آخرین مطالبدیازپام

رمان دیازپام پارت 3

رمان دیازپام

جهت مشاهده پارت های منتشر شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

-چطوری؟!

پا روی پام انداختم.

-مثل اینکه شازده ی ارباب داره از خارج بر می گرده، اربابم می ترسه خار تو پاش بره، اینه که براش بادیگارد می خواست. منم امتحان دادم و قبول شدم.

-وای اسپاکو ول کن اون ده کوره رو … ببین، تو درس خونده ای، حتی مدرک چند تا رشته ی ورزشی رو داری؛ بیا تهران.

-هاویر!

-هاویر و درد، حناق … بابا به خدا نگرانتم.

-میدونم عشقم.

-گمشو … فقط مسخره کن.

خم شدم جلو.

-میگی چیکار کنم؟ من خیلی انتظار کشیدم تا به اینجا رسیدم، نمی تونم.

-وای وای دختر خوب، اگر بفهمه پسر نیستی چی؟ اونم اون ده کوره ای که معلوم نیست کجای کشوره و هنوز توش خان و خان بازی رواج داره! دنیا الان دنیای مدرنه.

-همه ی اینا رو می دونم اما باید توی اون عمارت باشم. باید انتقام پدرم رو بگیرم، می فهمی؟

عصبی شونه ای بالا داد.

-نه، نمی فهمم.

-بهتر.

-مرض!

-اینا رو ولش، اومدم حال و هوا عوض کنم. معلوم نیست دوباره کی بتونم بیام.

چشمکی زدم.

-چی تو چنته داری؟

-ساناز دیشب زنگ زد گفت یه پارتی تو فشم هست، رد کردم.

-غلط کردی!

-عمه ات غلط کرده! چه میدونستم مثل اجل معلق ظاهر میشی!

-بدو بدو بهش زنگ بزن بگو میایم، بدو!

هاویر بلند شد و با ساناز تماس گرفت.

گوشی رو پرت کرد روی مبل و گفت:

-فردا شب ساعت ۸ اونجا باشیم که با خودش باید وارد ویلا بشیم.

بشکنی زدم.

-عالیه، بریم اتاقت لباس انتخاب کنیم.

بعد از کلی گشتن تو لباسهای هاویر بالاخره یه شلوار جین نود با یه نیم تنه ی قرمز جیغ نظرم رو جلب کرد.

با اومدن دایی و زندائی همراه هاویر برای خواب به اتاقش رفتیم.

روی تختی که دائی خیلی سال می شد تو اتاق هاویر برام گذاشته بود دراز کشیدم اما خوابم نمی برد.

گاهی خودم از آینده ای که معلوم نبود توی اون عمارت به سرم میاد می ترسیدم اما راهی بود که انتخاب کرده بودم و باید تا تهش می رفتم.

بعد از یه دوش اساسی، موهام رو کامل لخت کردم و آرایشی انجام دادم. لباسهام رو پوشیدم.

هاویر هم آماده شد. با اصرار زیاد ماشین دائی رو گرفت. عاشق رانندگی بودم.

هاویر سوئیچ رو به سمتم پرت کرد و تو هوا گرفتمش. همین که نشستیم سیستم رو روشن کرد.

با سرعت از بین ماشین ها لایی می کشیدم. هاویر دیگه عادت کرده بود به این مدل رانندگی کردنم.

بعد از طی مسافتی هاویر به ساناز زنگ زد. وارد کوچه ای شدیم.

با دیدن ماشین ساناز چراغ زدم و ماشین و کنار ماشینش نگهداشتم.

رو به رومون در بزرگ فلزی ای بود. ساناز پیاده شد.

سمت در رفت. نگاهم به در بود. مردی کت و شلواری در و باز کرد.

ساناز برگه ای نشون داد. مرد در و باز کرد و کنار رفت.

با اشاره ی ساناز ماشین رو روشن کردم و پشت سرش وارد ویلا شدیم.

با اینکه شب بود اما تمام چراغ های حیاط ویلا خاموش بود.

با تعجب به هاویر نگاه کردم. اونم شونه ای بالا داد.

ساناز: نمیخواین بیاین پایین؟

از ماشین پیاده شدم.

-اینجا چرا اینقدر تاریکه؟

-چون داریم میریم پارتی و اینجا هم ایرانه و فضول زیاد!

-اما ما که پارتی زیاد رفتیم، این مدلی نبوده!

ساناز کلافه گفت:

-منم نمیدونم، رفتیم داخل می فهمیم.

همون مرد کت و شلواری اومد سمتمون.

-بفرمائید خانوم ها.

پشت سر مرد راه افتادیم. با باز شدن در ساختمون صدای کر کننده ی آهنگ و بوهای مختلف هجوم آوردن بیرون.

وارد راهرو باریکی شدیم. دختری اومد جلو.

-سلام بچه ها.

نمی شناختمش.

ساناز: کجا لباس عوض کنیم؟

-همراه من بیاین.

دنبال همون دختر وارد اتاقی شدیم.

-بیرون منتظرتونم.

ساناز: باشه نازنین جون.

با رفتن نازنین، سریع روی لباسهام رو درآوردم و دستی به موهام کشیدم. همراه هاویر و ساناز از اتاق بیرون اومدیم.

عده ای در حال رقص بودن و عده ای با هم صحبت می کردن.

یهو آهنگ عوض شد و موسیقی خارجی شروع به خوندن کرد.

دست هاویر رو کشیدم.

-بریم وسط.

هاویر از خدا خواسته باهام اومد وسط. هر دو غرق رقصیدن بودیم. نگاهی به اطراف انداختم.

نگاهم به مردی که گوشه ی سالن نشسته بود افتاد. نگاهش پر از غرور بود.

نگاهم رو ازش گرفتم. خسته از رقص سمت نوشیدنی ها رفتم. لیوان بزرگ آب پرتقال رو برداشتم.

یهو چرخیدم که تو سینه ی مردونه ای رفتم. تمام آب پرتقال پخش شد تو صورتش.

یقه اش رو چسبیدم تا نیوفتم. قدمی به عقب برداشت و عصبی کمرم رو چنگ زد.

فاصله مون کم بود و هرم نفسهای عصبیش به گردن و صورتم می خورد.

صدای بم و خشدارش توی گوشم نشست.

-بکش کنار بچه!

با این حرفش اخمی کردم و نگاهم رو کمی بالا آوردم.

-اگر کمرم رو ول کنی، علاقه ای ندارم تو بغلت باشم!

فشار دستش روی کمرم بیشتر شد. پوزخندی زد و سرش رو کامل آورد جلو. فاصله مون حالا قد یه بند انگشت هم نبود.

با همون تن صدا که حالا پوزخند هم چاشنیش بود گفت:

-باور کنم تمام این نمایش رو راه ننداختی تا خودت رو تو بغل من بندازی؟

با این حرفش زدم تخت سینه اش.

-دور برت نداره آقایی که حتی اسمتم نمیدونم! یه اتفاقی بود و آب پرتقال من روی شما ریخت. فکر می کنم نیازی به عذرخواهی هم نباشه چون اتفاق بود!

دوستش دستمالی سمتش گرفت. دستمال رو گرفت و دور گردن و بالا تنه اش کشید. همه ایستاده بودن و به ما نگاه می کردن.

تنه ای بهش زدم تا از کنارش رد بشم که مچ دستم رو چسبید.

-جواب این کارتو به موقعه اش میدم.

دستم و از توی دستش کشیدم. ساناز و هاویر اومدن سمتمون. ساناز با هیجان گفت:

-واای … تو توی بغل آشو بودی؟

-آشو کدوم خریه؟

-احمق، همون پسر خوشگله! میگن انقدر پولداره که پولش از پارو بالا میره. امتیاز یکی از ادکلن های برند عربی رو داره.

-به ما چه پسره ی از خودراضی رو! ما دیگه بریم؟

ساناز: عه، کجا؟ تازه اومدین!

-نه، دیگه حوصله ندارم.

از ساناز و دوستهاش خداحافظی کردیم نگاه سنگینش رو احساس می کردم.

چند روزی که خونه ی دایی بودم کلی بهم خوش گذشت اما باید بر می گشتم.

از اتوبوس پیاده شدم. سربند رو کشیدم جلو و کوله ام رو روی پشتم جابجا کردم.

پسر حاج قدرت مثل همیشه سر کوچه بود. با دیدنم گفت:

-به به! شنیدم بادیگارد پسر خان شدی!

حرفی نزدم. یهو دستمو کشید و کوبیدم سینه ی دیوار. چونه ام رو توی دستش گرفت.

-کارت به جایی رسیده که به من بی محلی می کنی؟!

رمان دیازپام فریده بانو
دانلود رمان دیازپام

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن