آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی بقلم سارگل پارت 24

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

بهت زده به آقاجون نگاه میکنم ، یعنی کیان نبود ؟ شهاب بود ؟  داداش مستانه ؟  یعنی کاره کیانه ؟

اما خوب کیانو چه به شهاب ؟

افکار درهم بر همم مثل موریانه مغزممو میخورن و من حتی نمیتونم هضم کنم که یه خطر از بیخ گوشم گذشته.

وقتی میبینه مات و مبهوت فقط نگاهش میکنم ، عصبانی میشه و میگه :

-به چی زل زدی یه ساعته ؟ میگم حاضرشو تا قید مریضیه دوستتم نزدم و از راه ننداختمت.

مثل آدم های مسخ شده سری تکون میدم و از مقابل چشماش کنار میرم و به اتاقم پناه میبرم .

هنوز باورم نمیشه ، اون زنگ های پی در پی توسط کیان نه ، بلکه توسط شهاب برادر مستانه زده شده.

از یه بابت خوشحالم و از یه بابت گیجو سردرگمم.

انقدر ترس بزرگی و رد کرده بودم که ، الان هیچ انرژی برای شادی کردن نداشتم .

با قدم های لرزون به سمت بالکن میرم ، خبری از کیان نیست .

ته دلم خالی میشه و معادلات ذهنی ام بیشتر از قبل.

مانتومو میپوشم و بعد از انداختن شالی روی سرم چادرمو برمیدارم و از اتاق بیرون میرم .

انگار آقاجون برای همه توضیح داده بود قضیه از چه قراره چون همه عادی نگاهم میکردند .

سهیل با دیدن من از جا بلند میشه و میگه :

-خوب ،با اجازتون من ترمه خانومو برسونم.

اخم های به طرز آشکاری در هم میشه .

کسی به قیافه ی درهم رفته ام توجهی نمیکنه ، خداحافظی رو به جمع میکنم و دنبال سهیل میرم .

کفشامو میپوشم و میرم توی حیاط با قدم های بلند به سمت در میرم که صدای سهیل متوقفم میکنه : میشه برای یک بارم شده همپای من راه بیای ؟

-نه نمیشه همراه شدن با تو رو دوست ندارم.

سهیل : اما اگه امشب حال دوستت بد نمیشد تو محرم من میشدی !

-دلتو خوش نکن ، خدا امشب نجاتم داد بعد از اینم نجاتم میده ، از اون گذشته دل من هیچ وقت محرمه دله تو نمیشه .

سهیل: اشتباه نکن ! امشب نه فرداشت ، فرداشب نه یه هفته ی دیگه تو اول و آخر متعلق به منی !

-از خدا میخوام همون شبی که میخوان به زور عقد منو تورو ببندن سر سفره ی عقد جون بدم تا درس عبرتی بشه برای همه که با زور نمیشه کسیو عاشق کرد.

سهیل: عه عه این حرفو نزن ، تو نباشی میخوام دنیا نباشه پوزخندی میزنم و سعی میکنم دیگه میخ آهنیو تو سنگ نکوبم.

در حیاطو باز میکنم و میرم بیرون .

نگاهی به اطراف میندازم و چشمم رو ماشین آشنایی متوقف میشه .

تا میخواد از ماشین پیاده بشه با چشم و ابرو سعی میکنم مانعش بشم ، نمیدونم تقلا های من یا اومدن سهیل باعث میشه خشکش بزنه.

سریع مسیر نگاهمو عوض میکنم تا سهیل با دنبال کردنش ، متوجه ی اون مرد عصبانی نشه.

قدم از قدم برمیدارم و به سمت ماشین سهیل میرم .

درو باز میکنه و در حالی که دارم جون میدم تا به سمت کیان پرواز نکنم سوار ماشینه سهیل میشم .

ماشینو حرکت میده و به سمت خونه ی مستانه میره .

از استرس گوشه ی ناخنمو میجوم و نا محسوس از توی آیینه به شوهرم نگاه میکنم که مثل سایه دنبالمه.

انقدر خودمو به سمت در کشیدم تا فاصله ام با سهیل زیاد بشه که پهلوهام درد گرفته.

اما من از خشم کیان میترسیدم و کارام غیر ارادی بود.

اون مسیر کوتاه تا خونه ی مستانه به سخت ترین شکل ممکن طی میشه ، سهیل ماشینو نگه میداره ، برمیگرده سمت منو میگه :

-فردا بیام دنبالت ؟امشب از عموجان…

اعصابم متشنج میشه ، میپرم وسط حرفش و با صدای نسبتا بلندی میگم :

-میشه منو به حال خودم بذاری ؟ میشه وقتی میبینی انقدر ازت متنفرم محض رضای خدا کمتر دمخور من بشی؟

اخماش در هم میشه ، با ناراحتی سر تکون میدم و میگم :

-من با وقت گذروندن باهات عاشقت نمیشم ، کاش اینو بفهمی ! تو هم عاشق من نیستی ! کلامت شاید اینو بگه اما چشم هات نه !

رنگ نگاهت ، رنگ نگاهه یه عاشق نیست .

این بار اونه که میپره وسط حرفم:

– همیشه آدم ها نمیتونن رنگ نگاه کسیو درست تشخیص بدن ، ترمه تو عاشق اون پسری ، چشم هات  کور شده و گوشات کر ، فکر میکنی تا حد مرگ عاشقته اما نیست ،اون میخواد …

منتظر بهش نگاه میکنم ، حرفشو میخوره و آه صدا داری میکشه و میگه :

-همین قدر بدون که امیر کیان مهرزاد هیچ وقت عاشق تو نبوده و نمیشه .

پوزخندی میزنم و مثل همیشه که کسی بر خلاف کیان حرف میزنه ، ته دلم بهش میخندم .

بدون حرف از ماشین پیاده میشم و به سمت خونه ی مستانه میرم .

زنگو که میزنم ، سهیل پاشو روی پدال گاز میذاره و ازم فاصله میگیره ، هنوز ماشینش از دیدم گم نشده ، ماشین کیان جلوی پام ترمز میکنه.

از ترس کار نکرده تو خودم جمع میشم ، همون طوری که حدس میزدم با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و با قدم های محکم به سمتم میاد و  برخلاف تصورم ، با تمام توانش منو میکشه توی بغلش.

دیوانه وار سرو صورتمو میبوسه و کنار گوشم زمزمه میکنه :

-امشب فهمیدم از دست دادن تو مساوی با مرگه منه ، امشب فهمیدم اون قدری عاشقت هستم که وقتی بفهمم نگاه کس دیگه ای بهت افتاده بهم جنون دست بده.

لبخندی میزنم و قبل از این که بخوام جواب حرف های عاشقانه اشو بدم ، در خونه باز میشه و مستانه دست به کمر بیرون میاد

میترسم و از کیان فاصله میگیرم .

با لحن مسخره ای میگه :

-نه راحت باش ، کجا از جلوی خونه ی ما بهتر ؟

خجالت زده نگاهمو به زمین میدوزم ، با عصبانیت ساختگی میگه :

-باید هم خجالت بکشی ، شوهر کردی حالا بقیه هیچ ، به من نباید بگی ؟؟؟

به کیان نگاه میکنم که لبخند کمرنگی میزنه ، خطاب به مستانه با ناراحتی میگم:

-داداشتم فهمید ؟

با نیش باز سر تکون میده ، در حد مرگ خجالت میکشم ، مستانه با بی حیایی به داخل خونه اشاره میکنه و میگه :

-مکان هستا.

با عصبانیت دستمو بالا میبرم که جا خالی میده ، میخوام تهدیدش کنم که صدای کیان مانعم میشه :

-خیلی کمک کردید ، اگه شما نبودید معلوم نبود امشب چی به سر من میومد .

مستانه عرق فرضیه روی پیشونیشو پاک میکنه و میگه :

-خواهش میکنم !

به مسخره بازیاش میخندم ، کیان دستمو میگیره و میگه :

-خوب با اجازتون ما دیگه بریم .

حیرت زده برمیگردم نگاهش میکنم و میگم :

-کجا ؟

نگاه معنا دارشو به چشم هام میدوزه و میگه :

-فعلا بریم .

ابرویی بالا میندازم و چادره توی دستمو که الکی برش داشته بودمو پرت میکنم طرف مستانه و بعد از خداحافظی کردن دنبال کیان میرم .

به محض سوار شدن میگم :

-فرصت طلب!

میخنده و میگه :

-حداقل بعد از اون همه استرس امشبو راحت بخوابم.

-نمیدونم چرا یه حس عجیبی دارم با این که پنج روز شب و روزشو باهم گذروندیم ولی الان که میخوام با تو بیام یه ترس عجیبی تو دلمه انگار که دارم یه کار اشتباه ولی لذت بخشو انجام میدم .

کیان : حتی اگه جفتمون اشتباه کنیم باز به جرئت میتونم بگم این قشنگ ترین اشتباه زندگیم بود.

-درسته ، با همه ی ترس ها و سختی هاش باز بودن با تو قشنگه.

لبخندی میزنه و سکوت میکنه ، میپرسم :

-کجا داریم میریم ؟

کیان: خونه ی مشترکم با فرزاد، امشب نیستش.

-مادرت چی تنها میمونه ؟

سکوت میکنه و به روبه رو خیره میشه ، بهم بر میخوره و با ناراحتی میگم :

-سوالم جواب نداشت؟

کیان:نمیخوام امشبو به کاممون تلخ کنم.

عصبانی میشم ، بهم بر میخوره ، حق به جانب میگم

-کیان تا کی میخوای برای سوالی که میپرسم اینطوری رفتار کنی ؟ خوب من زنتم ، اون بارم تا ازت پرسیدم پسونده اسمت چرا امیره بهت برخورد و گفتی روزمونو زهر نکن الانم که میپرسم مادرت تنهاست طوطی وار همینو میگی ؟  دوست داشتن تو فرهنگ لغته تو اینه ؟

کلافه میشه و صداشو درست مثل من بالا میبره و میگه :

-پریناز پیشش میمونه ، خوب راحت شدی ؟

حیرت زده صاف سر جام میشینم و به رو به رو خیره میشم ، بغض بدی بیخ گلومو میگیره ، با صدایی که از شدت بغض دورگه شده میگم :

-هیچ وقت با این که من عروسشم کنار نمیاد.

کیان : ترمه از همین بغض کردنهات میترسم که چیزی بهت نمیگم دیگه ، من که میخوامت ، حتی اگه کل دنیا مخالف باشن باز من تو رو ول نمیکنم .

حرف هاش اینبار تاثیری روم نداره ، مغموم میگم :

-اما برام مهمه ، دوست دارم مادرتم منو قبول کنه ، اما یه پریناز نامی ظاهرا انقدر جا باز کرده که جایی واسه من نمونه.

کیان: دیگه نمیدونم چی بهت بگم جز اینکه همه چیو بسپر به زمان ، حل میشه ، خانواده هامون قبول میکنن ما دو تا مال همیم قول میدم .

لبخند تلخی میزنم و بی هوا میپرسم :

-حتی شب هایی که تو خونه ای هم پریناز میمونه ؟ خوشگله ؟ دست پختش خوبه ؟ مهربونه ؟ پاکه ؟

کیان تشرگونه میگه :

-ترمه !…..

دیگه بغضمم دووم نمیاره و میشکنه، اشکام که روی گونه هام جاری میشه ، ماشین وایمیسته و میفهمم که رسیدیم .

دستی به گونه هام میکشم و از ماشین پیاده میشم .

با نفس های عمیق و پی در پی سعی میکنم جلوی پیشرویه اشکامو بگیرم .

حضورکیانو کنارم حس میکنم ، به سمتش میچرخم ، دست هاشو دو طرف صورتم میذاره و پیشونیمو عمیق میبوسه .

سرمو روی سینش میذاره انگار خوب فهمیده با شنیدن طپش قلبش چطور آروم میگیرم ، لبخند تلخی میزنم و میگم :

-میخوای با قلبت چی بهم بفهمونی ؟

کیان: میخوام بشنوی ، این صدارو بشنویو توی ذهنت حک کنی ، به خداقسم این قلب فقط کنار تو این طور میتپه وقتی از تو دورم انگار اصلا ضربانی نداره . فرقی با مرده ندارم ، ببین ترمه ، حتی اگه کل دنیا مخالف ما باشه برام ارزش نداره فقط کافیه قلب تو برای من بتپه همین .

میخوام بقیه برای تو هم بی اهمیت باشن ، نمیخوام سر مسائل بیخود اشک بریزی نمیخوام حال خرابتو ببینم خوب ؟  بهم قول میدی ؟

مثل همیشه با حرف هاش جادوم میکنه ، ازش جدا میشم و اشکامو پاک میکنم و در همون حال میگم :

-بهت قول میدم .

با عشق نگاهم میکنه و دستمو میگیره ، دنبالش میرم ، وارد که میشم باز با همون خونه ی زلزله زده روبه رو میشم .

تا میخوام با تیکه پرونی چیزی بگم دست میندازه دور شونه ها و پاهام و بلندم میکنه ، جیغ خفه ای میکشم که قهقهه ای میزنه .

با مشت به سینش میکوبم و میگم :

-قبلش یه ندا بده.

کیان: کیفش به دیدنه چهره ی ترسیده اته.

-من بترسم خوشت میاد؟

کیان : آره چشم هات گرد میشه ، خواستنی میشی دلم میخواد یه لقمه ی چپت کنم.

خجالت میکشم ، منو روی تخت میذاره و بی پروا کنارم دراز میکشه و آغوششو به روم باز میکنه ، دوباره همون طپش دیوانه وار کنار گوشم بلند میشه ، دوباره  عطر تنش منو به اوج میبره ، دوباره آرامش مثل سرم ذره ذره به وجودم تزریق میشه .

شالمو از سرم بیرون میاره و گیره ی موهامو باز میکنه ، دست میندازه لای موهای پرپشتم و به آرومی نوازششون میکنه ؛ حس خوبی دارم ، انقدر که با خودم میگم هر چقدرم توی زندگیم تنش و استرس داشته باشم باز می ارزه حتی برای دو دقیقه به چنین آرامشی برسم.

انگار کیان هم احساس منو داره ، تن  صداش نشون میده که چقدر حالش خوبه :

کیان: من چی کار کردم که خدا تو رو به من داد ؟

-تو رو نمیدونم اما من هیچ وقت بنده ی خوبی براش نبودم ،هرچی که بود برام بهترین سرنوشتو رغم زد.

کیان : تو فرشته ی منی ، مگه میشه تو بد باشی ؟ من جلوی معصومیت تو کم آوردم تو با همین چشم هات منو به زانو در آوردی !

-گاهی اوقات خیلی قشنگ حرف میزنی ، گاهی اوقات هم تلخ میشی ، نمیشناسمت !

کیان : من کنار تو آرومم ترمه ، اما اگه ببینم یکی پا تو حریمم گذاشته تلخ میشم ، حق ندارم ؟ اصلا کدوم مردی میتونه تحمل کنه برای زنش خاستگار بیاد ؟

ریزمیخندم و میگم :

-تو دیگه نوبرشو آوردی !

کیان: آره تو عاشقی نوبرشو آوردم.

تو جام نیم خیز میشم و به کیان نگاه میکنم ، به چشم هاش که دنیام توش خلاصه شده.

با شیطنت تره ای از موهامو روی صورتش میکشم که قلقلکش میاد و با خنده میگه : نکن ترمه.

برای اذیت کردنش بیشتر تحریک میشم و کارمو دوباره تکرار میکنم .

با خنده چشم هاشو میبنده ، صورتمو میبرم جلو تر و بینی امو به بینی اش میزنم ، در همون حال با شیطنت میگم :

-بچه بشم ، بزرگ کردنمو بلدی ؟

چشم هاشو باز میکنه و هلم میده ، میوفتم روی تخت و این بار اونه که روی من خم میشه ، توی نگاهش هیچ اثری از شوخی نیست ، رنگ نگاهش تغییر کرده ، نگاهشو از چشم هام به روی لبهام سوق میده و با لحن غریبی میگه :

-بزرگت کنم قوی موندنو بلدی ؟

-اگه تو باشی چرا که نه ؟

کیان : اگه من نباشم ؟؟

-اون وقت قوی موندن که هیچ حتی زندگی کردنو هم از یاد میبرم .

نمیدونم توی ذهنش چی میگذره که اخم هاش در هم میشه ، صورتش و خم میکنه و کنار گوشم میگه :

-باید قوی باشی ، باید یاد بگیری از دلبستگیا و وابستگیات دل بکنی !

دستمو روی سینش میذارم و وادارش میکنم به چشم هام نگاه کنه ، کنکاش گرانه بهش نگاه میکنم و میگم :

-حرفات حس وداع کردن و بهم میده !

هیچ جوابی برای حرفم نداره برای همین سرشو جلو میاره و  ترجیح میده با لب هاش مهر سکوتو به لب هام بزنه.

چشم هامو میبندم ، حتی حرکات وحشیانه اشم بوی وداع میده .

دستمو لابه لای موهاش میبرم و سعی میکنم تمام افکار منفیمو دور کنم ، بسه هرچقدر ازش قول گرفتم بمونه ، بسه هرچقدر بهش گفتم نباشی میمیرم .

حداقل امشب ، حداقل این لحظه از این فاصله ی کم و این نزدیکی با شوهرم لذت ببرم چی میشه مگه ؟

با دستش به لابه لای موهام چنگ میزنه ، اون قدر از خود بی خود شده که نمیفهمه موهامو با فشار کمی داره میکشه

.

خندم میگیره و همین خنده باعث میشه صورتشو ازم فاصله بده ، به لب هاش نگاه میکنم ، حتی یک لبخند مصنوعی هم روی لبش نیست .

پیشونی اشو به پیشونی ام میچسبونه و میون نفس های عمیقی که میکشه میگه :

-خیلی دوستت دارم ، اینو هیچ وقت فراموش نکن !

لبخندی میزنم ، دستامو پشت گردنش میذارم و سرمو میبرم بالاتر و اینبار من برای بودن با کیان پیش قدم میشم ، نه اون ، من نفسشو قطع میکنم نه اون ، من با وحشی گریام دیوونه اش میکنم نه اون.

اصلا نمیفهمم از این خلسه ی شیرین چقدر میگذره ، یک دقیقه ، ده دقیقه ، یک ساعت اما همینو میدونم که کیان با کلافگی و چشم هایی قرمز شده ازم فاصله میگیره و با نهایت سرعت از اتاق بیرون میره .

اونقدر بی حس و بی رمق هستم که دنبالش نرم اما با خودم میگم کاش حداقل مهلت میداد تا میگفتم من ناراضی نیستم ، حتما نباید سر قولت بمونی .

از صدای شرشر آب متوجه میشم رفته دوش بگیره .

بلند میشم و مانتو مو بیرون میارم ، لباسم مناسب بود همون تونیک بنفش رنگه مهمونی .

مانتومو به کناری پرت میکنم و سرمو روی بالش میذارم .

چشم هامو میبندم و سعی میکنم تمام لحظه های خوبه چند لحظه قبلو تو ذهنم مجسم کنم

*سختی ولی سنجیدنت را دوست دارم فلسفه ای فهمیدنت را دوست دارم

آرامشی، مثلِ هوایِ بعدِ باران حسِ خوشِ بوییدنت را دوست دارم

گاهی شبیه انتهایِ تلخِ سیگار

تلخی ولی بوسیدنت را دوست دارم*

انقدر منتظر میمونم که چشم هام کم  کم روی هم میوفتن ، بیخیال اومدن کیان پتو رو ، روی خودم میکشم و میخوام به آغوش خواب برم که سر و کله ی کیان هم پیدا میشه، با دیدن من یک تای ابروشو بالا میندازه و میگه :

-بدون من میخواستی بخوابی .

با چشم هایی که رو به بسته شدنه بهش نگاه میکنم ، با این که کاری نکرده اما دلم یکم ناز کردن میخواد ، پشتمو بهش میکنم و زیرزیرکی لبخندی میزنم .

طولی نمیکشه که بالا پایین رفتن تخت و پشت بندش آغوش گرمشو پشت سرم احساس میکنم .

با قدرت منو از پشت توی بغلش میکشه و سرشو توی موهام فرو میبره ،نفس های داغش پوست سرمو میسوزونه ، خواب از سرم پریده و مثل همیشه که کیان کنارمه ، فقط کوبش قلبم خودنمایی میکنه .

صدای زمزمه مانندش کنار گوشم بلند میشه :

-دل کندن از این عطر خیلی سخته!

-مگه میخوای دل بکنی ؟

کیان : بالاخره باید یه مدت کوتاه ازت دور باشم !

-حرفات تناقض داره ، وقتی میگی میخوام دل بکنم یعنی میخوای برای همیشه بری !

کیان: تناقض حرف هامو بذار پای ذهن آشفته ام.

-مگه نگفتی کنار تو آرومم ؟ خوب من که هستم چرا آشفته ای ؟

کیان : نمیدونم ، قلبم آرومه ، دیگه درد نمیکنه، دیگه اذیتم نمیکنه چون تو هستی اما فکرم درگیره ، هزار و یک افکار مثبت و منفی به ذهنم هجوم آوردن ذهنو که نمیشه آروم کرد.

-شاید اگه به من فکر کنی بشه !

لحن صداش شوخ میشه : ای کلک تو هر شرایطی میخوای خودتو جا کنی ؟

-نیازی ندارم خودم و جا کنم مگه دوستم نداری ؟

کیان : دارم ، خیلی دوستت دارم.

لبخندی میزنم و میگم :

-کاش امشب تموم نشه ، دوست دارم قبل از خوابیدن این جمله رو بشنوم.

کیان : هرشب به گوشت میرسونم ، حتی شده به پرنده های نامه رسون میگم تا حس دوست داشتنمو بهت منتقل کنن.

لبخندی میزنم و دیگه چیزی نمیگم ، چشم هامو میبندم ، از سر آرامش ، به خاطر این همه احساس خوب ، نفس عمیقی میکشم و توی آغوش شوهرم ، لذت بخش ترین خواب دنیارو تجربه میکنم

*پُُر از اِِبهام و تردیدی

همچون نٰ  امه ای سر بسته گاه

نمیشود فََهمید چه می گذرد در تو

یا “دوستََت دارم” های عاشقٰ  ٰ انه با بوی نرگسی

و یا خبر مسافرتِ طولانی در یک عَصَر جُمُعه ای تو یک نٰ   اگهانی و مََن هربٰ  ار

مُُشت ٰ اقانه می خوانََمت حتّی اگر حٰ  ٰ ادثه ب  اشی !*

***

با قدم های بلند از مدرسه خارج میشم ، مستانه تند تند پشت سرم میاد و در آخر بازومو میکشه ، برمیگردم سمتش و با صدای نسبتا بلندی میگم :

-چیه مستانه ؟ بذار به حال خودم باشم ، انقدر پاپیج من نشو.

مستانه: خوب حداقل بذار منم باهات بیام با این عصبانیت بری تا اونجا نمیرسی .

بغض میکنم ،مثل تموم این یک ماه که هر لحظه بغض کردم و کیان ندید ، به سختی میگم :

-دلم براش تنگ شده مستانه ، درست یک هفته است که جواب اس ام اسمم نمیده بارها بهش گفتم کی همه چیزو علنی میکنی اما هر بار به یک طریقی منو از سر خودش باز کرده.

به خدا دارم از دوریش میمیرم ، میخوام از دلتنگی قلبمو از سینه در بیارم بذار حداقل برم و باهاش حرف بزنم ، رو در رو ازش بپرسم چرا این کارو با من میکنه .

مستانه که از صدای بلندم ترسیده نگاهی به اطراف میندازه و میگه :

-باشه ، باشه برو اما مواظب خودت باش هر خبری گرفتی بهم بگو باشه ؟

با ناراحتی سری تکون میدم و ازش فاصله میگیرم .

بعد از اون شب دیدار هام با کیان کم و کم تر و در نهایت قطع شد ، رنگ نگاهش عوض شده بود هر بار میدیدم و خودخوری میکردم اما چیزی نمیگفتم

این اواخر هم که منو حتی لایق یک اس ام اسم نمیدونست .

رمان نوازش خیالی

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن