آخرین مطالبرمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

3.5 (70%) 2 vote[s]

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر

جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول و دوم رمان همسر دوم من از اینجا کلیک کنید
_مامان بابا چی گفت؟!
نگاهی به سحر انداختم که کنجکاو بهم خیره شده بود با صدای گرفته ای گفتم:
_بابات گفت حق نداری بری بیرون
سحر پاشو کوبید زمین و گفت:
_ولی مامان!
_به من ربطی نداره برو از بابا اجازه بگیر
با درموندگی بهم خیره شده بود که بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و به سمت اتاق رفتم نزدیک اتاق خودم و آرشام که شدم صدای عصبی آرشام باعث شد وایستم
_من امشب نمیام فهمیدی نیایش؟!
مکثی کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
_به تو ربطی نداره من کجام

داخل اتاق شدم آرشام با عصبانیت گفت:
_به تو ربطی نداره یکبار دیگه تو کارای من دخالت کنی من میدونم و تو
و با عصبانیت گوشی رو قطع کرد کلافه دستش و داخل موهاش کشید چرخید که نگاهش به من افتاد با صدای خشداری گفت:
_من باید برم کار دارم
_خوبی؟!

_آره
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت با رفتنش انگار یه تیکه از قلبم رو هم با خودش برد همش فکر میکردم رفت پیش نیایش و با فکر کردن به این قلبم داشت به درد میومد لعنت بهت نیایش
زندگیم رو خراب کردی و حتی هنوزم سایه ی نحست روی زندگی منه و نمیزاری حتی برای یه لحظه طعم خوشبختی رو بچشم

_مامان؟!
با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و گفتم؛
_جانم؟!
_من میخوام برم خونه ی دایی آرسام
_صبر کن منم آماده بشم با هم بریم
_باشه
* * * * *

#آرسام

_چجوری هنوز با این دختره ی کلفت میخوای بمونه هان؟!
نگاهم که به چشمهای اشکی فاطمه افتاد دستام از عصبانیت مشت شد به سمت نیایش برگشتم و سیلی محکمی بهش زدم که پرت شد روی زمین دستش و روی گونه اش گذاشت و بهت زده بهم خیره شده بود که عربده زدم:
_همین الان از خونه ی من گم میشی میری بیرون وگرنه جنازت و از این خونه میندازم بیرون

نیایش میدونست من وقتی عصبانی بشم هر کاری بگم رو انجام میدم برای همین از روی زمین بلند شد نگاه پر از تنفرش و به فاطمه دوخت و رفت…..

با رفتنش کلافه دستی داخل موهام کشیدم و به سمت فاطمه برگشتم که با چشمهای پر از اشک به جای خالی نیایش خیره شده بود طاقت دیدن چشمهای اشکیش رو نداشتم به عجله به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم که صدای گریه اش بلند شد با هر بار گریه کردنش انگار یکی خنجر فرو میکرد تو قلبم
با صدای خشداری گفتم
_فاطمه گریه نکن!
فاطمه با گریه گفت:
_چرا انقدر از من متنفرن که حتی بعد از این همه سال هم دست از سر زندگیمون برنمیدارن و میخوان برای تو زن بگیرن
فاطمه رو از خودم جدا کردم به چشمهای اشکیش زل زدم و محکم گفتم:
_به من اعتماد داری؟!

_آره
_پس یه مدت صبر کن از اینجا میریم و دیگه نمیزارم هیچوقت هیچکس بفهمه ما کجا زندگی میکنیم تا بیان و آرامشمون رو ازمون بگیره
_آرسام
_جانم
_من خانوادت رو دوست دارم
_میدونم
_اما اونا همیشه با خدمتکار بودن من مشکل داشتن و وقتی دیدن پسرشون با یه خدمتکار ازدواج کرد انگار براشون گرون تموم شد و الان به هر طریقی میخوان ما از هم جدا بشیم
_من نمیزارم فاطمه مطمئن باش

* * * * *
#آرشام

انقدر نیایش عصبیم کرده بود که حتی نفهمیدم چجوری از خونه زدم بیرون باید میرفتم خونه و حساب نیایش رو میذاشتم کف دستش اون زن من نبود که زنگ بزنه و هی بپرسه کجایی اون هیچ حقی نداشت اون حتی معشوقه ی من هم نبود انقدر با سراعت رانندگی کردم که نزدیک یکساعت به خونه رسیدم در و باز کردم و ماشین و بردم داخل از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم

داخل خونه که شدم نیایش داخل سالن بود همراه آرسین و همسر جدیدش و دخترم حنا نیایش به سمتم اومد و با عشوه و نازی که حالم رو بهم میزد گفت:
_عزیزم کجا بودی تا حالا؟!

نگاهم و بهش دوختم و با صدای سردی گفتم:
_فکر نمیکنم بهت مربوط باشه من کجا بودم
با شنیدن حرفم چشمهای آرایش کرده اش رو گرد کرد و گفت:
_من زنتم آرشام یعنی چی بهم مربط نیست؟!
پوزخندی زدم و گفتم
_اسم زن من فرشته اس نه نیایش فکر نمیکنم اینو یادت رفته باشه درسته؟!
_آرشام تو….
حرفش و قطع کردم و گفتم
_بهتره هواست به کار هات باشه نیایش نمیخواد تو کاری های من سرک بکشی هی بهم زنگ بزنی تو زن من نیستی ک اینکه کجام یا دارم چیکار میکنم بهت مربوط باشه

صدای دست زدن اومد به عقب برگشتم با دیدن عمو ابرویی بالا انداختم که پوزخندی زد و گفت:
_میبینم حالا ک بچه هات رو نیایش بزرگ کرد و از آب و گل در آورد خوب دم در آوردی حرف بارش میکنی فکر کردی دختر من بیکس و کاره؟!
پوزخندی زدم و گفتم
_نیایش بچه های من رو بزرگ نکرد اون خودش غرق مهمونی رفتن و لاسیدن با پسرای پولدار و جوون تر از خودش بود بچه های من و بنفشه بزرگ کرد نه دختر شما در ضمن نیایش زن من نیست و من هیچ وظیفه ای نسبت بهش ندارم این همتون میدونید

عمو با شنیدن حرف هام ساکت شد چون حرفی نداشت بزنه نیایش وقیحانه بهم خیره شد و گفت:
_پس چرا شب ها تو تختت با من میخوابیدی اگه زنت نبودم چرا بهم میگفتی تمکین کنم
با شنیدن حرفش ابرویی بالا انداختم چقدر وقیح و بی شرم بود ک انقدر راحت داشت اینجوری حرف میزد با عصبانیت گفتم
_من هیچوقت با تو نخوابیدم و تو خودت این و خوب میدونی

نیایش با شنیدن حرف هام از رو نرفت و گفت
_داری دروغ میگی
پوزخندی زدم و گفتم
_چرا یادم اومد یکبار بهم قرص محرک جنسی داده بودی اون بار رو میگی آره؟!
با شنیدن این حرفم رنگ از صورتش پرید و به تته پته افتاد
_چی داری میگی من….
وسط حرفش پریدم و داد زدم
_ببر صدات و نمیخواد برای من دروغ سر هم کنی
با شنیدن صدای دادم ساکت شد و با ترس بهم خیره شده بود جرئت زدن حرفی رو نداشت چون میدونست الان دیگه ساکت نمیمونم و تموم حرف هاش و کار هایی رو ک کرده بود میگم پس ساکت شد
صدای عصبی عمو اومد
_معلوم هست داری چه غلطی میکنی تو؟!نیایش زن تو مادر بچه هات

_نیایش زن من نیست زن من فرشته است مادر بچه هام فرشته اس نه نیایش
عمو پوزخندی زد و گفت
_اون یه هرزه بود ک بخاطر یه مرد دیگه تو رو ترک کرد اگه دختر من نبود معلوم نبود چجوری بچه هات بزرگ میشدن و خودت الان کجا بودی
متقابلا پوزخندی زدم و گفتم
_بچه های من رو بنفشه بزرگ کرد نه دختر شما دختر شما ک هر شب تو مهمونی ها لش بود و هر شب تو بغل یکی بود و داشت بهش سرویس میداد کی گفته فرشته به من خیانت کرده هان؟!
_همه میدونن فرشته تو رو بخاطر چی ترک کرد
پوزخندی زدم و گفتم
_نیایش خیلی خوب میدونه فرشته چرا من و ترک کرد مگه نه؟!
و نگاهم و بهش دوختم و با سردی تمام بهش خیره شدم

رنگ‌از صورتش پرید و با ترس گفت
_اون بهت خیانت کرد
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_مطمئنی خیانت کرده؟!
با شنیدن این حرف نیایش ساکت شد و دیگه حرفی نزد که صدای عصبی آرسین بلند شد
_بابا اینجا چخبره؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_امشب میخوام تکلیفم و با اینا روشن کنم
و اشاره ای به عمو و نیایش کردم که صدای عصبی مامان بلند شد
_این چه وضع صحبت کردن با عموته؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم
_شما چرا ناراحت میشید؟!
مامان با خونسردی گفت
_فرشته خیلی وقته تموم شده و همه نیایش رو به عنوان همسر تو میشناسن بهتره این مسخره بازی رو جمع کنی
قهقه ای تمسخر آمیز زدم
و بهش خیره شدم و گفتم
_اون وقت چه قانونی میگه نیایش همسر منه؟!

_نیازی نیست قانونی بگه همه میدونن و خود تو هم خوب میدونی!
به مامان خیره شدم و گفتم
_من و بچه هام از این خونه میریم شما و نیایش بمونید و همچنان تو خیالتون تصور کنید اون زن منه
رو کردم به آرسین و عصبی گفتم
_زود باش وسایل خودت و همسرت و جمع کن بریم پایین منتظرتم
بدون حرف بزنه همراه همسرش به سمت اتاقشون رفتن تا وسایلشون رو جمع کنند نگاهم و به مامان دوختم که از عصبانیت صورتش گر گرفته بود با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت
_تو حق نداری از این خونه بری
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_اونوقت کی نمیزاره من برم؟!
_من
_اما من میرم نه شما و نه هیچکس دیگه نمیتونه جلوی من و بگیره

* * * * *
#فرشته

با حرص گفتم
_آرمین اذیتش نکن
_اخه کیف میده مامان
لبخندی زدم که دوباره با سحر افتادن به جون هم طولی نکشید که صدای باز شدن در سالن اومد در حالی که به جلو حرکت میکردم گفتم
_باباتون اومد ببینم بازم جرئت دارید دعوا کنید
به سمت آرشام برگشتم که با دیدن آرسین و یه دختر جوون همراهش شکه و بهت زده سر جام ایستادم که صدای آرشام بلند شد
_اتاقی ک قبلا برای آرسین و خانومش آماده کردیم حاضره
در حالی که چشمهام از اشک برق میزد با خوشحالی گفتم
_آره آماده اس
به سمت همسر آرسین که اسمش نازیلا بود حرکت کردم و محکم بغلش کردم و گفتم
_خوش اومدی عزیزم

لبخندی زد و گفت
_ممنون
به سمت آرسین رفتم که عقب کشید و نزاشت بغلش کنم ناراحت شدم اما سعی کردم نشون ندم اون حق داشت فعلا زود بود برای اینکه من و بپذیره من خیلی در حقشون ظلم کرده بودم
بعد از رفتن آرسین و همسرش به سمت طبقه بالا که سحر و آرمین بردنشون به سمت آرشام که کلافه بود برگشتم و گفتم
_خوبی؟!
_نه زیاد
_چیشده؟!
_با مامان و عمو و نیایش دعوا کردم اومدم

_چرا دعوا؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت
_میگفتن نیایش زن منه باید باهاش بمونم اون مادر بچه هامه منم عصبی شدم هر چی از دهنم در اومد گفتم بچه ها رو برداشتم و اومدم
لبخندی تلخی زدم و گفتم
_معذرت میخوام
_تو چرا داری معذرت خواهی میکنی؟!
_چون همه ی اینا تقصیر منه
_تو تقصیری نداری فرشته همه ی اینا تقصیر منه اگه اون شب گول حرف های نیایش رو نمیخوردم الان خیلی از اتفاقات نمیفتاد ولی گذشته گذشته نمیشه افسوس و حسرتش خورد باید آینده رو جوری بسازیم که حسرتش رو نخوریم
لبخندی زدم و گفتم
_حق با تو عزیزم
آرشام هم لبخندی زد و محکم بغلم کرد بوسه ای روی سرم نشوند و گفت
_الان خیلی احساس آرامش دارم میدونی چرا؟!
_چرا؟!

_چون میدونم تو هیچوقت به من خیانت نکردی
لبخندی زدم و با آرامش توی بغلش موندم و چشمهام رو بستم دیگه هیچ چیز مهم نبود به هیچ عنوان دیگه حاضر نبودم آرشام رو از دست بدم
* * * * * *
#آرسام

فاطمه بشدت افسرده شده بود و همه ی اینا تقصیر نیایش و بابام بود که نمیخواستن هیچ جوره دست از سر من بردارن وقتش شده بود مامان و نیلا و سامیار برگردند وقتش بود تا همه ی حقیقت ها رو بدونند
شماره ی مامان رو گرفتم و بعد از چند لحظه صدای مهربونش داخل گوشی پیچید
_سلام پسرم خوبی؟!
_سلام ممنون مامان شما خوبی
_سلامت باشی پسرم چخبر یادی از مادر پیرت کردی
_مامان وقتش شده برگردید نمیخواید بیاید پیش عروس و نوه هاتون تازه یه خبر خیلی خوش براتون دارم
_چه خبری پسرم؟!
_گمشده اتون خیلی وقته پیدا شده

_چی؟!
_گمشده ای که سال ها دنبالش بودین خیلی وقته پیدا شده
مامان با گریه گفت
_دخترم و پیدا کردید؟!
لبخندی زدم و گفتم
_قربونت برم گریه نکن
_آرسام دخترم پیدا شده آره یعنی الان پیش شماست
_پیش شوهر و بچه هاش
_ازدواج کرده بچه داره
_آره مامان ولی اول باید بیاید ایران تا خودتون ببینیدش و همه چیز و با جزئیات براتون تعریف کنم
_من با اولین پرواز میام پسرم هواست به خواهرت باشه
_چشم

لبخندی روی لبهام نشست و به روبروم خیره شدم با اومدن مامانم همه چیز عوض میشد هم دم بابا و نیایش قیچی میشد قرار بود خیلی چیز ها کشف بشه و خیلی واقعیت ها رو بشه
_داری به چی فکر میکنی که لبخند رو لبهات؟!
با شنیدن صدای فاطمه از افکارم خارج شدم نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_قراره مامانم برگرده
با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و بهت زده گفت
_چی؟!
تک خنده ای کردم و گفتم
_مامانم داره میاد
_مامانت که میگفت هیچوقت نمیخواد برگرده چی بهش گفتی که داره میاد و چشمهات اینجوری از خوشحالی داره برق میزنه؟!
به سمتش رفتم و بازوهاش رو داخل دستهام گرفتم و گفتم
_بخاطر اینکه خوشحالت کنم و دیگه ناراحت نشی حقیقت و به مامانم گفتم
_چه حقیقتی؟!
_پیدا شدن فرشته

_اما تو ک ….
میدونستم چی میخواد بگه برای همین حرفش و قطع کردم و گفتم
_باید همه چیز مشخص بشه خیلی سال گذشته زندگیا خیلیا نابود شده باید هر چیزی به جای خودش برگرده
_فکر نمیکنی خیلی دیر شده
لبخندی زدم و گفتم
_نه اصلا چرا باید دیر باشه
_فرشته چی میشه؟!
_اون هم به حق واقعیش میرسه
_فرشته بیشتر از همه آسیب دید خیلی براش ناراحتم
_منم ناراحتم چرا براش برادری نکردم
_اما تو داری جبران میکنی
_کاش روزی بیاد که همه چیز خیلی عالی بشه دوست دارم خواهرم خوشبخت بشه اینبار همه جوره پشت خواهرم هستم
با شنیدن حرف هام لبخندی روی لبهای فاطمه نشست و گفت
_خیلی دوستش داری؟!
_خیلی

#فرشته

رو به دختری که همسر آرسین بود کردم و لبخند مهربونی بهش زدم و پرسیدم
_چند سالته دخترم؟!
با صدای آرومی گفت
_هجده
_ناراحتی؟!
_از چی؟!
_از اینکه به اجبار همسر آرسین شدی؟!
لبخند تلخی زد و گفت
_ناراحت باشم یا نباشم برای کسی مهم نیست پس مجبورم عادت کنم
_اما برای من مهمه
_چرا باید مهم باشه
_چون …….
صدای آرسین مانع از ادامه حرفم شد
_نازی پاشو برو تو اتاق
نازی مطیع بلند شد و با گفتن با اجازه به سمت اتاقش رفت

آرسین به سمتم برگشت و پوزخندی زد و گفت
_چیه تصمیم جدیدت اینه زندگی من و خراب کنی؟!
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم چی داشت میگفت من میخواستم زندگیش رو خراب کنم منی که انقدر دوستش داشتم و براش جونم و میدادم من چجوری میتونستم زندگیش رو خراب کنم
_چیه چرا ساکت شدی فکر نمیکردی نقشه ی جدیدت واسم رو بشه؟!
_پسرم تو چی داری میگی؟!
با عصبانیت داد زد
_به من نگو پسرم من پسر تو نیستم
_باشه آروم باش نمیگم
به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت
_بابام و از پیشت میبرم فهمیدی نمیرارم پیش زنی مثل تو باشه و زندگیش تباه بشه
و بدون توجه به حال روز بدم گذاشت رفت با گریه به مسیر رفتنش فقط خیره شده بودم چرا نمیخواست به حرف هام گوش بده چرا من و مثل یه زن بدکاره میدید نیایش هیچوقت نمیبخشمت زندگیم و خراب کردی باعث شدی این همه سال بچه هام و نبینم و کاری کردی که پسرم از من متنفر باشه هیچوقت نمیبخشمت

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرشام از افکارم خارج شدم سریع اشکام و پاک کردم گفتم
_جانم
_گریه کردی؟!
_نه
_دروغ نگو
بدون حرف بهش خیره شدم که به سمتم اومد دستش و روی صورتم کشید و گفت
_چرا گریه کردی؟!
_دلم گرفته بود
_از چی؟!
_از نیایش متنفرم
عمیق به چشمهام خیره شد بدون حرف بهش خیره شدم عمیق و داغ بهم نگاه کرد جوری که حس کردم منم داغ شدم نگاهش از روی چشمهام سر خورد روی لبهام خم شد و محکم لبهام رو بوسید
ناخوداگاه چشمهام بسته شد و همراهیش کردم نمیدونم چقدر بود که داشتیم همدیگر و میبوسیدیم که با شنیدن صدای سرفه ای هول زده از آرشام جدا شدم

با دیدن آرمین و سحر و سامان که ایستاده بودند و شیطون به ما خیره شده بودند حس کردم صورتم از خجالت داغ شد سرم و پایین انداختم که صدای آروم آرشام بلند شد
_پدر سوخته ها رو ببین چه بد موقع اومدند
با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که صدای خنده ی بچه ها بلند شد

_فرشته باید حرف بزنیم
با شنیدن صدای آرسام بهش خیره شدم و گفتم
_باشه پس بیا داخل حرف بزنیم
_همینجا داخل حیاط حرف میزنیم باید تنها حرف بزنیم
متعجب حرف آرسام گفتم
_باشه
به سمت میز هایی ک وسط حیاط بود رفتیم و نشستیم کنجکاو و منتطر به آرسام خیره شده بودم که نگاهی بهم انداخت و گفت
_فرشته میخوام یه چیزی رو بگم فکر کنم الان آماده گیش رو داری تا حرفام رو خوب و با دقت گوش کنی و بسنجی
با دلهوره گفتم
_چیشده آرسام؟!
نفس عمیقی کشید و گفت
_مامانمون برگشته ایران
بهت زده بهش خیره شده بودم مامان خیلی وقت بود این کلمه رو فراموش کرده بودم اشک داخل چشمهام جمع شدیعنی اون هم من و دوست نداشت و الان داشت میومد تا آرشام رو از من جدا کنه و اون به نیایش برگردونه با فکر کردن به این موضوع وحشت زده سرم و بلند کردم و به آرسام خیره شدم انگار اون هم فهمید من دارم به چی فکر میکنی که گفت:
_اون چیزی که فکر میکنی نیست

با صدایی که به سختی از ته حلقم بیرون میومد گفتم:
_پس چرا برگشته؟!
_بخاطر تو
حس کردم برای لحظه ای نفسم قطع شد و قلبم ایستاد با وحشت منتظر ادامه حرفش بودم که گفت
_اون نمیدونست تو پیدا شدی از وقتی شنیده گمشده ای که این همه سال دنبالش بوده پیدا شده با اولین پرواز خودش و رسوند و حالا میخواد تو رو ببینه
_اون نمیدونسته من پیدا شدم یعنی چی؟!
آرسام کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت
_یعنی اینکه تو وقتی بچه بودی بخاطر نیایش بابا تو رو فرستاد ایران برای یه خانواده دیگه تا بزرگت کنند چون تو رو نحس میدونسته مامان هم فکر میکرده بچه ی دوقلوش گم شده و این همه سال به این امید دنبالش میگردیده الان هم برگشته تا گمشده اش رو ببینه

_اون واقعیت رو نمیدونه؟!
_نه
_چطور ممکنه
_چون بابا و مامان خیلی سال طلاق گرفتن و بابا هیچوقت این موضوع رو نگفت چون میدونست مامان علاقه خاصی به تو داره و دوستت داره
با گریه زمزمه کردم
_یعنی نمیخواد پشت نیایش دربیاد
_نه چون تو رو دوست داره برای دیدن تو اومده نیایش رو هم دوست داره اما مامان طرف حق
به سختی بلند شدم که سرم گیج رفت نزدیک بود بیفتم که آرسام سریع به سمتم اومد و بازوم و گرفت و گفت
_خوبی
_خوبم من میخوام برم اتاقم
_باشه بزار کمکت کنم حالت خوب نیست
اعتراضی نکردم چون واقعا نای حرکت کردن نداشتم

#آرسام

بعد از اینکه فرشته رو به اتاقش بردم به بچه ها سپردم هواسشون بهش باشه خیلی حالش بد شده بود بعد از شنیدن حرف هام که البته حق هم داشت شنیدن حرف هام برای اون خیلی سخت و سنگین بود و هضمش طول میکشید و زمان میبرد اما فرشته دختر قوی ای بود مطمئن بودم خودش رو جمع و جور میکنه زود
_سلام!
با شنیدن صدای آرشام نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_سلام
_چخبر از این ورا
_با فرشته کار داشتم الانم حالش زیاد خوب نیست بهتره کنارش باشی و تنهاش نزاری
با شنیدن این حرفم اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چی بهش گفتی؟!
_مامان برگشته
_چی زن عمو برگشته ؟!
_آره
_چرا اومده؟!
_میخواد فرشته رو ببینه
پوزخندی زد و گفت
_کی بهش گفت اونوقت؟!
_من
_فکر نمیکنی یکم برای گفتن حقیقت دیر شده
_نه اصلا
_فرشته حالش چطوره؟!
_خیلی حالش بد شد
_نباید یهویی بهش میگفتی
_باید میفهمید
سری تکون داد و گفت
_من برم پیش فرشته
_باشه
با رفتن آرشام به سمت ماشین رفتم و سوار شدم و با سرعت به سمت خونه روندم تموم مدت فکرم درگیر بود

مامان با استرس گفت
_چیشد پسرم؟!
لبخندی زدم و گفتم
_باهاش حرف زدم چند روز فرصت بده حالش بهتر بشه بتونه یکم اتفاقات رو هضم کنه و به خودش بیاد اون وقت میاد شما رو ببینه
_مطمئنی پسرم؟!
_آره مامان فرشته خیلی شبیه شماست هم رفتار هم اخلاقش خیلی مهربون و خانوم یه چیزی برعکس نیایش
_جدی میگی پسرم
_آره
_با اینکه نیایش زندگیش و خراب کرد و کلی بلا سرش در آورده اون فقط سکوت کرده هیچ کاری انجام نداده اما نیایش بابا دست بردار نیستن انگار قصد نابودی فرشته رو دارند
_یعنی چی پسرم قضیه چیه؟!
تموم اتفاق ها ماجرا های گذشته رو برای مامان تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد صدای مامان بلند شد:
_حساب اون دو تا رو من خوب میرسم
لبخندی زدم و گفتم
_کاش زودتر بهتون خبر میدادم
_باید همون موقع ک فهمیدی فرشته هست به من خبر میدادی میدونستی چقدر دنبالشم چقدر دلتنگشم

_کاش میگفتم
و با حسرت به مامان خیره شدم که صدای فاطمه بلند شد
_خوب بهتره به جای این فکرا به چیزای خوب فکر کنیم
لبخند بهش زدم و دستام و باز کردم تا بیاد داخل بغلم بشینه ک به مامان اشاره کرد و چشم غره ای بهم رفت ک لبخند بهش زدم
_میگم مامان
_جانم پسرم
_دیدن نیایش هم میری؟!
_نه
_چرا؟!
_با اون کار هایی ک کرده نمیتونم برم دیدنش چون خیلی زیاد دلخور و عصبانیم فرشته خواهر دوقلوش چجوری تونسته انقدر اذیتش کنه
_نیایش یه کثافط به تمام معنا شده مامان
_تقصیر منه شاید اگه پیش من بزرگ میشد این شکلی نمیشد
_تقصیر شما نیست مامان اون ذاتش خراب بود

مامان آهی کشید و گفت
_شاید اگه من بزرگش میکردم این شکلی بار نمیومد بابات و ک میشناسی اون نیایش رو عین خودش بار آورد همیشه همین بود خودخواه نیایش هم شده یکی بدتر از خودش عذاب وجدان دارم چرا همون موقع ها دخترم و ازش نگرفتم کاش میگرفتم
_مامان؟!
به چشمهام خیره شد و گفت
_جانم
_شما میدونستید بابام فرشته رو برده پیش اون خانواده تا بزرگش کنند چون به همه گفته بوده فرشته باعث بیماری نیایش شده و فرشته یه دختر نحس فرشته تموم این سال ها زندگی خوبی رو نداشته مامان اونم بخاطر بابا!
مامان با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت
_چی داری میگی تو؟!
_شما این هارو نمیدونستید مامان درسته؟!
مامان شکه و بهت زده لب زد
_نه.
پوزخندی زدم و گفتم
_پس بابام تمام این مدت برای همین میترسید ک شما از این ماجرا ها بویی ببرید و نزارید اون به خواسته اش برسه درسته!؟
مامان سری تکون داد و گفت
_نابودش میکنم نمیزارم یه آب خوش از گلوش پایین بره کاری میکنم ک به دست و پاهای فرشته بیفتن بدبختشون میکنم اونا چجوری چجوری….
مامان به گریه افتاده بود و دستش روی قلبش بود رو به فاطمه گفتم
_زود باش زنگ بزن دکتر خانوادگیمون
_باشه الان
به سمت مامان رفتم و مجبورش کردم روی مبل دراز بکشه و بهش گفتم
_آروم باش مامان تو رو خدا
_باید بهم میگفتی آرسام!!!
با درد چشمهام رو بستم چجوری میگفتم وقتی اون موقع ها خودم هم افکارم شبیه نیایش و بابا بود وقتی من هم فرشته رو نحس میدونستم و ازش متنفر بودم وقتی التماسم میکرد براش برادر باشم اما من با سنگدلی کاری ک نباید رو میکردم
_آرسام؟!
با شنیدن صدای فاطمه از افکارم خارج شدم و نگاهم و بهش دوختم ک گفت
_بیا یه لحظه
از کنار مامان بلند شدم و به سمتش حرکت کردم ک گفت
_دیگه لطفا فعلا چیزی بهش نگو نمیبینی حالش بده باید همین الان تموم گذشته رو بگی
_عذاب وجدان دارم فاطمه من خیلی نامرد بودم!
_کی گفته تو نامرد بودی هان؟!
_خودم میدونم نیاز نیست کسی بگه اما من هم قبلا شبیه بابام و نیایش فکر میکردم از فرشته متنفر بودم اما به مرور خوبی هاش رو فهمیدم دوست داشتم براش برادری کنم اما نشد دیر شد
_کی گفته دیر شد تو همین الانش هم داری براش برادری میکنی
_فاطمه با این حرف ها چیزی از عذابی ک دارم میکشم کم نمیکنه
_اما تو ….
با شنیدن صدای زنگ خونه لبخند تلخی زدم و گفتم
_فقط امیدوارم بتونم آینده رو جبران کنم
و به سمت در حرکت کردم…..

#فرشته

داشتم جون میدادم مامان من برگشته بود مامان واقعیم آرسام میگفت دوستم داره برای دیدن من اومده اون مثل بابام و نیایش نیست اون من و بخاطر خودم دوست داره اشکام با شدت روی گونه هام جاری بودند اون نمیدونسته من اصلا پیدا شده ام اون فکر میکرده تمام این سال ها من گم شدم باصدای بلند شروع کردم به گریه کردن قلبم داشت درد میکرد!
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق حتی سرم و بلند نکردم ببینم کی اومده داخل اتاق به شدت داشتم گریه میکردم دلم گرفته بود از همه چیز تخت بالا پایین شد و صدای نگران آرشام بلند شد
_فرشته؟!
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم و با گریه گفتم
_مامان واقعیم برگشته آرشام
_دوستش نداری؟!
با گریه نالیدم
_دوستش دارم لعنتی
_پس چرا داری گریه میکنی چرا داری خودت و اذیت میکنی؟!
_میترسم
_از چی؟!
_از اینکه مثل نیایش و بابام باشه اونا زندگیم و ازم گرفتن اونا ازم متنفر بودن میترسم آرشام
دستهاش و باز کرد و من و داخل بغلش کشید موهام و نوازش کرد و گفت
_گریه نکن آروم باش زن عمو اصلا شبیه عمو نیست بیشتر شبیه تو
_چه شکلیه اخلاقش؟!
_مهربون اما خشن و جدی هم هست مثل تو زیاد گریه میکنه اما وقتی عصبی بشه کسی جلو دارش نیست عمو خیلی ازش میترسه چون تموم اموالش به اسم زن عمو و مهمتر از همه اینه ک عمو هنوزم عاشق زن عمو!
_چرا طلاق گرفتند؟!
_چون زن عمو از رفتار های عمو خسته شده بود عمو آدم درستی نبود برای همین
_مامانم ک مثل بابام نیست درسته؟!
_نه اون با همه فرق داره
_میخوام ببینمش.
_مطمئنی
_آره
_فردا به آرسام میگم
_آرشام
_جانم
_تو هم با من بیا!
_باشه عزیزم حالا بخواب یکم
باشه ای گفتم و با آرامشی ک نمیدونم از کجا تو قلبم سرازیر شده بود چشمهام رو بستم و به خواب فرو رفتم!
* * * * *
_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرسین به سمتش برگشتم آرزوی این و داشتم بهم بگه مامان اما اون این آرزو رو به دلم گذاشته بود با درد لبخندی زدم و گفتم
_جانم پسرم
با نگرانی ک سعی میکرد قایمش کنه گفت
_خوبی ؟!
لبخندی زدم و گفتم
_آره پسرم
_اما …..
منتظر ادامه حرفش موندم ک حرفی نزد و رفت

با حسرت به رفتنش خیره شده بودم یعنی روزی میرسید بهم بگه مامان کاش هر چه زودتر بگه خیلی دلم میخواست مامان گفتنش رو بفهمم خیلی دوست داشتم بغلش کنم اما نمیشد چون اون از متنفر بود چون فکر میکرد بخاطر یه مرد دیگه اون هارو ترک کردم آهی کشیدم و لعنت به بخت سیاهم فرستادم
_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرشام از افکارم خارج شدم نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_جانم
_امروز آرسام با مامانت قراره بیان!
با شنیدن این حرف حس کردم برای ثانیه ای قلبم ایستاد با صدای گرفته ای گفتم
_چی؟!
آرشام با نگرانی به سمتم اومد و بازوم رو داخل دستهاش گرفت و گفت
_خوبی؟!
_خوبم
بدون توجه به حرفم من و به سمت مبل برد و مجبورم کرد بشینم و رفت برام یه لیوان آب آورد وقتی خوردم کنارم نشست و گفت
_بهشون میگم نیان فردا
با شنیدن این حرف با صدای گرفته ای زمزمه کردم
_من خوبم
با عصبانیت گفت
_رنگ به صورت نداری کجا حالت خوبه لازم نکرده بیان
_آرشام من….
با دیدن نگاه عصبیش ساکت شدم و حرفی نزدم ک صداش بلند شد
_بخواب یکم حالت بهتر بشه
_باشه
سرم و روی مبل گذاشتم و دراز کشیدم چشمهام رو بستم ک بعد از چند دقیقه خوابم برد
* * * * * *
#آرسام

کلافه دستی داخل موهام کشیدم با شنیدن حرف های آرشام هم از دست خودم عصبانی شده بودم هم ناراحت چرا اون جوری به فرشته خبر اومدن مامان رو دادم ک حالا انقدر حالش بد شده!
_پسرم؟!
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و لبخندی زدم و گفتم
_جونم مامان
_چرا انقدر کلافه ای؟!
_مامان راستش آرشام زنگ زد
مامان کنجکاو بهم خیره شد ک ادامه دادم
_فرشته زیاد حالش خوب نیست نمیتونه فعلا با شما روبرو بشه باید یه مدت صبر کنیم
_فرشته چش شده پسرم؟!
_هنوز نتونسته هضم کنه بودن شما رو
_درک میکنم پسرم بازم صبر میکنیم نمیخوام به دخترم آسیبی برسه
لبخندی بهش زدم ک گفت
_میخوام نیایش و بابات رو ببینم
با شنیدن این حرف لبخند روی لبم ماسید و اخم هام تو هم رفت با صدای خشداری گفتم
_چرا میخواید اونارو ببینید؟!

مامان لبخندی زد و گفت
_میخوام ببینمشون پسرم دلم برای دخترم و شوهر سابقم تنگ شده!
با شنیدن این حرف مامان با شک و اخم بهش نگاه کردم میدونستم مامان دلتنگ بابا نیست حداقلش!
و مهمتر از همه اینکه اون الان بشدت از نیایش عصبانی پس چرا میخواد اون و ببینه کلافه دستی داخل موهام کشیدم و گفتم
_مامان میخوای چیکار کنی؟!
مامان با خونسردی گفت
_نمیخوام کاری کنم
_مطمئن باشم؟!
_آره پسرم
_میدونم یه نقشه ای دارید اما چی خدا میدونه اما نمیخوام فرشته ناراحت بشه مامان تو این ماجرا ها
_هواسم هست پسرم
لبخندی زدم و گفتم
_بهت اعتماد دارم مامان !
لبخندی بهم زد ک صدای فاطمه بلند شد
_آرسام؟!
با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_آرشام زنگ زد
ابرویی بالا انداختم و متعجب گفتم
_چیشده؟!
فاطمه شونه ای بالا انداخت و گفت
_نمیدونم فقط گفت هر چه زودتر خودت و برسونی
_کجا ؟!
_خونه اشون
_باشه
صدای نگران مامان بلند شد
_آرسام
به سمتش برگشتم و زمزمه کردم
_جونم
_چیشده؟!
_نمیدونم مامان
_نکنه اتفاقی برای فرشته افتاده
_نه مامان فکر نکنم
_باشه پسرم من و بیخبر نزار.
* * * * * *

#فرشته

باید هر چه زودتر همه چیز معلوم میشد اینکه چرا من طرد شدم چرا به اجبار همسر دوم آرشام شدم چرا نیایش و بابام انقدر از من متنفر بودند مگه میشد یه پدر تا این حد از دخترش متنفر باشه باید خیلی چیز ها روشن میشد!
به سمت آرشام برگشتم و گفتم
_آرشام
با صدای خشداری گفت
_جونم
با شنیدن این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست هنوزم عاشق این مرد مغرور زندگیم بودم کسی ک تو هفده سالگیم به اجبار همسر دومش شدم و حالا عاشقانه دوستش داشتم کاش زودتر تموم معما های زندگیم حل بشن تا بتونم منم طعم یه زندگی خوب و شیرین رو بچشم

_میخوام آرسام رو ببینم
با شنیدن این حرفم نگاه طولانی بهم انداخت و گفت
_مطمئنی؟!
با صدای گرفته ای گفتم
_آره
_باشه الان بهش خبر میدم
لبخند بهش زدم ک از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش از اتاق به تخت تکیه دادم و به فکر فرو رفتم دلم میخواست مامانم رو ببینم با حرف هایی ک آرسام و آرشام زدند فهمیدم مامان من و دوست داره تموم این سال ها دنبالم گشته اما پیدام نکرده و اصلا خبری از من نداشته و هیچکس بهش چیزی از من نگفته ک اگه گفته بودند شاید زندگی من خیلی شیرین میشد و اون همه سختی رو تجربه نمیکردم
* * * * * *
آرسام روبروم نشسته بود و منتظر بهم خیره شده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_میخوام یه سئوال ازت بپرسم فقط تو رو جون فاطمه قسم میدم راستش و بگی!
با صدای خشداری گفت
_بپرس قول میدم راستش و بگم
چشمهام و باز بسته کردم و گفتم
_مامان بخاطر من اومده یعنی واقعا من و دوست داره و از اتفاق هایی ک این مدت افتاد خبری نداره؟!
_نه مامان هیچکدوم از اتفاقات رو نمیدونست فرشته حاضرم قسم بخورم
وقتی دیدم چطور با اطمینان و صداقت داره حرف میزنه لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
_میخوام ببینمش
صدای بهت زده ی آرسام بلند شد
_جدی؟!
_آره میخوام ببینمش فردا شب بیاید اینجا
_مطمئنی فرشته؟!
نگاهی به آرشام انداختم ک چشمهاش رو به معنی اینکه من کنارت هستم باز و بسته کرد با اطمینان گفتم
_آره مطمئنم
آرسام لبخندی زد و به سمتم اومد خم شد و پیشونیم رو بوسید و گفت
_مامان خیلی خوشحال میشه از این خبر من میرم بهش بگم مراقب خودت باش
بعد از اینکه آرسام خداحافظی کوتاهی کرد و رفت صدای آرشام بلند شد
_فرشته؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم؟!
_مطمئنی میخوای مامانت و ببینی؟!
با صدای گرفته ای زمزمه کردم
_آره مطمئنم
_پس چرا گرفته ای هنوز؟!
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم
_میترسم آرشام
از روی مبل بلند شد و اومد کنارم نشست من و تو بغلش نشوند و گفت
_از چی میترسی فرشته؟
_اینکه مامان هم شبیه نیایش و بابا باشه و از من متنفر باشه میترسم من هیچوقت هیچکس کنارم نبود آرشام همیشه بهم میگفتن نحس هیچکس تو زندگیم من و دوست نداشت همیشه تحقیر شدم حالا فکر میکنم این هم دوست داشتنش یه بازی یا دروغه میترسم
_فرشته نترس از هیچی زن عمو اصلا شبیه بقیه نیست خودت ببینیش میفهمی من چی میگم اینبار هم اصلا نترس من همیشه و تا ابد کنارتم
با شنیدن این حرف آرشام لبخندی روی لبهام نشست و برای اولین من خم شدم و لبهام و روی لبهاش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن ک آرشام هم بعد از چند ثانیه همراهیم کرد

با شنیدن صدایی ک اومد وحشت زده از آرشام جدا شدم با دیدن بچه ها حس کردم از خجالت گونه هام گر گرفت سرم و پایین انداختم ک صدای عصبی آرشام بلند شد
_بله؟!
صدای آرمین بلند شد
_خوش گذشت بابا؟!
آرشام با حرص گفت
_اگه شما خروس های بی محل نمیومدید بله خیلی خوش گذشت!
چشم غره ای به آرشام رفتم ک شونه ای بالا انداخت و گفت
_مگه دروغ میگم
از شدت خجالت حتی سرم و هم نمیتونستم بلند کنم سریع به سمت اتاقم پناه بردم داخل اتاق ک شدم دستم و روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم انگار ن انگار ک سن و سالی ازم گذشته بود به فکر فرو رفتم چند سال گذشته بود و حالا حتی بچه هام بزرگ شده بودند اونقدری ک سن ازدواجشون رسیده بود مامان من هم بعد سال اومده بود مامان واقعیم چقدر منتظر این لحظه بودم من کاش سال ها قبل اومده بود نه الان!
* * * * *
از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود امروز قرار بود مامان رو ببینم استرس داشتم نمیدونستم چی میخوام بهش بگم تو سالن داشتم قدم میزدم ک صدای آرشام بلند شد
_فرشته؟!
ایستادم به سمتش برگشتم و با نگرانی گفتم
_چیشده؟!
با صدای عصبی ک سعی میکرد آروم باشه گفت
_چیزی نشده انقدر استرس نداشته باش این چه حال و روزیه ک تو داری؟!
چشمهام رو به چشمهاش دوختم و زمزمه کردم
_آرشام؟!
_جانم
_میترسم
_از چی میترسی؟!
_از اینکه اگه من و نخواد باید چیکار کنم
آرشام با صدای خشداری زمزمه کرد
_چرا باید تو رو نخواد هان؟!
_نمیدونم میترسم شبیه بابا و نیایش باشه خیلی حس بدی آرشام
_میخوای بگم امروز نیان؟!
_نه بلاخره باید با این ترس روبرو بشم من سختی های زیادی کشیدم این ک چیزی نیست
صدای آرسین اومد
_بابا؟!
آرشام به سمتش برگشت و گفت
_جانم پسرم؟!
_چیزی نشده
_مطمئنید آخه ….
آرشام حرفش و قطع کرد گفت
_نگران نباش پسرم چیزی نشده
آرسین باشه ای گفت و رفت به سمت بالا ک صدای زنگ خونه اومد رنگ از صورتم پرید و با وحشت به آرشام خیره شده بودم ک گفت
_از چیزی نترس من کنارتم باشه
سرم و تکون دادم ک آرشام رفت در باز کنه من هم بی حرکت ایستاده بود و چشم به در سالن دوخته بودم

با دیدن زن مسن شیک پوش و خوشگلی ک همراه آرسام داخل سالن شد اشک داخل چشمهام جمع شد با ناراحتی و گریه بهش خیره شده بودم یعنی این زن مادر من بود کسی ک این همه سال حسرتش رو داشتم مادر من بود یعنی این زن مادر واقعی من بود!
اون هم با چشمهای اشکی به من خیره شده بود نمیتونستم حرکت کنم انگار پاهام به زمین قفل شده بود دلم میخواست پرواز کنم تو آغوشش اما اصلا نای حرکت کردن هم نداشتم
_دخترم؟!
با شنیدن صداش نمیدونم چیشد ک پاهام به حرکت در اومدن و به سمتش پرواز کردم محکم بغلش کردم و با گریه نالیدم
_مامان
دست هاش دورم محکم حلقه شد و صدای خشدار شده از گریه اش بلند شد
_دخترم
چند دقیقه بیحرکت فقط داخل بغلش بودم و داشتم اشک میریختم اون هم فقط نوازشم میکرد قربون صدقه ام میرفت محبت های مادرانه ای ک تمام این سال ها حسرتش رو داشتم خرجم میکرد با صدای گرفته ای نالیدم
_مامان
_جانم دخترم
_چرا زودتر نیومدی؟!
_نمیدونستم پیدات کردند دخترم اگه میدونستم زودتر از اینا میومدم
* * * * *
تو بغل مامان لم داده بود و اون هم داشت موهام رو نوازش میکرد ترسم ریخته بود مامان با همشون فرق داشت حس خوبی ک بهش داشتم رو نمیشد انکار کرد از گذشته حرف زدیم از خانواده ی قبلیم از ازدواج اجباری ک با آرشام داشتم از بابا و نیایش بدی هایی ک نیایش در حقم کرده بود و کاری کرده بود ک تمام این سال ها از شوهرم دور باشم
_فرشته
_جانم مامان؟!
_الان از زندگیت راضی هستی؟!
نگاهی به آرشام انداختم ک با شنیدن این حرف مامان اخماش رو تو هم کرده بود لبخندی زدم و گفتم
_الان من خیلی خوشبختم مامان
_مطمئنی دخترم؟!
_آره مامان
صدای آرشام بلند شد
_من و فرشته خوشبختیم من نمیزارم دیگه کسی همسرم رو اذیت کنه
از حمایتش و حرفی ک زد لبخندی روی لبهام نشست ک صدای مامان بلند شد
_من به تو اعتماد کامل دارم آرشام اما به اطرافیانت نه
_درک میکنم

_مامان؟!
نگاهش و بهم دوخت و با مهربونی گفت
_جانم دخترم
_میشه اینجا بمونید؟!
با التماس بهش خیره شده بودم ک لبخندی زد و گفت
_اگه مزاحم نیستم حتما
صدای آرشام بلند شد
_این چه حرفیه زن عمو شما مراحمید با قدر دانی بهش خیره شده بودم ک صدای آرسام اومد
_خب پس من دیگه برم
و بلند شد من هم بلند شدم و گفتم
_کجا داداش بمون یکم هنوز زوده ک
_نه باید برم فاطمه خونه تنهاست
تا دم در همراهیش کردم با رفتن آرسام دوباره به سالن برگشتم و کنار مامان نشستم و مشغول حرف زدن شدیم
* * * * *
با شنیدن صدای داد و بیداد نیایش تو حیاط با ترس به آرشام خیره شده بودم نیایش دوباره اومده بود تا زندگیم رو خراب کنه از شدت استرس و ترس تموم بدنم داشت میلرزید صدای عصبی آرشام بلند شد
_فرشته؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_بله
_نترس چیزی نشده عزیزم چرا داری میلرزی؟!
_نمیدونم
_هیچکدوم بیرون نمیاید از خونه تا من تکلیف این و روشن کنم
و بدون این حرف دیگه ای بزنه از خونه خارج شد چند دقیقه ای گذشته بود و صدای داد و بیداد نیایش قطع شده بود حس خوبی نداشتم اصلا به این سکوتش
_فرشته؟!
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و لرزون گفتم
_جانم
با آرامش گفت
_چرا داری میلرزی دخترم قرار نیست اتفاق بدی بیفته
_نمیدونم حس خوبی ندارم
_تا من هستم آرشام هست از چیزی نترس
لبخند محوی زدم و بهش خیره شده بودم ک در سالن با صدای بدی باز شد نگاهم به نیایش افتاد ک با عصبانیت داشت به سمتم میومد تا خواست حرفی بزنه با دیدن مامان حرف تو دهنش ماسید و بهت زده گفت
_مامان
مامان لبخندی زد و با خونسردی گفت
_اومدی دیدن خواهرت ؟!
نیایش بعد از چند ثانیه از بهت در اومد و گفت
_اون خواهر من نیست!

مامان با تعجب ساختگی گفت
_یعنی چی نیایش اون خواهرت تازه آرسام بهم خبر داد من هم برگشتم مگه تو نمیدونستی اون خواهرته؟!
نیایش با نفرت نگاهی بهم انداخت و گفت
_اون خواهر من نیست مامان
_یعنی چی این حرفت نیایش
_مامان نمیخوام درموردش حرف بزنم شما کی اومدید چرا به من خبر ندادید؟!
_من تقریبا یه هفته میشه اومدم

نیایش متعجب گفت
_یه هفته
مامان سری به نشونه ی تایید تکون داد ک نیایش گفت
_پس چرا من خبر ندارم
_نمیخواستم کسی بدونه میخواستم اول دختر گمشده ام رو ببینم
نگاه مهربونی بهم انداخت ک لبخندی بهش زدم چقدر زود بهش وابسته شده بودم و مهرش به دلم افتاده بود

صدای آرشام بلند شد
_خوب نیایش اگه کارت تموم شد میتونی بری
نیایش با شنیدن این حرف انگار تازه یادش افتاده بود برای چی اومده اینجا ک به سمت من برگشت و با خشم گفت
_از شوهر من دور باش فهمیدی وگرنه بد بلایی به سرت درمیارم
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_از کی تا حالا شوهر من شده شوهر تو؟!

نیایش پوزخندی زد و گفت
_کی گفته شوهر تو هان اون با من خوابید تمام این سال ها با من بوده ک تو نبودی من بچه هاش رو بزرگ کردم من براشون مادری کردم ن تو بعد از این همه سال اومدی ک چی هان؟!
با شنیدن این حرف هاش از شدت عصبانیت دلم میخواست تا میتونم بهش لگد بزنم اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم تا کاری نکنم

نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم
_کی گفته تو بچه های من رو بزرگ کردی و براشون مادری کردی ک گفته شوهر من رو تمکین کردی ؟!اصلا اسم تو داخل شناسنامه ی شوهر من هست؟!
صدای عصبیش بلند شد
_باید گم بشی بری همون جایی ک بودی فهمیدی؟!
صدای عصبی آرشام بلند شد
_نیایش دهنت و ببند گمشو از اینجا
نیایش به سمت آرشام برگشت و گفت
_این زن همون هرزه ای ک بخاطر پول ترکت کرد چجوری میتونی ازش طرفداری کنی هان؟!
_خفه شو

_چرا باید ساکت بشم هان مگه دروغ میگم
دستام شروع کرده بودن به لرزیدن چجوری میتونست انقدر راحت دروغ بگه و درمورد من جلوی خودم بهم تهمت بزنه
_نیایش بسه دیگه تا کی میخوای به دروغ گفتن ادامه بدی خسته نشدی؟!

_من دروغ نمیگم باز این زن هرز…..
_کافیه!
با شنیدن صدای داد مامان نیایش ساکت شد مامان به سمتش رفت تو دو قدمیش ک ایستاد سیلی محکمی بهش زد ک نیایش با بهت دستش و روی گونه اش گذاشت و به مامان خیره شد
_از کی تا حالا انقدر پست و بد ذات شدی ک به شوهر خواهرت نظر داری و این همه سال باعث جداییشون شدی هنوز ک هنوزه دنبال اینی نقشه بکشی تا از هم جداشون کنی اگه آرشام رو دوست داشتی چرا سال ها پیش کنارش نموندی چرا بخاطر یه هوس زود گذر زندگیت رو خراب کردی

نسترن شکه گفت
_مامان
_دروغ میگم مگه هان تو سال ها پیش آرشام رو نابود کردی آرشام یه زندگی جدید درست کرد باز با خودخواهی خودت اومدی زندگیش رو خراب کردی حالا ک دوباره دارند درستش میکنند چی رو میخوای خراب کنی؟!
نیایش با چشمهای اشکی به مامان خیره شده بود انگار توان حرف زدن نداشت دیگه شکسته شدنش رو دیدم اما اصلا دلم نسوخت اون سال ها زندگی من رو خراب کرد باعث شد از بچه هام دور بشم حالا چرا من باید دلم براش بسوزه

_مامان
_دیگه به من نگو مامان من یادم نمیاد دختر من مثل تو بدجنس و بد ذات بوده باشه ک بخواد زندگی خواهرش رو خراب کنه حالا هم از اینجا بره
_اما ‌‌‌….
مامان عصبی داد زد
_زود باش برو
نسترن نگاهی بهم انداخت و رفت با رفتنش مامان دستش و روی قلبش گذاشت و آخی گفت ک با نگرانی به

سمتش رفتم و گفتم
_مامان خوبی چت شد؟!
با درد گفت
_خوبم چیزی نیست عصبیه این دردا
کمکش کردم روی مبل بشینه نگاهی بهم انداخت و گفت
_کاش هیچوقت نمیزاشتم پیش پدرت بزرگ بشه همش تقصیر منه
_مامان شما هیچ تقصیری ندارید اون تقصیر باباست نه شما
مامان لبخندی زد و گفت
_حالا ک برگشتم هم زندگی نیایش رو درست میکنم هم تو نمیزارم جفتتون ناراحت بشید
لبخند تلخی زدم و گفتم
_کاش زودتر اومده بودید
محکم بغلم کرد ک صدای آرشام بلند شد
_زن عمو
مامان ازم جدا شد نگاهش و به آرشام دوخت و گفت
_بله؟!
_باید یه چیزی بهتون بگم

_چی؟!
آرشام نگاهی بهم انداخت و رو کرد به مامان و گفت
_باید یه مدت پیش عمو و نیایش نقش بازی کنید؟!
مامان متعجب گفت
_یعنی چی این حرفت؟!
_نیایش و عمو به این زودی بیخیال این ماجرا نمیشن شما هم اینو خوب میدونید!
_خوب؟!
_میخوام شما یه مدت جوری وانمود کنید ک انگار از فرشته متنفرید
_چرا باید همچین کاری کنم
_بهتون میگم اما به وقتش لطفا زن عمو؟!
مامان نگاهش و بهم دوخت ک لبخند محوی زدم راستش من هم گیج و منگ بودم و نمیدونستم منظور آرشام از زدن این حرف ها چیه!

_مامان
به سمتم برگشت و گفت
_جانم؟!
_خیلی دوستتون دارم
لبخندی زد و گفت
_منم همینطور دخترم
با مهربونی بهم خیره شده بود ک صدای آرشام بلند شد
_زن عمو شما استراحت کنید من با فرشته کار دارم میایم الان
_باشه عزیزم راحت باشید
همراه آرشام به سمت اتاق حرکت کردیم داخل اتاق ک شدم متعجب گفتم
_چخبره آرشام خوبی؟!
من و به دیوار چسپوند ک با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم

در گوشم زمزمه کرد
_بهت نیاز دارم
با بهت گفتم
_آرشام الان وقتش نیست تو….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید با شدت شروع کرده بود به بوسیدن لبهام بعد از چند ثانیه منم از شک در اومدم و همراهیش کردم
با شنیدن صدای در اتاق ازم جدا شد و با صدای بمی گفت
_وایسا!
بعد از چند دقیقه در اتاق رو باز کرد ک صدای آرسین اومد
_بابا باید حرف بزنیم
_چیشده؟!

_انگار آرمین تصادف کرده
دستم و به دیوار گرفتم تا نیفتم چی داشتم میشنیدم
_چی الان کجاست ؟!
_آروم باش بابا چیزی نشده فقط پاش شکسته الان تو بیمارستان گفت به شما چیزی نگم اما نتونستم نگم
_زود باش بریم پس
با صدای گرفته ای گفتم
_آرشام؟!
آرشام با شنیدن صدام انگار تازه یادش اومد من هم داخل اتاقم به سمتم برگشت و گفت
_فرشته نگران نباش چیزی نشده من و آرسین میریم
_منم میام
_لازم نکرده کجا میخوای بیای؟!

چند ساعت گذشته بود خبری از آرشام و بچه ها نشده بود دلشوره و استرس امونم رو بریده بود صدای مامان اومد
_فرشته خوبی؟!
_نه مامان خیلی دلشوره ی عجیبی دارم
_چیزی نیست دخترم نترس
با شنیدن صدای باز شدن در سالن با عجله به سمتش رفتم آرسین آرشام و آرمین اومده بودند با گریه گفتم
_آرمین پسرم خوبی چت شده؟!
با صدای گرفته ای گفت
_خوبم مامان
به سمت آرشام برگشتم و گفتم
_آرشام چیشده؟!
با صدای گرفته ای گفت
_بشین تعریف میکنم
رو کرد سمت آرسین و گفت
_تو هم بشین باید یه سری چیزا رو برات روشن کنم
آرشام اول از گذشته و اتفاق هایی ک افتاده بود برای آرسین تعریف کرد صدای عصبانی آرسین اومد
_میکشمش!
صدای خشن آرشام بلند شد
_آرسین بشین!
وقتی آرسین نشست آرشام نگاهش و به من دوخت و گفت
_نیایش
با صدای گرفته ای گفتم
_نیایش چی؟!
_میخواد انتقام بگیره اون یه دیوونه ی روانیه نمیتونم بزارم بیشتر از این اینجا بمونید برای هممون بلیط گرفتم فردا پرواز داریم آماده باشید
_ولی آخه …..
_فرشته فقط آماده باشید همتون
* * * * *
#دو_سال_بعد

دو سال شده بود ایران رو ترک کرده بودیم همه چیز خیلی عالی بود سایه ی نحس نیایش کم شده بود همسر آرسین حامله بود همه شاد داشتیم زندگی میکردیم مامان هم با ما اومده بود با شنیدن صدای زنگ تلفنم برداشتم ک صدای آشنایی پیچید
_سلام خواهرم!
با شنیدن صدای نیایش با بهت گفتم
_چی میخوای؟!
قهقه ای زد و گفت
_دو سال میشه ک رفتید اما میخواستم یچیزی بهت بگم تو و آرشام یه چیزی اینجا جا گذاشتید یچیزی ک اینجا داره ذره ذره زجر میکشه برو در خونت یه امانتی برات فرستادم حتما ببین!
و شنیدن صدای بوق…..
قلبم داشت از جاش کنده میشد با قدم های لرزون به سمت در رفتم نگاهی به اطراف انداختم پایین در خونه یه پاک افتاده بود برش داشتم ک صدای آرشام اومد
_فرشته چیشده؟!
_نیایش زنگ زد
_چی؟!
به سمتم اومد و پاکت رو گرفت یه فلش داخلش بود زد به تلویزیون با دیدن صحنه هایی ک دیدم قلبم برای لحظه ای ایستاد و حس کردم دیگه نمیزنه تینا بود اون دختر تینا بود ک داشت از نیایش کتک میخورد
صدای شکستن اومد با گریه به سمت آرشام برگشتم ک گفت
_میرم ایران پیش دخترم اون بهم احتیاج داره چجوری دخترم و فراموش کردم….

پایان جلد دوم

 

نوشته های مشابه

‫15 نظرها

    1. سلام تا اخر جلد دوم رو گذاشتیم جلد سوم رو آدرس کانالشو قرار دادیم جوین شین قسمت رمانه ای حمایتی برین و( همسردوم خان زاده)آدرس کانال رمان رو قرار دادیم ممنون از حمایتتون

        1. رمان قشنگی بود اما چون اطلاعات شخصی که زمان و نوشته بود کم بود اشکالات داشت…بعد چرا این شخصیت ها عوض میشد وسط رمان؟؟؟…

  1. این داستان چرا این جوریه ببخشید ولی خیلی آبکیه دو جلد خوندم نفهمیدم این دختر چرا نحس بود جرا باباش اونکار کرد چ معنی داره مگه میشه توی یه داستان همه راوی داستان باشن یهو بنفشه از قالب یه هوی بدجنس شد یه فرشته مادر ارشام یهو شد دیو ، نیایش یه شخصیت مبتذل وقیح که از هیچی خجالت نمیکشه و مادر ارشام با وجود زخمی که نیایس به پسرش زد عاشقشه، بابا اینجا ایرانه مگه میشه همچین چیزیو هضم کرد، آخر داستانم که یه فلش اومده تیایش دختر بیست و پنج ساله خودس میزنه، چطور همچین چیزی امکان داره با اینکه سالها میگذره ولی بچه ها انگار هنوز پنج سالشونه، که هرکی از راه برسه بهسون تعرض کنه یا بزنتشون، فرشته که اصلا شخصیت افتضاح داستان که انگار از یه سیاره دیگه اومده مکه میشه زن اینقدر ضعیف و نچسب و داغون کلی گریه کنی که بچه هاتو نگیرن ازت بعد یهو همه رو بزاری بری، مگه میشه مادر این شکلی باشه،ارشام وقتی عقدش کرد بهمه گفت زن منه و باید با احترام باهاش برخورد بعد یهو میبردتش میکندش خدمتکار همه بعدشم میره باهاش میخوابه این ادم یعنی غرور نداره اصالت نداره که بخاطر خودشم شده حرمت زنشو نگه داره معذرت میخوام ولی از خوندن این داستان فقط حالت تهوع گرفتم عمرا جلد سومشو بخونم.

  2. منم بانظری که با اسم بیان ثبت شده موافقم.نویسنده انگار مالیخولیاییه.حیف وقتی که برا خوندن این قصه بی سدوته تلف کردم?

  3. داستان خیلی مزخرفی بود. اخ به این نویسندگی. یه ذره برو اصول نویسندگی رو بخون و یاد بگیر. حاااالم بهم خورد

  4. سلام
    روی سخنم با نویسنده این داستان است.
    آیا شما حساب و کتاب بلدی؟
    علاوه بر تمام مواردی که بقیه از ایرادات این رمان گفتن اینکه فرشته و نیایش دوقلو هستند و فرشته در ۱۷سالگی بارداره و دختر نیایش ۸ساله میدونید این یعنی اینکه نیایش در ۹سالگی دخترش را بدنیا آورده یعنی ۸سالگی باردار بوده مگه میشه؟؟؟!!!
    آیا دختر ۸یا ۹ساله میتونه خائن به همسر باشه؟؟!!
    به نظر من این رمان فقط یک هدف داشت واون هم تحریک جنسی خواننده، این یک فیلمنامه جنسی مضخرف که فقط باعث تحریک جوانان میشه.

  5. منم با بقیه خوانندها موافقم من تا اینجا که خوندم فقط منتظر این بودم ببینم نحسی این دختر از چی بوده که تا حالا نه خودش فهمید نه ما بعدشم آدمی که نیایش از میترسه چطوری ازش فرار میکنه بعد دختر بزرگشو 2 سال از یاد می بره میشه همچین چیزی ؟؟؟؟

  6. داستان آدمو جذب میکنه. ولی میشه بگید چرا درمورد زناشویی انقد واضح نوشتید؟ اگه قصد رمان نوشتن دارید این کار درستی نیست

  7. بنفشه چی شد؟؟؟ چطور یهو مهربون شد؟ بعد رفتن آرمین و آرسین چی شد چرا یادش ازش نکردین؟
    چرا داستان انقد پرش داره
    چرا همه تو این داستان اهل رابطه خشن هستن؟؟؟ چرا رابطه جنسی شونو انقد با جزییات گفتید مگه رمان جنسیه؟

  8. سلام واقعا اول تشکر این داستان خیلی تخیلی بود و دور از واقیعت و سرتهش مشخص نبود اخرش جنایی شد اولش غمگین و دختر نحس بود بی دلیل تغییر شخصیت ها و این بنفشه کجا رفت اخرش فرشته خودش که یه ۱۹ و یه ۱۷ ساله بود بعد این باخواهرسش مگه دوقلو نبود اصلا این رمان چطوریا رود ??????

  9. از اول رمان تا آخرش فرشته یا داشت گریه میکرد یا همش سرش گیج میرفت و سیاااااهی مطلق….😂😂خیلی تخیلی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن