خانه / آخرین مطالب / دانلود رمان سازناکوک اثر مژگان قاسمی

دانلود رمان سازناکوک اثر مژگان قاسمی

دانلود رمان سازناکوک اثر مژگان قاسمی شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

نویسنده: مژگان قاسمی

خلاصه :
داستانی سراسر عشق و هیجان
یک طرف قلبی شکسته از اجبار روزگار یک طرف قلبی سنگی در پی آزار
و چگونه این دو قلب محتاج سر راه هم قرار می‌گیرند؟

قسمتی از رمان:

از لحظه ورود به پارکینگ احساس نفس تنگی میکرد. تصور تنها شدن با مردی که مطمئن بود هدفی جز نابودیش ندارد همچون حکم امضا شده مرگش بود.

وقتی ماشین در پارکینگ متوقف شد چیزی تا بالا آمدن جانش نمانده بود. فرزان به خوبی متوجه حال و روز او بود اما در آن لحطه نمیدانست چه برخوردی میتواند او را آرام کند یا به او اطمینان خاطر ببخشد.

زیر چشمی تمام و کمال حواسش به او بود. به اویی که حتی جرئت نگاه کردن به اطرافش را نداشت. از حس و حالی که پناه داشت خودش هم مظطرب و سر در گم شده بود.

نمیدانست کدام قسمت این محرمیت او را این گونه پریشان میکند.
هرچه با خود حساب میکرد، او یک دختر باکره ی دست نخورده نبود که از ایجاد رابطه میانشان بترسد.

نیم نگاه کوتاهی به سمتش کرد. با دیدن صورت ملتهبش، دستی پشت گردن خود کشید. اگر تا صبح هم او را به حال خود رها میکرد قطعا حاضر بود همینگونه صامت و ثابت بنشیند اما با او همخانه نشود.

دیگر بیشتر از این صبر کردن کافی بود. دم کوتاهی گرفت و گلویش را صاف کرد تا پناه را متوجه خود کند وقتی مطمئند شد که حواسش جمع او شده با لحنی که سعی در آرام کردنش را داشت گفت:

_خب پیاده شو تا زودتر بریم داخل…فکر کنم تو هم مثل من به شدت به یه دوش آب گرم واسه رفع خستگی نیاز داشته باشی…

خودش زودتر از پناه پیاده شد و به بهانه برداشتن خورده لوازم از صندوق عقب ماشین او را با خود تنها گذاشت تا کمی روبراه تر شود.

پناه به محض پایین رفتن فرزان نفس بند شده اش را آزاد کرد و چشمانش را برای مسلط شدن به خود بر هم فشرد.

برای بار هزارم در آن لحظات با خود تکرار کرد که این راه، راه انتخابی خودش بوده و چاره ای به جز پذیرشش را ندارد اما با هر بار تکرار حالش از روبرو شدن با واقعیت موجود خرابتر میشد.

مشغول دست و پنجه نرم کردن با افکار و احساست عذاب دهنده اش بود که درب سمتش باز شد.

نگاهش را آهسته به فرزان که خونسردانه خیره اش بود داد اما فرزان بی حرف کنار رفت تا او پیاده شود بیاید.

دیگر تلاش برای ماندن و نرفتن کافی بود. اکنون وقت ورود به صحنه بود پس بی حرف از ماشین پیاده شد و با فرزان همراه گشت.

کل طول مسیر از پارکینگ تا خانه حتی نیم نگاهی هم به پناه نیانداخت تا بیشتر از آن به هم‌ نریزد اما وقتی که در را گشود و منتظر ورود او شد، نگاهش به نگاه نگران درمانده و پناه گره خورد.

چند ثانیه ای خیره اش شد و در جواب بغضی که در چشمانش ملتمسانه میخواست رهایش کند لبخند دلگرم کننده و پر احساسی زد که نگاه مواجش را نرمتر نموده، به قدمهایش جان بخشید و درست وقتی به خود آمد که در پذیرایی خانه فرزان پشت به او مشغول نگاه کردن به دیزاین خانه بود.

فرزان همانگونه که پشت سرش ایستاده و از حضورش در این خانه کیفور بود، لبخند عمیقی بر لبانش نشاند و قدم زنان نزدیکش شد.

بی آنکه متوجه شود سرش را کج کرد و از همان فاصله دم عمیقی گرفت تا عطر وجودش را در این خانه و در کنار خود به عمق جان بفرستد.

وقتی که از حس حضورش سیراب شد برای اینکه به او میدان دهد با لحنی نوازش گر و صدایی که رگه های انرژی به خوبی درونش پیدا بود گفت:

_خوش اومدی خانم خانما‌‌‌‌…

پناه با شنیدن صدای او از پشت سرش در جا پرید. دستش را بر روی قلبش گذاشت و گفت:
_وای… ترسوندیم….

نگاه کش دارش را حواله چشمان زیبای او کرد و لبخند پر مهری بر لب نشاند. لبخندی که برای پناه تازه بود. درست مثل کلمه “خانم خانمای” لطیفی که نثارش کرده بود.

فرزان با همان لبخند”ببخشیدی” گفت و با مکث کوتاهی ادامه داد:
_تا تو زحمت یه قهوه خوش عطرو بکشی، من یه دوش بگیرم و بیام..

سپس به آشپز خانه اشاره کرد و گفت:
_کابینت بالای قهوه ساز قوطی اسپرسورو پیدا میکنی… شکرم همونجاست… شیرم احتمالا، اونی که واسه فرزاد و پگاه سفارش دادم هنوز تو یخچاله. البته اگه خودت شیر قهوه دوست داشته باشی…

حتی منتظر جواب پناه هم نشد. شاید تنهایی میتوانست آرامش کند. به سمت حمام قدم تند کرد و با روحیه ای که سالها در خود ندیده بود وارد آن شد‌.

با رفتن فرزان همانطور که ایستاده بود برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. به دری که قفلی نداشت. میتوانست برود.

میتوانست از همین الان خود را رها کند اما… مطمئنا فرزان اینگونه رفتنش را سنگین تر از هر زمان دیگری تلافی میکرد.

کلافه دستش را به دور خود پیچید و نگاه کلی به خانه ی فوقعلاده شیک و نسبتا بزرگ مقابلش انداخت.

قدمهایش بی اراده شروع به حرکت کرد و چشمانش مشغول وارسی خانه شد.
اما در همان نگاه اول نظرش به ترکیب سفید و بنفش خانه جلب شد و لحظه ای گذرا او را به یاد نظر فرزان نسبت به رنگ بنفش که به او گفته بود انداخت.

این رمان آنلاین بوده لذا جهت حفظ حقوق نویسنده در صورت تمایل به کانال تلگرام رمان ساز ناکوک از اینجا کلیک کنید

ویا آی دی نویسنده:saz_nakook@

دانلود کامل رمان سوزناکوک
دانلوذ رمان سوزناک
Rating: 4.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *