آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت ۷

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

از جام بلند میشم…

دلم تیر می کشه…

خون بینی مو با پشت دست پاک میکنم… چشمام و نمیتونم درست باز کنم..‌.

سمتش میرم…

فکر می کردم کل ماجرا رو فهمیده و میخواد نابودم کنه…

 وقتی گفت دل ارامم بی معرفته نفسم بالا اومد…

– ببین ارتان…

پر نفرت نگام میکنه:

– بهت گفتم اسم من و نیار… !

– اسمت و نیارم چی تغییر میکنه؟

بلند میشه و میاد سمتم…

کف دستش و میزنه توی سینم..

هلم میده و یه قدم  عقب میرم…

– بعد از این اتفاق ازت انتظار شعور و فهم و درک ندارم!

بازم میزنه… بازم عقب میرم…

جلو میاد و ادامه میده:

– فقط ازت انتظار دارم کاری کنی دیگه نبینمت!

یه لحظه حالم بد میشه…

 نفرت چشماش و هیچ وقت ندیده بودم… این حجم از سردی…

از بی تفاوتی…

– ازت انتظارم دارم هر جا دیدیم راه تو کج کنی که چشمم نیفته به خود نامردت!

دستش و مشت میکنه و میزنه روی سینم …

 چشم‌می بندم… ادامه میده:

– وقتی اون روز اون گردنبند و روی تخت دیدم و …

– دل ارام فقط…

حرفم و قطع میکنه…

 با بغض…

 با درد…

با زجر میگه:

– دیگه اسمش‌ و نیار… هیچی نگو از زن آیندت!

نفسش میره…

دستاش بی حس کنارش می افته…

 دلم واسش میسوزه… عقب میره…

 پشت بهم‌می ایسته و میگه:

– اون روز که اومدم و توی اتاقت خوابیده بودی دل ارام‌اینجا بود ؟

صداش نفس نداره…میرم سمتش و میگم:

– نه نبود!

برمی گرده و نیشخند میزنه… 

– مثل کابوس ، نه… خود کابوس این لحظه…

 که زل بزنم توی چشمات و ازت از نامزدم بپرسم…

که ازت بپرسم کی  باهاش رابطت این قدر فراتر رفت و…

ساکت میشه…

دستش و میزنه روی پیشونیش…

سرم و می ندازم زیر… 

 سمت در میره و میگه:

– از هیچ کدومتون و نمی گذرم… وایسا تماشا کن!

بیرون میره و در و میکوبه…

نفسمو فوت میکنم…

روی کاناپه سقوط میکنم…

اگه واقعیت و بفهمه چی میشه؟

میخوام شماره ی دل ارام و بگیرم که عمو زنگ میزنه‌ گیج و گنگ از جا بلند میشم…

 دلم می ریزه…

ترس توی وجودم میریزه…

سعی میکنم به خودم مسلط باشم…

 این لحظه ها رو پیش بینی کرده بودم….

جواب که میدم فریاد عمو حالم مو داغون تر میکنه:

– تا یک ساعت دیگه هر گوری هستی اینجا باش!

ویرایش آخر رمان ۱, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۷:۵۷]

  * دل ارام *

صورتم میسوزه… دلم بیشتر…

بابا اون قدر داد زده بود که سرم درد میکرد… به تاوان گناه نکرده بازخواست شدم و سیلی خوردم…

به تاوان گناه نکرده دنیارو خراب کردن رو سرم و حرفایی بهم زدن که حقم نبود.. بخدا نبود…

 اما من بدبخت ترسو.. سکوت کردم.. لال شدم…

تایید کردم تهمتارو.. بغضم می شکنه و گلوم خالی نمیشه… چشمام خالی نمیشه..

 حالم عوض نمیشه… سینم سبک نمیشه…

 بابا گفته بود ارشام میاد و توضیح میده…

گفته بود اگه حقیقت داشته باشه باهاش واسه همیشه میری… دیگه اسممون و نمیاری …

گفته بودم و جون من اومده بود بالا

گفته بود و دلم میخواست التماس کنم من و بکشید ولی با اون نفرستید…

ولم نکنید… تنهام نزارید… طردم نکنید…

 صدای ارشام که از طبقه ی پایین میاد قلبم تند می کوبه… ناخونام و کف دستم فشار میدم…

صدای گرفته و پر خشم مامان و میشنوم و از همین الان دلم واسه مهربونیاشون تنگ شده…

– دل ارام بیا پایین!

نمیخوام برم… نمیتونم برم…

 دارم دق میکنم… دارم می میرم…

دلم ارتان و میخواد..‌ اغوشش و میخواد … دلم هر چی و ازم گرفتن و میخواد…

خسته و بی حال با چشمهای سرخ و خسته میرم پایین…

چشمم که به صورت کبود ارشام می افته متعجب نگاش میکنم..

 بابا میره جلو و میگه:

– مثل بچه ی ادم توضیح بده تا بابا مامانت برسن!

سرش و می ندازه زیر… اما من اگه جاش بودم می مردم…

– من و دل ارام قبل از نامزدیش با ارتان ، همو دوست داشتیم!

چشمام از تعجب درشت میشه…

لبم میزنم که بگم خفه شه اما نگام که میکنه خفه میشم…

بابا عصبی میگه:

– لال بودید بگید!؟

– نمیدونستم دوسم داره… دل ارامم نمیدونست عاشقشم….

 با ارتان نامزد کرد که فراموشم کنه… اما چند روز پیش اتفاقی…

مامان با گریه میزنه توی صورتش:

– بی ابروم کردید… ارتان بچم دق میکنه!

بغضم می شکنه و اشکام میریزه…

 ارشام میگه:

– عمو میخواستیم خودمون بگیم ..ارتان بد گفته!

ازش حالم بهم میخوره…

از دروغاش متنفرم…

پست فطرت نامرد…

 بابا داد میزنه:

– بد گفته؟ چی و بد گفته؟ ناموس شو بردی تو خونت… نامزدش بهش خیانت کرده… بعد…

قلبش و می گیره… با ترس جلو میرم و با گریه میگم:

– بابا؟

دستش و میاره بالا و میگه:

– جلو نیا… بابات مرد بابات اینه…

به ارشام اشاره میکنه…

مامانت اینه… دیگه همه کَس و کارت اینن… !

با گریه میگم:

-ولی من…

زنگ و میزنن و مامان با گریه سمت ایفون میره…

عمو و زن عمو که میان دلم میخواد از خجالت بمیرم…

بابا که همه چی و میگه عمو عصبی جلو میاد و محکم میزنه زیر گوش ارشام…

 دلم خنک میشه…

بابا نگام میکنه:

– مدت صیغت با ارتان که تموم شده

میریم محضر عقد میکنید… اسمت که رفت تو شناسنامش واسه همیشه میری… دیگم نمیخوام ببینمت …

مامان با گریه جلو میاد:

– جهان؟

عصبی برمی گرده سمت مامان:

– هیس.. همین که گفتم… ما دیگه دختر نداریم!

دستم و به دیوار می گیرم تا سقوط نکنم… ارشام نگران میاد سمتم…

زن عمو و مامان هم…

اما من چشمای اشکیم فقط بابا رو می بینه…

سوال عمو نابودم میکنه:

– واسه چی خودکشی کردی؟

ویرایش آخر رمان ۱, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۰۰]

‌دیگه طاقت ندارم… کم اوردم… دلم میخواد داد بزنم… بمیرم… ارشام جلو میاد و رو به عمو میگه:

– یه شب دعوای شدیدی کردیم… سر ارتان و حال و روزش… بهش گفتم اگه اون و میخوای باشه می کشم کنار… گفتم ولی بدون عاشقتم‌‌… تا چند روز جوابش و ندادم… که فرداش فهمیدم خودکشی کرده!

انگار کلاغا افتادن به جون مغزم…

انگار یکی بلند و پی در پی توی سرم جیغ می کشه…

انگار یکی جفت پاهام و می گیره و می کشه توی باتلاق…

ناباور و گیج نگاش میکنم… عمو مات نگام میکنه… مامان گریه میکنه… بابا ذکر میگه… و دل من فقط ارتان و میخواد میون این جماعتی که بریدن و دوختن…

دل ارام؟ آرتان مگه باورت کرد؟ مگه هر چی گفتن و هر چی دید و باور نکرد؟ مگه دردت و فهمید؟ مگه فقط یه لحظه فکر کرد من و با اون همه عشق نمیتونم همچین کاری کرده باشم؟ اونم زد… اونم رفت… اونم نخواست…

عمو سمت آرشام میره… سخت و سرد نگاش میکنه:

– به برادرت فکر نکردی؟

دلم داره از جاش کنده میشه…

– دل ارام هیچی… تو چی؟ برادرت بود… نتونستی چشم ببندی رو ناموسش و بزاری اونم سر به راه بشه و فراموشت کنه؟

دارم خفه میشم… دارم می میرم…ارشام سر به زیر اروم میگه:

– حقیقتش نه… سعی کردم ولی نتونستم تا اخر عمر با حسرتش زندگی کنم… اینجوری فقط ارتان ولی من می کشیدم کنار دل ارامم نابود میشد!

دهن مو باز میکنم که بگم خفه شه… پر اخم نگام میکنه…

عمو سمت بابا میره و میگه:

– چی کار کنیم داداش؟

بابا انبار باروت… اماده ی انفجار…

– کاریم مگه میشه کرد؟ زودتر کارا رو انجام بدیم دست عروس تو بگیر ببر!

بغض داره خفم میکنه

پر نفرت زل میزنم به آرشام…

زن عمو اشکاش و پاک میکنه:

– ارتانم چی؟ بچم سکته میکنه!

این مسخره ترین سکانس زندگی من…

مزخرف ترین نقطه ی زندگیم..

من و دارن تقسیم میکنم که مال کی باشم؟

مثل عروسک خیمه شب بازی…

عمو خسته و عصبی میگه:

– میفهمی چی میگی؟ خیلی چیزا بین این دو تا گذشته… دیگه ارتان تمومه!

از خجالت لبم و گاز می گیرم…

یعنی باید باور کنم نازگل همه چیز و اینجوری بی رحمانه تعریف کرده؟

چه رفیقی بود نشناختم…

مگه من ازش آرشام و گرفتم؟

عمو زن عمو سمت در میرن و عمو عصبی میگه:

– بریم آرشام!

وقتی میرن بابا کتش و برمیداره و بیرون میره… در و که می کوبه بغضم می ترکه… هق هق میکنم… مامان سمتم میاد … طاقت نمیاره…

– چی کار کردی با زندگیمون دختر!

بلند میشم… نمیخوام بغلم کنه… چون باید به دوری عادت کنم…پله ها رو بالا میرم و وارد اتاقم میشم… شماره ی نازگل و می گیرم… جواب که میده با گریه میگم:

– خیلی پستی … خیلی اشغالی… الحق که بهم می خورید تو و اون ارشام کثافت!

– باشه آدم خوبه ی قصه ی شما!

داد میزنم… گلوم میسوزه:

– چی گیرت اومد؟ چی کار کردی باهام؟

– ته تهش چی؟

با حرص گوشی و قطع میکنم و روی تخت می افتم… زار میزنم… ارتان و واسه همیشه از دست دادم… فکر اینکه باید برم با آرشام توی یه خونه زندگی کنم و حتی سراغ خانوادم نیام داره نابودم میکنه… مگه گناهم چیه… مگه من چیکار کردم‌… دارم تاوان چی و پس میدم توی این آشفته بازار… !!

ویرایش آخر رمان ۱, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۰۴]

گوشه ی تختم کز کردم و اشکام تمومی نداره…

 در اتاق باز میشه و بابا با صورت در هم و عصبی میاد داخل…

اشکام و پاک میکنم و توی خودم بیشتر مچاله میشم سمتم میاد و میگه:

– دیگه گریه زاری چیزی و حل نمیکنه دل ارام.. مگه همین و نمیخواستی؟ مگه نمیخواستی زنش شی؟ خب من از محضر وقت گرفتم.. بی سر و صدا عقد میکنید و به سلامت!

با حال بد و بغض نگاش میکنم:

– بابا؟

سیب گلوش سخت بالا و پایین میشه:

 – فقط رفتی دیگه برنگرد دختر!

لبم و گاز و می گیرم… پر درد بهم زل میزنه:

– کمرمو شکستی!

– بابا من…من نمیخواستم… یعنی…

بلند میشم…

جون میکنم تا حرف بزنم…

ولی نمیشه حتی از تصور عصبانیت آرشام می ترسم…

سمتش می رم :

– خودتون و ازم نگیرید!

دستش و می گیرم اما دستش و می کشه و عقب میره… سمت در میره و میگه:

– جهزیتم همین روزا تکیمل میکنم!

– بابا جون؟

– بابات مرد… میدونی با اون پسر بیچاره چی کار کردی؟

سرم و زیر می ندازم..نگاه پر حقارتی بهم می ندازه و بیرون میره…

سمت تخت میرم و گوشیم و برمی دارم… آرشام که زنگ میزنه اشکام بیشتر میشه‌…

با نفرت جواب میدم:

– تو یه آشغال کثیفی!

– هیسسسس مودب باش!

بغضم و قورت میدم..‌

– چه جوری تونستی این قدر راحت دروغ بگی؟چه جوری تونستی عوضی؟

جدی و خشن میگه:

 – حال و حوصله ی جیغ جیغ ندارم دلی… فردا محضر ده صبح.. بی سر و صدا و بدون اینکه بری رو مخم میای و بله رو میدی گرفتی؟

تموم سعی مو میکنم داد نزنم:

– من هیچ جا نمیام!

خون سرد و جدی میگه:

– میتونی مگه؟

گریه میکنم آروم و بی صدا:

– زن آرتان نمیشم… بخدا دیگه اسمم نمیاره… ولم کن فقط.

. بزار توی تنهایی و بدبختیم بمیرم… !

– من انقدر بد و اخم؟

ناخونام و کف دستام فشار میدم:

– خونوادم و نگیر… مامان و بابام…

– خودم اونارو حل میکنم..‌ زمان لازمه… دلی فردا نری رو مخم که میتونم از این آشغال ترم بشم!

با نفرت قطع میکنم و بلند میشم…

پنجره رو باز میکنم و نفس می کشم… اشکام می ریزه همه ی سعی مو میکنم تصویر آرتان و از ذهنم پاک کنم… فراموشش کنم…

 ولی نمیشه… نمیتونم … نمیخوام…

 زندگی من آرتانه… اما زندگیم و ازم گرفتن‌..‌ چه طوری میتونم زنده بمونم!

ویرایش آخر رمان ۱, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۱۱]

بابا که جلوی محضر ترمز میکنه با دیدن ماشین آرشام دلم از جاش کنده میشه…

 مامان تموم مسیر اشک ریخت…

 بابا ذکر گفت و من زل زدم به اسمونی که خدایی توش ندیدم…

خودم و سپردم به باد… به پوچی… به تقدیر… هیچکس فکر نکرد از من بعید بود پشت کنم به عشقم…

هیچ کس به دروغای آرشام شک نکرد… هیچکس نگفت تو با اون همه عشق چه طوری شد رفتی سمت آرشام؟!

هر سه پیاده میشیم …

با پاهای لرزون پله های محضر و بالا میرم

انگار میرم توی جهنم…

گیج و خستم‌… مات و مبهوت…

زل زدم به یه نقطه و هر چی میگن گوش میدم…

با دیدن ارشام و عمو و زن عمو بغضم و قورت میدم…

نمیخوام ببارم…

به دستور حاج آقا روی صندلیا می شینیم

نبودن آرتان درد میشه و جا خوش میکنه توی قلبم….

شناسنامه هامون و دست حاج اقا میدن…

حاج آقا خطبه رو میخونه…

 و من توی دلم برای همه ی ارزوهام فاتحه میخونم…

 همه ی رویاهامو میسوزونم…

همه ی زندگی مو می ریزم دور…

صدای نفسام تند و پشت هم…

انگار یه مسافت طولانی دویدم‌…

 دویدم و نرسیدم…

خسته و داغون به تصویر م توی ایینه ی مقابل خیره شدم

مامان توی گوشم میگه…

– جواب بده دلی!

به خودم میام…

سرم و بالا می گیرم…

همه منتظر نگام میکنن…

باید بگم بله؟ چرا وقتی دلم نمیخواد بگم بله؟

چرا مثل فیلما ارتان نمیاد نجاتم بده و من و ببره…

حاج اقا باز می پرسه:

– عروس خانوم وکیلم؟

دلم میخواد همین لحظه بمیرم.‌‌..

تموم اون روز خونه ی عمو و بلایی که سرم اورد مرور میشه…

اشکم می چکه…

ارشام از میون دندونای قفل شدش میگه:

– دل ارام!؟

جون میکنم و سخت میگم:

– بله!

کسی دست نمیزنه‌…

شادی نمیکنه‌…

انگار مجلس ختم‌…

انگار من بیوم…

هیچ خبری نیست…

زن عمو جلو میاد‌… جعبه رو دست ارشام میده‌…

آرشام جعبه رو باز میکنه دست چپم و میگیره… دوس دارم روش بالا بیارم…

دستم و مشت میکنم…

 ارشام کلافه نگاهی به بقیه که سرگرم صحبت هستند می ندازه…

– گند نزن به اعصابم … باز کن مشتت و!

با نفرت میگم:

– ازت نشونه نمیخوام… اسمت بسه تو شناسنامم!

با حرص می خنده:

– از سرتم زیادم بابا… دست خورده ی خودمی!

– بمیر فقط!

کلافه انگشتشو از مشتم رد میکنه و به زور دستم و باز میکنه… اخ ارومی میگم…

حلقه رو توی انگشتم میکنه…‌

بابا جلو میاد:

– آرشام… جهیزیه ی دل ارام و امروز فردا ….

– خونه ی من تکمیل عمو… نیازی به چیزی نیست… دستتون درد نکنه!

مامان اشکاش و پاک میکنه و بابا میگه:

– پس پولشو می ریزم به حسابش… هر کاری میخواد بکنه…

 این تو اینم دخترم… شما رو به خیر و مارو به سلامت!

مامان با گریه بابا رو صدا میکنه…

عمو دستشو روی شونه ی بابا میزاره و زیر گوشش چیزی میگه

اما بی فایدس…

 عصبی میگه:

– دیگه دختر ندارم!

دست مامان و می گیره و سمت در میره…

بلند میشم میخوام سمتش برم که ارشام محکم مچ دستمو می گیره…

 عمو اروم میگه:

– برید سر زندگیتون… منم باید بچم و سرپا کنم… ارتان خوب نیست!

همراه زن عمو که میره

ارشام بلند میشه… از محضر بیرون میایم…

 مامان بابا سمت ماشین میرن…

 میخوام برم اما دستم اسیر دست ارشام….

ویرایش آخر رمان ۱, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۱۲]

برمی گردم و محکم به بازوش می کوبم:

– ولم کن بزار برم !

– تموم شد دل آرام… دست و پای بیخود نزن!

برمی گردم و نگاشون میکنم…

مامان با گریه نگام میکنه‌…

بابا صداش میزنه تا سوار بشه‌‌‌….

دوتا دستام و آرشام محکم گرفته… با گریه نگاش میکنم:

– میخوام خدافظی کنم… میام… ولم کن !

دستام و رها میکنه‌…

یه قدم عقب میره… دستاش و توی جیب شلوارش میبره و زل میزنه  بهم… سمت مامان میدوم…‌غرق میشم توی آغوشش… بابا سوار میشه و در و محکم می کوبه…. هق میزنم :

– مامان؟

جواب نمیده… فقط من و از خودش جدا میکنه…

– خوشبخت بشی!

میره و سوار میشه.. بابا با سرعت میره… به همین راحتی من و جا میزارن..آرشام بی حوصله صدام میزنه… برمی گردم و میخوام سمتش برم که صدایی آشنا تا مرز جون دادن می برتم:

– عروس خانوم؟

می ایستم..

‌تعجب و بهت و توی چشمای ارشام می بینم…

می ترسم برگردم… می ترسم پشت سرمو نگاه کنم… می ترسم ببینم و نمیرم…

جرات برگشتن ندارم اما خودش جلو میاد و مقابلم می ایسته…

با دیدنش چشمای قرمز و رنگ پریدش دلم میخواد بمیرم…

شاخه گل و سمتم می گیره… آرشام جلو میاد… ارتان اما نگاش نمیکنه.. ارتان و می شناسم… این ارامش قبل طوفان…

– مبارک!

اومده من و دق بده…

اومده بسوزنتم… سرم و زیر می ندازم… اشکام می ریزه… طاقتم داره تموم میشه…

– عروسیته… گریه نکن شگون نداره!

سرم و بالا میارم…

خیره نگاش میکنم…

چه طوری میتونه عشق و توی چشمام نبینه…

جلو میرم …

پیرهنشو چنگ میزنم… تپش قلبش بالا میره… حرارت تنش بالاست..ارشام عصبی مچمو می گیره

– دل ارام؟

آرتان اما بازوهام و می گیره و من و از خودش جدا میکنه

گیج میگه:

– همین بازیارو باهام کردی که باورت کردم!

آرشام کلافه میگه:

– بسه!

آرتان عصبی نگاش میکنه:

– امیدوارم خوشبخت بشی آرشام خان!

نگاش میکنم… بغضم توی چشمام می ترکه:

– ببخش من و!

مات و خیره نگام میکنه

ارشام دستمو می کشه

ارتان نیشخند میزنه و دور میشه…

میره و می میرم…

میره و عشق و توی چشمام نمی بینه…

میره و نمیفهمه با عطر تنش چطور دیونم کرد…

آرشام دستم و می کشه و میبره سمت ماشین

در و باز میکنه و هولم میده… روی صندلی می شینم…

پشت فرمون می شینه و حرکت می کنه… عصبی… خیلی عصبی… ازش وحشت دارم… از اون روز ازش می ترسم… منفجر میشه:

– خوش گذشت پیشش؟

سرم و به شیشه می چسبونم…

– بلایی سرت میارم که حتی یادت نیاد من برادری به اسم ارتان داشتم!

لبم و گاز می گیرم… سرعتش زیاد… حالت تهوع دارم…

– جلوی چشم من میری سمتش … دور از چشمم میخوای چه غلطی کنی!؟

با تموم توانم جیغ میزنم:

– خفه شو… به تو ربطی نداره… ازت متن…

با پشت دست که روی دهنم میزنه خفه میشم‌..

– این و زدم یادت بمونه با شوهرت مثل ادم حرف بزنی!

لبم خون میاد… دستمال کاغذی و سمتم می گیره… توجه نمیکنم… تموم تنم می لرزه… میترسم… از رفتن به اپارتمانش… از تنهایی باهاش… کاش آرتان می گفت چیشده عزیزم…

می گفت چرا رفتی…

می گفت چه بلایی سرت اومد…

 و من همه چیز و می گفتم…

کاش بابا می پرسید…

کاش مامان می پرسید…

کاش خدا یه کاری می کرد…

جلوی آپارتمان که ترمز میکنه بدنم سرد میشه

– بیا پایین

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن