آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 2

رمان دیازپام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

همین که کمی از عمارت دور شدیم مادر شروع به صحبت کرد.

-دختر تو میدونی داری چیکار می کنی؟

-آره مادر، من بعد از سالها انتظار دارم به خواسته ام نزدیک میشم.

-سر خودت رو به باد میدی … اصلاً تو چرا تهران پیش دائیت نمی مونی؟ اونجا میتونی سر کار هم بری.

چرخیدم و رو به روی مادر قرار گرفتم ابروئی بالا دادم.

-نچ! زمانی که ازت خواهش کردم بریم تهران قبول نکردی، حالا من قبول نمی کنم.

نگاهم رو به کوه سرسبز رو به روم دوختم.

-از فردا سایه سایه ی زندگیت میشم زانیار خان!

تمام اون شب کابوس دیدم. با تکون های دست مادر خمیازه کشان بیدار شدم.

-چیه مادر؟

-اینطوری می خواستی هر روز صبح به اون عمارت نفرین شده بری؟!

با آوردن اسم عمارت سریع چشمهام باز شد و نگاهم رو به ساعت دوختم. خیلی وقت نداشتم!

-چرا زودتر بیدارم نکردی مامان؟

-والا از خروس خون بالای سرتم.

مامان از اتاق بیرون رفت. سمت کمد لباسهام رفتم. نگاهی انداختم.

چسبهای پهنی که توی کمد گذاشته بودم برداشتم. یک دور کامل بالا تنه ام رو چسب زدم.

پیراهن مردونه ی گشادی همراه شلوار پوشیدم و لچک رو محکم روی موهام بستم.

فقط خدا رو شکر کردم که خیلی از پسرها توی این روستا موهاشون بلند بود.

نگاه آخر رو توی آینه انداختم. توی این لباسهای گشاد، برآمدگی های بدنم پوشیده بود.

-نمیخوای چیزی بخوری؟

نگاهی به سفره ی کوچیک دو نفره مون انداختم. مثل تمام وقتهایی که از تهران می اومدم رنگی بود.

-دیرم شده مامانم.

-صبر کن منم بیام.

-کجا بیای؟! نمیخوام هیچ ریسکی کنم، لطفاً خونه بمون.

با اینکه نگاهش ناراضی بود اما قبول کرد. از خونه بیرون اومدم.

هوای بهاری دلچسب اما کمی با سوز همراه بود. از خونه ی ما که تقریباً به جنگل نزدیک بود تا عمارت خان راه زیادی بود.

نگاهی به کلبه ی کوچیکمون انداختم. هیچ وقت نفهمیدم چرا بعد از فوت پدرم، مادرم نه سمت خانواده ی خودش رفت نه خانواده ی پدریم!

هرچند، هیچ اطلاعی از خانواده ی پدریم نداشتم جز اینکه میدونستم پدرم یه بختیاری بوده و مادرم از خانواده ای کولی.

تنها دائیم از خانواده اش جدا شده و تهران ساکنه اما بقیه اقوام مادریم هنوز مثل عشایر گاهی اینورن گاهی اونور.

با دیدن در بزرگ عمارت نفسم رو بیرون دادم. نگهبان جلوی در با دیدنم سری تکون داد و در و باز کرد.

وارد حیاط بزرگ عمارت شدم. مردی تقریباً میانسال اومد سمتم.

-تو اسپاکو هستی؟

-سـ … سلام.

سری تکون داد.

-همراهم بیا.

دنبالش راه افتادم.

-فعلاً کاری نداری، آقا چند روز آینده میاد.

-از روزی که آقا بیاد کارهات شروع میشه.

سری تکون دادم.

-سعی کن همیشه به موقع بیای.

بردین با اسب از اسطبل بیرون اومد و با دیدنم دستی تکون داد.

-سلام پسر، چطوری؟

لبخندی زدم و دستی رو هوا تکون دادم.

بردین: آقا قدرت شما برو، بقیه اش رو من میگم.

آقا قدرت با نارضایتی سمت دیگه ی حیاط رفت. بردین با اسبش اومد سمتم.

-اینا یه کم زیادی سخت گیرن وگرنه برادر من اونقدرها هم نیاز به بادیگارد نداره. پدرم زیادی بزرگش کرده! چند سالته؟

-بیست و سه.

زد روی شونه ام.

-پس من یه دو سالی ازت بزرگترم!

سری تکون دادم.

-میای اسب سواری کنیم؟

عاشق اسب سواری بودم. با اشتیاق سری تکون دادم. قدرت رو صدا کرد و بعد از چند دقیقه با یه اسب دیگه اومد.

به همون قشمتی که مخصوص اسب سواری بود رفتیم.

-خب رفیق، آماده ای؟

-بـ … بله.

اسب با سرعت می دوید. با رسیدن به جائی که علامت گذاشته بودیم نفس زنان گفت:

-ایولا، خیلی عالیه. باورم نمیشه … تو اسب سواریت از منم بهتره!

با صدای عصبی خان هر دو از اسب پایین اومدیم.

-اینجا چه خبره؟!

-سلام پدر.

-تو داری با یه رعیت اسب سواری می کنی؟

-تو اینجا یه وظیفه بیشتر نداری اونم اینه که گوش به فرمان باشی تا ببینی اربابت چی میگه. حالام برو، سه شنبه صبح همینجا باش.

-چـ … چشم.

عصبی دستش رو روی هوا تکون داد.

-بهتره کمتر حرف بزنی؛ خیلی بلدی که میخوای حرف هم بزنی!

با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و سمت در عمارت راه افتادم. “کم کم می فهمی من کیم جناب خان مغرور!”

چند روزی وقت بود تا یه سر به تهران بزنم. دلم برای هاویر (در یاد ماندن) تنگ شده بود.

باید با مادر صحبت می کردم. وارد خونه شدم. مامان با دیدنم تعجب کرد.

-فعلاً پسر خان تشریف نیاوردن، میخوام چند روزی برم تهران.

-خیلیم خوبه. برو شاید نظرت عوض شد.

چشمهام رو لوچ کردم و ابرویی بالا دادم. خیلی زود وسایلم رو جمع کردم. با اتوبوس به نزدیک ترین شهر روستا رفتم.

خدا رو شکر شهری بود که به مرز ترکیه نزدیک بود و می شد گفت یه شهر توریستی به حساب می اومد.

وارد سرویس بهداشتی شدم. سریع لباسهام رو با لباسهای خودم عوض کردم.

موهای بلندم رو به سختی توی کلیپس سفیدم جمع کردم. کفش های مشکی آدیداسم رو پام کردم و شالی روی سرم انداختم.

تو آینه چشمکی زدم. از فرودگاه بیرون اومدم و ماشینی گرفتم.

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. رو به روی در فلزی خونه ی دائی ایستادم.

نگاهی به خونه انداختم. از زمان بچگیم گاهی فقط تابستون ها می اومدم اما زمانی که درس خوندم و کنکور دادم تا تموم شدن درسهام فقط تابستون ها پیش مامان بودم.

زنگ رو فشردم. صدای جیغ هاویر بلند شد.

-اسپاکو، توئی؟

-اگر در و باز کنی!

در با صدای تیکی باز شد. حیاط کوچک اما سرسبز دائی رو رد کردم. در سالن باز شد و هاویر پرید توی بغلم.

-وای دختر، چقدر دلم برات تنگ شده بود!

-دل منم.

با هم وارد خونه شدیم.

-بقیه کجان؟

-رفتن خونه ی خاله ام.

-تو چرا نرفتی؟

-اووف، فکر کن یه درصد من حوصله ی اون دخترهای از دماغ فیل افتاده شو داشته باشم! چی شد اومدی اینورا؟!

شالم رو باز کردم و مانتوم رو از تنم درآوردم. هاویر ابروئی بالا داد.

-بابا هیکل!

-زهر مار … تو باز چشمت افتاد به من هیز شدی؟

لبهاش رو غنچه کرد.

-خب چیکار کنم؟ ببین توام رفتی باشگاه، منم؛ اما فکر می کنم هیکل تو خیلی بهتره!

-خفه بابا برو یه چی بیار بخوریم. کلی حرف دارم برای زدن.

-نوکر مامانت غلام سیاه. یالا، خودتم بیا.

سری تکون دادم و با هم وارد آشپزخونه شدیم. هاویر کمی میوه همراه چائی توی سینی گذاشت و با هم به سالن برگشتیم.

-خب تعریف کن.

-بالاخره تونستم وارد عمارت بشم.

هاویر گیلاسی که لای لبهاش بود رو توی بشقاب گذاشت.

رمان دیازپام فریده بانو
دانلود رمان دیازپام

Rating: 3.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن