگه:

– اونا… اونا حتی با هم رابطه هم داشتن!

حس میکنم زمین زیر پام دهن باز میکنه… با سر سقوط میکنم… خیره ی چشماش میگم :

– مزخرف میگی..داری چرت میگی..امکان نداره!

اما تصویر اون گردنبند جلوی چشمام نقش می بنده…

حس خفگی دارم…

 دستم سمت گلوم میره…

– به جون مامانم دروغ نمیگم… اون حتی دخترونگیشو نداره…

دستم بلند میشه که بزنم توی دهنش…

که خفه شه…

 که لال شه…

 با ترس عقب میره…

 دستم مشت میشه و میاد پایین…

– من گناهی ندارم… منم مثل خودت بازی خوردم… میتونی جلوی این ‌ازدواج و بگیری… دیر نشده!

نیشخند میزنم… این دختر بی شک دیونس… که چی بشه؟

مگه دیگه دل ارام و میخوام؟

 دستم و به ماشین می گیرم و بلند میشم…

 اونم بلند میشه صدام میزنه اما بی توجه بهش سوار ماشین میشم و با بالاترین سرعت میرم..

میرم که بهش بگم دیگه از نداشتنت دل و جونم نمیسوزه…

میرم بپرسم چی کم گذاشتم

کجا رو بد کردم…

گور بابای دختر عموی فریب کار و خیانت کار…

 برادرم چی؟

قلبم داره از سینم میاد بیرون… کند میزنه‌… تموم سینم تیر می کشه…

دو بار مشتم و روی قلبم می زنم…

طاقت بیار..

 طاقت بیار تا برم و تف کنم توی صورتش…

جلوی خونشون که ترمز میکنم فرمون و توی مشتام فشار میدم و نفس عمیق می کشم…

پیاده میشم….

 زنگ و که میزنم صدای عمو می پیچه تو گوشم…

سخت لب میزنم:

– باز کن عمو!

– بیا تو ارتان جان!

در و که میزنه به ضرب در و باز میکنم…

مثل آتیشم…

 وارد خونه که میشم عمو و زن عمو میان استقبال…

با دیدنم پریشون و نگران میان سمتم… اطراف خونه رو نگاه میکنم عمو میاد جلو …

– چیزی شده ارتان جان؟ چرا رنگت پریده؟

صدام خش داره… گرفته…

– کجاست ؟

حتی اوردن اسمش سخته…با دیدنش چی میشم؟

زن عمو جلو میاد:

– چرا نفس نفس میزنی مادر؟ بشین اب بیارم واست چت شده اخه!؟

عمو دستشو میزاره رو شونم:

– دل ارام اتاقشه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۲]

چشم می بندم…

لبم و گاز می گیرم…

قیامت زندگی من این لحظه است…

بی توجه بهشون سمت پله ها میرم…

 صدام میزنن اما من فقط حرفای نازگل می پیچه تو گوشم…

سینم تیر می کشه…

 دارم سکته میکنم…

شک ندارم…

 در اتاق و که باز میکنم دل آرام با ترس سرش و از گوشی بلند میکنه و نگام میکنه…

 بلند میشه و با دیدن حالم نگران میاد سمتم:

-آرتان؟ چیشده چته؟

دستم و بلند میکنه و میزنم توی صورتش… هینی می کشه و صورتش می چرخه… همون لحظه عمو و زن عمو می رسن…

 عمو نگران میاد سمتم:

– چته پسر… حرف بزن.. چیکار میکنی تو؟

دل ارام برمی گرده و نگام میکنه…

اشکاش می ریزه…

 دلم نمی ریزه…

هیچیم نمیشه…

دستش و از صورتش برمی داره…

 زن عمو میره و بغلش میکنه…

– دست رو بچه ی من بلند میکنی نامسلمون؟ چه جوری دلت میاد؟تو همونی که دل ارام اخم می کرد می مردی؟

داد میزنه… گلوم‌میسوزه..‌ قلبم دیگه طاقت نداره:

– چه جوری تونستی کثافت؟ هان؟ چه جوری تونستی؟

عمو بازوم و می کشه:

– یا درست بگو چیشده یا برو بیرون!

– میدونید چرا میگه من و نمیخواد؟

دل ارام می لرزه…

 انگار توی برف ایستاده…

من میسوزم…

 تو خود خود آتیشم…

– چون با برادر منه.. اسمم روش بود و با ارشام تیک میزد…

 اسمم روش بود و با اون رابطه…

عمو میزنه تخته ی سینم… عصبی میگه:

– مثل ادم حرف بزن… تهمت چی و میزنی به دسته گل من… خودت نمی شناسیش؟ از بچگی نبودی باهاش؟ اینجوری شناختیش؟

اخ که دردم همینه…

 اخ که جونم واسه همین داره بالا میاد… دل ارام توی بغل زن عمو می لرزه و هق میزنه…

– همین امروز با ارشام توی کافه دیدمشون..‌.

 همین چند روز پیش گردنبند شو روی…

قلبم داره جون میده…سخته… گفتنش مثل مردن..

– روی تخت خونه ی ارشام پیدا کردم… به ولای علی خودم دلم‌میخواد دروغ باشه… مگه مغز خر خوردم تهمت بزنم…اره عمو؟ شما که از عشقم خبر داشتی نداشتی؟

زن عمو دل ارام و از خودش جدا میکنه… بازوهاش و می گیره و میگه:

– چرا حرف نمی زنی؟ چرا دفاع نمیکنی از خودت دختر؟

جای انگشتام مونده روی صورت خوشگلش… ولی تمومه…ادامه میدم…

– فکر کردید چرا با من بهم زد؟ بپرسید از ارشام… از رفیقش نازی…

و تیر خلاص و میزنم… توی چشمای پر از اشک و ترسش زل میزنم و بی ملاحظه میگم…

– از دکتر زنان!

عمو قلبش و چنگ میزنه و داد میزنه:

– خفه شو آرتان!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۶]

برمی گردم سمت عمو… حالش بده اما از من بدتر نه…

– من خفه شم چی حل میشه؟ دخترت بهم خیانت کرده… به مقدسات قسم اگه عکسش ثابت شه جلوی مردم شهر زانو میزنم جلوش میگم غلط کردم… اصلا شما منو  دار بزن وسط همین‌اتاق!

دلم برای خودم سوخته… عمو سمت دل ارام میره… دل ارام سر به زیر می لرزه و می باره:

– دل ارام؟ چرا هیچی نمیگی بابا؟ بگو داره اشتباه میکنه… بگو تهمت… بگو عزیزم!

منتظرم… منتظرم که دل ارام بگه… که ثابت کنه… که این اتیش و خاموش کنه اما بنزین می ریزه:

– من.. من فقط… یعنی…

عمو می پرسه:

– تو امروز با ارشام کافه بودی؟

فین فین میکنه و میون حال بدش لب میزنه:

– بله!

زن عمو دستش و توی صورتش می کوبه

موهام و با جفت دستام چنگ میزنم

عمو جدی تر و پر اخم تر می پرسه:

– گردنبند تو توی خونه ی… لا اله‌ الا الله!

برمی گرده باز سمت دل ارام و عصبی میگه:

– بوده؟

انگشتاشو فشار میده …چشماش و می بنده و میگه:

– بله!

زانوهام بی حس میشه… خم میشم… دستام و به زانوهام می گیرم… صدای سیلی زدن عمو رو که میشنوم سرم به ضرب بالا میاد… دل ارام روی تخت افتاده و از بینیش خون میاد… قلبم دیگه کشش نداره… زن عمو دست عمو و می گیره و با گریه میگه:

– نزن بچه مو بزار ببینیم چی شده مرد!

عمو داد میزنه:

– تو تو خونه ارشام چه غلطی میکردی؟ کافه واسه چی بودید؟

دل ارام بی حس و حال نگام میکنه

حتی دیگه گریه نمیکنه…

انگار روح توی تنش نیست

حتی دیگه نمی لرزه… نمی ترسه…

– من خیانت کردم بهت!

زن عمو داد میزنه و با گریه میگه:

– دل ارام؟

جلو میرم… جلو تر… حتی دیگه عمو جلومو نمیگیره… بلند میشه و نگام میکنه…

– تو اینجوری فکر کن… فکر کن خیانت کردم… فکر کن اشغالم… فکر کن پستم… دیگه مهم نیست در موردم چه جوری فکر میکنی… چون ته تهش هر جوری که فکر کنی دیگه من و نمیخوای!

یکی قلبم و از دو طرف می کشه…

– من و ارشام قرار ازدواج کنیم بابا!

دستام مشت میشه… گلوم درد می گیره… سینم میسوزه… عمو با شتاب میاد سمتش که باز بزنه جلوشو می گیرم:

– خفه شو دل ارام… خفه شو که ابرو نزاشتی واسم!

سخته… تلخه… ولی مرد که باشی و هر شرایطی باید محکم باشی…

– عمو آروم باش !

زن عمو رو نگاه میکنم و میگم :

– ببرید عمو رو اتاقشون لطفا!

عمو اما داد میزنه:

-کجا برم.. بزار ببینم چه خاکی ریخته تو سرم این دختره!

تحمل این فضا و حضور دل ارام و ندارم.. عمو و ول میکنم و میرم سمت در و میگم”

– دیگه مهم نیست.. خدافظ!

دل ارام صدام میزنه… امادگی دارم که دندوناشو توی دهنش خرد کنم:

– ارتان؟

دیگه واسم تمومه… بی توجه پله هارو پایین میرم و بیرون میرم..

 سوار ماشین میشم‌‌ تا برم سراغ نامرد دوم

اما فکر نمیکنم دووم بیارم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۴۷]

جلوی آپارتمانش که ترمز میکنم صدای جیغ لاستیکا می پیچه تو گوشم…

ماشینش و که می بینم دستم مشت میشه… پیاده میشم و در و می کوبم …

 تمام وجودم می لرزه…

دستم و میزارم رو زنگ و برمی دارم..‌

پیشونی مو به دیوار میزارم صداش و که میشنوم قلبم تیر می کشه:

– بله؟

– باز کن !

صداش پر میشه از تعجب…

نفرت توی وجودم موج میزنه..

– تویی ارتان… بیا تو!

در و باز میکنم و وارد خونه میشم…

 هنوز همون لباسا تنش…

نگام میره سمت اتاق خواب…

یعنی دل ارام …

نفسم و فوت میکنم…

جلو میاد…

بی طاقت و خسته یقه شو می گیرم و می زنمش به دیوار…

 وحشت زده نگام میکنه…

– چته تو… یقه رو ول کن!

– از هر کی خنجر خورده بودم این قدر نمی سوختم!

ناباور و گیج نگام میکنه…

تار می بینم ولی ادامه میدم:

– چه جوری تونستید؟

-چی میگی تو؟

کمرش و محکم میزنم به دیوار و از لای دندونای قفل شدم میگم:

– امروز دیدمت با دل ارام توی کافه!

رنگش می پره…

– چی؟

یقه شو ول میکنم و عقب میرم…

 سعی میکنم بغض صدام و مخفی کنم…

سعی میکنم زانو نزنم…

سعی میکنم محکم باشم…

– چه جوری این مدت توی چشمام نگاه کردید؟

هاج واج نگام میکنه

– چه جوری از خجالت و شرمندگی دق نکردید؟

داد میزنم:

– چه جوری پا به پام اومدی خونه ی عمو و نشستی و از بهم خوردن نامزدیم ابراز ناراحتی کردی؟

لب میزنه:

– آرتان؟

نعره میزنم:

– خفه شو … خفه شو اسممو نیار…

چه جوری تونستی با برادرت این کار و کنی؟

چه طوری اون بی معرفت من و نخواست و گفت میخواد؟

 چرا گذاشت به اینجا برسه؟

انگار آروم تر میشه‌.. نفس راحت می کشه گیج میگه:

– نتونست بگه… مونده بود توی تعارف !

آتیش می گیرم…

گلدون و برمی دارم و پرت میکنم سمتش…

سرش و پایین میاره… گلدون به دیوار میخوره و خورد میشه داد میزنم:

– بی همه چیز اشغال… بی ناموس!

– داد نزن منم بلدم…

شلوغ نکن..‌ اتفاقی که افتاده…

سعی کن کنار بیای!

از این همه وقاحت و پررویی حالت تهوع می گیرم…

 دستمو و مشت میکنم و میزنم پای چشمش…

داد میزنه…

از درد صورتش و میگیره..

 مشت بعدی و توی شکمش میزنم…

عجیبه که مقاومت نمیکنه…

 نمیزنتم… هیچی نمیگه…

می ایسته و ازم کتک میخوره…

 خسته که میشم عقب میرم….

. از لب و بینیش خون میاد..‌.

عقب میرم و تکیه میدم به دیوار…

سر می خورم و نقش زمین داد میزنم:

– خداااااااااا

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *