آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 10

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: [email protected] را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

– ارشام کجاست پس؟

– نمیدونم … غذاسرد میشه برید اونم میاد دیگه!

زن عمو باز گریه کنون عکس آرتان و از روی میز برمیداره:

– مگه میتونم غذا بخورم… مگه میشه بدون ارتان زنده موند!

لبم و گاز می گیرم تا زار نزنم… عمو سمتش میره:

– سیما جان ارتان خوب میشه نکن با خودت اینطوری

..پاشو بیا عروست زحمت کشیده!

گریش شدید تر میشه:

– عروس ارتانم بود… عروس آرتان بود خدا!

زنگ و که میزنن سمت ایفون میرم… با دیدن تصویر ارشام پر نفرت میگم؛

– بیا تو!

– نمیام بالا… بیا بریم خونه!

آروم میگم:

– غذا درست کردم!

– جهنم… اینجا نمیتونم ادمت کنم گمشو پایین!

– من نمیام!

در و باز میکنم و میگم:

– خواستی بیا!

میخوام ایفون و بزارم که با حرفش دق میکنم:

– اره میام… شبم روی همون اتاق صبح میکنیم چطوره؟

صدای عمو باعث میشه گیج سمتش برگردم:

– کیه دل ارام؟

من من میکنم:

– آر…آرشام!

گوشی و می گیره و میگه:

– بیا تو غذا سردشد!

بالا که میاد از ترس پشت عمو میرم… عمو متعجب نگامون میکنه…

– چیزی شده؟

آرشام بی حوصله میگه:

– نه… من میرم بخوابم… شامتو خوردی بیا!

به زن عمو نگام میکنه و میگه:

– امشب و زن و شوهری توی اتاق شما می خوابیم مامان… اشکالی نداره؟

لبم و اون قدر محکم گاز گرفتم که مزه ی خون و زیر زبونم حس میکنم… زن عمو خشک و سرد میگه:

– نه راحت باش… ولی شامتو بخور!

– سیرم!

میخواد پله هارو بالا بره که می نالم:

– ب…بریم خونه!

عمو و زن عمو با تعجب نگام میکنن و اون هیولای بی رحم میگه:

– پیش مامان باشیم بهتره!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۳۵]

دلم میخواد همون جا زار بزنم ولی عمو دستم و می گیره و میگه:

– بیا غذاتو بخور عزیزم!

هر سه نفر پشت میز می شینیم… اما آرشام از پله ها بالا میره…

هر سه بی اشتها با غذا بازی می کنیم… نگام به قاب عکس ارتانه… استرس دارم…

 دلم نمیخواد توی اون اتاق کوفتی باشم… دلم نمیخواد حتی یک بار دیگه توی اون اتاق روی اون تخت بخوابم…

 عمو که غذا خوردنش تموم میشه از جا بلند میشه و میگه:

– دل ارام من باید برم بیمارستان… تو مراقب سیما باش!

زن عمو سریع از جا می پره:.

– منم میام… دلم واسه بچم تنگ شده… از صبح ندیدمش!

عمو استغفرالله میگه :

– نمیشه عزیزم نمیشه خانومم.. بیمارستان قانون داره… اونجا کسی و راه نمیدن… تو هم به استراحت نیاز داری!

– ولی…

– قول میدم صبح دل ارام بگم بیارتت ببینیش خوبه!؟

زن عمو ناراضی و پر بغض می شینه…

 عمو نگام میکنه و من خدا خدا میکنم توی اون حال بدش دیگه صورت من و نبینه…

– مراقب خودتون باشید عمو جون!

با بغض میگم:

– چشم… شما هم اگه خبری شد بهمون بگید!

عمو که میره میز و جمع میکنم…

دست زن عمو رو میگیرم و سعی میکنم استرس و حال بد مو مخفی کنم:

– برید بخوابید زن عمو… با غصه خوردن چیزی عوض نمیشه من امتحانش کردم!

خیره نگام میکنه‌…

اشکامون همزمان می ریزه‌…

 پله ها رو بالا میریم…

خودش سمت اتاق آرتان میره و من دلم مردن میخواد:

– شبت بخیر!

ازم دلخور… لابد اونم من و مقصر حال آرتان میدونه…

زن عمو که در و می بنده ارشام از اتاق بیرون میاد…

از چشمای عصبیش میترسم… جلو میرم:

– بریم اتاق خودت!

– تختش یه نفرس!

می نالم:

– آرشام؟

مچ دستمو می گیره و می کشه…

– از اذیت کردن من به چی میرسی اخه لعنتی؟

– به آدمت کردنت!

– من آدمم‌… تو نیستی!

وارد اتاق که میشم در و می بنده :

– احیانا نمیخواستی بری اتاق ارتان بخوابی؟ با بالشتش؟

عقب میرم… دکمه ی اول پیراهنش و باز میکنه:

 – یا نمیخواستی بری بیمارستان ور دلش؟

عقب تر میرم… جلو میاد‌…

 دکمه ی دوم و سومشم باز میکنه…

 همه ی اون روز مرور میشه…

از ترس فقط بی صدا اشکام میریزم:

– مگه نگفته بودم نمیخوام بری بیمارستان؟

به تخت میخورم و دیگه راهی واسه عقب رفتن ندارم…

دستش و روی سینم میزنه و هولم میده‌.. روی تخت می شینم…

 پیرهنشو و از تنش بیرون میاره و گوشه ی اتاق پرت میکنه

– گفتم بیمارستان نرو اون وقت تو میری تو اتاقش گوله گوله اشک میریزی؟

ارام و پر التماس میگم:

– بسه … دست از سرم بردار… ولم کن… !

– نشنیدم بگی غلط کردم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۴۳]

با نفرت نگاش میکنم… دلم میخواد تف کنم توی صورتش… دلم میخواد بزنم زیر گوشش:

– کاری نکردم که بگم غلط کردم.. همه ی غلطا رو تو کردی داغی حالیت نیست… بهت میگم از این اتاق حالم بهم میخوره و تو عمدا من و میاری اینجا‌.. میزنی زیر گوشم… موهام و مثل وحشیا می کشی … فحش میدی و دعوا میکنی… هه‌..‌ تو یا معنی عشق و دوست داشتن و نمیفهمی.. یا فکر کردی من این قدر خر و سادم که فرق هوس و عشق و نفهمم!

عصبی نگام میکنه.‌. هولم میده… روی تخت می افتم… برق و خاموش میکنه… فاتحه ی خودم و میخونم… عصبی ترش کردم… اون روز و مرور میکنم … سمتم میاد… نگام به بازوهای عضلانیش می افته… وقتی روی تنم خیمه میزنه نفسم میره… اما دلم نمیخواد التماس کنم… خم میشه و لبام و محکم و خشن می بوسه… ناخونام و توی کمرش فشار میدم… لباش و از لبام جدا میکنه… اشکام میریزه… خم میشم و توی گوشم میگه:

– هر وقت فهمیدی عاشقتم بگو پاشم کپه ی مرگم و بزارم!

لباش و زیر گردنم میبره و می بوسه… توی موهام دست می کشه… قلبم تیر می کشه…

– برو کنار‌… تو دیونه ای بخدا دیونه ای!

– اره… یه دیونه ی خطرناک… که وقتی عصبی بشه هیچی حالیش نیست!

میخواد لباس مو از تنم در بیاره که دستاش و می گیرم:

– ارشام؟! چرا این قدر اذیتم میکنی؟ معلومه که من زورم بهت نمیرسه و…

– غلط کردم نشنیدم!

تاپ مو بالا میاره تا از تنم در بیاره‌… می نالم:

– غلط کردم!

این مرد سادسیم داره‌… شک ندارم:

– نشنیدم!

میون گریه هام میگم:

– غلط کردم … فقط ولم کن!

– من دوست دارم یا هوس؟

با مشت میزنم توی سینش:

– صدامو نبر بالا… مامانت خوابیده… ولم کن… فقط امشب.. اینجا دست از سرم بردار!

– جواب!؟

محکم میزنم توی کمرش و میگم:

– دوسم داری… فقط برو!

انگشتش و روی لبام می کشه:

– امشبم بخواب… !

از روی تنم پایین میاد… طرف دیگه ی تخت میخوابه‌… میخواد بغلم کنه خودم و عقب میکشم…

– بیا اینجا بخواب دلی!

– اینجا نمیتونم بخوابم… صدای جیغام توی گوشمه… میرم بیرون!

نیم خیز میشم … مچ دستم و طوری می کشه که همه ی دستم تیر میکشه:

– گوشات و بگیر همینجا بخواب… جای تو فقط تو بغل منه !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۵۱]

* آرشـام *

خودمم خستم… از این همه دعوا… کل کل … کشمکش… ولی غیرتم درد اومده… بهم برخورده… حسادت داره جون مو می گیره…

 لبش و گاز می گیره و دستش و می گیره.. میدونم دردش اومده… ولی دیگه جون تقلا و دعوا نداره… بی صدا روی بازوم می خوابه…

 بازوم که خیس میشه متوجه ی اشکاش میشم‌‌… چشمام و روی هم فشار میدم‌… به پهلو می خوابم و محکم تر بغلش میکنم‌… نقطه ضعفش شده رابطه… و این و خوب میدونم واسه اینکه دستم بهش نخوره هر کاری بگم میکنه…

لبم و روی گوشش میزارم با ترس توی خودش جمع میشه…

اروم لب میزنم:

– نمیزارم ازم بگیرنت!

شونه هاش می لرزه‌‌… سینم خیس اشک میشه…

– نمیزارم خودت و ازم بگیری دلی!

پتو و روی تنمون می کشم و میگم:

– حالا بخواب!

صداش می لرزه… بدنش یه لرز خفیفی داره… آروم میگه:

– تو همین الانشم من و نداری… شب بخیر!

بازی کردن با اعصاب من کارشه… سعی میکنم خون سرد باشم… سعی میکنم اون فک شو خورد نکنم… خیلی سعی میکنم باز وحشی نشم… فقط گوشش و گاز می گیرم.. آی خفیفی میگه و دستش و روی گوشش میزاره…

– من تو رو دارم‌… که اگه نداشتم الان تو بغل من نبودی… زوری و غیر زوری تو واسه منی… بهتره مقاومت نکنی تا بیشتر از این جنگ اعصاب درست نکنیم واسه هم!

چشم می بنده‌… گونش و می بوسم و چشمامو می بندم… شاید خواب یکم آروممون کنه…

کم کم چشمام گرم میشه که با صدای ناله و گریه از جا می پرم…

با دیدن دل ارام که صورتش خیس عرق و هذیون میگه بلند میشم…

با گریه و التماس میگه:

– ولم کن … تورو خدا… آرشام… نه… !

کف دستم و روی پیشونیم میزارم و محکم فشار میدم…

خسته لب میزنم:

– لعنت به من!

صورتش و با جفت دستام قاب می گیرم:

– دل ارام؟

گریه میکنه… دست و پا میزنه‌.. تنش مثل کوره میسوزه…

– دل آرام جان…پاشو داری کابوس می بینی… باز کن چشمات و!

چشماش و با ترس باز میکنه… با دیدنم بیشتر میترسه… گوشه ی تخت مچاله میشه… دستم و سمتش می برم:

– کاری ندارم باهات دلی… بیا ببینم چته!

گریه میکنه… کلافه میگم:

– کابوس دیدی فقط… بیا اینجا … تب داری دلی!

بی فایدست… فقط می لرزه و می باره… جلو میرم…به زور بغلش میکنم…‌

– نترس… کاریت ندارم… پاشو ببرمت از این اتاق بیرون… پاشو!

– سرد…سردمه!

دست میبرم و پتو و روی تنش می کشم…

 لبام و روی سرش میزارم و میگم:

– میدونم خیلی بدم!

گریش بیشتر میشه… از داغی تنش میترسم…

– پاشو ببرمت دکتر… تب داری!

اروم میگه:

– خوبم…فقط خواب بد دیدم!

– چه خوابی دیدی؟

– خواب دیدم ارتان … آرتان مرده…

دندونام روی هم فشار میدم… مخم داره می ترکه:

– بعد من رفتم سرخاکش… بعد تو اومدی… دعوا کردی کتکم زدی بعد…

– فقط کابوس بود‌.. تموم شد!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۹:۵۳]

اروم تر که میشه کمک میکنم و تا دستشویی می برمش..

 جلوی روشویی می ایسته و به چشمای سرخش نگاه میکنه…

 دست جلو میرم و شیر و باز میکنم:

– بشور صورتتو!

دستاش اما بی حس کنارش افتاده… پشت سرش می ایستم و دستمو زیر اب می برم…

صورتشو و اروم میشورم…

 برمی گرده و نگام میکنه‌…

دستامو زیر چشماش می کشم اما باز اشکاش می ریزه…

کلافه دستمو زیر شیر می برم و باز پای چشماش و با دستم پاک میکنم:

– تبت کم شده… خوبی؟

بی حرف از کنارم رد میشه‌…

 ساعت ۷ صبح…

 مانتوشو که می پوشه موهام و چنگ میزنم:

– کجا ایشالا؟

– برم ببینم آرتان….

جلو میرم و عصبی شالشو می گیرم:

– نرو رو مخ من دلی… بزار ادم باشم… سگم نکن لامصب!

با بغض میگه:

– خودت ببرم… از دور می بینم… فقط ببینم خوبه… خواب بد دیدم… حالم بد… فقط یه لحظه!

کلافه نفسمو فوت میکنم:

– زنگ میزنم بابا می پرسم… بگیر بخواب گند زدی تو روان من لعنتی!

جلو میاد:

– بخدا نمیخوام لج کنم… فقط حالم بد… بزار چند دقیقه… از دور… پیش خودتم!

مات نگاش میکنم…

 نه انگار واقعا حالش بد…

این قدر عاشقشه؟

شالش و سمتش می گیرم و پیراهن مو برمی دارم:

– اروم بیا مامان بیدار نشه نگران شه!

لبخند کمرنگی میزنه…

 توی راه جیک نمیزنه…

 میدونم میترسه عصبی شم و برگردم..

‌ وقتی مظلوم میشه دوست داشتنی تر میشه… بیمارستان که میرسیم چون دیگه مارو می شناسن چیزی نمیگن…

خبری از بابا نیست…

به اتاقش که میرسیم پشت شیشه می ایستیم… دستش محکم توی دستامه‌…

 با دیدن ارتان دستش و بیشتر فشار میدم…

پرستار بالای سرش ایستاده و وضعیتش و چک میکنه‌…

بابا هم روی صندلی کنارش نشسته و قران میخونه… دلم میگیره… وجدانم درد میگیره‌…

دلم واسه چشمای بازش تنگ میشه‌…

 دل ارام مثل ابر بهار گریه میکنه‌…

سمت در که میره دستش که اسیر منه مجبورش میکنه برگرده… نگاش میکنه:

– وایسا سرجات!

– میخوام ببینمش…یه لحظه فقط…

دستش و طوری فشار میدم که از درد لبش و گاز میگیره:

– زیر حرفت نزن که بد می بینی دل ارام!

سکوت میکنه و بی حال سرش و به شیشه میزنه…

بابا که نگران آرتان و نگاه میکنه و می ایسته…

پرستار که با عجله بیرون میاد و رو به پرستار دیگه میگه:

– دکتر نظری و صدا کن!

میفهمم خبری شده‌… سمتش میرم‌‌… دل ارام زار میزنه:.

– چیشده خانوم؟

چند تا پرستار همراه دکتر با عجله وارد اتاق میشن…

بابا  رو سعی میکنن بیرون بیارن…

زن نگام میکنه:

– سطح هوشیاریشون خیلی اومد پایین… دعا کنید!

دل ارام میخواد بره که پرستار میگه:

– لطفا خانومتون و ببرید بیرون!

وارد اتاق میشه و در و می بنده…

 حتی پرده ی اون شیشه ی کوفتی و می کشه…

– بزار برم… آرشام… توروخدا

به حد کافی حالم بد و نگرانم اما نمیفهمه:

– هیس!

دستش و می کشم…

 همه ی نگاه ها رومون‌..

 اون التماس میکنه و میخواد برگرده ولی من باید ببرمش…

 می ندازمش توی اسانسور و دکمه رو میزنم…

جلو میاد و میزنه توی سینم:

– سنگدل بی رحم… بی احساس و بی وجدان!

تکیه میدم و چشم می بندم‌… خدا کنه فقط نمیره…

– من میخوام برم پیشش … با توام زورگو خودخواه… با توام!

جیغ اخرش خط می ندازه رو اعصابم… دستامو جلو میبرم و محکم بغلش میکنم…

دهنش و محکم به سینم می چسبونم تا صداش در نیاد‌…

توی گوشش میگم:

– هیچی نمیشه… نترس‌.. خوب میشه… شلوغ نکن دل ارام بسه!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۱.۰۸.۱۸ ۱۳:۱۴]

   * دلارام *

به طبقه ی پایین که میرسیم از آسانسور بیرون میاییم….جلوش می ایستم و ملتمس میگم:

– ارشام… نریم خونه‌‌… توروخدا… جون هرکی دوست داری!

بی توجه جلو میاد و من مجبورم عقب عقب برم و تند تند حرفام و بزنم…

تنم یخ کرده..

چشمام میسوزه از بس گریه کردم …‌

 نگرانم و اون لعنتی مثل یه بتی سنگی میمونه‌…

– ارشام… لعنتی یعنی واست مهم نیست بمیره!

– دلی می بندی دهنتو یا ببندشم؟

به در خروجی که می رسیم دستاش و می گیرم:

– بزار خیالمون راحت بشه خوبه بعد هرجا بگی میام!

عصبی میگه:

– دق نکنی یه وقت از حالش!

میخوام حرف بزنم که مچ دستمو می گیره و می کشه…

از پله ها پایین میریم‌…

همه نگامون میکنن…

در ماشین و باز میکنه و پرتم میکنه روی صندلی…در و میکوبه‌…

باز رگ غیرتش باد کرده… باز حساسیتش گل کرده‌…

 پشت فرمون میشینه و سمتم برمی گرده:

– وقتی واسش اینجوری بی قراری میکنی و گوله گوله اشک می ریزی توانایی این و دارم گردنت و بزنم دل آرام!

لبم و گاز می گیرم و اشکام می ریزه‌..‌عصبانیه…

 اون قدر که واقعا ازش می ترسم….

 اون قدر که واقعا میتونه گردنم و بزنه…

– میشینی تو ماشین تا برم ببینم حالش چطوره… دلی به جون خودت از این ماشین تکون بخوری بلایی سرت میارم مرغای اسمون به حالت گریه کنن… فهمیدی؟

نگاش میکنم… چرا این قدر بداخلاق و نامرد… اشکام میریزه… لب میزنم؛

– من فقط…

داد میزنه:

– فهمیدی؟

چشمام و می بندم و با بغض میگم:

– آره!

کلافه نفسش و فوت میکنه…

 رو به روم و نگام میکنم …

می بینم که مامان و بابام از ماشین  پیاده میشن… دلم واسه دیدنشون پر می کشه‌.. بغضم می ترکه…

دستم سمت دستگیره میره… بازم داد میزنه:

– بتمرگ گفتم!

برمی گردم سمتش؛

– مامان بابامم نبینم؟

– نه… میشینی تکون نمیخوری تا بیام…کل دنیا واست مهمن جز من!

میخواد پیاده شه که می نالم؛

– داری باهام بد تا میکنی ارشام… چه گناهی کردم مگه؟

– از این ماشین پاتو بزاری پایین مثل سگ میزنمت دلی!

در و می کوبه…  سمت بیمارستان میره…

 مشتام و روی پاهام میزنم و جیغ میزنم‌.. پشت هم‌‌… با گریه‌..‌

 دارم از بی خبری دق میکنم…

 دارم از این همه بی رحمی می میرم… دارم از این همه دلتنگی دق میکنم…

کسی به دادم نمیرسه… واسه کسی مهم نیستم…

 با دیدن نازگل که سمت بیمارستان میره شوکه دستم و توی سرم میزنم…

همین و کم  داشتم… همین بدبختی کم بود…

میخوام پیاده شم اما یاد چشمای عصبی ارشام نمیزاره…

نازی که وارد بیمارستان میشه ناچار در و باز میکنم و پیاده میشم … سمت بیمارستان میدوم!

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم
Rating: 4.0/5. From 3 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن