آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 9

Rate this post

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

– دل ارام بسه!

– اگه بمیره می کشمت… خودم می کشمت… هردومون و می کشم… دنیارو میرسونم به اخرش…!

– ببند دهنتو… حالم بهم میخوره از این عشق مزخرفت  بهش!

جلوی خونه که ترمز میکنه داد میزنم:

– من میخوام برم بیمارستان!

– تو غلط کردی.. گم میشی تو خونه خودم میرم… نترس بی خبرت نمیزارم!

جیغ می کشم:

– حسود بدبخت… حتی اگه من و توی خونه حبس کنی توی قلبم چیزی عوض نمیشه!

– به درک که نمیشه!

پیاده میشه و سمتم میاد

دستم و می کشه

با گریه میگم:

– من‌میخوام ببینمش تورو قران کم زجر بده من و!

بی رحم… خیلی بی رحم…

– من نمیخوام ببینیش!

– چرا مگه چی میشه!؟

سمت خونه می برتم…

هر چی تلاش میکنم بی فایدست…

 دنبالش کشیده میشم…

– نمیخوام باز شاهد باشم بری تو بغلش!

در خونه رو باز میکنه و هولم میده…

– صدات در نیاد دلی!

– اشغال… کثافت… پست فطرت !

– نرو رو مخم به حد کافی نگرانم… برو یکم بخواب تا بیام!

میخواد در و ببنده که زار میزنم:

– جون من… تورو خدا‌… دارم دق میکنم… ارشام؟

در و می کوبه… صدای قفل شدنش و میشنوم… می کوبم به در…

داد میزنم:

– لعنت بهت … لعنت بهت ارشام!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۱]

نمیدونم چند ساعت خونه رو قدم میزنم… اشک می ریزم…

 به در و دیوار می کوبم…

مثل پرنده ی توی قفس…

مثل ماهی بیرون از اب‌‌…گوشیم  و برمیدارم و شماره ی عمو رو می گیرم… هق میزنم…

 صدای گرفته و بی حالش بغضم و سنگین تر میکنه:

– عمو؟

مکث میکنه..‌ دلخور‌‌‌‌… متنفر؟ من و مقصر میدونه؟ چرا؟ چی کار کردم مگه؟

– عمو بگو ارتان خوبه!

صدای گریه ی دردناک زن عمو می پیچه توی گوشم

بی طاقت روی دیوار سر می خورم…

– خوب نیست… مثل یه تیکه ی گوشت افتاده روی تخت!

اخ خدا… اخ خدا کجای زندگی گمت کردم؟ کجا ولم کردی؟

– دکترش… چی میگه؟

– حتی ارزش نداشت بیای ببینیش؟

صدای بابا گفتن ارشام و میشنوم‌…

دستم و جلوی دهنم می گیرم….

– واسش دعا کن…!

گوشی و قطع میکنه…پر درد گوشی و روی زمین می ندازم و سرم و روی پاهام میزارم… می بارم… می بارم و نه چشمام خالی میشه نه دلم‌…یک ساعت می گذره که صدای کلید انداختن ارشام و میشنوم… بلند میشم و سمتش میدوم… داغون… به معنای واقعی کلمه داغون… مقابلش می ایستم…

– ارشام… چیشد؟ چش شده؟

نگام میکنه‌… عصبی… خسته…

– داری دق میکنی آره؟

– پسر عموم که هست نامرد بی وجدان!

نیشخند میزنه.‌.. سمت اتاق میره… همراهش میرم… کتش و می ندازه روی تخت و دراز می کشه:

– توی کماست… دکتر گفت باید صبر کنیم علائم حیاتیش برگرده!

– دیدیش؟

– اره… دست و سرش شکسته… سوال دیگه نداری من بکپم؟

کنارش می شینم… کاش میشد جلوی این اشکارو گرفت:

– خوب میشه نه؟

نگام میکنه… میدونم حساس… میدونم غیرتش درد می گیره:

– خدام یا دکتر؟

دلخور و پر بغض بلند میشم و بیرون میرم… در و که می بندم نگام به در ورودی می افته… با تموم ترس و دلهره ام مبارزه میکنم… کیف و گوشیمو از روی زمین چنگ میزنم و آروم و بی سر و صدا از خونه بیرون میرم… تموم کوچه رو مثل فراریا میدوم‌… تاکسی میگیرم و خودم و به بیمارستان می رسونم…. میدونم اگه بفهمه روزگارم از این سیاه تر میشه اما ندیدنش من و می کشه… زودتر از سم… از شلیک گلوله…از تیزی…از ارتفاع…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۰۹]

عمو رو که می بینم زیر بغل زن عمو رو گرفته سمتشون میدوم… زن عمو با دیدنم گریش شدت می گیره:

– چی کار کردی با بچم دل ارام… چیکارکردی باجوونم؟

سرم و زیر می ندازم و اشکام میریزه

عمو کمک میکنه تا زن عمو روی صندلی بشینه

نگاش میکنم:

– میخوام ببینمش عمو!

– وقت ملاقات تموم شد… ارشام که گفت حال نداری!

– فقط چند لحظه می بینمش!

چقدر سخت که خودش یکی از دکتر های همین بیمارستان و نمیتونه واسه پسرش کاری بکنه… کلافه میگه:

– برو طبقه ی بالا..راهرو سمت چپ… زود برگرد دل ارام… بگو از طرف من اومدی بهت گیر ندن…زن عموت خوب نیست باید ببرمش!

فقط میگم چشم و پله ها رو میدوم… نمیتونم فضای بسته ی اسانسور و تحمل کنم… به ای سی یو که میرسم پرستار جلو میاد:

– اینجا چی کار داری شما؟

فقط زل زدم به شیشه ی بزرگ… اشک می ریزم:

– عروس دکتر کاویانیم!

دستش و روی بازوم میکشه:

– عزیز دلم.. نامزد اقا ارتانی؟ بیا ببرمت ببینش ولی کوتاه… گریه نکن !

مثل عروسک کوکی همراهش میرم… لباس و کفش مخصوص می پوشم… تموم تنم می لرزه… قلبم یکی در میون میزنه‌… میشه این لحظه رو مرد… من خیلی پوست کلفتم!

پرستار که بیرون میره سمت تخت میرم… هزار تا دستگاه بهش وصل… پاهام می لرزه‌… قدرت ندارم… اروم خوابیده‌… خیلی اروم… ساکت‌…مظلوم… اخ مظلوم‌‌… هق میزنم… لبه ی تختش و چنگ میزنم… خم میشم و سرم و روی سینش میزارم…. چرا دستاش بالا نمیاد؟ چرا بغلم نمیکنه؟ چرا نمیگه اشک نریز قربون گریه هات… چرا نمیگه مگه من مردم تو غصه ی این زندگی کوفتی و بخوری؟ بلند میشم و به باند سرش نگاه میکنم… غم مثل خوره به جونم می افته…

کی فکرشو میکرد اینجوری تموم شه؟

همه ی ارزوهام این قدر ساده حروم شه؟

کی فکرشو میکرد یکی از ما اخرش تنها بمونه؟؟

صداش میزنم… از ته دل‌‌… میسوزم… با تموم وجود…

از دست دادیم همدیگرو… دنیا تنهامون گذاشت

عشق بین من و تو پایان خوبی نداشت

تنهای تنها شدیم چشمامون بارونیه

قلبم اینجا بعد تو تو خلوت زندونیه…

دستش و می گیرم… می بوسم‌.. عمیق… پشت هم… با گریه… با هق هق… دستش خیس میشه اما تکون نمیخوره

واسه جبران گذشته پلی پشت سرمون نیست…

میسوزیم و انگار هیچکی نگرون نیست…

ما بهم قول داده بودیم که تا اخرش کنار هم می مونیم…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۱۳]

یخ زدم… سردم… مثل ادم برفی مقابل خورشید دارم قطره قطره اب میشم… زل میزنم به چشمای بستش… التماس میکنم:

– آرتان؟

بغضم بازم می ترکه:

– غلط کردم… پاشو… تو روخدا… تو رو به همه ی لحظه های خوبمون قسم… چشمات و باز کن!

هق هق میکنم:

– بخدا عاشقتم… همیشه بودم… واست می میرم…  تو پاشو فقط!

پرستار که میاد توی اتاق با دو دستام اشکام و پاک میکنم

جلو میاد و نگران و مهربون میگه:

– عزیز دلم تو که اینجوری از بین میری… چشماشو نگاه کن!

لبم و گاز می گیرم که دستم و می کشه:

– بیا بریم عزیزم بیشتر از این نمیشه بمونی!

زل میزنم به ارتان و میگم:

– کی چشماش و باز میکنه؟

دستم و سمت در میکشه و میگه:

– اگه خدا بخواد خیلی زود.. تو فقط دعا کن!

– من میخوام پیشش بمونم!

به زور می کشتم بیرون و در و می بنده:

– نمیشه عزیزم… برو استراحت کن… !

لباس و کفش و در میارم و کیف مو برمی دارم…

اروم میگم خدافظ و از پله ها پایین میرم… گوشیم که زنگ میخوره از بیمارستان بیرون میام و با دیدن اسم آرشام می لرزم…

 میدونم جواب ندم عصبی تر میشه اما حرفی هم واسه گفتن ندارم … گوشی و توی جیبم میزارم و سمت خیابون میرم که باز گوشیم زنگ میخوره ناچار مجبور میشم جواب بدم…

 تماس و که وصل میکنم صدای فریادش گوشم و کر میکنه:

– کدوم قبرستون رفتی بیشعور؟

اب دهنم و قورت میدم و سخت میگم:

– داد نزن… من…

– داد نزنم؟ می کشمت… دستم بهت برسه لهت میکنم اگه پات و گذاشته باشی بیمارستان واسه دیدنش!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۱۴]

اشکام می ریزه:

– باشه بزن… بکش… هر کاری دوست داری بکن… دیگه نمیخوام زندم باشم!

– حتما اینکارو میکنم تو فقط بیا… تا نیم ساعت دیگه خونه ای!

گوشی و که قطع میکنه باز زنگ میخوره…

 با دیدن اسم عمو سریع جواب میدم:

– جانم عمو؟

– دل ارام میتونی بیا پیش سیما؟ من باید برگردم بیمارستان!

سریع میگم:

– چشم اومدم!

قطع که میکنم واسه ارشام پیام میدم و سوار تاکسی میشم…

 به خونه ی عمو که میرسم عمو در و باز میکنه و میگه:

– به زور ارامبخش خوابیده… مراقب باش … کاری نداری؟

– نه به سلامت!

عمو که میره نگام به پله ها می افته…

همه چی مرور میشه…

 پله ها رو بالا میرم… 

به اتاق زن عمو که میرسم خونه دور سرم می چرخه…

نفسم میره و برنمیگرده…

 قلبم جون میکنه تا بزنه…

 از اون روز دیگه اینجا نیومده بودم… دستم سمت دستگیره میره اما نمیتونم… می لرزم… نفس نفس میزنم برمی گردم و سمت اتاق آرتان میرم… چرا من نمی میرم؟

در اتاق شو باز میکنم بوی عطرش می پیچه توی بینیم… اشکام میریزه…سمت تختش میرم و سرم و روی بالشتش میزارم… زار میزنم… بلند و بی نفس…

– چرا حواست بهم نبود لعنتی… چرا باور کردی دوست ندارم بی معرفت.. چطوری باور کردی نمیخوامت بی انصاف… من عاشقتم نامرد… !

یاد روزی که با ارتان اینجا اومدیم می افتم وقتی بوسیده بودم و گفته بود:

– اگه میشد همین الان عروسی و مینداختم جلو!

و من جواب داده بودم:

– بیخود کردی خوش تیپ!

بالشتشو توی بغلم می گیرم و بو می کشم…

 در اتاق که باز میشه از جا می پرم و با دیدن ارشام روح از تنم میره …

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۲۷]

بالشت از دستم روی زمین می افته… حتی اگه از بیرون رفتنم این قدر عصبی نشده باشه الان از اینجا بودنم عصبیه…

اون قدر عصبی که نفس نفس میزنه… دستاش مشت شده‌…

رگ گردنش ورم کرده…

 فاتحه ی خودم و میخونم وقتی در اتاق و محکم می کوبه… می لرزم وقتی سمتم میاد…

 عقب میرم… می چسبم به دیوار… دیگه راه فرار ندارم… بازم جلو میاد‌…

 درست مقابلم می ایسته… چشماش… چشماش ترسناکه..‌اون قدرترسناک که جرات ندارم جیک بزنم…چونه مو محکم می گیره… اخ ارومی میگم‌..

لبم و گاز می گیرم…

عصبی و تند میگه:

– رفتی دیدیش آره؟

فقط نگاش میکنم… بلند تر میگه:.

– جواب؟!

با ترس لب میزنم:

– مامانت خوابیده… اروم تر… آره رفتم!

فکم داره خورد میشه:

– تو بغلش چی رفتی؟

مچ دستش و می گیرم:

– بسه… تا کی میخوای عذابم بدی؟

چونم و رها میکنه… دستش و از دستم بیرون می کشه‌..

– عذاب؟ من میخواستم واست یه زندگی بسازم که خم به ابروت نیاد‌.. ولی خراب کردی… یکاری میکنم بفهمی عذاب ینی چی!

با بغض میگم:

– عذاب و اون روز توی اون اتاق با همه ی وجودم فهمیدم!

به تخت نگاه میکنه و میگه:

– بالشتشو بغل میکنی اره؟

خسته و عصبی میگم:

– اره… به تو چه.. به تو چه؟

جلو میاد و محکم میزنه توی گوشم…

گوشم سوت می کشه…

 با زانو روی زمین می افتم…

جلوم روی یکی از پاهاش می شینه‌… هق میزنم…

انگشت اشارشو سمتم تهدید وار میگیره:

– دوست دارم ولی بی غیرت نیستم… واسه آرتان دردم اومده ولی قرار نیست بزارم شب و صبح تو با خاطره هاش سر کنی و با تخت و لباساش حال!

حتی سرمو بالا نمیارم نگاش کنم…

فقط پر بغض و نفرت میگم:

– ازت متنفرم!

موهام مو می گیره‌… محکم… پوست سرم میسوزه…

– این مهم نیست… فقط ارتان و دیگه نخوای بسه!

– حسود بدبخت!

موهام و بیشتر می کشه‌… تحملم تموم میشه و داد میزنم:

– وحشی کثافت… بی همه چیز اشغال… الان میرم همه چی و به همه میگم!

– تو گوه میخوری… فکر کردی بعدش چی میشه؟ ننه بابای منم من و می ندازن بیرون… تو هم که دست خورده ی خودمی بابات میتونه چیکارت کنه؟

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۲۹]

فقط اشک می ریزم…

– یا اون ارتان… با دیدن اون فیلم من و می کشه ولی تو رو چی؟ نگاتم میکنه؟

جیغ می کشم:

– خفه شو!

در اتاق باز میشه و ارشام با دیدن زن عمو موهام و رها میکنم و سمتش میره…

 زن عمو با ترس به موهای بهم ریختم نگاه میکنه:

– چه خبره ارشام… چرا داد و بیداد میکنید؟

بلند میشم و شالمو روی سرم می ندازم…

– سلام زن عمو!

اشکام و تند تند پاک میکنم…

 زن عمو نگران آرشام و عقب میزنه و سمتم میاد…

 آرشام دستاش و توی جیبش میبره و پر اخم نگام میکنه… زن عمو نگام میکنه…

سرم و زیر می ندازم:

– ببخشید سر و صدا شد بیدار شدید… مثلا خواستم مراقبتون باشم!

– نگاه کن ببینم!

سرم و بالا میارم…

 زن عمو متعجب دستش و روی صورتم می کشه:

– کار ارشام؟

اشکای لعنتیم باز می ریزه…

عصبی پاکشون میکنم

صورتم میسوزه…

زن عمو سمت آرشام میره:

– تو زدیش؟

ارشام بی حوصله سمت در میره… زن عمو بازوشو میکشه:

– با توام بچه… واسه چی دست بلند کردی رو زنت؟ میزاشتی چند ماه بگذره لااقل‌‌… فکر کردی عموت گفته بره که بره بی کس و کار شده؟

آرشام نچ کلافه ای میگه:

– شما حالت خوب نیست بیا برو بخواب مامان… آرتان و حالش مهمتره!

زن عمو عصبی داد میزنه:

– میگم واسه چی اینجوری زدی تو گوشش!؟

جلو میرم… حالم بد … خیلی بد… بدتر از بد…

– زن عمو توروخدا بسه‌‌‌… برید استراحت کنید من خوبم!

اما توجه نمیکنه…

یقه ی آرشام و می گیره و میگه:

– درسته دل خوشی از هیچ کدومتون ندارم ولی قرار نیست هر بلایی بخوای سرش بیاری!

آرشام عصبی میگه:

– عصبیم کرد… تقصیر خودش بود!

بعدم از اتاق بیرون میره…

 دست زن عمو و می گیرم و سمت تخت میبرم…

با دیدن تخت ارتان میزنه زیر گریه…

کمک میکنم دراز بکشه…

دستش و جای انگشتای ارشام روی صورتم می کشه و میگه:

– تو الان باید عروس آرتانم باشی!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۳۱]

اشک از گوشه ی چشمام سر می خوره … قلبم میخواد از سینه بیاد بیرون…

کی من و میفهمه؟ کی من و درک میکنه؟ کی میدونه من چی کشیدم… کی میدونه دارم چی می کشم؟ هیچکس‌…

بخدا قسم هیچکس…

 صدای خشن و عصبی آرشام و از طبقه ی پایین می شنویم:

– دل آرام؟

زن عمو دستام و می گیره… ازش می ترسه… مثل من… کی میتونه از یه هیولا نترسه…

کی از کسی که از خدا هم نمی ترسه نمی ترسه؟

 کی از کسی که به برادرشم رحم نمیکنه نمیترسه؟

– برو ببین چیکارت داره… عصبیش نکن دل ارام… بعد میگم باباش حسابشو برسه… ببینم به چه حقی زده تو گوشت!

بلند میشم… لبخند تلخی میزنم… پتو رو روی تنش می کشم و میگم:

– استراحت کنید… منم واستون غذا اماده میکنم… نگران ما نباشید!

بیرون میرم و در و می بندم…

 میخوام از پله ها پایین برم که توی چارچوب اتاق زن عمو و عمو می بینمش…

همون اتاق لعنتی… همون قبر…

 همون برزخ‌.. همون جهنمی که توش آرزوهام سوخت‌‌….

نمیخوام اون اتاق و ببینم:

– میخوام غذا درست کنم ولم کن!

میخوام برم که دستمو میکشه…

پرت میشم توی اتاق…

 چشمام و می بندم‌…

 دندونامو روی هم فشار میدم:

– من و از این اتاق ببر بیرون!

جدیم نمیگیره… این حالمو جدی نمی گیره…

من اما از خودم می ترسم…

 انگار تو آتیشم… دارم میسوزم…

– چشه اتاق به این خوشگلی!

صورتم از اشکام خیس میشه…

– باز کن چشمات و ببینم!

عصبی میگم:

– ولم کن صدای من و باز در نیار تورو جون عزیزت… بزار رفتیم خونه بزن بکش… مامانت خوب نیست شعور این و که داری ، نداری؟

انگشتاش و دو طرف صورتم فشار میده…

– باز کن چشمات و!

– حالم بد میشه… من از این اتاق بدم میاد… نفسم بند میاد… ولم کن… ولم کن لعنتی!

می لرزم و همه ی اون روز مرور میشه‌… چشمام و باز میکنم…

 داره نگام میکنه‌.. نگام به تخت می افته…

بعد به تلفن‌‌‌‌… بعد به رو تختی…

 گوشام و می گیرم تا صدای جیغام و نشنوم… عقب میرم‌‌.. عقب تر‌…

در و باز میکنم‌… خودم و پرت میکنم بیرون… نفس نفس میزنم‌… پله ها رو پایین میرم…

میرم توی دستشویی و چند بار صورتم و اب میزنم….

 اما اشکام میریزه‌‌… تمومی نداره این درد کوفتی…

صورتم میسوزه… صدای بسته شدن در و میشنوم و میفهمم رفته…

 سعی میکنم خون سرد باشم…

 وارد اشپزخونه میشم و خودم و سرگرم اشپزی میکنم…

 دو بار دستم و میسوزنم اما نمیفهمم‌‌…

 یعنی مهم نیست… دلم سوخت و دیگه چیزی مهم نیست… میز غذارو که می چینم عمو هم میرسه ولی خسته…‌ داغون… بهم ریخته…

ازم کلی تشکر میکنه و میره تا زن عمو صدا بزنه… و من اصلا دلم نمیخواد با ارشام تماس بگیرم که کجاست‌…

 هر جهنمی باشه مهم نیست… عمو همراه زن عمو پایین میان و عمو سمتم میاد… شالمو جلو تر می کشم تا صورتمو نبینه…

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن