خانه / آخرین مطالب / رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 27

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 27

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

قاضی حسینی مداخله کرد .

_تو این شرایط بهترین تصمیمه… هیچ کس نمی دونه نتیجه ی این پرونده به کجا می رسه. همه چیز خیلی پیچیده ست و من نمی تونم بهتون اطمینان بدم میشه رزاقی و کله گنده های اون باند مافیای اقتصادی رو دستگیر کرد یا نه. پس بهتره که از اینجا برید، ما بهتون برای اینکار کمک می کنیم .

اون روز حتی با رفتن قاضی حسینی و رامین هم بحث من و امین بی نتیجه موند. اون مصرانه می خواست که بریم حتی شده برای یه مدت موقت و کوتاه، تازمانی که اب ها از آسیاب بیفته و این پرونده بسته شه .

مامان تصمیم داشت یه مهمونی کوچیک بگیره و همه ی خونواده رو دوباره دور هم جمع کنه .

راستش با این ایده هم چندان موافق نبودم اما حالا که تصمیم من و امین رفتن بود شاید بهتر می شد اگه کدورت ها رو کنار میگذاشتیم و دوباره یه خونواده ی صمیمی می شدیم .

عمید می گفت مامان می خواد با این کار حضور امین رو به عنوان داماد خونواده رسمی و زبان اعتراض منصوره و مژگان رو کوتاه کنه. هرچند از همون لحظه که تو جریان این دعوت قرار گرفتم، مطمئن بودم جلال نمی یاد و اومدن منصوره رو هم به کامش زهر می کنه .

واقعا خدارو شکر می کردم که امین شرایط منو درک می کرد و حتی با وجود بی احترامی خواهرهام و حضورنداشتنشون تومراسممون از پیشنهاد مامان استقبال هم کرد .

طفلی مامان برای مهمونی کلی زحمت کشیده بود و با اون درد مفاصل شدید و فشار بالا چند رقم غذا درست کرده بود. اما خب حدسم درست از آب در اومد و از جلال خبری نشد. هرچند بودن منصوره و مژگان با اون برخورد سرد و بی اعتنایی شون بهتر از نیومدن جلال نبود .

بعد از ناهار بود که امین مسئله ی رفتنمون رو پیش کشید و بااین حرف اشک تو چشمای مامان حلقه زد .

_آخه شما تازه رفتین سرخونه و زندگی تون، کجا می خواین برید مادر؟ عمید به جای ما دونفر جواب داد .

_واسه همیشه که موندگار نمیشن. می رن یه چندوقتی اونجا تا امین درسش رو تموم کنه و اینجام اوضاع آروم تر شه .

چپ چپ به امین نگاه کردم و اون لبخند پوزش خواهانه ای زد. ظاهرا قرار نبود هیچ چیز از چشم داداش بنده پنهون بمونه. عصری موقع برگشت وقتی امین دید هنوزم از دستش دلخورم، توحیاط خونه بی بی دستمو گرفت و مانع رفتنم شد .

_تو آخرین نفری نبودی که باید این موضوع رو می فهمیدی اما واقعا لازم بود که از قبل با عمید در موردش حرف بزنم. رفتنمون به همین آسونی هام نیست. مسئله ی تنهایی مامان میمنت رو که بذاریم کنار، حساسیت های بیش از حد عمید در مورد تو می مونه. چیکارش کنم خب؟ رفیقمه و می دونم روخواهرش حساسه، نمی تونستم یهو بگم قراره بریم. مجبور بودم قبل از تو، اون رو برای این رفتن آماده کنم .

ازش فاصله گرفتم و دستامو تو هم قلاب کردم .

_واگه من می گفتم، نه؟ !

باناراحتی سرشو پایین انداخت .

_خب چی بگم؟من حاضر نیستم دیگه بیشتر از این ریسک کنم .

کلافه از شنیدن این استدلال خودخواهانه ازش نگاه گرفتم و به سمت پله ها رفتم .

_توباید به من حق بدی عقیق. من تجربه ی تلخی از خراب شدن رابطه مون دارم ، نمی تونم دست رو دست بذارم و اجازه بدم رزاقی یا دلشاد یا حتی از اونا کله گنده تر بخوان به تو آسیبی برسونن .

_اگه این خیالت رو راحت می کنه ،باشه هرکاری که فکر می کنی درسته انجام بده .

نه می تونستم کارش رو تایید کنم و نه دل این رو داشتم که جلوش بایستم و مخالفت کنم .

همزمان با دورشدنم ازش، صدای زنگ گوشی همراهش حواسش رو پرت کرد. چون ازش فاصله داشتم متوجه نشدم کی تماس گرفت و چه کاری داشت. بلافاصله بعد قطع تماس رو به من که هنوز وارد خونه نشده بودم، گفت :

_من می رم تا جایی و خیلی زود بر می گردم. لطفا تا قبل برگشتنم خونه بمون .

اومدم با حرص جوابش رو بدم و بگم که اوامرش بی هیچ اعتراضی اجرا می شه که از دیدن صورت رنگ پریده و چشمای ماتش، حرف تو دهانم ماسید .

_امین چی شده؟ رفت سمت در و جواب داد .

_میام بهت می گم .

تا نه شب که چراغای ماشین حیاط تاریک خونه رو، روشن کرد من از ترس و دلهره به خودم پیچیدم و یه چشمم به در و چشم دیگه ام به گوشیم بود .

به محض اینکه ماشین رو پارک کرد، از خونه بیرون دویدم و اون با دیدنم چند لحظه ای مثل مسخ شده ها ایستاد و بعد در ماشین رو بست و قدمی به سمتم برداشت .

رو پله ی اول دیگه طاقت نیاوردم و پرسیدم .

_چیزی شده امین؟ !

بهت و ناباوری تو چشماش به مراتب بدتر از موقعی بود که خونه رو ترک کرد .

_خبر خوبی ندارم .

_چی شده؟ !

ناراحت ازم نگاه گرفت و به سختی لب زد .

_استاد آیین پرست فوت کرد .

_وای .

همونجا روی پله ها ولو شدم و با وحشت سرتکان دادم. باورم نمی شد ، پیرمرد مهربونی که من دیده بودم به این زودی ها قصد رفتن نداشت .

امین سست و بی حال از پله ها بالا اومد و کنارم نشست .

_می گن… نمیدونم این چقدر درسته اما… می گن به قتل رسیده .

دستمو جلوی دهانم گرفتم و جیغ خفیفی کشیدم .

_آخه چرا؟

_همش تقصیر من بود. نباید بهش می گفتم پروژه رو واگذار کردم .

بغضی که داشت صداشو خشن و زمخت کرده بود .

_می خواست داغ اون پروژه رو به دلشون بذاره. من ازش خواستم بیخیال شه اما نشد .

بازوشو گرفتم و نرم فشردم .

_تومطمئنی؟ !

_اینقدری می دونم که تو یه سری قردادهایی که برای خرید زمین بود مشکل ایجاد کرده و معامله فسخ شده .

_فکر می کنی شرکت میراب تو این موضوع …

وحشت زده باقی حرفمو خوردم و اون به نشونه ی ندونستن سرتکان داد .

_هنوز هیچی مشخص نیست .

زنگ خونه به صدا در اومد و امین سست و بی حال از جاش بلند شد و به سمت در رفت .

با دیدن چهره ی آشفته ی رامین از پله ها پایین رفتم و اون بلافاصله وارد شد و در رو پشت سرش بست .

511

_رزاقی رو از پروژه کنار گذاشتن، ظاهرا بچه های روزنامه ی افق نو بعد اون اتفاق ها بی کار ننشستن و تموم مدارکی که از رزاقی داشتن تو یکی از سایت های خبری معروف، منتشر کردن .

اوضاع بدجوری بهم ریخته و قاضی حسینی نگرانه .

_یعنی امکان داره رزاقی واسه بچه های روزنامه یه تهدید باشه؟ امین در جوابم سرتکان داد .

_هرچیزی امکان داره. مخصوصا حالا که دکتر آیین پرست فوت کردن دیگه نمی شه هیچ شکی رو رد کرد .

امین با اخمی که از روی نگرانی به ابروهاش گره انداخته بود، گفت :

_یعنی فکر می کنین قتل استاد کار رزاقی بوده؟ رامین کنار باغچه نشست و پریشون دستاشو بهم کوبید .

_هنوز هیچی مشخص نیست، بچه های آگاهی دارن رو این مسئله تحقیق می کنن .

_آخه چرا باید یکی مثل رزاقی بخواد استاد رو به قتل برسونه؟ رامین نگاه دزدید و آهسته زمزمه کرد .

_چون ایشونم یکی از اعضای گروه بود .

امین با ناباوری گفت :

_استاد برای گروه شما کار می کرد؟ !

_قرار نبود کسی از این موضوع اطلاع داشته باشه حتی تو که داشتی باهاش همکاری می کردی .

راستش از همون روزی که امین رو با گروه آشنا کردم و اون در مورد فعالیت های خودش و استاد توضیح داد، از نگاه بچه های گروه خوندم که از این قضایا بی خبر نیستن .

امین چنگی به موهاش زد و من با تردید لب زدم .

_پس مضنونین این ماجرا شدن دونفر .

رامین فوری سربلند کرد وامین مختصری از کارهای این چندوقت اخیر استاد در مورد پروژه گفت .

ظاهرا گروه قاضی حسینی از این قضیه که استاد این اواخر دنبال سنگ اندازی توکار گروه میراب بوده، بی اطلاع بودن .

رامین بعد شنیدن ماجرا از جاش بلند شد و دست روی شونه ی امین گذاشت .

_نگرانم داداش…ما حواسمون بهتون هست اما شمام این چند وقته خیلی مواظب باشین. از اون مردک رزاقی هرکاری بگی بر می یاد .

با رفتن رامین، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و به گریه افتادم. انگار مرگ استاد تازه داشت برام قابل درک می شد. امین بغلم کرد و اونقدر تو آغوشش تکانم داد تا آروم گرفتم. به لباسش چنگ انداخته بودم و می ترسیدم ازش جدا بشم. اگه واسه امینم اتفاقی می افتاد، من می مردم .

این ترس رو در مورد مامان و سایر اعضای خونواده هم داشتم. حتی جلالی که با این رابطه ی دوستانه ی اشتباهش واسه کل خونواده دردسر ایجاد کرده بود .

_عقیق نترس، من کنارتم .

سعی نکردم اشکامو پس بزنم .

_از اینکه زبونم لال، یه روز کنارم نباشی می ترسم .

لبخند اطمینان بخشی زد و رد اشک رو از روی صورتم پاک کرد .

_به کیانا زنگ می زنم و ازش می خوام سریع تر اقدام کنه خوبه؟

حرفی نزدم و با لبهای برچیده صورتمو توی سینه اش پنهون کردم. کمکم کرد از پله ها بالا بریم و وارد خونه بشیم .

_هیچ می دونی دیگه چیزی تا عید نمونده؟

می خواست حواسمو پرت کنه که اینطور بی مقدمه حرف عوض کرد. به تلخی لبخند زدم و گفتم :

_با همه ی این اتفاقاتی که افتاده و نبود بی بی، عیدی هم مگه وجود داره؟ درحالیکه تو آشپزخونه پشت میز می نشستیم، اخم کرد .

_این اولین عید ماست، نبینم دیگه از این حرفا بزنی .

اخمش و ابهتی که تو کلامش بود باعث نشستن لبخند رو لبام شد و اونم که منتظر همین لبخند بود، دستمو کشید و وادارم کرد روپاش بشینم و سرمو روی شونه اش بذارم .

درحالی که دستشو لای موهام فروبرده و آروم سرمو نوازش می کرد، گفت :

_سایه ی مرگ از سر هیچ کسی دور نیست عقیق! اما این خیلی مهمه که باوجود دونستنش باز هم بتونیم به زندگی مون ادامه بدیم و فرصت دوست داشتن رو از خودمون نگیریم. اگه یه روز من …

وحشت زده از چیزی که می خواست بگه تموم تنم منقبض شد و دست دور گردنش انداختم و با درموندگی نالیدم .

_امین؟ !

_مرگ استاد بدجوری داغونم کرده … میگن جسدش رو حوالی خونه اش پیدا کردن. میخواستن ظاهرا همه چیز رو شبیه یه تصادف نشون بدن اما اونقدر تصنعی و غیرقابل باور بوده که پلیس ها فوری مشکوک شدن. میگن حتی عصاش که اینهمه بهش وابستگی داشت ویه لحظه از خودش دور نمی کرد هم تو صحنه ی قتلش نبوده. این یعنی اون آدما ناشیانه سعی کردن استاد رو از سر راهشون بردارن. کسی که اینکاره نباشه رو باید ازش بیشتر ترسید، چون نمی تونی پیش بینی کنی چطور می خواد بهت آسیب برسونه .

_من فکر میکردم ته خلاف این آدم ها همون اختلاس های میلیاردی و بالا کشیدن حق وحقوق مردمه، هیچ وقت تصور همچین چیزی رو نمی کردم .

امین نفسشو فوت کرد ومتفکرانه سرتکان داد .

_نمی دونم،شایدم تموم این صحنه چیدن های احمقانه پشتش یه فکر حساب شده و از روی نقشه باشه، ماباید خیلی خوب حواسمون رو جمع کنیم .

اشک دوباره تو چشمام حلقه زد و باترس ازش نگاه گرفتم.حتی نمیخواستم تصور کنم چه بلایی ممکنه به سرمون بیاد. امین که حال منقلبم رودید، دستشو دوطرف صورتم قرار داد و مجبورم کرد همه ی توجهمو بهش بدم. صاف توچشمام خیره شد و با اطمینان گفت :

_این قصه رو باهم شروع کردیم، باهمم تمومش می کنیم .

******

تو بی خبری به سربردن اونم وقتی بدونی اون بیرون کلی اتفاق در لحظه داره رخ می ده و خطر همچنان جان تو واطرافیانت رو تهدید می کنه دیوونه کننده ست .

صبح با یه دعوای درست وحسابی امین خونه رو ترک کرد و من تموم طول روز رو با اعصابی داغون چشم به راه برگشتنش بودم. از اونجایی هم که تماس نگرفته بود تا اون لحظه، افتاده بودم رو دنده ی لج و نمی خواستم بهش زنگ بزنم .

آخرشم طاقت نیاوردم و از مهناز خواستم تابیاد پیشم و با حرفاش کمی بار این استرس و عذاب وجدان رو کم کنه .

باشنیدن صدای زنگ،بلافاصله درو باز کردم و اون تک وتنها وارد شد .

_پس بچه ها کجان؟ از پله ها بالا اومد .

_گذاشتمشون پیش شهناز .

_اذیتش نکنن .

دست انداخت دور بازوم و منو به سمت درهال کشید .

_نه مشکلی نیست. بیا بگو ببینم باز چی شده .

کلافه نفسمو فوت کردم و درحالیکه وارد اتاق نشیمن می شدیم، گفتم :

_با امین بحثم شد .

نشستیم روی یه کاناپه و اون پرسید .

_آخه واسه چی؟ !

_همش اصرار داره منو تو خونه نگهداره. فکر میکنه اینجوری برام امن تره. میدونی چند وقته از خونه پام رو بیرون نذاشتم؟ درعوضش آقا با هربار رفتنش خون به دل من کرده. به خدا دلم هزار راه می ره تا برگرده .

خب بهش حق بده، نگرانه .

دلخور لب برچیدم وازش کمی فاصله گرفتم .

_پس من چی؟ نباید نگرانش باشم؟ الان یه هفته ست از فوت استاد آیین پرست میگذره اما هنوز قاتلش پیدا نشده و داره راست راست اون بیرون می چرخه. امین هم که واسه تسویه حساب و گرفتن حق و حقوقش از میراب هنوز باهاشون درگیره .

مهناز چپ چپ نگام کرد .

_تو هم جای اینکه بهش دلگرمی بدی و پشتش باشی، گرفتی باهاش دعوا که بدتر حواسش رو پرت کنی؟ یعنی کشته مرده ی این توجه و ابراز علاقه های تو ام .

_هه یکی باید این چیزارو به خودت بگه. چنان زهرچشمی از اون رامین بیچاره گرفتی که بنده خدا قاضی حسینی رو واسطه کرده بود تا من درموردش باهات حرف بزنم .

مهناز طلبکارانه دستاشو تو هم قلاب کرد و به کاناپه تکیه داد .

_اون مسئله اش فرق می کنه. بهش از همون اول گفته بودم حق نداره جون تورو به خطر بندازه اما گوش نکرد. حالام تو نگران نباش ما زن و شوهر یه جوری با هم کنار می یایم. فعلا بهتره به جای این حرفا یه نگاه به اون ریخت و قیافه ات تو آینه بندازی. اخلاق درست و حسابی که نداری، کله ات هم که خوب کار نمی کنه و مدام اون امین بیچاره رو با تصمیم های خرکی به دردسر میندازی. فقط می مونه این قیافه ی قابل تحملت که اگه اونم یه دست به سر و روش نکشی شوهرت دلش رو باید به چی خوش کنه، خدا می دونه .

این بار نوبت من بود که چپ چپ نگاش کنم .

_تورو خدا تعارف نکن، اگه چیزدیگه ای هم رو دلت مونده بریز بیرون .

_ببین من امین نیستم ها تا ابرو برام کج کنی، نازت رو بخرم. این لوس بازی هارو جمع کن، یکم دل به زندگیت بده. ناسلامتی تازه عروسی، آخه این چه وضعشه؟ نیگاه تورو خدا اون ابروهاشو .

باهمین قیافه جلوش میگردی که پسر مردم تو خونه موندگار نمیشه .

با این حرف نتونستم بیشتر از این خود داری کنم و لبخند رو لبام نشست. مهناز هم ریز خندید و مشتی به بازوم کوبید .

دروغ میگم؟ بچه نیستی که بخوام باچهارکلوم حرف روشنت کنم پاشو یه تکونی به خودت بده .

چشم ریز کردم وبا خنده پرسیدم .

_جون عقیق، قبل از اومدنت مامان حسابی پرت کرده نه؟ آخه دیروز اینجا بود و کلی بابت همین قضیه به جونم غر زد .

درحالی که دست توی کیفش برده و پاکت رنگ مو رو بیرون می کشید، گفت :

_حق داره بنده ی خدا… پس این قیچی کو؟

داشت با خودش حرف می زد. سرخم کردم و با کنجکاوی به وسایلی که از تو کیفش در می آورد زل زدم .

_می خوای چیکار کنی؟! ببین!بخوای به موهام …

برگشت و چنان برزخی نگام کرد که من صلاح دیدم تا نزده لهم کنه، بذارم هربلایی خواست سرم بیاره .

اول موهامو کمی کوتاه و مرتب کرد و رنگ مویی رو که می گفت یه درجه موهامو روشن تر می کنه رو برام گذاشت. بعدشم افتاد به جون صورتمو و هربلایی که خواست سرم آورد .

یه نگاه از سر رضایت بهم انداخت و گفت :

_بعضیا خیلی خوش شانسن که دوست هنرمندی مثل من دارن .

تو آینه به خودم نگاهی انداختم و لبخند رو لبام جا خوش کرد. مهناز حق داشت، واقعا نیاز به این تغییرات داشتم .

_می بینم نیشت باز شده. خوشت اومد؟

_می گم من خیلی خوشگلم ها، نه؟

مختصری هلم داد و مجبورم کرد از جام بلند شم .

_پاشو از جلو چشمام گم شو،چه خودشو تحویل می گیره .

دستشو به حالت تهدید بالا گرفت .

میری حموم، تا سه لایه از پوستت رو نکندی، حق بیرون اومدن نداری. منم تا اومدنت یه دستی به سرو گوش خونه می کشم .

_نمی خواد، خونه رو همین امروز تمیز کردم .

_باز که داری با من چونه می زنی. برو کاری که ازت خواستمو انجام بده .

ازحموم که بیرون اومدم، مهناز رو تو آشپزخونه پیدا کردم. جلوی اجاق گازایستاده بود و داشت مزه ی خورشتی که بارگذاشته بود، می چشید .

_داری چیکار می کنی؟

_واسه تون شام آشتی کنون درست کردم .

لبخندی از سر شرمندگی زدم .

_افتادی تو زحمت. خودم یه کاریش می کردم .

دست انداخت دور شونه ام و منو از آشپزخونه بیرون برد .

_تو کارت خیلی درسته دوستم، منتها به منم حق بده نخوام شما دوتا رو اینطوری آشفته و نگران ببینم. می دونم این بحث و مجادله ای که دارین از سر علاقه است اما یکم محیط خونه رو واسه همسرت بدون تنش نگه دار تا این مشکل هم به امید خدا حل شه. رامین این روزا خیلی خوشحاله، ظاهرا داره همه چیز خوب پیش می ره .

مهناز کمکم کرد یه لباس خوب با رنگی شاد انتخاب کنم. و بعد از اینکه موهامو سشوار کشیدم و آرایش کردم تا صورتم از اون حالت بی رنگ و مات در بیاد، بلاخره رضایت داد و ازم خداحافظی کرد و رفت .

خورشت فسنجونی که بار گذاشته بود، حرف نداشت. تا موقعی که امین از راه برسه بوی دلپذیرش تموم خونه رو برداشته بود .

از پنجره ی اتاق بی بی دیدم که بی حس و حال از ماشین پیاده شد و نگاه مختصری به خونه انداخت.راستش حالا که از خشم و عصبانیت صبحم خبری نبود، بهش حق می دادم اینطور نگران باشه و بخواد احتیاط بیشتری به خرج بده .

راه افتادم به طرف در ورودی و اون در حالیکه پالتوش رو به دست گرفته و تکه ای از موهاش روی پیشونیش افتاده بود، وارد خونه شد .

_سلام خسته نباشی .

سربلند کرد و با دیدنم ماتش برد. مطمئناً صبح که داشت با اوقات تلخی خونه رو ترک می کرد ، این عقیق رو تو خونه جا نگذاشته بود .

مکثش که طولانی شد، با خنده گفتم :

_نترس اشتباه نیومدی .

دستش بی پروا به سمت صورتم اومد و تکه ای از موهامو نوازش کرد .

_آشتی کنونه؟ !

با ناز و کرشمه ازش نگاه گرفتم و به سمت رخت آویز رفتم تا پالتوش رو آویزون کنم .

_مگه با هم قهر بودیم؟

بی هوا دست انداخت دور کمرم و منو از پشت بغل کرد. بوسه ی گرمی روی گردنم گذاشت و لب زد .

_پس قصد جونمو کردی .

برگشتم و نوازش گونه دستمو روی صورتش کشیدم. لمس ته ریش مختصر و لب های نرمش تضاد دلپذیری داشت که نا خواسته لبخند رو مهمون لبام کرد .

_می دونم این روزای بد بلاخره میگذره اما وقتی این دلخوری های کوچیک باشه، گذشتنش سخت تر می شه. من فقط می خوام که حالمون خوب باشه، همین .

فشار دست هاشو دور کمرم بیشتر کرد و نگاهش با حسی خواستنی رو تک تک اجزای صورتم چرخید .

_پس مجبوریم یه جوری حالمون رو خوب کنیم. ببینم تو پیشنهادی نداری؟ دربرابر نگاه پر از شیطنتش ابرویی بالا انداختم و با بدجنسی گفتم :

_چرا اتفاقا، یه شام فوق العاده خوشمزه در انتظارمونه. باهاش حتما حالمون خوب میشه .

_اما من پیشنهاد بهتری دارم .

_خب بگو .

از ته دل خندید و منو تو بغلش محکم فشرد .

_این گفتنی نیست، نشون دادنیه .

وقبل از اینکه بتونم واکنشی از خودم نشون بدم، بلندم کرد و لبهاشو به لبام رسوند و با اشتیاقی وصف ناشدنی همدیگه رو بوسیدیم .

چشم که باز کردم، هوا تازه روشن شده بود. نگاهمو از پنجره و صبح قشنگی که منتظرمون بود، گرفتم و به امین دوختم.غرق خواب بود اما چهره اش چنان آرامشی داشت که بی اختیار وسوسه ام می کرد روی ماه این آرامش رو ببوسم. کمی رو صورتش خم شدم و نگاهم ناخودآگاه رفت سمت اون ماه گرفتگی سه گوش روی جناغ سینه اش. عاشق اون هاله ی صورتی نقش بسته رو پوست گندمی تنش بودم .

بی طاقت خم شدم و سه گوش دوست داشتنیم رو بوسیدم و ناخودآگاه لبخند نشست رو لبام. این بی پروایی و علاقه ی بی مرز و محدوده ام داشت کار دستم می داد .

دستشو بالا آورد و خواب آلوده بغلم کرد و سرمو به سینه اش فشرد. چشم روی هم گذاشتم و به این رخوت و سستی دلنشین اجازه دادم خواب رو مهمون چشمام کنه .

اینبار که چشم باز کردم، امین رو لباس پوشیده و آماده جلوی آینه دیدم .

_بلاخره بیدار شدی؟

تو جام نیم خیز شدم و به سختی پرسیدم .

_داری کجامی ری؟

به طرفم برگشت و مهربون لبخند زد .

_حالت خوبه؟

از یادآوری عاشقانه های شب گذشته، ناخودآگاه صورتم گر گرفت و سرموپایین انداختم و بهسختی زمزمه کردم .

_خوبم .

برگشت سمت آینه و یقه ی پیراهن مشکیشو که زیر بافت طوسی روشن یقه هفتش پوشیده بود، مرتب کرد. یه شلوار جین مشکی تنش بود و پالتوی خاکستری تیره اش هم رو تکیه گاه تنها صندلی تو اتاق قرار داشت .

خیلی بی مقدمه گفت :

_می دونی! آدما دلتنگی رو خوب معنی نکردن. اینکه از یکی دور باشی تا دلت براش تنگ شه یه تصور اشتباهه، لااقل در مورد من که صدق نمی کنه …

از تو آینه نگاهشو به نگاهم دوخت .

_کافیه ازت چشم بردارم تا دلم برات تنگ شه .

با بغض زمزمه کردم .

_امین؟ !

برگشت و به طرفم اومد. خم شد و پیشونیمو محکم و عمیق بوسید .

_مواظب خودت باش .

بی هوا از جام بلند شدم .

_نگفتی کجا میری .

_باید قاضی حسینی رو ببینم. یه چیزایی هست که فکر میکنم دونستنش بتونه بهشون کمک کنه .

پالتوش رو از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت. چنان باعجله خونه رو ترک کرد که حتی فرصت نکردم اعتراف کنم واسه من دلتنگی یعنی قد یه نفس ازش دور باشم .

ساعتی بعد، کلافه لباس پوشیدم تا برم به مامان سربزنم. داشتم رو ایوون بوت های جیر قهوه ایم رو پام می کردم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن شماره رزاقی، یه لحظه نفسم رفت.هنوزم خاطره ی تهدید هاش تو بازداشتگاه حتی لحظه ای از ذهنم پاک نشده بود .

521

حسی علی رغم میل وادارم کرد جوابش رو بدم.

_فکر می کردم ما دیگه با هم کاری نداریم .

خنده ی چندش آورش از پشت گوشی باعث منقبض شدن ماهیچه های شکمم شد .

_بی انصاف نباش عقیق خانوم، ما حالا حالاها با هم کار داریم .

_من با شما حرفی ندارم .

قبل از اینکه بتونم قطع کنم، فوری گفت :

_به نفعته که به حرفام گوش کنی. من فقط ازت یه اسم می خوام، درعوضش تو چیزهای زیادی داری که به خاطرش می تونی منو با گفتن اون اسم قانع کنی. معامله ی خوبیه نه؟

_دست از تهدید کردنت بردار، با این چیزا نمی تونی منو بترسونی .

_زندگی خواهرت چقدر برات عزیزه؟ از جلال تا دلت بخواد چک تضمین شده دارم. چک هایی که اجرایی شدنشون می تونه زندگی خواهرت رو خراب کنه .

خیلی سخت بود اما سعی کردم خونسرد باشم .

_برام اصلا مهم نیست. جلال هم چوب ندونم کاری و رفاقت احمقانه اش با تورو می خوره .

جوابم عصبانیش کرد .

_ظاهرا اینطور که پیداست، زندگی اطرافیانت برات اصلا مهم نیست. ببینم اون دوستت که شوهرش پلیسه، دوتا دختر کوچولو داشت درسته؟ وحشت زده، فریاد زدم .

_منظورت چیه؟

_بی خیال، ببینم مغازه برادرهات بیمه آتش سوزی داره؟

_خفه شو، خفه شو کثافت .

این واکنش های عصبیم، سرکیف آورده بودش .

راستی به مامانت بگو موقع گذشتن از خیابون حواسش رو بیشتر جمع کنه.این روزا راننده های جوون وقتی پا رو گاز میذارن آخرین چیزی که تو مسیر می بینن یه خانوم مسنه که درد پاش اجازه نمی ده زود عکس العمل نشون بده .

زانوهام از شدت ترس تا شد. همونجا رو ایوون نشستم و نالیدم .

_تمومش کن لعنتی .

_ببین، من آدمی نیستم که بخوام کثیف بازی کنم. اما اگه مجبور شم، حتما این کار رو می کنم .

منی که تو اون بازداشتگاه لعنتی روزهای بدی رو گذرونده بودم دقیقا می دونستم وقتی رزاقی تهدید می کنه، تا چه حد جدیه .

_من ازت انتظار زیادی ندارم، گفتم که فقط یه اسم می خوام. بهم بگو تو جریان هک سیستمم و نوشتن اون مقاله ها از کی خط می گرفتی .

نفس گرفتم و با تردید زمزمه کردم .

_متوجه منظورت نمی شم .

_کی ازت خواست اطلاعات حسابمو هک کنی؟فقط نگو رفعتی و اون احمقی که داره از اونور آب تهدیدم می کنه .

_من فقط با رفعتی همکاری می کردم .

فریادش ته دلمو خالی کرد .

_داری دروغ میگی. اون مردک روزنامه نگار در حد این بازی ها نیست. کسی که تو باهاش همکاری می کردی مطمئناً به یه نهادی، سازمانی، جایی وابسته ست .

_اگه همچین کسی وجود داشت من اینهمه تو اون بازداشتگاه لعنتی نمی موندم که همسرم بخواد واسه آزاد شدنم همه ی دار و ندارش رو معامله کنه .

_ببین! اگه فکر می کنی با یه احمق طرفی، کاملا در اشتباهی. اونقدری تو سیستم اداری این مملکت نفوذ داشتم که بدونم تموم این کارها بدون برنامه و نقشه نبوده. بهم بگو اونی که داره تو کار من موش دوونی می کنه کیه .

رزاقی اسم قاضی حسینی رو می خواست و دونستن این اسم قطعا بهش کمک می کرد تو کار تیمی که پشت این جریان و پرونده بودن، مشکل ایجاد کنه .

تو بدمخمصه ای گیر افتاده بودم. از یه طرف، خطری بود که متوجه خونواده و اطرافیانم می شد و طرف دیگه قاضی حسینی و گروهش بودن. شاید تو اون برهه ای که بازداشت بودم واکنشی از خودشون برای آزاد کردنم نشون ندادن اما حالا که می دونستم همه ی اون کنارکشیدن ها نقشه بوده برای رو بازی کردن رزاقی ،نمیتونستم اینقدر راحت و مفت بفروشمشون .

از جام بلند شدم و به سختی نفس گرفتم تا بتونم حرف بزنم. وقتی می دونستم هرکسی پشتمو خالی کنه باز امین هست که از حمایت و توجهش برخوردار باشم، حاضر نبودم اسمی رو لو بدم .

_من درجوابتون فقط یه چیز دارم که بگم، همین الان می رم و تهدید هاتون رو نه تنها با پلیس در میون میذارم که رسانه ایش می کنم و اسمتون رو یه بار دیگه روی زبون ها میندازم. دیگه با من تماس نگیرین و تهدیدم نکنین آقا .

وقبل از اینکه بذارم حرفی بزنه و منو تو تصمیمم سست کنه، تماس رو قطع کردم و شماره ی امین رو گرفتم .

” _دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد “

یعنی هنوز پیش قاضی حسینی بود؟ نگاهی به ساعتم انداختم و از خیر رفتن به خونه ی مامان گذشتم .

امین تا ظهر نیومد و هربار که تماس میگرفتم، باز گوشیش خاموش بود. دیگه داشتم کم کم نگران می شدم.با رامین هم تماس گرفتم که اونم جواب نداد و ساعت سه عصر خودش بهم زنگ زد .

وقتی ازش سراغ امین رو گرفتم، گفت :

_راستش من امروز اداره بودم و خبر بچه هاروندارم اما می دونم که قرار بود امین ، قاضی حسینی رو ببینه. ظاهرا یه چیزایی در مورد قتل دکتر آیین پرست فهمیده بود .

ناراحت لب برچیدم و به این فکر کردم که چرا در موردش حرفی به من نزد. ظاهرا می خواست نگرانم نکنه اما با این ندونستن بیشتر ترس به دلم افتاده بود .

مگه قرار بوده چی بگه که جلسه شون تا الان طول کشیده. امین از صبح که رفته، نیومده .

رامین بهت زده جواب داد .

_فکر…فکر نمی کنم جلسه شون تا الان طول کشیده باشه. مطمئنی قرار نبوده جای دیگه ای بره؟ ناامید زمزمه کردم .

_به من که حرفی نزد .

_باشه نگران نباش. من الان هرطور شده با قاضی حسینی تماس می گیرم .

تو این فاصله من هم شروع کردم به تماس گرفتن با هرکسی که احتمال می دادم امین رو دیده باشه .

حوالی هفت عصر بود که دیگه دلشوره امانم رو برید، مجبور شدم همه چیز رو به عمید بگم و اون خیلی سریع خودش رو رسوند. رامین تماس گرفت و پرسید که از امین خبری شده یا نه که با جواب منفی من اونم به کل مأیوس شد .

بارها و بارها با گوشی امین تماس گرفته بودم و هربار اوپراتور همون جمله ی لعنتی رو تکرار می کرد.

دیگه حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود و نگرانی به وضوح تو چشمای عمید موج می زد .

_سابقه نداشت امین اینطور بخواد همه رو بی خبر بذاره. صبح که داشت می رفت حرفی نزد؟ سعی کردم ذهن پریشونم رو آروم کنم و خاطره ی صبح رو به یاد بیارم. اما فقط یه واژه جلو چشمام نقش می بست .

“دلتنگی “

_گفت می خواد قاضی حسینی رو ببینه .

_خب؟

پوست بلند شده ی گوشه ی ناخن شستمو به دندان گرفتم، و یاد حرف رامین تو آخرین تماسش افتادم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *