خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با عصبانیت سوار ماشین شده و استارت می زند،همان لحظه صدای زنگ موبایلش به صدا در می آید،محمد بود.حوصله نداشت اما مجبور بود که پاسخ بدهد،تماس را وصل می کند و حینی که ماشین را دور می زند بی حوصله می گوید:
_چیه؟
برعکس او گویا محمد بدجوری حالش روبه راه است:
_ این چه مدل جواب دادنه برادر من؟زهره م ترکید.
_حوصله ندارم محمد حرفتو بزن!
_منم حرفی ندارم،زنگ زدم احوال اعصاب تو بپرسم که خودم فهمیدم صفر.زن داداش رفته کلافه ای آره؟

خود محمد هم می دانست همچین چیزی نیست و فقط می خواست سربه سرش بگذارد اما خبر نداشت هامون با چه خشمی با او صحبت می کند.
چراغ قرمز شده ی روبه رویش اعصابش را بیش از پیش برهم می ریزد و این وسط دق و دلی اش را سر محمد خالی می کند:
_ خفه شو محمد اعصاب ندارم،یک ساعت دیر تر میام بیمارستان،حواست باشه.
_ای بابا تو که…
نمی گذارد حرف محمد کامل شود و تماس را قطع می کند،شماره ی منزل را می گیرد و بعد از چهار بوق صدای ضعیف هاله در فضای ماشین می پیچد:
_بله.
در حالی که سعی دارد تن صدایش را کنترل کند می گوید:
_این بود همون یارویی که ازش می گفتی ؟
هاله ناباور جواب می دهد:
_چی میگی داداش؟
_بیا بیرون دو دقیقه دیگه جلو درم .
باز هم تماس را زودتر از مخاطبش قطع می کند.
کلافگی از تک تک حرکاتش می بارد. پایش را روی پدال گاز فشرده و هر دم سرعت ماشین سرسام آور تر می شود و اعصاب هامون هر دم ضعیف تر .

ماشین را جلوی خانه پارک می کند و همزمان هاله هم بیرون می آید،خود را به او می رساند،سوار شده و با نگرانی می پرسد:
_چی شد داداش؟
این بار صدایش از حد معمول بالا تر رفته و خشم در کلامش بیداد می کند:
_واسه خاطر کی تو روی ما وایستادی؟یکی که سرش به تنش نمی ارزه.حالیته داشتی با کی می پریدی؟
اخم های هاله در هم می رود،حق به جانب می پرسد:
_مگه چش بود؟
دلش می خواهد گردن این خواهر کم عقلش را سر ببرد اما خودش را کنترل کرده و تنها به دادی از سر خشم بسنده می کند:
_یارو عاشقت نیست،یه نامرد روزگار که چشمش دنبال ناموس این و اون می گرده.تو کله ی خرت فرو میره یا نه؟ فرو میره اگه بگم این آدم خیلی زود پا پس کشید؟فرو میره اگه بگم همین الان داشت توی کافه به یکی دیگه نخ میداد؟تو کلت فرو میره این آدم چشم به یه دختر…
نمی تواند حرفش را کامل کند و بگوید این مرد به زن من هم چشم داشته.حرف هایش را با غیظ قورت می‌دهد و نفس عمیقی می کشد،اما انگار هاله امروز قصد جان او را کرده بود که این گونه با گستاخی جوابش را می دهد:
_باور نمی کنم،تو به عالم و آدم انگ بدکاره می زنی،در صورتی که خودت رفتی با دختری ازدواج کردی که نصف همین شهر باهاش خاطره دارن،وقتی خودت به ما پشت پا زدی و با یه هرجایی ریختی رو هم توقع نداشته باش که…

برای لحظه ای کنترلش را از دست می دهد و با پشت دست سیلی محکمی حواله ی صورت خواهر عزیز دردانه اش می کند.
هاله ناباور دستش را روی گونه اش می گذارد،کتک نخورده بود که آن هم به یمن وجود آرامش خورد.
با دنیایی کینه به چشم های هامون نگاه می کند،هیچ اثری از پشیمانی در چشمان برادر مغرورش نیست،تنها خشم است.
انگشتش را با تهدید جلوی او تکان داده و با لحن گزنده ای هشدار می دهد:
_دهن تو درست وا کن هاله وگرنه…
وسط حرفش می پرد:
_وگرنه چی؟منو می زنی؟یه سیلی که زدی تا تهش برو با کمربند سیاه و کبودم کن اصلا چاقو بهت میدم منو بکش اما می دونی چیه؟نمی تونی به من دستور بدی چی کار کنم و چی کار نکنم چون پرونده ی خودت سیاهه.تو به هاکان خیانت کردی و رفتی دختری و گرفتی که مادرش قاتل برادرته. به ما خیانت کردی و به حرمت ما هم شده نموندی تا حمایتمون کنی.وقتی هاکان مرد،وقتی ما عذادار بودیم تو کجا بودی ؟رفتی و آرامش و عقد کردی الان هم نمی تونی به من دستور بدی خان داداش فهمیدی؟ چون من دیگه احترامی برای تو قائل نیستم.برادر من هاکان بود که مرد!حالا اگه می خوای می تونی منو کتک بزنی یا موبایلم و بگیری و توی خونه حبسم کنی اما اینو بدون من کار خودمو می کنم.

می خواهد پیاده شود که هامون با خشم مچ دستش را می گیرد و می غرد:
_با من در نیوفت هاله…به ارواح خاک همون هاکان بخوای غیرت منو به بازی بگیری بیچارت می کنم.هنوز یک ترم دیگه داری،مثل بچه ی آدم بشین پای درسات اعصاب منم بهم نریز.

پوزخندی روی لب های هاله می نشیند،نگاهش گویای خیلی حرف هاست طوری که با زبان بی زبانی می گوید :به همین خیال باش .
از آن جایی که بغضش در حال ترکیدن است نمی ایستد تا غرورش جلوی برادرش خورد شود و پیاده می شود و به سمت خانه می دود.

می دود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند تا ببیند این هامون همان هامون است. همانی که برایشان برادر بزرگ تر نه،بلکه حکم یه پدر را داشته.همانی که نمی گذاشت آب در دلش تکان بخورد.همان برادری که در عین سرد بودنش دل همه به حضورش گرم بود.
در را با شتاب می بندد و نگاه نمی کند چه بر سر هامون آمده که این طور با درماندگی سرش را روی فرمان گذاشته و چیزی در گلویش سنگینی می کند.حالش تنها یک وصف دارد،خراب… به معنای واقعی حالش خراب است و درمانی ندارد.می ترسد بلایی که سر آرامش آمده سر او هم بی آید،می ترسد اعتماد بی جایش به او ضربه بزند.فقط خدا می توانست به داد این مرد برسد،مردی که فاصله ای تا دیوانگی نداشت .
* * * * * * *

سرش را با پرونده های مقابلش گرم می کند،در فکر زدن مطبی برای خود بود و پول کافی نداشت.این بیمارستان عمومی به تنهایی برایش کافی نبود،باید مطب می زد تا حداقل بعضی از روزهایی هفته را آن جا مشغول باشد.
در حالی که نگاهش به پرونده ی بیماری با مشکل ناراحتی قلبی هست صدای دخترانه ای در گوشش می پیچد:

_یه تیکه از قلبم شکسته،نیست،جدا شده،می تونی اینم تشخیص بدی؟
صدا آنقدر واضح هست که سرش را بلند می کند و باز هم می شنود:
_یکی قلبم و لگد مال کرده،هر تیکه ش رو شکسته.مگه نمی گی قلب آدما دروغ نمی گن؟من قلبم و دادم دستت هامون پس حقیقت و بفهم!
چشمش را به جایی که آرامش آنجا نشسته بود می دوزد.چشم های اشکی اش را،ضربان قلب تند و تپنده اش را،مظلومیت صورتش را…
حس می کند چیزی در دلش مچاله می شود،نگاهی به قاب عکس هاکان می اندازد،هاکان تکه ای از جانش بود اما الان دلش می خواست نمرده بود تا خودش او را با دست های خودش خفه می کرد .
قاب عکس را بر می دارد،هر سه نفرشان در آن جمعند،الان چیزی از آن روزهای خوبشان نمانده بود.هاکان مرده بود و هاله با برادر بزرگ ترش ساز دشمنی برداشته بود،تکلیف خودش هم معلوم بود.
نگاهش را به چشم های آبی و خندان برادرش می اندازد،صورتش از تصور کاری که با آرامش کرده از خشم و نفرت در هم می رود و بدون هیچ رحمی قاب را به دیوار می کوبد،صدای بدی از شکستن شیشه در اتاق می پیچد و طولی نمی کشید که در اتاقش با شتاب باز می شود،سرش را بلند کرده و با دیدن پرستار کنجکاو بخش نفسش را با کلافگی بیرون می دهد،طهورا نگاهی مشکوکانه به او می اندازد و می پرسد:
_خوبید آقای دکتر از اتاقتون صدای شکستن اومد.
دستی به صورتش می کشد و به دنبال کمی آرامش هوا را می بلعد و در نهایت جواب می دهد:
_خوبم می تونید تشریف ببرید .
لحنش به اندازه ی کافی جدی بود اما نه برای این که این دخترک فضول از رو برود،قدمی نزدیک می‌شود.در را می بندد و در حالی که به سمت او می رود با آن صدا نازکش شروع به حرف زدن می کند:
_راستش آقای دکتر چند وقته خیلی گرفته اید،چیزی شده؟ اگه مشکلی دارید می تونید با من درد و دل کنید من رازدار خوبیم.

در دلش پوزخندی می زند،چه کسی این را می گفت؟طهورا!کسی که آلو در دهانش خیس نمی خورد.باز ذهنش به سمت آرامش پر می کشد،شب تولدش وقتی به دروغ به طهورا گفته بود که شوهرم در خانه ظرف می شورد.
عصبانی شده بود اما وقتی شیطنت نگاه او را بعد از مدت ها دیده بود ترجیح داد به او سخت نگیرد .
طهورا که پاسخی نمی گیرد دوباره می گوید:
_البته حق ندارید،آرامش خانم باردارن به هر حال زنا تو این دوره غرغرو می شن،مطمئنا شما هم از ظرف شدن خسته شدین.

غرغرو؟صفتی که آرامش هیچ وقت نداشت.چرا امروز با شنیدن هر حرفی ذهنش به سمت او پر می کشید ؟ بی شک به خاطر حرف میلاد و نگرانی همیشگی اش…
بی اعتنا به حرف های طهورا از جا بلند می شود،میز را دور زده و می خواهد از اتاق خارج شود که باز هم دختر وراج خودش را جلوی او می اندازد و می گوید:
_انگار حوصله ندارین ای بابا.حداقل میشه شماره ی آرامش و بدید می خوام باهاش حرف بزنم ماشالله انقدر دختر شیرینیه آدم نمی تونه فراموشش کنه.

از کنارش با بی اعتنایی عبور کرده و سرد پاسخش را می دهد:
_آرامش نیست.
از اتاق بیرون می رود و غافل است که با این دو کلمه چه شکی در جان طهورا افتاده. طوری که او بدترین احتمال را در نظر گرفته و در ذهنش آن ها را در دادگاه طلاق مجسم کرده.
به طبقه ی پایین می رود،به یکی دو تا از بیمارانش سر می زند و در آخر خودش را مقابل اتاق محمد می بیند

بعد از چند تقه که به در چوبی سفید رنگ می کوبد آن را باز می کند.محمد مشغول حرف زدن با تلفن است و با دست به او اشاره می کند تا بنشیند .
روی صندلی نشسته و بی حوصله سرش را میان دستانش را می گیرد. محمد خیلی زود تماس را قطع کرده و از پشت میز بلند می شود و مقابل او می نشیند و با نگرانی می پرسد:
_چی شده داداشم؟
با صدای خش داری می نالد:
_از سردرد دارم می میرم حالیم کن چه خاکی به سرم بریزم؟
_می خوام بگم قرص بخور اما می دونم رو تو اثر نداره ولی برات دو تا عربده تجویز می کنم که روی تو معجزه می کنه،فقط جون داداش اینجا اون عربده های خوشگتو نکش که مریضا از دم سکته می کنن،بگو خودم ببرمت یه جای خلوت خودت و خالی کن روشن شی.

چپ چپ به او نگاه می کند،ولی الحق که محمد خوب چیزی را برایش تجویز کرده بود.
مشکوک به هامون می نگرد و می پرسد:
_چی انقدر پریشونت کرده؟ آرامش؟
سری به علامت منفی تکان داده و زمزمه می کند:
_هاله .
یک تای ابروی محمد بالا می پرد و با شک می پرسد :
_دعوا کردین؟
با مکث پاسخ می دهد:
_خاطرخواه شده،اونم خاطر خواه یه لاابالی.
محمد حیرت زده می پرسد:
_کی هاله؟
باز هم جوابش را با نگاه تند و تیز هامون می گیرد،دست و پایش را جمع کرده و جدی می شود.می گوید:
_ تو چی کار کردی؟ یکی زدی تو گوشش درم روش قفل کردی آره؟
چقدر خوب او را شناخته بود،سکوت هامون را که می بیند لبش باز به پوزخندی می شود و می گوید:
_انقدر اعصابت خراب شده که دست رو زن جماعت بلند می کنی و عارت نمیاد نه؟ اول آرامش بعد هاله… مگه تو زده به سرت پسر؟

عصبانی از سرزنش محمد جواب می‌دهد:
_آره زده به سرم،آرامش و تا می خورد زدمش اما تو دیدی مثل سگ پشیمون شدم،هاله رو هم زدم و بازم مثل سگ پشیمونم ولی می گی چی کار کنم؟ زده به سرم قاطی کردم امروز و فرداست که خودمم بکشم،اما می ترسم سرم و بذارم زمین بمیرم و باز نگران باشم.خستم محمد،نه می تونم ول کنم و برم نه می تونم بمونم.می ترسم آسیبی به هاله برسونم چون واقعا دست خودم نیست خون جلوی چشای سگ مصبمو می گیره و می خوام لت و پارش کنم.آرامش هم اگه حامله نبود زیر دست و پام لهش می کردم چون من همچین آدمی شدم داداش من حالیته؟ دِ حالیت نیست چون جای من نیستی که…

باز هم حرف هایش را می خورد و ادامه نمی دهد و نمی گوید که جای من نیستی تا بفهمی چه دردی دارد زنت،از برادرت حامله باشد و تو هیچ کاری نتوانی بکنی.نمی گوید می ترسد زمین بچرخد و بلایی که هاکان سر آرامش آورده را یکی دیگر از راه برسد و بر سر هاله بی آورد.
نمی گوید که از آه و اشک چشم آرامش می ترسد،بدجور هم می ترسد.

محمد با لحن تسکین دهنده ای می گوید :
_ببین داداش من،می دونی که من همه جوره قبولت دارم،بگی ماست سیاهه یا سفیده میگم هر چی تو بگی ولی روِشی که در پیش گرفتی اشتباهه،هر چقدر بیشتر با هاله لج کنی بدتره،از تو دور میشه و به اونی که نباید نزدیک میشه.دست بلند کردن رو یه دختر حالا چه زنت چه خواهرت اشتباهه،تو هم اشتباه کردی اما جبران کن،همون طوری که برای آرامش جبران کردی برای هاله هم جبران کن نذار ازت دور بشه .
زیر لب زمزمه می کند:
_من هر کاریم بکنم نمی تونم برای آرامش جبران کنم.
با این‌که آهسته گفت اما محمد می شنود و خودش را به نشنیدن می زند،ادامه میدهد :
_الان هم به جای حبس کردن هاله راحتش بذار اما حواست بهش باشه،اون خودش چهره ی واقعی اون آدم و می بینه،تو نشونش بده اما نه با این روش و کتک زدن.

با مکث سری تکان می دهد،همان لحظه در اتاق باز شده و پرستاری هراسان می گوید:
_دکتر وضعیت یکی از بیمارا وخیمه میشه بیاین؟
روی صحبتش با هامون است،سری تکان می دهد از جایش بلند شده و با پرستار همراه می شود.مثل هر زمان همه چیز را پشت سر می گذارد تا حواسش تماما روی بیمارش باشد
* * * *

آرامش:
نگاهی به خودم توی آینه می ندازم،واقعا که حرف نرگس خانم درست از آب در اومد،با این که خودم رو وزن نکردم اما می تونم با اطمینان بگم ده کیلو اضافه وزن داشتم،حتی چاق تر از زمان مجردیم شدم.از اون بدتر شکممه که کم کم داره برجسته می‌شه و من دارم جون می دم تا بفهمم جنسیت بچه چیه! هر چند نرگس خانم معتقده که دختره اما خوب بدجوری دلم می خواست به شهر برگردم و یک راست به سراغ ستاره برم تا جنسیتش رو بهم بگه.
با قیافه ای در هم به آینه خیره شدم که صدای نرگس خانم توجهم و جلب می کنه:
_خودتو چشم نزنی مادر.
مغموم جواب می‌دم:
_آخه این هیکل چشم زدن داره؟من دارم غصه می خورم که چه طوری اینا رو لاغر کنم.
_این چه حرفیه؟تازه الان یه کم خوب شدی،لاغرمردنی به چه دردی می خوره؟ زن که نباید دو پاره استخون باشه!
لبخند محوی می زنم،مامانم هم همیشه می گفت زن لاغر مردنی به درد نمی خوره.
جواب می‌دم:
_اما اگه همین طوری ادامه بدم تا یک ماهه دیگه از شدت چاقی نمی تونم راه برم.
_می تونی خوبم می تونی،تازه یه ذره سرحال شدی اصلا هم به فکر رژیم و چاقی و این حرفا نباش.زایمان که بکنی به خودی خود لاغر میشی.امان از اون روزی که خدا بهت بچه ی شر و پر سر و صدایی بده،برای همین این دو روز رو تا می تونی بخور و استراحت کن که دیگه خبری از این چیزها نیست.تو هم که سنی نداری.
_اگه تا موقع زایمان اضافه وزن پیدا کردم چی؟
_نه نمی کنی،آخه هنوزم وزنی نداری که غم برت داره.
سکوت می کنم و چیزی نمی گم.
نرگس خانم برای سر زدن به ناهارش میره،مثل همیشه خونه از عطر خوش غذاهاش پر شده.دستم رو روی شکمم می کشم و برجستگی خفیفش رو لمس می کنم.یاد اولین تکون خوردنش میوفتم،دقیقا هفته ی پیش توی همین اتاق نشسته بودم و باز هم خیره به تنها عکس هامون بودم که حس کردم چیزی توی شکمم تکون خورد.خشکم زد و فورا به نرگس خانم گفتم اون هم گفت که بچه ت زنده شده و معتقد بود به صورت هر کی موقع اولین تکون بچه خیره باشی نوزادت شبیه به همون میشه.این حرف نرگس خانم بد به دلم نشست چون من خیلی دلم می خواست که بچه م شبیه به هامون باشه.
شالم رو روی سرم مرتب می کنم و از اتاق بیرون میرم.
سرکی به آشپزخونه می کشم و خطاب به نرگس خانم که در حال پاک کردنِ برنج هست میگم:
_اگه کاری با من ندارین یه گشتی این اطراف بزنم.
با لبخند جواب می‌ده:
_نه مادر برو!ولی غروب نشده برگرد .
سری تکون می دم و بعد از پوشیدن پالتوی خز و زیبایی که نرگس خانم بهم هدیه داده بود کفش هام رو به پا می کنم و از خونه بیرون می زنم.
هوا بدجوری سوز داره،اما با این حال قشنگه،هم برگ های ریخته شده روی زمین،هم غروب دلگیر و هم این سرمای ناجوانمردانه.
شروع به قدم زدن می کنم،هر کدوم از اهالی رو که می بینم سلام می کنم و با خوشرویی جواب می شنوم،دیگه توی این مدت تقریبا همه رو شناخته بودم.
از دور چشمم به حسین و فاطمه میوفته،همون شب با وساطت هامون پدراشون راضی شدن و هفته ی پیش هم این جا عروسی بود،امیدوار بودم هامون هم شرکت کنه اما فقط محمد اومد و خبری از هامون نبود.
بهم نزدیک میشن و اول فاطمه سلام می کنه،دختر شونزده ساله ای که یک دل نه صد دل حسین رو عاشق خودش کرده بود.
سلامش رو پاسخ می دم و می پرسم:
_خوبین زندگی مشترک چه طور می گذره؟
فاطمه خجالت می کشه و حسین جواب می‌ده:
_خیلی خوبه،خدا آقای دکتر و حفظ کنه به خدا قسم هر بار پام و توی خونه می ذارم اول دعاشون می کنم اگه اونا و آقا محمد نبودن ما حالا حالا ها نمی تونستیم به زندگی مون سر و سامون بدیم.
همون روزی که محمد اومد فهمیدم که به حسین کمک کرد هر چند،بدون شک هامون هم توی این کمک دستی داشت.با لبخند جواب حسین رو میدم:
_ خدا انشالله خوشبختتون کنه.
فاطمه میگه:
_یه سر بیاین خونه ی ما خانم،به خدا خوشحال می شیم.
_اگه خانم گفتن رو کنار بذاری حتما یه روز میام.
باز از شرم سرخ می‌شه،ازشون خداحافظی می کنم و به راهم ادامه میدم و در آخر روی تخت سنگ همیشگی زیر چند تا درخت می شینم.یعنی الان هامون کجا بود؟ چی کار می کرد؟ اصلا دلش برای من تنگ شده؟نگاه بعضی از اهالی دیگه مشکوک شده،به همه گفته بودم هامون به مسافرت کاری رفته اما کدوم مسافرت کاری بیشتر از یک ماه طول می کشید ؟ حداقل برای دکتری مثل هامون این طور نبود.
دلم می خواست برگردم اما روی اینکه بخوام به علی بابا بگم رو نداشتم،صرفا به خاطر علی بابا نه بلکه به خاطر هامون.فانتزی قشنگی بود اما از همون روز دوم چشم انتظار بودم که دلتنگ بشه و شده به هر بهانه ای بیاد،اما الان یک ماه گذشته و حتی یک بار هم نیومده.

آهی می کشم و سعی می کنم به جای هامون به نرگس خانم فکر کنم.نرگس خانمی که محبت رو در حقم تموم کرد،سومین نفری که از ماجرا خبردار شد اما به جز همون روز دیگه به روم نیاورد.هنوز حرف هاش به روشنایی توی ذهنمه.
وقتی دست روی شونم گذاشت و گفت:
_من نمی تونم خودم و جای تو بذارم و نظری بدم سرزنشت کنم یا که تشویق،اینم نمی دونم که مقصر این ماجرا کیه! . اما من می تونم خودم رو جای مادرت بذارم،چون منم مادرم.مادرت حق داشت،منم بودم همین کارو می کردم،حاضر بودم بقیه عمرم رو توی زندان باشم،حتی سرم بره بالای دار اما جوونی پسرم حروم نشه.بزرگترین آرزوی یه مادر خوشبختی فرزندشه،دیدار با فرزندشه.پسر من ماهی به سالی گذرش این اطراف نمیوفته اما من همیشه دعاش می کنم،همین که بدونم خوشحاله برای من کافیه،هر چند دلم می خواد ماهی یک بار موقع تعطیلیش یه سری بهم بزنه.منم مطمئنم مادر تو هم خیلی دلش برات تنگ شده،برای همین تنها نصیحتم به تو اینه دختر قشنگم،حالا که این اتفاقات افتاده اونو تنها نذار،مدام به دیدنش برو،نذار اون جا غم دلتنگی اولاد هم بکشه.

اون روز و روز های بعد من بدجوری شیفته ی خوبی نرگس خانم شدم،نه قضاوت کرد،نه سرزنش کرد،هیچی نگفت و می دونم که من تا آخر عمر مدیون لطفش هستم.
موبایلم رو از جیبم در میارم،کاش حداقل این موبایل لعنتی آنتن داشت تا بهش پیام بدم و حالش و بپرسم. مطمئنا خوبه!راحته و آرامش داره!منم این جا در ظاهر آرومم اما در واقع آشوبم!هم بی قرار مامانمم،هم دلتنگ هامون،هم کنجکاو جنسیت بچه.فقط می دونم که همین روزها باید بارم و ببندم و برگردم،به خاطر هامون هم که نباشه،به خاطر دیدن مامانم باید برگردم!
* * * * * * * *
سفره رو که جمع می کنم همزمان صدای در بلند می‌شه،نگاهی به علی بابا که نیم خیز شده می ندازم و میگم:
_شما بشینید من باز می کنم.
سری با لبخند تکون میده،دمپایی هام رو می پوشم و به سمت در پا تند می کنم.
بازش می کنم،روبه روم یه پسر جوون می بینم که حدود بیست و هفت سال سن داره. ناآشناست و معلومه که مال این طرف ها نیست،پشت در می خزم و میگم:
_امرتون.
نگاهش رو با تعجب به چشم هام می دوزه و می پرسه:
_شما کی هستین؟
اخمام در هم می ره و جواب می‌دم:
_اونی که در زد شمایین،اون وقت من باید بگم کیم؟
نگاهی به اطراف می ندازه و می‌گه:
_آخه آدرس رو هم درست اومدم.
_با علی بابا کار دارین؟
سری تکون میده که میگم:
_هستن،بگم کی اومده؟
لبخند محوی روی لبش میاد و پاسخ میده:
_نمی دونستم بابام منشی استخدام کرده.
گیج نگاهش می کنم و تازه متوجه میشم که این حسینه. عکسش رو دیده بودم اما این مرد روبه روم کمتر شباهتی به حسین پسر بیست و دو ساله ی نرگس خانم داره.
وقتی نگاه هاج و واجم رو می بینه میگه:
_اجازه میدین بیام داخل ؟
از جلوی در کنار میرم،وارد که میشه با دقت تر براندازش می کنم.خیلی بزرگ تر از سنش نشون می‌داد،از اون گذشته بهش نمیومد پسر نرگس خانم باشه،یکی به خاطر ابروهاش که به طرز آشکاری اصلاح شده و دوم به خاطر تیپش که هیچ شباهتی به اون عکسی که من دیدم نداره.
علی بابا وارد حیاط می شه و با دیدن حسین خشکش می زنه.
ته دلم خجالت زده میشم،حالا که پسرشون اومده من حکم یه سربار رو داشتم چون که خونه ی علی بابا دو تا اتاق داشت که یکیش رو نرگس خانم انباری کرده بود و اون یکی در اختیار من بود،خودشونم توی پذیرایی می خوابیدن.

هم علی بابا هم نرگس خانم از دیدن حسین بی حد خوشحال شدن،به طوری که نرگس خانم حاضر نبود از بغل پسرش بیرون بیاد. من هم حکم یه اضافی رو داشتم چرا که حس می کردم توی اون جمع زیادی غریبه شدم .
داخل رفتیم و من یک راست راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم،سماور این آشپزخونه همیشه در حال جوشیدن بود و به خاطر علاقه ی علی بابا چای همیشه تازه دم.
سه تا لیوان چای می ریزم و از آشپزخونه بیرون میرم،حسین نگاهی به سر تاپای من می ندازه و می پرسه:
_افتخار آشنایی و نداشتم .
نرگس خانم اشک چشمش رو با گوشه ی روسری گل دارش پاک می کنه و جواب پسرش رو می‌ده:
_این دخترم آرامشه،خانمِ آقای دکتر.
یک تای ابروی اصلاح شده ش بالا می پره و زیر لب میگه:
_ آرامش!اولین باره این اسم و می شنوم .
سینی چای رو جلوی روشون می ذارم و در جواب حسین میگم:
_اسم عجیبیه؟
به جای این که جوابم رو بده از مادرش می پرسه:
_گفتید خانمِ آقای دکتر،کدوم دکتر؟
این بار علی بابا جواب می‌ده:
_چند تا دکتر با معرفت داریم؟یکیش محمدِ یکیشم آقای صادقی خودمون.
_همون دکتر صادقی معروف .

حس می کردم حرفش کنایه داره،مخصوصا که نرگس خانم هم دستپاچه شد .
خطاب به من می‌گه:
_شما باید زن محمد باشید ؟
سری به علامت منفی تکون میدم:
_نه من همسر آقا هامونم.
باز هم ابروش بالا می پره.
_ یعنی شما زن دکتر صادقی هستید؟فکر نمی کنید اختلاف سنیتون زیاده،به نظر من بیشتر از نوزده سال سن نداشته باشید،تا اونجایی که من می دونم دکتر مرز سی و پنج سال و هم رد کردن،شاید هم هوس یه عشق جوون کردن.چون مرد هایی که دیر ازدواج می کنن معمولا هم زن کم سن و سال می گیرن،چون تمام عشق و حالشون رو کردن و حالا…

وسط حرفش می پرم،شاید چون از لحنش و نوع حرف زدنش درباره هامون هیچ خوشم نیومد .
_ همسر من مرز سی و پنج سالگی رو رد نکردن آقای محترم،این یک.قضاوت کردن بیخود فقط مخصوص آدم های کوته فکره پس بهتون توصیه می کنم این کارو نکنید این دو.سوم اینکه همه رو شبیه به خودتون نبینید.اگه شما زندگی تون توی عشق و حال خلاصه شده دلیلی نداره همه مثل شما باشن.

نرگس خانم پشت دستش می کوبه و با نگرانی خطاب به پسرش میگه:
_این چه طرز برخورده پسرم؟
لبخندی تصنعی می زنم و میگم:
_عیبی نداره خاله جا من با اجازتون مرخص میشم.
به سمت اتاق میرم و در جواب نرگس خانم و علی بابا که می خواستن کنارشون بشینم کوتاه زمزمه می کنم:
_ممنون این طوری راحت ترم

مغموم در اتاق رو می بندم،از پشت در صدای علی بابا رو می شنوم:
_پسرم این چه طرز برخورد با مهمونه؟دختره رو ناراحت کردی.
حسین با همون کلام طعنه آمیزش جواب می‌ده:
_آقای دکترتون دو تا ویزیت شما رو کرد و اینجا شد مهمانسرا؟ شما هم ساده در خونتونو به روی هر کسی باز می کنید.

این بار نرگس خانم جواب شو میده:
_خدا رو خوش نمیاد این طوری می گی،آقای دکتر این روستا رو آباد کرد،اونه که هر بار میاد کلی کمکمون می کنه.به لطف اون ما الان گاز داریم،همین فرشی که روش نشستی رو آقای دکتر…

حسین با عصبانیت وسط حرف مادرش می پره:
_هی دکتر،دکتر،دکتر…انگار من توقعم بی جا بود،پسر شما همون آقای دکتره!

صورتم در هم میره،این پسر چرا انقدر احمق بود؟اصلا مشکلش با هامون چی بود؟
دیگه نمی ایستم تا به حرفاشون گوش بدم،به اندازه ی کافی اعصابم خورد شده بود!
آخ هامون،کاش این جا بودی.من اینجا بدجور احساس غریبی می کردم،اون هم با وجود این پسر که هیچ احساس خوشایندی بهش نداشتم!

تکونی توی شکمم حس می کنم،لبخندی روی لبم میاد .. انگار این بچه هم مثل مادرش عصبانی بود.مادر!به راستی من هم قرار بود مادر بشم.با اینکه این بچه ناخواسته بود،با اینکه پدرش موجود لجنی به اسم هاکانه،با این که این بچه از یه تجربه ی تلخه اما من حس بدی بهش ندارم،چون اون هیچ گناهی نداره.پاکِ و معصوم!
الان خوشحالم که این بچه رو نگه داشتم،چون حضورش خواست خدا بوده.صلاحم بوده که یه موجود کوچولو بیاد و تنهایی مادرش و پر کنه.

غرق افکارمم که چند تقه به در میخوره و نرگس خانم داخل میاد،صاف می شینم.در حالی که غم چشم هاش و پر کرده به سمتم میاد و کنارم می شینه.با شرمندگی میگه:
_ بابت حرف های حسین عذر می خوام،نمی دونم چرا این پسر هر بار که میاد گستاخ تر میشه.انقدر ازمون دور شده که فکر کرده ما بدشو می خوایم.تو رو خدا تو ببخش دخترم!

لبخند تصنعی می زنم و می‌گم:
_این چه حرفیه؟ مطمئن باشین من هیچ کدورتی از شما به دل نمی گیرم.
با مکث و کمی من و من ادامه میدم:
_راستش من می خوام برگردم!
نرگس خانم با نگرانی میگه:
_چرا؟ناراحت شدی نه ؟
_نه به خدا خیلی وقته این تصمیم و دارم،دیگه بیشتر از این هم نمی تونم بمونم.باید برگردم،مگه خود شما نگفتین مامانم و تنها نذارم؟من خیلی سهل انگاری کردم.باید برگردم و جبران کنم.

لبخندی می زنه و دستی سر شونه م می کشه:
_اگه این حرفا رو به خاطر حسین میزنی بگم که اون زیاد نمی مونه.تو هم که دیگه دختر خودم شدی!اما اگه دلتنگ شهر و خانوادتی من حرفی ندارم به علی بابا میگم فردا به آقای دکتر زنگ بزنه .

سرم و به علامت منفی تکون میدم و می‌گم:
_نه،می خوام که خودم برگردم،اینجا کسی هست که بتونه منو به مشهد برسونه؟

کمی فکر می کنه و می‌گه:
_حسین دو روز دیگه می خواد برگرده،ماشین داره می خوای با اون…
وسط حرفش می پرم:
_نه،ممنون.
لبخندی روی لبش می شینه،باید می فهمید من اگر بمیرم هم با اون پسر عقده ایش برنمیگردم.
دوباره کمی فکر کرد و گفت:
_مگر اینکه صبر کنی تا اکبر آقا برگرده،اونم که می دونی؟رفت و آمدش رو فقط خودش خبر داره و خدای خودش!

اکبر آقا رو می شناختم،وانت داشت و همیشه به مشهد می رفت و هر چند روز یک بار به این جا میومد.پیرمرد خوبی بود،حداقل اون رو ترجیح میدادم به حسین.هر چند به قول نرگس خانم،رفت و آمد اکبر آقا معلوم نبود.

سری تکون میدم و میگم:
_باشه،پس من منتظر می مونم .
می خواد بلند بشه که می‌گم:
_اگه پسرتون می خواد توی این اتاق بمونه من می تونم…
وسط حرفم می پره:
_نه این اتاق سرده،از لای درز پنجره ها باد میاد حسین هم سرمایی،مطمئن باش اینجا نمی خوابه.امشب رو براش تو پذیرایی جا پهن می کنم. فردا هم اون اتاق کوچیکه رو خلوت می کنم،نگران نباش!

با لبخند باشه ای میگم،به کمک نرگس خانم رخت خواب ها رو از کمد بیرون میارم و در آخر خودم هم همون رخت خوابی که شب آخر در کنار هامون روش خوابیدم رو پهن می کنم،با اینکه برای من بزرگ بود اما خوابیدن روش برام هامون رو مجسم می کرد.نرگس خانم که از اتاق بیرون میره در رو می بندم و بعد از تعویض لباس هام زیر پتوی دست دوز نرگس خانم می خزم،موبایلم رو بیرون میارم و طبق معمول به صفحه ی موبایلم خیره میشم.به مردی با ته ریش و چشمایی گیرا،اعتراف می کنم همه جوره جذابه،چه زمانی که خارج از ایران بود و صورتش شش تیغ،چه زمانی که تازه به ایران اومده بود و ته ریش کمی روی صورتش خودنمایی می کرد،چه الان که ریش داشت و پوستش کمی تیره تر از قبل شده بود!
دستی روی صورتش می کشم و زمزمه می کنم:
_بداخلاق مهربون
طبق معمول انقدر به عکسش خیره میشم که نمی فهمم کی پلکام گرم شده و خوابم میبره

تیکه سنگی رو با پا توی رودخونه ی در حال خشک شدن پرت می کنم،امروز پنج شنبه بود و مثل هر روز پاییزی دیگه ای آفتاب زودتر از همیشه رخت بسته بود و آسمون حال دلگیری رو به خودش گرفته بود .
تا نیم ساعت دیگه هوا تاریک می شد اما من اصلا قصد برگشتن نداشتم،اون هم به خاطر پسر نرگس خانم.
امروز صبح رو به خاطر میارم و باز خونم به جوش میاد،توی آشپزخونه داشتم سفره ی صبحانه رو آماده می کردم که سر و کله ش پیدا شد.باز همون تای ابروی بالا پریده و نگاه طعنه آمیزش رو چاشنی صورتش کرده بود.
از نبود مادرش استفاده کرد و با تمسخر گفت:
_ اون آقای دکتری که خودش و به ما نشون داد بهش نمیومد زنش و یک ماه این جا ول کنه و خودشم حاجی حاجی مکه.شما هم که ماشالله جوون و کم تجربه،نمی دونید مرد متاهل توی تنهاییش بی شک شیطنت هایی هم داره.شاید هم می دونید و براتون مهم نیست .

اخمام بدجوری از لحنش در هم رفت،با لحنی تند و پرخاش گر جوابش رو دادم:
_مسائل زندگی ما به شما ربطی داره؟شنیده بودم وکالت می خونید اما متاسفم که من نه وکیل وصی برای زندگیم خواستم نه هم از آدمای فضول خوشم میاد.لطفا سرتون توی کار خودتون باشه .
طعنه آمیز جوابم رو داد :
_عصبانی شدی؟من که چیزی نگفتم،فقط بهت گفتم به مردا اون قدری اعتماد نکن که یک ماه خونه زندگی تو ول کنی و بری جایی که کلا از شوهرت بی خبر باشی.

خداروشکر که همون لحظه نرگس خانم وارد آشپزخونه شد وگرنه مطمئن نبودم که سرش داد نکشم.پسره ی احمق!دردش دلسوزی برای من نبود،انگار که با هامون مشکل داشت و هر لحظه فقط می خواست نیش حرفاش و توی سرم فرو ببره.

از جنگل بیرون میام و راه اصلی رو در پیش می گیرم،قدم هام رو با احتیاط برمیدارم تا پام روی یکی از این سنگ ها گیر نکنه.
تا رسیدن به خونه فاصله ی زیادی دارم اما بی توجه به تاریکی نزدیک شب هر دم توقف می کنم و آهسته تر به راهم ادامه میدم.
چون دور شده بودم و از اون گذشته به خاطر سرمای هوا کمتر کسی اون اطراف دیده می شد.نگاهم به درخت انار میوفته،بیشترین میوه ای که این روزها می خواستم.با این که انار هاش کوچیک بود اما همگی پرآب و رسیده بودن اینو وقتی فهمیدم که چند شب پیش علی بابا یک سبد انار چیده و آورده بود.

دستم رو برای چیدن انار بلند می کنم که صدای ماشینی رو از نزدیکی خودم می شنوم،سرم رو برمی گردونم و با دیدن ماشین هامون خشکم می زنه.نفس کشیدن رو هم از یاد می برم و فقط به اون ماشین سیاه که هر لحظه نزدیک تر میاد خیره میشم.جلوی پام که ترمز می زنه تازه چشمم به سرنشین های ماشین میوفته.
محمد و مهراوه به همراه یه مرد میانسال،خبری از هامون نبود.محمد پیاده میشه و با خنده میگه:
_به ببین اول راه کی و دیدیم،حال می کنی این جا دخترا،هوای خوب و باغ پر از انار و تنهایی قدم زدن…
به اجبار لبخندی می زنم و سلام می کنم،دو در دیگه هم باز می‌شه و مهرواه و همون مرد میانسال از ماشین پیاده میشن،تمام انرژیم با خیال دیدن هامون تحلیل رفته.
با لبخندی تصنعی صورت مهراوه رو می بوسم و به اون مرد سلام می کنم که با خوش رویی جوابم رو میده.
محمد اشاره ای به اون مرد می کنه و می‌گه:
_اینم از بابای شاخ شمشاد من،اعتراف کن توی نگاه اول فکر کردی داداش بزرگترمه نه؟
مرد با خنده اسم محمد رو صدا میزنه که محمد ادامه میده:
_تازه می دونستی بابای من اهل اینجاست؟ماهم یه رگ و ریشه ای اینجا داریم.
برای اینکه از اون حال در بیام با تعجب ساختگی میگم:
_جدا؟چقدر خوب!
می خوام بپرسم پس هامون کجاست!چرا ماشینش هست،خودش نه اما غرورم اجازه نمیده،ولی انگار محمد صدای دلم رو می شنوه که می‌گه:
_ تو هم یادی از شوهرت نمی کنیا.اینجا بهت ساخته خیال برگشتن نداری،اتفاقا هامون هم می خواست بیاد منتهی که کاراش جور نشد.
شنیدن اسمش کافیه تا قلبم باز به تلاطم بیوفته،از اونجایی که مهراوه و پدرشون ایستاده بودن کنار میرم و آروم میگم:
_حتما صلاح نبوده،من سر پا نگهتون ندارم.
محمد جواب می‌ده:
_بپر بالا بریم.
سری به علامت منفی تکون میدم:
_نه من میخوام پیاده برم شما برید.
اصرار نمی کنه،سری برای مهراوه تکون میدم و اون ها هم سوار میشن و به راه میوفتن. با نگاهم بدرقه شون می کنم تا اینکه از دیده م دور میشن.دلم میخواست از هامون بپرسم،چرا نیومد؟چرا ماشینش دست محمد بود؟حالش خوبه؟چی کار می کنه؟
همه ی این سوال ها سر دلم چرخ می خوره و بی طاقتم تا محمد رو تنها گیر بیارم و از حال هامون بپرسم

قبل از اینکه در خونه ی علی بابا رو بزنم کسی صدام می کنه،بر می گردم و با دیدن مهراوه لبخندی روی لبم می شونم.بهم نزدیک میشه و می‌گه:
_وقت داری؟
وقت داشتم اما از سرما استخون هام در حال پودر شدن بود ولی با فکر اینکه ممکنه مهراوه خبری از هامون داشته باشه بیخیال هوای سرد جواب می‌دم:
_آره وقت دارم.
_راستش دلم برات تنگ شده بود ممکنه صحبتمون طولانی بشه نظرت چیه بریم خونه ی دوست بابای من،آخه ما اون جا می مونیم.
موافقت می کنم،با هم به راه میوفتیم،سکوت بینمون رو می شکنه و می‌گه:
_ کوچولوت چند ماهش شده؟
با لبخند محوی جواب می‌دم:
_چهار ماهشه.
_لگد میزنه؟
_آره،اونم چه لگدایی.
می‌خنده.
_دلش برای باباش تنگ شده.
لبخند روی لبم خشک می‌شه،با لحنی به ظاهر آروم میگم:
_حتما دیگه.
_این‌جا که موبایل آنتن نمیده،یعنی تو یک ماهه از شوهرت بی خبری؟
بی خبری؟کاش فقط همین بود.بی خبری در عین حال دلتنگی و نگرانی.
جواب می‌دم:
_آره،ولی به این دوری نیاز داشتم چون که…
نمی تونم ادامه ی حرفم رو بزنم،چه توجیه قانع کننده ای برای یک ماه دور موندن یک زن باردار از شوهرش هست؟
انگار دردم رو می فهمه که برای عوض کردن بحث میگه:
_می دونستی که محمد و آقاهامون دارن مطب می زنن؟
می ایستم و متحیر میگم:
_واقعا؟
_آره،محمد هم برای همین ماشین شو فروخت.کلا این دو تا رفیق کله شون بوی قورمه سبزی می ده،هر دوشون سری قبل ماشین های مدل بالاشون و فروختن تا موسسه ای برای کودکان کار بسازن،این سری هم محمد پرایدش و فروخت برای مطب.ولی جالبیش اینجاست که مطب شون رو هم توی یه ساختمون گرفتن.شوهرت هم می خواست بیاد اما دنبال مجوز بود،ماهم اگه بهانه گیری های بابام نبود نمیومدیم،راستش و بخوای قرار بود فردا جمعه با آقا هامون بیایم ولی خوب بابام گیر داد امروز بریم،آقا هامون هم گفت که ما بیایم و اونم یکشنبه یا دوشنبه که ما برگشتیم میاد.

باز هم با شنیدن اسمش قلبم به تلاطم افتاده و از فکر دیدنش هیجان زده شدم.اما من قصدم این بود که خودم برگردم نه این‌که هامون بیاد!
می پرسم:
_این اواخر دیدیش؟
با لبخند میگه:
_آره دیشب،واگه از من بپرسی میگم که لاغر شده ولی محمد میگه اشتباه می کنم.
_اسم خودمو شنیدم،غیبت می کنین؟
هر دو به سمت محمد برمی گردیم و مهراوه میگه:
_مگه تو غیبت داری برادر من؟
محمد به جای اون خطاب به من می‌گه:
_راسته که پسر علی بابا از شهر اومده ؟
سری تکون میدم،عصبی زیر لب زمزمه می کنه:
_پسره ی منکراتی تازه به دوران رسیده.ببینم پرت و پلا که بهت نگفت؟
با بی قیدی شونه بالا می ندازم:
_چرا گفت انگار با هامون دشمنی داره که هر بار منو می بینه یه تیکه می ندازه ولی منم بی جواب نذاشتمش.
دستی به صورتش می کشه و با همون حرص میگه:
_این پسر روانیه.از همون اول با ما مشکل داشت که هیچ،چند وقت پیش خاطرخواه یه دختری توی دانشگاه شده بود.علی بابا هم به هامون گفت که بره و به عنوان برادر بزرگ تر ببینه که اون دختر کیه!اتفاقا منم با هامون رفتم،دختر درستی نبود،توی خانواده ی چفت و بستی زندگی می کرد و دنبال یه شوهر ساده می گشت که خرابکاری هاشو پشت اون پنهون کنه.منو هامون هم خواستیم باهاش حرف بزنیم که مزه ی دهنش و بفهمیم ولی وقتی دو تا سوال ازش پرسیدیم خودش جا زد،حسین هم از همون موقع با ما،بیش تر با هامون دشمن شد،ولی من دلیلش و بهت بگم؟اون دختر نه بلکه دلیلش موقعیت هامون این‌جاست. حسین آدمیه که دلش می خواد همیشه در مرکز توجه باشه،عاشق قدرته و دوست داره همه تا کمر براش خم بشن اما تا زمانی که هامون باشه،اون از احترام اهالی بی نصیبه.دلیلش همینه،حسادت!
پوزخندی روی لبم میارم و با طعنه میگم:
_حتی اگه هامون هم نباشه کسی برای اون انگشتشم خم نمی کنه چه برسه به کمر!

محمد سری با تاسف تکون میده.
_واقعا حیف این پدر و مادر برای این بی لیاقت.نمی دونم این به کی رفته !

مهراوه وسط بحث می پره و می‌گه:
_به خدا قندیل بستم.بریم داخل!
حالا که به قول معروف خرم از پل گذشته بود و اخبار هامون رو گرفته بودم دلم تنهایی می خواست نه حرف زدن برای همین بهانه میارم و می‌گم:
_یادم رفته بود که نرگس خانم ممکنه نگران بشه،من باید برم.انشالله یه وقت دیگه میام!
مهراوه با اکراه سر تکون میده:
_باشه اما حتما بیا،چون من اینجا بد حوصله م سر میره.
سری تکون میدم و میخوام خداحافظی کنم که محمد میگه:
_منم باهات میام یه سلامی به علی بابا و نرگس خاتون بکنم.
باشه ای میگم و بعد از خداحافظی با مهراوه،با محمد به سمت خونه ی علی بابا قدم برمیدارم.
می فهمم آهسته راه می‌ره تا مسیر طولانی تر بشه،با کمی من و من و این پا و اون پا کردن بالاخره میگه:
_این جا حالت میزونه؟
جواب می‌دم:
_بدنیست،می گذرونیم.
_ اما اوضاع هامون خرابه.
می ایستم،در عین نگرانی نفسم بند میاد با فکر اینکه ممکنه به خاطر من حالش خراب باشه،اما حرف بعدی محمد همون رویای چند لحظه ای رو روی سرم خراب می کنه:
_میونه ش با هاله بهم ریخته.هر روز هم با جنگ و دعوا می گذرونن!نمی دونم چه طلسمی به کار این بشر افتاده که نمی تونه یه نفس راحت بکشه.

شاید هم طلسم هامون من بودم و نحسی من وگرنه کی دیده بود زندگی صادقی ها انقدر بهم ریخته باشه.هر چند من هم گناهی نداشتم و همه چیز از حماقت هاکان شروع شد .

سکوتم رو که می بینه،نگاهی به صورتم می نداره و می‌گه:
_نگفتم که ناراحتت کنم،هامون هر طلسمی هم که سر راهش باشه رو می شکنه،تو غمت نباشه.
باز هم سکوت می کنم و باز هم اونه که سکوت رو از بین می بره:
_راستی وقتی نتونست بیاد برات چیزی فرستاد،تا دم ماشین میای یا میری داخل من برات بیارم.
کنجکاو می پرسم:
_چی فرستاد؟
عرق فرضی روی پیشونیش رو پاک می کنه و با ظاهری خجالتی می گه:
_ما تجسس تو امانت کسی نمی کنیم همشیره.
لبخندی می زنم و میگم:
_ماشین و خیلی دور پارک کردی؟
_نه همون دو قدم اون ورتر .
سری کج می کنم.
_پس منم میام.
دوباره باهاش همراه میشم.این بار بحث جدیدش رو با هیجان شروع می کنه:
_راستی قراره که مطب بزنیم.
سری تکون میدم و میگم:
_می دونم مهراوه گفت .
_ آی از دست این مهراوه که خبرای داغم و دست دوم کرد.
دیگه چیزی نمیگم،به ماشین که می رسیم،ساک دستی کوچیکی رو از صندلی عقب بیرون میاره و می‌گه:
_اینم از امانتی شما،منتهی سنگینه تا جلو در میارم .
اگه آبروریزی نبود همون جا بازش می کردم تا ببینم چی فرستاده،اما محمد که خبر نداشت من با چه ولعی دنبال یک سرنخ و یک اثری از هامون می گردم.با این راه رفتن آهسته ی محمد تا وقتی که برسیم جونم به لبم میاد اما ناچار سکوت می کنم و تا رسیدن به خونه حرفی نمی زنم.
بالاخره جلوی در خونه ی علی بابا می ایسته،چند تقه به در می زنم و بالاخره در توسط حسین باز می‌شه،با دیدنش اخمام در هم میره.
متوجه ی محمد نشده و با طعنه میگه:
_ کل روز و نبودی عروس خانم،نمی خوام فکر کنم که به خاطر من تو سرما موندی.به خدا ناراحت میشم.
محمد جلو میاد و با خونسردی کنارش میزنه و حینی که داخل میره میگه:
_ فقط بپا از ناراحتی زیاد مغزت سکته نکنه چون تخصص ما مداوای افراد سکته ای نیست.ولی اگه ایست قلبی کردی بیا پیش خودم با یه شوک برت می گردونم.

به زور جلوی خندمو می گیرم،حسین با لحنی گزنده جواب می‌ده:
_ نترس،من رو به موتم باشم خودم و دست دکترای قلابی که اون ور آب خوشی کردن و مدرک گرفتن نمیدم..

جمله ی حسین زیادی برام آشنا به نظر میرسه و با کمی فکر صدای خودم توی سرم اکو میشه که خطاب به سمیرا می گفتم:
_این یه دکتر قلابیه که خودش اون ور آب هر غلطی خواسته کرده و با پول و پارتی مدرک گرفته حالا اومده ایران برای ما ادای آدم های فرهیخته رو در میاره.

چقدر جاهل بودم و الان حسین توی چه جهلی دست و پا میزد،هر چند اون می دونست و خودش رو به خریت زده بود.
جواب محمد رو نمی فهمم اما وقتی حواسم جمع میشه که حسین با خشم به محمد نگاه می کنه و محمد در کمال خونسردی داره با علی بابا احوالپرسی می کنه.
به سمتشون،می خوام برم داخل که محمد صدام می زنه،بر می گردم که کیف رو به سمتم میگیره.با لبخندی قدردان کیف رو از دستش می گیرم و وارد میشم.چشمم به نرگس خانم میوفته که در حال نماز خوندنه.بی سر و صدا به اتاقم می رم و در رو می بندم!

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *