آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 8

Rate this post

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

‌از ماشین پیاده میشه من اما از جام تکون نمیخورم… عصبی در و می کوبه و طرف دیگه ی ماشین میاد…در و باز میکنه و دستم و می کشه… مگه میشه با این هیولا ی خشن زندگی کرد؟

تا جلوی خونه دنبالش کشیده میشم

در و باز میکنه و هولم میده تو خونه‌…

در و که می کوبه چشمام و می بندم و گوشام و می گیرم…

جلو میاد.. چشم باز میکنم و به چشمای عصبیش زل میزنم…جلو میاد‌… عقب میرم… تنم که اسیر دیوار میشه دستاش و دو طرف صورتم روی دیوار میزنه و صورتش و سمت صورتم خم میکنه:

– من سر تو نامرد شدم… کثافت شدم… ناموس دزد شدم… متجاوز شدم…

چونم می لرز‌ه… اشکام می ریزه… بی رحمانه تر ادامه میده:

– من سر تو هر جونوری میتونم بشم… حتی قاتل!

چشمام از جدیت کلامش گشاد میشه…وحشت زده نگاش میکنم… نفساش پوست صورتم و میسوزونه…

– هم میتونم تو رو بکشم هم برادر مو.. پس دست نزار روی نقطه ضعف من!

لب باز میکنم تا بگم خفه شه… انگشتاش و دو بار محکم میزنه رو لبام:

– به خاطر غلطی که امروز کردی فعلا نمیخوام صداتو بشنوم… پس خفه شو!

حالم ازش بهم میخوره‌… این چه دوست داشتنی…

– از امروز و این لحظه تو زن منی… اینجام خونته… مثل همه ی زنای دنیا مثل ادم شوهرداری و خونه داری تو بکن!

سرم و زیر می ندازم تا تف نکنم توی صورتش

چونه مو می گیره و سرمو بالا میاره

از درد آی خفیفی میگم…

– حتی اگه بفهمم به آرتان فکر میکنی این خونه رو واست جهنم می کنم…  میدونی که میتونم!

لباش و نزدیک گوشم میاره و اروم میگه:

– میدونی دیگه نه؟

خسته و عصبی سرم و به علامت مثبت تکون میدم تا فقط دست از سرم برداره‌… عقب میره…سمت اتاق میره و میگه:

– بیا که بد مزه دادی بهم!

شوکه عقب میرم… جلوی در اتاق می ایسته…

– چند دست لباس خوابم خریدم واست.. توی ماشین جا گذاشتم‌… بزار اول اونا رو بیارم!

لبم و محکم گاز می گیرم تا نگم حالم ازت بهم میخوره…

بیرون میره وارد اتاق میشم‌… در و می کوبم و قفل میکنم… قفسه ی سینم تندتند بالا و پایین میشه… از ترس یخ زدم…

صدای پاشو که می شنوم گوشه ی اتاق کز میکنم…

دستگیره رو دوبار پایین میده و بعد با لگد به در میزنه:

– خودت نمیزاری ادم باشم دلی… خود خرت!

– تو یه هوس باز آشغالی… بویی از عشق نبردی!

به در می کوبه و داد میزنه:

– تو دیگه زنمی زبون نفهم… قبلش مگه کاریت داشتم… باز کن اون روی سگ مو بالا نیار دلی!

چند بار به در می کوبه… گوشام و محکم می گیرم و با گریه داد میزنم:

– ازت می ترسم… از رابطه داشتن باهات می ترسم… از تنها شدن باهات وحشت دارم… بخدا دارم می میرم..تو اون روز من و کشتی!

– بازش نکنی می شکنمش…میدونی که کله خرتر از این حرفام!

هق هق میکنم… با گریه میگم:

– فقط امروز و دست از سرم بردار…فقط امروز… جون هر کی دوست داری!

دیگه صدایی نمیشنوم…

چند لحظه بعد آروم میگه:

– باشه… کاریت ندارم… بیا املت درست کنم بخوری ضعف میکنی !

– نمیخورم… فقط میخوام تنها باشم… اجازه بده !

کلافه میگه:

– ای لعنت به من !

آروم روی تخت می خوابم… زار میزنم… بلند.. بی خجالت… عزادار… عزادار…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۲۹]

چشمای خسته پف کردم و باز میکنم… از پنجره خیره ی بیرون میشم… صبح شده و من هنوز توی اتاقم… از جا بلند میشم.. بدنم درد میکنه… بلند میشم و در و باز میکنم… پام روی پاکت میره… برش میدارم… لباس خوابای دیشب… نیشخند میزنم و سمت سالن میرم… صدای ارشام و از آشپزخونه میشنوم:

– آره‌حرف نزن… منم جات بودم جرات جیک زدن نداشتم…بلایی سرت میارم که کفشام و لیس بزنی بگی گوه خوردم!

ناباور و گیج جلو میرم… پشت به من مقابل گاز ایستاده و با گوشی حرف میزنه‌…

– ببند دهنتو .. سگ کی باشی… تو هنوز من و نشناختی… نشناختی که چشمات و بستی و اون دهن گشاد تو باز کردی!

با ترس لب میزنم:

– چیشده؟

برمی گرده سمتم… گوشی و قطع میکنه و می ندازه روی میز غذاخوری… جلو میاد‌… ازش می ترسم:

– کی اومدی؟

– الان… با کی اینجوری حرف می زدی؟

صندلی و عقب می کشه و می شینه… بازوم و میگیره و می کشه… روی یکی از پاهاش می شینیم… با موهام بازی میکنه… دلم میخواد بمیرم:

– با اون رفیق فضول و بیشعورت!

– کاریش ندا…

انگشت اشاره شو میزاره رو لبام:

– شما تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن!

– میخوای باهاش چیکار کنی؟

بلند میشه و دستمو می کشه…می شینم روی صندلی… سمت گاز میره و لیوان و پر از شیر میکنه…لیوان شیر و میزاره جلوم و میگه:

– صبحونه درست نکردی منتها چون روز اول می بخشم!

سرم و بالا می گیرم و غمگین نگاش میکنم:

– می خوای با نازی چیکار کنی فقط همین و بگو!

صورتش سخت و جدی میشه:

– بهش گفته بودم پا نزاره رو دمم… گفته بودم با دم شیر بازی نکن!

میخواد بیرون بره اما می ایسته و میگه:

– همون بلایی که سر تو اوردم سرش میارم… اما واسه تو هدفم خوب بود… تهش خوب بود… واسه اون تهش هیچی نیست جز بی ابرویی!

بیرون که میره از جا می پرم… دستم به لیوان میخوره و کف سرامیک خورد میشه… داره میره بیرون.. خودم و بهش می رسونم.. جلوی در می ایستم:

– آرشام؟

– هه چه عجب صدا زدی من و!

لباسشو توی مشتام می گیرم…

– کاری با اون نداشته باش… تورو خدا… جون…

– انقد خر و احمقی که هنوز واست مهمه؟

با درد میگم:

– نه… مهم نیست… ولی من میدونم این اتفاق واسه یه دختر ته زندگی و خوشبختی… بن بست… جهنم… بدبختیه… روح و قلب و می کشه ….. بگذر ازش!

– برو کنار!

اشکام می ریزه اما عصبی و با نفرت میگم:

– بهش میگم… بهش میگم تا نتونی گیرش بندازی!

دستش وروی گلوم میزاره… سرم به در میخوره… از لای دندونای قفل شدش میگه:

– تا کی می تونه مثل موش ازم فرار کنه؟ تا کی میخوای رو مخ من راه بری؟ هوم؟

حس خفگی دارم‌… دستش و چنگ میزنم:

– وقتی بهش گفته بودم اگه زری بزنه چه بلایی سرش میارم پس لابد از خداش بوده هوم؟

سخت و تلخ لب میزنم:

– اون دوست داشت!

گلوم و بیشتر فشار میده و داد میزنه:

– من میخوام تو دوسم داشته باشی نفهم!

هق میزنم:

– باشه… ولی بلایی که سر من اوردی سر هیچ دختری نیار…!

دستش ‌و برمیداره

بازوهام و می گیره

می کشتم توی اغوشش… انگار میرم تو دل دریا… انگار غرق میشم… نفس ندارم…متنفرم از لمس شدنم..

 محکم فشارم میده و توی گوشم زمزمه میکنه:

– بگو دوستم داری دل آرام!؟

کاش میگفت بمیر… راحتر بود…پشت سرم و می گیرم و موهام و آروم اما با خشونت چنگ میزنه:

– بگو!

این مرد بی شک سادیسم داره… لب میزنم:

– ندارم!

بدنش شل میشه.. دستاش شل میشه… عقب میره‌… بازوم و می گیره و هولم میده  عقب… در و باز میکنه که بیرون بره اما قبلش میگه:

– برگشتم با این لباسا و سر و شکل نیینمت… لباس خواب… آرایش… موهاتم باز بزار… به جهنم که دوسم نداری… من قد جفتمون دوست دارم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۳۶]

از وقتی رفته تا همین الان که هوا تاریک شده نشستم گوشه ی سالن روی زمین… با دنیا قهر کردم… با خدا قهر کردم… با همه ی آرزوهام قهر کردم… یدفعه تنها شدن خیلی دردناک… اون قدر دردناک که با هیچ مسکنی اروم نمیشی… نمیتونم بپذیرم و با خودم بگم درست و غلط اون دیگه شوهرت سعی کن کنار بیای… نمیتونم… حتی اگه بتونم نمیخوام به همین وحشتناکی!

در باز میشه و سایه شو می بینم…

خونه تاریک… حتی حوصله ی روشن کردن برقا رو نداشتم… صداش اروم نیست:

– دلی؟

ترسیده رفته باشم؟ مگه جایی هم واسه رفتن دارم؟

کلید و میزنه و همه جا روشن میشه… دستم و جلوی چشمام می گیرم تا نور اذیتم نکنه‌..

 عصبی و کلافه جلو میاد:

– از وقتی رفتم نفسم نکشیدی نه؟

نیشخند میزنم:

– اون و چرا کشیدم… چون به تو بند نیست!

سوزوندن ادما رو دوست نداشتم… سوزوندن این ادم جز علایقمه… خسته میگه:

– دنبال دعوایی؟

سرم‌و به دیوار میزنم و خیره نگاش میکنم…

– باهاش چیکار کردی؟

لبم و گاز می گیرم تا اشکم نچکه… خودش و روی کاناپه می ندازه و میگه:

– با کی؟

حالم از این خون سردیش بهم میخوره:

– با نازگل… تو شوهر منی و رفتی و با یه دختر دیگه…

سرش و بالا می گیره و بلند میخنده… متعجب ساکت میشم و نگاش میکنم… خنده ش که تموم میشه میگه

– الان حسودی کردی عشقم؟؟

مشتام و روی زانوهام‌ میزنم و داد میزنم:

– کجا بردیش؟ چقدر التماس کرد و گوش ندادی؟ چقدر از درد داد زد و تو سر خوش باهاش حال کردی؟ هااااان؟

بلند میشه و میاد سمتم… دستام و می گیره و میگه:

– نکن عه..سرکار بودم..‌ کاری نداشتم با اون…!

خوشحال میشم… از نازگل زخم خوردم ولی حتی نمیخوام این بلا سر دشمنم بیاد…

– واقعا؟

بلند میشه و میگه:

– اره… بزار اول از سایه خودشم مثل سگ بترسه بعد… ترس و وحشت زندگی کردن و ازش میگیره‌..

 مثل موش میشه… کار دارم باهاش!

ناامید و خسته میگم:

– لعنت بهت که این قدر بی وجدانی!

کتش و در میاره و میندازه توی صورتم…صورتم و عقب می کشم و کتش و پرت میکنم روی زمین..مقابلم می ایسته:

– پاشو ببینم!

– نمیخوام..!

عصبی بازوم و می گیره و بلندم میکنه…

– کولباس… کو آرایش…هیچ غلطی نکردی که… زن ژولیده و بهم ریخته خوشم نمیاد!

– به جهنم که خوشت نمیاد.. به درک…

– هیشششش… شلوغ نکن باز … بیا بریم اول یه دوش بگیریم !

وحشت زده دستم و از دستش بیرون می کشم:

– من نمیام!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۳۷]

عصبی نفسش و فوت میکنه:

– نمیخورمت!

عصبی و پر بغض پامو میکوبم زمین:

– نمیام… ولم کن !

– چته تو.. چرا جفتک میندازی… چرا بد قلقلی میکنی دل ارام… خستم کردی!

با گریه داد میزنم:

– تازه می پرسی چمه؟نمیفهمی چمه؟ نمیدونی چمه؟ این قدر بی شعوری؟ من دلم تنگ شده!

چشماش از عصبانیت سرخ میشه‌… رگ گردنش بالا میاد… دستم و می کشه و میبره تو اتاق… هر چی تلاش میکنم بی فایدس.. زورم بهش نمیرسه… نمیدونم چش شده.. می ندازتم رو تخت و دکمه های لباسش و باز میکنه…

– دلت تنگ شده واسش اره؟

با وحشت عقب میرم… بی شک این لحظه جون میدم… همه ی اون روز نحس مرور میشه…

– نه… صبر کن… اشتباه…

پیرهنش و پرت میکنه زمین و میاد سمتم… روی تنم خیمه میزنه…اشکام میریزه… هق میزنم… میخوام حرف بزنم اما لباشو میزازه روی لبام و عمیق می بوسه… وقتی لباش و سمت گردنم میبره میگم:

– بخدا… به جون بابام… دلم واسه مامان بابام تنگ شده… منظور… منظورم این بود… من…

نگام میکنه… مات و نگران… دلش میسوزه… از روی تنم پایین میاد… کنارم میخوابه و بغلم میکنه

– آروم باش… چرا می لرزی…چرا میترسی لامصب… چیم من مگه؟

میون هق هق میگم:

– میخواستی… باز میخواستی… اون روز … خونتون.. من… من داد زدم التماس کردم من…

روی موهام و می بوسه و پر بغض میگه:

– من گوه خوردم خوبه… آروم باش… آروم باش!

بی پناهم… پناه میخوام … شونه میخوام.. دو تا چشم…دو تا دست نوازش… دو تا گوش… سرم وتوی سینش پنهون میکنم و هق میزنم… کمرم و نوازش میکنه و زیر گوشم میگه:

– ببرمت بیرون یکم هوا بخوری؟

– نه!

– ببرمت بستنی بخوری؟

– نه!

– بریم پیش مامان بابام؟

هق میزنم:

– نه!

– بمیرم واست؟

محکم میزنم توی سینه اش… مشت میزنم و گریه میکنم… سکوت میکنه..‌ چشم میبنده… تکون نمیخوره تا بزنم… بزنم و خالی ام نشم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۴۵]

  *‌آرشـام*

از درد دستم چشمام و باز میکنم و با دیدن چشمای بسته ی دل ارام لبخند میزنم… اون قدر گریه کرد و توی سینم زد که بیهوش شد… اولین بار اینجوری توی بغلم خوابیده… دستم خواب رفته ولی دلم نمیاد تکون بخورم تا بیدار بشه… اما اروم چشماش و باز میکنه با دیدنم سریع از جا بلند میشه… موهاش که توی صورتش پخش میشه دلم میخواد بخورمش…

– کی خوابم برد؟

میخندم… با حرص میگه:

– به چی میخندی؟

– خیلی خوش گذشت اینجا نه؟

به بغلم اشاره میکنم… دلم میخواد یکم بخنده اما اخماش و توی هم میبره و میگه:

– دانشگام دیر شد… اه!

بلند میشه و از اتاق بیرون میره‌… خوبه که هنوز فکر درس خوندن… بلند میشم و دستم و با دست دیگم ماساژ میدم… سریع باز وارد اتاق میشه و مانتوشو تنش میکنه با بغض میگه:

– همه ی وسایلم و کتابام خونمونه!

از تخت پایین میام:

– میرم می گیرم واست!

موهام و شونه میزنم که مقنعه شو سرش میکنه و میگه:

– لباسامم بیار!

لبش و گاز می گیره… کلافه پوفی میکنم و جلو میرم:

– گریه کنی دندوناتو توی دهنت خورد میکنم!

نگام میکنه و میگه:

– گریه نکردم… !

– لباس و خودم میخرم واست نمردم که…  بریم!

هر دو از خونه بیرون میریم… سوار میشم اما هنوز ایستاده… یه پامو از ماشین بیرون میزارم و نگاش میکنم:

– بگی بشین دیگه!

– خودم میرم تو برو!

– گند نزن به اعصابم اول صبحی!

جلو میاد و میگه:

– لجبازی نمیکنم بخدا فقط می ترسم که..

 یعنی..

پیاده میشم و سمت خونه میرم… در و باز میکنم:

– بیا برو تو.. نمیخوام بری دانشگاه!

میترسه… جلو میاد و میگه:

– چرا زود عصبانی میشی خب!؟

از ترس توی چشماش دلم ضعف میره..

 کوتاه میام…

– چته پس؟

سرش و زیر می ندازه و میگه:

– نمیخوام نازگل و ببینی… همین!

– تو بخوای و نخوای من اون و میبینم… ادبشم‌میکنم… پس برو بشین دیر شد!

بی حرف سوار میشه حرکت که میکنم میگم:

– اگه خیلی دیر نیست بریم صبحونه بخوریم ضعف کردم

.. نه شام میدی نه ناهار میدی نه صبحونه!

عصبی نگام میکنه:

– من اشپزی بلد نیستم!

– زن آرتان میشدی اونم گرسنه نگه می داشتی؟

حالم خودم از حرفم بد میشه

متعجب نگام میکنه‌… چشماش که پر میشه حالم بدتر میشه:

– الان دلیل این اشکا چیه؟

– بخدا خودت مرض داری… اذیت میکنی فقط!

پوف کلافه ای می کشم و جلوی دانشگاه ترمز میکنم… میخواد پیاده شه که میگم:

– خودم میام دنبالت… قبلش زنگ بزن!

توی چشمام نگاه نمیکنه:

– خودم میتونم بیام!

– همین که گفتم… فقط بگو چشم!

با حرص میزنه به بازوم… میخواد پیاده شه که نازگل و می بینم سمت دانشگاه میره… دل ارامم می بینه… میخوام برم حقش و بزارم کف دستش ..

دل ارام دستمو میکشه:

–  توروخدا… ولش کن… تموم شد… مگه من و نمیخواستی من اینجام دیگه…

– ولم کن!

اشکاش میریزه:

– اینجا نه… بزار لااقل ابرو بمونه واسم!

با مشتام روی فرمون میزنم و اه کلافه ای میگم… پیاده میشه و میره… یادمه از ماشین ارتان که یه بار پیاده شد گونش و بوسید… هه من و نمیخواد و نمیخوام باور کنم..

 مجبور من و بخواد و نمیخواد باور کنه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۴۹]

    *دل آرام*

از دانشگاه که بیرون میام هنوز صدای نازگل و میشنوم… ولی نمیخوام صداش و بشنوم… بلاخره جلوم می ایسته

– دارم با تو حرف میزنم!

هولش میدم عقب و باز راه می افتم.. کنار خیابون منتظر آرشام می ایستم… ولی استرس دارم نمیخوام ارشام ببینتش…

– واقعا قید اونی که واسش می مردی زدی و زن ارشام شدی؟

با نفرت نگاش میکنم:

– چه غلطی پس می کردم با گندی که تو زدی؟چه جوری روت میشه با من حرف بزنی؟

با بغض و ترسی که توی چشماش میگه:

– بگو دست از سرم برداره… من.. من فقط یه لحظه مغزم از حسادت و ناراحتی از کار افتاد… نفهمیدم چی کار کردم… نفهمیدم چرا این کارو کردم… من ازش میترسم…

هاج و واج نگاش میکنم..

 اشکاش می ریزه…

حق داره بترسه…

دستام و می گیره و با گریه میگه:

– دل آرام بگو دست از سرم برداره بگو کاریم نداشته باشه!

–  الان برو… بهش زنگ زدم الان دیگه میرسه.. نمیخوام ببینتت.. من زورم بهش نمیرسه… حرف من و گوش نمیده که اگه میداد حال و روزم این نبود‌.. الان فقط برو!

اشکاش و پاک میکنه‌ و عقب میره… آروم میگه خدافظ و میره‌… آرشام که جلوی پام ترمز میکنه سریع سوار میشم و سلام میکنم… حرکت میکنه… ساکت… عصبی… کاش این مرد این قدر ترسناک نبود…

– چی ور ور میکرد بیخ گوشت؟

سرم و سریع برمی گردونم و متعجب نگاش میکنم..

– کی؟

جوری نگام میکنه که از ترس سرم و زیر می ندازم

کجا بود که ندیدمش

– میگفت بهت بگم ببخشیش!

– گوه خورد!

– آرشام؟

– یه بار دیگه ببینم باهاش حرف میزنی کاری میکنم جفتتون به غلط کردن بیفتید!

بی حوصله سرم و به شیشه میزنم

– میرم خونتون برو هر چی میخوای بردار!

بغض میخواد خفم کنه:

– باشه!

جلوی خونه که ترمز میکنه پیاده میشم..

 ماشین بابا هست..

استرس دارم… آرشام پیاده میشه و میگه:

– برو دیگه!

– میترسم!

میخنده:

– تو فقط از من بترس … بیا برو!

جلو میرم… زنگ و میزنم و چند لحظه بعد صدای مامان و میشنوم…

– بله؟

– دل ارامم مامان!

سکوت میکنه… بعدم صدای پر بغضش:

– چرا اومدی مامان جون؟

– زود میرم… میخوام کتابام و ببرم!

صدای هول کرده ی مامان و میشنوم:

– جهان… کجا میری صبرکن..!

در حیاط باز میشه و صورت عصبی بابا رو میبینم

یه قدم عقب میرم… به ارشام میخورم و می ایستم:

– اینجا چی کار میکنی… مگه نگفتم نیایید؟

مامان که بیرون میاد با دیدن چشمای قرمزش حس میکنم اتفاقی افتاده..

– من اومدم کتابامو ببرم بابا… ولی

بابا تو حال خودش نیست

سمت ارشام که خون سرد ایستاده و سلام میکنه میره و میگه:

– خبر داری چیکار کردی با داداشت؟

مامان که گریه میکنه وحشت زده جلو میرم:

– مامان؟ آرتان چیشده مگه؟

صدای گرفته ی ارشام و میشنوم:

– چیشده عمو؟

مامان با گریه میگه:

– خونه خراب شدیم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۵۰]

حس میکنم از وجودم اتیش زبونه می کشه…

فکرم سمت هر اتفاقی میره…

فکرم میره و من و می کشه…

 آرشام جلو میاد‌.. نگرانی چشماش مصنوعی نیست… دست مامان و می گیرم…

و گور بابای آرشام که میدونم از این حال خرابم واسه ارتان عصبی میشه:

– مامان چیشده میگم… دارم سکته میکنم!

بابا جلو میاد و بازوم و عصبی میکشه

زل میزنه توی چشمام

زل میزنم توی چشماش

بی خجالت… گناهی ندارم… طلب ولی خیلی دارم ازش…

– تو نگران ارتانی و زن داداشش شدی؟

مامان نگران میگه:

– جهان بسه!

آرشام جلو میاد:

– یکی بگه چه خبره محض رضای خدا!

مامان میون گریه میگه:

– بعد از اینکه از محضر برگشتین همه رفتیم خونتون… مامان و بابات حال خوبی نداشتن… بیشتر نگران ارتان بودن…

 یکم که نشستیم ارتان اومد‌…

 مثل مرده ی متحرک بود…

رفت اتاقش ساکش و جمع کرد و گفت میخواد یه مدت بره شمال پیش رفیقش بمونه…

گریه امونش نمیده …

ارشام موهاش و چنگ میزنه و من با ترس و گریه میگم:

– بابا میگم چیشده؟

داد میزنم:

– یکی حرف بزنه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۸:۵۵]

آرشام جلو میاد بازوهام و می گیره و جدی و پر اخم میگه:

– اروم بگیر !

بابا دستی دور دهنش میکشه و میگه:

– خیلی سعی کردیم جلوش و بگیریم ولی نشد… فکر کردیم یکم تنها باشه بهتره…

 تا اینکه چند ساعت بعد از بیمارستان با گوشیش تماس گرفتن…

توی راه شمال تصادف بدی کرده بود!

پاهام بی حس میشه

روی زمین زانو میزنم…

 زمین روی دور تند می چرخه…

 زندگی و بالا میارم…

 آرشام مقابلم می شینه…

– دل ارام؟

با مشت میزنم توی سینش:

– تقصیر تو… تقصیر من…!

سرم و میگیره توی سینش:

– هیششش آروم!

همون طور که سرم و توی سینش گرفته با صدای گرفته و نگران رو به بابا میگه:

– الان چطوره؟

 – توی کماست!

صدای گریم بلند تر میشه… جیغ میزنم… صدای ارشام و میشنوم:

– یا خدا!

مامان جلو میاد… ارشام من و از خودش جدا میکنه…

– دل ارام مامان جان؟اروم باش… !

آرشام بلند میشه ادرس بیمارستان و از بابا می پرسه من و روی دستاش بلند میکنه و سمت ماشین میره…

سوار ماشین میشیم و حرکت میکنه…

اما هق هق من تمومی نداره

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن