آخرین مطالبافگار هزاهز

رمان افگار هزاهز پارت پنجم

Rate this post

رمان افگار هزاهز شصت تیپ مر جع معرفی و دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16تا پایان رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان افگار هزا هز ازاینجا کلیک کنید

و وای بر من که باز هم خانواده ام را به او که دیگر همراه و هم پایم نبود، می فروختم.

چشم هایش را ریز کرد و پرسید:«مشکلیه؟»

مشکلی بود. او نباید شیطان را لمس می کرد، نباید خاطراتمان را با او تکرار می کرد، نباید زندگی اش را با شیطان ادامه می داد و من باید همه ی این ها را به او می گفتم اما…

اما شیطان با بلند شدنش و “فراز” گفتنش، وجودم را درید و جملاتم را دزدید، صدایم را خفه و زبانم را قطع کرد.

فرامرز رویش را از من گرفت و رو به چهره ی گریم شده ی او، گفت:«زنگ بزن گریمورتون بیاد بقیه اش رو انجام بده؛ من باید برم.»

در چشم هایم تیز شد و گفت:«بچه های تیمشون می رسن الان؛ بیا.» “فراز” گفتن شیطان گیجم کرده بود و واکنش نشان ندادن او، منگم!

سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:«گرمته! آب طالبی لازمی!»

فارغ از تمام دل گرفتگی ها و حال بهم خوردگی ها، دلم قنج رفت برای حواسش که پیِ حالم بود و لبخند آمد رخت پهن کند روی لب های خشکیده ام که…

سرش را عقب برد و به گونه هایم نگاه کرد. منظورش گر گرفتگی صورتم بود! گر گرفتگی و سرخ شدن چهره ام که قطعا فهمیده بود از دیدن آن ها با یکدیگر به این روز افتاده بودم.

سرگردان خیره اش شدم و مانند احمق ها باز هم تکرار کردم:«ولی تو داشتی اون رو گریم می کردی!»

ابرو هایش را به یکدیگر نزدیک کرد و با چین انداختن پیشانی نسبتا کوتاهش گفت:«آره، این قسمتی از زندگی خصوصی منه!»

بی پروایی اش نفت شد بر تنم و “زندگی خصوصی” اش آتش شد بر تنِ پوشیده شده از نفتم. سوختم و خاکستر روح تباه شده ام در چشم هایم فرو رفت انگار، که اشک حلقه زد در کاسه ی چشم هایم.

زمزمه کرد:«بریم؟»

صدای شکستنم را نشنید، اشک هایم را هم ندید؟!

اگر می گفتم “بریم” و می رفتیم، چیزی تغییر می کرد؟! اگر می رفتم و آب طالبی ای را که گفته بود نوش جان می کردم، باز می گشتیم به آن هفت سال؟!

می خواستمش اما مانده بودم در پذیرفتن و نپذیرفتن خواسته ای که مدت ها بود انتظارش را می کشیدم.

در من چیزی در جریان بود که می ترساند مرا. در من دخترکانی هجده تا بیست سال و زنانی بیست تا بیست و پنج سال زندگی می کردند که “عشق” درونشان می چرخید و میان دل هایشان در رفت و آمد بود.

و بد به حال زن بیست و پنج ساله ای که این عشق با قدمتی هفت ساله درونش طغیان کرده بود.

به صورت ته ریش دار مردِ رو به رویم خیره شدم. دل تنگ لمس تک تک اجزای صورتش بودم و انگشت هایم دیوانه وار لغزیدن میان تار موهایش را می خواستند.

اما بی توجه به احساسات جاری درون تنم، “نه” قاطعی را بر زبان آوردم.

شوکه نشد و لبخند پررنگی روی لب هایش نشاند.

سرش را جلو آورد و لب هایش را دقیقا رو به روی لب هایم قرار داد.

با لحنی مسحور کننده پرسید:«نه؟!»

اگر فاصله ی مویی میان لب هایمان را من پر می کردم، چه می شد؟!

اگر می بوسیدمش، تمام می شد این عذاب بختک زده بر زندگی ام؟

اگر من جلو می رفتم، زمان در همین لحظه ی ناب عاشقانه که جانم را می ربود، متوقف می شد تا به بعدش نرسیم و نبینم که باز هم کس دیگری را در زندگی اش راه می داد؟!

نفس عمیقی کشید و بازدمش را دقیقا در صورتم فوت کرد.

از هرم گرم نفس هایش بود قطعا که عقب رفتم و با وحشت از عشق، بیماری برگشت پذیر، سرم را به چپ و راست تکان دادم.

زبانش را به گوشه ی لبش کشید و با حفظ همان لبخندِ فاخته کش لعنتی اش، گفت:«خیلی خب!»

و رفت!

جای خالی اش رو به روی جسم خسته ام، کاسه ی پر شده ی چشمم را خالی کرد.

بی هیچ پافشاری و تلاشی رفته بود! انگار نه انگار که من هزار تکه شده ی مقابلش، آدمی از دیار سال های به قول خودش تکرار “نشدنی” اش بودم.

باید به دنبالش می رفتم و یقه اش را می گرفتم و می گفتم که قصدم تنها کمی ناز کردن بوده است. باید می کوبیدمش به دیوار و در صورتش فریاد می کشیدم که دلم برای تک تک لحظات گذشته تنگ شده بود و دیوانه ی آن آب طالبی پیشنهادی اش بودم. باید دست هایم را دو طرف صورت تقریبا استخوانی اش می گذاشتم و تند تند می بوسیدمش تا بفهمد هنوز هم دلبرکانه دوستش داشتم. باید می رفتم و نشانش می دادم عاشقش بودم…

اما صدای دخترانه ای پرده ی گوشم را سوراخ کرد.

-چرا واسه آدمی که حتی یک ذره هم برای به دست اوردنت تلاش نمی کنه، گریه می کنی؟!

جای خالی مردِ بی انصافم را دختری پر کرده بود که حس می کردم بیش از حد در زندگی همان مردِ  بی انصافم می چرخید و جولان می داد.

آرایش ناتمام صورتش، حالم را بهم می زد. فکر به اینکه دست های هنرمند فرامرز بر چهره اش طرح زده باشند، نفس کشیدن را از یادم می برد.

جمله اش اما، کلاف های سنگین ذهنم را به کار انداخته بود و افکارم با سرعت در ذهنم جریان پیدا می کردند.

گریه می کردم برای کسی به راحتی ترکم کرده بود و حالا با یک “نه” به سرعت نور غیب شده بود. اشک می ریختم برای مردی که دوستم نداشت. صورتم را نم دار می کردم برای…

برای کسی که با تک تک اندام های درونی، بیرونی، واقعی و مجازی ام می خواستمش!

زبانم را به سقف دهانم چسباندم و بی آنکه چیزی به صاحب چهره ی فریبنده ی رو به رویم بگویم، سالن را ترک کردم.

پایم را روی پدال گاز فشردم و لعنت فرستادم بر پرایدی که سرعتش راضی ام نمی کرد.

یک به یک از تمام اتوبان ها گذشتم و به خانه که رسیدم، هنوز هم نا آرام بودم.

هنوز هم حواسم پی چهره ی دلنشین شیطان بود. در جواب “دیر کردی” عزیز بانو، سکوت کردم و به جایش حس کردم مغزم از تصور با هم بودن آن ها، متلاشی شد.

در اتاق را که کوبیدم و رو به روی عکسش ایستادم، زبانم را از سقف دهانم جدا کردم و فریاد کشیدم:«عاشقتم، عاشقتم ،عاشقتم، عاشقت…»

اشک هایی که مهارشان کرده بودم، باز هم باریدند و به هق هق افتادم.

صورتم را به قفسه ی سینه اش در عکس چسباندم و نالیدم:«چجوری می تونی انقدر بد باشی؟ چطور می تونی حتی به اون عوضیِ خوشگل فکر کنی؟»

و بعد حس کردم دست هایش را لازم دارم که در موهایم بلغزند و آرامم کنند. تار موهایم را یک به یک لمس کنند و صدایش در وجودم بپیچد و عاشق ترم کند.

“با بوسه اش به اخم هایم، هم آغوشی ابرو هایم را از بین برد و زمزمه کرد:«زود بر می گردم.»

به دختر بچه ای که قهقهه می زد و زبانش را برای دختر دیگری بیرون آورده بود، نگاه کردم و گفتم:«بدون من داری می ری!»

انگشت هایم را به بازی گرفت و با وارد کردن فشاری بر شانه ام، روی تاب نشاندم.

سرش را خم کرد و زیر گوشم گفت:«چند وقت دیگه با هم می ریم عزیزم. جای دوری که نمی رم، زود بر می گردم»

بغ کرده گفتم:«دختر جنوبیا دلت رو می برن.»

بوسه ای بر شقیقه ام نشاند و گفت:«غلط می کنن.»

نگاه زنی که همان دختر بچه های خندان را به زور از پارک خارج می کرد، اعصابم را بهم می ریخت. از روی تاب نشستنم بدش آمده بود یا ساعت دو نیمه شب بیرون بودنم؟!

پلک زدم و گفتم:«فردا یک ساله می شیم و تو نیستی!»

انگشت هایش را در موهایم حرکت داد و گفت:«قلبم، حواسم، روحم، فکرم…»

سرش را خم کرد و زیر گوشم گفت:«اینجاست. پیشِ تو!»

انگشت هایش را در کف سرم حرکت داد و گفت:«چی می خوای برات بیارم؟»

بلند شدم و با دور زدن تاب، رو به رویش قرار گرفتم.

در تاریکی آسمان تهران، خیره ی نگاه عاشقانه اش شدم و گفتم:«دلت رو صد برابر عاشق تر می خوام. میاریش؟»

و او بود که مرا در آغوش کشید و نجوا کرد:«هر ثانیه، هزار برابر عاشق تر می شم فاخته.»”

رو به روی عکسش نشستم و پر حرص گفتم:«می دونی چند ثانیه از اون روز گذشته؟ می دونی تا حالا دلت باید از شدت عشق دیگه جایی نداشته باشه؟»

جوراب های کوتاه مشکی رنگم را در آوردم و غر زدم:«واسه ی کار می رفتی دلم تنگ می شد برات، دلت تنگ می شد برام! الان کلا بدون من زندگی می کنی. چجوری با دلی که هر ثانیه هزار برابر عاشقم می شد، راحتی و مشکلی نداری؟»

مشت کوبیدم بر ران پایم و بلند فریاد کشیدم:«تو مگه نمی گفتی که دختر باید ناز کنه؟ چرا نازمو نکشیدی پس امروز؟»

تن وا رفته ام را از کف زمین بلند کردم و با عصابنیت لگدی به دیوار زدم.

-تو، یک دروغ گوی عوضی به شدت جذابی که من خیلی خیلی خیلی دلم براش تنگ شده.

لگد دوم را محکم تر به دیوار کوبیدم و این بار تار های صوتی ام را از دست داده بودم انگار، که علی رغم تلاشم برای جیغ کشیدن، صدای آرامم در گوش های خودم پیچید:«دوستت دارم، بخدا دوستت دارم…»

و وای بر منِ ترسو که این چیز ها را به خودش نمی گفتم و لعنت بر منِ احمقِ نابلد که یادم رفته بود باید خودم را در زندگی اش پررنگ کنم.

و من نفرین همه ی جهان را با شرط وصال، به جان می خریدم اگر که نفرینم کنند بیش از این عاشق شوم…

در تاریک ترین قسمت سالن ایستاده و خیره مانده بودم به قامت پدر. قدم که بر می داشت، با همه ی وجود، با همه ی قوا، ستایشش می کردم. لبخند که می زد، می مردم برای غم ریشه زده در دلش و لعنت می فرستادم بر باعث و بانی این غم. بر خودم!

نگاهش که سیاهی را درید و جسمم را شکار کرد، قطره ی اشکی گونه ام را زخم کرد.

قدم هایش که به سمتم جهت پیدا کردند، نفس حبس کردم در سینه و کمر چسباندم به دیوار. نترسیده بودم از پدر اما ترسیده بودم از غمش، حسرتش، نگاهش، دلتنگی اش!

هر قدمی که او را به من، دخترش، نزدیک تر می ساخت؛ مرا، دخترش را، بیشتر می کشت.

رو به رویم که رسید، رفتن روح از تنم را با چشم دیدم و با همه ی وجود احساس کردم.

چند ثانیه، دقیقه و شاید ساعت ها خیره ام ماند.

نگاه ندزدیدم از نگاه دلتنگش. لبخند نزدم به صورت دلگیرش. هق هق نکردم برای پیر شدنش. اما اشک ریختم برای تمام مدتی که او را نداشتم! برای تمام بی پدری هایی که خودم خواسته بودم و حواسم به دلِ بیچاره ام نبود.

دست که کشید بر گونه ام، گرمای دیرینه و آشنایی وجودم را لمس کرد. گرمایی از جنس محبت پدرانه، نیاز دخترانه!

گرمایی از جنس کودکی ام!

پیشانی ام را بوسید و با لحن دلگیری که سعی داشت پشت لبخند عمیقش پنهان کند، گفت:«امروز پنج شنبه ست پدر صلواتی؟»

میان گریه، خندیدم. بچه هم که بودم، “پدر صلواتی” ورد زبانش بود. دوست داشت مانند آقا جان، پدرش، حرف بزند.

لبخندم را که دید، بار دیگر پیشانی ام را بوسید و همانند قبل، گله گذاری را شروع کرد.

عادتمان بود. مادر برای او غر می زد و او برای من و من…

من گله هایم را جمع می کردم و برای فرامرز می بردم.

آهی کشیدم و نگاه دوختم به چشمان خسته ی پدر.

-مامانت تا خود سالن غر زد.

دست کشیدم روی دستش که هنوز اشک هایم را پاک می کرد. انگشتش را فشار دادم و به زحمت لب زدم:«به خاطر من؟!»

منتظر بودم بگوید “به خاطر تو”. می خواستم اینکه گند زده بودم به خانواده ی چهار نفره ی کوچکمان را بکوبد در صورتم و بعد با زخم زبان هایش روحم را بدرد. می خواستم عذاب بیاندازد به جانِ نداشته ام تا آدم شوم، معذرت بخواهم، به خانه برگردم. اما نگفت. به جایش خندید و تلخی ته نشین شده در خنده هایش، مغزم را متلاشی کرد.

با لبخند عمیقی به خندیدن دردناکش پایان داد و گفت:«از لباس خودش و کادویی که برای پری خریده راضی نیست.»

زمزمه کردم:«مثل همیشه.»

و فکر کردم چه قدر دلتنگ “همیشه” بودم. چه قدر یکنواختی چهار نفره ی خودمان را محتاج بودم.

خواست چیزی بگوید که لب چسباندم روی گونه اش و بوسیدمش.

و بعد فکر کردم دخترک هجده ساله بود که از من رد شد و مرز میان خود و پدرش را شکست.

در آغوشش جان گرفتم و آرامش را بلعیدم.

دردم آمده بود از عروسی پری که بهانه بود برای دیدار من و خانواده ام. قلبم گرفته بود از نگاه دلگیر مادرم که می گفت:«سنگدلی هم حدی داره!»

اما وجودم از بین رفت وقتی که برادرم را، پاره ی تنم را، یار و همبازی کودکی هایم را، با چشم هایی نمناک در برابرم دیدم و او دستش را روی گونه ام فرود آورد.

مادر، “هین” بلندی کشید و پدر،

“دانیال” را فریاد زد.

دستش را در دست گرفتم. لب غنچه کردم ببوسم نوک انگشت هایش را اما  نشد! زنِ بیست و پنج ساله ی شرمنده جلویم را گرفت و مجبورم کرد لب هایم را به حالت قبل بازگردانم. زمزمه کردم:«دستت درد می گیره.»

دستش را از دستم بیرون کشید.

دهان باز کرد و زبان چرخاند اما صدایش به گوشم نرسید. زنِ بیست و پنج ساله سد راه من بود، سد راه او که بود که حرفش را می خورْد؟!

مادرم غر زد:«سالن شلوغ می شه الان. تمومش کن دانیال.»

دانیال اما خیره بود به چشم هایم. در انتظار حرف هایم بود انگار.

مرد شده بود. مرد تر از اولین باری که سیگار را در کوله ی مدرسه اش پیدا کرده بودم. آقا تر از اولین باری که فهمیده بودم عاشق شده است. بزرگ تر از اولین باری که خوشش نیامده بود از لباسم، از نگاه سهند روی بدنم و از بودن فرامرز در زندگی ام.

حتی مرد تر از وقتی که پس از خودکشی ناموفقم اجازه نداده بودم مرا ببیند.

دست کشیدم روی ته ریش نشسته بر صورتش و لب زدم:«خوشگل شدی دانی…»

-تو رو خدا بیا بریم خونه.

نفسم برید از التماسش. چه کرده بودم با غرورش؟!

خواستم حرف بزنم. خواستم بگویم به خانه می روم و همه چیز را تمام می کنم اما… اما فکر کردم منِ تباه شده، پا که در خانه ی پدری ام بگذارم سرما را می کشانم آنجا و حالشان را بد خواهم کرد.

پلک بستم و برای بار نمی دانم چندم، آرزو کردم آن سال های تکرار نشدنی ام با فرامرز نبودند!

صدای سرخوش پوریا از جایی پشت سر پدرم به گوش می رسید.

پلک باز کردم. رگه های اشک در کاسه ی چشم های دانیال به چشم می خوردند.

-پری گفت تو راهن ،می رسن الان.

خیره در چشم های محزون برادرم بودم و فکرم بی هوا جایی رفته بود که نباید!

فرامرز حالا کجا بود؟! حالش…

حالش چگونه بود؟!

بدم آمد از خودم که در این شرایط هم نگران حالِ او بودم. دست خودم نبود اما. باور داشتم دوست داشتنش را هم اگر دروغ گفته بود حس برادرانه اش به کیان، حقیقتی بیش نبود.

فکر کردم اگر کیان زنده بود حالا تولد یکی دوسالگی فرزند او و پری را جشن می گرفتند و من و فرامرز هم…

من و فرامرز؟!

ما قطعا به جایی نرسیده بودیم. قطعا کیان هم اگر زنده بود نمی توانست فرامرز را آرام کند و کمک کند تا کمی، تنها کمی مرا بفهمد.

صدایی در سرم پژواک می شد.

“مطمئنی عزیزم؟! خوب فکر هات رو کردی؟!”

پلک بستم و تنم را باز هم به دیوار چسابندم. ایستادن روی پاهایم ممکن نبود. صدای زن، سلول هایم را تکه تکه می کرد!

فکر به گندی که بالا آورده بودم و فرامرزی که نخواسته بود مرا بفهمد، ببخشد، بماند و نرود، نای نداشته ام را هم می گرفت.

هیاهوی پر شوق جمعیت خبر از رسیدن پری و سهیل می داد.

حسودی نکرده بودم به ازدواج پری. ناراحت نشده بودم از اینکه به عشقش رسیده بود؛ اما…

اما حسادت کرده بودم به قوی بودنش که یاد و خاطرات کیان و احساسات آتشین قلبش نسبت به او را همراه با جسمش خاک کرده بود و به آرامی به زندگی طبیعی خودش بازگشته بود. ناراحت شده بودم از اینکه مانند من، خودش را عذاب نمی داد و یک بار دیگر عشق را به دلش راه داده بود.

درست ترش را بخواهم بگویم، از خودم ناراحت و خشمگین بودم.

پوریا بود که دانیال از من دور کرد و مادرم بود که پدرم را به دنبال خود کشید.

جلو نرفتم، در جای خودم ایستادم. خیره ماندم به چهره های خندان و راضی آن ها و دلم برای نبودن کیان، به درد آمد.

تمام خاطراتی که من و فرامرز هم در آن ها سهیم بودیم؛ جایی در مغزم را اشغال کرده و سوراخش می کردند.

در تمام مراسم، با وجود علاقه ی شدیدم به پری، نزدیک او و سهیل نشدم.

در عوض یک گوشه از سالن را انتخاب کردم و در گذشته ام غرق شدم.

حس دلتنگی از اعماق دلم بالا آمد و دست پیچید به دور گلویم. فشار دارد… فشار داد… فشار…

لعنتی! اشکم را در آورد.

“کیان قهقه زد و گفت:«زر نزن مرتیکه. باز زیادی خوردی حواست نیست چی داری می گی!»

فرامرز انگشتانم را به بازی گرفت و رو به کیان توپید:«بد مست باباته رفیق!»

پری گیلاس ها را از روی میز جمع کرد و غر زد:«انقدر نکش کیان.»

کیان “ای به چشم” غلیظی گفت و سیگار را سمتم گرفت.

خم شدم بگیرمش که فرامرز تنِ وا رفته اش را تکان داد و مرا عقب کشید. از فشار انگشتانش بر بازویم، اخم کرد.

نگاهم را سمت او که سیگار را لای لب هایش می گذاشت کشاندم و با اخم خیره ام شد. عصبی شده بود!

می دانستم دوست نداشت حتی یک پک از سیگار بکشم.

کیان با ته مانده های خنده پرسید:«پس می خوای استخر عمومی بزنی وسط حیاط؟ آره؟!»

فرامرز که نگاه از چشم هایم گرفت، چشم چرخاندم سمت پری. سر روی شانه ی کیان گذاشت و گفت:«خوابم گرفته.»

کیان دست کشید بر موهایش و زیر لب چیزی را زمزمه کرد.

و بعد حتما یادش رفت که منتظر پاسخ احتمالا بی شرمانه ی فرامرز بوده است.

تقلید از دلبری های پری بود یا دلم بود که دستور داد تنم را سمتش بکشم و ببوسم نبض شقیقه اش را، نمی دانم. می دانم اما که بوسید صورتم را و زیر گوشم زمزمه کرد:«می خوامت دلبرک!»”

به دنیای قرمز زنگ و دخترانه ی اتاقم خیره شدم. دانیال دیوار را از عکس هایم پر کرده بود. خوشم نیامده بود. نبود اما. نبود عکس فرامرز توی ذوقم می زد. عادت داشتم به دیدن تصویر چسبیده اش روی دیوار اتاقک زیر پله ای خودم.

به خاطر دانیال آمده بودم خانه و قصد داشتم دو سه روزی را هم بمانم.

درد داشت که در خانه ی پدرم راحت نبودم اما دست خودم نبود، نمی توانستم آن جا را تحمل کنم. عادت داشتم به بی برنامه بودن خانه ی عزیز بانو. نمی خواستم هق هق های شبانه ام لالایی نفرت انگیز شب های خانواده ام باشد. دوست نداشتم مادرم با دیدن برنامه ی مسخره ام و زندگی مسخره ترم، دلگیر شود.

دوست نداشتم ناخلف باشم اما من دقیقا خودِ خودِ ناخلف بودم! حتی هزار برابر بدتر از آن…

سیگاری میان لب هایم جا دادم و خیره ماندم به گوشی ام که روی تخت گذاشته بودم.

دست کشیدم میان موهایم. سرم درد می کرد. قدمی به جلو برداشتم.

چند دقیقه با ذهنی تهی خیره اش ماندم و در یک لحظه خم شدم و گوشی را چنگ زدم.

بی درنگ شماره گرفتم و گوش فرا دادم به بوق های گوش خراش.

بوق اول، بغضم را قورت دادم. بوق دوم، سیگار دوم را روشن کردم. بوق سوم، لبه ی پنجره نشستم. بوق چهارم…

بوق نمی دانم چندم بود که قطع شد و سیلی محکمی از واقعیت صورتم را لمس کرد.

من دیگر در زندگی اش جایی نداشتم! من دیگر دلبرکش نبودم. دیگر دوستم نداشت…

کابوسم دوست نداشته شدن بود و در بیست و پنج سالگی ام جامه ی حقیقت پوشیده بود. می دانستم این حس عذاب آور ذره ذره جانم را خواهم گرفت.

خیره ماندم به خیابان خلوت.

ساعت سه و نیم صبح بود. شاید خواب بود

اما چگونه می توانست پلک ببندد و بخوابد وقتی که من در زندگی اش نبودم؟! چطور بدون من دوام می آورْد؟ من چرا نمی توانستم؟ چرا بدون اینکه قرص های آرام بخش را به خورد معده ی بیچاره ام بدهم، نمی توانستم در عالم بی خبری فرو بروم؟!

شاید هم…

شاید هم، هم آغوش شیطان شده بود. شاید تن شیطان را نوازش می کرد و در گوشش “ابی” زمزمه می کرد.

شاید در عشق بازی اش با او، من، فاخته، مجنونِ موهایش، لیلای شب هایش، آرامش روز هایش، محرم راز هایش را از یاد می برد.

شاید شیطان قرار بود لیلای شب هایش شود…

خیره مانده بودم به سیاهی شب و فکر می کردم شمع روشن کرده یا چراغ های سالن را روشن گذاشته بودند؟

سیگار دود می کردم و فکر می کردم از سیگار کام گرفته بودند یا بی هیچ مقدمه ای روی تخت افتاده بودند؟!

مرده بودم. همان شب، همان جا لب پنجره ی اتاقم، مرده بودم!

همان جا که در ذهنم فرامرز، شیطان را بوسید، تمام شده بودم…

سیگار چهارم بود به گمانم که نامش صفحه ی گوشی ام را روشن کرد. ضربان قلبم شدت گرفت و حس کردم گلویم در ثانیه خشک شد. همه ی تنم برای شنیدن صدایش در تلاطم بودند.

خش سایه انداخته بر صدایش، دیوانه ترم کرد.

تا به حال کجا بود؟!

-زنگ زده بودی!

خرد شدن غرورم درد زیادی داشت اما دلم دیگر نمی توانست تحمل کند.

-فقط می خواستم…

دستم را مشت کردم و با صدای آهسته ای ادامه دادم:«صدات رو بشنوم.»

قبل از اینکه چیزی بگوید یک قطره اشک از چشمم چکید. اشک نبود اما… عشق بود! به جان خودش، خودم، خودمان ،عشق بود که از چشمم چکید و گونه ام را بوسید.

-سیگارت رو خاموش کن. آماده شو، میام دنبالت.

مات ماندم. من تنها به شنیدن صدایش راضی بودم و او می خواست دیدارش را به دل تنگم هدیه دهد!

پک دیگری کشیدم و گفتم:«خونه ی خودمونم.»

-باشه.

محتاجانه گفتم:«قطع نکن.»

لحنش آرام و مهربان بود. دلم را گرم کرده بود و از یادم برده بود که تا چند دقیقه ی قبل چه فکر هایی می کردم.

-قطع نمی کنم.

و اضافه کرد:«خاموشش کن.»

اینکه می دانست دقیقا در چه حالی بودم، حالم را زیر و رو می کرد.

سیگار را در لیوان آبی که روی میز بود انداختم و پرسیدم:«داری میای؟»

نمی دانم از ناز کردن و ناز کش نداشتن ترسیده بودم که با سر قبول کرده بودم با او بیرون بروم یا دلتنگی عقلم را برده بود.

صدایش خسته بود. دلم برای خستگی اش هم رفت.

-نزدیکم. دو دقیقه ی دیگه پایین باش.

به مانتو و شالی که تازه از شرشان خلاص شده بودم خیره شدم و دوباره خواهش کردم:«قطع نکن.»

زمزمه کرد:«قطع نمی کنم فاخته!»

فاخته گفتنش جانم را گرفت. دوست نداشتم فاخته صدایم بزند. دوست نداشتم دیگر دلبرکش نباشم. دلم نمی خواست باختنم را با فاخته خواندم در صورتم بکوبد.

آهی کشیدم و درحالی که شال را روی سرم می کشیدم در اتاق را باز کردم. می رفتم ببینمش؟! مثل همان وقت ها؟ ساعت چند بود؟ چهار؟ چهار و نیم؟! ساعت مهم نبود، مهم این بود که دم دم های صبح بود! مهم این بود که دیدارم با او در گرگ و میش هوا می چسبید. مهم این بود که قرار بود ببینمش! خودش گفته بود “می آید!”

می دانستم تا صبح هم پلک های پدر نخواهند لرزید.

مطمئن بودم دانیال حتی اگر بیدار هم شود، از ترس بیدار شدن من از نزدیکی اتاقم رد نخواهد شد.

او که نمی دانست دیگر درست و حسابی نمی خوابیدم که بخواهم از خواب بپرم!

نگران مادر و شب زنده داری هایش در سالن بودم اما سالن خالی، قلبم را آرام کرد.

صدای نفس های عمیقش در گوش هایم می پیچید و قطع نکردنش را اثبات می کرد.

همزمان با صدای آرامش که می گفت:«رسیدم.»

در حیاط را باز کردم و خودم را بیرون کشیدم.

اما نتوانستم قدم دیگری جلو بگذارم و سوار شوم. مات زانتیایی بودم که او پشتش نشسته بود. زانتیایی که شاهد قسمت های خصوصی رابطه ی ما، دعوا هایمان، بحث های فلسفیمان و دیوانگی هایمان بود!

در خودم، گذشته ام و او غرق بودم که گوشی از دستم خارج شد و نگاهم قفل چهره ی آرامش شد.

گوشی خودش را در جیبش جا داد و گفت:«بیا.»

و بعد مثل قبل در را برایم گشود و خیره ام شد. غمگین بود. آنقدر غمگین که نمی تواستم باور کنم این آدم همانی بود که رو به رویم ایستاد و با وقاحت گفت:«بخشی از زندگی شخصیمه!»

خواب که نبود؟! رویا؟ توهم؟

بازویم را فشار دادم و از دردش مطمئن شدم همه چیز حقیقت داشت!

سوار که شدم در را رها کرد و از سمت راننده سوار شد.

عمیق بو کشیدم. عطر خنکش، با اینکه جدید بود، حالم را جا می آورْد.

حالم فوق العاده بود. روی پاهایم بند نبودم. روحم می رقصید و دلم دف می زد. دخترک ها و زنان درون وجودم تک به تک می چرخیدند و آواز عاشقی سر می دادند.

اما زنِ بیست و پنج ساله که من بودم، خیره مانده بود به چشم های غمگین مردی که کنارش نشسته بود.

صدایم لرز داشت وقتی پرسیدم:«ناراحتی؟»

انگشت کشید میان موهایش و پاسخ داد:«پیش کیان بودم.»

قلبم آرام گرفت. روحم سر جایش نشست و فکرم دیگر نچرخید. بعدا باید به حساب خودم می رسیدم که فکر کرده بودم او در حال عشق بازی بوده است! باید خودم را تنبیه می کردم تا دیگر فکر های مسخره ام را پر و بال ندهم.

دوست نداشتم بحث کیان وسط باشد. دوست نداشتم حالا که فرصت داشتم کنارش باشم، کیان و پری روی حرف هایمان سایه بیاندازند. می خواستم همه ی این دیدار برای خودم باشد. حتی دوست نداشتم ثانیه ای از آن خرج آدم های دیگر شود.

او نفهمیده بود انگار. به آرامی ادامه داد:«اگه بود الان تولد بچه اش بود.»

نا امید از حرف زدن درباره ی خودمان

آه غمگینی کشیدم و او زمزمه کرد:«اگه بود من و تو الان…»

نگاه برنده اش را به سمت چهره ام پرتاب کرد. ساکت مانده بود. انگار ادامه ی حرفش پشت دندان هایش گیر کرده بود.

می خواستم در باره ی خودمان حرف بزنیم اما اینگونه؟! نه!

سرم را پایین انداختم و با صدای مرتعشی گفتم:«بحث نکن.»

می دانستم اگر ادامه دهد، دعوایمان خواهد شد.

می دانستم و نمی خواستم این هم نشینی در نزدیکی صبح را از دست بدهم.

لحن ملتمسم، حالم را بهم می زد. این فاخته ی مظلومی که التماس می کرد و ذره ذره غرورش را می کشت، نفرت انگیز بود برایم.

پلک بستم و در پشت پلک هایم آرامش را جست و جو کردم.

از صدای فندکش فهمیدم که سیگاری آتش زد. زمزمه وار گفت:«سهیل کمه واسه پری.»

در خودم جمع شدم. سعی کردم اشک های جمع شده در کاسه ی چشمم را پشت پلک هایم پنهان کنم. قسمت نبود انگار از خودمان بگوییم. او نمی خواست انگار از خودمان حرف بزنیم. او دلش پر بود انگار…

احساساتم را لگد مال کردم و به سختی گفتم:«دله دیگه. دلش واسه سهیل رفته.»

و بعد فکر کردم دل من برای هیچ کس جز فرامرز نخواهد رفت. دل من تا ابد قفل دلش خواهد بود.

لحنش حرص داشت:«دلش غل…»

کیان دوست نداشت کسی “تو” به پری بگوید. حتی وقتی آشوب بود میانشان باز هم هیچ کس حق نداشت حرفی به پریبزند. فرامرز هم انگار حرمت او را نگه داشته بود که حرفش را خورد و جمله اش را کامل نکرد. دم و بازدم کلافه ای انجام داد. دل دل می زدم برای نوازش موهایش و آرام کردن روح نا آرامش اما…

اما ترس از پس زده شدن، سد راهم شد.

غر زد:«سهیل همخونه ی کیان بود. پری با این انتخابش کیان رو کوچیک کرده.»

در دل قربان صدقه ی غمِ وجودش رفتم اما به جای بر زبان آوردن حرف های دلم، با خستگی زمزمه کردم:«اذیت نکن خودت رو.»

چشم باز کردم و رویم را به سمتش چرخاندم. دوست داشتم جای جای صورتش را با نگاه نوازش کنم.

مهم نبود که جایی نرفته بودیم و در  ماشین خاموش نشسته بودیم. مهم این بود که آمده بود تا بیینمش!

نور چراغ های کوچه، نیمه ای از صورتش را روشن کرده بود. نیمه ی دیگر در تاریکی فرو رفته بود و نمی دیدم رنگ نگاهش را.

اخم روی پیشانی اش پررنگ تر شده بود.

سیگار را از شیشه به بیرون پرت کرد.

احساس کردم صورتم را می بلعد.

سرش را کمی جلو آورد و به آرامی گفت:«گریه نکن.»

در نگاهش، چهره اش، اخمش و در وجودش حل شده بودم که این جمله مانند یک دست مرا از دریای نا آرام وجودش بیرون کشید.

انگشت کشیدم روی گونه ام و خیسی اش وجودم را منزجر کرد.

ناباور لب زدم:«من گریه نمی کنم.»

سرش را جلو کشید و خیره در چشمانم گفت:«ولی الآن داری این کار رو می کنی.»

و بعد با انگشتش قطره ی دیگری را از روی گونه ام، زدود.

لمس صورتم توسط انگشت داغش، همه ی تنم را سوزاند.

بدون اینکه سرش را عقب بکشد، در گوشم خواند:«اگه کیان زنده بود، شاید الان تولدشون رو، تولد بچه ه…»

لبم را گاز گرفتم و او را عقب راندم. هر چیزی را تحمل می کردم، این یکی را تاب نمی آوردم. این لحن و این صدا و این چهره ی غمگینِ خشمگین را تاب نمی آوردم.

می خواستم فرار کنم. باید می رفتم. ماندنم درست نبود. ادامه ی این بحث، خوب نبود.

دست در جیب مانتویم فرو کردم و آه کشیدم.

کلید ها را با خودم نیاورده بودم.

نگاهش تیز و برنده بود… نگاهش…

نگاهش کشنده بود!

لبم را از زیر دندانم بیرون کشیدم   گفتم:«کلید ها رو جا گذاشتم.»

سیگاری را که قصد داشت روشن کند، پشت گوشش گذاشت و درحالی که در را باز می کرد گفت:«بازشون می کنم .

بیا.»

با گیجی دست روی دستگیره گذاشتم و یادم رفت که وقتی سیگار را پشت گوشش می گذاشت، صدایش می زدم:«خلاف کار!»

بعد او می خندید، قلقلکم می داد، من می خندیدم، بعد در گوشم می خواند:«خنده هات چند نفس؟»

یادم رفت که بعد من اخم می کردم و نفس گفتنش را می کوبیدم در صورتش و او ناز می کشید و بعد من…

در را باز کرد و سرش را داخل آورد.

-نمی خوای بری خونه؟!

آری، یادم رفت که می مردم برای نگاه تب دارش.

از ماشین پیاده شدم و کنارش ایستادم.

ابزاری که اسم هایشان را نمی دانستم کنار در آهنی حیاط گذاشت و زمزمه کرد:«بیا.»

به دیوار بلند حیاط نگاهی کردم و جلو تر رفتم. نزدیکش که ایستادم، صدای قهقهه ی مردانه اش بلند شد.

بهت زده نگاهش کردم و غر زدم:«هیس، هیس.»

لبخند پهنی روی لب هایش نشاند و با دقت بیشتری پاهایم را نگاه کرد.

سرم را که پایین انداختم دوست داشتم محو شوم.

دمپایی های صورتی رنگ گل گلی پوشیدنم یک چیز بود و لنگه به لنگه پوشیدنشان یک چیز دیگر!

با ته مانده های خنده در صدایش زمزمه کرد:«حواست کجاست تو؟»

دستم را مشت کردم و در دل بر خودم لعنت فرستادم. خواستم بگویم حواسم پیش تو است، اما نگفتم!

دست هایش بالا آمد و به آرامی شال را دور گردنم محکم کرد.

زمزمه کرد:«زیر پاهات گیر می کنه.»

نور چراغ ها صورتش را کاملا روشن کرده بودند و من تک به تک اجزای صورتش را با نگاه نوازش می کردم .

حواسم نبود که ممکن بود عشق از نگاهم بیرون بپرد و او عشق را ببیند. حواسم نبود که گرمای نگاهم ممکن بود بی تابش کند.

بوی عطرش پره های بینی ام را تحریک کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و فکر نکردم بازدمم گردنش را لمس خواهد کرد.

به دیوار تکیه زد و انگشت هایش را در هم فرو کرد.

زمزمه کرد:«زود باش.»

نگاهش روی صورتم را دوست داشتم. گرم بود. مهربان بود. غم و خشم نگاهش را هم به بهانه ی تاریکی هوا نادیده می گرفتم تا حالِ خوشِ دلم را بهم نزند.

دمپایی های لعنتی ام را در آوردم یکی از پاهایم را کف دستش گذاشتم. یکی از دستهایش را انداخت دور کمرم و کمکمکرد تا پای دومم را هم بالا بکشم.

انگشت هایم را به سختی بند لبه ی دیوار کردم و او تنم را بالا فرستاد.

خودم را که به آن طرف حیاط رساندم، مچ پایم از پرشی که انجام داده بودم درد می کرد.

در را که باز کردم، همچنان با خنده نگاهم می کرد. دستم را مشت کردم در سینه اش بکوبم که سرش را جلو آورد و گفت:«فقط مثل دزد ها رفتار نکرده بودیم که به لطف شما امشب اون هم انجام دادیم.»

لبخند کمرنگی زدم و چیزی نگفتم. کاش امشب تمام نمی شد.

زیاد نزدیکم نبود اما بعد از شش ماه دوری، همین هم حالم را دگرگون ساخته بود. همین نزدیکی نصفه و نیمه هم نای حرف زدنم را گرفته بود. لالم کرده بود! ماتم کرده بود!

شالم را از دور گردنم باز کرد و لب زد:«تا صبح می خوای همین جا بمونی؟»

دمپایی هایم را روی زمین گذاشت و منتظر خیره ام شد.

به خانه که می رفتم، این دیدار تمام می شد. بعد از این دیدار…

به بعدش فکر نکردم و با پوشیدن دمپایی ها، راهی ساختمان شدم.

ولی کاش امشب تمام نمی شد.

به طبقه ی دوم که رسیدیم، گوشه ای ایستادم و او رو به روی در زانو زد.

گوشی اش را سمتم گرفت و با آرام ترین صدای ممکن گفت:«چراغ قوه اش رو روشن کن.»

نور را روی قفل گرفتم و حواسم را دادم به نفسم که خورده بود به گردنش و دستش که مانده بود روی گردنم…

دلتنگی امانم را بریده بود. کنارم بود، با من حرف می زد، نگاهم می کرد، عاشق نبود اما.

همین “عاشق نبودنش” بلای جانم شده بود.

در را که باز کرد، سر جایش ایستاد و به صورتم خیره شد.

نباید به بعد از این دیدار فکر می کردم. نباید اشک می ریختم، نباید هق هق می کردم. نباید می مردم. باید سعی می کردم قوی باشم، باید سعی می کردم صدایم نلرزد:«ممنون که او…»

دستش را روی دهانم گذاشت و لب زد:«هیس. می شنون.»

سرش را روی صورتم خم کرد و زیر گوشم نجوا کرد:«من هم بهش نیاز داشتم.»

و بعد، رفت!

من ماندم و جمله ای که می توانست دلیل بیداری ام باشد…

صدای خشمگین نوید را می شنیدم:«حق نداشت اونجوری با آبروی کیان بازی کنه.»

آه عمیقی کشیدم. هر جا که پا می گذاشتم حرف از آبروی کیان بود و انتخاب نادرست پری. نمی فهمیدم تا قبل از عروسی برایشان مهم نبود پری با سهیل وارد رابطه شده است؟ همین که رفته بودند زیر یک سقف باید به یاد آبروی کیان می افتادند؟!

در اتاق گریم را با لگدی باز کردم   تنم را داخل کشیدم. کوله ام را کناری انداختم و سلام کردم.

نوید از روی صندلی بلند شد و به جای جواب گفت:«عروسی خوش گذشت؟!»

شیوا جلو آمد و زمزمه کرد:«به ما ربطی نداره نوید. انقدر شلوغش نکن.»

شالم را از روی سرم کشیدم و با کلافگی گفتم:«قول می دم اگه تو مُردی نذارم شیوا زنِ همخونه ات بشه. حالا تمومش کن.»

هر دویشان با گیجی نگاهم کردند. شیوا “خدانکنه” ای را زمزمه کرد و نوید توپید:«هار شدی فاخته!»

هار شده بودم. از فاخته ای که در پنجمین مضرب پنج سالگی عمرش احمقانه رفتار می کرد، خشمگین بودم و افسار گسیخته بودم.

ار فاخته ای که مادرش را شکسته بود و پدرش را پیر کرده بود و برادرش را…

روی صندلی رها شدم و سعی کردم افکارم را منسجم کنم. گند زده بودم و با حالِ خرابی خودم را به سالن رسانده بودم .

فکر به اولین صبحانه ی مشترکمان پس از مدت ها که من خرابش کرده بودم، روانم را به بازی می گرفت.

شیوا کنارم نشست و پرسید:«چی شده؟!»

شاید اگر من جای او بودم و او از مرگ فرامرز حرف زده بود، مدت ها نگاهش نمی کردم.

خدا را شکر که جای او نبودم!

دست کشیدم چتری هایم و نالیدم:«به مامانم گفتم جام عوض شده بود نتونستم بخوابم.»

آه عمیق دیگری کشیدم و ادامه دادم:«حتما خیلی ناراحت شدن.»

یاد نگاه پدر، قلبم را می سوزاند. دست مشت شده ی دانیال و در هم رفتن قیافه ی مادر هم که جای خود داشتند. صبح را برایشان زهر کرده بودم! لعنت بر من…

شیوا دستش را روی شانه ام گذاشت و زمزمه کرد:«تو که نمی خواستی ناراحتش کنی.»

خواستم چیزی بگویم، خواستم بگویم اما این کار را انجام داده ام، خواستم بیشتر درد و دل کنم که او وارد شد.

نگاهم خیره ی چشم های خسته اش ماند. او هم نخوابیده بود انگار!

بدون اینکه به من نگاه کند، رو به نوید گفت:«باید زودتر شروع کنیم. کار سنگینیه.»

منتظر بودم نگاهم کند، لبخند بزند، سلام کنم، حرف بزنیم… منتظر بودم توجه کند اما به تنها کسی که توجه نکرده بود ،من بودم!

چتری هایم را رها کردم و دست در جیب مانتویم فرو بردم.

از ساعت پنج تا نه صبح چه چیزی تغییر کرده بود که حالا حتی نیم نگاهی به من نمی انداخت؟

دلگیر خیره اش بودم که تشر زد:«زنگ بزنین ببینین بقیه کجا موندن؟!»

و بعد، از اتاق خارج شد. با چشم های گرده شده جای خالی اش را دید می زدم. من انتظار برخورد بهتری را داشتم و حالا کاملا مات مانده بودم. با خود فکر کردم شاید اتفاقات دم صبح، توهم ذهن خودم بوده است! شاید اینکه شب گذشته

به دیدنم آمده بود را هم خواب دیده بودم. پاکت سیگارم را بیرون کشیدم و فکر کردم اینکه خواسته بود گریه نکنم را هم در رویایم دیده بودم.

اما نمی توانسم حقیقت نداشتن دمِ صبح شیرینم را باور کنم!

گریه ام گرفته بود. باورم نمی شد حالِ خوش چهار ساعت پیشم اینگونه خراب شود.

نمی توانستم بفهمم در آن چهار ساعت، در آن چهار تا سه هزار و ششصد ثانیه ی لعنتی چه اتفاقی افتاده بود که او حتی مرا نگاه هم نمی کرد!

به آرامی از روی صندلی بلند شدم. سیگار را لای لب هایم گذاشتم و از اتاق خارج شدم. گوشیم دستش مانده بود.

به سالن اجرا که رسیدم، روی سن نشسته بود و سیگار دود می کرد.

لبخند محوی روی لبم نشاندم و جلو رفتم. نگاهش خمار و خسته بود. دلم می لرزید برای بوسیدن چشم هایش!

رو به رویش که ایستادم، زمزمه کردم:«صبح بخیر.»

چند ثانیه با بیخیالی، درست مانند یک غریبه، خیره ام شد. منتظر نگاهش می کردم که صدای تلفنش تار و پود سکوت را درید.

دست در جیبش فرو کرد و بعد هم تماس را وصل کرد.

مبهوت خیره اش ماندم. پاسخم را نداده و تلفنش را جواب داده بود؟!

یک قدم عقب رفتم اما نگاهم همچنان روی چهره ی خندانش می چرخید.

سیگار لای لب هایم مانده بود و تنم خشک شده بود. دل ناتوان و احمقم هم باخت را در آغوش کشیده بود و از غرورم معذرت می خواست که اجازه داده بود بشکنمش!

لبخندش تیر بود در چشم های منتظرم و صدای قهقهه اش تازیانه بود بر دل عاشق پیشه ام.

تنِ وا رفته و مرده ام را از جلوی چشمانش دور کردم. در اتاق گریم روی صندلی قبلی فرود آمدم و فکر کردم هیچ چیز، هیچ وقت درست نخواهد شد!

همه ی چند ساعتی که تمرین می کردیم را مشغول تلفن حرف زدن و خندیدن بود. سیگار هم از دستش نمی افتاد.

همه ی حواسش انگار پیش همان فرد پشت خط بود که گه گاهی هم لبخند می زد و در رویایی غرق می شد. و من حتی در ته ذهنش هم جایی نداشتم. منی که دم دم های صبح در گوشم خوانده بود به دیدار نیاز داشته است.

تمام ظهر را تحمل کرده بودم و فرو نریخته بودم اما به محض خروجم از سالن، به هق هق افتادم. همه ی ساعات قبل از صبح را برای خودم قصه بافته بودم که همه چیز تغییر خواهد کرد، او مرا خواهد بخشید، او مرا به زندگی اش راه خواهد داد و او…

و او دقیقا مرا دور تر ساخته بود. چیزی که در پستو های ذهنم هم جا نداشت.

دوست نداشتم به خانه ی پدری ام بروم. دلم می خواست به خانه ی عزیز باز می گشتم، در اتاق می نشستم، با عکس فرامرز حرف می زدم و خبری هم از نگرانی خانواده ام نبود.

می خواستم با رفتن به خانه ی عزیز حالم را کمی، تنها کمی بهتر کنم اما حیف که به چشم های دانیال وعده ی ماندن داده بودم.

سالن کلاسیک خانه را رد کرده و خودم را در حمام پنهان کردم. صدای موسیقی تندی از اتاق دانیال می آمد و خیالم را راحت می کرد حتی اگه شیر آب را هم باز نکنم، کسی صدای هق هقم را نخواهد شنید.

تلفنم را از او پس نگرفته بودم. حتی دقیقا رو به روی صورتش هم قرار نگرفته بودم تا نگاه بی تفاوتش دلم را  آتش بزند و مغزم را متلاشی سازد.

سر سنگیم را به دیوار حمام تکیه دادم و فکر کردم همه ی امروز را فرار کرده بودم.

درد عمیق و سنگین سرم، پلک هایم را هم به سوزش انداخته بود.

نمی توانستم خانه بمانم. باید می رفتم. باید فرار را ادامه می دادم.

به خودم که آمده بودم، کلید درِ خانه در دست هایم بود و سر سنگینم را به دیوار تکیه زده بودم.

خودم را رسانده بودم به خانه ی فرامرز، خانه ی خودمان، که چه شود؟! می خواستم خودم را بکشم یا دلم را؟

کلید را در قفل چرخانم و پایم را در حیاط گذاشتم. هوای سنگینش، سینه ام را هم سنگین کرد. قدم دوم را برداشتم و چشم دوختم به ماشینم در وسط حیاط. به سرم زد سوارش شوم و با سرعت از خانه بروم. بروم و از اینجا هم فرار کنم اما…

اما نگاهم مات ماند روی شعمدانی هایی که گل داده بودند!

تصاویر محوی در سرم چرخیدند و حس کردم مغزم، تکه تکه شد.

“خودش را روی مبل جا به جا کرد و پرسید:«من اگه نباشم چی می شه؟»

با شطینت خندیدم. بی دلیل، کمی احمقانه، بی بهانه… خندیدم!

-شعمدونی ها دق می کنن.

دستم را کشید و در آغوشش فرو رفتم. موهایم را پشت گوش هایم فرستاد و محتاج لب زد:«خودت چی؟»

دستم را دور گردنش حلقه کردم و خود را بالاتر کشیدم. خودم هم می مردم. اصلا اگر او نبود که منی وجود نداشت!

زیر گلویش بوسه کاشتم و با همان شیطنت گفتم:«من جونم به جون این شعمدونی ها بسته ست.»

با لبخند نگاهم  کرد. دستانش را روی تن برهنه ام به رقص در آورد و با لبخند گفت:«پس اگه من نباشم، شعمدونی ها دق می کنن، آره؟»

با لبخند پهنی، حرفش را تایید کردم. چشم هایش مثل همیشه می خندیدند.

دست راستش را روی کتف چپم گذاشت و مرا کمی به عقب هل داد.

بدنم روی پاهایش سوار بود و سرم عقب رفته بود. موهایم کف سالن را جارو می کردند.

خم شد، لب هایش را به چانه ام چسباند و آرام بوسید. خیره نگاهم می کرد.

ذوق زده دستانم را دوباره به دور گردنش حلقه کردم. با همان لحن قبلی در چشم هایم گفت:«تو هم جونت به جون اون ها وصله، آره؟!»

با ته مانده های خنده گفتم:«آره. من عاشقشونم.»

خندید و غر زد:«بچه پر رو!»

مرا بالا کشید و دستانش را در موهایم فرو کرد.

پر حرص زمزمه کرد:«پس اگه من برم شعمدونی ها دق می کنن و تو هم که عاشقشونی، دق می کنی! مگه نه؟!»

قهقهه زدم و سرم را تکان دادم.

از لفظ رفتنش غم در دلم ریشه زده بود اما همه ی غمم را پشت شیطنت های بیست و یک سالگی ام پنهان کرده بودم .

خودش هم می دانست که اگر می رفت، دق می کردم.

بلند تر خندیدم و خواستم چیز دیگری بگویم که زبان بیرون آمده ام هنگام قهقهه زدن را میان لب هایش گرفت”…

کانال تلگرام نویسنده رمان افگار هزاهز:https://t.me/joinchat/AAAAAET6PAHV1OoS2nCHVg

افگار هزاهز
دانلود رمان افگار هزاهز

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن