آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی بقلم سارگل پارت 23

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

از این مرد عصبانی میترسم و توی صندلی مچاله میشم .

بدون حرف ماشین و به حرکت در میاره و با نهایت سرعت از خونمون فاصله میگیره .

از دیوونگیش میترسم ،به در میکوبم و با صدای بلندی میگم :

-کیان نگه دار !

حرفم جری ترش میکنه و همین باعث میشه حرصشو سر پدال گاز خالی کنه ، ترسیده از سرعت سرسام آوره ماشین دوباره با صدای بلند تری داد میزنم :

-کیان تو چته ؟ نگه دار !

اعتراضاتم هیچ فایده ای نداره جز این که اخم بین ابروهاشو پررنگ تر میکنه !

سرعت زیاد ماشین و همچنین ترسی که از وقوع حوادث پیش رودارم باعث میشه به سرم بزنه ، با تمام توانم جیغ میزنم :

-کیان ماشین و نگه دار!….

صدای جیغم روی اعصباش خط میندازه ، پاشو روی ترمز میذاره و ماشین با صدای بدی می ایسته !

سنگینی نگاه خیلی از رهگذرارو روی خودمون احساس میکنم .

اما وقتی نگاه وحشتناک کیان بهم میوفته همه رو از یاد میبرم .

از شدت خشم نفس نفس میزنه ، خودش و بهم نزدیک تر میکنه و از لابه لای دندون های به هم چفت شده اش مثل شیره زخمی غرش میکنه :

-پای تلفن چی گفتی و قطع کردی ؟

جوابشو نمیدم ، یا به عبارتی ساده تر جرئت نفس کشیدنم ندارم چه برسه به جواب دادن.

چشم های عصبانیش روی اجزای صورتم در نوسانه.

وقتی میبینه جواب نمیدم نعره ای میزنه که بند به بند وجودم به لرزه میوفته :

-ترمه حرف بزن !

بهت زده نگاهش میکنم و با خودم فکر میکنم کیان چقدر ترسناک شده !

با این که ترسیدم اما مکث بیشتر از اینو جایز نمیدونم :

-چی ..بگم ؟

چشم هاشو میبنده انگار داره با تمام توانش مقابله میکنم تا نکوبه توی صورتم.

بعد از یک مکث نسبتا طولانی با عصبانیت و شمرده شمرده میگه :

-تو پای تلفن به من چی گفتی ؟ یادت رفته ؟ یا خودتو زدی به خریت؟

با این که در حد مرگ ترسیدم اما عزمم و جزم میکنم و میگم :

-حقیقتو گفتم ، سهیل طاقتش تموم شده گفته باید هر چه زودتر ترمه مال من…

با سیلیه محکمی که با پشت دست به صورتم میزنه ، حرف توی دهنم میمونه .

ناباور به کیان نگاه میکنم ، هیچ اثری از پشیمونی توی چشم هاش نیست ، تنها چیزی که به وضوح پیداست یه خشمه عمیقه  که تا مغز استخونش نفوذ کرده.

این بار منم عصبانی میشم ، عصبانیت باعث میشه جسارت به خرج بدم و از ماشین پیاده بشم.

دستی به گونم میکشم ، اشکام جاری میشه .

با قدم های بلند راهی که نمیدونم به کجا ختم میشه رو در پیش میگیرم و اشک میریزم .

بدون این که بفهمم به کسی تنه میزنم ، سرم و بالا میگیرم و با یه پسر جوون روبه رو میشم .

با دیدن من لبخند محوی میزنه و با لحنی که به دلم نمیشینه میگه : چه چشمایی داری دختر ! کی دلش اومده این چشم های قشنگ و بارونی کنه ؟

میخوام جوابش و بدم اما صدایه مردونه ای که از پشت سرم بلند میشه مانعم میشه:

-من چشم هاشو بارونی کردم ، میخوای اشک تو رو هم در بیارم تا دیگه تو خیابون به ناموس بقیه چشم نداشته باشی ؟

پسره خنده ی مصلحتی میکنه و میگه :

-ببخشید آخه خواهرتون خیلی به دل من نشست ! چشم هاش جذبم کرد من…

کیان با مشت محکمی که حواله ی صورته پسره میکنه ، اجازه حرف زدن و ازش میگیره .

جیغ خفه ای میکشم و به سمت کیان که مشتش آماده است تا برای بار دوم روی صورت پسره فرود بیاره میرم .

جلوی روش می ایستم و با دستام و روی سینه اش میذارم ، با صورتی سرخ شده و نگاه وحشتناکی به پسره نگاه میکنه ، صبرم تموم میشه و با گریه میگم:

-نکن کیان، تو دیگه نکن ! تو دیگه عذابم نده ! همه تحت فشارم میذارن همه بهم زور میگن ، تو دیگه این کارو نکن ! از این جو متشنج خسته شدم میفهمی ؟  این همه تنش و کمشکش صبرم و سر آورده

صدام کم کم با ضجه زدن همراه میشه ، بی توجه به نگاه های سنگین دستام و دور کمر کیان حلقه میکنم و سرم و توی سینه ی پهنش فرو میبرم ، با جون و دل عطرشو نفس میکشم و ادامه میدم :

-مگه تقصیر منه که میخوان به زور منو بدن به یکی دیگه ؟ مگه تقصیر منه که آدم حسابم نمیکنن ؟

من که مال توعم ، من که علارغم همه چی زن تو شدم ، چرا با این کارات تو هم میخوای عذابم بدی ؟ بخدا دیگه نمیکشم کیان !

دستای گرمشو حس میکنم که با قدرت دور کمرم حلقه میشن ، صدای نجواگونه اش کنار گوشم بلند میشه :

-هیشش باشه آروم باش ترمه ، به خاطر خدا با اشکات دیوونم نکن ، اشک نریز نذار بشکنم !

گریم شدت میگیره سنگ رو هم اگه بذاری توی آتیش تحمل میکنه ، تحمل میکنه یهو منفجر میشه !

دل آدمیزاد که چیزی نیست ، چقدر تحمل کنم و چیزی نگم؟  بالاخره یه جا به بدترین شکل ممکن میشکنم .

بوسه های پی در پی اشو روی سرم احساس میکنم .

انگار یادمون رفته توی خیابونیم و هر آن امکان داره یه آشنا ما رو ببینه !

با این فکر از کیان فاصله میگیرم ، دستاش با اکراه از دور کمرم باز میشن .

به صورتش که نگاه میکنم ، قلبم به درد میاد ، از چشم های به خون نشسته اش میتونم بفهمم چه عذابی داره میکشه !

با یک دنیا حرف بهم نگاه میکنه ، چشم هامو ازش میدزدم ، نگاه خیلی ها زیرزیرکی به ماست ، خبری هم از اون پسره مزاحم نیست !

خجالت زده  میخوام برخلاف جهت حرکت کنم ، هر چی که بود کیان روی من دست بلند کرده بود و من نمیتونستم به این سادگی ها فراموش کنم.

پشتم و بهش میکنم و با قدم های آروم ازش فاصله میگیرم ، صدای قدم هامحکمش و میشنوم که دنبالم میاد و پشت بندشم بازومو میکشه .

برمیگردم و با دلخوری  نگاهش میکنم .

انگار میفهمه دلم از چی گرفته ، نگاهش رنگ شرمنگی و به خودش میگیره .

بازومو ول میکنه و سینه به سینه ام می ایسته .

سرم و بالا میگیرم و بهش نگاه میکنم ، انگار اونم دلخوره که نمیتونه بابت سیلی  که بهم زده ازم دلجویی کنه ، نهایت حرفی که از لابلای لب هاش بیرون میاد یه جمله ست:

مکث میکنه ، از نبض گردن و پیشونیش میتونم بفهمم باز غیرتش برانگیخته شده.

دندون هاشو با غیض روی هم فشار میده و با صدایی که عصبانیت درش مشهوده میگه :

-وقتی اون جوری پای تلفن گفتی میخوان امشب با سهیل عقدت کنن و قطع کردی ، به خداوندیه خدا نابود شدم ، نفسم رفت میفهمی ؟ ترس از دست دادنت اونقدر دیوونم کرده بود که دلم میخواست زمین و به آسمون بدوزم !

اگه به خاطر تو نبود قید همه چی و میزدم ، میومدم و جلوی همه دستتو میگرفتم و میگفتم :

-این زنه منه ، توی زندگیم ، ترمه سهم منه ، مال منه اما خودم و کنترل کردم ، سخت بود ، صبر کردن حتی برای ثانیه ای سخت بود اما تحمل کردم و زنگ زدم به مستانه ، گاهی اوقات خیلی بی رحم میشی ، درکم نمیکنی با حرف هات داغونم میکنی !

منطقی که توی حرفاش بیداد میکنه خجالتو بهم هدیه میده با ناراحتی میگم :

-وقتی صدای اونو شنیدم …

میپره وسط حرفم و میگه :

-باشه قبول شنیدنه  صدای پریناز خیلی برات ناراحت کننده بود ، خوب میدونم اون روز توی حموم صدام و باهاش شنیدی ، حتی اینم میدونم زنگ زدنت به مستانه بهانه بود و میخواستی از رابطه ی منو پریناز سر در بیاری اما این قلب تا وقتی توی سینه ی منه فقط به عشق تو میتپه خوب ؟

دیگه به عشقم شک نکن ! دیگه با غیرتم بازی نکن ! نذار بزنه به سرم و قید همه چیو بزنم !

سکوت میکنم بعد از یک مکث کوتاه با مظلومیت میگم :

-قید منم میزنی ؟

کیان : مگه میشه از تو دل کند و قید تورو زد !

اشکم بیشتر از قبل جاری میشه با بغض میگم :

-تو این شرایط بحرانی نیاز دارم بشنوم ،  میخوام مدام بهم بگی پیشم میمونی !

لبخند تلخی میزنه و با صدای آرومی میگه :

-بریم توی ماشین ، اون جا حرف میزنیم !

سری تکون میدم ، دستم و میگیره و دنبال خودش میکشونه !

دستمو انقدر لابه لای دسته قدرتمند و مردونش فشار میده که ضعف میکنم اما به هیچ طریقی حاضر نیستم از این فشار شیرین دل بکنم.

به ماشین میرسیم ، درو برام باز میکنه ، میخوام دستم و از دستش بیرون بیارم تا بتونم سوار بشم اما دستم و محکم گرفته ، از اخمه ریزی که صورتشو پوشونده میفهمم حواسش اصلا این ورا نیست .

دستم و جلوی صورتش تکون میدم و میگم :

-کیان میشه دستم و ول کنی ؟ میخوام سوار شم.

تکونی میخوره و دستم و ول میکنه .

چیزی به روش نمیارم و سوار میشم ، اونم ماشین و دور میزنه و سوار میشه .

گره ی بین ابروهاش تبدیل به یه گره ی کور شده چون تا رسیدن به مقصد یعنی کوچه پشتیه ما این گره باز نمیشه .

ماشینو که نگه میداره منتظر میشینم چیزی بگه اما بدون حرف به روبه رو زل زده.

آهی میکشم و زیر لب کلمه ی خداحافظ رو زمزمه میکنم .

دستم به سمت دستگیره در میره که صداش به گوشم میرسه :

دستم به سمت دستگیره در میره که صداش به گوشم میرسه :

-میشه نری ؟

دستم  رو هوا خشک میشه ، برمیگردم سمت کیان و بهش نگاه میکنم .

اونم برمیگرده سمتم ، به تمام اجزای صورتم نگاه میکنه و با بی قراری منو میکشه توی بغلش.

دستاش با تمام قدرت دور کمرم حلقه شدن ، سرشو به سمت گردنم میبره ، عمیق بو میکنه و حریصانه میگه :

-چطوری بذارم بری ؟ امشب یکی دیگه میخواد بیاد خاستگاریه زنه من و وای به حال من …

گونمو به گردنش میمالم و با لذت چشم هامو میبندم ؛ دلم یه خواب عمیق تو همین حالت میخواد ، حرکت نوازش گرانه ی گونه ام روی گردنش از خود بیخودش میکنه ، اینو از دمای بدنش که یک باره داغ میشه میفهمم .

صدای خش دار و بی قرارش دوباره کنار گوشم زمزمه میکنه:

-امشب باید هر دو دقیقه بهم پیام بدی ، حق نداری باهاش بری تو یه اتاق ! قرارمون این بود که بعد از تموم شدن درست همه چیز و علنی کنیم اما اگه بزنه به سرم منم میزنم زیر تمام قول و قرارام و میام و جلوی همه میگم تو مال منی !

با لذت به حرفهاش گوش میدم ، قسم میخورم حتی خودشم نمیدونه با هر کلمه ای که از ته قلبش روی زبونش جاری میشه و نثار من میکنه ، چی به حال قلب عاشقم میاره .

قبلا هم بهش گفته بودم اعضای بدن من از وقتی تورو دیدن فرمانبردار قلبم شدن نه عقلم ، الان هم زبونم از قلبم پیروی میکنه و ناخودآگاه به حرف میاد:

-خیلی دوستت دارم کیان!

همین …. همین یه جمله ی کوتاه معادله صد صفحه حرفه.

حلقه ی دستاش دور کمرم تنگ تر میشه و با عشق میگه :

-منم خیلی دوستت دارم ترمه !

لبخند محوی میزنم و ازش فاصله میگیرم ، با اکراه دست هاشو از دور کمرم باز میکنه ، اما باز طاقت نمیاره و اینبار دستاش دو طرف گونه هام میشینن .

بوسه ی آرومی به چشمم میزنه و میگه :

-مواظب چشم هات باش ، این چشم های سیاه دنیای منو رنگی کردن.

مواظب دستات باش ، زندگیه من خلاصه شده توی این دست ها.

مواظب موهات باش ، عطرش برای مجرای تنفسیم لازمه و گرنه نفسم قطع میشه .

مواظب پاهات باش که باهام همقدم شدن

مواظب قلبت باش ، بهش بگو فقط برای من بتپه ، تا ابد.

تو دیگه مال منی ، میفهمی ؟

پس باید مواظب خودت باشی ، تک تک اجزای بدنت متعلق به منه فقط دست تو امانته ،از نیمه ی من ، از یه تیکه از وجودم مواظبت کن باشه ؟

***

از این همه حرفی که یه زمانی حتی توی خوابمم نمیدیدم و الان کیان داره نثار من میکنه ، اشک شوق توی چشمم جمع میشه .

چشم هامو دوباره و سه باره میبوسه ، پیشونی اشو به پیشونیم میچسبونه و میون نفس های عمیقی که میکشه میگه

:

-دیگه برو

سری به آرومی تکون میدم و ازش فاصله میگیرم ، نفسشو آه مانند بیرون میده و صاف میشینه .

برای بار دوم میخوام پیاده بشم که باز صدام میزنه ، لبخند محوی میزنم و منتظر بهش نگاه میکنم ، اشاره ای به پنجره ی اتاقم میکنه و میگه :

-امشب پشت این پنجره یه نفر هست که شب سختیو میگذرونه .

با ناراحتی میگم :

-کیان من…

میپره وسط حرفم و میگه :

-هیشش چیزی نگو ، دیگه برو !

مغموم سری تکون میدم و از ماشین پیاده میشم ؛ با قدم های آهسته ، کوچه رو دور میزنم و به سمت خونمون میرم. خداروشکر اوضاع امن و امان بود و کسی به نبودن من توجه نکرده بود ، توی اتاقم میرم تیام روی تختم نشسته و مثل آدم بزرگ ها متفکر به روبه روش زل زده ، اونقدر دلتنگش بودم که به سمتش پرواز کنم و تا اومدن عمو مرتضی بدون خستگی وقتم و باهاش بگذرونم.

**

تقریبا طرفای هفت شب بود که حاضر و آماده روی تختم نشسته بودم و برای خالی نبودن عریضه کتاب زبانی دستم گرفته بودم و با لذت زبان کار میکردم ، فارق از زمان و مکان زل زده بودم به حروف انگلیسی کتابم ، با صدای آشنایی مثل برخورد سنگ به شیشه به خودم میام ، هیجان زده میشم ، اون قدر زیاد که انگار این هیجان به قلبم میزنه چون ضربان قلبم به طرز دیوانه واری بالا میره ، کی میتونست باشه به جز کیان ؟ از جا میپرم و به سمت بالکن میرم ، درو باز میکنم همون طوری که حدس میزنم  ، کیانه  .

با سرو وضعی آشفته به بالا نگاه میکنه ، چشمش که به من میوفته ، اخم هاش در هم میشه و با تعصب میگه :

-قرار نبود انقدر خوشگل بشی !

ریز میخندم و با پشت چشم نازک کردن میگم :

-من خوشکل بودم!

حتی شوخیمم خنده روی لبش نمیاره ، ناراحتیه اون به منم سرایت میکنه ، مغموم میگم :

-چرا اومدی ؟

کیان : مگه قرار نبود بیام ؟

-اومدنت امشبو برای هردومون سخت تر میکنه باور کن !

مثل همیشه که عذاب میکشه چشم هاشو چند ثانیه میبنده ، انگار کیان با اون همه ابهت نمیتونه سرپاش وایسته چون دستشو به زانوهاش میگیره و خم میشه ، صدای ناراحتش به گوشم میرسه :

-فکر کنم امشب برای من سخت ترین شب عمرم باشه !

دلم میگیره ، نمیدونم چی تو فکرش میگذره که مثل برق می ایسته و میگه :

-ترمه مگه نگفتی باهامی ؟ بیا امشب همه چیزو علنی کنیم ، درستم میخونی مطمئن باش، فقط نذار امشب شاهد خاستگاریه یکی دیگه از زنم باشم.

ترسیده میخوام جوابش و بدم که زنگ آیفون و پشت بندش صدای آقاجونم که اسممو صدا میزنه ، بلند میشه .

دلم هری میریزه پایین ، به کیان نگاه میکنم و با التماس میگم :

-کاری نکن که یک عمر پشیمونی بیاره ، امشب وقتش نیست کیان !

کیان : اما…

میپرم وسط حرفش و میگم :

-من نمیذارم امشب اونا به چیزی که میخوان برسن ، فقط خواهش میکنم صبر کن و همه چیزو خراب نکن ! من دیگه باید برم ، مهمونا اومدن !

تکون خفیفی که میخوره رو میبینم ، توی تاریکی ها رگ باد کرده ی گردنشو میبینم ، صورت سرخ شده اشو میبینم ، دست های مشت شده اشو میبینم و فقط سری از روی ناراحتی تکون میدم و از اتاقم خارج میشم .

طبقه ی پایین که میرم ، همه رو میبینم که دور هم نشستن ، برای رفتن با آشپزخونه باید از جلوشون رد میشدم ، پس بیخیال چایی آوردن میشم و به جمعشون میپیوندم .

سلامی میکنم که همه جوابم و میدن ، بعد از روبوسی کردن با عمو و زن عمو روی مبل کنار مامانم میشینم ، برعکس همیشه که سهیل با دیدن من سرشو پایین مینداخت ، الان خیلی بی پروا به من زل زده و لبخند محوی هم روی لبهاشه ، بعد از دیدن اون عکس ها ، اونقدر در نظرم منفور شده که حالا جواب لبخندشو با برگردوندن سرم بدم و نگاهشو بی پاسخ بذارم.

بحث ها مثل همیشه پیش میره و همه چی عادیه تا این که عمو مرتضی میگه :

-خوب صابر ، عروسمو کی بهم میدی ؟

آقاجونم میخنده و میگه :

-این دختر از اول کنیز شما بوده !

صورتم از عصبانیت سرخ میشه و با خودم فکر میکنم هنوز هم هستن کسایی که پسرشونو به غلامی بدن و دخترشون و به کنیزی پیش کن کنن ؟

سهیل خیلی خوب عصبانیتمو  میفهمه و انگار میخواد از اون حال و هوا درم بیاره چون رو به جمع میگه :

-اگه اجازه بدید من با ترمه خانم چند کلام حرف بزنم!

سرمو چنان به سمتش میچرخونم  که صدای استخون های گردنم بلند میشه ، صدای آقاجونم مزید برعلت میشه تا من بخوام با تمام توانم از اینجا فرار کنم و برم پیش کیان

آقاجون: البته پسرم.

خطاب به من ادامه میده :

-ترمه بلند شد سهیلو راهنمایی کن اتاقت.

به زور لبخندی میزنم و با صدای آهسته ای میگم :

-چه لزومی داره حالا ؟ ما که همدیگه رو میشناسیم .

آقاجون: نه این حق هردوتونه که قبل ازدواج دو کلام با هم حرف بزنین .

سرمو میندازم پایین تا مبادا نگاه تیز و پر از نفرتم به چشم یک کدومشون بیوفته ، دندون هامو فشار میدم تا مبادا داد بزنم تو که انقدر حق شناسی ، چرا نمیفهمی این حق خوده منه که برای زندگیم تصمیم بگیرم ؟

با نا امیدی از جا بلند میشم و به سمت اتاقم میرم ، صدای قدم های سهیلو هم میشنوم که دنبالم میاد ، در اتاقمو باز میکنم و میرم داخل ، زیرزیرکی به بالکن نگاه میکنم تا مبادا پنجره اش باز باشه و کیان صدای ما رو بشنوه ، گوشه تخت جمع میشم تا مبادا سایه امو احساس کنه .

سهیل بیخبر از همه جا درست جایی میشینه که خیلی خوب میفهمم کیان متوجه ی سایه اش میشه  .

آهی میکشم و ملتمس میگم :

-میشه این وصلتو به هم بزنی ؟

سهیل: چرا ؟

-نمیخوام یک عمر جفتمون یه زندگیه سرد و بی روحو تجربه کنیم !

سهیل : چرا بی روح ؟

-خونه ای که بدون هیچ عشق و علاقه ای بنا بشه ، میشه ماتم کده.

سهیل: من خیلی تو رو میخوام ترمه ، تمام این مدتی که سفر بودم لحظه شماری میکردم تا زودتر بیام و به تو برسم ، آخر هم نتونستم طاقت بیارم و برگشتم.

پوزخندی میزنم و با طعنه میگم :

:

-ذاتت خرابه ، یک رنگ نیستی ، شب نصفه شب با زنهای خیابونی تیک میزنی ، روز ها با دافی های بالا شهر ، زن میخوای چیکار ؟ منو میخوای بذاری کنج خونت بشم آیینه ی دقت ؟

فکر کردی زمان بگذره من عاشقت میشم ؟ زمان هیچ کسو عاشق نکرده، حتی اگه صد سال عشقو محبت دروغینتو به پام بریزی باز من عاشقت نمیشم .

عصبانی میشه و میگه :

-تو فکر کردی قدیسه ای ؟ نمیخوای که یادت بیارم جلوی همین خونه مچتو با دوست پسرت گرفتم ؟

مردونگی به خرج دادم چیزی به عمو نگفتم ، اما اگه ببینم به خاطر اون ، منو پس میزنی ، این مسئله رو به بدترین شکل ممکن علنی میکنم جوری که عاقبتش بشه ندیدن رنگ اون پسره

میترسم ، زبون درازم کوتاه میشه ، انگار میفهمه ، چون از جا بلند میشه ، ترسم بیشتر از قبل میشه ، درست جلوی بالکن ایستاده و کیان مطمئنا سایه اشو میبینه .

بزاغ دهنم از ترس اونقدر خشک شده که قدرت تکلمو ازم گرفته ، با این وجود میخوام با دلهره بهش بگم بیاد کنار که صدای پی در پی زنگ آیفون رمقو از دست و پام میگیره .

سرجام خشک میشم ،حتی نفس کشیدنو هم از یاد میبرم ، یعنی کیانه ؟ بدون شک کیانه ! کی میتونست این وقت شب اینطور طلبکارانه زنگ مارو بزنه؟  هیچ کس ، هیچ کس به جز کیان !

سهیل با تعجب میگه :

-کس دیگه ای قرار بود بیاد ؟

حتی قدرت جاری کردنه ، کلمه ی نه رو  هم ندارم.

سرم و به علامت منفی تکون میدم ، موشکوفانه میپرسه :

-رنگت چرا انقدر پریده ؟

به خودم میام و بدون این که جواب بدم از اتاق بیرون میرم .

همه دور هم نشستن و فقط آقاجون نیست .

میپرم توی آشپزخونه و سراسیمه میگم :

-زهره کی بود زنگ زد؟

شونه ای بالا میندازه و میگه :

-نمیدونم یه آقایی بود گفت با حاج صابر کار داره.

دنیا دور سرم میچرخه ، تحمل وزنمو ندارم و بی رمق روی صندلی میشینم ، زهره میترسه و سراسیمه میگه :

-ترمه جان چیشد ؟ چرا یه دفعه این طوری شدی ؟

سری به طرفین تکون میدم و با نا امیدی به روبه رو زل میزنم ؛ تموم شد ، صبرش همین قدر بود ، باید میفهمیدم کیان نمیتونه جلوی خودشو بگیره ، نباید بهش میگفتم ، نباید میفهمید ، لعنت به من که نتونستم جلوی زبونمو بگیرم .

صدای باز شدن در خونه رو که میشنوم ، دست هام بیشتر از قبل یخ میکنه ، تمام بدنم ، علنا میلرزه .

از انفجاری که در حال وقوعه رعب و وحشت دارم.

با شنیدن صدای آقاجون که اسممو صدا میزنه ، تکون شدیدی میخورم و با ترس از جا بلند میشم .

توی چشم هام اون قدر ترس و وحشت دیده میشه که هر کسی و بهت زده کنه.

توی ذهنم هیچ کلمه ای نیست تا حداقل خودم و دلداری بدم.

پاهای چسبیده به زمینمو به سختی حرکت میدم اما هنوز قدم از قدم برنداشتم قامت آقاجون جلوی چشمم نمایان میشه .

صورتشو آنالیز میکنم ، اخم کرده !

عصبانیه؟

نمیدونم ، شاید هم آرامش قبل طوفانه ، بدنمو از ترس منقبض میکنم و به آقاجون زل میزنم ،بالاخره صداش بلند میشه:

-حاضرشو !

جا میخورم ، حاضر بشم ؟  میخواد منو بندازه بیرون ؟

چرا نمیتونم هیچ چیزیو پیش بینی کنم ؟

به جای من زهره میپرسه و منو از این بابت ممنون خودش میکنه :

-خانم برای چی حاضر بشه وسط مهمونی به این مهمی !

آقاجون چشم غره ی بدی به سمت زهره میره و خطاب به من میگه :

-اون دوستت مستانه ، گویا حالش خیلی بد شده ، مادر که نداره پدرشم سفره ، داداشش اومد پشت در خونه التماس کرد بذارم امشب بری اون جا ازش قول گرفتم امشبو یه جا دیگه سر کنه.

حاضر شو سهیل میرسونتت خونه ی دوستت.

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن